دين در حيطه صلح، رابطه اسلام با غرب
دموکراسی از طريق بمبافکنها و موشک های بالستيک صادر کردنی نيست و اصولا در عرصه فرهنگی نبايد سرهنگی کرد. تفکر نظامی با تفکر دموکراتيک ناسازگار است
رابطهی اسلام با غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است و اين امر سبب میشود که هرکس که بخواهد در اين باره سخنی درست، جامع، عميق، و نو بگويد خود را با انبوههای از پرسشها، مسائل، و نادانیها و سردرگمیها مواجه میبيند، به حدی که چه بسا نتواند سخنی قانعکننده، مستدل و علمی و تحقيقی بگويد و خود را ناچار از سکوت و اظهار عجز ببيند. از اين رو، آنچه خواهم گفت فقط طرح بسيار اجمالی و نگاهی از چشم پرنده به اين رابطه است. اين طرح تنها کاری که میتواند کند اين است که جغرافيای اين مبحث را روشن میکند، به طوری که هرکس که بخواهد در اين زمينه مطالعه و تحقيق کند، لااقل، بداند که در کجای اين جغرافيا در حال مطالعه و تحقيق است. غرض از اين مقدمه اين بود که مخاطبان فرهيخته و محقق من سخنان مرا سخنانی متواضعانه، بیادعا، و منتظر نقد تلقی کنند، نه سخنان کسی که در يک باب سخن خود را ختم سخنان و فيصله بخش همهی نزاعها و اختلاف نظرها میداند.
چرا رابطهی اسلام و غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است؟ زيرا اين دو پديده هر يک کثيرالوجوه و چند چهرهاند. نه اسلام يک پديده ساده و بسيط و تکبعدی است و نه غرب، هر يک از ابعاد و وجوه فراوانی برخوردارند و اين ابعاد و وجوه متعدد و در کنش و واکنشی که با يکديگر دارند تأثير فراوانی مینهند. سخن عالمانه در باب رابطهی اسلام و غرب بايد با توجه به ذو وجوه بودن اين دو پديده گفته شود.
اما ابعاد اسلام چندتا است و ابعاد غرب چندتا؟ بدون مبالغه، هريک از اين دو به حدی کثيرالوجوهاند که شمارش وجوه هيچيک در توان من نيست. از اين رو، و به ناچار، از ميان ابعاد پرشمار اسلام چهار بعد و از ميان ابعاد پرشمار غرب نيز چهار بعد را برمیگزينيم و ارتباط اين دو پديده را در قالب ارتباط اين ۸ بعد بررسی میکنيم.
غرب، دست کم، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) تا حد فراوانی مسيحی است، ۲) مدرنتر از بقيهی نقاط جهان است، ۳) از سلطهی تمدنی و مادی برخوردار است، و ۴) از سلطهی فرهنگی و معنوی برخوردار است.
اسلام نيز، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) دين است، ۲) در دورهی ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است، ۳) کمابيش در موضع دفاعی است، و ۴) چند آوايی است، يعنی قرائتها و تفاسير متعددی از آن وجود دارد.
وقتی که آن ۴ وجه شاخص غرب در اين ۴ وجه شاخص اسلام تاثير میکنند و از آنها تاثير میپذيرند چه رخ میدهد؟ آنچه رخ میدهد اين است که داوریهای يکسونگرانه، سطحی و ظاهربينانه، و تنگنظرانه را نقش بر آب میکند و از لحاظ نظری اعتبار آنها را يکسره مخدوش میسازد.
نخست، توضيح بسيار مختصری در باب هر يک از اين ۸ شاخص بدهم.
غرب:
۱) تا حد فراوانی مسيحی است. به دو جهت نگفتهايم: يکسره مسيحی است؛ اول: در غرب اديان و مذاهب ديگر نيز کمابيش حضور دارند، اما البته حضورشان، به هيچوجه، قابل قياس با حضور مسيحيت نيست، ثانياً: مسيحيان غرب نيز الان به صورتی که در صدر مسيحيت و دوران آباء کليسا و نيز به صورتی که در قرون وسطا با مسيحيت میزيستند و تنفس میکردند نمیزيند و تنفس نمیکنند. بسياری از ساحتهای زندگی مسيحيان کنونی غرب، تحت تاثير عوامل فراوانی و از جمله مدرنيته غربی، از شمول آموزهها و تعاليم مسيحی بيرون رفته است. سکيولاريزم شاخص و بارز غرب کنونی، اگرچه مسيحيت را يکسره از ميدان بدر نکرده است، تا حد فراوانی، دايرهی شمول احکام و آموزههايش را تنگ کرده است. در عين حال، هنوز انسان غربی هويت خود را در چارچوب مسيحيت تعريف میکند و دست کم يکی از مهمترين مولفههای وجودی خود را مسيحی بودن خود میداند.
۲) غرب مدرنتر از بقيه نقاط جهان است. غرب نه فقط خاستگاه مدرنيته بوده است و نه فقط زودتر از ساير اقاليم و نواحی عالم مدرن شده است، بلکه اکنون نيز، که مدرنيته تقريباً عالم گير شده است، باز هم از ساير نقاط جهان مدرنتر است. يعنی مدرنيتهی آن وسيعتر و عميقتر است.
۳) غرب از سلطه تمدنی و مادی برخوردار است. قبل از توضيح اصل اين سخن، روشن کنم که منظور از تمدن (Civilization) در اين بيان من و در سراسر اين نوشته، مجموعهی همهی ابعاد مادی و بيرونی زندگی يک جامعه است. مناسبات اقتصادی، توليد، توزيع، مصرف، کشاورزی، دامپروری، صنعت، خدمات، شهرسازی،وسائل حمل و نقل، وسائل ارتباط جمعی وضع خوراک، پوشاک، مسکن، تفريحات، ورزش و... بسيار چيزهای ديگری که ابعاد مادی و بيرونی (objective) زندگیاند، زيرعنوان تمدن جامعه جای میگيرند. روشن است که رشد علوم تجربی و همراه و متناسب با آن، رشد فناوری و صنعت و همراه با اين دو رشد سطح زندگی و رفاه مادی دست به دست هم دادهاند و هم انسان غربی را بسيار بيشتر از ساير انسانها از رفاه معيشتی و برخورداریهای مادی برخوردار کردهاند و هم سلطهای برای تمدن غرب نسبت به ساير تمدنها پديد آوردهاند. بدون شک رشد تسليحات جنگی و نظامی، که در سلطه گستری نقش بسيار عمدهای دارند، همراه با سرمايههای مالی و پولی غربيان موجبات سلطهی بلا منازع غرب رافراهم آوردهاند.
۴) غرب از سلطهی فرهنگی و معنوی برخوردار است. باز، در اينجا، منظور از فرهنگ (Culture) مجموعهی همهی ابعاد معنوی و درونی زندگی جامعه است. باورها، علوم و معارف، اطلاعات، احساسات و عواطف، نيازها، خواستهها، آرزوها، آرمانها، طرحها و برنامهها، هدفها و تصميمها، بينشها، نگرشها، خودشناسیها، تصورات از خود (Self-images) و... بسياری از چيزهای ديگر که ابعاد معنوی و درونی (subjective) زندگیاند زيرعنوان فرهنگ جامعه اندراج میيابند. واضح است و نيازی به گفتن نيست که بسياری از مولفههای فرهنگی جوامع غربی برای غيرغربيان جذابيت و دلانگيزی داشته است و همين جذابيت و دلانگيزی باعث شده است که غرب نوعی سلطه معنوی و فرهنگی بر عالم غيرغربی پيدا کند. به گمان من، اهم اين مولفههای فرهنگی جذابيت عبارتند از، نگرش مبتنی بر آزمون و خطا و تجربه اندوزی و توجه به واقعيات (که نافی هرگونه خودشيفتگی، تعصب، جزم و جمود، پيشداوری، و خرافهپرستی است)، استدلالگرايی (که با تعبد و تقليد سر ناسازگاری دارد)، برابریطلبی (که هرگونه سلسله مراتب بیدليل و ناموجه (unjustified) را نفی و طرد میکند)، ماترياليزم روششناختی (methodological) و معرفتشناختی (epistemological) (در برابر ماترياليزم وجودشناختی (ontological) که جهان هستی را منحصر در عالم ماده و ماديات میداند)، يعنی اعتقاد بر اينکه هر پديدهی مادی سرانجام علتی مادی دارد که بايد در پی يافتن آن بود و به هيچ قيمتی دست از طلب آن برنداشت، سنتستيزی (anti-traditionalism) که به هيچ وجه حاضر نيست که چيزی را به صِرفْ کهن بودن و قرنها مورد اعتقاد و عمل بودن بپذيرد و حقانيت ببخشد. آزادانديشی (free-thinking) که تفکر را در قيد و بند هيچ چيزی جز لوازم و مقتضيات و قوانين و قواعد تفکر قرار نمیدهد، انسانگرايی (humanism)، فردگرايی (individualism) که نافی هر مسلک و مرامی است که فرد انسانی گوشت و پوست و خوندار را فدای امور انتزاعی و هويتهای جعلی، مانند جامعه، نظام و... قرار میدهد، مفهوم حقوق طبيعی (natural rights) و حقوق بشر (human rights)، ليبراليزم، پلوراليزم، مدارا (tolerance)، و دموکراسی. اينها، به گمان من، موجبات سلطهی فرهنگی و مادی غرب را بر ساير اقاليم عالم فراهم آوردهاند و هرچه غرب التزام و تعهدش به اينها بيشتر و جدیتر شود جاذبه خود را افزايش داده است. در همين جا، اشاره کنم که اين وجوه جذابيت، اصلاً تصادفی و به تبعيت از مد و اسلوب زمانه نيستند. هر انسان دارای عقل و وجدان اخلاقی برای اينها ارزش قائل است.





Comment