PDA

View Full Version : Ravanshenasi


Pages : [1] 2

RedWine
05-27-2005, 07:39 AM
In ham baz az un chizai bud keh tuyeh Forum nadashtim! vali az in beh bad inja dar moredesh sohbat mikonim.

Midunam keh nazdikeh 90% shomaha in chizharo nemikhunid,midunam keh baratun sakhteh va bishtar dust darid ,fun dashteh bashid,ya ye chizi bekhunid keh dar moredeh chizhayeh sadeh basheh (ageh dastan az sex basheh keh ruzi sad bar miaid inja ! hehehe ).

Vali bad nist keh ba maghalati keh inja post khaham kard,ye meghdari khodetun ro beshnasid,beh khususu unhai keh balatar az 21 saleshuneh. zendegi ro shukhi nagirid va say konid keh ba shenakhtane khodetun, digarun ro ham beshnasid.ta kei mikhahid tuyeh bonbasteh fekri bashid va chizi az khodetun va ya az zendegitun nadunid?! laaghal beh khodetun ehteram bezarid va ejazeh bedin keh donya-ye khubi ro ba ham besazim.ruzha haminjur migozaran,nemisheh vaght ro enghadar talaf kard.in ruzha digeh barnemigardan,pas behtareh keh in ruzha ba khubi begzaran.

Az hamatoon moteshaker hastam va mamnun.zendeh bashid.

RedWine
05-27-2005, 07:40 AM
چگونه پيام عاطفي به ديگران مي فرستيد

نويسنده: دكتر دانيل گلمن

اوايل جنگ ويتنام بود و يك دسته نظامي آمريكايي، در گرما گرم جدال با ويت كنگ‎ها، در ميان شاليزارهاي برنج كمين كرده بودند. ناگهان يك صف شش نفره از راهبان،*با آرامش و وقار كامل، بر روي برآمدگي باريكي كه شاليزارها را از يكديگر جدا مي‎كند ظاهر شدند. راهب‎ها مستقيم به سمت خط آتش در حال حركت بودند
يكي از سربازان امريكايي بنام ديويد بوش به خاطر مي‎آورد «آن‎ها منظم و پشت سر هم جلو مي‎رفتند،* واقعاً عجيب بود چون هيچ كس به آن‎ها شليك نمي‎كرد. من بعد از اين كه آن راهبان را ديدم ديگر دلم نمي‎خواست بجنگم. حداقل نه در آن روز. فكر مي‎كنم براي ديگر افراد هم همين‎طور بود چون همه‎ي آن‎ها دست از جنگ كشيدند.»
قدرت و شهامت راهبان در جهت آرام كردن سربازان در بحبوحه‎ي جدال، بيان‎گر يك اصل اساسي در زندگي اجتماعي است: عواطف و احساسات مسري هستند. البته حكايت فوق يك مورد ناب بود اما اكثر سرايت‎هاي عاطفي كه در تماس‎هاي روزمره زندگي اتفاق مي‎افتد با ظرافت خيلي بيشتري انجام مي‎گيرد. ما حالت‎هاي روحي خود را با يكديگر رد و بدل مي‎كنيم و اين تبادل گاهي اوقات سمي است و گاهي تقويت كننده و مثبت. اين تبادل احساسات و عواطف به گونه‎اي ظريف و تقريباً نامحسوس انجام مي‎گيرد. به طور كلي احساسات و عواطف افراد هم‎چون نوعي ويروس اجتماعي به ديگران منتقل مي‎شود

ما در برخورد با ديگران پيام‎هاي عاطفي خود را مي‎فرستيم و اين پيام‎ها آن‎ها را تحت تأثير قرار مي‎دهد. هر چه‎قدر مهارت اجتماعي ما در اين زمينه زيادتر باشد، به همان ميزان بهتر مي‎توانيم پيام‎هاي ارسالي خود را كنترل كنيم. حفظ بهداشت عاطفي جامعه بدين معني است كه مطمئن شويم هيچ نوع آشفتگي عاطفي موجب بر هم خوردن آرامش تماس‎هاي اجتماعي نخواهد شد. كنترل اين مبادله‎ي احساسات و عواطف بر عهده‎ي هوش عاطفي فرد است. افراد «جذاب» و «محبوب» كساني هستند كه ما دوست داريم با آن‎ها باشيم چون مهارت‎هاي عاطفي‎شان ما را سرحال مي‎آورد و شاداب مي‎كند. اشخاصي كه قادرند به ديگران كمك كنند تا احساسات خود را آرامش ببخشند از نوعي مهارت اجتماعي ارزشمند برخوردارند. در هنگام تغيير حالت روحي، هر كدام از ما جزيي از جعبه ابزار يكديگر هستيم كه به اتكاء يكديگر مي‎توانيم وضعيت عاطفي و احساسي خود را بهتر يا بدتر كنيم
اكنون به مورد جالبي از انتقال احساسات از يك فرد به ديگري توجه كنيد. در يك آزمايش ساده دو داوطلب (يكي بشاش و سرحال، ديگري خشك و سرد) در اتاق‎هاي جداگانه پرسشنامه‎اي را كه راجع به خلق (حالت روحي) آن‎ها در آن لحظه بود پر كردند. بعد آن‎ها را در يك اتاق روبه‎روي هم نشاندند و به آن‎ها گفتند كه ساكت منتظر باشند تا آزمايش‎گر بيايد و پرسشنامه‎ ديگري را به آن‎ها بدهد. دو دقيقه بعد آزمايشگر به اتاق وارد شده و از آن‎ها خواست كه دوباره پرسشنامه‎اي را كه راجع به خلق و خوي‎شان در آن لحظه بود پر كنند. اين آزمايش را بر روي تعداد زيادي از افراد شاد و اخمو تكرار كردند
در تمام موارد بدون استثنا، حالت روحي فرد پر احساس و شخص سرد و دمق انتقال يافته بود. اين انتقال جادويي چگونه رخ مي‎دهد؟ پاسخ اين است كه همگي ما به طور ناخودآگاه عواطف و احساساتي را كه توسط شخص ديگر به نمايش گذاشته مي‎شود تقليد مي‎كنيم. از طريق تقليد ناآگاهانه از حركت چهره،* ايما و اشاره،* لحن صدا و ديگر حركات بدني وي. مردم از طريق اين تقليد سعي مي‎كنند همان حالت روحي را در خود ايجاد كنند. هم چون روش استانيسلاوسكي،*كه بر طبق آن هنرپيشه سعي مي‎كند با به خاطر آوردن همه‎ي تظاهرات بيروني احساسي كه در گذشته تجربه كرده است همان حالات روحي را دوباره در خود زنده كند
تقليد از احساسات ديگران معمولاً به گونه‎اي ظريف و هوشمندانه صورت مي‎گيرد. اولف ديمبرگ، محقق سوئدي دانشگاه اوپسالا، دريافت كه وقتي مردم چهره‎ي خندان يا ناراحتي را مي‎بيند عضلات چهره‎ي خودشان نيز به تقليد از آن دچار تغييرات محسوسي مي‎شود كه با چشم غير مسلح ديده نمي‎شود. ولي به كمك گيرنده‎هاي حسي الكترونيكي قابل مشاهده است

وقتي دو نفر با يكديگر روبه‎رو مي‎شوند آن كس كه در بيان عواطف و احساسات خود قوي‎تر عمل مي‎كند خلق (حالت روحي) خود را به فردي كه منفعل‎تر بوده منتقل مي‎سازد. اما برخي مردم در مورد سرايت عاطفي مستعد‎تر از ديگران هستند. حساسيت ذاتي آن‎ها باعث مي‎شود سيستم عصبي خودكار آن‎ها خيلي آسان‎تر مورد هدف قرار گيرد. اين افراد بسيار تأثيرپذير هستند و هر گونه تبادل احساسات يا فرد غمگين مي‎تواند آن‎ها را به گريه بيندازد، و در همان حال گپي كوتاه با فردي كه روحيه‎اي شاد دارد مي‎تواند باعث دلگرمي و نشاط‎شان شود
جان كاسيوپو، متخصص روان‎شناسي فيزيولوژيك اجتماعي در دانشگاه ايالتي اهايو، كه در زمينه تبادلات عاطفي تحقيق كرده است اظهار مي‎كند «فقط با مشاهده‎ي كسي كه احساسي را بيان مي‎كند همان حالت روحي در ما ايجاد مي‎شود ـ خواه آن را تقليد كنيم يا نه ـ اين امر در همه اوقات براي ما رخ مي‎دهد و همين تأثيرپذيري عاطفي ما از يكديگر است كه تعيين كننده‎ي احساس خوب يا بد در لحظات مختلف زندگي است»
ميزان تفاهم عاطفي مردم در هنگام مواجه شدن با يكديگر بستگي به اين دارد كه در موقع صحبت كردن با هم، از لحاظ حركت‎هايي كه به بدن خود مي‎دهند چه قدر با هم هماهنگ باشند. يك نفر سر تكان مي‎دهد،* ديگري با دست اشاره مي‎كند، يا هر دو در يك زمان از روي صندلي‎هاي خود بلند مي‎شوند، يا يكي به جلو دولا مي‎شود در حالي كه ديگري خود را به عقب مي‎كشد. اين هماهنگي احساسي را،* بهتر از هر جا، مي‎توان در بين مادران و نوزادان، هم چنين ميان دوستان بسيار صميمي مشاهده كرد. خلاصه آن كه مردم ـ خواه شادمان، خواه غمگين ـ هر چه قدر بيشتر با طرف مقابل خود از لحاظ فيزيكي (حركات دست و چهره و غيره) خو بگيرند به همان اندازه خلق و خوي آن‎ها به هم شبيه مي‎شود.
هم زماني و هماهنگي (عاطفي) ميان معلمان و دانش‎آموزان، ميزان صميميت و نزديكي بين آن‎ها را نشان مي‎دهد. مطالعاتي كه در كلاس‎هاي درس انجام گرفته نشان مي‎دهد هر چه قدر هماهنگي حركتي در بين معلمان، دانش‎آموزان نزديك‎تر باشد. به همان اندازه در هنگام تماس با يكديگر احساس صميميت، شادي، علاقه و شور و شوق بيشتري خواهند كرد. به طور كلي هم زماني و هماهنگي بسيار بالا در يك كنش متقابل به معني علاقه و صميميت ميان آن دو نفر است. فرانك برنيري، روان‎ شناس دانشگاه ايالتي ارگان، كه اين تحقيقات را انجام داده است به من گفت «احساس راحتي يا عدم راحتي در ملاقات با فرد ديگر، موضوعي است كه به حركات جسماني طرفين مربوط مي‎شود، براي اين كه احساس آرامش و راحتي كنيد احتياج به زمان براي سازگاري داريد تا حركات بدني خود را با ديگري هماهنگ سازيد. هم زماني ميان زن و شوهر باعث مي‎شود كه خلق و خوي آن‎ها با يكديگر سازگار شود ـ چه در حالت مثبت و چه منفي»
به طور خلاصه، هماهنگي خلق و خو و حالت روحي، زيربناي حسن تفاهم و ايجاد رابطه نزديك با ديگران است‎ـ همان عاملي كه در انس ميان مادر و نوزاد نقش اساسي ايفا مي‎كند ـ يكي از عوامل تعيين كننده در تأثيرگذاري شخصي، به مهارت ما در دستيابي به اين هماهنگي عاطفي بستگي دارد. اگر در سازگاري با خلق و خوي ديگران ماهر باشيم. يا به آساني بتوانيم ديگران را زير سلطه‎ي عاطفي خود درآوريم آن گاه كنش متقابل ما با ديگران در سطح عاطفي با سهولت انجام مي‎گيرد. رهبر قدرتمند كسي است كه بتواند به اين طريق هزاران نفر از حضار را به جنبش در بياورد. كساني كه در زمينه دريافت و ارسال احساس ضعيف هستند در روابط خود با ديگران دچار مشكل بوده و به همين خاطر مردم در هنگام تماس با اين افراد راحت نيستند ـ اگر چه نمي‎توانند علت اين موضوع را بيان كنند
ايجاد هماهنگي عاطفي در كنش متقابل با ديگري،* از يك لحاظ به معني سلطه داشتن بر حالت عاطفي اوست. در واقع شخص با اين قدرت خود مي‎تواند حالت عاطفي و احساسي ديگري را معين كند. براي يك زوج ورزشكار (پاتيناژ)، موسيقي عامل هماهنگ كننده حركات و حالت عاطفي آن‎هاست. در روابط بين دو انسان،* فردي كه در زمينه‎ي ابراز احساسات خويش قدرتمند‎تر است عواطف ديگري را به تبعيت از خويش مي‎كشاند. فرد غالب بيشتر صحبت مي‎كند در حالي كه فرد مطيع بيشتر به چهره‎ي او نگاه مي‎كند تا پيام‎ها را دريافت كند. به طريق مشابه، سخن‎ور خوب كسي است كه احساسات حضار را تحت كنترل خويش درآورد و به قول معروف «نبض اجتماع را در دست بگيرد». كنترل عاطفي ديگران كليد نفوذ بر آن‎هاست

RedWine
05-28-2005, 12:02 PM
Love addicts are characteristically familiar with desperate hopes and seemingly unending fears. Fearing rejection, pain, unfamiliar experiences, and having little faith in their ability or right to inspire love, they wait, wish, and hope for love, perhaps their least familiar experience.

Addictive sexuality is like most other compulsive behaviors: a potentially destructive twist on a normal life-enhancing activity. Defining sex addiction depends less on the behavior itself than on the person's motivation.

Sex addicts display a lack of the ability to control or postpone sexual feelings and actions. The need for arousal often replaces the need for intimacy. Eventually, thrill seeking becomes more important than family, career, even personal health and safety.

As sexual preoccupation increases in terms of energy and time, the sex addict follows a routine or ritual leading to acting out on desires which is then followed by feelings of denial then shame, despair and confusion.

It may be helpful to examine the definition of addiction more closely. Addiction is characterized by the repeated, compulsive seeking or use of a substance or activity despite adverse social, psychologic and/or physical consequences. Addiction is often (but not always) accompanied by physical dependence, a withdrawal syndrome and tolerance. Physical dependence is defined as a physiologic state of adaptation to a substance, the absence of which produces symptoms and signs of withdrawal.

Withdrawal syndrome consists of a predictable group of signs and symptoms resulting from abrupt removal of, or a rapid decrease in the regular dosage of, a psychoactive substance or activity; the syndrome is often characterized by overactivity of the physiologic functions that were suppressed by the drug and/or depression of the functions that were stimulated by the object of addiction.

Tolerance is a state in which a drug or activity produces a diminishing biologic or behavioral response; in other words, higher doses or in the case of sex addicts, riskier behavior is needed to produce the same effect that the user experienced initially.

Riaz
05-28-2005, 08:37 PM
man in chizaro doost daram Redwine kheyli mamnoon jaleb bood.

RedWine
05-29-2005, 01:06 PM
آيا اخلاق هنوز در دنيای کنونی نقشی دارد؟

اخلاق همزاد زندگی اجتماعی بشر است. اخلاق پيش از دين و قانون وجود داشته و تا حدی به آنها شکل بخشيده است. برخی اخلاق را امری فطری يا ذاتی می دانند که در ناخودآگاه جمعی بشر ريشه دارد
اخلاق گاهی ضعيف به نظر می رسد، زيرا قدرت و ضامن اجرايی ندارد، اما نيروی معنوی آن از قانون بالاتر است. وقتی زور و فشار قانون بالای سر ما نيست، اين اخلاق است که ما را به امری نيک وامی دارد، يا از امری نادرست باز می دارد

اما اصول اخلاقی ثابت و ابدی نيستند، بلکه در طول تاريخ دگرگون گشته و رنگهای تازه ای به خود گرفته اند. جوامع در شرايط گوناگون به هنجارهای اخلاقی متفاوتی روی آورده اند که عرف يا ادب خوانده می شوند

با اين وجود، اموری هست که فراتر از زمان و مکان است، يعنی تمام جوامع در تمام اعصار آنها را باور دارند. دروغ و پيمان شکنی در تمام جوامع اموری نکوهيده به شمار می روند. شهامت و راستگويی همه جا مورد ستايش است. حقوق اوليه بشر بر پايه همين اصول عام و جهانشمول شکل گرفته است

امروزه بسياری عقيده دارند که موازين اخلاقی در روزگار ما سست شده و نقش اخلاق در رفتارها و روابط انسانی کمرنگ شده است. اين افراد ابراز نگرانی می کنند که با ضعف اخلاقيات، جوامع بشری به جنگلی مخوف تبديل می شود، که در آن هيچ انسانی در امان نيست

از سوی ديگر کسانی هستند که نقش اخلاق را محدود می بينند. به اعتقاد آنها اخلاق تنها توهمی فريبنده است. پوششی است بر رياکاری و خودپرستی انسانها، زيرا انگيزه واقعی انسان در زندگی، تنها قدرت طلبی و نفع شخصی است

RedWine
05-29-2005, 01:37 PM
چرا اكثر ما نگران و افسرده هستيم؟ اگر عجله داريم، مي*توانيم كمي تامل كنيم، اگر دير كرديم، مي*توانيم از خير كاري بگذريم، اگر از كاري كه انجام مي دهيم ناراحتيم، مي*توانيم به سراغ كار ديگري برويم. اگر دلشكسته و نااميديم، خود را آرام سازيم. اگر احساس پوچي مي كنيم، مي*توانيم احساسات را عوض كنيم. ما هميني كه هستيم، زندگي نيز همين خواهد بود، كه هست. بهتر آنست كه به زندگي بپيونديم و مانند زندگي باشيم. ما آفريده *شده*ايم تا طبيعي باشيم، پس بياييد راحت و طبيعي باشيم

RedWine
05-29-2005, 04:18 PM
علايم و نشانه‎هاي وابستگي (اعتياد) به سكس را مي‎توان اين چنين فهرست نمود:
1) رفتار خارج از كنترل
2) پيامدهاي قانوني، پزشكي و بين فردي نامطلوب و زيان آور
3) پي‎گيري هميشگي رفتار جنسي پر خطر يا رفتارهاي خود تخريبي
4) كوشش‎هاي مكرر براي متوقف نمودن رفتارهاي جنسي
5) وسواس فكري و تخيلات جنسي – آميزشي
6) نياز براي حجم فزاينده‎اي از فعاليت‎هاي جنسي
7) تغييرات خلقي شديد در ارتباط با فعاليت جنسي (افسردگي، خوشي، …)
8 ) صرف زماني غير عادي براي دست‎يابي به رابطه‎ي جنسي، شهوت انگيز بودن يا رهايي از تجربه‎ي جنسي
9) تداخل رفتار جنسي با فعاليت اجتماعي، شغلي يا تفريحي

Nazanin
05-30-2005, 07:19 AM
Merci Red joon, very very interesting

RedWine
05-30-2005, 03:15 PM
Drug use and addiction

People who are dependent on drugs usually use them to simply make themselves feel better, but drug abuse can have dire consequences

The use of chemicals to alter the way we feel and see things is one of the oldest activities of the human race. But a person's use of a drug such as tobacco, alcohol, cannabis or heroin can become uncontrolled, or start to control them? Even when the use of these drugs leads to serious physical and mental problems, the person may still not want to stop using them. But, if they do decide to give up, they may find it's harder than they thought.

What are the symptoms?

There are a lot of bewildering different words used to describe drug use and addiction problems. Not every expert will agree with the definitions here, but being consistent with the terms used helps to reduce the confusion and anxiety everyone feels when faced with this problem.

Each drug has different patterns of:

use
intoxication
overdose
hangover.
For each different drug, the term 'substance abuse' can cover different levels of use, including:

experimenting with use
bingeing
using large amounts without appearing intoxicated.
using large amounts to get intoxicated

Dependence (or psychological addiction)

anxiety
depression
sleep and rest
controlling mood
relearning different coping skills
self-esteem.

What can I do to help myself?
The old saying - admitting you have a problem is half of solving the problem - is very applicable. The next step is to get support. If you're physically addicted, it may be dangerous to just stop - especially if you're using alcohol or tranquillisers. Even if it isn't dangerous to just stop, a doctor may be able to prescribe medication to help you through the first phase of withdrawal.

Not all family doctors are happy to help with this problem, so if yours isn't, it's probably best to approach your local drug dependence unit (DDU). It's also vital to get other forms of support and counselling - see the resources listed below.

RedWine
05-30-2005, 03:18 PM
The list .

Website: www.ukna.org
www.famanon.org

The National Drugs Helpline in each country which you live there .

Nazanin
05-30-2005, 05:09 PM
Oh wow, daset dard nakone

RedWine
06-16-2005, 03:58 PM
همه ي ما دوست داريم كه برنده باشيم و نه بازنده . ولي آيا ميل به برنده بودن به تنهايي كافي است؟ با اين كه زندگي همواره توام با پيكار نيست، اما شايد بتوان آن را به صحنه ي بازي پيچيده اي تشبيه نمود ، كه پيروزي در آن ، رمز و رازي دارد. سيدني . جي . هريس نويسنده اي سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در ميدان زندگي مي شناسد و براي مودفقيت در آن ، راه هايي ساده پيشنهاد ميكند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگي خود انتخاب كرده ايد، اين مطلب راهنماي خوبي براي شما خواهد بود

اولين هدف گيري ¤¤

.برنده متعهد ميشود
.بازنده وعده ميدهد

.وقتي برنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: اشتباه كردم
.وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: تقصير من نبود

.برنده بيش از بازنده كار انجام ميدهد، و در انتها باز هم وقت دارد
.بازنده هميشه آنقدر گرفتار است كه نميتواند به كارهاي ضروري به پردازد

.هراس برنده از باختن به آن اندازه نيست كه بازنده باطنا" از برنده شدن دارد

.برنده به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد
.بازنده از كنار مشكل گذشته ، و آن را حل نشده رها ميكند

.برنده ميگويد: بيا براي مشكل راه حلي پيدا كنيم
.بازنده ميگويد: هيچ كس راه حلي را نميداند

.برنده مي داند به خاطر چه چيزي پيكار ميكند و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد
.بازنده آن جا كه نبايد، سازش ميكند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه ميكند

.برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشيماني خود را نشان ميدهد
.بازنده مي گويد: «متاسفم» ، اما در آينده اشتباه خود را تكرار ميكند

برنده مورد تحسين واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجيح ميدهد، هر چند كه هر دو حالت را مد نظر دارد
بازنده دوست داشتني بودن را، به مورد تحسين واقع شدن ترجيح ميدهد، حتي اگر بهاي آن خفت و خواري باشد

.برنده گوش مي دهد
.بازنده فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است

.برنده از ميانه روي و نرمش خود احساس قدرت ميكند
بازنده هرگز ميانه رو و معتدل نيست گاهي از موضع ضعف، و گاهي همچون ستمگران فرودست رفتار ميكند

.برنده ميگويد، بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد
.بازنده ميگويد، تا بوده همين بوده و تا هست همين است

.برنده به افراد برتر از خود، احترام ميگذارد، و سعي ميكند تا از آنان چيزي بياموزد
.بازنده از افراد برتر از خود، خشم و نفرت داشته؟ و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است

.برنده گامهاي متعادلي بر ميدارد
.بازنده دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند

دومين هدف گيري ¤¤

.برنده ميداند كه گاهي اوقات ، پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد
بازنده بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است

برنده ارزيابي درستي از تواناييهاي خود داشته، و هوشمندانه از ناتواني هاي خود، آگاه است
.بازنده از توانايي ها و ناتواني هاي واقعي خود بي خبراست

برنده مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچكتر تفكيك ميكند، تا حل آن آسان گردد
.بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند

.برنده مي داند كه اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود
.بازنده احساس ميكند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد

.برنده تمركز حواس دارد،
.بازنده پريشان حواس است

.برنده از اشتباهات خود درس ميگيرد
.بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه، يادگرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند

برنده ميكوشد تا مردم را هرگز نيازارد، مگر در مواقع نادري كه اين دل آزاري در راستاي يك هدف بزرگ باشد
.بازنده نميخواهد به عمد ديگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه هميشه اين كار را ميكند

.برنده ثروت اندوزي را وسيله اي براي لذت بردن از زندگي مي داند
بازنده مال اندوزي را هدف خود قرار ميدهد،* بنابراين گذشته از ميزان انباشت ثروت، هيچگاه نميتواند خود را برنده محسوب كند، و هرگز برنده نميشود

.برنده نسبت به فضاي اطراف خود حساس است
.بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است

سومين هدف گيري ¤¤

.بازنده شكستهاي خود را ناشي از، تبعيض يا سياست مي داند
برنده ترجيح مي دهد كه، خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را ولي وقت زيادي را صرف عيب جويي نميكند

.بازنده به قضا و قدر اعتقاد دارد
.برنده معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين ميكنيم

.بازنده از اين كه بيش از آنچه مي گيرد، بدهد، احساس ميكند بازنده است
.برنده در چنين موقعيتي احساس ميكند كه اعتبار خود را براي آينده تقويت مي نمايد

بازنده اگر از ديگران عقب به ماند، تندخو و خشن ميشود، و اگر جلوتر از ديگران باشد، بي احتياطي ميكند
.برنده در هر شرايطي كه قرار بگيرد، آرامش و تعادل خود را حفظ ميكند

.بازنده از اين كه خود و يا ديگران به نقايص وي آگاهي يابند، هراسان است
برنده ميداند كه نارسايي هاي او جزيي از شخصيت وجودي اوست، در حالي كه مي كوشد تا آثار ناگوار اين نقايص را به زدايد، هرگز تاثير آنها را انكار نميكند

بازنده هنگامي كه از ديگران بدرفتاري ميبيند، خشم و ناخشنودي خويش را به زبان نمي آورد و زجر مي كشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرايط بدتري را پديد مي آورد
برنده در چنين شرايطي آزادانه، رنجش و آزردگي خود را بيان نموده، تخليه ي احساسي ميكند، سپس مساله را به فراموشي مي سپارد

بازنده به «استقلال» خود مي بالد، در حاليكه به واقع در حال خونسردي است. و به كار گروهي» خود مي بالد، در صورتي كه در حال دنباله روي است، و اراده اي از خود ندارد
برنده ميداند كه كدام تصميم ها را به طور مستقل بگيرد، و كدام يك را پس از مشورت با ديگران

بازنده نسبت به برندگان حسادت كرده، و ديگر بازندگان را حقير ميشمارد.
برنده داوري او درباره ديگران با توجه به چگونگي استفاده آنان از توانايي ها و استعدادهاي خودشان است، نه بر مبناي معيارهاي موفقيت مادي و دنيوي. و براي يك «پسربچه واكسي» كه كارش را استادانه انجام ميدهد، در مقايسه با يك فرصت طلب تمام عيار احترام بيشتري قايل است

بازنده فكر ميكند كه براي بازنده شدن و برنده شدن قوانيني وجود دارد،
برنده مي داند كه هر قاعده اي در هر كتابي را، مي توان ناديده انگاشت ، جز يكي، «هماني كه هستي و ميخواستي ، باش» ، تنها برگ برنده ، در دنيا همين است

بازنده به كساني كه از خودش قوي ترند، تكيه ميكند، و عقده هاي خود را بر سر افراد ضعيفتر از خويش خالي ميكند
برنده روي پاي خود مي ايستد و از اينكه ديگران، به وي تكيه كنند، احساس تحميل شدن نمي كند

چهارمين هدف گيري ¤¤

.برنده در وجود يك آدم بد، خوبي ها را مي جويد و روي همين قسمت كار ميكند
بازنده در وجود يك انسان خوب، بدي ها را مي جويد. از اين رو ، به سختي ميتواند با ديگران همكاري كند

برنده در عين حال كه تعصبات خود را ميپذيرد، تلاش ميكند كه در هنگام قضاوت كردن بر اين تعصبات غلبه كند
بازنده منكر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابراين در سراسر عمر، اسير تعصبات خويش خواهد بود

برنده هراسي ندارد از اينكه دريك موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد، زيرا در افكارش خللي وارد نمي شود
.بازنده سازگار شدن با موقعيتهاي ضد و نقيض را به كار شايسته ترجيح ميدهد

برنده بازي سرنوشت، و اين حقيقت كه شايستگي ها را همواره پاداشي نيست، بي آنكه ديدگاهي بدبينانه داشته باشد، درك ميكند
.بازنده بي آنكه بازي هاي سرنوشت را درك نمايد، بدگمان است

.برنده ميداند كه چگونه ميتوان جدي بود، بي آن كه خشك و رسمي باشد
.بازنده غالبا خشك و رسمي است زيرا، فاقد توانايي جدي بودن است

برنده آنچه را كه ضرورت دارد، با متانت لازم انجام مي دهد، و توان خود را براي راه حل هايي ذخيره مي كند كه، در آنها از حق انتخاب برخوردار است
بازنده آنچه را كه ضرورت دارد، با حالتي اعتراض آميز انجام مي دهد، و هيچ توان و نيرويي را براي گرفتن تصميمات اخلاقي مهم باقي نمي گذارد

.برنده ارزش هاي اخلاقي را، به عنوان تنها منبع قدرت حقيقي مي شناسد
بازنده چون در باطن ، براي ارزشهاي اخلاقي احترام اندكي قايل است، بيش از ظرفيت خويش در جهت كسب منابع قدرت بيروني تلاش ميكند

برنده سعي ميكند كه رفتارهاي خود را براساس نتايج منطقي آنها قضاوت كند، و رفتارهاي ديگران را، براساس قصد و نيت آنها ارزيابي كند
بازنده رفتارهاي خود را براساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را براساس نتايج آنها ارزيابي ميكند

.برنده ديگران را نكوهش مي كند ولي آنها را مي بخشد
بازنده چنان بزدل است كه قادر به نكوهش ديگران نيست، و چنان حقير است كه قادر به بخشيدن ديگران هم ، نيست

پنجمين هدف گيري ¤¤

.برنده پس از بيان نكته ي اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد
.بازنده آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته ي اصلي را فراموش ميكند

.برنده هر امتيازي را كه بتواند بدهد، مي دهد، جز اين كه اصول بنيادي خود را فدا كند
بازنده به خاطر هراس از دادن امتياز به لجاجت خود ادامه مي دهد، و اين ، در حالي است كه اصول بنيادي اش رفته رفته از بين مي رود

.برنده ضعفهاي خود را به خدمت توانايي هايش مي گيرد
بازنده توانايي هاي خود را هدر ميدهد، زيرا كه آنها را در خدمت ضعفهاي خود به كار مي گيرد

.برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، يكسان عمل ميكند
.بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقير ميكند

.برنده ميخواهد مورد احترام ديگران باشد، اما ذهنش را درگير آن نميكند
بازنده براي رسيدن به اين هدف، دست به هر كاري ميزند، اما سرانجام، با شكست روبه رو مي شود و به هدف اش نمي رسد

برنده حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه، هنوز خيلي چيزها را نميداند
بازنده ميخواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه : «بسيار كم مي داند» را، هنوز نياموخته است

برنده گشاده روست ، زيرا كه ميتواند بي آنكه خود را تحقير كند، بر خطاهاي خويش بخندد
بازنده چون حتي در خلوت خويش ، خود را پست و حقير مي شمارد، در حضور ديگران نيز قادر به خنديدن بر خطاهاي خود نيست

برنده نسبت به ضعفهاي ديگران، غمخواري ميكند، زيرا ضعفهاي خود را درك نموده و آنها را پذيرفته است
بازنده ديگران را به دليل ضعفهايشان خوار و خفيف مي شمارد، زيرا وجود ضعف در درون خود را، انكار نموده و پنهان ميكند

برنده هر كاري كه از دست اش بر آيد انجام ميدهد، و اگر سرانجام شكست خورد، به معجزه اميد مي بندد
.بازنده بدون آنكه كوچكترين تلاشي كند، به انتظار معجزه مي نشيند

.برنده تا دم مرگ بيشتر از آنچه كه از ديگران ميگيرد، مي دهد
بازنده تا پاي جان از اين توهم دست بر نميدارد كه، «پيروزي » يعني بيش از آنچه كه مي دهي، بستاني

برنده هنگامي كه مي بيند راهي را كه در پيش گرفته است، با مسير زندگاني او سازگار نيست، هراس از ترك كردن آن ، ندارد
بازنده «نيمه ي راهي » را در پيش گرفته و به آن ، ادامه مي دهد، و اهميتي نميدهد كه به كجا منتهي مي شود

RedWine
06-17-2005, 08:19 PM
كارهاي مهم را از همين لحظه شروع كنيم و عادت به بعد موكول كردن كارها، امكان موفقيت را از انسان صلب ميكند. بخاطر داشته باشيم كه بزرگترين حريق جهان با فنجاني آب خاموش شدني است. چرا كاري كه ميتوانيم هم اكنون به مرحله ي اجرا بگذاريم به بعد موكول ميكنيم تا آنقدر سنگين شود؟ طولاني ترين مسيرها با برداشتن اولين قدم آغاز ميشود

RedWine
06-22-2005, 08:03 PM
عشق را در قلب خود جستجو كن

نويسنده: باگوان اشو راجنيش

پرسش: لطفاً تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد؟
پاسخ: هر چند كه شبيه به هم به نظر مي‎آيند، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به خويشتن، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود ديگري را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برنخيزد، براي ديگري نيز بر نخواهد خاست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است.
مانند پرتاب سنگ به درون درياچه‎اي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود مي‎آيد و سپس امواج منتشر مي‎‎شوند و دور مي‎گردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، بايد، تماميت وجودش را دوست بدارد. اين طبيعي است؛ و گرنه، هرگز* قادر به بقا نخواهي بود؛ و اين زيباست، زيرا كه تو را زيبايي مي‎بخشد. كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين مي‎گردد. كسي كه خودش را دوست دارد حتماً ساكت‎تر، مراقبه‎گون‎تر و شاكرتر از كسي است كه خودش را دوست ندارد.
اگر خانه‎ات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد؛ آن را رنگ‎آميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با گل‎هاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي، در اطراف خودت باغچه‎اي زيبا نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوه‎ات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان و آشكار سازي. اگر عاشق خودت باشي، برخودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي، حيرت زده خواهي شد: ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت. هيچ‎كس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتواني حتي خودت را دوست بداري، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد؟ و كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نمي‎تواند خنثي بماند. يادت باشد، در زندگي هيچ چيزي خنثي نيست.
كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نمي‎تواند خنثي باشد. زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي، به اين معني نيست كه مي‎تواني فقط در حالت دوست نداشتن باشي. نه، تو نفرت خواهي داشت.
و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب مي‎گردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، چگونه مي‎تواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. عشق ورزيدن به خود، يك ارزش مذهبي والاست.
من به شما عشق به خود را مي‎آموزم. ولي به ياد بسپار، عشق به خود، غرور ن