PDA

View Full Version : Dr. Mostafa Chamran


donsaeid
06-23-2006, 06:38 PM
هنگامي كه زمانه، زمانه از خودبيگانگي بود و عالمان تنها به علم مي*انديشيدند و زاهدان در حجره*هاي انزوا بسر مي*بردند و فقها به درس فقه و مردان سياست به مانورهاي حرفه*اي مشغول بودند، خداوند اراده كرد يكي از زيباترين سروده*هاي هستي را بسرايد.

خداوند اراده كرد كه روح خويش را در كالبد يكي ديگر از بندگان برگزيده*اش بدمد و چنين بود كه "مصطفي چمران" از عدم پا به عرصه وجود نهاد، انسان برگزيده*اي كه از همان ابتدا رسم شجاعت و نجابت را در مدرسه امام علي(ع) آموخت و لحظه*هاي شيرين خدمت به انسان در لبنان و ايران را تجربه كرد.

بر اساس كتاب*ها و يادداشت*هاي چمران و ديگران، وي در سال ‪ ۱۳۱۱‬در تهران در خيابان ‪ ۱۵‬خرداد بازار آهنگرها سر پولك متولد شد و تحصيل را در مدرسه "انتصاريه" نزديك پامنار آغاز كرد.

چمران در دارالفنون و مدرسه البرز دوران متوسطه را گذراند و در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال ‪ ۱۳۳۶‬در رشته الكترومكانيك فارغ التحصيل شد و يك سال در دانشكده فني تدريس كرد.

از جواني در درس تفسير قرآن آيت*الله "سيد محمود طالقاني" در مسجد هدايت و درس فلسفه شهيد "مرتضي مطهري" و ديگر استادان شركت مي*كرد و از نخستين اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود.

چمران در مبارزه سياسي دوران مرحوم دكتر "محمد مصدق" از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت نفت شركت داشت و از شخصيت*هاي پرتلاش در پاسداري از نهضت ملي ايران بود.

پس از كودتاي ‪ ۲۸‬مرداد و سقوط دولت قانوني دكتر مصدق به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سخت*ترين دوره مبارزه او عليه استبداد داخلي و استعمار خارجي آغاز شد و تا زمان مهاجرت از ايران به آمريكا عليه نظام شاهنشاهي جنگيد.

چمران در آمريكا با همكاري دوستانش انجمن اسلامي دانشجويان را پايه*گذاري كرد و از پايه*گذاران انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالان انجمن دانشجويان ايراني در آمريكا به شمار مي*رفت.

پس از قيام خونين ‪ ۱۵‬خرداد سال ‪ ،۴۲‬چمران دست به اقدام جسورانه و سرنوشت ساز زد و به همراه برخي دوستان هم*فكر رهسپار مصر شد و در زمان "جمال عبدالناصر" رييس جمهوري وقت اين كشور سخت*ترين دوره*هاي چريكي و جنگ*هاي پارتيزاني را آموخت و پس از آن مسووليت آموزش مبارزان ايراني را بر عهده گرفت.

چمران وقتي در مصر مشاهده كرد كه جريان ناسيوناليسم عربي موجب تفرقه مسلمانان مي*شود، به عبدالناصر اعتراض كرد و پس از درگذشت وي رهسپار لبنان شد و به كمك "امام موسي صدر" رهبر ربوده شده شيعيان لبنان، جنبش محرومان و شاخه نظامي آن "امل" را پايه*گذاري كرد.

چمران در لبنان در برابر صهيونيست*ها، از شهر بيروت تا قله*هاي بلند جبل عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرماني*ها به يادگار گذاشت.

چمران در لبنان با "غاده جابر" يك پژوهشگر مسايل ديني ازدواج كرد كه وي اكنون در شهر صور در جنوب اين كشور ساكن است و هر از گاه به ايران نيز سفر مي*كند.

غاده جابر كه سخنان زيادي درباره مسايل اسلامي ايراد كرده است، مدتي استاد دانشگاه الزهراي تهران بود و هنوز نيز با اين دانشگاه ارتباط دارد.

با پيروزي انقلاب اسلامي، چمران بعد از ‪ ۲۳‬سال هجرت و دوري از وطن به ميهن بازگشت و همه تجربه*هاي علمي و انقلابي خود را در خدمت مردم ايران گذاشت و خاموش و آرام اما فعال و قاطع به سازندگي پرداخت.

چمران در پست معاونت نخست وزير درامور انقلاب، شب و روز كار كرد تا هر چه سريع تر مساله كردستان و بحران در اين منطقه را پايان دهد.

وي در پست وزارت دفاع براي تغيير و تحول ارتش به يك سلسله برنامه*هاي وسيع، اصلاحي و بنيادين دست زد سپس در نخستين دور انتخابات مجلس شركت كرد و از طرف مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد.

چمران به مردم ايران ارادت و عشق داشت و در يكي از نيايش*هايش بعد از انتخاب شدن به عنوان نماينده مردم تهران مي*گويد: "خدايا! مردم آنقدر به من محبت و مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كردند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي*بينم كه نمي*توانم از عهده خدمت به آنان به درآيم".

چمران سپس به عنوان نماينده رهبر انقلاب اسلامي در شوراي عالي دفاع منصوب شد و ماموريت يافت تا گزارش كار ارتش را به صورت مستمر ارايه كند.

در ابتداي جنگ، او با تقويت و سازماندهي نيروهاي داوطلب ستاد جنگ*هاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد و واحد مهندسي فعال براي اين ستاد ايجاد كرد و به وسيله اين واحد جاده*هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف مناطق جنگي ساخته شد.

ايجاد هماهنگي ميان ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب (بسيجيان) كه در جبهه*هاي جنگ حضور داشتند، جلوگيري از اشغال اهواز، شكستن محاصره شهر سوسنگرد در سال ‪ ،۱۳۵۹‬فتح مناطق دهلاويه، ارتفاعات الله*اكبر و تنگه چزابه در مرزهاي ايران و عراق از ديگر اقدام*هاي چمران است.

وي در ‪ ۳۱‬خرداد سال ‪ ۱۳۶۰‬در چنين روزي براثر اصابت تركش گلوله خمپاره نيروهاي عراقي در جبهه دهلاويه به شهادت رسيد.

خدا بود و ديگر هيچ نبود، بينش و نيايش، انسان و خدا، امام علي تجلي عدل خدا، كردستان، لبنان و زيباترين سروده هستي، مهم*ترين آثار و نوشته*هاي شهيد مصطفي چمران است.

donsaeid
08-29-2006, 10:07 AM
Mostafa Chamran (1932 – 21 June 1981) was a cabinet minister and revolutionary leader of Iran.

Born in 1932 in Tehran, he became a young student of Ayatollah Taleqani and Morteza Motahari.

In the late 1960s, he was sent to the United States for higher education, obtaining an M.S. degree from The University of Texas at Austin (UT Austin). He then went on to obtain his Ph.D. in Engineering - EECS(Electrical Engineering/Computer Science) in 1963 from the University of California at Berkeley.

He was then hired as a senior research staff scientist at Bell Laboratories and NASA's Jet Propulsion Laboratory.

He was fluent in English, Arabic, French, Persian, and German.

With the Islamic Revolution taking place in Iran, Chamran's career took a sharp turn.

In the late 1970s and early 1980s, Chamran became politically active, and became a leading and founding member of the Islamic revolutionary movement in the Middle East, organizing and training guerrillas and revolutionary forces in Algeria, Egypt, Syria, and especially southern Lebanon.

He was appointed commander of Iran's Revolutionary Guards (Pasdaran), as well as Iran's Minister of Defense, personal military aide to Ayatollah Ruhollah Khomeini, and the latter's representative to the Supreme Council of Defense. In March 1980, he was elected into the Majlis of Iran (the Iranian Parliament) as a representative from the city of Tehran.

He was killed in combat by Iraqi troops in Khuzestan Province (a region in Southwestern Iran, bordering Iraq) on June 21, 1981 as the Iran-Iraq War was raging on.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/6/60/Chamran.jpg/180px-Chamran.jpg

Sepideh_UK
08-29-2006, 10:32 AM
I had heard about him before.
Khoda biamorze.

donsaeid
09-28-2006, 11:14 PM
http://media.farsnews.com/Media/8403/Images/jpg/A0105/A0105822.jpg

گفت*وگويي كوتاه با مادر شهيد دكتر چمران

مصطفي خيلي خوب بود...

ما خيلي مواظب بوديم، بچه كه شير مي*داديم مواظب بوديم هر غذايي رو نخوريم، با دست نماز- وضو- به بچه*ها شير مي*داديم...


اشاره: باورت نمي*شود نشسته باشي كنار يكي از گرامي*ترين مادرهاي دنيا. و از همه هيجاني*تر اينكه حس مي*كني دكتر هم در كنار توست. عشق مي*كني از همنشيني با اين مادر، كه سالخوره است و به سختي مي*تواند با تو هم كلام شود. اوج عشق مادر به فرزند را وقتي مي*بيني كه آن مادر با هر كلمه*اش نام «مصطفي» را هم زمزمه مي*كند، آن هم چه زمزمه*اي؛ چه «مصطفي» را قشنگ مي*گويد و چه اشكي مي*ريزد و چه تكاني مي*خورند شانه*هايش.
مي*نشينم به گريه، نگاهم را از او مي*دزدم، خجالت مي*كشم گريه من كجا و گريه او كجا؟ او مصطفي را در دامان خويش پرورانده و من...
اتاق*ها، بوي حضور دكتر را دارد. هر لحظه حس مي*كنم او هم هست و با ما همراهي مي*كند؛ لحظاتي در تصاوير و تابلوهايي كه بر در و ديوار نشسته*اند خيره مي*شوم و سپس به ديدار والده محترم دكتر چمران مي*رويم. كنار آن مادر كه مي*نشينم به خودم مي*بالم و لحظاتي را به خوشه چيني از دنياي معرفتش مي*گذرانم. هر چند كه شرايط جسماني مساعدي ندارد...(لازم به ذكر است مادر گرامي شهيد دكتر چمران، خردادماه 1384 دارفاني را وداع گفت و اين گفتگو، قدري پيش از آن با ايشان صورت گرفته است.)

*حال شما خوب است حاج خانم؟!
- الحمدلله...

* ما مزاحم شديم، ببخشيد...
- اختيار داريد...

* ما هم مثل پسر شما، اگر قبول كنيد!
- سلامت باشيد...
(مهندس مهدي چمران سمعك را براي مادر آماده مي*كند و مي*پرسد، خوب شد مادر؟! و مادر با مهرباني مي*گويد: آره)

* چه مدت است كه كسالت داريد؟
- مهندس چمران: كسالت خاصي ندارند، بيشتر حكايت سالخوردگي ايشان است.

* ما خدمت رسيديم در مورد آقاي دكتر، شما هر چه كه هست و نيست بفرماييد...
- (از مهندس چمران مي*پرسد: در مورد مصطفي؟! و پاسخ مثبت مي*شنود...)
تنش مي*لرزد و شانه*هايش هم، با صدايي گريان مي*نالد:
مصطفي خوب بود، از كوچكي*اش خوب بود، از بچگي*اش خيلي خوب بود، در قم به دنيا اومد. رفته بوديم حضرت معصومه، اونجا اومد دنيا.

* كدام طرف قم بوديد، محل تولد آقاي دكتر چمران كجا بود؟
- گذرخان پايين دست حرم...

* از كودكي آقا مصطفي بگوييد، چه كارهايي مي*كرد؟
- ( با گريه و ناله...) خيلي كارهاي خوب كرده...

*فكر مي*كرديد ايشان به چنين عزتي برسد؟
- كارهايش خوب بود... همه كارهايش خوب بود...

* از خصوصيات كودكي*اش بگوييد...
- خدا رحمتش كند... خيلي خوب بود...
(مهندس چمران كمك مي*كند و ايام طفوليت دكتر چمران را براي مادر يادآور مي*شود...)
آره... خدا رحمتش كند ما رفته بوديم روضه و دعاي كميل، شب جمعه بود... خانه طلعت خانم بوديم... وقتي آمديم ديديم صداي گريه مصطفي از توي حياط مي*آد (گريه) اون خونه چند تا پله داشت تا برسد به حياط.... هنوز يك سالش نشده بود؛ نمي*دونم اون بچه چطوري اون چند تا پله رو اومده بود پايين و دور حياط مي*گشت... حوض هم بود ميان حياط ... دهانه زير زمين بود همه چيز بود، اما خب خدا حفظش كرده بود...اومديم، بغلش كرديم ...خدا نگهش داشته بود...

* خدا حاج آقا را رحمت كند...
- (با گريه) خدا بيامرزدش... مرد خوبي بود...

* شما بيشتر به آقا مصطفي علاقه داشتيد يا حاج آقا؟
- مصطفي خوب بود، همه دوستش داشتند. ساكت،* آرام همه دوستش داشتند... درسخوان...
اينا كه مي*رن شب و مي*آن تعريف مي*كنن اين خانم*ها مي*آن خونه ما مي*گن اونجا اينطوره و اونطوره... همه تعريفش رو مي*كنن... يه كسي كه خوبه نمي*ذارن باشه... (گريه)
الحمدلله... همه بچه*هاي ما خوبن، اما اون بهتر از همه بود...

* حاج خانم! اون وقت*هايي كه ايشون تشريف مي*بردن لبنان و جنگ و جبهه فكر مي*كرديد كه شهيد بشوند؟!
- (با گريه...) نه!نه! همچنين فكري هيچ نمي*كردم...

*موقعي كه شهيد شدن شما چه حالي داشتيد؟!
- روزش ما روضه داشتيم، هجدهم ماه روضه داريم، ديديم خانمهامان، صدرها- خواهر امام موسي صدر- اومدن اونجا و بنا كردن صحبت كردن، هي گفتن شما پاشو نماز مغرب و عشا بخون، گفتم خوب مي*خونم بالاخره اينا نشستن تا مردهاشون هم اومدن و صحبت كردن و بازم به ما نگفتن، صبح من ديدم كه آقاي خميني (ره) توي راديو گفت (...گريه...) كه مصطفي شهيد شده... كه ما بنا كرديم گريه كردن و ... هيچي ديگه. فهميدم و در و همسايه*ها اومدن و خلاصه ما رو ساكت كردن و ...

* از خوبي*هاي ايشان بفرماييد، مي*خواهيم از زبان شما بشنويم...
- دانشگاه كه مي*رفت خيلي ساكت و آرام بود، يه چيزي از خونه مي*برد و اونجا مي*خورد؛ يه چيزي مي*برد... يه تيكه فرش برده بود دانشگاه كه اونجا نماز بخونه...

* از لبنان رفتن*اش شما با خبر بوديد؟
- نه، اما وقتي رفت، نوشت، من و آقاش رفتيم،خيلي لبنان بوديم، اونجا بچه*ها خيلي بودن كه درس مي*خوندند. يه دختر داشت و دو تا پسر. من از اينجا يه انگشتر برده بودم براي دخترش. ديدم اون انگشتر دستش نيست، گفتم كو انگشترت؟! گفت: دادم به فلان خانم منم هيچي نگفتم دخترش هم مثل خودش بود...

*پس آقا مصطفي در قم متولد شده، چون اين محل تولد ايشان دقيق ذكر نمي*شود و گاهي سخن از تهران هست و گاهي سخن از قم...
- بله قم به دنيا آمد، من همه كارها رو انجام دادم كه برم حرم، ديدم نمي*تونم برم، خلاصه، يه آشنايي داشتيم كه اون اومد؛ رفته بود قابله رو هم ديده بود. قابله اومد. از پله كه اومدم بالا، يه خانمي بود كه پيش من نشسته بود همسايه مون بود، يكسره مي*گفت، نشين، وايسا، اگه من مي*نشستم مصطفي به دنيا مي*اومد، خب همين كه قابله رسيد پيش من مصطفي هم اومد دنيا، هوا خيلي سرد بود به خاطر همين پاهاش همونطوري كه بود خشك شده بود، قابله هم اين بچه رو نشاند و همونطور قنداقش كرد. فردا صبح مادرم از تهران اومد و بچه رو باز كرد. پاهاش دوتايي خشك شده بود، خلاصه چقدر روي پاهاش كار كرديم تا باز شد، زير كرسي گذاشتيم و ...

**آقا مصطفي بچه چندم شما بود؟
- سومي بود. عباس مون خوب بود كه همه اين بچه*ها خوب شدن...

*عباس آقا كجاست؟
- اون تو دانشگاه سخنراني داشت. سخنرانيش رو كرد مي*ره با ماشينش بره خونه، تو خيابون مي*بينن ماشينش وايستاده، پليس مي*ره جلو، مي*بينه سرش رو گذاشته همونجا و تموم كرده...
كي؟!
نمي*دونم...

*تا حالا يه دهلاويه يادبود آقاي دكتر مشرف شده*ايد؟
- نه...

*چرا؟
- مي*ترسم حالم بد بشه...(گريه)

* حاج خانم... بچه*هايي كه اين روزها به سن نوجواني و جواني رسيده*اند اكثراً در زمان حيات آقاي دكتر از ايشان بهره نبرده*اند، اما حالا - وقتي به هلاويه مي*روند اكثرا با روحيه*اي مضاعف از آنجا بر مي*گردند و عظمت آقاي دكتر تاثير عجيبي روي اين جوانها دارد. شما به عنوان مادر آقاي دكتر چه حرفي براي اين جوان*ها داريد؟
خدا همه را حفظ كنه، خدا همه را نمازخون كنه، الهي به حق محمد (ص) ما به همه دعا مي*كنيم خدا حفظ*شون كنه، ما دعاشون مي*كنيم...

* شما چه كار كرديد كه آقا مصطفي به اين عزت و عظمت رسيد؟
- ما خيلي مواظب بوديم، بچه كه شير مي*داديم مواظب بوديم هر غذايي رو نخوريم، با دست نماز- وضو- به بچه*ها شير مي*داديم..