Announcement
Collapse
No announcement yet.
Think Out Of The Box
Collapse
X
-
انسان معتاد به سنت و دستورالعمل های آمده از سرچشمه های خلل ناپذير، انسانی است بی چون و چرا، معبودی دارد و عبد و بندهء اوست، کلام گذشتگان برايش محکمتر و سنگين تر از کلام همعصران و رو به فردائيان است؛ و خود ـ جستجو نکرده ـ به اطمينان صد در صد رسيده است و می داند که حق چون و چرا ندارد.
اما او اين «حق» را نيز آسان از دست نداده. به او آموزانده اند که بالاترين مرحلهء اعتلای انسانی تسليم است. آنجا که «در حضور تو کس نشنود ز من، که منم!» اهل طريق در بالاترين منزل طريقت خود به تسليم و رضا می رسند. آنکه چرا می کند و می پرسد و دليل و برهان می خواهد حيوان خام و بی اطلاع و مغرور و جاهلی است که بايد با شلاق سنت و چکش عادت آدم اش کرد.
از چنين آدمی نبايد انتظار هيچ دليل و منطقی داشت. برای او، در برابر هر «چرا؟» فقط يک پاسخ وجود دارد و آن اشاره به مشيت و ارادهء منابع و اصولی است که در زندگی روزمره تعين می يابند. او به معنا و دلايل اعمال کاری ندارد و صرفاً مجری چشم و گوش بستهء دستورالعمل است و می داند که اگر پرسش کند نشان داده است که در جان او شطی از ترديد جاری است که خود تخمگاه شيطان است. جدش، آدم ابوالبشر، با يک پرسش از جنت خدا رانده شده است و او می داند که هرچه بی چرا تر، هر چه تسليم تر، همانقدر به معبود نزديک تر و رفيق تر خواهد بود.
عادت وسيله ای است که آدمی برای انتقال ساده و ترديد ناپذير مجموعه های دانش غير علمی خود يافته است. ميليون ها مسيحی در خانواده های مسيحی بدنيا می آيند، به داستان مسيح باور می آورند، به مسيحی بودن عادت می کنند و، در پی اين عادت کردن، با خيال آسوده تری بدنبال کسب و مشقشان می روند. بچهء خانواده مسلمان مسلمان می شود و کودک پدر و مادری بهائی در فضای بهائی گری رشد می کند و حتی وقتی به «سن تسجيل» می رسد و لازم می آيد که خود اعلام کند که دينش را با تحقيق و ارادهء خود برگرفته است، آنچنان بوسيلهء خانواده و محفل «معتاد» شده که اغلب به همان راه مادر و پدر می رود. خانواده و کليسا و مسجد مغزشويخانه های سنت و عادتند که آدمی را از شور و شر پرسشگری و پژوهش خالی می سارند تا از او موجودی آرام و رام، بی پرسش و بی شورش، و بی اعتناء به واقعيت هائی که حواس از آنها خبر می دهند و مغز خبر را نمی گيرد، بسازند.
و نام مدرن اين بستهء بی چون و چرا، به گمان من، چيزی نيست جز «ايدئولوژی». ايدئولوژی مجموعهء مدون و مرتب باورهائی است که به دلبخواه مدون کننده گرد هم آمده اند و ريشه هاشان همه در بی منطقی صرف است. ملت آلمان از تخمهء نژاد برتر محسوب می شود؛ فارس ها از ترک ها با هوش تر از آب در می آيند؛ يهوديان بدجنس و حيله گر و رباخوارند و لايق کوره های آدم سوزی؛ ما علی را خدا نمی دانيم، از خدا هم جدا نمی دانيم؛ موی زن تشعشع تحريک کننده دارد؛ پرولتاريا فی نفسه فداکار و شريف و مغرور است؛ خدا زن را از دندهء چپ مرد آفريده است؛ شيطان دائماً مشغول فريب دادن آدمی است؛ آيت الکرسی جلوی آمدن دزد را می گيرد؛ و ارادهء معطوف به قدرت مادر ابرمرد است. شايد کسانی باشند که از اين درآميختن دوغ و دوشاب ناراضی باشند و کنار هم گذاشتن اين امثله را اهانت آميز بيابند. اما من اعتقاد دارم که در اعماق همهء اين باورها زمينه ای بی منطق وجود دارد که تنها از طريق نيانديشيدن و چون و چرا نکردن و معتاد شدن و «در جعبه گير کردن» در ذهن ما جا می افتد و رفتارهای روزانهء ما شکل می دهد.
در اينجا بد نيست چند لحظه ای هم به تحريم اکيد «بدعت» در جوامع تحت تسلط سنت و مذهب و ايدئولوژی بيانديشيم که کلاً در راستای نگاه داشتن آدميان در «جعبه های عادت» ساخته می شوند. حنبلى، فقيه مسلمان، مىگويد: «آنچه اصلى در شرع بر آن دلالت نكند، بدعت است». و بلافاصله اين سخن رسول را به سخن خود مىافزايد كه: «كل بدعة ضلالة» (همهء بدعت ها گمراهی و سياهکاری اند). و بياد آوريم که اين تنها در متن مذهب نيست که بدعت آورندگان (بدیع انديشان، نوآوران) محکوم به مرگ می شوند، بلکه در ايدئولوژی های بظاهر سکولار هم همين اتفاق می افتد. استالينيست ها تروتسکی و انديشهء او را «بدعت» می دانستند. کمونيست های طرفدار شوروی از مکتب فکری مائو تسه تونگ بعنوان «ريويزيسيونيسم» (تجديد نظر طلبی) ياد کرده و مائوئيست ها را به همين جرم «خارج از دين!» می دانستند. معنای همهء اين تجربه ها آن است که پيروان هر مکتب و مذهبی، به يک سان بايد در داخل جعبه بمانند و بر حسب موازين آن بيانديشند و مواظب باشند که خيال چون و چرا و «جور ديگر ديدن» به سرشان نزند.
در واقع، مکتب و مذهب، آزادی نوآوری و نوانديشی را از فرد آدمی می گيرد و آن را به کسانی که بصور مختلف مرجعيتی متعالی دارند وا می گذارد. رهبری حزب، کميتهء مرکزی، پيران و شيوخ خانقاه، پيامبران و امامان و انبياء و اولياء تنها کسانی هستند که حق دارند چيزی نو را به داخل جعبه راه دهند.
ما، در زبان عربی زدهء خود، برای اين کار اصطلاحی هم داريم؛ می گوئيم «فلان چيز خارق العاده است». اين سخن يعنی چه؟ تفاوت آن با «فوق العاده» چيست؟ خارق عادت؟ خارق؟ فرهنگ واژگان به ما می گويد که خارق يعنی «پاره کننده، از هم درنده، آنچه که بر خلاف نظم عمومی و جريان طبيعی امور باشد». ظاهراً فرق چندانی بين معنای «فوق العاده» و «خارق العاده» نيست؛ اما ما اين واژهء دوم را کجا بکار می بريم؟ در آنجا که از معجزه و کرامت سخن می گوئيم! در نگاه سنتی ما آدمی را توان پاره کردن عادت نيست، او نمی تواند کارهای خارق العاده انجام دهد. اين کار اولياء و انبياء و معصومين است نه من و توی يک لا قبای خاکی. ما نه می توانيم و نه اجازه داريم که چنين کنيم.
ما بايد به سخن آدميانی سر بسپاريم که قرار است با عالم غيب و نادينی های آن در تماس باشند و اهميت «علم!» شان هم اتفاقاً در همين واقيت است است که آن را از راه تحقيق و آزمايش بدست نمی آورند. با «طب صادق» که آشنا هستيد. فرق امام جعفر صادق با بوعلی سينا در همين نکته نهفته است. و برای همين هم هست که يکی امام است و ديگری حکيم. آن يک دانش خود را از «خزانهء غيب» دريافت می کند و اين يک از راه جستجو و آزمايش. اما اين يکی می داند که هيچ چيز در دانش او قطعی و هميشگی نيست و هر آن ممکن است کشفی تازه از راه رسد و بساط باورهای تا امروز معتبر را بهم بريزد. اما سخن آن يکی تغيير ناپذير و ترديد ناپذير است ـ البته بشرط آنکه به آن باور و عادت کنی و دست از چون و چرا بکشی. شايد اين اصطلاح درويشان را شنيده باشيد که مريد در برابر مراد «کل ميت فی اليد الغسال» است؛ يعنی «همچون مرده ای است در دست مرده شوی» که پيکر آدمی را به هر سو که بخواهد می چرخاند و می گرداند و می شويد.
براستی هم که آدم معتاد به سنت و حديث و خبر گذشتگان، در بهترين حالت خويش، حکم مرده و ميت را دارد؛ نه اختياری و نه تصميمی. رشته ای بر گردنش افکنده دوست؛ می کشد هر جا که خاطر خواه اوست!
باری، دوست دارم در پايان، لحظه ای به زمين و زمانهء خودمان برگردم. می خواهم بگويم گاه که به بحث ها گوش می کنم؛ گاه که برخی از مقالات «چه بايد کرد» ی را می خوانم و گاه که به احتجاجاتی که سی سال است تکرار می شوند دقت می کنم، يکباره خود و ديگر سرنشينان اين «کشتی» را می بينم که روزگار درازی است بر دريای مرده می رانيم و کسی نيست که از اطاق های دربسته بر هوای تازه برون آيد و سری به عرشه بزند، بالای دکل ها برود و ببيند که آيا اصلاً چيزی به نام خشکی در افق ديد ما هست؟ آيا بادی راه انداز ما کشتی نشستگان می وزد؟ و آيا بادبان های کشتی فکرمان نپوسيده اند؟

Comment