PDA

View Full Version : Woman


Pages : 1 [2] 3

RedWine
05-17-2006, 06:55 AM
زنان مرواريدهايي در قفس

وقتي از دردهاي خفته در حنجره ات با من سخن ميگويي انگار كه رشته هايي از عشقهاي ناشناخته را با پيكره ام مي تني . رنجهايي كه خاموشند و چون خاكستري مدفون در زير خاك . رنجهايي كه حتي واژه ها در وصف آن ناچيزند و نارسا چرا كه هرگز نميتوانند و نتوانسته اند بيانگر كيفيت و عمق آنها باشند.
در عصر قلم و گفتار و حنجره و فرياد, اما تو با كوله باري از انبوه ناگفته هايت محكوم به سكوتي! ستمي چند بعدي! به كدامين حكم و قانون ؟!
از دردهايت براي من بگو كه قلمم تنها ارمغان من براي توست كه از تو با عشق بنويسم و از بغضها و مرواريدهايت كه شبانگاه در پستوهاي تاريك در كنج خانه ميبارند و هرگز كسي صداي آه پر كينه ات را در بين صداهايي كه بوي تعفن طبقات ميدهند را نميشنود!
خواهر من, مادرم!
ميخواهم آن قدر از تو بنويسم تا شايد قدمي باشم براي حذف اتيكت ” نيمه انسان“ يا” كنج نشين“ از سرنوشتت.
حرمتت در چنگال تحقير و تبعيض و ستم تا خصوصي ترين زواياي زندگي فردي , خانوادگي و اجتماعي اسير است و من به اين ميانديشم كه گناهت چيست ؟ كدام معيار سنجش بر تقدير تو حكم ميراند؟ آيا تنها ابزار خشونت و فشار است كه بايد نام پر معنايت را تفسير كند؟
گناهت اين است كه زني ! ميخواهم بداني كه تفكراتي آلوده به كهن ترين و دورترين اعصار بدوي و غار نشين تو را به كنج پستوها رانده و به زائده اي ضعيف و بي كفايت بدل ساخته اند, تا سكوت كني و در سكوتت از فرياد بي كسي حنجره ات را بدري .
اما, ما سهم بزرگي داريم . سهم بازگو كردن حقيقت!
پس به آنهايي بيانديش كه قرنها پيش, با دستهايي خالي و بي كس تارهاي سياه و آهنين قفس حقارت زن را دريدند و نامشان بر تارك تاريخ ايرانمان افراخته شد!

RedWine
05-19-2006, 06:12 AM
مرگ دردناك چهار دختر دانش آموز در تهران و مسموميت چند دختر نوجوان ديگر كه با خوردن قرص هاى سمى به حال اغما افتاده اند، پرده از حضور مواد مخدر شيميايى در مدارس و فعاليت دست هاى مرگ آفرينى برداشت كه قرص هاى اكستازى و انواع ديگر مواد شيميايى به اصطلاح «نشاط آور» را در ميان دانش آموزان نوجوان پخش مى كنند كه سه تن از چهار دختر دانش آموزى كه تاكنون به كام مرگ افتاده اند، قرص هاى ضدآفت برنج را به جاى اكستازى مصرف كرده بودند. اين دختران كه دانش آموزان مدرسه اى در جنوب شهر بوده اند، طى دو ماه اخير در كلاس درس دچار تشنج شده اند و پس از چند ساعت در حال اغما جان داده اند. يكى از اين دختران وقتى در كلاس درس دچار تشنج شديدى شده بود، قوطى كوچكى از جاسازى كفش او درآوردند كه در آن هشت قرص ضدآفت برنج جاى داشت و جاى دو قرص هم خالى بود. اين سه دختر در مدارس منطقه نازى آباد تحصيل مى كردند و چهارمين دختر هم كه با همين قرص هاى سمى مرده، دانش آموز يك هنرستان دخترانه در منطقه شهيد مفتح بود. اين فاصله مكانى بين نازى آباد تا منطقه شهيد مفتح، گستردگى فعاليت دست هاى پنهانى را نشان مى دهد كه اقدام به پخش قرص هاى شيميايى مرگبار مى كنند.
هم اكنون حدود ۱۰ دختر دانش آموز هم كه در نقاط مختلف شهر با خوردن چنين قرص هايى به حال تشنج و اغما افتاده بودند، اكنون در بيمارستان لقمان الدوله تحت مراقبت هاى ويژه پزشكى قرار دارند. بازپرس دادسراى جنايى و كارآگاهان پليس تهران به تحقيق و جست وجو ادامه مى دهند تا عاملان پخش قرص هاى مرگبار را شناسايى كنند. ضمناً ماموران به بيمارستان ها و مراكز درمانى مختلف در شهر سر مى زنند تا بيماران ديگرى را كه احتمالاً از اين نوع قرص ها مصرف كرده اند شناسايى كنند.
پزشكان قانونى نيز در همكارى با دادسراى جنايى تهران به آزمايش سم شناسى به روى مردگانى پرداخته اند كه بر اثر مسموميت جان سپرده اند تا احتمالاً افرادى را كه بر اثر مصرف قرص هاى مرگبار مرده اند شناسايى كنند. به گفته صاحب نظران رواج مصرف مواد شيميايى در ميان جوانان را چندان جدى نگرفتيم و به فكر ريشه يابى و چاره جويى نيفتاديم تا اينكه مرگ چهار دختر زنگ هاى خطر را بيخ گوشمان به صدا درآورد و هشدار داد كه اگر غفلت ها ادامه پيدا كند، آثار فاجعه اى اجتماعى رخ نشان خواهد داد.
يكى از روانپزشكان مى گويد: اگر به مراكز روان درمانى سرى بزنيد، ضايعات غمناك انسانى را در چهره جوانان خواهيد ديد. دختران و پسرانى كه بر اثر مصرف قرص هاى شيميايى با آسيب هاى مغزى روبه رو شده اند و متاسفانه روزبه روز بر تعداد اين جوانان روان پريش افزوده مى شود.
در اين ميان دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر قرص هاى اكستازى و مواد مخدر شيميايى جديد را مهمانان ناخوانده اى مى داند و مى گويد: «با توجه به افزايش هرروزه آگاهى خانواده ها نسبت به مواد مخدر شيميايى، نگران گسترش اين مواد در جامعه نيستيم، زيرا يك قشر بسيار محدود از جوانان و نوجوانان به سمت اين مواد گرايش دارند.» دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر قرص هاى اكستازى و ديگر مواد شيميايى مخدر را موادى سمى و خطرناك مى داند و مى گويد: «حدود دو تا سه سال است وارد جامعه ما شده اند اما در همين مدت كوتاه، مردم آنها را نپذيرفته اند و با توجه به حساسيت خانواده ها و آگاهى آنها، نسبت به عواقب بسيار خطرناك و گسترش اين مواد نگران نيستيم.» وقتى اين نظر خوشبينانه دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر را با روانپزشكان و خانواده هاى جوانان مطرح كرديم، جواب هايى نه چندان موافق اين نظر شنيديم.
يكى از روانپزشكان گفت: آيا مرگ چهار دختر نوجوان و مسموميت چند دانش آموز ديگر كافى نيست كه برخلاف نظر خوشبينانه دبيركل ستاد مواد مخدر، اين حادثه تلخ و تكان دهنده را نشانه آغاز يك فاجعه اجتماعى بدانيم و ضمن ريشه يابى انگيزه هاى جوانان و نوجوانان در گرايش به مواد مخدر، به علاج واقعه بپردازيم؟ حرف هاى مادرى كه با گريه و صدايى بغض آلود سخن مى گفت، شنيدنى است: «دختر شاداب و سرزنده ام را مى ديدم كه روزبه روز لاغر تر و افسرده تر مى شود. تا اينكه در برابر اصرار و التماس هايم به گريه افتاد و گفت كه در مدرسه گرفتار اعتياد شده و يكى از دختران مدرسه براى او و چند نفر از همكلاس هايش قرص هاى مخدر مى فروشد.
با توصيه آشنايان، دخترم را براى معالجه به يكى از درمانگاه هاى مخصوص معالجه معتادان بردم ولى نوبتى دادند كه مى بايست دو ماه منتظر مى مانديم. وقتى اصرار كردم گفتند دكتر و مددكار و روانپزشك و حتى دارو به اندازه نياز نداريم تا به اين همه بيمار كه روزبه روز تعدادشان بيشتر مى شود، برسد. ناچار شدم براى نجات دخترم كه به خاطر اعتياد و افسردگى شديد با خطر خودكشى روبه رو بود، به درمانگاه هاى خصوصى مراجعه كنم و تاكنون بيش از ۲ ميليون تومان بابت سم زدايى و روانكاوى و مدد كارى براى نجات دخترم داده ام ولى حالا دخترم را در آستانه جنون مى بينم. با اين خطرى كه نسل جوان را تهديد مى كند لااقل مسئولان درمانى ترتيبى مى دادند كه رسيدن به دوا و درمان براى جوانانى كه اسير اعتياد شده اند و حالا به دنبال راه نجاتى هستند، آسان مى شد.
تعجب مى كنم وقتى قرص متادون (تنها داروى موثر در ترك اعتياد) در كارخانه هاى داروسازى كشور توليد مى شود چرا بايد هر دانه قرص متادون را كه در حدود بيست تومان قيمت گذارى شده به قيمت ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ تومان از بازار سياه تهيه كنيم. چه دست هايى هست كه بسته هاى قرص متادون ساخت كشور مان را به جاى پخش مستقيم به بازار سياه ناصرخسرو سرازير مى كند؟»
• قرص هاى روانگردان در مدارس
معلمان و دبيران مدارس از دست هاى پنهان و آشكارى مى گويند كه پخش قرص هاى مخدر شيميايى را به عهده دارند. گزارش هاى پليس كه از ديرباز مبارزه پيگيرى را با عوامل پخش مواد مخدر دارد، نشان داده قاچاقچيان معمولاً توسط عوامل خود دختران و پسرانى را به دام مى كشند و معتادشان مى كنند تا واسطه اى براى پخش و فروش مواد مخدر در ميان دانش آموزان شوند. اين واسطه هاى نوجوان به خاطر اينكه اسير اعتياد هستند، مجبور مى شوند چنين نقشى را اجرا كنند تا به مواد مورد نياز خود برسند. فاطمه فراهانى كه معلم يكى از دبيرستان هاى تهران است، درخصوص مصرف اين قرص ها در ميان جوانان به خبرنگار شرق گفت: متاسفانه امروزه در مدارس به خصوص در دبيرستان ها مصرف قرص هاى اكستازى و انواع ديگر مانند شيشه ميان دانش آموزان افزايش چشمگيرى داشته كه جسم و روان نوجوانان را به خطر مى اندازد و سبب بروز جرايمى از جمله سرقت در ميان اين اسيران اعتياد مى شود. اين معلم درباره علت رواج قرص هاى شيميايى گفت: با توجه به آمارى كه گرفته شده اغلب دانش آموزانى كه به مصرف اين قرص هاى خطرناك رو مى آورند در خانواده هايشان دچار مشكلات زيادى با افراد خانواده هستند و شرايط خانوادگى نابسامانى دارند. ۸۰ درصد جوانانى كه در دام اعتياد گرفتار شده اند بچه هاى طلاق هستند و يا كانون خانوادگى شان در آستانه فروپاشى است. يك جامعه شناس معتقد است بعد از خانواده در مرحله بعدى محيط و شرايط اجتماعى است كه نوجوانان را به سمت اعتياد و جرم سوق مى دهد. امروزه به دليل نبود تفريحات سالم و مناسب، برخى از نوجوانان دچار افسردگى هايى مى شوند و براى اينكه چند ساعتى از افسردگى هاى روانفرسا رهايى پيدا كنند به چنين قرص هاى غفلت آفرينى روى مى آورند

Sepideh_UK
05-19-2006, 01:59 PM
RedWine. man aage begam babai ino baram bekhun ye dame kuni mizane loool

RedWine
05-20-2006, 08:45 AM
م.ک.ف
matinkf@gmail.com


( زندگی باید خیلی لذت بخش باشه؛اون وقتی که تو یه مردی، رئیسی، پدری، حق داری، پول و زور و قدرت داری... چه حالی داره مرد بودن! )


مامان رو به منشی کرد و پرسید: "این فرم را من پر کنم یا بیمار؟"
منشی لبخندی زد و گفت: "مراجع پر کند."
به آخرین سؤال که رسیدم رو به مامان گفتم: "علت مراجعه را چه بنویسم؟"
با جدیت گفت: "بنویس انجام یک عمل غیر منطقی و نسنجیده!"
با خنده گفتم: "آهان! خودکشی را می گویی؟"
گفت: "آره."
نوشتم "خودکشی".



بیشتر از ده سال بود که میگفتم برویم مشاوره. که این زندگی نمیشود. که ما حرف هم را نمی فهمیم. میگفتم خودتان دو تا هم نمی روید، نروید. لا اقل بگذارید من بروم. تمام این ده سال مامان میگفت: "نه! اگر به مشاور و روان شناس مراجعه کنی برای خودت بد می شود. از فردا توی فامیل همه میگویند که دیوانه ای."
میگفتم: "به درک! مهم نیست."
میگفت: "مهمه. برای زندگی و آیندۀ خودت بد است."



دو سه شب پیش، بابا من را نشاند رو به روی خودش و بهم گفت که توضیح بدهم. پرسید که چه مرگم است؟ که چه کمبودی دارم؟ بهم گفت که مگر چه اتفاقی افتاده؟ که مثلأ که چه که قرص خوردم؟ گفت که همه جوره با من همراهی کرده. گفت که 9 سال پیش با وجود نارضایتی خودش به من اجازه داده که بروم هنرستان و رشتۀ مورد علاقه ام را بخوانم. گفت که دلش نمی خواسته بروم دانشگاه اما این اجازه را داده. گفت با وجود افتضاحی که سال پیش به بار آوردم باز به من اجازه داده که بروم دانشگاه. بعد هم گفت: "لابد چشمم کور! دندم نرم؟! وظیفم بوده. نه؟؟"
من هم زل زدم توی چشمش و هر چه دلم خواست گفتم. گاهی هم فقط زل زدم و چیزی نگفتم! جنگ لفظی مان که تمام شد با مهربانی گفت: "حالا قرار شده مادرت از روان پزشک وقت بگیرد و تو را ببرد تا درمان بشوی!" پوزخندی زدم و چیزی نگفتم! ادامه داد: "اصلأ نگران نباش. فکر حرف مردم را هم نکن! هر کس برود پیش روان پزشک که مشکل روانی ندارد. ان شا الله میروی دکتر و درمان میشوی." صدای قهقه ام پیچید توی اتاق. گفت: "چی شد؟" اشکهام راه افتاد و با تمسخر گفتم: "شما داری به من میگویی که از روان شناس و دکتر نترسم؟ بیشتر از ده سال است که میگویم برویم پیش روان شناس و مشاور. میگویید نه!" بعد هم اضافه کردم: "در ضمن! زیاد مطمئن نباش که من نیاز به درمان داشته باشم." با تعجب گفت: "یعنی چه؟" گفتم: "حالا پیش دکتر که برویم معلوم می شود. شاید این شما باشی که نیاز به درمان داری! ما می رویم صحبت می کنیم و دکتر خودش تشخیص میدهد!"



وقتی مامان بهم گفت که دکتر مرد است نا خودآگاه از دهنم پرید: "چه بهتر!"
گفت: "از چه نظر بهتر؟"
گفتم: "فکر میکنم که یک مرد حرف هایم را بهتر بفهمد."
گفت: "اتفاقأ چون تو یک زنی مسلمأ یک زن بهتر درکت می کند."
پوزخندی زدم و گفتم: "نه! زن ها همۀ فکرشان حفظ کانون خانواده است! حریم مقدس خانواده! گرمابخشی به خانواده! یک مرد بهتر نیازهایم را درک میکند. نیاز به استقلال را میفهمد." لبم را گاز گرفتم و فکر کردم: "باز گند زدم! پیش داوری!!" سریع ادامه دادم: "البته همه جور آدمی هست. بستگی دارد کدام زن باشد یا کدام مرد. اما به طور کلی فکر میکنم با یک مرد راحت تر بتوانم از نیازهایم حرف بزنم."


از دکتر خوشم آمد. منظورم این است که احساس کردم که میفهمد چه میگویم. از همان خودکشی شروع کردم. بهش گفتم که که دقیقأ موقعی خودکشی کردم که همه فکر میکردند خانه در آرامش به سر میبرد. موقعی که همه فکر میکردند من به راه آمده ام و به اصطلاح خودشان مدتی بود که خانومانه رفتار میکردم و اعمالم سنجیده شده بود! گفتم که این کار کاملأ برنامه ریزی شده بود. که اختیارم را از دست نداده بودم. که این هم یک راه بود. گفتم که زندگی را دوست دارم. آرزو دارم. نمی خواستم بمیرم. گفتم که البته احتمال مردن را هم داده بودم. شاید مامان دیر به خانه میرسید. شاید واقعأ میمردم. ولی به هر حال خودم را آماده کرده بودم. گفتم بیشتر از یک سال این شرایط مزخرف را تحمل کردم. گفتم که احساس پوچی میکردم. که نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. که پارسال یک ماه حبسم کردند. حبسم کردند چون 2 بار با یک پسر قرار گذاشته بودم. گفتم که قبل از به قول خودشان آن افتضاح هم من آسایش نداشتم. گفتم که دانشجوی عکاسی هستم و تمام این 8 ترم را توی خانه پاس کردم. گفتم که دانشگاه باید به من لوح افتخار بدهد!! گفتم البته وقتی به عکاسی طبیعت رسیدیم استاد با خواهش و تمنا از ما خواست که طبیعت را محدود به حیاط خانه مان نکنیم! گفتم بابا من را برد جاده چالوس و گفت: "بیا! این هم درخت! خب عکست را بیانداز دیگر! چرا خودت را لوس می کنی!" گفتم که هر کسی می تواند دکمۀ دوربین را فشار بدهد ولی من نا سلامتی دانشجوی رشتۀ عکاسی بودم و قرار نبود یک عکس یادگاری از یک درخت- از نظر بابا هر درختی که باشد!!- بیاندازم! گفتم که وقتی قرص ها را خوردم تمام چادر هایم را با قیچی ریز ریز کردم و ریختم وسط اتاقم. گفتم که بیشتر از 10 سال بود که در مورد چادر باهاشان صحبت کرده بودم اما موفق نمی شدم. گفتم که حالم از چادرهایم به هم میخورد اما بدون آن دانشگاه را هم از دست میدادم. گفتم که بابا هیچ وقت برای ما وقت ندارد. گفتم که از بچگی یکی یکی قید تفریحاتم را زدم. گفتم که بابا بد قول است. گفتم که برای هر بار بیرون رفتن و گردش باید التماسش میکردی و اشک می ریختی. گفتم بعد از چند بار بد قولی بابا و التماس های بی نتیجۀ من، خودم به خودم گفتم که پارک و سینما و شهر بازی و گردش تعطیل. دیگر التماسش نکردم. گفتم که ازش بریدم. گذاشتمش کنار. گفتم همیشه به خودم می گفتم که پارک و سینما ارزش این همه خواهش ندارد. گفتم ولی آینده برایم مهم بود. درس برایم مهم بود. دوست هایم برایم مهم بودند. گفتم که همیشه دنبال استقلال بودم و هیچ وقت موفق نشدم. گفتم که از تفریحاتم گذشتم تا زودتر بزرگ بشوم و به یک جایی برسم که مجبور نشوم برای 2 ساعت بیرون رفتن از خانه به کسی التماس کنم. گفتم که از ازدواج سنتی بدم می آید. گفتم که نمی گذارند 4 تا آدم ببینم. گفتم که طی این 4 سال کلی پیشنهاد کار داشتم اما هیچ کدام را نگذاشتند انجام بدهم. گفتم بعد از افتضاح پارسال اینترنت را از دست دادم. تلفن را از دست دادم. ارتباطم را با دوستهایم قطع کردند. گفتم که دارم می گندم و این زندگی نشد. گفتم سهیل را دوست دارم. گفتم اصلأ پشیمان نیستم. گفتم تحملم تمام شده. گفتم کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم با یکی از خواستگارهایم ازدواج کنم. گفتم تنها راه رفتنم از آن خانه بود. گفتم از یکی از آن ها بدم نیامد. گفتم دلم جای دیگری بود ولی این خواستگارم هم به نظرم پسر روشن فکر و مهربانی رسید. گفتم که سعی کردم واقع بین باشم و موقعیت هایم را از دست ندهم. گفتم که سه جلسه با سعید صحبت کردم. گفتم که برای اولین بار فکر کرده بودم شاید از طریق سنتی هم بشود یک ارتباط دوستانه به وجود آورد. گفتم سعید حرف هایم را می فهمید. گفتم ولی صحبت هامان مانده بود. تمام نشده بود. همدیگر را نشناخته بودیم و مامان و مامان بزرگ و خاله عقیده داشتند که صحبت هایمان طولانی شده. گفتم همه می خواهند توی دو جلسه دو نفر را به هم برسانند و زودتر مجلس عقد را برگزار کنند. گفتم که با تمام این ها برنامه به هم خورد. گفتم بابا به آن ها جواب رد داد و هیچ توضیحی نداد. گفتم که اشک هایم برای از دست دادن سعید نبود. گفتم من که عاشق سعید نبودم ولی آدم بودم. گفتم می خواستم بفهمم چرا بابا جواب رد داد. گفتم مامان بهم گفت که پدرت گفته عزت ما در این ازدواج نیست! گفتم که مامان گفته به بابات اعتماد کن و این قدر سؤال نکن! گفتم نا سلامتی قرار بوده من ازدواج بکنم یا نکنم. گفتم باید به من هم می گفتند. گفتم نصف اشکهایم هم برای این بود که دیگر تحمل خانه را نداشتم. که فکر کرده بودم میروم و یک نفسی میکشم. گفتم که تا به حال چند بار یواشکی عکس هایم را فروخته ام. گفتم که یواشکی برای سایت های اینترنتی داستان و مقاله می نویسم و گاهی منتشر میشود. گفتم که یکی از داستان هایم توی یک مجله چاپ شد. گفتم که کسی نمیداند که من با بدبختی و یواشکی وصل به اینترنت میشوم. گفتم کسی نمیداند که یواشکی با تلفن حرف میزنم. گفتم که نماز نمیخوانم و این مسأله به مامان و بابا فشار می آورد. گفتم که نمی فهمم نماز یعنی چه. درکش نمیکنم.

آخرش هم دستم را توی جیبم کردم و کاغذی در آوردم و روی میز دکتر گذاشتم و گفتم: "این تعهدی است که پارسال بابا از من گرفت تا بگذارد ترم آخر دانشگاهم را بروم."

دکتر به حرفهایم گوش می کرد و جز چند باری که تعجب کرده بود، چیزی توی صورتش نشان نمیداد. بهم گفت که آیا واقعأ پدر و مادرم به خاطر 2 بار قرار ملاقات گذاشتن با یک پسر دانشگاهم را تحریم کرده اند؟ گفت که نماز و روزه به زور نمیشود و باید توی مخ آدم رفته باشد. گفت که بهش اعتماد کنم و مطمئن باشم که صحبت ها بین خودمان میماند و نگرانی از بابت مامان و بابا نداشته باشم. تأکید کرد که همان هفته یک کلاس ورزشی ثبت نام کنم. گفت که کتاب "چه کسی پنیر من را جا به جا کرد؟" را بخوانم تا جلسۀ بعد. آخرش هم ازم پرسید: "این کاغذی را که میگویی تعهد دادی میتوانم نشان مادرت بدهم و در موردش صحبت کنم؟" گفتم: "بله."

داشتم از جایم بلند میشدم تا بروم و مامان را صدا کنم که گفت: "علاقه به سهیل هم توی خودکشیت نقشی داشته؟"
نگاهش کردم و با اطمینان گفتم: "نه



مامان که از اتاق بیرون آمد توی فکر بود. عصر همان روز رفتم دندان پزشکی و وقتی برگشتم چهرۀ مامان زیر و رو شده بود. خیلی خسته و داغان بود. از همان شب مامان و بابا قهر کردند. نفهمیدم چرا


جلسۀ بعد دکتر کتاب جدیدی معرفی کرد تا بخوانم. "وضعیت آخر". از من پرسید که برنامه ام برای پنج سال آینده چیست. گفتم که میخواهم پایان نامه ام را تمام کنم. رمان بنویسم. سر کار بروم. زبانم را تکمیل کنم. کامپیوتر را حرفه ای یاد بگیرم
گفت که میخواهد پدر و مادرم را با هم ببیند

RedWine
05-20-2006, 08:45 AM
2

مامان میگفت با بابا نمی آید و بابا میگفت بدون مامان نمی آید! کلی بال بال زدم و هی خودم را این طرف و آن طرف پرتاب کردم و هی رفتم و آمدم تا بابا رضایت داد تنها بیاید. من بیرون اتاق بودم و صداها را می شنیدم اما کلمات را تشخیص نمیدادم. دکتر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه با بابا حرف زد و من همین قدر فهمیدم که بابا هی میپرید وسط حرف دکتر و لحن صدایش حسابی دفاعی بود. یکی دو بار هم کمی صدایش رفت بالا. توی دلم برای دکتر کف می زدم!!

**

داشتم ظرف های شام را می شستم که برادرم آمد و با صورت برافروخته گفت که زودتر به اتاقم بروم.
رفتم...

**

دکتر پرسید: "چه خبر؟"
صدام میلرزید. گفتم که برادرم کشف جدیدی کرده. که بعد از فیلمهای سوپر و عکسهای مستهجن بابا، که بعد از دفتر شخصی بابا و ماهواره اش، که بعد از شب دیر آمدنهایش، که بعد از گم شدن شناسنامه اش...
اشکم راه افتاد و ادامه دادم: "بعد از تمام اینها که ما میدانیم و بابا فکر میکند نمیدانیم، حالا فهمیدیم که بابا یک زن دیگر هم دارد!"
گفتم که برادرم به صورت اتفاقی عکسها را توی موبایل بابا دیده. که عکسها مربوط به سه هفته قبل از خودکشی من میشده و بابا برای زنش تولد گرفته بوده. گفتم که اصلأ برایم مهم نیست بابا یک زن دیگر دارد ولی خیلی ناراحتم. گفتم که بابا میتواند هر غلطی دلش میخواهد بکند ولی فقط دست از سر من بردارد.

**

ارتباطم با مامان همچنان رو به بهبود بود اما در مورد بابا یکدفعه متوقف شد. از چند متریش فرار میکردم و توی صورتش نگاه نمیکردم. جوابهاش را یک کلمه ای میدادم و فحشهایم را قورت میدادم. بیشتر از همیشه دلم میخواست توی خانه نبینمش. هر بار که بهم تذکری میداد، دهنم را باز میکردم تا جوابش را بدهم و بعد سریع جلوی خودم را میگرفتم و با نفرت زل میزدم توی چشمهاش. دکتر گفته بود که اگر مسأله را علنی کنیم و مامان طلاق بگیرد اوضاع بدتر میشود. گفته بود با بابات که مسلمأ نمیتوانی زندگی کنی. با مادرت هم اگر بخواهی زندگی کنی شرایطت از الان هم محدودتر میشود. گفته بود که اگر با مامان زندگی کنم، مامان نا خودآگاه میخواهد جای بابا را پر کند و کاری کند که مردم فکر نکنند که حالا که بابا بالای سرم نیست پس ول شده ام و همین مسأله باعث میشود مامان نخواسته و نفهمیده بیشتر دورم را بگیرد.

**

به دکتر گفتم که از بابا بدم می آید. نمیخواهم برای بهبود روابطمان تلاش کنم. دکتر پرسید: "کی داره صحبت میکنه؟" میدانستم که باید بگویم: "کودک". نگفتم! در عوض کمی فکر کردم و گفتم:" مگر نمی شود که کسی بالغانه کسی را دوست نداشته باشد؟" گفت: "چرا میشود. اما تو حالت چهره ات طوری است که انگار در مورد یک آدمی که توی خیابان از کنارت گذشته حرف میزنی در حالیکه صحبت ما در مورد پدر تو است." بهم گفت صندلی خالی را رو به رویم قرار دهم و بابا را تصور کنم که آنجا نشسته. گفت که باهاش حرف بزنم و هر چه که دلم میخواهد بهش بگویم. جلسۀ قبل مامان را تصور کرده بودم و بهش نزدیک شده بودم. البته بعد از کلی طفره رفتن و خجالت کشیدن از دکتر. با این وجود این بار هم طفره رفتم و هی گفتم که خجالت میکشم. گفتم که احمقانه است که با صندلی خالی حرف بزنم. گفتم که مثل دیوانه ها به نظر میرسم! با جدیت گفت: "کی داره حرف میزنه؟" گفتم: "والد!" ادامه داد: "خب! حالا بالغ چی میگه؟" گفتم: "میگه اومدی دکتر تا مشکلت رو حل کنی، پس همکاری کن!" زل زدم به صندلی خالی و به انگشتهام ور رفتم! دکتر مصممانه گفت: "بهت تضمین میدم که اگر این برنامه رو نتونی پیاده کنی و هر بار هی سکوت کنی، توی زندگی آینده و بعد از ازدواجت هم به مشکل بر میخوری!" گفتم که حرفش را قبول ندارم! گفت که جدی میگوید! گفتم ولی من اینجور فکر نمیکنم! مدتی بحث کردیم و باز زل زدم به صندلی خالی. گفت: "امکان داره که این مکالمه ای که الان توی ذهنت با پدرت داری را برای من هم بگویی؟" گفتم که بله! گفتم که دارم بهش میگم که مانتوی تنگ و کوتاه فقط به زن دومت می آمد؟ گفتم که دارم فلش کارت لپ تاپش را که مدتهاست گم کرده به طرفش پرت میکنم و میگویم که اینی که دنبالش میگشتی دست من بود! دارم بهش میگویم که چون پر از عکسهای مستهجن بوده قایمش کرده بودم تا برادرم دوباره نبیندشان! گفتم که اینها را دارم با تمسخر بهش میگویم. مدتی که گذشت دکتر را از مکالمه حذف کردم و مستقیمأ با بابای خیالی که مثلأ آنجا نشسته بود حرف زدم! اشکهام راه افتاده بود و با نفرت حرف میزدم. تنم میلرزید و تند و تند حرف میزدم. گفتم: "جون خودت اینترنت بی سیم و 24 ساعته گرفتی تا فقط ایمیل های شرکت رو چک کنی! اونم تو که هیچی زبان حالیت نیست و مترجم باید برات ترجمه کنه!" گفتم: "ما رو توی خونه حبس کردی تا گندکاریهات رو نبینیم و نفهمیم اون بیرون چه غلطی میکنی، نه؟" گفتم: "آدم رو آویزون و وابسته بار میاری و بعد برای هر کاری که میکنی کلی منت میذاری." گفتم: "بذار خودم کارهام رو انجام بدم و این قدر منت نذار." گفتم: "در ضمن پول دواهای منو تو باید بدی نه همسایمون. وظیفته."

دکتر گفت که ادامه بدهم. گفتم حالم بهتر شده و الان چیزی نمیخواهم بگویم.

**

جلسۀ بعد دکتر به من گفت که بابت من نگرانی ندارد. گفت که تو خودت داری می آیی و پیگیری میکنی و در نهایت هم طرح "والد – کودک – بالغ" را یاد میگیری و میتوانی از پس کارت بر بیایی. گفت ولی در مورد برادرت خیلی نگرانم. گفت این چیزهایی که میگویی باید زنگ خطری باشد برای همۀ خانواده. گفت که تو به تنهایی میتوانی خودت را به یک جایی برسانی ولی برای برادرت به کمک پدر و مادرت نیاز است. گفت که میخواهد آنها را با هم ببیند. پوزخندی زدم و گفتم: "بابام وقت نداره!" خیلی توی فکر بود. گفت: "شاید کار پدرت و یا زندگیش با آن یکی زنش برایش مهمتر از آنچه در خانه اش میگذرد باشد." باز با تمسخر گفتم: "همه چیز برایش مهمتر از آنچه در خانه میگذرد است!" گفت: "خب! پس باید بداند که یک روزی به بن بست میرسد."

**

تمام 13 روز عید را بال بال میزدم تا زودتر تعطیلات تمام شود و بروم دکتر. به تازگی کشف کرده بودیم که ارتباط بابا با آن زن به احتمال زیاد مربوط به بیشتر از یک سال پیش میشود.

**

14 فروردین. از همان لحظۀ اول با بغض حرف میزدم. 4 روز بود که سردرد بدی داشتم و خوابهای بدی میدیدم. یکبار خواب دیدم که بابا گلوی مامان را فشار میداد و میخواست زبانش را بکند و هی با فریاد بهش میگفت که زن گرفتم که گرفتم! خلاف شرع که نکردم! یکبار خواب دیدم که از دست بابا فرار میکنم و به هر جا که فکر میکردم میتواند پناهگاه خوبی باشد پناه میبرم و هی پیدام میکنند. یکبار خواب دیدم که بابا میخواست به زور بچه ام را ازم بگیرد و هی شکنجه ام میکرد...

به دکتر گفتم که کتاب "present "را خواندم ولی این کتاب در موقعیت فعلی کمکی به من نمیکند. گفتم که اصلأ نمیتوانم تصور کنم که تمام آن یک ماهی که بابا من را حبس کرده بود و من با آن حال و روز به هم ریخته جلو چشمش بودم، خودش بیرون از خانه مشغول بوده. گفتم اصلأ برایم قابل درک نیست. که این دارد دیوانه ام میکند. گفتم که تمام این دو هفته تعطیلی بابا بیرون از خانه بود. گفتم که 3 شب پیش ساعت 12شب بدون هیچ دعوا و علت خاصی کتش را برداشت و رفت و تا فردا شبش بر نگشت. گفتم که هفتۀ پیش به طور اتفاقی حین سیگار کشیدن غافلگیرش کردم و او هم اصلأ به روی مبارکش نیاورد که ناسلامتی 3 سال پیش ترک کرده بوده!! گفتم که تمام این دو هفته را فکر کردم و دیدم که واقعأ بابا را دوست ندارم. که این بالغم است که ازش متنفر است. که حالم ازش به هم میخورد. که چطور توانست، واقعأ چطور توانست یک ماه حبسم کند؟ گفتم که دوباره ذهنم پر از فکر فرار شده. که منتظرم یک حرف نامربوط بزند.

کمی در مورد فرار حرف زدیم. این که کجا میروم و برنامه ام چیست. گفت که خوب است که آدم حتی اگر میخواهد یک کار اشتباه بکند برایش برنامه داشته باشد. بهم گفت که آدمهای پیشرو همه در زمان خودشان سختی های خودشان را داشته اند. گفت آنهایی که میخواهند زندگی کنند و زندگی را تجربه کنند همه شان با مشکلات زیادی رو به رو بوده اند. گفت آنهایی که دنباله روی میکنند مسلمأ مشکلی هم نخواهند داشت و مؤاخذه هم نمیشوند. گفت مثل یک گله گاو و گوسفندند که توی مسیر مشخصی میروند و مانعی هم برایشان نیست. گفت تو داری خلاف جریان آب میروی و این م