Announcement

Collapse
No announcement yet.

Fereydoun Moshiri

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Fereydoun Moshiri

    شمع نيم مرده

    چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
    اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
    بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
    بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
    ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
    آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
    گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
    از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
    تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
    ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
    يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
    چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
    از عمر جز ملال نديدم و همچنان
    چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
    آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
    چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
    اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
    كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
    تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
    مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
    تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
    ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
    چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
    سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

    فريدون مشيری

  • #2
    فريدون مشيـــــــــری

    فريدون مشيري در سي ام شهريور ماه 1305 در تهران بدنيا آمد. در دوران خردسالي به شعر علاقه داشت و در دوران دبيرستان و سال اول دانشگاه دفتري از غزل و مثنوي ترتيب داد. آشنايي با شعر نو و قالب هاي آثار او را از ادامه شيوه كهن باز داشت. اما راهي ميانه را برگزيد. مشيري، نه اسير تعصبات سنت گرايان شد، نه محجوب نوپردازان افراطي. راهي را كه او برگزيد همان حالت نمايان بنيانگذاران شعر نوين ايران بود. به اين معنا كه او شكستن قالب هاي عروضي و كوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده بجا و منطقي را از قافيه پذيرفته و از لحاظ محتوي و مفهوم هم با نگاهي تازه و نو به طبيعت و اشياء، اشخاص و آميختن آنها با احساس و نازك انديشي هاي خاص خود پرداخته و به شعرش اينها چهره اي كاملا مشخص مي دهد

    استاد فقيد، دكتر عبدالحسين زرين كوب، درباره فريدون مشيري گفته است: « با چنين زبان ساده، روشن و درخشاني است كه فريدون، واژه به واژه با ما حرف مي زند، حرفهايي را ميزند كه مال خود اوست، نه ابهام گرايي رندانه، شعر او را تا حد هذيان، نامفهوم مي كند و نه شعار خالي از شعور آن را به وسيله مريدپروري و خودنمايي مي سازد. شعر او، زبان در سخن شاعري است كه دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مكتب خاص و ديدگاه خاص خود را از اهل عصر جدا سازد. او بي ريا عشق را مي ستايد، انسان را مي ستايد و ايران را كه جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.» فريدون مشيري در دوران شاعري خود، در هيچ عصري متوقف نشد، شعرش بازتابي است از همه مظاهر زندگي و حوادثي كه پيرامون او در جهان گذشته و همواره، ستايشگر خوبي و پاكي و زيبايي، و بيانگر همه احساسات و عواطف انساني بوده و بيش از همه خدمتگزار انسانيت است

    : كتاب هاي اشعار او به ترتيب عبارتند از
    تشنه توفان، گناه دريا، نايافته، ابر و كوچه، بهار را باور كن، از خاموشي، مرواريد مهر، آه باران، از ديار آشتي، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگين

    : گزينه اشعار او عبارتند از
    پرواز با خورشيد، برگزيده ها، گزينه اشعار سه دفتر، دلاويزترين، يك آسمان پرنده، و همچنين برگزيده اي از كتاب اسرار التوحيد به نام: يكسان نگريستن فريدون مشيري در سوم آبان ماه 1379 در سن 74 سالگي دارفاني را وداع گفت

    Comment


    • #3
      از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل

      از همان روزي که فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

      آدميت مرد گرچه آدم زنده بود

      از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند

      از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

      آدميت مرده بود

      بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت وگشت

      قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت بر نگشت

      قرن ما

      روزگار مرگ انسانيت است

      سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

      صحبت از آزادگي ،پاکي، مروت ، ابلهي ست

      صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست

      قرن موسي چومبه هاست



      روزگار مرگ انسانيت است:

      من که از پژمردن يک شاخه گل ،

      از نگاه ساکت يک کودک بيمار،

      از فغان يک قناري در قفس ،

      از غم يک مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار-

      اشک در چشمان و بغضم در گلوست

      وندرين ايام ، زهرم در پياله ، اشک و خونم در سبوست

      مرگ او را از کجه باور کنم؟



      صحبت از پژمردن يک برگ نيست

      واي جنگل را بيابان ميکنند

      دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند

      هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا

      آنچه اين نامردمان با جان انسان ميکنند



      صحبت از پژمردن يک برگ نيست

      فرض کن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

      فرض کن : يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

      فرض کن: جنگل بيابان بود از روز نخست

      در کويري سوت و کور ،

      در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور،

      صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،

      گفتگو از مرگ انسانيت است!





      فريدون مشيري
      _________________

      Comment


      • #4
        شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
        بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛
        ***
        شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،
        تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛
        ***
        شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،
        از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛
        ***
        شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ
        در پاي آتش، دل هاي ياران؛
        ***
        شب ها كه بوديم، در غربت دشت
        بوي سحر را، چشم انتظاران؛
        ***
        شب ها كه غمناك، با آتش دل،
        ره مي سپرديم، در زير باران؛
        غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد
        چشم ستاره، در روزگاران !
        ***
        اي صبح روشن ! چشم و دل من
        روي خوشت را آئينه داران !
        بازآ كه پر كرد، چون خنده تو
        آفاق شب را، بانگ سواران !

        Comment


        • #5

          Comment


          • #6

            Comment


            • #7
              چشم صنوبران سحر خيز
              بر شعله بلند افق خيره مانده بود .
              دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .
              سر مي كشيد كوه،
              آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟
              پر مي كشيد باد،
              آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،
              با كوله بار شادي،
              از دره مي گذشت ،
              در دشت مي دويد !
              ***
              هنگامه اي شگفت ،
              يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !
              نبض زمان و قلب جهان، تند مي تپيد
              دنيا،
              در انتظارمعجزه ... :
              خورشيد مي دميد !
              *****

              Comment


              • #8

                Comment


                • #9
                  دريا، - صبور وسنگين -
                  مي خواند و مي نوشت
                  - "... من خواب نيستم !
                  خاموش اگر نشستم ،
                  مرداب نيستم !
                  روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم
                  روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

                  Comment


                  • #10
                    طوفان سهمناك به يغما گشود دست
                    مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست
                    لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس
                    طوفان فرو نشست

                    بادي چنين مهيب نزيبد بهار را
                    كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را
                    در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين
                    گل را و خار را

                    اكنون جمال باغ بسي محنت آور است
                    غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است
                    بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ
                    از اشك غم تر است

                    آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند
                    در موج سيل تا به گريبان نشسته اند
                    لب هاي باز كرده به لبخند شوق را
                    در خاك بسته اند

                    آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن
                    لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن
                    گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته
                    چون آرزوي من

                    مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم
                    خنديد برق رنج به بي آشيانيم
                    هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم
                    از زندگانيم

                    Comment


                    • #11

                      Comment


                      • #12
                        چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
                        اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
                        بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
                        بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
                        ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
                        آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
                        گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
                        از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
                        تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
                        ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
                        یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
                        چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
                        از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
                        چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
                        آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
                        چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
                        ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
                        کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
                        تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
                        مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
                        تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
                        ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
                        چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
                        سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم

                        Comment


                        • #13
                          Fereidoon Moshiri
                          Life & poetry

                          Documentary by Nasser Zeraati:

                          Comment


                          • #14
                            م
                            كتب عشق
                            سيه چشمي به كار عشق استاد

                            درس محبت ياد مي داد

                            مرا از ياد برد آخر ولي من

                            بجز او عالمي را بردم از ياد

                            .
                            .
                            شراب شعر چشمهاي تو
                            من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

                            همه انديشه ام انديشه فرداست

                            وجودم از تمناي تو سرشار است

                            زمان در بستر شب خواب و بيدار است

                            هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

                            خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز

                            رود آنجا كه مي يافتند كولي هاي جادو گيسوش شب را

                            همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود مي سوزند

                            همان جاها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند

                            همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند

                            همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند

                            همين فرداي افسون ريز رويايي

                            همين فردا كه راه خواب من بسته است

                            همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست

                            همين فردا كه ما را روز ديدار است

                            همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست

                            همين فردا همين فردا

                            من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

                            زمان در بستر شب خواب و بيدار است

                            سياهي تار مي بندد

                            چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است

                            دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است

                            به هر سو چشم من رو ميكند فرداست

                            سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

                            قناري ها سرود صبح مي خوانند

                            من آنجا چشم در راه توام ناگاه

                            ترا از دور مي بينم كه مي آيي

                            ترا از دور مي بينم كه ميخندي

                            ترااز دورمي بينم كه مي خندي و مي آيي

                            نگاهم باز حيران تو خواهد ماند

                            سراپا چشم خواهم شد

                            ترا در بازوان خويش خواهم ديد

                            سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

                            تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

                            برايت شعر خواهم خواند

                            برايم شعر خواهي خواند

                            تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد

                            وگر بختم كند ياري

                            در آغوش تو

                            اي افسوس

                            سياهي تار مي بندد

                            چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است

                            هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

                            زمان در بستر شب خوابو بيدار است

                            شراب

                            بدين افسونگري وحشي نگاهي

                            مزن بر چهره رنگ بي گناهي

                            شرابي تو شراب زندگي بخش

                            شبي مي نوشمت خواهي نخواهي

                            Comment

                            Working...
                            X