Announcement

Collapse
No announcement yet.

Butterfly and the Flower

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Butterfly and the Flower

    چشمام كم كم داشت رنگ خواب مي گرفت كه يه بوي خاصي مشامم رو تحريك كرد و خواب رو از چشمام گرفت
    خيلي عصبي شدم آخه چند شبي بود كه چشم روي هم نذاشته بودم
    پتو رو كشيدم روي سرم و سعي كردم خودمو بخوابونم اما انگار اين بو سمج تر از اين حرفا بود
    بلند شدم . يه چيزي پوشيدم و رفتم دنبال اون بو
    رسيدم كنار پنجره اتاق
    يه مهتاب قشنگ همه جا رو روشن كرده بود
    بيرون رو با دقت نگاه كردم . چيز خاصي نديدم
    داخل حياط شدم .هوا يكم سرد بود. آخه ناسلامتي پاييز چند روزيه اومده و كم كم داره خودشو نشون ميده
    انگار داشتم به اون بو نزديك تر ميشدم
    اما نميدونستم بوي چيه؟
    خسته شدم
    نشستم لب حوض و دستامو گذاشتم روي چشمام
    چشمام درد ميكرد . بيخوابي اذيتشون ميكنه
    نميدونم چند دقيقه طول كشيد اما نتونستم اونجا بشينم
    باز بلند شدم . تا خواستم برگردم چشمم افتاد به يه رز قرمز كوچولو كه زير نور ماه ، داشت از سرما به خودش مي لرزيد . تا به حال روي اون شاخه نديده بودمش
    بهش نزديك شدم . عجب عطري داشت . خودش بود
    خود خودش...
    عطر اين گل بود كه منو بي خواب كرده بود
    بهش گفتم : آخه كوچولو ! توي اين سرما ، اينجا چيكار ميكني؟
    يه نگاه معصومانه بهم انداخت و گفت : دنبال يه پروانه مي گردم . شب و روز دنبالش گشتم اما پيداش نكردم
    گفتم : اوووه ! اينجا پروانه زياده . كدومو ميگي؟
    گفت : هموني كه بالهاي شيشه اي داره . شهد هر گلي رو هم نمي مكه
    يكم فكر كردم . بهش گفتم : سر در نميارم !
    آهي كشيد و چشماشو بست
    خواستم صداش كنم . اما اسمشو نميدونستم ...
    برگشتم توي اتاق
    چشمام باز داشتن اذيتم ميكردن اما نفهميدم چطوري خوابشون برد
    صبح كه بيدار شدم تصميم گرفتم برم پيش اون گل كوچولو
    رفتم كنار حوض ، طبق عادت هميشگي !
    عجيب بود !
    هيچ گلي اونجا نبود
    لا به لاي شاخه ها رو به دقت گشتم
    - امكان نداره ! من خودم ديشب ديدمش !
    اما انگار آب شده بود رفته بود تو زمين !
    يه نگاه به وسط باغچه انداختم
    ديدم يه شاپرك با بالهاي شيشه اي افتاده روي زمين
    مرگ شاپرك ...
    مرگ گل ...!!!
Working...
X