PDA

View Full Version : OSHO


jjbb
09-05-2006, 08:04 PM
((زندگی چیزی است غیرممکن; نبایستی باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیونها و میلیونها ستاره و میلیونها و میلیونها منظومه ی شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ی ناچیز- که در مقایسه با کا کائنات ذره ای غبار بیش نیست - حیات و زندگی به وجود آمده است. زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است; چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسانها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا اتفاقی غیرقابل باور رخ داده است)) - اوشو (عارف معاصر هندی)


اوشو/ Osho در یازده دسامبر 1931 پا به این جهان گذاشت و در 19 ﮊانویه 1990 رخت از آن بست. اوشو تعلیماتش را تنها در قالب کلمات ادا نمیکرد.بلکه زندگی او سرمشقی از تعالیم و اعتقاداتش بود. او زندگی را به حد تمام و کمال تجربه کرد; زندگی وی آکنده از عشق، شجاعت، وقار و شوخ طبعی خاصی بود که از طریق آن به قلب میلیونها نفر از مردم دنیا راه یافت. ((ﮊان لایل)) در مجله ی Vogue درباره ی اوشو می نویسد: (( او مردی است مهربان و شفیق، در نهایت صداقت... یکی از باهوش ترین، ادیب ترین، پر مغزترین و مطلع ترین سخنورانی است که تا به حال دیده ام)). با این وجود، اوشو همیشه از خویش به عنوان انسانی معمولی یاد می کردو بر این نکته تاکید داشت که آنچه که او بدان دست یافته، برای همه کس دست یافتنی است.
اوشو در سال 1953 در سن بیست و یک سالگی به نور حق مشرف شد و از آن پس کمر همت بر آن بست تا آنچه را که خود از آن بهره مند شده بود، به دیگر انسانها نیز منتقل سازد. او تصویر ذهنی خویش از انسان ایده آل امروزی را ((زوربای بودایی)) می نامید; ترکیبی کاملا جدید; ((ملاقات بین زمین و آسمان، ملاقات بین مرئی و نامرئی، ملاقات قطبهای متضاد)). زوربا شخصیتی است زمینی و اهل خوشگذرانی های دنیوی، در حالی که بودامظهر طریقت معنوی است.
اوشو از سال 1963 به سخنرانی در اقصی نقاط هند پرداخت و همچنین روشهایی عملی برای مراقبه جهت دگرگونی و ارتقای معنوی انسانها ابداع نمود.
در سال 1974 کمون خویش را در شهر ((پونا)) در هند بنیان نهاد و بسیاری از مردم، مخصوصا از جهان غرب، به آنجا سرازیر شدند. امروزه کمون اوشو یکی از بزرگترین مراکز معنوی بین المللی در جهان بشمار می آید.
به مدت بیش از 35 سال، اوشو شخصا به تعلیم و همکاری با کسانی که نزد او می آمدند، پرداخت. اوشو معتقد بود که زندگی انسان امروزی بایستی بر پایه ی مراقبه بنا شده باشد، منتها مراقبه ای که با نیازها و واقعیات زندگی انسان امروزی هماهنگ است. او شیوه های متعدد نوینی برای مراقبه ابداع کرد تا هرکس بسته به نیاز و روحیه ی خویش، آن را برگزیده و با آن کار کند. او همچنین طی همکاری با درمانگران، روشهای جدید درمانی بر پایه ی مراقبه را ابداع نمود.
اوشو در طول زندگی خویش، در تمام زمینه های ممکن مربوط به پیشرفت خودآگاهی آدمی، سخن رانده است. مراقبه، عشق، زندگی و مرگ، علوم، فلسفه، روانشناسی، تعلیم و تربیت، خلاقیت و روابط بین آدمها. سخنان او حاکی از طراوت، شوخ طبعی و بینش و بصیرت استثنایی وی است.
اوشو عارفی است که خرد و حکمت لایزال مشرق زمین را یه مشکلات و سوالات مبرمی که انسا امروزی با آن روبروست ربط می دهد. او از هماهنگی و کلیتی که در هسته و ذات همه ی مذاهب و آیینهای سنتی نهفته است سخن می گوید و حقیقت فراگیر نهفته در جوهر مذاهب را برای آدمی روشن می سازد.
نام پدری اوشو، ((راجنیش)) است. لقب ((باگوان)) به معنای ((آقا)) و ((سرور)) را به ابتدای نام وی افزوده بودند و او را با اختصار ((باگوان)) مورد خطاب قرار می دادند و در کتابها و نوشته ها از او به عنوان ((باگوان شری راجنیش)) یاد می کردند ( شری لقبی احترام آمیز به معنای مقدس و معظم است). در ﮊانویه سال 1989 اوشو به علت سوُ تعبیرهای به وجود آمده، لقب باگوان را از ابتدای نام خویش حذف کرد و گفت: ((دیگر مسخره بازی بس است)). از آن پس او را اوشو راجنیش نامیدند. وجه تسمیه اوشو (Osho) از لغت -oceanic- برگرفته از ((ویلیام جیمز)) فیلسوف و روانشناس آمریکایی به معنای ((حل شده در اقیانوس)) است; واژه ی -oceanic- در واقع به بیان این تجربه می پردازد ، و ((اوشو)) به معنای کسی است که این پدیده را تجربه می کند. واﮊه ی ((اوشو)) همچنین در فرهنگ کهن خاور دور کاربرد داشته و به معنای ((شخص متبرک و ملکوتی، کسی که آسمان بر او باران گل می باراند)) می باشد. البته اوشو در سپتامبر همان سال، ((راجنیش)) را نیز از نام خود حذف نمود، زیرا راجنیش نامی برگرفته از مذهب هندو است و اوشو نمی خواست که نمایانگر فرقه یا آیین خاصی باشد.
یکی از وقایع مهم زندگی اوشو، مهاجرت وی به آمریکا در سال 1981 بود. دلیل اولیه او برای سفر به آمریکا، معالجه بود، ولی به علت وجود پیروان بسیار در آمریکا، تصمیم گرفت که آنجا بماند. مریدان اوشو یا به عبارتی ((سانیاسین/ Sannyasin)) ها بدین منظور در نقطه ای دورافتاده در ایالت اوریگون اراضی را خریداری کرده و طی مدت 4 ماه شهری به نام ((راجنیش پورام/ Rajneeshpuram)) در آنجا بنا نهادند. محبوبیت اوشو به طور روزافزون در آمریکا افزایش یافت و سیل آدمها از اقصی نقاط این کشور به سوی راجنیش پورام که به عنوان یک مرکز معنوی شهرت یافته بود، سرازیر شد. ولی این امر به مذاق دولتمردان آمریکا خوش نیامد. آنها از افزایش محبوبیت اوشو نگران بودند، زیرا اوشو کلیه -ارزشهای- جامعه ی آمریکا را زیر سوال برده و راهی جدید جلوی انسانها قرار داده بود. بدین منظور دولت آمریکا بر آن شد تا به هر ترتیب از شر اوشو خلاص شود. این مساله تا بدانجا پیش رفت که وزیر دادگستری وقت آمریکا، نابودی کمون باگوان را بزرگترین اولویت خویش قرار داد.
آنها در نهایت در سال 1986 اوشو را به دروغ متهم به نقض قانون مهاجرت کرده و او را دستگیر نموده و به دادگاه کشاندند. در پی این وقایع، اوشو مجبور به ترک خاک آمریکا و بازگشت به هند شد.
اوشو یک ((نویسنده)) به معنای رایج کلمه نیست. او تا بحال شخصا هیچ کتابی ننوشته است. کتابهای نشر شده به نام اوشو که تعداد آنها بیش از 600 عنوان می رسد، در واقع نسخه برداری از سخنرانی های وی هستند. حدود 7000 سخنرانی از اوشو بر روی نوار کاست و 1700 سخنرانی بر روی نوار دیدئو ضبط شده است. اوشو پرفروش ترین -نویسنده- در هند بشمار می آید. سالانه بیش از یک میلیون نسخه از کتابها و نوارهای اوشو در هند به فروش می رسد. کتابهای اوشو به 19 زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.
روزنامه Sunday Times چاپ انگلستان از اوشو به عنوان یکی از هزار شخصیت تاریخ ساز قرن بیستم میلادی یاد کرده است. روزنامه ی Sunday Midday چاپ هند نیز او را در زمره ی ده شخصیتی که سرنوشت هند را تغییر داده اند (در کنار شخصیتهایی همچون گاندی، نهرو و بودا) قرار داده است.
اوشو در ژانویه 1990 کالبد خاکی خویش را ترک گفت. او در مورد تعالیم خویش می گفت: ((پیام و رسالت من، ترویج آیین و مکتب و فلسفه ی خاصی نیست. پیام من نوعی کیمیا است، راه و روشی است جهت دگرگونی معنوی آدمی)).

jjbb
09-05-2006, 08:06 PM
باگوان شری راجنيش،
راجنيش چندراموهان در سال 1931 درشهری کوچک به نام کاچوارا در هند مرکزی به دنيا آمد.-باگوان-به معنی شخص ملکوتی و مقدس و -شری- به معنای مرشد است.وی در اواخر حياتش نام خود را به اشو تغيير داد.
مذهب والدين او جينيسم بود.اگر چه اشو در تمام طول عمرش خود را به هيچ دين و فرقه مذهبی وابسته نمی دانست.او در تاريخ 21 مارس سال1953 در سن21 سالگی به -سامادهی- (رسیدن به روشن بينی که در آن روح انسان با روح هستی يگانه می گردد.)رسید.راجنيش درجه فوق ليسانس خود را در رشته فلسفه از دانشگاه سوگار اخذ نمود.او به مدت 9سال مشغول به تدريس فلسفه در دانشگاه جبال پور بود و به طور هم زمان،به عنوان يک استاد مذهبی فعاليت ميکرد.او در سال 1966 تدريس را کنار گذاشت و تمام توجهش را به تربيت سانياسینهايش (مريدانش) و همچنين سخنرانی های خود معطوف ساخت.اشو يک آپارتمان در شهر بمبئی داشت که معمولاً در آنجا اشخاص و گروه های کوچک را ملاقات می کرد و به عنوان يک استاد روحانی به راهنمايی دوستدارانش می پرداخت.در سالهای نخستين بيشترين سانياسینهای او را اروپاييان و هنديان تشکيل می دادند.
در سال 1974 اشو به سمت شهر پونا در جنوب بمبئی مهاجرت نمود.گروههای مخالف ادعا می کنند که اين تصميم به دليل افزايش مخالفتهای عمومی در بمبئی بر عليه وی اتخاذ شد.در واقع هدف اشو از اين مهاجرت بنا کردن يک آشرام(محل تدريس)بود تا بتواند محلی بزرگتر و راحتتر که دارای تسهيلات بيشتری جهت تربيت شاگردانش باشد را ايجاد کند.آين آشرام از دو قسمت که در مجاورت هم قرار داشتند و مساحت هر کدام به حدود 24،000متر مربع می رسید تشکيل شده بود و در يکی از مناطق اعيان نشين پونا به نام پارک کوريگون قرار داشت.تخمين زده می شود که حدود 50،000 نفر از غربيانی که درجستجوی روشن بينی به کمک يک استاد روحانی بودند از اين محل ديدن کرده اند.
در سال1979 اشو از هجرتش به عنوان حرکتی جهت حفظ نسل بشر نام برد.او گفته بود - اگر ما نتوانيم در 20 سال آينده انسان نوينی خلق کنيم،انسانيت هيچ آينده ای نخواهد داشت.فقط زمانی می توانيم جلوی خودکشی همگانی را بگيريم که انسان جديدی بيافرينيم.-او يکسری آموزشهای روحانی تلفيقی را ارائه کرد که ترکيبی بود از هندوئيسم،جينيسم،ذن،بوديسم،تائويسم،مسیحيت،فلسف ه يونان قديم،
بسیاری از عقايد و رسوم مذهبی و فلسفی،روانشناسی،روشهای جديد درمانی مديتيشن و غيره....
در سال 1980 او توسط يک هندوی بنيادگرا در يکی از سخنرانيهای صبحگاهيش با چاقو هدف حمله قرار گرفت.به دليل بی کفايتی پليس اين تروريست تبرئه شد.در سال 1981 او با بی ميلی هندوستان را به دليل درمان بيماری و برخورداری از امکانات پزشکی پيشرفته تر ترک کرد و راهی آمريکا شد.گروهی که همراه او بودند در زمينی به مساحت 26000 کيلومتر مربع در مزرعه -بيگ مادی- در نزديکی آنتولوپ ايالت اريگون که سانياسینهايش به مبلغ 6 ميليون دلار خريداری کرده بودند ساکن شدند.نام اين مزرعه به راجنيش پورام(عصاره راجنيش)تغيير پيدا کرد.يک جاده متروک و کوچک به طول 20 مايل از آنتلوپ تبديل به شهرکی پررونق با 3،000 نفر جمعيت شد.يک باند فرودگاه به طول 4،500 فوت،يک مخزن آب به مساحت 180،000 متر مربع و يک تالار گردهمايی به مساحت 88،000 فوت مربع دائر گرديد.بسیاری از مردم محلی از ايجاد چنين مرکزی در بين خودشان به دليل تفاوتهای دينی و فرهنگی ناراضی بودند.بازتاب اين نارضايتی به صورت ندادن مجوز احداث ساختمان به طرفداران اشو نمود پيدا کرد.تعدادی ساختمان بدون کسب مجوز در مزرعه بر پا شد و هنگامی که مقامات رسمی تصميم به جلوگيری از اين ساخت و سازها گرفتنداداره آنها بوسیله افراد نا معلومی به آتش کشيده شد.زمانی که درخواستهای سانياسینها کراراً از سوی مقامات رد شد تعدادی از آنها به عضويت شورای شهر در آمدند.نام شهرآنتلوپ به شهر راجنيش تغيير کرد.



سخنانی از او را با هم مرور میکنیم تا او را بیشتر بشناسم...


((میل به عشق, قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است.گواه دیگری وجود ندارد. چون انسان عشق می ورزد, پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند, پس خدا وجود دارد.))


((چرا من خودم را رد میکنم؟ چرا من فسفله را در اینجا درس نمیدهم؟ فیلسوف مجبور است خیلی سازگار-بی عیب, منطقی, عاقل, همیشه آماده برای بحث و ثابت کردن گفته های خودش باشد. من فیلسوف نیستم. تمام کوشش من اینست که به شما یک بی ذهنی بدهم))

((من دیوانه ام, ولی تو دیوانه تری! و تنها تفاوت بین ما اینست - من دیوانه ام, تو دیوانه تری))

((تمام تلاش من اینست که یک شروع تازه بسازم. زایادند کسانی که مرا محکوم کنند در سرتاسر دنیا ولی مهم نیست -- کی اهمیت میده!))

((من هیچ راهی را درس نمیدهم, یس شما نمیتوانید ادعا کنید که راه من بهترین راه است- این اصلا یک راه نیست. شما نمیتوانید بگویید که این تنها راه است, چون من دارم میگم این اصلا یک راه محسوب نمیشود. من حقیقتا دارم سعی میکنم که شما را هوشیار کنم در مورد چیزی که از قبل هم بوده))


((من اصلا درمورد آینده فکر نمیکنم ، این خیلی بی ربطه. تمام تلاش من اینست که نشان دهم چطور این لحظه ی حال را زیبا کنید، چطور باعث بشم مردم بیشتر جشن بگیرند، چطور مردم رو خوشحال تر سازم، چطور به آنها کمی نگاه سعادتمندانه بدهم، چطور موجب خنده بیشتر دز زندگیشان بشوم))

((من هیچوقت آدم جدی ای نبوده ام... من اصلا جدی نیستم چون هستی اصلا جدی نیست. بلکه خیلی سرزنده و شوخ است، پس پر از آواز و پر از موسیقی ،و پس پر از خنده است. اون هیچ هدفی نداره; اون اصلا شبیه تجارت نیست. هستی خوشی خالص، رقص و سرشار از انرﮊی است.))

((من از هیچکس نمیخواهم که به من وفادار باشد، به من وابسته باشد در هیچ راهی. تمام تلاش من این است که به شما آزادی کامل را بدهم، و پس روش و متدها هم هرچیزی که شما میخواهید، شما میتونید خودتون اون رو مطابق با خودتان خلق کنید. حتی خدا هم لازم نیست، هیچ چیزی نیاز نیست- تو خودت برای خودت کافی هستی))

jjbb
02-17-2007, 10:25 PM
مثبت انديشي
تکنيکهاي مثبت انديشي نمي توانند در ما تحول و دگرگوني ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگي ابعاد منفي ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان مي فرستند،پس نه تنها کمکي به آگاهي ما نمي کند بلکه بر خلاف آگاهي و بينشمان نيز عمل خواهند کرد.
مثبت انديشي يعني فشار دادن منفي ها به ضمير ناخودآگاه و شرطي کردن ضمير آگاه با افکار مثبت.ولي مشکل اصلي در اينجاست که ضمير ناخودآگاه بسيار پر قدرت تر از ضمير خودآگاه مي باشد.در واقع ضمير ناخودآگاه 9 برابر قوي تر از ضمير آگاه است.بنابراين اگر چيزي ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقويت خواهد شد،ديگر به صورت قبلي خود را نشان نخواهد داد و راههاي جديدي براي نشان دادن خود پيدا مي کند.
پس مي بينيم که مثبت انديشي روش بسيار ضعيفي است.اگر اين روش را به درستي درک نکنيم،بينش غلطي نسبت به آن خواهيم داشت.
مثبت انديشي از يک گروه مسيحي به نام Christian science در آمريکا متولد شد.آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگي انسان اتفاق بيفتد فقط انعکاسي است از فکر او.اگر بخواهيد ثروتمند شويد راجع به آن فکر کنيد و پولدار خواهيد شد.فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند مي شويد و دلارها به سوي شما سرازير خواهند شد.
اين نکته مرا به ياد داستاني مي اندازد.مرد جواني در راه مي رفت که به زن پر سن و سالي برخورد.آن خانم پرسيد:حال پدرتان چطور است؟مدتي است که به ملاقات هفتگي مثبت انديشان که خود تأسيس کرده نمي آيد؟
مرد جوان گفت:پدرم بسيار مريض است و احساس ضعف شديدي مي کند.
آن خانم خنديد و گفت:اين فقط افکارش است و بس.او فکر مي کند که مريض است،اما مريض نيست.زندگي از افکار درست شده است.هر چه فکر کنيد همان مي شود.پس به او راجع به ايدئولوژي که به ما ياد داده است يادآوري کنيد.به او بگوييد که در ذهنش به سلامتي فکر کند.
مرد جوان گفت:بسيار خوب اين پيام را به او مي دهم.بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را ديد.زن سالخورده پرسيد،چه اتفاقي افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمي آيد؟
مرد جوان گفت:من پيغام شما را به او دادم،اما حالا او فکر مي کند که مرده است.نه تنها او بلکه همه فاميل و همسايه ها و حتي خود من نيز چنين فکر مي کنيم.او ديگر با ما زندگي نمي کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگي مي کند.
((مثبت انديشي بسيار سطحي است.ممکن است در چندين چيز کوچک ما را ياري کند،به خصوص در مورد چيزهايي که ذهنمان آنها را خلق کرده مي تواند آن چيزها را عوض کند.))
اما همه زندگي انسان بوسيله فکرش خلق نشده است.پايه هاي اين فلسفه بر اين مطلب استوار است که اگر منفي فکر کنيد براي شما اتفاق مي افتد و اگر مثبت فکر کنيد آن هم براي شما اتفاق خواهد افتاد.اين نوع نوشته ها در آمريکا بسيار رواج دارد،ولي در شرق اين افکار بسيار بچه گانه اند.فکر کنيد و پولدار شويد،همه مي دانند که اين فکر بسيار احمقانه است .نه تنها احمقانه بلکه بسيار زننده و ساده لوحانه به نظر مي رسد.ايده ها و عقايد منفي ذهن بايد رها شوند،نبايد بوسيله افکار مثبت سرکوب شوند.ما بايد ضميري را خلق کنيم که نه مثبت باشد و نه منفي.آن ضمير خالص خواهد بود.در آن ضمير خالص،شما به طريق طبيعي و شعف باري زندگي خواهيد کرد.
اگر شما يکسري افکار و عقايد منفي را به خاطر اين که شما را اذيت مي کنند سرکوب کنيد مثلاً اگر از دست فردي عصباني باشيد و آن عصبانيت را در وجودتان فشار دهيد و سعي کنيد انرژي را در درونتان مثبت کنيد و مثلاً سعي کنيد ديگران را دوست بداريد،به خصوص کسي را که از دستش عصباني بوديد،بايد بدانيد که تنها خودتان را گول مي زنيد.
عصبانيت در عمق وجود شما باقي مانده است و حالا شما داريد با وايتکس آنرا سفيد مي کنيد.در سطح،ممکن است شما لبخند بزنيد،اما اين لبخند فقط مربوط به لبهاي شما مي شود.با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطي پيدا نمي کند.به اين ترتيب بين لبخند و قلبتان يک سد بزرگ گذاشته ايد.اين همان احساس منفي سرکوب شده است.
فقط اين يک احساس منفي نيست،در زندگي روزمره ما هزاران احساس منفي وجود دارد.مثلاً ما شخصي را دوست نداريم،و يا ممکن است نسبت به خيلي چيزها بي علاقه باشيم.اصلاً ما نسبت به خودمان هم بي توجهيم.غالباً در اوضاع و احوالي قرار مي گيريم که که باب ميل ما نيست.همهء اين آشغالها در ضمير ناخودآگاه ما جمع مي شوند و در سطح ِ ما يک آدم دورو به وجود مي آيد که مي گويد من عاشق همه هستم و عشق راهي براي شعف است،ولي شما شعفي در زندگي اين شخص نمي بينيد.او جهنم را در درون خود جمع مي کند.
پس ميبينيم که مثبت انديشي فلسفهء آدمهاي دورو است.مثلاً وقتي که دوست داريد گريه کنيد به شما مي آموزد که آواز بخوانيد و آدم مثبتي باشيد،شما هم اگر اندکي سعي کنيد مي توانيد اين کار را بکنيد.اما اين گريه هاي سرکوب شده در شرايطي ديگر که دشوارتر نيز خواهند بود بيرون مي آيند.در سرکوب کردن حد و حدودي وجود دارد.آواز خواندن اين شخص بي معني است،چون آنرا حس نمي کند و از قلبش بلند نمي شود.فقط فلسفه اي است که به او مي گويد:''هميشه مثبت را انتخاب کن.''
من صددرصد مخالف مثبت انديشي هستم.اگر هيچ انتخابي نکنيد و آگاهانه بدون انتخاب باشيد.زندگيتان چيزي را که وراي مثبت و منفي است نشان خواهد داد،چيزي که بسيار فراتر از مثبت و منفي است و شما را منقلب خواهد کرد.به اين طريق شما هيچ وقت بازنده نيستيد.چيزي که نه مثبت است و نه منفي ،پاره اي است از هستي.
اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسيار زيباست،همين گريستن آوازي پرشکوه به همراه دارد.پس بدون ترس از مثبت و يا منفي بودن گريه کنيد،مطئن باشيد که بسيار زيباتر از يک لبخند دروغين خواهد بود