Announcement
Collapse
No announcement yet.
All Gods
Collapse
X
-
در گذشته های دور هم، جنگ اقوام و ملل، در صورت نمادين خود، جنگ خدايانشان هم بوده است. بابلی ها خدايان ملل مقهور خود را به نزد خود آورده و در زير نظارت خدای خويش قرار داده بودند و کورش هخامنشی از آن رو در نزد اقوام و ملل عصر خود محبوب و سرفراز شد که خدايان زندانی را نجات داده و آزادی بخشيده و آنها را همراه با قوم از بردگی درآمده شان رهسپار ديارشان کرد. او بود که دستور داد هيچ قومی نمی تواند خدای خود را بر خدايان اقوام ديگر برتر بداند، و از دل همين انديشه نيز بود که نخستين منشور حقوق بشر را اعلام داشت.
از اين منظر که به سير تاريخ بنگريم، در می يابيم که هر منشور ناظر بر حقوقی که به انسان منتشر (و نه انسان خاص) تعلق داشته باشد منشور پذيرش چند خدائی و تنوع مذهبی، و در نتيجه، رنگارنگی اجتماعی است. به همين دليل هم هست که هم «خدای يگانه» و هم «سلطان مستبد»، هر دو به يک صورت، از انديشهء حقوق بشر نفرت دارند و آن را نوعی خروج از خط توحيد الهی يا سياسی می دانند؛ آنکه برای خدا شريک قائل شود کافر است و آنکه برای مقام معظم رهبری شخص دومی جستجو کند، به جرم اهانت به آن مقام اعلا در گوشهء اوين جای می گيرد. شايد در ميان سياستمداران معاصر ما هيچکس موحدتر از اميرعباس هويدا نبود که می گفت: «در مملکت ما شخص دوم وجود ندارد!» که ترجمهء عربی اش از عبارت «لا اله الا الله» چندان دور نيست.
و بيهوده نبوده که ايرانيان به پادشاهان خود لقب «خداوندگار» می دادند و نظريه پردازان سياسی و سياستنامه نويسان از آن حقيقت مکشوف «الهی» می گفتند که سلطان را «سايهء خدا» می دانست؛ و گاه تا آآنچنان در اين ميدان می تاختند که خود سلطان را هم به اين شک می انداختند که مبادا خودش خدا باشد. باری، اگر دقت کنيم در می يابيم که شعار همهء مستبدين تاريخ «لا اله الا الله» است، منتهی الله هر مستبدی نام خاص خود را دارد، تا انجا که حتی می تواند با نام «پرولتاريا» يا «قوم برتر آريائی» ظاهر شود و همه را به ترک کردن نوع خاصی از «شرک» بخواند.
و اگر به همين واژهء «شرک» دقت کنيم می بينيم که از سرچشمهء شراکت و همکاری و همدستی و شريک و سهيم بودن آب می خورد و نوعی نگرش ناظر بر همزيستی اجتماعی در آن نهفته است و به همين دليل تکخدايان آن را دوست ندارند و گرايش به آن را حرام می کنند و گرونده را حد و گردن می زنند.
در واقع، می توان نتيجه گرفت که در تاريخ جوامع مختلف، و بسته به اينکه در کجای سير تحول شان هستند، پيامبران برای برانداختن دموکراسی و تساهل مذهبی آمده و جاده صاف کن استبداد و سرکوب بوده اند و توانسته اند اين مفهوم «تکخدائی» را، همچون يک ارزش والا، چنان در انديشهء مردمان جا بياندازند که می بينم هم امروز هم بسياری از انديشمندان ما به اين مفاخره می کنند که ايرانيان نخستين موحدين عالم بوده اند و انديشهء توحيد از ايران سرچشمه گرفته است.
اما در اينجا پرسشی پيش می آيد: آيا سير تحولات جوامع بشری، پس از عبور اين جوامع از چند خدائی به تک خدائی، متوقف شده و ديگر مرحلهء نوينی برای آن پيش نمی آيد؟ اگر خرد را پيشهء خود ساخته باشيم بايد به اين پرسش پاسخ منفی دهيم. جهان بر دگرديسی و سياليت و تغيير بنياد نهاده شده است و هيچ امر مستمر و دائمی و بلاتغييری در آن وجود ندارد. پس، توقف در تکخدائی نيز برای هيچ جامعه ای ممکن نبوده است. اگر با عينک اين اصل خردپذير بنگريم می بينيم که، در واقع، هر حرکت نوينی در داخل يک دين توحيدی نشانی از مبارزه ای با تصور مرکزی تکخدائی در آن دين دارد و به همين دليل از جانب دينکارانی که پاسدار آئين تکخدايان هستند بعنوان خروج از دين و روي کردن به شرک حد خورده و سرکوب شده اند.
مزدک و مانی «قرائت» های نوينی از تکخدائی اهورامزدای همه توان و همه جا حاضر را عرضه داشته و تنبيه شده اند. عيسای مريم در برابر يهوه ی خشمگين و ترسناک سربلند کرده و او را سه شقه (پدر، پسر، روح القدس) کرده است، ايرانيان گرونده به تشيع (بيشتر اسماعيلی تا امامی) خدا را تا حد امامان خود را فرود آورده و نوعی چند خدائی شرک آميز را دامن زده اند (ما علی را خدا نمی دانيم / از خدا هم جدا نمی دانيم).
عارفانی نيز که از دل «توحيد» معنای «وحدت» ـ و سپس «وحدت وجود» ـ را بيرون می کشيده اند، از معانی خاص جامعه شناختی اين اصطلاح دور شده و آن را بسود تعابير مصلحتی خود کلاً تغيير داده اند. در جائی که «احديت» و «وحدانيت» خدا به هيچ روی فراگيری عام و جادهندگی کلی را ـ که منظور نظر اهل وحدت است ـ افاده نمی کند و بيشتر بر همان مداری می تند که در درون مفهوم «لا الله الا الله» نهفته است، عارفان بکلی از معنای سنتی توحيد بريده و به دامن وحدت وجود آميخته اند تا خدا را تکه تکه کرده و در همهء مظاهر طبيعت متجلی سازند. مولوی، در دفاع از منصور حلاح که خدا را در جبهء خويش کشف کرده بود (الله فی جبتی)، به روياروئی موسی با درخت آتش گرفتهء وادی طور و اينکه درخت خود را خدا خوانده است (گفته است: انا الحق) اشاره کرده و می پرسد: «روا باشد انالحق از درختی / چرا نبود روا از نيک بختی؟» و، به همين دليل روشن هم دينکاران کتابش را با انبر بر می دارند که نجس نشوند.
تفاوت تورات و انجيل در همين الحان تکخدائی در يکی و چند خدائی در ديگری است. لحن خشک و تهديد کنندهء قرآن خبر از وجود خدائی قاصم الحبارين و مکار و منتقم در آسمان ها می دهد که حرکات را به مثقال می کشد و پاداش و جزا می بخشد و تحمل هيچ خدای ديگری را ندارد.
چرا هنديان بيش از ما اهل تساهل و رنگارنگی اند؟ برای اينکه قبول کرده اند هرکس می تواند خدای خود را داشته باشد. مگر نه اينکه عارفان ما حديث ساخته اند که راه های بسوی خدا به تعداد آدميان روی زمين است؟ آيا اين شرک در برابر وحدت کلمه و آئين نيست؟ چرا موسای مولوی به چوپان می گويد که «هيچ اداب و ترتيبی مجوی / هرچه می خواهد دل تنگت بگو»؟ آيا اين نقب زدنی خردمندانه از فضای تنگ تکخدائی به جهان گسترده و رنگارنگ چند خدائی نيست؟
قصدم از طرح اين همه «کفرگوئی!» آن است که، در مقياس های جامعه شناسی و علوم سياسی، نوسان بين تکخدائی و چند خدائی، نوسان از حاکميت استبدادی تک صدائی و سرکوبگر تا حکومت چند صدائی و متکثر (و حتی می شود گفت فدرالی) است که عاقبت با تثبيت اعلاميهء حقوق بشر به آنجا می انجامد که پذيرش آزادی عبادت برای همه را، در معنائی يزدان شاختی، به پذيرش همهء خدايان بشری تبديل می کند و بتخانه ای را که بوسيلهء اديان توحيدی ويران شده بود ديگرباره در قالبی گسترده و وسيع باز می سازد.
اما تحقق اين چند خدائی نوين، اين مساوی انگاشتن همهء اديان، اين آزادی داشتن عقيده و مذهب و خدا، برای هرکس و به زعم هرکس، تا زمانی که يک خدا و يک سازمان دينکاران بر جامعه حکومت کند ممکن نيست و، به همين دليل، شرط لازم و ضروری برای تحقق پيش بينی های مندرج در اعلاميهء حقوق بشر تنها برقراری سکولاريسم است؛ به معنی جلوگيری از حضور دينکاران انحصارطلب سلطه جو در ساحت حيات سياسی جامعه.
تنها در سايهء سکولاريسم است که آزادی عقايد و اديان و پرستش خدايان تأمين می شود و، در عين حال، هيچکس از پيروان اين اديان اجازهء دخالت در کار بی دينان و منکران خدا را نيز نخواهد داشت. بقول شاعر: «بهشت آنجاست کـ آزاری نباشد / کسی را با کسی کاری نباشد».

Comment