يه عشق قشنگ
میخوام براتون یه قصه بگم...یه قصه قشنگ
حسین با دوچرخه وارد کوچه شد...دخترک با یکی از دوستاش دم در خونه نشسته بودن و حرف میزدن
تمام حواس حسین به دخترک بود...با خودش گفت بذار جلوش قیافه بیام
همون طور که نگاهش به دخترک بود سر چرخ رو گرفت بالا و با سرعت از جلو دخترک رد شد
دخترک هم نگاه حسین رو روی خودش حس میکرد و هر لحظه سرختر و سرختر میشد
حسین تپه شن رو جلوی خودش ندید و روش خورد زمین...دخترک نتونست خودشو کنترل کنه و خندید...البته نذاشت حسین خندشو ببینه
حسین بلند شد و خودشو تکوند
سالها بعد ...
مادر حسین اومد خونه و گفت حسین پسر علی اقا داره میره خواستگاری دخترک...حسین از جاش پرید رفت توی اتاق و با کت و شلوار اومد بیرون
حسین- مامان بریم
حسین و مادرش زودتر رسیدن...مادر حسین همه چیزو به حاج قدم گفت
حسین دو زانو نشسته بود و خیس عرق بود
دخترک پشت پنجره ایستاده بود و داشت حسین رو دید میزد
راضی بود راضیه راضی
چند سال بعد...
دخترک و حسین صاحب ۵ تا بچه قد و نیم قد...هر دو هنوز جوون...هنوز همون قدر زیبا
امروز...
بچه ها بزرگ شدن...حسین بیشتر موهاش سپیده دخترک هم همین طور...هنوز همون قدر عاشق و دلباخته هم
این لحضه...
از وقتی چشم باز کردم تا حالا عاشق حسینم و دخترک...همه زندگیم این دو نفرن
پایان
میخوام براتون یه قصه بگم...یه قصه قشنگ
حسین با دوچرخه وارد کوچه شد...دخترک با یکی از دوستاش دم در خونه نشسته بودن و حرف میزدن
تمام حواس حسین به دخترک بود...با خودش گفت بذار جلوش قیافه بیام
همون طور که نگاهش به دخترک بود سر چرخ رو گرفت بالا و با سرعت از جلو دخترک رد شد
دخترک هم نگاه حسین رو روی خودش حس میکرد و هر لحظه سرختر و سرختر میشد
حسین تپه شن رو جلوی خودش ندید و روش خورد زمین...دخترک نتونست خودشو کنترل کنه و خندید...البته نذاشت حسین خندشو ببینه
حسین بلند شد و خودشو تکوند
سالها بعد ...
مادر حسین اومد خونه و گفت حسین پسر علی اقا داره میره خواستگاری دخترک...حسین از جاش پرید رفت توی اتاق و با کت و شلوار اومد بیرون
حسین- مامان بریم
حسین و مادرش زودتر رسیدن...مادر حسین همه چیزو به حاج قدم گفت
حسین دو زانو نشسته بود و خیس عرق بود
دخترک پشت پنجره ایستاده بود و داشت حسین رو دید میزد
راضی بود راضیه راضی
چند سال بعد...
دخترک و حسین صاحب ۵ تا بچه قد و نیم قد...هر دو هنوز جوون...هنوز همون قدر زیبا
امروز...
بچه ها بزرگ شدن...حسین بیشتر موهاش سپیده دخترک هم همین طور...هنوز همون قدر عاشق و دلباخته هم
این لحضه...
از وقتی چشم باز کردم تا حالا عاشق حسینم و دخترک...همه زندگیم این دو نفرن
پایان


Comment