پيش از ماركو اروپاييان ديگري نيز مانند بنيامين تودلايي، ويليام صوري، فرانچسكو پيپينو و ... اسماعيليان را با تلفظهايي برگرفته از همان واژه حشاشين خطاب كردهاند. آنان نيز داستانهايي مشابه افسانه ماركو از خوفانگيز بودن اسماعيليان به ؤبت رساندهاند.
منشا افسانهپردازيهايي مانند آنچه ماركوپولو در كتابش آورده است بيشتر از اين رو بود كه اروپاييها و حتي مشرقنشينان آگاهي درستي از اين فرقه مرموز نداشتند، به طور مسلم اروپاييها تا پيش از سده نوزدهم ميلادي به تاريخ اسماعيليه با ديده ابهام مينگريستند. در سال 1807- 1808 ميلادي ژان باتبسيت روسو به عنوان عضوي از يك هيات فرانسوي به دربار فتحعلي شاه قاجار آمد و وقتي دريافت كه هنوز اسماعيليان زيادي در هندوستان و ايران زندگي مي كنند، شگفتزده شد.
در ايران نيز گرچه تاريخنگاراني مانند عطاملك جويني و خواجه رشيدالدين فضلالله به تاريخ اسماعيليان پرداخته بودند، اما بدون شك آن نيز خالي از شائبه و عداوت نبود.
از سده نوزدهم ميلادي بدين سو است كه تحقيقات و پژوهشهاي دقيق شرق شناسان پس از چندين قرن سكوت، پرده از تاريخ واقعي و شگفتانگيز آنان برداشت.
بنابراين امروز ميتوان به پرسشهايي از قبيل، آيا معادل سازي واژهترور و آدمكشي - كه امروز به كار ميرود - با عملكرد تاريخي اسماعيليان صحيح است* و آيا اطلاق واژه حشاشين به اسماعيليان واقعا بدان معنا بوده كه اين فرقه اسلامي از اين ماده مخدر جهت رسيدن به اهداف استفاده مي كردهاند* پاسخي درخور تامل داد، اما پيش از آن لازم است مروري كوتاه برتاريخ اسماعيليان كرد. پيدايش فرقه اسماعيليه با انشعابي كه در اواسط سده دوم هجري در ميان شيعيان وقوع يافت مربوط بوده است، بنابراين آنان يكي از فرق شيعه به شمار ميروند.
امام جعفر صادق)ع(، امام ششم شيعيان، در زمان حيات، اسماعيل فرزند ارشد خود را از امامت محروم كرد و پسر چهارم خويش امام موسي كاظم)ع( را به جانشيني برگزيد. بخش بيشتر شيعيان امام موسي كاظم)ع(را به امامت انتخاب كردند، و برخي ديگر همچنان اسماعيل را وارث مقام امامت دانستند. هنگامي كه اسماعيل در سال 145 قمري، يعني حدود سه سال پيش از شهادت پدربزرگوارش كه در سال 148 قمري رخ داد، وفات كرد، پيروانش محمد فرزند ارشد اسماعيل را به امامت برگزيدند و معتقد شدند كه اسماعيل نمرده و نخواهد مرد بلكه او همان مهدي قائم است كه در آخر زمان باز خواهد گشت.
فرقه اسماعيليه تا ظهور عبدالله بن ميمون قداح در حدود سال 26 قمري يكي از فرق عادي شيعه بود، ولي پس از او تحولي در اين مذهب پيدا شد كه موجب پديد آمدن خلافت فاطمي در شمال آفريقا و مصر و ظهور قدرت و تشكيلات اسماعيليه در ايران و شام گرديد. چنانكه برخي از مورخان نوشتهاند عبدالله دعوي نبوت كرد و با پيوستن فردي به نام حمدان بن اشعث ملقب به قرمط كار او بالا گرفت. يكي از جانشينان عبدالله به نام سعيدبن حسين بنعبدالله بن ميمون قداح شنيده بود كه بربريان آفريقاي شمالي انتظار ظهور امام قائم را دارند، به آنجا رفت و خود را نبيره محمدبن اسماعيل و مهدي موعود معرفي كرد و نام ابومحمدعبيدالله را اختيار كرد. عبيدالله سلسله نبواغلب را در 297 قمري در شمال آفريقا منقرض و سلسله فاطميان را تاسيس كرد. فاطميان شصت سال بعد مصر را از خاندان اخشيد گرفتند و افزون بر دوسده براين سرزمين تحت عنوان خلافت فاطمي حكومت كردند. يكي از اهداف اصلي خلفاي شيعه مذهب فاطمي رقابت و تضعيف خلافت سني مذهب عباسي در بغداد بود. آنان براي رسيدن به اين هدف دعات و مبلغين فراواني جهت تبليغ خود به اقصي نقاط سرزمينهاي اسلامي ميفرستادند. در زمان طولاني خلافت مستنصربالله )427
- 487 ق( او بيشترين مدت خلافت را در ميان تمام خلفاي مسلمان داشت - فاطميان مصر به اوج قدرت و عظمت خود رسيدند. در همين هنگام ارسلان بساسيري موفق شد در سال 450 قمري با فتح بغداد، خليفه عباسي را از مسند خلافت پايين كشيده و به نام مستنصر خطبه بخواند. اگر چه دولت بساسيري مستعجل بود و در سال بعد خليفهالقائم موفق شد با ياري طغرل سلجوقي خلافت از كف رفته را به خاندان عباسي باز آورد.
در زمان خلافت مستنصر ناصرخسرو قبادياني و حسن صباح به قاهره نزد خليفه فاطمي رفتند و هر يك با مسووليتي خطير به ايران بازگشتند. در اين ميان حسن موفق شد با تشكيل دولت اسماعيليه به سال 483 قمري در ايران، نقطه عطفي در تاريخ جهان اسلام ايجاد كند. حسن بنيان دولت مقتدري را در مناطق كوهستاني مختلف ايران از طريق ايجاد قلاع مستحكم و دژهاي غيرقابل تسخير با مركزيت اصلي الموت نزديك قزوين بنا نهد، كه نزديك به دو قرن دوام آورده و هراس و وحشتي هولناك را در وجود مخالفان خود طنين اندازد.
پس از مرگ مستنصر به پيروي از دوپسر او مستعلي و نزار فاطميان دستخوش انشعاب شدند، و در اين ميان حسن جانب نزار را گرفت، از اين رو دولتي كه او تشكيل داد را اسماعيليان نزاري ناميدند.
از اين زمان به بعد بهشت براي اسماعيليان در روي زمين تحقق يافته بود و آنان نه تنها ديگر مجبور نبودند كه زندگي توام با زهد و پارسايي خود را ادامه دهند بلكه به تكاليف معمولي شرع نيز ميتوانستند عمل نكنند. .



Comment