Announcement

Collapse
No announcement yet.

Ma Iraniha !

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Ma Iraniha !

    عادات و اخلاق ما ايرانی ها ؛ انگار در اين هزار سال گذشته هيچ تغييری نکرده است . يعنی اينکه همان هستيم که هزار سال پيش بوده ايم . شايد هم بهتر است بگويم همان هستيم که ده هزار سال پيش بوده ايم


    داشتم بوستان سعدی را می خواندم ؛ ديدم که جناب سعدی ؛ هفتصد سال پيش ؛ از زمانه و مردم زمانه ناليده است . وقتيکه خوب در عمق گلايه های سعدی دقيق شدم متوجه شدم که که سعدی از همان درد هايی مينالد که امروز من و شما ميناليم

    اجازه بفرماييد قسمت هايی از اين شعر را برايتان نقل کنم تا شما هم با من همعقيده بشويد که ما ايرانی ها ؛ دستکم ؛ در اين هزار سال گذشته ؛ هيچ تغييری در اخلاق و عادات و بنياد های فکری مان نداده ايم


    اگر در جهان از جهان رسته ای ست
    در خلق بر خويشتن بسته ای ست
    کس از دست جور زبان ها نرست
    اگر خود نمای است و گر حق پرست
    به کوشش ؛ توان دجله را پيش بست
    نشايد زبان بد انديش بست
    مپندار اگر شير و گر روبه ای
    کز اينان به مردی و حيلت رهی
    اگر کنج خلوت گزيند کسی
    که پروای صحبت ندارد بسی
    مذمت کنندش که زرق است و ريو
    ز مردم چنان ميگريزد که ديو
    و گر خنده روی است و آميز گار
    عفيفش ندانند و پرهيز گار
    غنی را به غيبت بکاوند پوست
    که فرعون اگر هست در عالم اوست
    و گر بينوايی بگريد به سوز
    نگون بخت خوانندش و تيره روز
    و گر کامرانی در آيد ز پای
    غنيمت شمارند و فضل خدای
    که تا چند از اين جاه و گردنکشی ؟
    خوشی را بود در قفا نا خوشی
    و گر تنگدستی ؛ تنک مايه ای
    سعادت بلندش کند پايه ای
    بخايندش از کينه دندان به زهر
    که دون پرور است اين فرومايه دهر
    چو بينند کاری به دستت در است
    حريص ات شمارند و دنيا پرست
    و گر دست همت بداری ز کار
    گدا پيشه خوانندت و پخته خوار
    اگر ناطقی ؛ طبل پر ياوه ای
    و گر خامشی ؛ نقش گرماوه ای
    تحمل کنان را نخوانند مرد
    که بيچاره از بيم سر بر نکرد
    و گر در سرش هول مردانگی است
    گريزند از او ؛ کاين چه ديوانگی ست ؟
    تعنت کنندش گر اندک خوری است
    که مالش مگر روزی ديگری است
    و گر نغز و پاکيزه باشد خورش
    شکم بنده خوانند و تن پرورش
    و گر بی تکلف زيد مالدار
    که زينت بر اهل تميز است عار
    زبان در نهندش به ايذا ء چو تيغ
    که بد بخت زر دارد از خود دريغ
    و گر کاخ و ايوان منقش کند
    تن خويش را کسوتی خوش کند
    بجان آيد از طعنه بر وی زنان
    که خود را بياراست همچون زنان
    اگر پارسايی سياحت نکرد
    سفر کردگانش نخوانند مرد
    که نارفته بيرون ز آغوش زن
    کدامش هنر باشد و رای و فن ؟؟
    جهانديده را هم بدرند پوست
    که سر گشته بخت بر گشته اوست
    گرش حظ و اقبال بودی و بهر
    زمانه نراندی ز شهرش به شهر
    عزب را نکوهش کند خرده بين
    که ميلرزد از خفت و خيزش زمين
    و گر زن کند ؛ گويد از دست دل
    به گردن در افتاد چون خر به گل
    نه از جور مردم رهد زشت روی
    نه شاهد ز نا مردم زشت گوی
    گرت بر کند خشم روزی ز جای
    سراسيمه خوانندت و تيره رای
    و گر برد باری کنی از کسی
    بگويند غيرت ندارد بسی
    سخی را به اندرز گويند بس
    که فردا دو دستت بود پيش و پس
    و گر قانع و خويشتن دار گشت
    به تشنيع خلقی گرفتار گشت
    که همچون پدر خواهد اين سفله مرد
    که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

    که يارد به کنج سلامت نشست ؟؟
    که پيغمبر از خبث ايشان نرست
    رهايی نيابد کس از دست کس
    گرفتار را ؛ چاره صبر است و بس

Working...
X