donsaeid
06-16-2006, 05:20 PM
چكيده:
با وجود اختلاف نظرى كه در مسلكهاى كاتوليك، ارتدكس و پروتستان مشاهده مىشود اما مسأله تثليث در همه اين مسلكها وجود دارد به نحوى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را بايد در اين امر جستجو كرد و محور تعاليم اين دين به شمار آورد. نگارنده ابتدا نظريه تثليث را در عهد جديد بررسى نموده سپس به منشأ آن پرداخته كه آيا از تعاليم عيسى مسيح است يا بر اثر مرور زمان از ناحيه عقايد اديان غيرآسمانى وارد اين دين شده است. در حالى كه نه با عقل سازگار است و نه موافق با تاريخ و تعليمات مسيحيت و قرآن كريم نيز آن را به صراحت رد مىكند.
بحث از خداوند در آيين مسيحيت با مسأله تثليث گره خورده است و با وجود مسلكهاى متفاوتى چون كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان در اين دين، مسأله تثليث ـ اين كه خداوند در عين يكى بودن مركب از سه چيز است به نام پدر، پسر و روح القدس ـ در همه اين مسلكها به چشم مىخورد؛ به گونهاى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را مىتوان در اين امر جستجو نمود و همين مسأله ـ اعتقاد به تثليث ـ اين دين را از اديان ديگر متمايز مىكند؛ چرا كه در هيچ دين آسمانى، چنين عقيدهاى به چشم نمىخورد. از طرف ديگر مسأله تثليث محور تعاليم دين مسيحى است. جان ناس در كتاب «تاريخ جامع اديان» در اين باره مىنويسد:
«سرگذشت مسيحيت، تاريخ ديانتى است كه از عقيده به تجسم الهى در جسد شارع و بانى آن ناشى شده....سراسر تعاليم نصارى، در اطراف ايمان به اين قضيه دور مىزند كه شخص عيسى روشنترين ظهورى از ذات الوهيت است؛ امّا اين دين كه با عقيده به تجسم الهى آغاز مىشود منقلب گرديده و در طى تحولات گسترده، جنبه بشرى پيدا كرده و بشريت با همه اميال و با همه ضعفها و قصورها، در آن متجلى شده است.»(2)
نكته قابل تأمل آن كه، گرچه تثليث، محور تعاليم دين مسيحى است، ولى در تفسير آن، اتفاق راى وجود ندارد و سرّ اين اختلاف را مىتوان در تبيين تثليث، در عهد جديد جستجو نمود زيرا در اين زمان، در تفسير و تبيين تثليث، وحدت نظر وجود ندارد، كه در ادامه بدانها اشاره خواهد شد.
از اين رو لازم است ابتدا نظريه تثليث را با توجه به عهد جديد تبيين نموده، آنگاه آن را مورد بررسى قرار داد؛ سپس مشخص كرد كه آيا مسأله تثليث برانگيخته از تعليمات عيسى مسيح است، يا آن كه بر اثر مرور زمان، اين دين دچار تحريف شده و اين عقيده بر گرفته از عقايد اديان غير آسمانى است كه وجود داشتند و به عنوان دين عيسى مسيح عرضه شده است؟
1ـ تبيين نظريه تثليث
الف ـ نظريه تثليث:
فرشته از آسمان به مريم، مادر عيسى كه در عقد يوسف بود پيام داد: «روح القدس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سايه خواهد افكند؛ از اين رو آن نوزاد مقدس بوده و فرزند خدا خوانده خواهد شد»(3) «و آن گاه مريم قبل از ازدواج با يوسف بوسيله روح القدس آبستن شد»(4) و «زمانى كه عيسى مسيح تقريبا سى ساله شد به دست يحياى تعميددهنده، غسل تعميد يافت»(5) و «در همان لحظه كه عيسى از آب بيرون مىآمد، آسمان باز شد و يحيا، روح خدا را ديد كه به شكل كبوترى پايين آمده و بر عيسى قرار گرفت. آنگاه ندايى از آسمان در رسيد: كه اين است پسر حبيب من، كه از او خشنودم»(6)
«آن گاه روح خدا، عيسى را به بيابان برد تا در آنجا شيطان او را وسوسه و آزمايش كند و عيسى در آن زمان براى مدت چهل شبانه روز روزه گرفت؛ سپس در آخر بسيار گرسنه شد؛ در اين حال شيطان به سراغ او آمد و او را وسوسه كرد....سپس شيطان او را به قله كوه بسيار بلندى برد و تمام ممالك جهان و شكوه و جلال آنها را به او نشان داد و گفت: اگر زانو بزنى و مرا سجده كنى، همه اينها را به تو مىبخشم. عيسى به او گفت: دور شو اى شيطان، زيرا مكتوب است كه خداوندِ خداى خود را سجده كن و فقط او را عبادت نما. آن گاه ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده، او را پرستارى مىنمودند.»(7)
به اين صورت مسيحيت معتقد شد كه خدا يكى است و در عين يكى بودن از سه چيز تشكيل شده است: به نامهاى پدر، پسر و روح القدس.(8)
يعنى خداى واحد، خود را در سه شخصيت ـ پدر، پسر و روح القدس ـ آشكار كرد.(9)
پس در نگاه مسيحيت، حضرت عيسى مسيح، از نسل داوود است از جهت جسد و بدن؛ آن گاه نيروى روح القدس در وى حلول كرد و او را فرزند خدا واله متجسد نمود.(10)
جان هيك، متكلم نامدار مسيحى مىنويسد:«در مسيحيت، خدا به عنوان خدا و پدر و سرور ما عيسى مسيح شناخته شده است و به عنوان وجودى تعريف گرديده است كه تعاليم عيسى در باب اوست. وجودى كه عيسى در ارتباط با او زيست كرد و پيروان و شاگردانش را به داشتن رابطه با او آشنا كرد موجودى كه عشق و محبتش نسبت به ما، در كره خاكى در حيات عيسى تجسم يافته است، خلاصه آن كه خداوند، آفريننده متعالى است كه به اعتقاد مسيحيان خود را در عيسى مسيح آشكار گردانيده است»(11)
ب ـ رابطه پدر، پسر و روح القدس
نكتهاى ديگر كه در بحث تثليث مطرح است، كيفيت ارتباط اين سه چيز است. اين كه با وجود يكى بودن آيا هر يك وجود مستقلى از ديگرى دارند و يا اين كه مجموعه اين سه، يك امر واحد را تشكيل مىدهند؛ و يا سه چيز جلوهاى از يك امر هستند؟ آنچه از عهد جديد بر مىآيد اين است كه خداى پدر(12) در آسمان است و خداى پسر در زمين(13) و روح القدس به عنوان نيروى فعال(14) و به عنوان مخترع و مبدع حيات(15) رابط بين اين دو است. ضمن آن كه خداى پدر، بزرگتر از پسر بوده(16) و عيسى مسيح پسر و نخستين مخلوق او است،(17) با اين حال، عيسى مسيح صورت خداى ناديده است، نخست زاده تمام آفريدگان؛ زيرا در او همه چيز آفريده شده است.(18)
بنابراين، هر كدام ضمن آن كه داراى وجود مستقل هستند با هم ارتباط تنگاتنگى دارند؛ به گونهاى كه عيسى مسيح خداست و روح القدس، تنها واسطه بين آنهاست.
مرحوم علامه طباطبايى رحمهالله در تفسير شريف الميزان، با توجه به اصحاح اول و هشتم و چهاردهم انجيل يوحنا و اصحاح دوازدهم از انجيل مرقس، رابطه بين سه اقنوم را چنين بيان مىكند:
«محصل كلامشان در اين باب ـ اگر چه به يك جمع بندى معقول نمىتوان دست يافت ـ چنين است: ذات، جوهر واحديست كه داراى سه اقنوم است و مراد از اقنوم صفتى است كه ظهور شى و تجلى آن را نشان مىدهد بدون آن كه صفت غير از موصوف باشد و اقانيم ثلاثه عبارتند از: اقنوم وجود و اقنوم علم كه كلمه است و اقنوم حيات كه روح است. ابن كه كلمه است و اقنوم علم، از نزد پدر كه اقنوم وجود است نازل شده به همراه روح القدس كه اقنوم حيات است كه اشيا بوسيله آن موجود مىشوند.»(19)
ج ـ سرّ حلول خدا در مسيح
نكته سوم در مسأله تثليث، علت حلول خداوند در عيسى است؛ كه چرا چنين امرى تحقق يافته است؟ مسيحيت معتقد است با توجه به گناهى كه حضرت آدم مرتكب شد تمام بشر آلوده به گناه شدند يعنى: اين گناه آنقدر شديد بود كه تمام نسل بشر را آلوده كرد و براى نجات بشر از اين گناه چارهاى نبود جز آن كه خدا، خود به صورت انسان در آيد تا بدين وسيله توسط مردم كشته شود و به همين دليل روحالقدس، به صورت كبوتر بر عسيى مسيح نازل شد و در وى حلول كرد؛ عيسى توسط مردم كشته شد و براى همين ـ با «فدا» شدن عيسى مسيح ـ تمام مردم از گناه نجات پيدا كردند، مشروط بر آن كه به عيسى مسيح ايمان بياورند. بنابراين مهمترين عامل تثليث را در مسأله فدا مىتوان جستجو نمود.
در سير حكمت در اروپا آمده است:
«مسيحيان، اقانيم سه گانه را در عرض هم و مقرون به يكديگر مىدانند...و معتقدند كه چون بشر گنهكار، از درگاه احديت رانده شد و نفوس بنى آدم هبوط كرد و دچار حرمان گرديد، خداوند كه خير و لطف محض است، فرزند خود را جسميت داد و به صورت آدمى ـ حضرت عيسى ـ در آورد تا دستگير نوع بشر و فدايى آنها شود و نفوس ايشان را از هلاكت رهايى بخشد و باز خريد نمايد. پس نجات مردم، به ايمان به حضرت عيسى است.»(20)
داستان مسأله فدا در عهد جديد چنين است: «خطاى آدم و فيض مسيح: بوساطت يك آدم، گناه داخل جهان گرديد و به گناه، موت. و اينگونه موت بر همه مردم طارى گشت...به خطاى يك شخص، بسيارى مردند... . پس همچنان كه به يك خطا، حكم شد بر جميع مردمان براى قصاص، همچنين به يك عمل صالح بخشش شد بر جميع مردمان، براى عدالت حيات؛ زيرا به همين قسمى كه از نافرمانى يك شخصى، بسيارى گناهكار شدند، همچنين به اطاعت يك شخص، بسيارى عادل خواهند گرديد... بوساطت خداوند ما، عيسى مسيح.»(21) بنابراين، آدم با گناه خود موجب مرگ بسيارى شد؛ اما عيسى مسيح از روى لطف، سبب آمرزش گناهان بسيارى گشت و در غلاطيان آمده است:
«مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد چون كه در راه ما لعنت شد چنان كه مكتوب است، ملعون است هر كه بردار آويخته شود.»(22) «به نظر آكونياس، گناهى كه ما با آن زاده شدهايم بر ما سه اثر بر جاى مىگذارد: نخست، روح ما را آلوده مىسازد، ما تمايل فطرى به گريز از خدا داريم... دوم، ما اسير شيطانزاده شدهايم يعنى: علاوه بر آن كه خود، تمايلى فطرى به كردار و پندار ناشايست داريم شيطان هم مىتواند با قدرت در ما نفوذ كند و سر انجام آن كه، گناه ما (هم گناه جبلىمان و هم گناهانى كه مرتكب شدهايم) در خور كيفر است... و تنها حكم در خور آن، كيفر ابدى است. يا به بيان سادهتر، كيفر ابدى دَينى است كه ما بايد به دليل گناهمان به خدا بپردازيم... مطابق تلقى آكونياس، مشكل اين است كه هيچيك از ما نمىتواند دَيْنى را كه به علت گناهمان بر ذمه داريم ادا كند... تنها راه اين بود كه خداوند، اين دَيْن را ادا كند. وى اين كار را از طريق رنج و مرگ مسيح انجام داد.»(23)
بنابراين براى نجات بشريت از اثرات ناشى از گناه نخستين، چارهاى جز رنج و درد مسيح نبود و چون بشر قادر به انجام اين دَيْن نبود؛ خداوند خود براى رهايى بشريت، در عيسى مسيح حلول نمود تا با رنج كشيدن و به دار آويخته شدن، مردم را از دَيْن نجات دهد.
پس عيسى مسيح داراى دو بعد است: يكى بعد الهى، كه صاحب دين محسوب مىشود؛ چون بشر با گناه نخستين و همين طور گناههاى بعدى، از خداوند دور شد و اين خود دين بزرگى را بر گردن بشر انداخت و از آنجا كه بشر توان پرداخت اين دين را نداشت مديون الهى واقع شد. بعد ديگر آن كه، چون بشر خود از عهده اداى دين بر نمىآمد، خداوند در عيسى مسيح تجسد پيدا كرده تا دين را ادا كند: يعنى خداوند، خود دَيْن مردم به خود را تقبل كرد و خود آن را ادا نمود؛ آن هم بوسيله زجر كشيدن و به دار آويخته شدن تا ديگر مردم، بدهكار خداوند نباشند و از اين دَيْن الهى نجات يابند.
نتيجه آن كه مسيح، لعنتى كه بر اثر گناه آدم به مردم سرايت كرد را به خود گرفت و به اين صورت در راه مردم فدا شد. نكته قابل توجه آن كه آيا خداوند نمىتوانست بوسيله پيامبران ديگر مسأله فدا را انجام دهد و چارهاى نبود جز آن كه خود، بصورت بشر در آمده و توسط مردم كشته شود؟ به سخن ديگر: چرا با خلقت موجودى با روال طبيعى چنين كارى را صورت نداد؟
با وجود اختلاف نظرى كه در مسلكهاى كاتوليك، ارتدكس و پروتستان مشاهده مىشود اما مسأله تثليث در همه اين مسلكها وجود دارد به نحوى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را بايد در اين امر جستجو كرد و محور تعاليم اين دين به شمار آورد. نگارنده ابتدا نظريه تثليث را در عهد جديد بررسى نموده سپس به منشأ آن پرداخته كه آيا از تعاليم عيسى مسيح است يا بر اثر مرور زمان از ناحيه عقايد اديان غيرآسمانى وارد اين دين شده است. در حالى كه نه با عقل سازگار است و نه موافق با تاريخ و تعليمات مسيحيت و قرآن كريم نيز آن را به صراحت رد مىكند.
بحث از خداوند در آيين مسيحيت با مسأله تثليث گره خورده است و با وجود مسلكهاى متفاوتى چون كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان در اين دين، مسأله تثليث ـ اين كه خداوند در عين يكى بودن مركب از سه چيز است به نام پدر، پسر و روح القدس ـ در همه اين مسلكها به چشم مىخورد؛ به گونهاى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را مىتوان در اين امر جستجو نمود و همين مسأله ـ اعتقاد به تثليث ـ اين دين را از اديان ديگر متمايز مىكند؛ چرا كه در هيچ دين آسمانى، چنين عقيدهاى به چشم نمىخورد. از طرف ديگر مسأله تثليث محور تعاليم دين مسيحى است. جان ناس در كتاب «تاريخ جامع اديان» در اين باره مىنويسد:
«سرگذشت مسيحيت، تاريخ ديانتى است كه از عقيده به تجسم الهى در جسد شارع و بانى آن ناشى شده....سراسر تعاليم نصارى، در اطراف ايمان به اين قضيه دور مىزند كه شخص عيسى روشنترين ظهورى از ذات الوهيت است؛ امّا اين دين كه با عقيده به تجسم الهى آغاز مىشود منقلب گرديده و در طى تحولات گسترده، جنبه بشرى پيدا كرده و بشريت با همه اميال و با همه ضعفها و قصورها، در آن متجلى شده است.»(2)
نكته قابل تأمل آن كه، گرچه تثليث، محور تعاليم دين مسيحى است، ولى در تفسير آن، اتفاق راى وجود ندارد و سرّ اين اختلاف را مىتوان در تبيين تثليث، در عهد جديد جستجو نمود زيرا در اين زمان، در تفسير و تبيين تثليث، وحدت نظر وجود ندارد، كه در ادامه بدانها اشاره خواهد شد.
از اين رو لازم است ابتدا نظريه تثليث را با توجه به عهد جديد تبيين نموده، آنگاه آن را مورد بررسى قرار داد؛ سپس مشخص كرد كه آيا مسأله تثليث برانگيخته از تعليمات عيسى مسيح است، يا آن كه بر اثر مرور زمان، اين دين دچار تحريف شده و اين عقيده بر گرفته از عقايد اديان غير آسمانى است كه وجود داشتند و به عنوان دين عيسى مسيح عرضه شده است؟
1ـ تبيين نظريه تثليث
الف ـ نظريه تثليث:
فرشته از آسمان به مريم، مادر عيسى كه در عقد يوسف بود پيام داد: «روح القدس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سايه خواهد افكند؛ از اين رو آن نوزاد مقدس بوده و فرزند خدا خوانده خواهد شد»(3) «و آن گاه مريم قبل از ازدواج با يوسف بوسيله روح القدس آبستن شد»(4) و «زمانى كه عيسى مسيح تقريبا سى ساله شد به دست يحياى تعميددهنده، غسل تعميد يافت»(5) و «در همان لحظه كه عيسى از آب بيرون مىآمد، آسمان باز شد و يحيا، روح خدا را ديد كه به شكل كبوترى پايين آمده و بر عيسى قرار گرفت. آنگاه ندايى از آسمان در رسيد: كه اين است پسر حبيب من، كه از او خشنودم»(6)
«آن گاه روح خدا، عيسى را به بيابان برد تا در آنجا شيطان او را وسوسه و آزمايش كند و عيسى در آن زمان براى مدت چهل شبانه روز روزه گرفت؛ سپس در آخر بسيار گرسنه شد؛ در اين حال شيطان به سراغ او آمد و او را وسوسه كرد....سپس شيطان او را به قله كوه بسيار بلندى برد و تمام ممالك جهان و شكوه و جلال آنها را به او نشان داد و گفت: اگر زانو بزنى و مرا سجده كنى، همه اينها را به تو مىبخشم. عيسى به او گفت: دور شو اى شيطان، زيرا مكتوب است كه خداوندِ خداى خود را سجده كن و فقط او را عبادت نما. آن گاه ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده، او را پرستارى مىنمودند.»(7)
به اين صورت مسيحيت معتقد شد كه خدا يكى است و در عين يكى بودن از سه چيز تشكيل شده است: به نامهاى پدر، پسر و روح القدس.(8)
يعنى خداى واحد، خود را در سه شخصيت ـ پدر، پسر و روح القدس ـ آشكار كرد.(9)
پس در نگاه مسيحيت، حضرت عيسى مسيح، از نسل داوود است از جهت جسد و بدن؛ آن گاه نيروى روح القدس در وى حلول كرد و او را فرزند خدا واله متجسد نمود.(10)
جان هيك، متكلم نامدار مسيحى مىنويسد:«در مسيحيت، خدا به عنوان خدا و پدر و سرور ما عيسى مسيح شناخته شده است و به عنوان وجودى تعريف گرديده است كه تعاليم عيسى در باب اوست. وجودى كه عيسى در ارتباط با او زيست كرد و پيروان و شاگردانش را به داشتن رابطه با او آشنا كرد موجودى كه عشق و محبتش نسبت به ما، در كره خاكى در حيات عيسى تجسم يافته است، خلاصه آن كه خداوند، آفريننده متعالى است كه به اعتقاد مسيحيان خود را در عيسى مسيح آشكار گردانيده است»(11)
ب ـ رابطه پدر، پسر و روح القدس
نكتهاى ديگر كه در بحث تثليث مطرح است، كيفيت ارتباط اين سه چيز است. اين كه با وجود يكى بودن آيا هر يك وجود مستقلى از ديگرى دارند و يا اين كه مجموعه اين سه، يك امر واحد را تشكيل مىدهند؛ و يا سه چيز جلوهاى از يك امر هستند؟ آنچه از عهد جديد بر مىآيد اين است كه خداى پدر(12) در آسمان است و خداى پسر در زمين(13) و روح القدس به عنوان نيروى فعال(14) و به عنوان مخترع و مبدع حيات(15) رابط بين اين دو است. ضمن آن كه خداى پدر، بزرگتر از پسر بوده(16) و عيسى مسيح پسر و نخستين مخلوق او است،(17) با اين حال، عيسى مسيح صورت خداى ناديده است، نخست زاده تمام آفريدگان؛ زيرا در او همه چيز آفريده شده است.(18)
بنابراين، هر كدام ضمن آن كه داراى وجود مستقل هستند با هم ارتباط تنگاتنگى دارند؛ به گونهاى كه عيسى مسيح خداست و روح القدس، تنها واسطه بين آنهاست.
مرحوم علامه طباطبايى رحمهالله در تفسير شريف الميزان، با توجه به اصحاح اول و هشتم و چهاردهم انجيل يوحنا و اصحاح دوازدهم از انجيل مرقس، رابطه بين سه اقنوم را چنين بيان مىكند:
«محصل كلامشان در اين باب ـ اگر چه به يك جمع بندى معقول نمىتوان دست يافت ـ چنين است: ذات، جوهر واحديست كه داراى سه اقنوم است و مراد از اقنوم صفتى است كه ظهور شى و تجلى آن را نشان مىدهد بدون آن كه صفت غير از موصوف باشد و اقانيم ثلاثه عبارتند از: اقنوم وجود و اقنوم علم كه كلمه است و اقنوم حيات كه روح است. ابن كه كلمه است و اقنوم علم، از نزد پدر كه اقنوم وجود است نازل شده به همراه روح القدس كه اقنوم حيات است كه اشيا بوسيله آن موجود مىشوند.»(19)
ج ـ سرّ حلول خدا در مسيح
نكته سوم در مسأله تثليث، علت حلول خداوند در عيسى است؛ كه چرا چنين امرى تحقق يافته است؟ مسيحيت معتقد است با توجه به گناهى كه حضرت آدم مرتكب شد تمام بشر آلوده به گناه شدند يعنى: اين گناه آنقدر شديد بود كه تمام نسل بشر را آلوده كرد و براى نجات بشر از اين گناه چارهاى نبود جز آن كه خدا، خود به صورت انسان در آيد تا بدين وسيله توسط مردم كشته شود و به همين دليل روحالقدس، به صورت كبوتر بر عسيى مسيح نازل شد و در وى حلول كرد؛ عيسى توسط مردم كشته شد و براى همين ـ با «فدا» شدن عيسى مسيح ـ تمام مردم از گناه نجات پيدا كردند، مشروط بر آن كه به عيسى مسيح ايمان بياورند. بنابراين مهمترين عامل تثليث را در مسأله فدا مىتوان جستجو نمود.
در سير حكمت در اروپا آمده است:
«مسيحيان، اقانيم سه گانه را در عرض هم و مقرون به يكديگر مىدانند...و معتقدند كه چون بشر گنهكار، از درگاه احديت رانده شد و نفوس بنى آدم هبوط كرد و دچار حرمان گرديد، خداوند كه خير و لطف محض است، فرزند خود را جسميت داد و به صورت آدمى ـ حضرت عيسى ـ در آورد تا دستگير نوع بشر و فدايى آنها شود و نفوس ايشان را از هلاكت رهايى بخشد و باز خريد نمايد. پس نجات مردم، به ايمان به حضرت عيسى است.»(20)
داستان مسأله فدا در عهد جديد چنين است: «خطاى آدم و فيض مسيح: بوساطت يك آدم، گناه داخل جهان گرديد و به گناه، موت. و اينگونه موت بر همه مردم طارى گشت...به خطاى يك شخص، بسيارى مردند... . پس همچنان كه به يك خطا، حكم شد بر جميع مردمان براى قصاص، همچنين به يك عمل صالح بخشش شد بر جميع مردمان، براى عدالت حيات؛ زيرا به همين قسمى كه از نافرمانى يك شخصى، بسيارى گناهكار شدند، همچنين به اطاعت يك شخص، بسيارى عادل خواهند گرديد... بوساطت خداوند ما، عيسى مسيح.»(21) بنابراين، آدم با گناه خود موجب مرگ بسيارى شد؛ اما عيسى مسيح از روى لطف، سبب آمرزش گناهان بسيارى گشت و در غلاطيان آمده است:
«مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد چون كه در راه ما لعنت شد چنان كه مكتوب است، ملعون است هر كه بردار آويخته شود.»(22) «به نظر آكونياس، گناهى كه ما با آن زاده شدهايم بر ما سه اثر بر جاى مىگذارد: نخست، روح ما را آلوده مىسازد، ما تمايل فطرى به گريز از خدا داريم... دوم، ما اسير شيطانزاده شدهايم يعنى: علاوه بر آن كه خود، تمايلى فطرى به كردار و پندار ناشايست داريم شيطان هم مىتواند با قدرت در ما نفوذ كند و سر انجام آن كه، گناه ما (هم گناه جبلىمان و هم گناهانى كه مرتكب شدهايم) در خور كيفر است... و تنها حكم در خور آن، كيفر ابدى است. يا به بيان سادهتر، كيفر ابدى دَينى است كه ما بايد به دليل گناهمان به خدا بپردازيم... مطابق تلقى آكونياس، مشكل اين است كه هيچيك از ما نمىتواند دَيْنى را كه به علت گناهمان بر ذمه داريم ادا كند... تنها راه اين بود كه خداوند، اين دَيْن را ادا كند. وى اين كار را از طريق رنج و مرگ مسيح انجام داد.»(23)
بنابراين براى نجات بشريت از اثرات ناشى از گناه نخستين، چارهاى جز رنج و درد مسيح نبود و چون بشر قادر به انجام اين دَيْن نبود؛ خداوند خود براى رهايى بشريت، در عيسى مسيح حلول نمود تا با رنج كشيدن و به دار آويخته شدن، مردم را از دَيْن نجات دهد.
پس عيسى مسيح داراى دو بعد است: يكى بعد الهى، كه صاحب دين محسوب مىشود؛ چون بشر با گناه نخستين و همين طور گناههاى بعدى، از خداوند دور شد و اين خود دين بزرگى را بر گردن بشر انداخت و از آنجا كه بشر توان پرداخت اين دين را نداشت مديون الهى واقع شد. بعد ديگر آن كه، چون بشر خود از عهده اداى دين بر نمىآمد، خداوند در عيسى مسيح تجسد پيدا كرده تا دين را ادا كند: يعنى خداوند، خود دَيْن مردم به خود را تقبل كرد و خود آن را ادا نمود؛ آن هم بوسيله زجر كشيدن و به دار آويخته شدن تا ديگر مردم، بدهكار خداوند نباشند و از اين دَيْن الهى نجات يابند.
نتيجه آن كه مسيح، لعنتى كه بر اثر گناه آدم به مردم سرايت كرد را به خود گرفت و به اين صورت در راه مردم فدا شد. نكته قابل توجه آن كه آيا خداوند نمىتوانست بوسيله پيامبران ديگر مسأله فدا را انجام دهد و چارهاى نبود جز آن كه خود، بصورت بشر در آمده و توسط مردم كشته شود؟ به سخن ديگر: چرا با خلقت موجودى با روال طبيعى چنين كارى را صورت نداد؟