Announcement

Collapse
No announcement yet.

Ye Eshgh-e- Ghashang (true story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Ye Eshgh-e- Ghashang (true story)

    يه عشق قشنگ

    میخوام براتون یه قصه بگم...یه قصه قشنگ

    حسین با دوچرخه وارد کوچه شد...دخترک با یکی از دوستاش دم در خونه نشسته بودن و حرف میزدن

    تمام حواس حسین به دخترک بود...با خودش گفت بذار جلوش قیافه بیام

    همون طور که نگاهش به دخترک بود سر چرخ رو گرفت بالا و با سرعت از جلو دخترک رد شد

    دخترک هم نگاه حسین رو روی خودش حس میکرد و هر لحظه سرختر و سرختر میشد

    حسین تپه شن رو جلوی خودش ندید و روش خورد زمین...دخترک نتونست خودشو کنترل کنه و خندید...البته نذاشت حسین خندشو ببینه

    حسین بلند شد و خودشو تکوند

    سالها بعد ...

    مادر حسین اومد خونه و گفت حسین پسر علی اقا داره میره خواستگاری دخترک...حسین از جاش پرید رفت توی اتاق و با کت و شلوار اومد بیرون

    حسین- مامان بریم

    حسین و مادرش زودتر رسیدن...مادر حسین همه چیزو به حاج قدم گفت

    حسین دو زانو نشسته بود و خیس عرق بود

    دخترک پشت پنجره ایستاده بود و داشت حسین رو دید میزد

    راضی بود راضیه راضی

    چند سال بعد...

    دخترک و حسین صاحب ۵ تا بچه قد و نیم قد...هر دو هنوز جوون...هنوز همون قدر زیبا

    امروز...

    بچه ها بزرگ شدن...حسین بیشتر موهاش سپیده دخترک هم همین طور...هنوز همون قدر عاشق و دلباخته هم

    این لحضه...

    از وقتی چشم باز کردم تا حالا عاشق حسینم و دخترک...همه زندگیم این دو نفرن

    پایان


  • #2
    in inja chi kaar mikone?lotfan movesh bedid be section e eshgh vo asheghi.mamnoonam

    Comment

    Working...
    X