PDA

View Full Version : Masaleye Taslis dar masihiat(trinity-Father, Son and Holy spirit)


donsaeid
06-16-2006, 05:20 PM
چكيده:

با وجود اختلاف نظرى كه در مسلك‏هاى كاتوليك، ارتدكس و پروتستان مشاهده مى‏شود اما مسأله تثليث در همه اين مسلكها وجود دارد به نحوى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را بايد در اين امر جستجو كرد و محور تعاليم اين دين به شمار آورد. نگارنده ابتدا نظريه تثليث را در عهد جديد بررسى نموده سپس به منشأ آن پرداخته كه آيا از تعاليم عيسى مسيح است يا بر اثر مرور زمان از ناحيه عقايد اديان غيرآسمانى وارد اين دين شده است. در حالى كه نه با عقل سازگار است و نه موافق با تاريخ و تعليمات مسيحيت و قرآن كريم نيز آن را به صراحت رد مى‏كند.
بحث از خداوند در آيين مسيحيت با مسأله تثليث گره خورده است و با وجود مسلكهاى متفاوتى چون كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان در اين دين، مسأله تثليث ـ اين كه خداوند در عين يكى بودن مركب از سه چيز است به نام پدر، پسر و روح القدس ـ در همه اين مسلكها به چشم مى‏خورد؛ به گونه‏اى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را مى‏توان در اين امر جستجو نمود و همين مسأله ـ اعتقاد به تثليث ـ اين دين را از اديان ديگر متمايز مى‏كند؛ چرا كه در هيچ دين آسمانى، چنين عقيده‏اى به چشم نمى‏خورد. از طرف ديگر مسأله تثليث محور تعاليم دين مسيحى است. جان ناس در كتاب «تاريخ جامع اديان» در اين باره مى‏نويسد:
«سرگذشت مسيحيت، تاريخ ديانتى است كه از عقيده به تجسم الهى در جسد شارع و بانى آن ناشى شده....سراسر تعاليم نصارى، در اطراف ايمان به اين قضيه دور مى‏زند كه شخص عيسى روشن‏ترين ظهورى از ذات الوهيت است؛ امّا اين دين كه با عقيده به تجسم الهى آغاز مى‏شود منقلب گرديده و در طى تحولات گسترده، جنبه بشرى پيدا كرده و بشريت با همه اميال و با همه ضعفها و قصورها، در آن متجلى شده است.»(2)
نكته قابل تأمل آن كه، گرچه تثليث، محور تعاليم دين مسيحى است، ولى در تفسير آن، اتفاق راى وجود ندارد و سرّ اين اختلاف را مى‏توان در تبيين تثليث، در عهد جديد جستجو نمود زيرا در اين زمان، در تفسير و تبيين تثليث، وحدت نظر وجود ندارد، كه در ادامه بدانها اشاره خواهد شد.
از اين رو لازم است ابتدا نظريه تثليث را با توجه به عهد جديد تبيين نموده، آنگاه آن را مورد بررسى قرار داد؛ سپس مشخص كرد كه آيا مسأله تثليث برانگيخته از تعليمات عيسى مسيح است، يا آن كه بر اثر مرور زمان، اين دين دچار تحريف شده و اين عقيده بر گرفته از عقايد اديان غير آسمانى است كه وجود داشتند و به عنوان دين عيسى مسيح عرضه شده است؟

1ـ تبيين نظريه تثليث
الف ـ نظريه تثليث:
فرشته از آسمان به مريم، مادر عيسى كه در عقد يوسف بود پيام داد: «روح القدس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سايه خواهد افكند؛ از اين رو آن نوزاد مقدس بوده و فرزند خدا خوانده خواهد شد»(3) «و آن گاه مريم قبل از ازدواج با يوسف بوسيله روح القدس آبستن شد»(4) و «زمانى كه عيسى مسيح تقريبا سى ساله شد به دست يحياى تعميددهنده، غسل تعميد يافت»(5) و «در همان لحظه كه عيسى از آب بيرون مى‏آمد، آسمان باز شد و يحيا، روح خدا را ديد كه به شكل كبوترى پايين آمده و بر عيسى قرار گرفت. آن‏گاه ندايى از آسمان در رسيد: كه اين است پسر حبيب من، كه از او خشنودم»(6)
«آن گاه روح خدا، عيسى را به بيابان برد تا در آنجا شيطان او را وسوسه و آزمايش كند و عيسى در آن زمان براى مدت چهل شبانه روز روزه گرفت؛ سپس در آخر بسيار گرسنه شد؛ در اين حال شيطان به سراغ او آمد و او را وسوسه كرد....سپس شيطان او را به قله كوه بسيار بلندى برد و تمام ممالك جهان و شكوه و جلال آنها را به او نشان داد و گفت: اگر زانو بزنى و مرا سجده كنى، همه اينها را به تو مى‏بخشم. عيسى به او گفت: دور شو اى شيطان، زيرا مكتوب است كه خداوندِ خداى خود را سجده كن و فقط او را عبادت نما. آن گاه ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده، او را پرستارى مى‏نمودند.»(7)

به اين صورت مسيحيت معتقد شد كه خدا يكى است و در عين يكى بودن از سه چيز تشكيل شده است: به نامهاى پدر، پسر و روح القدس.(8)
يعنى خداى واحد، خود را در سه شخصيت ـ پدر، پسر و روح القدس ـ آشكار كرد.(9)
پس در نگاه مسيحيت، حضرت عيسى مسيح، از نسل داوود است از جهت جسد و بدن؛ آن گاه نيروى روح القدس در وى حلول كرد و او را فرزند خدا واله متجسد نمود.(10)
جان هيك، متكلم نامدار مسيحى مى‏نويسد:«در مسيحيت، خدا به عنوان خدا و پدر و سرور ما عيسى مسيح شناخته شده است و به عنوان وجودى تعريف گرديده است كه تعاليم عيسى در باب اوست. وجودى كه عيسى در ارتباط با او زيست كرد و پيروان و شاگردانش را به داشتن رابطه با او آشنا كرد موجودى كه عشق و محبتش نسبت به ما، در كره خاكى در حيات عيسى تجسم يافته است، خلاصه آن كه خداوند، آفريننده متعالى است كه به اعتقاد مسيحيان خود را در عيسى مسيح آشكار گردانيده است»(11)

ب ـ رابطه پدر، پسر و روح القدس

نكته‏اى ديگر كه در بحث تثليث مطرح است، كيفيت ارتباط اين سه چيز است. اين كه با وجود يكى بودن آيا هر يك وجود مستقلى از ديگرى دارند و يا اين كه مجموعه اين سه، يك امر واحد را تشكيل مى‏دهند؛ و يا سه چيز جلوه‏اى از يك امر هستند؟ آنچه از عهد جديد بر مى‏آيد اين است كه خداى پدر(12) در آسمان است و خداى پسر در زمين(13) و روح القدس به عنوان نيروى فعال(14) و به عنوان مخترع و مبدع حيات(15) رابط بين اين دو است. ضمن آن كه خداى پدر، بزرگتر از پسر بوده(16) و عيسى مسيح پسر و نخستين مخلوق او است،(17) با اين حال، عيسى مسيح صورت خداى ناديده است، نخست زاده تمام آفريدگان؛ زيرا در او همه چيز آفريده شده است.(18)
بنابراين، هر كدام ضمن آن كه داراى وجود مستقل هستند با هم ارتباط تنگاتنگى دارند؛ به گونه‏اى كه عيسى مسيح خداست و روح القدس، تنها واسطه بين آنهاست.
مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله در تفسير شريف الميزان، با توجه به اصحاح اول و هشتم و چهاردهم انجيل يوحنا و اصحاح دوازدهم از انجيل مرقس، رابطه بين سه اقنوم را چنين بيان مى‏كند:
«محصل كلامشان در اين باب ـ اگر چه به يك جمع بندى معقول نمى‏توان دست يافت ـ چنين است: ذات، جوهر واحديست كه داراى سه اقنوم است و مراد از اقنوم صفتى است كه ظهور شى و تجلى آن را نشان مى‏دهد بدون آن كه صفت غير از موصوف باشد و اقانيم ثلاثه عبارتند از: اقنوم وجود و اقنوم علم كه كلمه است و اقنوم حيات كه روح است. ابن كه كلمه است و اقنوم علم، از نزد پدر كه اقنوم وجود است نازل شده به همراه روح القدس كه اقنوم حيات است كه اشيا بوسيله آن موجود مى‏شوند.»(19)

ج ـ سرّ حلول خدا در مسيح

نكته سوم در مسأله تثليث، علت حلول خداوند در عيسى است؛ كه چرا چنين امرى تحقق يافته است؟ مسيحيت معتقد است با توجه به گناهى كه حضرت آدم مرتكب شد تمام بشر آلوده به گناه شدند يعنى: اين گناه آنقدر شديد بود كه تمام نسل بشر را آلوده كرد و براى نجات بشر از اين گناه چاره‏اى نبود جز آن كه خدا، خود به صورت انسان در آيد تا بدين وسيله توسط مردم كشته شود و به همين دليل روح‏القدس، به صورت كبوتر بر عسيى مسيح نازل شد و در وى حلول كرد؛ عيسى توسط مردم كشته شد و براى همين ـ با «فدا» شدن عيسى مسيح ـ تمام مردم از گناه نجات پيدا كردند، مشروط بر آن كه به عيسى مسيح ايمان بياورند. بنابراين مهمترين عامل تثليث را در مسأله فدا مى‏توان جستجو نمود.
در سير حكمت در اروپا آمده است:
«مسيحيان، اقانيم سه گانه را در عرض هم و مقرون به يكديگر مى‏دانند...و معتقدند كه چون بشر گنهكار، از درگاه احديت رانده شد و نفوس بنى آدم هبوط كرد و دچار حرمان گرديد، خداوند كه خير و لطف محض است، فرزند خود را جسميت داد و به صورت آدمى ـ حضرت عيسى ـ در آورد تا دستگير نوع بشر و فدايى آنها شود و نفوس ايشان را از هلاكت رهايى بخشد و باز خريد نمايد. پس نجات مردم، به ايمان به حضرت عيسى است.»(20)
داستان مسأله فدا در عهد جديد چنين است: «خطاى آدم و فيض مسيح: بوساطت يك آدم، گناه داخل جهان گرديد و به گناه، موت. و اين‏گونه موت بر همه مردم طارى گشت...به خطاى يك شخص، بسيارى مردند... . پس همچنان كه به يك خطا، حكم شد بر جميع مردمان براى قصاص، همچنين به يك عمل صالح بخشش شد بر جميع مردمان، براى عدالت حيات؛ زيرا به همين قسمى كه از نافرمانى يك شخصى، بسيارى گناهكار شدند، همچنين به اطاعت يك شخص، بسيارى عادل خواهند گرديد... بوساطت خداوند ما، عيسى مسيح.»(21) بنابراين، آدم با گناه خود موجب مرگ بسيارى شد؛ اما عيسى مسيح از روى لطف، سبب آمرزش گناهان بسيارى گشت و در غلاطيان آمده است:
«مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد چون كه در راه ما لعنت شد چنان كه مكتوب است، ملعون است هر كه بردار آويخته شود.»(22) «به نظر آكونياس، گناهى كه ما با آن زاده شده‏ايم بر ما سه اثر بر جاى مى‏گذارد: نخست، روح ما را آلوده مى‏سازد، ما تمايل فطرى به گريز از خدا داريم... دوم، ما اسير شيطان‏زاده شده‏ايم يعنى: علاوه بر آن كه خود، تمايلى فطرى به كردار و پندار ناشايست داريم شيطان هم مى‏تواند با قدرت در ما نفوذ كند و سر انجام آن كه، گناه ما (هم گناه جبلى‏مان و هم گناهانى كه مرتكب شده‏ايم) در خور كيفر است... و تنها حكم در خور آن، كيفر ابدى است. يا به بيان ساده‏تر، كيفر ابدى دَينى است كه ما بايد به دليل گناهمان به خدا بپردازيم... مطابق تلقى آكونياس، مشكل اين است كه هيچ‏يك از ما نمى‏تواند دَيْنى را كه به علت گناهمان بر ذمه داريم ادا كند... تنها راه اين بود كه خداوند، اين دَيْن را ادا كند. وى اين كار را از طريق رنج و مرگ مسيح انجام داد.»(23)
بنابراين براى نجات بشريت از اثرات ناشى از گناه نخستين، چاره‏اى جز رنج و درد مسيح نبود و چون بشر قادر به انجام اين دَيْن نبود؛ خداوند خود براى رهايى بشريت، در عيسى مسيح حلول نمود تا با رنج كشيدن و به دار آويخته شدن، مردم را از دَيْن نجات دهد.

پس عيسى مسيح داراى دو بعد است: يكى بعد الهى، كه صاحب دين محسوب مى‏شود؛ چون بشر با گناه نخستين و همين طور گناههاى بعدى، از خداوند دور شد و اين خود دين بزرگى را بر گردن بشر انداخت و از آنجا كه بشر توان پرداخت اين دين را نداشت مديون الهى واقع شد. بعد ديگر آن كه، چون بشر خود از عهده اداى دين بر نمى‏آمد، خداوند در عيسى مسيح تجسد پيدا كرده تا دين را ادا كند: يعنى خداوند، خود دَيْن مردم به خود را تقبل كرد و خود آن را ادا نمود؛ آن هم بوسيله زجر كشيدن و به دار آويخته شدن تا ديگر مردم، بدهكار خداوند نباشند و از اين دَيْن الهى نجات يابند.

نتيجه آن كه مسيح، لعنتى كه بر اثر گناه آدم به مردم سرايت كرد را به خود گرفت و به اين صورت در راه مردم فدا شد. نكته قابل توجه آن كه آيا خداوند نمى‏توانست بوسيله پيامبران ديگر مسأله فدا را انجام دهد و چاره‏اى نبود جز آن كه خود، بصورت بشر در آمده و توسط مردم كشته شود؟ به سخن ديگر: چرا با خلقت موجودى با روال طبيعى چنين كارى را صورت نداد؟

donsaeid
06-16-2006, 05:27 PM
«خدا با زايش روحانى، خلقت تازه‏اى را شروع كرد. نوع بشر بواسطه خلقت، هستى يافت؛ اما نژاد الهى از طريق زايش روحانى آغاز شد....خدا نمى‏توانست از طريق ابراهيم، موسى يا يكى از انبيا كه از طريق خلقت طبيعى به دنيا آمدند اين كار را بكند؛ چرا كه آنها عضوى از آفرينش سقوط كرده بودند. خدا از راه زايش روحانى خلقت تازه را شروع كرد و اين امر بواسطه پسر يگانه‏اش محقق شد.»(24)
بنابراين، اين آلودگى چون اصل انسان را آلوده ساخت، تمام انسانها بدون استثنا حتى انبيا نيز به اين گناه آلوده شدند. از اين رو سيرى كه هستى در پيش گرفته بود، دچار انحراف و آلودگى شد. به همين دليل، مى‏بايست چاره‏اى انديشيده شود تا اشرف مخلوقات، از اين ورطه سقوط، نجات يابد و نجات بشر ممكن نبود مگر بوسيله فرستادن يگانه پسر خدا؛ در غير اين صورت امكان آشتى بين خدا و انسانها وجود نداشت.
از اين رو، در دوم قرنتيان آمده است:
«همه چيز از خدا، كه ما را بواسطه عيسى مسيح با خود مصالحه داده و خدمت مصالحه را به ما سپرده؛ يعنى اين كه خدا در مسيح بود و جهان را با خود مصالحه داد.»(25)
بنابراين تنها راه نجات، ايمان به عيسى مسيح است كه از راه روحانى به وجود آمد و گرنه هر راهى كه باشد ـ گرچه به انبيا ختم شود ـ دچار انحراف خواهد بود پس:
«تنها يك خدا هست و بين خدا و آدميان تنها يك متوسطى است: يعنى انسانى كه مسيح عيسى باشد كه خود را در همه فدا داد، شهادتى در زمان معين.»(26)
2ـ چگونگى رسوخ تثليث در مسيحيت
شكى نيست كه حضرت عيسى مسيح(ع) به عنوان پيامبر، از سوى ذات اقدس الهى مبعوث شده است و روشن است چنين انسانى كه خود را رسول خدا مى‏داند ادعاى خدايى نمى‏كند و اين كه عيسى مسيح فرستاده خداست مورد تاييد عهد جديد است. به عنوان نمونه در انجيل يوحنا آمده است:
«خدا از شما مى‏خواهد كه به من كه فرستاده او هستم ايمان بياوريد.»(27)

همين طور در آن كتاب تصريح شده است كه عيسى مسيح آمده است تا آنچه خدا خواسته است را انجام دهد نه آنچه كه خود مى‏خواهد:
«من از آسمان نزول كردم، نه تا به اراده خود عمل كنم بلكه با اراده فرستنده خود»(28)

بنابراين بحث الوهيت عيسى مسيح بعيد است از اول مطرح بوده باشد؛ بلكه به شهادت تاريخ، اول بار توسط پولس رسول مطرح شده است. جان ناس در اين باره مى‏نويسد:
«او ـ پولس ـ رجعت عيسى را به نحو ديگرى تفسير كرد و اظهار داشت عيسى مسيح موجودى است آسمانى كه طبيعت و ذاتيت الوهى دارد؛ ولى خود تنازل فرموده و صورت و پيكر انسانى را قبول كرده است.»(29)
بدين سان بحث الوهيت عيسى، آرام آرام وارد عرصه دين مسيحى شد و جالب آن كه اناجيل اربعه نيز در اين باره ـ حلول خداوند در عيسى مسيح ـ همداستان نيستند و به بيان جان ناس در كتاب تاريخ اديان:
«در انجيل مَرُقس، اثرى از اصل تجسم الهى در پيكر عيسى و از اصل ازليت ـ وجود قبل از خلقت ـ عيسى بر طبق مبادى كه پولس بعدها وضع كرد، ديده نمى‏شود؛ اما در انجيل متى و لوقا از اين مرحله، بالاتر از مرقس‏اند و زمينه را براى اعتقاد به تجسم ربوبيت در پيكر عيسى مسيح آماده مى‏كنند.»(30)

بنابراين آن چه به عنوان منابع مسيحيت در اعتقاد به الوهيت عيسى مسيح ذكر مى‏شود، عهد جديد است؛ كه متشكل از 27 كتاب و انجيل است كه چهار انجيل و بقيه نامه‏ها مخصوصا از پولس رسول است كه به طور قطع در زمان عيسى مسيح نوشته نشده است؛ بلكه بعد از وى به رشته تحرير در آمده و به سهو و غلط آن را به عيسى مسيح نسبت دادند(31). از اين رو عقيده به تثليث نيز از مسائلى است كه به اشتباه به حضرت عيسى نسبت داده شده است.
جان هيك متكلم نامدار مسيحى مى‏نوسيد:
«دو نفر از همكارانم در دانشگاه بيرمنگام كه به تدريس عهد جديد و مكتوبات اوليا و قدسيان مسيحيت مشغول بودند، در خلال مطالعات تاريخى خود به اين نتيجه دست يافتند كه اين فكر كه عيسى مسيح(ع) تجسم و تجسد خداوند و يا اولين شخص از يك تثليث الهى است كه به زندگى انسانها روى كرده است، از ساخته‏هاى كليساست كه از مضامين و دستمايه‏هاى سنتهاى دينى يهودى و يونانى الهام گرفته است. موضوعات و دستمايه‏هايى كه مشابه آنها را در ساير تعابير تفكر دينى در مديترانه عهد باستان نيز مى‏بينيم.»(32)
بايد توجه داشت اديان گذشته آريايى مصرى و رومى و هندوها داراى سه خدا بودند كه هر يك از آنها وظيفه خاصى بر عهده داشتند: يكى از آسمان نگه دارى مى‏كرد و ديگرى مواظب زمين بود و سومى عطايا و بخششهاى موجودات را بر عهده داشت.
جان ناس مى‏نويسد:
«آريايى نژاد قديم و يونانيها و روميها، به سه خدا معتقد بودند كه آنها عبارتند از: خداى پدر «ديوس بيتار»... كه نزد همه ملل خداى آسمان شمرده مى‏شد، دوم، خداى مادر كه به هندى او را «پربتيوى ماتار»، خداى زمين يا «گاياماتر» يونانيان است و سوم، خداى ميترا، كه ايرانيان او را «ميترا» يا «مهر» مى‏گويند كه نزد همه، اين اله، بخشنده و جواد است.»(33)

اين افكار ـ پرستش سه خدا ـ براى اولين بار توسط پولس يهودى كه از دشمنان سرسخت مسيحيت به شمار مى‏رفت به گونه‏اى كه مسيحيان را به بدترين وضع شكنجه مى‏داد و ناگهان مدعى شد عيسى بر او تابيد و مسيحى شد(34)، وارد دين مسيحيت گرديد
فليسين شاله مى‏گويد:
«با تركيب طريقه عرفانى شرقى و مسيح موعود، يهوديان و افكار يونانى و همگان گرايى روحى، دين مسيح نمايان مى‏گردد. شخصيت تصورى عيسى، تركيبى از عقايد ساميان و مردم اژه و اهالى آسياست. به گفته ماسون اورسل، يهوه در دين مسيح، بدون واسطه،نقش پدر خدا را دارد و عيسى پسر خدا، آن دسته از خدايانى را نشان مى‏دهد كه براى نجات بشر رنج مى‏برند و مردم اژه و مصر و سوريه از آن پيروى مى‏كنند. اين دين طرفدار نوعى واحد پرستى و يكتا پرستى است كه خدا را سرآغاز جامعه قرار مى‏دهد و بشر را بوسيله پسر خدا (عيسى مسيح) با خدا مربوط مى‏سازد.»(35)

بنابراين، اعتقاد به سه خدا، مطلبى نيست كه از سوى عيسى مسيح القا شده باشد؛ بلكه از قرن پنجم ميلادى بر اثر افكار وارداتى و اختلاط مسيحيت با اديان شرقى و فلسفه، به جاى خداى سه گانه گذشته، «نروبى‏تر»، «زنون» و «نرو»، خداى سه گانه جديد جايگزين آن شده است.(36)
قرآن كريم به عنوان تنها كتاب دست نخورده آسمانى، مسأله تثليث و اين كه عيسى مسيح فرزند خداوند است و از اين طريق منسب خدايى پيدا مى‏كند را بر گرفته از امتهاى گذشته مى‏داند:

«وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِوءُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُوءْفَكُونَ»

يعنى: انصارى گفتند كه مسيح پسر خداست و اين سخنان را كه بر زبان مى‏رانند خود را به كيش كافران مشرك نزديك و مشابه مى‏كنند. خداوند آنها را هلاك كند چرا آنها بخدا نسبت دروغ مى‏دهند.(37)

نتيجه آن كه مسأله تثليث، بر اثر تحريف، وارد دين مسيحى شده است و اين، مطلب تازه‏اى نبود؛ بلكه در امتهاى مشرك پيشين وجود داشت و در دين مسيحيت اسامى خدايان سه‏گانه، تغيير پيدا كرد و با رجوع به تاريخ، انطباق اين افكار با افكار مشركين به خوبى آشكار مى‏گردد.(38)

3ـ بررسى نظريه تثليث

با توجه به آنچه گذشت نظريه تثليث را مى‏توان در امور ذيل خلاصه نمود:

الف ـ خداوند، در عين يكى بودن متشكل از سه اقنوم است، به نام پدر، پسر و روح القدس.

ب ـ از آنجا كه حضرت آدم گناه كرد و گناه او موجب آلوده شدن تمام بشر گرديد، حضرت عيسى مسيح از راه زايش روحانى بوجود آمد ـ زيرا روال عادى زايش به خاطر اين گناه دچار انحراف شد ـ و خود را فدا نمود و لعنت مردم را به خود گرفت تا بشر از پليدى نجات يابد. پس هر كس به عيسى مسيح ايمان بياورد رستگار خواهد شد.

ج ـ مسيح، اله متجسد است كه به عنوان پسر خداوند توسط روح القدس لمس شده و خداوند در وى حلول نموده است. البته نظر آنها در مورد عيسى مسيح نيز مختلف است كه عبارتند از:

1. مسيح خداست. «اى خداوند اگر بخواهى مى‏توانى مرا طاهر سازى»(39)

2. سه ذات وجود دارد كه عيسى مسيح سومى آنهاست:

«اما عيسى چون تعميد يافت فورا از آب برآمد كه در ساعت، آسمان بر وى گشاده شد و روح خدا را ديد كه مثل كبوترى نزول كرده بروى مى‏آيد. آنگاه خطابى از آسمان در رسيد كه: اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم.»(40)

3. مسيح و مادرش حضرت مريم خدا هستند:

«در تثليث كاتوليك‏ها، عيسى + مريم مقدس + يوسف نجار، جاى دارند.»(41)

4. مسيح پسر خداست:

«عيسى مسيح پسر و نخستين مخلوق و مطيع خداوند است.»(42)، «ابتدا انجيل عيسى مسيح پسر خدا...»(43)

5. عيسى مسيح فرستاده خداست:
«عمل خدا اين است كه به آن كسى كه او فرستاد ايمان بياوريد.»(44)
«مرا فرستاد تا شكسته دلان را شفا بخشم و اسيران را به رستگارى...موعظه كنم.»(45)
«نبىِ بزرگى در ميان ما مبعوث شده و خدا از قوم خود تفقد نموده است.»(46)
بررسى:
1. مهمترين مشكل طرفداران تثليث در اين است كه، از يك طرف اعتقاد به توحيد دارند و از طرف ديگر معتقد به سه خدا هستند؛ در حالى كه اديان مشرك چنين مشكلى ندارند؛ زيرا آنها گرچه به سه خدا اعتقاد دارند ولى براى هر يك ارزش خاصى قائل هستند؛ يكى را خداى آسمان، يكى را خداى زمين و ديگرى را خداى بخشنده مى‏دانستند بدون آن‏كه آنها را به يك وجود برگردانند، از اين رو دچار تناقض نمى‏شدند؛ اما از آنجا كه مسيحيت يك دين آسمانى است و حضرت عيسى مسيح در تعليمات خود، از خداى واحد سخن گفت، از يك طرف مى‏خواهد خداى يگانه را در نگاه خود حفظ كند و از طرف ديگر به سه خدا معتقد است، به همين سبب، دچار تناقض شديد شده است؛ زيرا نمى‏توان باور كرد كه يك شى در عين يك چيز بودن سه چيز باشد و از آنجا كه نمى‏توانستند به اين تناقض آشكار پاسخ دهند آن را سرّى از اسرار الهى مى‏دانستند، غافل از آن كه خداوندى كه خالق عقل و اعقل عقلاست، كارى بر خلاف عقل انجام نمى‏دهد.

donsaeid
06-16-2006, 05:33 PM
به سخن ديگر: اسرار الهى شايد با عقل قابل درك نباشد؛ اما به معناى معارض بودن اين احكام با عقل نيست: يعنى عقل توان درك اين احكام را نداشته و نسبت به آن ساكت است، نه اين كه احكام دين با احكام بديهى عقل تعارض داشته باشد؛ زيرا عقل خود بخشى از شرع است و شرع نيز داراى دو منبع عقل و نقل است.(47)

بنابراين نمى‏توان چنين گفت:

«بايد توجه داشته باشيم وقتى مى‏گوييم خدا واحد و يكتاست؛ اما از پدر و پسر و روح القدس تشكيل شده است، با اعتقاد به سه خدايى كاملاً فرق دارد...اين سه شخصيت الهى، در ماهيت و ذات كاملاً با يكديگر همانند و در قدرت كاملاً با هم برابر هستند... . اين نوع تركيب ـ تركيب از چند جز ـ در طبيعت فراوان است.»(48)

وجه نادرست بودن اين سخن در آن است كه اگر در قدرت و جلال برابر و همانند باشند، پس سه چيز مستقل هستند؛ زيرا برابرى و مساوات در يك شى با اجزا خودش معنا ندارد؛ بلكه وقتى دو شى با هم مقايسه مى‏شود گفته مى‏شود اينها با هم برابر هستند. پس در اين صورت سه امر متفاوت و مغاير از هم هستند و در اين صورت، تثليث عين قول به سه خدايى است و با آن هيچ فرقى ندارد؛ اگرچه در طبيعت، امور مركب فراوان يافت مى‏شود؛ اما در تركيبات طبيعى، نوعا اجزا، غير از خود مركب هستند. به عنوان مثال، آب كه يكى شى طبيعى است مركب از اكسيژن و هيدروژن است اما اكسيژن و همينطور هيدروژن، به تنهايى آب نيستند؛ بلكه مجموع آنها آب را تشكيل مى‏دهند.

در مسأله تثليث نيز اگر اين سه چيز ـ پدر، پسر و روح القدس ـ يك امر را تشكيل مى‏دهند، مانند يك تركيب طبيعى هستند كه يك «كل» داراى «اجزا» است پس در اين صورت هر كدام به طور مستقل يكى نيستند؛ بلكه مجموع آنها، يك چيز است و در اين صورت با هم برابر نخواهند بود و اگر گفته شود رابطه اينها رابطه «كل» با «اجزا» نيست؛ بلكه رابطه «كلى» با «جزئيات» است، در اين صورت يك شى است كه در هر سه جارى است و چيزى جداى از يكديگر نيستند. به بيان ديگر: يك موجود حقيقى محل انتزاع مفاهيم سه گانه است، كه اين، با سه وجود مستقل بودن منافات دارد.

بنابراين، يا بايد پذيرفت خداوند مركب از سه چيز است كه با اين ادعا ديگر وحدت خداوند قابل اثبات نيست؛ و يا اين كه خداوند يكى است ولى گاهى از آن به پدر و گاهى به پسر و گاهى به روح‏القدس تعبير مى‏شود كه در اين صورت يك وجود است كه در خارج تحقق دارد و اين امور مفاهيمى هستند كه از وى انتزاع مى‏شوند مانند: مفاهيم ابوت، نبوت و زوجيت، كه از زيد به اعتبارهاى مختلفى انتزاع مى‏گردد و اين مفاهيم در خارج وجود مستقلى ندارند؛ بلكه تنها منشأ انتزاع دارند، كه در اين صورت با صرف نظر از صحت يا عدم صحت اين تعابير در مورد خداوند، بايد پرسيد چگونه مى‏توان اين سخن را توجيه كرد كه خداوند پدر، در آسمان است و به وسيله روح القدس كه مانند كبوتر سفيدى در آمده و بر عيسى مسيح كه روى زمين است پيام آورد؟ آيا اين سخن جز به معنى تعدد است؟ از اين رو، اين سخن را نمى‏توان با وحدت وجود آشتى داد. امرى كه انديشمندان مسيحى نيز نتوانستند جوابى براى آن پيدا كنند:

«به لحاظ تاريخى يكى از بنيادى‏ترين اصول ايمان مسيحى، تجسد بوده است: يعنى اعتقاد به اين كه خداوند در شخص عيسى مسيح تبديل به بشر شده است. خصوصا اعتقاد بر اين بوده است كه عيسى مسيح هم كاملاً بشر بود و هم كاملاً خدا؛ اما بعضى از مؤمنان رفته رفته در وقوع خارجى تجسد ترديد كردند و حتى امكان وقوع آنرا قابل ترديد دانستند آيا يك شخص مى‏تواند كاملاً بشر در عين حال كاملاً خدا باشد؟ آيا براى يك شخص عاقل آگاه و زيرك تصديق اين آموزه ممكن است»(49)

نويسنده در ادامه گرچه جوابى از تامس موريس (1952) نقل مى‏كند؛ اما هم تامس موريس معتقد است:

«هدفش اثبات اين امر نيست كه عيسى مسيح در واقع كاملاً بشر و كاملاً خدا بود.»(50)

و هم نويسنده اعتقاد دارد:

«بدون شك آراى موريس منحصر به فرد و تأمل‏انگيز است، البته از نظر كسانى كه معتقدند قدرت و علم محدود، يكى از اوصاف ذاتى موجود بشرى است براهين موريس وزن و اهميت چندانى ندارد.»(51)

البته اين سخن را به گونه ديگر نيز مى‏توان تقرير نمود و آن اين كه، اگر خداوند يك وجود نامتناهى است چگونه در يك وجود متناهى يعنى عيسى مسيح حلول نموده است؟ آيا بعد از حلول نامتناهى مانده است يا متناهى شده است؟

خلاصه آن كه: اگر اين سه اقنوم با هم يك شى مركب را تشكيل مى‏دهند در اين صورت هر كدام به تنهايى وجود ندارند و اگر هر كدام مستقل هستند، در اين صورت سه چيز خواهند بود كه انشاء الله در صفحات بعد اين مطلب بيشتر روشن خواهد شد.

نكته ديگرى كه مى‏بايست مورد توجه قرار گيرد، موضوع فدا (قربانى شدن عيسى مسيح به خاطر گناهان مردم) است. به اين صورت كه عيسى مسيح، به خاطر مردم و به خاطر گناهى كه آنها مرتكب شدند مصلوب شد و اين‏به معناى خريد لعنت مردم توسط عيسى مسيح است؛ زيرا «مكتوب است ملعون است هر كه بر دار آويخته شود»(52) حال پرسش اساسى اين است كه آيا مراد از لعن واقع شدن عيسى مسيح دور شدن از رحمت الهى است؟ و اين كه آيا وى مورد غضب واقع شده است؟ در اين صورت، اين كه خداوند خود را از رحمت خود دور كرده است و مورد غضب قرارداده است به چه معناست؟

«فدا، در لغت يعنى انسان مالى را در عوض آزادسازى اسيرى بپردازد»(53) و در اصطلاح آن است كه:

«آدمى اثر سوء و بدى را كه بواسطه عمل بر ملازم انسان يا يكى از متعلقات او شده با چيز ديگرى تعويض نمايد و بواسطه تعويض او را از رسيدن اثر سوء و زشت محافظت نمايد... به آنچه در اين مواقع به عنوان بدل عوض داده مى‏شود «فديه» يا «فداء» مى‏گويند. بنابراين «فداء» خود معامله‏اى است كه در سايه آن حقِ سلطنتى را كه صاحب حق داشته با فدا دادن سلب نموده و نگذارند به شخص فدا داده شده ضررى برسد.»(54)

حال، آيا چنين امرى در مورد خداوند قابل پذيرش است؟

حقيقت آن است كه كسانى كه به چنين امرى معتقد شدند نتوانستند كيفيت ارتباط بين خداوند و اشيا را درك كنند و آنچه در مورد روابط بشرى مى‏دانند همان را به خداوند نسبت مى‏دهند؛ در حالى كه اين گونه نيست. از آنجا كه ذات اقدس الهى خالق همه اشياست ـ حتى عيسى مسيح(55) ـ همه چيز متعلق به ذات اقدس الهى است؛ بنابراين نمى‏توان پذيرفت كه خداوند خود را از ملكيت خود سلب نمايد؛ زيرا ملك الهى حقيقى است و قابل سلب شدن نيست. به علاوه، نمى‏توان پذيرفت كسى مرتكب گناه شود و تمام نسل بشر را به گناه آلوده سازد، آن گاه خداوند به خاطر نجات بقيه، شخص بى‏گناهى را مورد عذاب قرار دهد؟ جان هيك متكلم نامدار مسيحى مى‏نويسد:

«پدر زمين آشكارا نماينده پدر آسمانى است وقتى كه پسر خطاكار و گمراهش، توبه مى‏كند و به خانه برگردد، پدر نمى‏گويد چون من پدر عادى هستم نمى‏توانم ترا ببخشم، مگر آن كه پسر ديگر را بكشم تا تاوان گناه تو نزد من باشد.»(56)

مرحوم بلاغى در كتاب شريف «الهدى الى دين المصطفى» مطلبى دارد كه به روشن ش