Announcement

Collapse
No announcement yet.

Molana / Molavi / Shams / Rumi

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Molana / Molavi / Shams / Rumi

    زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            Rumi's importance transcends national and ethnic borders.[20] Speakers of the Persian language in Iran, Afghanistan and Tajikistan see him as one of their most significant classical poets and an influence on many poets through history.[21] He has also had a great influence on Turkish literature throughout the centuries.[22] His poetry forms the basis of much classical Iranian and Afghan music.[23] Contemporary classical interpretations of his poetry are made by Muhammad Reza Shajarian (Iran), Shahram Nazeri (Iran), Davood Azad (Iran) and Ustad Mohammad Hashem Cheshti (Afghanistan). To many modern Westerners, his teachings are one of the best introductions to the philosophy and practice of Sufism. Pakistan's National Poet, Muhammad Iqbal (November 9, 1877-April 21, 193 was also inspired by Rumi's works and considered him to be his spiritual leader and addressed him as Pir Rumi in his poems (the honorific Pir literally means old man, but in the sufi/mystic context it means founder, master, or guide). [24]

            Rumi's work has been translated into many of the world's languages including Russian, German, French, Italian and Spanish, and is appearing in a growing number of formats including concerts, workshops, readings, dance performances and other artistic creations. The English translations of Rumi's poetry by Coleman Barks have sold more than a half million copies worldwide.[25] Recordings of Rumi poems have made it to Billboard's Top 20 list. A collection of Deepak Chopra's translations of Rumi's love poems has been sung by Hollywood personalities such as Madonna, Goldie Hawn and Demi Moore; also Shahram Shiva's CD, Rumi: Lovedrunk has been very popular on the Internet's music communities such as MySpace.com. The 13th-century poet of the Seljuk Empire is one of the most widely read poets in the United States
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  دفتر اول
                  دراين سروده ها اقتباس جسته است از اين آيه شريفه:
                  (أفعيينا بالخلق الاوّل بل هم فى لبس من خل ق جديد) ق/15
                  آيا ما از آفريدن انسانها در نخستين بار ناتوان گشتيم؟ بلكه آنان در باره آفرينش جديد در اشتباهند.
                  4. پروردگار هستى ساختار وجودى عالم آفرينش واز جمله انسان را برحركت وتلاش پى ريخته است وحيات آدمى را وامدار تلاش وى ساخته است.
                  (لقد خلقنا الانسان فى كبد) بلد/ 4
                  (يا أيّها الانسان انّك كادح الى ربّك كدحاً فملاقيه) انشقاق/ 6
                  بنابراين دستيابى به هدفها و آرمانهاى والا با تن آسايى ودل به ركود وخمودى دادن ناسازگار است, چه والاترين هدف در زندگى, حركت وپويايى است.
                  آنچه مى تواند روح خفته و پژمرده آدمى را نسبت به اين حقيقت بيدار وحسّاس گرداند, توجه به اين دقيقه لطيف است كه خداوند آفريدگار هستى, دمى بيكار و ايستا نيست, پس چگونه آدمى كه موجودى حقير وضعيف در اين صحنه هستى است, مى تواند با ايستايى و ركود وبيكارگى به هدفها و آرمانهاى والا دست يابد:
                  مرد غرقه گشته جانى مى كند
                  دست را در هر گياهى مى زند
                  تا كدامش دست گيرد در خطر
                  دست وپايى مى زند از بيم سر
                  دوست دارد يار اين آشفتگي
                  كوشش بيهوده به از خفتگى
                  آ ن كه او شاه است او بيكار نيست
                  ناله از وى طرفه كو بيمار نيست
                  بهراين فرمود رحمان اى پسر
                  (كلّ يوم هو فى شأن) اى پسر
                  اندرين ره مى تراش و مى خراش
                  تا دم آخر دمى فارغ مباش
                  تا دم آخر دمى آخر بود
                  كه عنايت با تو صاحب سر بود
                  هر كه مى كوشد اگر مرد و زنست
                  گوش وچشم شاه جان بر روزنست



                  دفتراول
                  مولانا در اين ابيات, اقتباس. از اين آيه شريفه قرآن جسته است:
                  (يسئله من فى السّموات والأرض, كلّ يوم هو فى شأن) رحمن/ 29
                  تمام كسانى كه در آسمانها وزمين هستند از او تقاضا و سؤال مى كند و او هر روز در شأن و كارى است.
                  5. نفس امّاره عنصرى است كه در مثنوى بارها ازآن سخن به ميان آمده است ودر مسير معرفى چهره واقعى آن, تمثيلها به كار برده شده است. حيله پردازيهاى نفس نام و نشان معينى ندارد, مرزى نمى شناسد. هنگامى كه نفس انسانى موجوديت او را جولانگاه خواسته هاى خود بسازد به طورى كه تمامى موجوديت آدمى تحت سيطره نفس قرار بگيرد, حتّى تعقل و وجدان و گرايش مذهبى نيز در استخدام آن باشد, ديگر احتياجى نخواهد داشت كه دست به حيله ومكر و افسون دراز كند, بلكه اين قوا به شكل مأموران سرسپرده در خدمت اجراى فرمانهاى پايان ناپذير نفس درخواهند آمد:
                  اى شهان كشتيم ما خصم برون
                  ماند خصمى زو بتر در اندرون
                  كشتن اين كار عقل وهوش نيست
                  شير باطن سخره خرگوش نيست
                  دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست
                  كو به درياها نگردد كم و كاست
                  هفت دريا را در آشامد هنوز
                  كم نگردد سوزشش آن خلق سوز
                  سنگها وكافران سنگ دل
                  اندر آيند اندرو زار وخجل
                  عالمى را لقمه كرد و در كشيد
                  معده اش نعره زنان (هل من مزيد)
                  مولانا دراين سروده ها ضمن معرفى گوشه اى از ماهيت دوزخى نفس وگوشزد خطر آن به انسان, (اقتباس) مى جويد از آيه كريمه قرآنى:
                  (يوم نقول لجهنّم هل امتلأت وتقول هل من مزيد) ق/ 30
                  روز رستاخيز به دوزخ خواهيم گفت آيا پر شدى؟ پاسخ خواهد داد: آيا افزونى هست؟

                  * تلميح
                  در لغت به معنى (سبك نگريستن) و (به گوشه چشم اشاره كردن) و در اصطلاح بديع, بدين معناست كه گوينده, نويسنده يا شاعر در ضمن كلام وسخن خود به داستان, مثل, آيه ويا حديثى اشاره كند بدون آن كه به مورد استفاده خويش تصريح كند..
                  حافظ كه خود مدعى است كه قرآن را به چهارده روايت مى داند, گويد. :
                  يا ربّ اين آتش كه درجان من است
                  سرد كن آن سان كه كردى بر خليل
                  كه تلميحى است به داستان حضرت ابراهيم خليل اللّه كه در آتشش افكندند وآتش, سرد وسلام گرديد وگزندى بدو نرسيد كه مأخوذ از آيه 69 سوره انبياست:
                  (قلنا يا نار كونى برداً وسلاماً على ابراهيم)
                  گفتيم اى آتش بر ابراهيم سرد وسلامت باش.
                  مولوى نيز بسان ديگر پارسى سرايان مسلمان, درياى مثنوى را با امواج قرآن خروشان ساخته, گاه گاه در بيتى ويا ابياتى اشارتى دارد به كريمه هاى قرآنى و لطايف وحيانى, از آن جمله است مواردى چند كه در ذيل اشاره وار مى آيد:
                  1. انسان در عالم خاك با همه وسعت وگستردگى, راه به سوى حقايق پشت پرده هستى مادّى وطبيعت خاكى ندارد, چگونه مى توان عظمت جهان خارج از رحم مادر را براى جنين ترسيم كرد وبه او فهماند كه در ماوراى اين محبس تنگ و تاريك, جهانى است پهناور كه با نظمى شگفت انگيز در جريان است وزمينى خرّم كه سرشار از نعمتهاست و آسمانها وكهكشانها و آفتاب وبادها و انسانهايى كه درآن به زندگى مشغولند, زندگى آميخته با غمها و شاديها, اندوهها ولذّتها, همراه با شگفتيهايى وصف ناپذير. همين گونه مغز نارسيده وفهم محدود انسان دنيا آشنا, هرگز نخواهد توانست اندازه داربودن وتنگى جهان مادّى را در برابر حقايق وعظمت آن سوى پرده طبيعت درك كند وچاه نشينان دنيا ودلبستگان به مزاياى حيوانى لذتهاى جسمانى زودگذر هرگز نخواهند توانست به حيات حقيقى راه يابند و بر آستان بلند آن قدم نهند وديدگان جان روحانى را روشن وحق بين گردانند:
                  گرجنين را كس بگفتى در رحم
                  هست بيرون عالمى بس منتظم
                  يك زمين خرّمى با عرض وطول
                  اندرو صد نعمت وچندين اكول
                  كوهها وبحرها و دشتها
                  بوستانها, باغها و كِشتها
                  آسمانى بس بلند و پر ضيا
                  آفتاب وماهتاب وصد سها
                  ازجنوب و از شمال واز دَبور
                  باغها دارد عروسى ها وسور
                  در صفت نايد عجايبهاى آن
                  تو درين ظلمت چه يى در امتحان؟
                  خون خورى در چارميخ تنگنا
                  در ميان حبس وأنجاس وعنا
                  او به حكم حال خود منكر بدي
                  زين رسالت معرض وكافر شدى
                  كاين محال است و فريب است وغرور
                  زان كه تصويرى ندارد وهم كور
                  جنس چيزى چون نديد ادراك او
                  نشنود ادراك منكر ناك او
                  همچنان كى خلق عام اندر جهان
                  زان جهان ابدال مى گويندشان
                  اين جهان چاهى است بس تاريك و تنگ
                  هست بيرون عالمى بى بو و رنگ
                  هيچ در گوش كسى زايشان نرفت
                  كاين طمع آمد حجاب ژرف و زفت
                  گوش را بندد طمع از استماع
                  چشم را بندد غرض از اطلاع
                  دفتر سوم
                  اين سروده ها تلميحى است به آياتى در قرآن مجيد كه ملكوت و حقايق پنهان عالم هستى را براى خاكيان و دنيا زدگان يادآور مى شود:
                  (يعلمون ظاهراً من الحيوة الدّنيا وهم عن الآخرة هم غافلون) روم/ 7
                  بيشتر مردمان تنها ظاهرى از زندگانى اين جهان را مى دانند واز زندگانى آن جهان غافل مانده اند.
                  (وماهذه الحيوة الدّنيا الاّ لهو ولعب وانّ الدّار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون)
                  عنكبوت/ 64
                  اين حيات دنيا خيال وفريبى بيش نيست واگر مردم مى دانستند به خوبى مى يافتند كه منزل آخرت منزل حيات و عين حيات است.
                  آرى موجوديت حيات دنيا بر پايه جهل وغفلت ويژه اى است واگر اين جهل وغفلت برطرف شود وآدمى آگاه گردد, خيال وفريب بودن آن روشن شده, شاهد حقيقت رخ مى نمايد وانسان شيفته وجوينده آن حقيقت خواهد شد.
                  استن اين عالم اى جان غفلت است
                  هوشيارى اين جهان را آفت است
                  هوشيارى زان جهان است وچوآن
                  غالب آيد, نيست گردد اين جهان
                  هوشيارى آفتاب وحرص يخ
                  هوشيارى آب واين عالم وسخ
                  زان جهان اندك ترشّح مى رسد
                  تا نخيزد در جهان حرص وحسد
                  گر ترشّح بيشتر گردد ز غيب
                  نى هنر ماند درين عالم نه عيب
                  دفتر اول
                  2. برپايى جامعه اى اسلامى بر اساس معيارهاى اخلاقى, از هدفهاى اساسى دين الهى است واز جمله آفتهاى اين معيارها, بى توجهى افراد جامعه است به وظايفى كه نسبت به يكديگر دارند و ويران كننده تر ازآن ,پرداختن برخى افراد به امورى است كه فضاى روانى حاكم بر جامعه دينى را آلوده مى كند وغبار تيرگيها و كدورتها را حجاب ديدگان مى سازد وجرقه اى خواهد بود كه به روشن شدن آتش جنگ و اختلاف منجر مى شود:
                  هر دهان را پيل بويى مى كند
                  گِرد معده هر بشر بر مى تنََد
                  تا كجا يابد كباب پور خويش
                  تا نمايد انتقام و زور خويش
                  تا كجا بوى كباب بچه را
                  يابد وزخمش زند اندر جزا
                  لحمهاى بندگان حقّ خوري
                  غيبت ايشان كنى كيفر برى
                  هان كه بوياى دهانتان خالق است
                  كى برد جان غير آن كو صادق است
                  واى آن افسوسيى كش بوى گير
                  باشد اندر گور منكر يا نكير
                  نى دهان دزديدن امكان زان جهان
                  نى توان خوش كردن از دارو دهان
                  آ ب و روغن نيست مر رو پوش را
                  راه حيلت نيست عقل وهوش را
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #10

                    دفتر سوم
                    پيام لطيف اين سروده ها اشارت و تلميحى است به كريمه قرآنى:
                    (يا أيّهاالّذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظّنّ انّ بعض الظّنّ اثم و لاتجسّسوا ولايغتب بعضكم بعضاً أيحبّ أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتاً فكرهتموه واتّقوا اللّه انّ اللّه تواب رحيم) حجرات/ 12
                    اى مؤمنان, از بسيارى گمانها پرهيز كنيد زيرا بعضى از آنها معصيت است وتجسس از يكديگر مكنيد. برخى از شما برخى ديگر را غيبت نكند. آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت مرده برادر خود را بخورد, البته خير, زيرا شما از خوردن گوشت مردار كراهت داريد. پس تقواى الهى پيشه كنيد كه او توبه پذيرى مهربان است.
                    قرآن در جهت استحكام بخشيدن به اركان جامعه و ايجاد فضايى سالم وايمن, مؤمنان را نسبت به امورى چند هشدار مى دهد و بديشان يادآور مى شود كه مباد كسى در زير نقاب خود برتر بينى, ديگران را وسيله تفريح وسخره قرار دهد ويا زبان به طعن وعيبجويى بگشايد ويا حرمت شخصيت افراد را با جارى ساختن القاب زشت بر زبان درهم بشكند.
                    اسلام در صدد است در جامعه اسلامى امنيتى كامل حكفرما باشد, مرزهاى چنين امنيتى, تنها محدود به پرهيز از تهاجمهاى جسمى به يكديگر نمى شود, بلكه بايد شخصيت افراد جامعه از تيررس زخم زبانها وتهمتها به دور باشد, ليكن همين انسان برخوردار از توانى است كه اگر در مسيرى شيطانى به خدمت گرفته شود او را بدانجا مى رساند كه آشكارترين نمودهاى زندگى طبيعى و روانى خود را در زير حجابهاى ضخيم(خودِ طبيعى) بپوشاند وحقيقت اصلى خود را به فراموشى سپارد. كارهاى زشت وپليد خود را آن چنان از انظار و ديده ها پنهان سازد كه گويى فرشته اى است در كالبد انسان.
                    امّا اين همه حق پوشى وحقيقت گريزى سرانجام روزى بر او رخ خواهد نمود. آن هنگام كه نفسهايش به شماره افتد و ديوار زندگى كه مستحكم وبلند جلوه مى كرد, شكاف بردارد وپرده ها كنار رود ومرگ براورخ بنمايد, درآن هنگامه است كه حوادث عمر, يك به يك و از پى يكديگر در جلوى ديدگانش مجسّم مى گردد وپوستهايى كه مغز حوادث زندگانى را پوشانيده بود, به كنارى رود وكژيها و بديها كه در حقّ ديگران روا داشته ,روح او را در حصار خود گيرد وظلمت مرگبارى بر سرش سايه افكند, كه تمنّا كند تا هرچه زودتر مرگ را در آغوش كشد:
                    چند كوبد زخمهاى گرزشان
                    برسر هر ژاژ خا وبرزشان
                    هم به صورت مى نمايد كه گهي
                    زان همان رنجور باشد آگهى
                    گويد آن رنجور كاى يار حرم
                    چيست اين شمشير بر فرق سرم
                    چون نمى بيند كس از ياران او
                    در جواب آيند ياران كاى عمو
                    مانمى بينيم باشد اين خيال
                    چه خيال است اين كه هست اين ارتحال
                    چه خيال است اين كه اين چرخ نگون
                    از نهيب اين خيالى شد كنون
                    گرزها و تيغها محسوس شد
                    پيش بيمار وسرش منكوس شد
                    او همى بيند كه آن از بهراوست
                    چشم دشمن بسته زان وچشم دوست
                    حرص دنيا رفت وچشمش تيز شد
                    چشم او روشن كه چون خونريز شد
                    مرغ بى هنگام شد آن چشم او
                    از نتيجه كبر او و خشم او
                    سربريدن واجب آمد مرغ را
                    كاو به غير وقت جنباند درا
                    هرزمان نزعى است جزو جانت را
                    بنگر اندر نزع جان ايمانت را
                    عمر تو مانند هميان زر است
                    روز وشب مانند دينار اشمراست
                    مى شمارد مى دهد زر بى وقوف
                    تا كه خالى گردد وآيد خسوف
                    عاقبت تو رفت خواهى ناتمام
                    كارهايت أبتر ونان تو خام
                    دفتر سوم
                    مولوى دراين سروده ها تلميحى دارد به آيه شريفه:
                    (لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد) ق/ 22
                    بدرستى تو اى انسان از اين وضع شگفت در غفلت غوطه ور بودى, اكنون پرده را از مقابل ديدگانت برداشتيم وچشمان تو امروز تيزبين است..
                    3. انسان در جهانى زندگى مى كند سرشار از علل و عوامل وحوادث كه به او اين اجازه را نمى دهد تا در محدوده فردى خويش, تارى گرد وجود بتند وخود را مصون از تأثير وتأثّرات اين عوامل سازد, چه هيچ يك از موجودات در جهان از ارتباط با اين امور بركنار نمى ماند.
                    انسان گرچه براى مدّتى محدود وبا برخوردارى از ابزارهايى چند بتواند در برابر فرازو نشيبها مقاومت ورزد و درونمايه هاى وجودى خويش را بروز ندهد, ليكن سرانجام در برابر سير حوادث روزگار آواى حقيقى درونى وى به گوش جان ديگران خواهد رسيد وگذشت روزهاى پرغوغا چونان انگشتانى كه بر ظرفى سفالين نواخته مى شود, سرانجام طنين سالم ويا ناسالم وجود آدمى را پديدار خواهد ساخت.
                    درهرحال, اين حوادث وجريانات گونه گون وپر فراز ونشيب زندگى است كه جوهر وجودى انسان وشخصيت واقعى او را نمايان مى سازد وسرانجام زلال حقيقت ويا تيرگى نفاق رخ خواهد نمود:
                    گفت يزدان مر نبى را در مساق
                    يك نشان سهلتر زاهل نفاق
                    گرمنافق زفت باشد نغز و هول
                    واشناسى مرد را در لحن قول
                    چون سفالين كوزه ها را مى خري
                    امتحانى مى كنى اى مشترى
                    مى زنى دستى برآن كوزه چرا
                    تا شناسى از طنين اشكسته را
                    بانگ اشكسته دگرگون مى بود
                    بانگ چاووشى است پيشش مى رود
                    بانگ مى آيد كه تعريفش كند
                    همچو مصدر فعل تصريفش كند
                    دفتر سوم
                    مولانا در اين ابيات, حوادث روزگار را در فاش ساختن حقيقت درونى انسان به افعال و مشتقاتى تشبيه مى كند كه حقيقت مصدر را درجلوه هاى گوناگون وصورتهاى مختلف نمايان مى سازد و در مسير تبيين اين دقيقه ,تلميحى دارد به كريمه قرآنى:
                    (ولو نشاء لأريناكهم فلتعرفنّهم فى لحن القول) محمد/30
                    اگر بخواهيم نفاق پيشگان را به تو نشان مى دهيم تا ايشان را با قيافه وسيمايشان بشناسى وباطرز لحن كه در گفتار دارند, آنان را تشخيص خواهى داد.
                    4. هرموجودى با علم وشعورى كه دارد, به كمال بى انتها, يعنى حضرت حق علم دارد واو را مى يابد واز ديگر سو مى داند كه هرچه غيراوست از وجود و كمال در مرتبه اى محدود برخوردار است و آميخته با كاستيها ونداشتنهاست وآنچه از وجود وكمالات وجودى دارد نيز از حضرت حقّ است وقائم به او و جلوه اى از جمال وكمال بى حدّ او وتابشى است از اسماء وصفات او كه هرموجود به اندازه قابليت وجودى خويش ازآن خورشيد پرتو مى گيرد. هرموجودى بااينكه به موجوديت خود وكمال وجودى خويش عشق مى ورزد, به وجود بالاتر و در اصل به وجود و هستى بى نهايت عشق مى ورزد واز اندازه دارى وجود وهستى خود رنج مى برد وبراساس همين عشق واشتياق به كمال بى نهايت از نخستين دم حيات حركت را آغاز مى كند ودراين حركت تكاملى در هيچ مرزى نمى ايستد:
                    تو به هرحالى كه باشى مى طلب
                    آب مى جو دائماً اى خشك لب
                    كآن لب خشكت گواهى مى دهد
                    كو به آخر بر سر منبع رود
                    خشكى لب هست پيغامى از آب
                    كه به مات آرد يقين اين اضطراب
                    دفتر سوم
                    اين سير وحركت كه درتمامى مظاهر وجود هست, همان تسبيح است; تسبيح حضرت حقّ وحركت به سوى او. هركدام از موجودات در عشق وطلب او به هركمالى مى رسد, آن را محدود و ناقص ديده, گذرمى كند و آن را كه بى عيب و نقص و بى حدّ است مى خواهد و اين همــان تسبيح وتنزيه حقّ است ازهر عيب ونقص:
                    چون مسبّح كرده اى هرچيز را
                    ذات بى تمييز وبا تمييز را
                    هريكى تسبيح بر نوع دگر
                    گويد واز حال آن اين بى خبر
                    آدمى منكر ز تسبيح جماد
                    وآن جماد اندر عبادت اوستاد
                    بلكه هفتاد و دوملّت هريكي
                    بى خبر از يكدگر واندر شكى
                    چون دو ناطق را زحال هم دگر
                    نيست آگه چون بود ديوار ودر
                    چون من از تسبيح ناطق غافلم
                    چون بداند سبحه صامت دلم
                    دفتر سوم
                    مولوى درابيات فوق به اين حقيقت قرآنى اشارت دارد كه همه اشياء وهمه وجود, تسبيح حق مى گويند ودر عين حال حقيقت وكيفيّت اين تسبيح آن چنان كه هست براى انسانهاى معمولى ناشناخته وپنهان است:
                    (تسبّح له السّموات والأرض ومن فيهنّ وان من شئ الاّ يسبّح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم انّه كان حليماً غفوراً) اسراء/ 44
                    آسمانهاى هفتگانه وزمين وكسانى كه درآنها هستند, همه تسبيح او مى گويند وهر موجودى تسبيح وحمد او مى گويد, ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد, او حليم وآمرزنده است.
                    پيداست كه تسبيح همه ذرّات وجود, آن چنان كه هست, براى همه انسانها شناخته نيست واين انبيا واوليا وارباب حقيقت وصاحبان بصيرت واصحاب كشف وشهودند كه با تفاوت درجات به كيفيت تسبيح و حقيقت آن در همه وجود علم دارند وآنها را مى يابند:
                    باش تا خورشيد حشر آيد عيان
                    تا ببينى جنبش جسم جهان
                    چون عصاى موسى اينجا مار شد(1)
                    عقل را از ساكنان اخبار شد
                    پاره خاك تو را چون زنده ساخت(2)
                    خاكها را جملگى بايد شناخت
                    مرده زين سويند وزان سوزنده اند
                    خامش اينجا وان طرف گوينده اند
                    چون زآن سوشان فرستد سوى ما
                    آن عصا گردد سوى ما اژدها
                    كوهها هم لحن داودى شود(3)
                    جوهر آهن به كف مومى شود(4)
                    باد حمّال سليمانى شود(5)
                    بحر با موسى سخندانى شود(6)
                    ماه با احمد اشارت بين شود(7)
                    نار ابراهيم را نسرين شود(
                    خاك قارون را چو مارى در كشد(9)
                    اُستن حنّانه آيد در رَشَد
                    سنگ احمد را سلامى مى كند
                    كوه يحيى را پيامى مى كند
                    جمله ذرات عالم در نهان
                    با تو مى گويند روزان وشبان
                    ما سميعيم و بصيريم وهشيم
                    از شما نامحرمان ما خامُشيم
                    چون شما سوى جمادى مى رويد
                    محرم جان جمادان كى شويد
                    از جمادى در جهان جان رويد
                    غلغل اجزاى عالم بشنويد
                    فاش تسبيح جمادات آيدت
                    وسوسه تأويلها بربايدت
                    چون ندارد جان تو قنديلها
                    بهر بينش كرده اى تأويلها.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11

                      دفتر سوم
                      آيه شريفه (وسخّرنا مع داود الجبال يسبّحن والطّير وكنّا فاعلين) أنبياء/ 79
                      با صراحت ناطق براين حقيقت است كه كوهها با حضرت داود به تسبيح حضرت حقّ مى پرداختند وآن حضرت براساس علم وشعور بالاتر وديد برتر وبراساس اين كه حجابها از برابر او برداشته شده بود, تسبيح همه وجود از كوهها وپرنده ها را دريافت مى كرد .در آيه 18 سوره(ص) نيز به همين حقيقت اشاره كرده است:
                      (انّا سخّرنا الجبال معه يسبّحن بالعشيّ والاشراق)
                      ماكوهها را مسخّر او ساختيم كه هرشامگاه وصبحگاه با او تسبيح مى گفتند.
                      وسرانجام در آيه 41 سوره (نور) مى فرمايد:
                      (ألم تر أنّ اللّه يسبّح له من فى السّموات والأرض والطّير صافّات كلّ قد علم صلوته وتسبيحه واللّه عليم بما يفعلون)
                      آيا نديدى كه براى خدا تسبيح مى كنند تمام آنان كه در آسمانها وزمينند وهمچنين پرندگان به هنگامى كه برفراز آسمان بال گسترده اند, هريك از آنها نماز وتسبيح خود را مى داند وخدا به آنچه انجام مى دهند عالم است.
                      نيست خود بى چشم تر كور از زمين
                      اين زمين از فضل حقّ شد خصم بين
                      نور موسى ديد و موسى را نواخت
                      خسف قارون كرد وقارون را گداخت
                      رجف كرد اندر هلاك هر دعي
                      فهم كرد از حق كه يا ارض ابلعى
                      آب وخاك وباد ونار با شرر
                      بى خبرازما واز حقّ با خبر
                      مابه عكس آن زغير حقّ خبير
                      بى خبر از حقّ و با چندين نذير
                      لاجرم اَشْفَقْنَ منها جمله شان|
                      كُند شد زاميز حيوان حمله شان
                      گفت بيزاريم جمله زين حيات
                      كو بود با خلق حيّ با حقّ موات
                      دفتر دوم
                      5. آن روز كه رستاخيز الهى برپا شود, يگانه سرمايه نجاتبخش انسان, قلب و روح پاك اوست; قلبى كه هم ايمان خالص ونيت پاك درآن وجود دارد و نيز هرگونه عمل صالح, چرا كه چنين قلب پاكى ثمره اى جز عمل پاك نخواهد داشت. هم از اين روست كه درآيين الهى, بيش از هرچيز زير بناى فكرى وعقيدتى واخلاقى ارج نهاده شده است, زيرا كه تمامى برنامه هاى عملى انسان بازتابى ازآن است. همان گونه كه سلامت قلب ظاهرى عامل سلامت جسم وبيمارى آن, سبب بيمارى همه اعضاست, همين گونه سلامت وفساد برنامه هاى زندگى انسان, جلوه وبازتابى است از سلامت وفساد عقيده واخلاق وقلب باطنى:
                      صد جوال زر بيارى اى غني
                      حقّ بگويد دل بيار اى منحنى
                      گر زتو راضى است دل من راضيم
                      ور زتو معرض بود اعراضيم
                      ننگرم در تو درآن دل بنگرم
                      تحفه آن را آر اى جان در برم
                      با تو چون است؟ هستم من چنان
                      زير پاى مادران باشد جنان
                      مادر و بابا واصل خلق اوست
                      اى خنك آن كس كه دل داند زپوست
                      تو بگويى نك دل آوردم به تو
                      گويدت اين دل نيرزد يك تسو
                      از براى آن دل پرنور وبرّ
                      هست آن سلطان دلها منتظر
                      دفتر پنجم
                      پيام اين سروده ها اشارت وتلميحى است به اين آيه قرآن:
                      (يوم لاينفع مال ولابنون الاّ من أتى اللّه بقلب سليم) شعراء/ 88 ـ 89
                      درآن روزى كه مال وفرزندان سودى نمى بخشد مگر كسى كه با قلبى پاك به پيشگاه الهى حاضر شود.
                      آرى حقيقت اين است كه همه چيز در دل است. باب اجابت را خالق دل در خود دل قرارداده است ومفتاح آن را به دست صاحب دل نهاده است وسرانجام خدا همه چيز را دراين معماى خلقت كه(دل) ناميده مى شود قرار داده ودل را همه چيز:
                      گفت پيغمبر كه حقّ فرموده است
                      من نگنجم هيچ در بالا وپست
                      درزمين وآسمان وعرش نيز
                      من نگنجم اين يقين دان اى عزيز
                      در دل مؤمن بگنجم اى عجب
                      گرمرا جويى درآن دلها طلب
                      گفت فادخل فى عبادى) تلتقي
                      جنّة من رؤيتى يا متّقى
                      دفتر اول

                      * حلّ يا تحليل
                      اين واژه در لغت يعنى ازهم باز كردن وگشودن و در اصطلاح اديبان به كاربردن الفاظ آيات واحاديث ومثل در گفتار ونوشتار است كه به ضرورتهاى شعرى ومناسبات ديگر از وزن وعبارت اصلى به طور كامل يا ناقص خارج شود2. نمونه هاى صنعت حلّ را در ديوان حافظ به خوبى مى توان ديد:
                      كاروان رفت و تو در راه كمينگاه به خواب
                      وه كه بس بى خبر از غلغل چندين جرسى
                      لمع البرق من الطّور و آنست به
                      فلعلّى لك آت بشهاب قبس
                      كه در آن, آيه 7 سوره (نمل) را حلّ كرده ودرآن تغييراتى داده است. چه در اصل بوده است:
                      (اذ قال موسى لاهله انّى آنست ناراً سآتيكم منها بخبر أو آتيكم بشهاب قبس لعلّكم تصطلون)
                      زمانى كه موسى به خانواده خود گفت من آتشى ديدم, بزودى ازآن خبرى وگل آتشى براى شما مى آورم تا گرم شويد.
                      سروده هاى سعدى نيز از چنين ويژگى برخورداراست ونمونه هاى صنعت حلّ را به خوبى درآن مى توان ديد:
                      گو نظر بازكن وخلقت نارنج ببين
                      اى كه باور نكنى(فى الشّجر الأخضر نار)
                      كه درآ ن بخشى از آيه 81 سوره يس را به ضرورت شعرى از وزن وعبارت اصلى خارج ساخته است.
                      (الّذى جعل لكم فى الشّجر الأخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون)
                      كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد وشما به وسيله آن آتش مى افروزيد.
                      ونيز گويد:
                      چنان ماند قاضى به جورش اسير
                      كه گفت انّ هذا ليوم عسير
                      كه درآن آيه شريفه 8 قمر و 9 مدّثر را تحليل كرده ودر آن, تغييراتى داده است.
                      (مهطعين الى الدّاع يقول الكافرون هذا يوم عسر) و (فذلك يومئذ يوم عسير).
                      نمونه هاى صنعت(حلّ) را در مثنوى به روشنى و در موارد بسيار مى توان ديد كه ما در اين خلاصه تنها به ذكر مواردى چند بسنده مى كنيم:
                      1. گردونه حوادث زندگى هماره بدان صورت كه دلخواه آدمى است نمى چرخد ورويدادهاى آن هميشه به دلخواه وى رخ نمى دهد. گاه عزم خود را نسبت به انجام امرى جزم مى كند وبا دقت كامل وانتخاب هدف و وسايل قطعى ومنطقى تصميم به گفتار يا عملى مى گيرد, ليكن به يكباره آن چنان مقتضيات تصميم خود به خود متلاشى مى شود ويا موانعى برسرراه ظهور مى كند كه به هيچ روى انتظار آن نمى رفت.
                      راز نهفته دراين دگرگونيها و برهم خوردن تصميمها ومحاسبات, نكته اى بس دقيق است كه درك درست و هوشمندانه آن روح آدمى را با واقعيتى مافوق خواسته هاى و رويدادهاى هستى پيوند مى زند واراده اى ناپيدا وحاكم بر روند عادى زندگى, به او نشان مى دهد و در نتيجه انسان را به جاى مبهوت ونوميد شدن به هشيارى واعتماد به قدرتى حكيم وچاره ساز فرا مى خواند:
                      عزمها و قصدها در ماجرا
                      گاه گاهى راست مى آيد ترا
                      تا به طمع آن دلت نيت كند
                      بار ديگر نيتت را بشكند
                      ور به كلّى بى مرادت داشتي
                      دل شدى نوميد امل كى كاشتى
                      ور نكاريدى امل از عوريش
                      كى شدى پيدا بر او مقهوريش
                      عاقلان از بى مراديهاى خويش
                      با خبرگشتند از مولاى خويش
                      چون مراداتت همه اشكسته پاست
                      پس كسى باشد كه كام او رواست
                      پس شدند اشكسته اش آن صادقان
                      ليك كو خود آن شكست عاشقان
                      عاقلان بندگان بندى اند
                      عاشقانش شكّرى وقندى اند
                      (ائتيا كرهاً) مهار عاقلان
                      (ائتيا طوعاً) مهار بى دلان
                      دفتر سوم
                      مولوى در پى طرح اين دقيقه بدين نكته اشاره مى كند كه برهم خوردن تصميمها ومحاسبات ومحروم شدن از رسيدن به آرمانها وخواسته ها انواعى دارد ونتايجى, راستگويان وراست كرداران ازآن نتيجه اى مى گيرند و عاشقان دل باخته نتيجه اى ديگر, عاقلان وخردمندان دراين راه با پاى اجبار و اضطرار قدم مى زنند وبه كوى حقّ وحقيقت راه مى برند امّا عاشقان بى دل و خودباخته را اين آزادى روح است كه به سوى حقّ رهنمون مى شود. وى در طرح اين پيام از اين كريمه قرآنى بهره برده, آن را تحليل مى كند:
                      (ثمّ استوى الى السّماء وهى دخان فقال لها وللأرض ائتيا طوعاً او كرهاً قالتا أتينا طائعين) فصّلت/ 11
                      سپس خداوند متعال آسمان را كه دود بود مورد توجه وخطاب قرار داده وفرمود: اى آسمان وزمين خواه از روى اختيار واراده ويا به اجبار و اكراه بياييد, آنان گفتند: ما از روى اختيار آمديم.
                      اين جهان چون خس به دست باد غيب
                      عاجزى پيشه گرفت از داد غيب
                      گه به بحرش مى برد گاهى اش برّ
                      گاه خشكش مى كند گاهى اش تر
                      دست پنهان وقلم بين خط گزار
                      است در جولان وناپيدا سوار
                      گه بلندش مى كند گاهى اش پست
                      گه درستش مى كند گاهى شكست
                      گه يمينيش مى برد گاهى يسار
                      گه گلستانش كند گاهيش خار
                      تير پرّان بين وناپيدا كمان
                      جانها پيدا و پنهان جان جان
                      تير را مشكن كه اين تير شهى است
                      نيست پرتابى زشست آگهى است
                      خشم خود بشكن تو مشكن تير را
                      چشم خشمت خون نمايد شير را
                      ماشكاريم اين چنين دامى كِراست
                      گوى چوگانيم چوگانى كجاست
                      مى درد مى دوزد اين خياط كو
                      مى دمد مى سوزد اين نفّاظ كو
                      دفتر دوم
                      2. جهان هستى واجزاى آن در نگاه و انديشه مولوى جلوه هاى گوناگونى دارد وعظمت وارزش آن در سخن وى به صورتهاى گوناگونى انعكاس يافته است:
                      گاه به زيبــايى هستى از دريچه اى مى نگرد كه انسان را محور قرار داده وملاك نيكى وبدى ولذّت وتلخى اشياء را در وجود آدمى وسازگارى با آن تحليل كرده است. در اين نگاه و برداشت, هستى واجزاى آن در ذات خود فاقد جلوه هاى گوناگون زشتى وزيبايى ولطافت وتنفّر زايى است واين انسان است كه جهان واجزاء ونمودهايش را لباس نيك وبد وزشت وزيبا مى پوشاند ودر حقيقت دل, اصل است وعالم, تابع و سايه:
                      لطف شير و انگبين عكس دل است
                      هرخوشى را آن خوش از دل حاصلست
                      پس بود دل جوهر و عالم عرض
                      سايه دل چون بود دل را غرض
                      آن دلى كو عاشق مال است وجاه
                      يازبون اين گل وآب سياه
                      يا خيالاتى كه در ظلمات او
                      مى پرستد شان براى گفتگو
                      دل نباشد غيرآن درياى نور
                      دل نظرگاه خدا وآن گاه كور
                      دفتر سوم
                      در نگاهى ديگر ,جلوه ها و زيباييهاى هستى مربوط به انسان نيست, بلكه عظمت وارزش آن ناشى از ربط وپيوند به موجود برين است. هستى از آن جهت كه آفريده حقّ است ومنسوب به او, با عظمت وارزش است, نه از آن رو كه ساخته خصوصيت وجودى انسان است. جرعه اى ازجام نهانى غيب براين خاك تيره افشانده شد ونشانى از كرم ربوبى برآن نقش بست. جرعه اى از حسن سرمدى كه آن را در اوج تيرگيها بياراست, جرعه اى كه برماه و خورشيد وستارگان اين گنبد مينا نيز افشانده شد وعرش وكرسى را همراه با عظمتى وصف ناشدنى برافراشت. اين جرعه كيميايى است حياتبخش كه از افاضه آن به اجزاى هستى, فناها ونيستها به بقاء مبدّل مى گردد. لذا شايسته است كه انسان اين كيميا را با جدّيت وتلاش بجويد, آن هم با پاكى وطهارت كه جز دست پاكان به اين كيميا نرسد:
                      اى قديم رازدان ذوالمنن
                      در ره تو عاجزيم وممتحن
                      اين دل سرگشته را تدبير بخش
                      وين كمانهاى دو تو را تيربخش
                      جرعه اى برريختى زآن خفيه جام
                      برزمين خاك من كأس الكرام
                      جست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان
                      خاك را شاهان همى ليسند از آن
                      جرعه خاك آميز چون مجنون كند
                      مر شما را صاف او تا چون كند
                      هركسى پيش كلوخى جامه پاك
                      كان كلوخ از حسن آمد جرعه ناك
                      جرعه اى برماه وخورشيد وحمل
                      جرعه اى بر عرش وكرسى و زحل
                      جرعه گوييش اى عجب يا كيميا
                      كه زآسيبش فنا گردد بقا
                      جدّ طلب آسيب او اى ذوفنون
                      (لايمسّ ذاك الاّ الطّاهرون)
                      جرعه اى بر لعل وبر زر و درر
                      جرعه اى بر خمر وبر نقل وهمر
                      جرعه اى بر روى خوبان لطاف
                      تاچگونه باشد آن روّاق وصاف
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #14
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #15
                              اين ترجمه تفسيرگونه از كريمه فوق, در مثنوى به رشته نظم در آمده است:
                              اين چنين فرمود داراى جهان
                              خالق و پروردگار انس و جان
                              كاى خليفه ٌارض داود دلير
                              در صف ناورد خصم ما چو شير
                              چون خليفه ارض كردم من ترا
                              آرى القاب تنزّل من سماء
                              بر كسانى حاكمى و ارجمند
                              گر به جسم و چهره هم جنس تواند
                              درميان اين چنين جمع عباد
                              پيشه گير آيين ورسم عدل وداد
                              داورى بر منهج انصاف كن
                              درد داد معدلت را صاف كن
                              تابع نفس و هواى خود مباش
                              از درون ارقام شهوت را تراش
                              هر كسى كو تابع نفس و هواست
                              او ز شرّ النّاس و مردودان ماست
                              جاده عدل است راه مستقيم
                              رو مگردان زآن ره اى شاه كريم
                              سرّ خير النّاس من ينفع تراست
                              در طريق عزّ و دولت رهنماست
                              سر مكش از چنبر نصفت برون
                              عدل آمد طاق گردون را ستون
                              دين و دولت را عمَد عدل است و داد
                              ظلم و عدوان است ملت را فساد8 7
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...
                              X