RedWine
09-17-2007, 06:23 AM
آيا هيچ توجه کرده ايد که ساختار مفهومی عبارت «ملی گرائی» (ترجمهء فارسی واژهء فرنگی nationalism) اغلب از ديد کاربران فارسی زبان اين عبارت پنهان می ماند؟ مثلاً به اين نکته توجه نمی شود که «ملی گرائی» نمی تواند مقدم بر، و يا جدا از، مفهوم جديد التأسيس و عمدتاً سياسی «ملت» معنائی داشته باشد و، به اين لحاظ، جستجوی نمونه هائی از «ملی گرائی» در دوران های پيش از پيدايش نهادهای سياسی ـ اجتماعی بزرگی که از قرن هجدهم ميلادی بر صحنهء جهانی ظهور کرده اند نمی تواند واجد نتايج معناداری باشد.
اين نکته بخصوص وقتی روشن می شود که ما، در زبان فارسی، در بسياری از مواقع حضور واژهء «ملت» در عبارت «ملی گرائی» را بدست فراموشی سپرده و اين واژهء اخير را معادل «وطن دوستی» يا «ميهن دوستی» و حتی «وطن پرستی» و «ميهن پرستی» می گيريم و از پشت چنين عينکی می کوشيم، هر يک بنا بر سلائق سياسی خود، از فردوسی تا اميرکبير و رضا شاه و دکتر مصدق را در يک جايگاه ببينيم؛ حال آنکه واژه های «وطن» و «ميهن» هيچگونه قرابتی با واژهء جديد التأسيس Nation که در فارسی به «ملت» ترجمه و معادل گزاری شده ندارند.
در عين حال، سرگذشت های جداگانهء واژه های Nation در زبان های اروپائی، و «ملت» در زبان متأخر فارسی، خود موجباتی ديگر برای پيدايش ابهام در کاربرد اين مفهوم در نزد ما ايرانيان بشمار می آيند. اجازه دهيد در اين مورد توضيح بيشتری بدهم تا به عمق دره ای که بين سوابق اين دو واژه وجود دارد بيشتر پی ببريم.
واژهء «ناسيون» يا «نيشن» در زبان های اروپائی ريشه در مفهوم کهن لاتينی natus دارد که قابل ترجمه به «زاده شدن» است. حتی در زبان های اروپائی کنونی بسياری از واژه های همپيوند با «نيشن» در حوزهء معنائی «زاده شدن» بکار گرفته می شوند. مثلاً واژهء natal به معنای زايشی و مولودی می آيد و حتی معادل واژهء «آبستن» در انگليسی pregnant است که در اصل به «دوران پيش از زايمان» اشاره دارد (pre يعنی «پيش» و nant در معنای «زايمان»). واژهء native هم که در فارسی به «بومی» ترجمه می شود در اصل به معنای «وابسته به محل زاده شدن» است.
بدينسان، واژه «نيشن»، در گذشتهء پيشامدرن خود، به مفاهيمی که بر گرد زاده شدن، همخون بودن، و وابستگی به محل زادن ايجاد می شدند مربوط بوده است. هنگامی که در اواخر قرن هجدهم روند پايان فئوداليسم اروپائی و آغاز پيدايش قدرت های مبتنی بر شهرنشينی و تجارت و صنايع وابسته به آن پيش آمد، و از آن پس مرزهای قدرت نه بر اساس مالکيت های بزرگ زمين که بر بنياد حد نفوذ سياسی دولت ها تعيين گرديد، رفته رفته يک مفهوم سياسی جديد هم مطرح شد که، بموازات تجديد نظر در مفاهيم ديگر، نامی برای خود می جست.
در اين روند «سرزمين» جای خود را به «حوزهء نفوذ قدرت» (که اکنون «مرز سياسی» خوانده می شود و واژهء «کشور» يا country هم به آن مربوط می شود) داد و کليهء مردمانی که در داخل يک «مرز سياسی» زندگی می کردند هم nation خوانده شدند؛ به معنای «زاده شدگان در داخل يک مرز سياسی» و «شهروندان» يک «کشور». در اين ساحت، هر ملت دارای دولت و کشور و مرزهائی سياسی شد و اين مرزها و آمريت آن دولت را دول و ملل ديگر نيز برسميت شناختند و اين شناخت پايه و مايهء پيدايش حقوق بين المللی (= مابين ملت ها) شد.
توجه کنيم که، در اين معنای جديد از واژهء «ملت»، دو مفهوم «زاده شدن» و «همخونی» از هم جدا می شوند و معنای جديد «ناسيون» ديگر به همخونی و هم قومی و خويشاوندی ربطی پيدا نمی کند. در عين حال رفته رفته مفهوم «زاده شدن» نيز متوسع می شود و نوعی «زاده شدن مجازی» را نيز در بر می گيرد. يعنی، کسانی که در جای ديگری زاده شده و به کشور جديدی مهاجرت می کنند و بعنوان «شهروند» آن پذيرفته می شوند نيز بخشی از ملت مورد نظر بشمار می روند. در زبان فرنگی برای اين «تغيير مليت» از واژهء naturalization استفاده می شود که در فارسی آن را به « تابعيت يافتن» ترجمه کرده اند. البته بايد توجه کنيم که در اين مورد هم naturalization در زبان های لاتينی رابطهء خود را با مفهوم «زاده شدن» از دست نمی دهد چرا که واژهء nature (که در فارسی به «طبيعت» ترجمه شده) خود ريشه در واژهء لاتينی natus دارد که، چنانکه ديديم، به معنای «زاده شدن» بوده است.
اما واژهء «ملت» در زبان فارسی دارای تاريخچهء تطور کاملاً ديگرسانی بوده است. اين واژه در عربی، و در زبان فارسی پس از اسلام، به معنی «دين، آئين، و شريعت» بکار می رفته و همچنين پيروان يک دين را «ملت» می خوانده اند. تنها در دوران فراهم آمدن مقدمات «انقلاب مشروطه» بود که اين واژه از جانب نويسندگان آن عهد برای برابری و هم معنائی با «ناسيون» فرنگی انتخاب شد و در متون آن دوره بعنوان جانشين سياسی جديدی برای واژه هائی همچون «مردم»، «عامه» و «رعايا» بکار رفت و از آن همان معنائی مستفاد شد که در واژهء «ناسيون» به معنای «زاده شدگان در داخل يک مرز سياسی» می آمد.
همينجا توجه کنيم که، پس، واژهء «ملت» در زبان ما تنها در برابر معنای مدرن «ناسيون» قرار می گيرد و در معناهای پيشامدرن واژهء «ناسيون» با آن هم معنا نيست. از جمله، در پيشينهء تاريخی واژهء «ملت» هيچ اشاره ای به زاده شدن، زادگاه، زادبوم، همخونی، خويشاوندی و قوميت وجود ندارد و کوشش برای تحميل اين معانی پيشامدرن «ناسيون» به واژهء «ملت» کاری جز خلط مبحث بمنظور سوء استفاده های سياسی نمی تواند باشد. بدينسان، دو واژهء ناسيون و ملت، با دو پيشينهء کاملاً متفاوت، در آغازگاهان انقلاب مشروطه، در زبان فارسی روبروی هم قرار گرفتند و قابليت تبديل شدن بهم را به دست آوردند.
طبعاً بايد پذيرفت که صفت «ملی» نيز تنها در اين چهارچوب می تواند قابل درک و استعمال باشد. «ملی» يعنی متعلق يا منسوب به «شهروندان درون يک مرز سياسی» و صفتی محسوب می شود که همهء امور ديگر را بر محور اين «شهروندان» می گرداند و آنها را به اين واژهء اصلی پيوند می دهد. همچنين است مفهوم «ناسيوناليسم» که آن را به «ملی گرائی» (و، به سليقهء من، «ملی مداری») برگردانده ايم و از آن معنای نوع تفکری را مستفاد می کنيم که بر حول محور «ملت» پويندگی دارد. در اين مقام، ملی گرائی يعنی دست زدن به هر اقدامی بر پايهء منافع و مصالح ملت يا «شهروندان تابع يک دولت»؛ و در اين معنا «دولت» نيز چيزی نيست، يا نمی تواند باشد، جز کارگزار منتخب ملت برای گرداندن امور جاری آن.
توجه کنيم که، در اين معنا، «ناسيوناليسم» مفهومی منطقی و خردپذير است؛ چرا که وقتی معنای مدرن «دولت ـ ملت» را پذيرفتيم و دولت را در خدمت ملت قرار داديم، آنگاه لازم است که هم دولت و هم ملت تنها بر بنياد منافع و مصالح ملت (يا «ملی») عمل کنند. به کلامی ديگر، نظام دولت های مدرن از يکسو، و نظم بين المللی، از سوی ديگر، در دوران مدرن (که تا به امروز ادامه يافته، بی آنکه تضمينی برای جاودانگی آن وجود داشته باشد) بر پايهء منطقی ناسيوناليسم بر پا شده است و دولتی که با اين مفهوم بستيزد در واقع دشمن ملت و مخالف با منافع آن (= منافع ملی) ست. همچنين، هرآنکس که با منافع و مصالح ملت درافتد نيز، در واقع، ضدناسيوناليسم و نافی منافع ملی است. همهء مفاهيم مختلف «مدرن شده» ای همچون بيگانه، جنگ، جاسوسی، و خيانت نيز بر محور همين مفهوم از ناسيوناليسم ساخته می شوند.
تجربهء اعمال اينگونه نگاه به ناسيوناليسم (به معنی تأکيد بر منافع عام ملی گروه های گوناگون مردمی که در مرزهای سياسی يک کشور زندگی می کنند) در سراسر جهان نتايجی شگرف ببار آورده است. سازمان يابی کشورهای اروپائی بيرون آمده از عهد فئوداليسم، پيدايش انقلاب آمريکا و احراز استقلال آن، اعطای امکان دستيابی به استقلال به کشورهای استعمار زده در آسيا و اروپا و اوقيانوسيه، انقلاب مشروطه و ملی شدن صنعت نفت در ايران، و حتی انقلاب 1357 کشورمان، در مراحلی که هنوز به شعارهای مذهبی آلوده نشده بود، همه و همه دست آوردهای بزرگ ناسيوناليسم در دو قرن اخير محسوب می شوند.
همچنين نمی توان همقدمی ناسيوناليسم با مفاهيمی همچون ليبراليسم و دموکراسی را، بخصوص در قرن نوزدهم اروپا، ناديده گرفت. جوزپه مازينی، متفکر ناسيوناليست ايتاليائی قرن نوزدهم که پيامبر اين نوع ناسيوناليسم بشمار می آيد، در توضيح «اصل مليت» (Principle of Nationality) هر ملت منفرد را جزئی از جامعهء بزرگتر جهانی تعريف می کند که در بين جوامع آزاد و دموکراتيک ديگری که بصورتی مسالمت آميز در کنار هم زندگی می کنند. (1) به کلامی ديگر، در نيمهء اول قرن نوزدهم، ناسيوناليسم پديده ای شريف و راه حلی منطقی برای صلح آميز کردن روابط بين مردمان گوناگون بشمار می آمد که، در عين مطرح ساختن «استقلال درونی»، به همزيستی فی مابين ملت ها نيز به همانگونه ارج می نهاد.
اينکه کارل مارکس در انديشهء خود به مفهوم «انترناسيوناليسم» (بين الملل مداری) متوسل شد خود نشانهء آن است که در اردوگاه چپ نيز همانگونه توجه به استقلال ملی و، در عين حال، برقراری روابط مسالمت آميز بين ملت ها مورد نظر بوده و سخنی در باب امحاء مليت ها و، مثلاً، «جهان وطنی» و يا ـ در تعبير اسلامی آن ـ ايجاد «امت واحده» در ميان نيامده است. متأسفانه، اين نکته بر بسياری از نيروهای چپ ايرانی نيز پوشيده مانده و آنها اغلب انترناسيوناليسم را به از ميان رفتن مليت ها و ايجاد جامعهء گسترده و بی مرز بشری تعبير می کنند و، از اين راه، به بيراههء توتاليتراليسم می افتند.
اما در نگرش عمقی تر به مثلث «دولت ـ کشور ـ ملت» اين پرسش هم پيش می آيد که چگونه و طی چه روندی عده ای انسان در داخل مرزهای سياسی يک کشور قرار گرفته و بعلت تابعيت از دولتی واحد واجد نام «ملت» شده اند؟ در اين مورد، از آنجا که صحنهء عمليات مربوط به مفهوم «ملت» چيزی جز «کشور» نيست، ناگزير بايد به تاريخ مرزبندی های سياسی کشورها توجه کرده و به مطالعهء اين نکته پرداخت که چگونه مردمانی با تنوع نژادی و قومی و زبانی و مذهبی گسترده توانسته اند تحت لوای يک دولت زندگی کرده و خود را بنام «ملت» بشناسند؟ به عبارت ديگر، اغلب «کشور ـ ملت» های جهان، نه از طريق برقراری همه پرسی و نظرخواهی عمومی، که بر بنياد سوابقی تاريخی و امکانات اعمال قدرت يگانه سازی بوجود آمده اند و، در نتيجه، در زهدان خويش، علاوه بر نيروهای اتحاد طلب، حامل نيروهای گريزنده از وحدت و تجزيه خواه نيز هستند. شايد در اين ميانه، و بخصوص در تاريخ آينده، مهمترين عامل تعيين کننده در اين روند دوگانهء «گرايش و گريز» دارای ماهيتی اقتصادی باشد حال آنکه سوخت موتور روند مزبور در گذشته عوامل فرهنگی و قومی بوده اند.
در سراسر دوران مدرن، و پس از آنکه «ملت ـ کشور ـ دولت» های نوين پا به عرصهء وجود نهادند، ما شاهد عملکرد دوگانهء اين روند در نقاط مختلف جهان بوده ايم. از يکسو تجزيه شدن برخی از کشورها را ديده ايم و از سوی ديگر گرد هم آمدن کشورهائی را در درون اتحاديه های گوناگون. روند تجزيه موجب پيدايش خرده ملت های جديد بوده است و اتحاد حاصل از همبستگی ملل گوناگون به پيدايش مليت های گسترده انجاميده است.
اين نکته بخصوص وقتی روشن می شود که ما، در زبان فارسی، در بسياری از مواقع حضور واژهء «ملت» در عبارت «ملی گرائی» را بدست فراموشی سپرده و اين واژهء اخير را معادل «وطن دوستی» يا «ميهن دوستی» و حتی «وطن پرستی» و «ميهن پرستی» می گيريم و از پشت چنين عينکی می کوشيم، هر يک بنا بر سلائق سياسی خود، از فردوسی تا اميرکبير و رضا شاه و دکتر مصدق را در يک جايگاه ببينيم؛ حال آنکه واژه های «وطن» و «ميهن» هيچگونه قرابتی با واژهء جديد التأسيس Nation که در فارسی به «ملت» ترجمه و معادل گزاری شده ندارند.
در عين حال، سرگذشت های جداگانهء واژه های Nation در زبان های اروپائی، و «ملت» در زبان متأخر فارسی، خود موجباتی ديگر برای پيدايش ابهام در کاربرد اين مفهوم در نزد ما ايرانيان بشمار می آيند. اجازه دهيد در اين مورد توضيح بيشتری بدهم تا به عمق دره ای که بين سوابق اين دو واژه وجود دارد بيشتر پی ببريم.
واژهء «ناسيون» يا «نيشن» در زبان های اروپائی ريشه در مفهوم کهن لاتينی natus دارد که قابل ترجمه به «زاده شدن» است. حتی در زبان های اروپائی کنونی بسياری از واژه های همپيوند با «نيشن» در حوزهء معنائی «زاده شدن» بکار گرفته می شوند. مثلاً واژهء natal به معنای زايشی و مولودی می آيد و حتی معادل واژهء «آبستن» در انگليسی pregnant است که در اصل به «دوران پيش از زايمان» اشاره دارد (pre يعنی «پيش» و nant در معنای «زايمان»). واژهء native هم که در فارسی به «بومی» ترجمه می شود در اصل به معنای «وابسته به محل زاده شدن» است.
بدينسان، واژه «نيشن»، در گذشتهء پيشامدرن خود، به مفاهيمی که بر گرد زاده شدن، همخون بودن، و وابستگی به محل زادن ايجاد می شدند مربوط بوده است. هنگامی که در اواخر قرن هجدهم روند پايان فئوداليسم اروپائی و آغاز پيدايش قدرت های مبتنی بر شهرنشينی و تجارت و صنايع وابسته به آن پيش آمد، و از آن پس مرزهای قدرت نه بر اساس مالکيت های بزرگ زمين که بر بنياد حد نفوذ سياسی دولت ها تعيين گرديد، رفته رفته يک مفهوم سياسی جديد هم مطرح شد که، بموازات تجديد نظر در مفاهيم ديگر، نامی برای خود می جست.
در اين روند «سرزمين» جای خود را به «حوزهء نفوذ قدرت» (که اکنون «مرز سياسی» خوانده می شود و واژهء «کشور» يا country هم به آن مربوط می شود) داد و کليهء مردمانی که در داخل يک «مرز سياسی» زندگی می کردند هم nation خوانده شدند؛ به معنای «زاده شدگان در داخل يک مرز سياسی» و «شهروندان» يک «کشور». در اين ساحت، هر ملت دارای دولت و کشور و مرزهائی سياسی شد و اين مرزها و آمريت آن دولت را دول و ملل ديگر نيز برسميت شناختند و اين شناخت پايه و مايهء پيدايش حقوق بين المللی (= مابين ملت ها) شد.
توجه کنيم که، در اين معنای جديد از واژهء «ملت»، دو مفهوم «زاده شدن» و «همخونی» از هم جدا می شوند و معنای جديد «ناسيون» ديگر به همخونی و هم قومی و خويشاوندی ربطی پيدا نمی کند. در عين حال رفته رفته مفهوم «زاده شدن» نيز متوسع می شود و نوعی «زاده شدن مجازی» را نيز در بر می گيرد. يعنی، کسانی که در جای ديگری زاده شده و به کشور جديدی مهاجرت می کنند و بعنوان «شهروند» آن پذيرفته می شوند نيز بخشی از ملت مورد نظر بشمار می روند. در زبان فرنگی برای اين «تغيير مليت» از واژهء naturalization استفاده می شود که در فارسی آن را به « تابعيت يافتن» ترجمه کرده اند. البته بايد توجه کنيم که در اين مورد هم naturalization در زبان های لاتينی رابطهء خود را با مفهوم «زاده شدن» از دست نمی دهد چرا که واژهء nature (که در فارسی به «طبيعت» ترجمه شده) خود ريشه در واژهء لاتينی natus دارد که، چنانکه ديديم، به معنای «زاده شدن» بوده است.
اما واژهء «ملت» در زبان فارسی دارای تاريخچهء تطور کاملاً ديگرسانی بوده است. اين واژه در عربی، و در زبان فارسی پس از اسلام، به معنی «دين، آئين، و شريعت» بکار می رفته و همچنين پيروان يک دين را «ملت» می خوانده اند. تنها در دوران فراهم آمدن مقدمات «انقلاب مشروطه» بود که اين واژه از جانب نويسندگان آن عهد برای برابری و هم معنائی با «ناسيون» فرنگی انتخاب شد و در متون آن دوره بعنوان جانشين سياسی جديدی برای واژه هائی همچون «مردم»، «عامه» و «رعايا» بکار رفت و از آن همان معنائی مستفاد شد که در واژهء «ناسيون» به معنای «زاده شدگان در داخل يک مرز سياسی» می آمد.
همينجا توجه کنيم که، پس، واژهء «ملت» در زبان ما تنها در برابر معنای مدرن «ناسيون» قرار می گيرد و در معناهای پيشامدرن واژهء «ناسيون» با آن هم معنا نيست. از جمله، در پيشينهء تاريخی واژهء «ملت» هيچ اشاره ای به زاده شدن، زادگاه، زادبوم، همخونی، خويشاوندی و قوميت وجود ندارد و کوشش برای تحميل اين معانی پيشامدرن «ناسيون» به واژهء «ملت» کاری جز خلط مبحث بمنظور سوء استفاده های سياسی نمی تواند باشد. بدينسان، دو واژهء ناسيون و ملت، با دو پيشينهء کاملاً متفاوت، در آغازگاهان انقلاب مشروطه، در زبان فارسی روبروی هم قرار گرفتند و قابليت تبديل شدن بهم را به دست آوردند.
طبعاً بايد پذيرفت که صفت «ملی» نيز تنها در اين چهارچوب می تواند قابل درک و استعمال باشد. «ملی» يعنی متعلق يا منسوب به «شهروندان درون يک مرز سياسی» و صفتی محسوب می شود که همهء امور ديگر را بر محور اين «شهروندان» می گرداند و آنها را به اين واژهء اصلی پيوند می دهد. همچنين است مفهوم «ناسيوناليسم» که آن را به «ملی گرائی» (و، به سليقهء من، «ملی مداری») برگردانده ايم و از آن معنای نوع تفکری را مستفاد می کنيم که بر حول محور «ملت» پويندگی دارد. در اين مقام، ملی گرائی يعنی دست زدن به هر اقدامی بر پايهء منافع و مصالح ملت يا «شهروندان تابع يک دولت»؛ و در اين معنا «دولت» نيز چيزی نيست، يا نمی تواند باشد، جز کارگزار منتخب ملت برای گرداندن امور جاری آن.
توجه کنيم که، در اين معنا، «ناسيوناليسم» مفهومی منطقی و خردپذير است؛ چرا که وقتی معنای مدرن «دولت ـ ملت» را پذيرفتيم و دولت را در خدمت ملت قرار داديم، آنگاه لازم است که هم دولت و هم ملت تنها بر بنياد منافع و مصالح ملت (يا «ملی») عمل کنند. به کلامی ديگر، نظام دولت های مدرن از يکسو، و نظم بين المللی، از سوی ديگر، در دوران مدرن (که تا به امروز ادامه يافته، بی آنکه تضمينی برای جاودانگی آن وجود داشته باشد) بر پايهء منطقی ناسيوناليسم بر پا شده است و دولتی که با اين مفهوم بستيزد در واقع دشمن ملت و مخالف با منافع آن (= منافع ملی) ست. همچنين، هرآنکس که با منافع و مصالح ملت درافتد نيز، در واقع، ضدناسيوناليسم و نافی منافع ملی است. همهء مفاهيم مختلف «مدرن شده» ای همچون بيگانه، جنگ، جاسوسی، و خيانت نيز بر محور همين مفهوم از ناسيوناليسم ساخته می شوند.
تجربهء اعمال اينگونه نگاه به ناسيوناليسم (به معنی تأکيد بر منافع عام ملی گروه های گوناگون مردمی که در مرزهای سياسی يک کشور زندگی می کنند) در سراسر جهان نتايجی شگرف ببار آورده است. سازمان يابی کشورهای اروپائی بيرون آمده از عهد فئوداليسم، پيدايش انقلاب آمريکا و احراز استقلال آن، اعطای امکان دستيابی به استقلال به کشورهای استعمار زده در آسيا و اروپا و اوقيانوسيه، انقلاب مشروطه و ملی شدن صنعت نفت در ايران، و حتی انقلاب 1357 کشورمان، در مراحلی که هنوز به شعارهای مذهبی آلوده نشده بود، همه و همه دست آوردهای بزرگ ناسيوناليسم در دو قرن اخير محسوب می شوند.
همچنين نمی توان همقدمی ناسيوناليسم با مفاهيمی همچون ليبراليسم و دموکراسی را، بخصوص در قرن نوزدهم اروپا، ناديده گرفت. جوزپه مازينی، متفکر ناسيوناليست ايتاليائی قرن نوزدهم که پيامبر اين نوع ناسيوناليسم بشمار می آيد، در توضيح «اصل مليت» (Principle of Nationality) هر ملت منفرد را جزئی از جامعهء بزرگتر جهانی تعريف می کند که در بين جوامع آزاد و دموکراتيک ديگری که بصورتی مسالمت آميز در کنار هم زندگی می کنند. (1) به کلامی ديگر، در نيمهء اول قرن نوزدهم، ناسيوناليسم پديده ای شريف و راه حلی منطقی برای صلح آميز کردن روابط بين مردمان گوناگون بشمار می آمد که، در عين مطرح ساختن «استقلال درونی»، به همزيستی فی مابين ملت ها نيز به همانگونه ارج می نهاد.
اينکه کارل مارکس در انديشهء خود به مفهوم «انترناسيوناليسم» (بين الملل مداری) متوسل شد خود نشانهء آن است که در اردوگاه چپ نيز همانگونه توجه به استقلال ملی و، در عين حال، برقراری روابط مسالمت آميز بين ملت ها مورد نظر بوده و سخنی در باب امحاء مليت ها و، مثلاً، «جهان وطنی» و يا ـ در تعبير اسلامی آن ـ ايجاد «امت واحده» در ميان نيامده است. متأسفانه، اين نکته بر بسياری از نيروهای چپ ايرانی نيز پوشيده مانده و آنها اغلب انترناسيوناليسم را به از ميان رفتن مليت ها و ايجاد جامعهء گسترده و بی مرز بشری تعبير می کنند و، از اين راه، به بيراههء توتاليتراليسم می افتند.
اما در نگرش عمقی تر به مثلث «دولت ـ کشور ـ ملت» اين پرسش هم پيش می آيد که چگونه و طی چه روندی عده ای انسان در داخل مرزهای سياسی يک کشور قرار گرفته و بعلت تابعيت از دولتی واحد واجد نام «ملت» شده اند؟ در اين مورد، از آنجا که صحنهء عمليات مربوط به مفهوم «ملت» چيزی جز «کشور» نيست، ناگزير بايد به تاريخ مرزبندی های سياسی کشورها توجه کرده و به مطالعهء اين نکته پرداخت که چگونه مردمانی با تنوع نژادی و قومی و زبانی و مذهبی گسترده توانسته اند تحت لوای يک دولت زندگی کرده و خود را بنام «ملت» بشناسند؟ به عبارت ديگر، اغلب «کشور ـ ملت» های جهان، نه از طريق برقراری همه پرسی و نظرخواهی عمومی، که بر بنياد سوابقی تاريخی و امکانات اعمال قدرت يگانه سازی بوجود آمده اند و، در نتيجه، در زهدان خويش، علاوه بر نيروهای اتحاد طلب، حامل نيروهای گريزنده از وحدت و تجزيه خواه نيز هستند. شايد در اين ميانه، و بخصوص در تاريخ آينده، مهمترين عامل تعيين کننده در اين روند دوگانهء «گرايش و گريز» دارای ماهيتی اقتصادی باشد حال آنکه سوخت موتور روند مزبور در گذشته عوامل فرهنگی و قومی بوده اند.
در سراسر دوران مدرن، و پس از آنکه «ملت ـ کشور ـ دولت» های نوين پا به عرصهء وجود نهادند، ما شاهد عملکرد دوگانهء اين روند در نقاط مختلف جهان بوده ايم. از يکسو تجزيه شدن برخی از کشورها را ديده ايم و از سوی ديگر گرد هم آمدن کشورهائی را در درون اتحاديه های گوناگون. روند تجزيه موجب پيدايش خرده ملت های جديد بوده است و اتحاد حاصل از همبستگی ملل گوناگون به پيدايش مليت های گسترده انجاميده است.