Announcement

Collapse
No announcement yet.

Dixivunr Walter

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Dixivunr Walter

    داستاني از ديكسيونر ولتر






    در عهد امپراطوري ((آركاديوس)) ، مدرس حكمت الهي در قسطنطنيه ((لوگوماخوس)) ، به سرزمين ((سكا)) رفت و در پاي كوه قفقاز در دشتهاي حاصلخيز ((زفيريم)) اقامت گزيد . در آن دوران پير سالخورده نيكوكاري از مردم آن سرزمين بنام ((دين داك)) در اطاق وسيعي كه ميان آغل گوسفندان و انبار بزرگ آذوقه خود ساخته بود ، با زن و پنج پسر و پنج دختر و بستگان و ملازمان خويش ، پس از صرف طعام مختصري ، بزانو در آمده ، همگي بحمد و ثناي پروردگار مشغول بودند .
    لوگوماخوس باو گفت : اي مرد بت پرست به چه كاري مشغولي ؟
    دين داك جواب داد : من بت پرست نيستم .
    لوگو گفت : در صورتي كه سكايي هستي و يوناني نيستي بايد بت پرست باشي. بگو ببينم بزبان سكايي چه مي گفتي؟
    مرد سكايي جواب داد : همه زبانها در گوش پروردگار آشناست من و كسانم او را ستايش مي كرديم .
    مدرس حكمت الهي گفت : اين ديگر خيلي عجيب است كه يك خانواده سكايي خدا را ستايش كند ، بدون اينكه از ما تعليم گرفته باشد .
    سپس با دين داك به مباحثه پرداخت . زيرا كه او كمي بزبان سكايي آشنا بود و مرد سكايي هم تا حدودي يوناني مي دانست . شرح مباحثه آن دو در يكي از نسخ خطي قسطنطنيه موجود است .
    لوگوماخوس - خوب تو اگر شرعيات مي داني بگو ببينم چرا بايد خدا را پرستيد ؟
    دين داك - براي اينكه همه چيز ما از اوست و پرستيدنش واجب است .
    لوگو - اين جواب از مردي وحشي مثل تو بعيد نيست خوب از خدا چه توقعي داري ؟
    دين داك - از مرحمتهاي خدا تشكر مي كنم . حتي از آن جهت كه گاهگاه مرا با آلام و مشقاتي مي آزمايد ، سپاسگزار وي هستم . اما هرگز از وي توقعي ندارم . زيرا كه او خود به نيازمنديهاي ما واقف است . بعلاوه از اين مي ترسم كه اگر از او تمناي آفتاب كنم ، همسايه من خواهش باران كرده باشد .
    لوگو- عجب ! حدس مي زدم جوابهاي احمقانه خواهد داد ! بهتر است كه از مسائل عاليتر بحث كنيم . خوب وحشي بگو ببينم از كجا مي داني كه خدايي وجود دارد ؟
    دين داك - تمام كائنات مي گويد كه خدايي وجود دارد .
    لوگو - اين كافي نيست . درباره خدا چه عقيده اي داري ؟
    دين داك - معتقدم اوپروردگار و فرمانرواي من است . اگر خوبي كنم مرا پاداش مي دهد واگر بدي كنم كيفر مي دهد.
    لوگو- اينها كه سخنان پيش پا افتاده ايست ! وارد بحث اساسي بشويم . بگو ببينم خدا غير متناهي يا جوهر است؟
    دين داك - مقصود شما را نمي فهميم .
    لوگو- حيوان نفهم مي پرسم خدا در يك مكان مخصوص است ، يا لامكان است يا همه جا حاضر است ؟
    دين داك - در اين باب چيزي نمي دانم .
    لوگو- ابله . آيا خداوند مي توانسته آنچه را كه اكنون هست را از هيچ بوجود آورده باشد ، و اينكه به اراده او يك چوب دستي دو سر نداشته باشد ؟ بعقيده تو خدا ، آينده را در آينده مي بيند يا حال ؟
    دين داك - من هرگز در اينگونه مسائل انديشه نكرده ام .
    لوگو- چه مرد كند ذهني! ناچار بايد موافق فهم تو سخن گفت ... رفيق ، بگو ببينم ماده مي تواند ازلي باشد ؟
    دين داك - براي من چه تفاوت مي كند كه ازلي باشد يا نباشد من كه خود تا ابد زنده نخواهم ماند . خدا هميشه بر من حاكم است و چون بمن قوه ادراك صواب و صلاح اعطا فرموده ، بايد از او اطاعت كنم .هرگز هم ميل ندارم كه فيلسوف باشم . دلم مي خواهد انسان باشم .
    لوگو - مباحثه با اين مرد كار دشواري است . بايد قدم به قدم جلو رفت... بگو ببينم خدا چيست ؟
    دين داك - فرمانرواي من ، صاحب اختيار من ، پدر من .
    لوگو - مقصودم اين نبود . مي پرسم ذات خدا چگونه است ؟
    دين داك - ذاتش اينست كه قادر و مهربان باشد .
    لوگو - ولي آخر جسم است يا روح ؟
    دين داك - چرا توقع داريد من از حقيقت ذات خدا آگاه باشم ؟
    لوگو - يعني تو نمي داني روح چيست ؟
    دين داك - ابدا! شناخت روح به چه درد من مي خورد ؟ آيا اگر به ماهيت روح پي ببرم ، با انصافتر مي شوم ؟شوهري نيكوتر ، يا پدر و كارفرما و همشهري بهتري خواهم شد ؟
    لوگو - بايد قطعا بتو بياموزم كه روح چيست . روح ، روح ، روح .... اين بحث بماند براي دفعه ديگر ....
    دين داك - مي ترسم مجهولات شما هم بيش از معلومات شما درباره روح باشد .اجازه بفرماييد منهم سئوالي از شما بپرسم . چندي پيش به يكي از كليساهاي شما رفته بودم . براي چه در كليساي خود صورت خدا را با ريش دراز كشيده بوديد ؟
    لوگو - فهم اين مسئله آسان نيست و احتياج به تعليمات مقدماتي دارد .
    دين داك - پيش از اينكه از تعليمات شما بهره برم ، بگذاريد واقعه اي را كه در يكي از اين روزها برايم روي داد ، نقل كنم . يك روز در انتهاي باغ خود ، اطاق كوچكي مي ساختم . شنيدم موشي با زنبوري مباحثه مي كرد . موش مي گفت : ((عجب عمارت زيبايي است بايد كار موش توانگري باشد ؟))
    زنبور جواب داد : ((شوخي مي كني . اين عمارت را قطعا زنبور با هوش و ذكاوتي ساخته است )).
    از آن روز تصميم گرفتم كه در هيچ مسئله اي جدال نكنم .

Working...
X