PDA

View Full Version : Molana / Molavi / Shams / Rumi


donsaeid
10-05-2006, 03:24 PM
زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی



مولانا جلال الدين محمد بلخي(مولوي) جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد. وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد. پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است. اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره. جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد. جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست. هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است: «به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد. گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد. جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود. ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت. جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد. هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت. مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد. بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود. اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوي يا به عبارت کامل تر "مثنوي معنوي" است. در اين کتاب که شايد گاهي معاني مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين کتاب اين کتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست که نقل گشته. الهام کنند مثنوي شاگرد محبوب او "چلبي حسام الدين" بود که اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترک، است. مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد، بجاي وي بجانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوي هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم کتاب مثنوي کرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر بکار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد. بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکي يافت ميشود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوهً مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا در "مثنوي ولد" مندرج است که در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يک مثنوي عرفاني بنام "ربابنامه" در دست است.» از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است. و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد. عبدالرحمن جامي مينويسد: « بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند.

donsaeid
10-05-2006, 03:25 PM
يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم. و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي ديگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.» و گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد. و گويند که در آن وقت که (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مکه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود مي داشت..... فرموده است که: مرغي از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر کسي درويش شود و به کمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبکبار گردد..... يکي از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تنگي از دل نهادگي بر اين عالم است. مردي آنست که آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي که بنگري و هر مزه يي که بچشي داني که به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي. و فرموده است که آزاد مرد آن است که از رنجانيدن کس نرنجد، و جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانيدن را نرنجاند. مولانا سراج الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوي خوش نبوده. پيش وي تقرير کردند که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند. يکي را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعي از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته اي؟ اگر اقرار کند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آن کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين گفته ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؟! گفت: گفته ام. آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز که تو مي گويي هم يکي ام. آنکس خجل شده و باز گشت. شيخ رکن الدين علاءالدوله سمناني گفته است که مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است. از وي پرسيدند که درويش کي گناه کند؟ گفت: مگر طعام بي اشتها خورد که طعام بي اشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است. و گفته که در اين معني حضرت خداوندم شمس الدين تبريزي قدس سره فرمود که علامت مريد قبول يافته آنست که اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسير در زندان. و در مرض اخير با اصحاب گفته است که: از رفتن من غمناک مشويد که نور منصور رحمهالله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلي کرد و مرشد او شد، و گفت در هر حالتي که باشيد با من باشيد و مرا ياد کنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي که باشم.

donsaeid
10-05-2006, 03:26 PM
جلال*الدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلال*الدین رومی، جلال*الدین بلخی، ملای روم، مولانا، و مولوی (۶۰۴ - ۶۷۲ (قمری)) از زبده*ترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران فارسی گوی زبان فارسی بشمار می*آید. خانواده وی از خانواده*های محترم بلخ بود و گویا نسبش به ابوبکر می*رسد و پدرش هم از سوی مادر بقولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند که «فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کرده است.

زندگی*نامه

مولانا در سال ۶۰۴ در بلخ خراسان (واقع در افغانستان کنونی*) زاده شد، چون محمد خوارزمشاه با مشایخ از راه کم لطفی پیش می*رفت، پدرش بهاءالدین تاب نیاورده و در سال ۶۰۹ با خانوده*اش خراسان-افغانستان کنونی را ترک نمود و از راه بغداد به مکه رفت و پس از نه سال اقامت در الجزیره به دعوت کیقباد سلجوقی که صوفی*مشرب بود به قونیه پایتخت سلجوقیان روم رفت.

جلال*الدین پس از مرگ پدرش در سال ۶۲۸، نزد برهان*الدین ترمذی که از شاگردان پدرش بود شاگردی کرد و مدتی هم*نشین شمس تبریزی شد و بالاخره خودش پایه*گذار طریقتی شد که مشهور به طریقت مولویه شد. مولانا به سال ۶۷۲ دیده از جهان فرو بست و در همان قونیه دفن شد. آثار وی به بسیاری از زبان*های زنده دنیا ترجمه شده*اند و در اروپا و امریکا شهرت بسیار دارند.




مثنوی معنوی

مولانا از معدود شاعرانی است که کتاب معروفش مثنوی معنوی را نه با یاد خدا، که با بیت معروف «بشنو این نی چون شکایت می*کند/از جدایی*ها حکایت می*کند» آغاز می*کند. در مقدمهٔ کاملاً عربی مثنوی معنوی نیز که به انشای خود مولانا است، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده می*شود («هذا کتابً المثنوي، و هّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين»).

مثنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از پنجاه سال داست كه نظم مثنوی را آغاز كرد. اهمیت مثنوی از آن رو نیست كه یكی از آثار قدیم ادبیات فارسی است بلكه از آن جهت است كه برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد. مثنوی بی*هیچ تردیدی مهم*ترین و تكان*دهنده*ترین تجربه عرفانی بشر است و اگر آن را "حماسه بزرگ عرفانی" بنامیم گزاف نگفته*ایم. مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلكه كتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفته است: "مثنوی را جهت آن نگفتم كه آن را حمایل كنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند كه مثنوی معراج حقایق است نه آنكه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند." بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست بلكه عرفان تغییر است. یعنی باید انسان خودش را عوض كند نه آنكه فقط الفاظ را لقلقه لسان خود كند. مولانا در مثنوی، علم و عشق و عرفان را به هم درآمیخته و از آن معجونی ساخته است كه به درد همه كس می*خورد و هر شخصی به اندازه سطح فكر و سواد خود می*تواند از آن استفاده كند.



دیوان شمس


غزلیات و اشعار فارسی «دیوان شمس» (یا دیوان کبیر)، محبوبیت فراوانی کسب کرده*اند.



رباعیات

مولانا در کنار «دیوان شمس» و شعرهایش در «مثنوی*معنوی»، رباعیات عاشقانه*ای نیز سروده است که می*گویند پس از خیام از بی*پرده*ترین رباعیات به زبان فارسی است. پژوهندگان به ظن قوی بسیاری از رباعیات وی را از او نمی*دانند.

نمونه*ای از رباعیات وی چنین است :
عشق از ازل است و تاابد خواهدبود جوینده عشق بی*عدد خواهدبود
فردا که قیامت آشکارا گردد هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست

donsaeid
10-05-2006, 03:28 PM
Jalal ad-Din Muhammad Rumi (1207 — 1273 CE) was a 13th century Persian (Tajik) poet, jurist, and theologian.

Rumi was born in Balkh (then a city of Greater Khorasan one of the eastern territories of ancient Persia, now part of Afghanistan) and died in Konya (in present-day Turkey). His birthplace and native tongue indicate a Persian heritage. He also wrote his poetry in Persian and his works are widely read in Iran, Afghanistan, Tajikistan, and Turkey. He lived most of his life and produced his works under the Seljuk Empire.[1]

Rumi's importance is considered to transcend national and ethnic borders. He has had a significant influence on both Persian and Turkish literature throughout the centuries. His poems have been translated into many of the world's languages and have appeared in various formats.

After Rumi's death, his followers founded the Mevlevi Order, better known as the "Whirling Dervishes", who believe in performing their worship in the form of dance and music ceremony called the sema.


Name

Mawlānā Jalāl ad-Dīn Muhammad Rūmī[2] (Persian: مولانا جلال الدین محمد رومی‎ ​, Turkish: Mevlânâ Celâleddin Mehmed Rumi) , also known as Mawlānā Jalāl ad-Dīn Muhammad Balkhī (Persian: محمد بلخى‎ ​), but known to the English-speaking world simply as Rumi,


Life

Rumi's life is described in Shams ud-Din Ahmad Aflāki's "Manākib ul-Ārifīn" (written between 1318 and 1353). He is described as a descendant of the caliph Abu Bakr, and of the Khwārizm-Shāh Sultān Alā ud-Dīn bin Takash (1199–1220), whose only daughter, Mālika-e Jahān, had allegedly been married to Rumi's grandfather.[3]

When the Mongols invaded Central Asia sometime between 1215 and 1220, his father (Bahauddin Walad, a theologian, jurist and a mystic of uncertain lineage) set out westwards with his whole family and a group of disciples. On the road to Anatolia, Rumi encountered one of the most famous mystic Persian poets, Attar, in the city of Nishapur, located in what is now the Iranian province of Khorāsān. Attar immediately recognized Rumi's spiritual eminence. He saw the father walking ahead of the son and said, "Here comes a sea followed by an ocean." He gave the boy his Asrarnama, a book about the entanglement of the soul in the material world. This meeting had a deep impact on the eighteen-year-old Rumi's thoughts, which later on became the inspiration for Rumi's works.

From Nishapur, Walad and his entourage set out for Baghdad, meeting many of the scholars and Sufis of the city[4]. From there they went to the Hejaz and performed the pilgrimage at Mecca. It was after this journey that most likely as a result of the invitation of Allāh ud-Dīn Key-Qobād, ruler of Anatolia, Bahauddin came to Asia Minor and finally settled in Konya in Anatolia within the westernmost territories of Seljuk Empire.

Bahauddin became the head of a madrassa (religious school) and when he died Rumi succeeded him at the age of twenty-five. One of Bahauddin's students, Syed Burhanuddin Mahaqqiq, continued to train Rumi in the religious and mystical doctrines of Rumi's father. For nine years, Rumi practiced Sufism as a disciple of Burhanuddin until the latter died in 1240-1. During this period Rumi also travelled to Damascus and is said to have spent four years there.

It was his meeting with the dervish Shams Tabrizi in the late fall of 1244 that changed his life completely. Shams had traveled throughout the Middle East searching and praying for someone who could "endure my company". A voice came, "What will you give in return?" "My head!" "The one you seek is Jelaluddin of Konya." On the night of December 5, 1248, as Rumi and Shams were talking, Shams was called to the back door. He went out, never to be seen again. It is believed that he was murdered with the connivance of Rumi's son, Allaedin; if so, Shams indeed gave his head for the privilege of mystical friendship.

Rumi's love and his bereavement for the death of Shams found their expression in an outpouring of music, dance and lyric poems, Divani Shamsi Tabrizi. He himself went out searching for Shams and journeyed again to Damascus. There, he realized:
Why should I seek? I am the same as
He. His essence speaks through me.
I have been looking for myself! [5]

For more than ten years after meeting Shams, Mevlana had been spontaneously composing ghazals, and these had been collected in the Divan-i Kabir. Rumi found another companion in Saladin Zarkub, the goldsmith. After Saladin's death, Rumi's scribe and favorite student Husam Chelebi assumed the role. One day, the two of them were wandering through the Meram vineyards outside of Konya when Husam described an idea he had to Rumi: "If you were to write a book like the Ilahiname of Sanai or the Mantik'ut-Tayr'i of Attar it would become the companion of many troubadours. They would fill their hearts from your work and compose music to accompany it."

Rumi smiled and took out a piece of paper on which were written the opening eighteen lines of his Mathnawi, beginning with:

Listen to the reed and the tale it tells,
How it sings of separation... [6]

Husam implored Rumi to write more. Rumi spent the next twelve years of his life in Anatolia dictating the six volumes of this masterwork, the Mathnawi to Husam. In December 1273, Rumi fell ill; he predicted his own death and composed the well-known ghazal, which begins with the verse:

How doest thou know what sort of king I have within me as companion?
Do not cast thy glance upon my golden face, for I have iron legs. [7]

He died on December 17, 1273 in Konya; Rumi was laid to rest beside his father, and a splendid shrine, the Yeşil Türbe "Green Tomb", was erected over his tomb. His epitaph reads:

"When we are dead, seek not our tomb in the earth, but find it in the hearts of men."

donsaeid
10-05-2006, 03:29 PM
Teachings of Rumi

The general theme of his thoughts, like that of the other mystic and Sufi poets of the Persian literature, is essentially about the concept of Tawheed (unity) and union with his beloved (the primal root) from which/whom he has been cut and fallen aloof, and his longing and desire for reunity.

The "Mathnawi" weaves fables, scenes from everyday life, Qur’anic revelations and exegesis, and metaphysics, into a vast and intricate tapestry. Rumi is considered an example of "insani kamil" — the perfected or completed human being. In the East, it is said of him, that he was, "not a prophet — but surely, he has brought a scripture". Rumi believed passionately in the use of music, poetry and dancing as a path for reaching God. For Rumi, music helped devotees to focus their whole being on the divine, and to do this so intensely that the soul was both destroyed and resurrected. It was from these ideas that the practice of Whirling Dervishes developed into a ritual form. He founded the order of the Mevlevi, the "whirling" dervishes, and created the "Sema", their "turning", sacred dance. In the Mevlevi tradition, Sema represents a mystical journey of spiritual ascent through mind and love to "Perfect." In this journey the seeker symbolically turns towards the truth, grows through love, abandons the ego, finds the truth, and arrives at the "Perfect"; then returns from this spiritual journey with greater maturity, so as to love and to be of service to the whole of creation without discrimination against beliefs, races, classes and nations.

According to Shahram Shiva, one reason for Rumi's popularity is that "Rumi is able to verbalize the highly personal and often confusing world of personal/spiritual growth and mysticism in a very forward and direct fashion. He does not offend anyone, and he includes everyone. The world of Rumi is neither exclusively the world of a Sufi, nor the world of a Hindu, nor a Jew, nor a Christian; it is the highest state of a human being — a fully evolved human. A complete human is not bound by cultural limitations; he touches every one of us. Today Rumi's poems can be heard in churches, synagogues, Zen monasteries, as well as in the downtown New York art/performance/music scene." According to Professor Majid M. Naini [1], one of the foremost international Rumi scholars who travels the world trying to spread Rumi's universal message of love, Rumi's life and transformation provide true testimony and proof that people of all religions and backgrounds can live together in peace and harmony throughout the world. At Rumi’s grand funeral procession Jews, Christians, Muslims, Hindus, Buddhists, and Sufis cried and mourned in a manner that one would have thought that Rumi belonged to each one of them. Rumi’s visions, words, and life teach us how to reach inner peace and happiness so we can finally stop the continual stream of hostility and hatred and achieve true global peace and harmony.

In other beautiful verses in Mathnavi, Rumi describes in detail the universal message of love. For example, he states:

Love’s nationality is separate from all other religions,
The lover’s religion and nationality is the Beloved (God).

The lover’s cause is separate from all other causes
Love is the astrolabe of God’s mysteries.




Major works

Rumi's poetry is often divided into various categories: the quatrains (rubaiyat) and odes (ghazals) of the Divan, the six books of the Mathnawi, the discourses, the letters, and the almost unknown Six Sermons. Rumi's major work is Masnavi-ye Manavi (Spiritual Couplets), a six-volume poem regarded by many Sufis as second in importance only to the Qur'an.[citation needed] In fact, the Masnawi is often called the "Qur'an-e Parsi" (The Persian Qur'an).[citation needed] It is considered by many to be one of the greatest works of mystical poetry.[citation needed] Rumi's other major work is the Diwan-e Shams-e Tabriz-i (The Works of Shams of Tabriz - named in honor of Rumi's great friend and inspiration, the darvish Shams), comprising some 40,000 verses. Several reasons have been offered for Rumi's decision to name his masterpiece after Shams. Some argue that since Rumi would not have been a poet without Shams, it is apt that the collection be named after him.[citation needed] Others have suggested that at the end, Rumi became Shams, hence the collection is truly of Shams speaking through Rumi.[10] Both works are among the most significant in all of Persian literature.[citation needed] Shams is believed to have been murdered by disciples of Rumi who were jealous of his relationship with Shams (also spelled Shems).

Fihi Ma Fih (In It What's in It) is composed of Rumi's speeches on different subjects. Rumi himself did not prepare or write these discourses. They were recorded by his son Sultan Valad or some other disciple of Rumi and put together as a book. The title may mean, "What's in the Mathnawi is in this too."[citation needed] Some of the discourses are addressed to Muin al-Din Parvane. Some portions of it are commentary on Masnavi.

Majalis-i Sab'a (seven sessions) contains seven sermons (as the name implies) given in seven different assemblies. As Aflaki relates, after Sham-i Tabrizi, Rumi gave sermons at the request of notables, especially Salah al-Din Zarqubi.



Legacy

The Mevlevi Sufi order was founded in 1273 by Rumi's followers after his death.[11] His first successor in the rectorship of the order was Husam Chelebi himself, after whose death in 1284 Rumi's younger and only surviving son, Sultan Walad, favorably known as author of the mystical Mathnawi Rabābnāma, or the Book of the Guitar (died 1312), was installed as grand master of the order.[12] The leadership of the order has been kept in Jalaluddin's family in Iconium uninterruptedly for the last six hundred years. [13] The Mevlevi, or "The Whirling Dervishes", believe in performing their dhikr in the form of sema. During the time of Rumi (as attested in the "Manakib ul Arifin" of Eflaki Dede), his followers gathered for musical and "turning" practices. Mevlana himself was a notable musician, who played the rebab although his favorite instrument was the ney.[14] The music accompanying the traditional ritual consists of settings of poems from the "Mathnawi" and "Diwan-i-Kebir" or of his son Sultan Veled's poems.[14] The Mevlevi were a well-established Sufi Order in the Ottoman Empire, and many of the members of the order served in various official positions of the Caliphate. The centre for the Mevlevi order was in Konya. There is also a Mevlevi monastery or dergah in Istanbul, near the Galata Tower, where the sema ceremony is performed and accessible to the public. The Mevlevi order issues an invitation to people of all backgrounds:

"Come, come, whoever you are.
Wanderer, idolater, worshipper of fire,
Come even though you have broken your vows a thousand times,
Come, and come yet again.
Ours is not a caravan of despair.[15]

During Ottoman times, the Mevlevi order produced a number of famous poets and musicians such as Sheikh Ghalib, Ismail Rusuhi Dede of Ankara, Esrar Dede, Halet Efendi, and Gavsi Dede (all buried at the Galata Mevlevi-Hane in Istanbul[16]) and the poet Sari Abdullah [17]. Music, especially the ney, play an important part in the Mevlevi order and thus much of the traditional 'oriental' music that Westerners associate with Turkey originates with the Mevlevi order. Indeed, if one buys a CD of Turkish Sufi music, chances are it will be Mevlevi religious music.

The Mevlevi order was outlawed in Turkey at the dawn of the secular revolution by Kemal Atatürk in 1923.[18] In the 1950s, the Turkish government began allowing the Whirling Dervishes to perform annually in Konya on the Urs of Mevlana, December 17, the anniversary of Rumi's death.[19] In 1974, they were allowed to come to the West.[19] The Mevlana annual festival is held every year in Konya in December. It lasts two weeks and its culminating point is the 17th December called Sheb-i Arus meaning 'Nuptial Night', the night of the union of Mevlana with God.

donsaeid
10-05-2006, 03:30 PM
Rumi's importance transcends national and ethnic borders.[20] Speakers of the Persian language in Iran, Afghanistan and Tajikistan see him as one of their most significant classical poets and an influence on many poets through history.[21] He has also had a great influence on Turkish literature throughout the centuries.[22] His poetry forms the basis of much classical Iranian and Afghan music.[23] Contemporary classical interpretations of his poetry are made by Muhammad Reza Shajarian (Iran), Shahram Nazeri (Iran), Davood Azad (Iran) and Ustad Mohammad Hashem Cheshti (Afghanistan). To many modern Westerners, his teachings are one of the best introductions to the philosophy and practice of Sufism. Pakistan's National Poet, Muhammad Iqbal (November 9, 1877-April 21, 1938) was also inspired by Rumi's works and considered him to be his spiritual leader and addressed him as Pir Rumi in his poems (the honorific Pir literally means old man, but in the sufi/mystic context it means founder, master, or guide). [24]

Rumi's work has been translated into many of the world's languages including Russian, German, French, Italian and Spanish, and is appearing in a growing number of formats including concerts, workshops, readings, dance performances and other artistic creations. The English translations of Rumi's poetry by Coleman Barks have sold more than a half million copies worldwide.[25] Recordings of Rumi poems have made it to Billboard's Top 20 list. A collection of Deepak Chopra's translations of Rumi's love poems has been sung by Hollywood personalities such as Madonna, Goldie Hawn and Demi Moore; also Shahram Shiva's CD, Rumi: Lovedrunk has been very popular on the Internet's music communities such as MySpace.com. The 13th-century poet of the Seljuk Empire is one of the most widely read poets in the United States

donsaeid
10-05-2006, 03:31 PM
ستم*هاي* آتاتورك* بر مولانا



خان* ملك* ساساي* مي*نويسد: ليكن* با فرمان* چهارم* دسامبر 1925 همه*ي* اين* تشكيلات* كه* هزاران* نفر براي* خواندن* اشعار مولانا زبان* فارسي* مي*آموختند، و نواهاي* ايراني* مي*نواختند، و همه* دل* به* سوي* ايران* زمين* داشتند، تعطيل* شد. همه*ي* تكايا را بستند، و اوقاف* مولوي*خانه*ها را ضبط* كردند، و نفوذ معنوي* ايران*، كه* از جزيره*ي* كريت* تا مجار، و از مدينه*ي* طيبه* تا تراكيا و آناطولي*، گسترده* بود، يكباره* برچيده* شده*، و محو گرديد


حكومت* جمهوري* تركيه*، كه* در آبان* ماه* سال* 1302/ اكتبر 1923 به* وجود آمد، در اسفند ماه* سال* 1302/ مارس* 1924 خلافت* را برانداخت* و سلطان* عبدالمجيد را به* سوئيس* تبعيد كرد. يك* ماه* بعد، دادگاههاي* شرعي* بسته* شد، پوشيدن* لباس* اسلامي* و حجاب* زنان* ممنوع*، تعدد زوجات* قدغن*، و تقويم* ميلادي* مرسوم* گرديد. ساعت* در تركيه* با نصف* النهار گرينويچ* تطبيق* يافت*، دستگاه* مقياس* متداول* شد، الفباي* عربي* منسوخ* گشت* و تحرير زبان* تركي* به* شيوه*ي* حروف* لاتين* درآمد.






در بيستم* آذر ماه* سال* 1304/ سيزدهم* دسامبر 1925، قانون* شماره*ي* 677 درباره*ي* «لغو توليت* و عناوين* مذهبي* و ممنوعيت* اجتماعات* و تظاهرات* عرفاني* و درويشي* و تعطيل* خانقاهها و تكيه*ها و زاويه*ها» كه* لايحه*ي* آن* را آتاتورك* پيشنهاد كرده* بود به* شرح* زير از تصويب* مجلس* گذشت* (منقول* در تفضّلي*، 91-78):

بند 1. كليه* تكيه*ها و زاويه*ها در جمهوري* تركيه*، اعم* از اينكه* موقوفه* باشد يا ملك* شيخ* آن* و يا به* هر طريق* ديگري* تأسيس* شده* باشد، مسدود مي*شود. حق* مالكيت* آنها محفوظ* مي*باشد. آنها كه* به* صورت* مسجد مورد استفاده* قرار مي*گيرد، مي*تواند به* صورت* فعلي* باقي* بماند.

كليه* عناوين*: شيخ*، درويش*، مريد، دَده*، چلبي*، سيّد، بابا، نقيب*، خليفه*، فال*گير، جادوگر، شفاگر، دعانويسي* براي* رسيدن* اشخاص* به* آرزوهاي*شان* و هر نوع* مشاغلي* از اين* قبيل* و پوشيدن* لباس* درويشي* ممنوع* است*. مقبره*هاي* سلاطين* و آرامگاههاي* درويشان* مسدود مي*شود و شغل* مقبره*داري* ابطال* مي*گردد. كليه* كساني* كه* تكيه*ها و زاويه*ها و مقبره*هاي* مسدود شده* را مجدداً مفتوح* سازند، و يا كساني* كه* تحت* عناوين* عرفاني* به* جلب* و جذب* افراد بپردازند، يا به* آنها خدمت* كنند، به* حداقل* سه* ماه* زندان* و پرداخت* 50 ليره* جريمه* محكوم* خواهند شد.

بند 2. اين* قانون* بلافاصله* به* مورد اجرا گذاشته* خواهد شد.

بند 3. هيئت* دولت* مأمور اجراي* آن* است*.
خان* ملك* ساساي* در پايان* خاطره*ي* خود مي*نويسد (تفضّلي*، 85):
ليكن* با فرمان* چهارم* دسامبر 1925 همه*ي* اين* تشكيلات* كه* هزاران* نفر براي* خواندن* اشعار مولانا زبان* فارسي* مي*آموختند، و نواهاي* ايراني* مي*نواختند، و همه* دل* به* سوي* ايران* زمين* داشتند، تعطيل* شد. همه*ي* تكايا را بستند، و اوقاف* مولوي*خانه*ها را ضبط* كردند، و نفوذ معنوي* ايران*، كه* از جزيره*ي* كريت* تا مجار، و از مدينه*ي* طيبه* تا تراكيا و آناطولي*، گسترده* بود، يكباره* برچيده* شده*، و محو گرديد، و هيچ* كس* در ايران* نفهميد و نگفت* و ننوشت* - گفتي* كه* هرگز چنين* چيزي* نبوده* است*!

دو سال* بعد، در زمستان* 1306ش* / 1927، آتاتورك* براي* مولويان* استثنايي* قائل* شد و اجازه* داد كه* زيارتگاه* مولانا در قونيه* به* صورت* موزه*، به* نام* «مولانا موزه*سي*»، دوباره* باز شود، و هزينه*ي* نگهداري* آن* را وزارت* اوقاف* بپردازد. سعدالدين* هِپار، كه* در مولوي*خانه*ي* يني*قاپوي* استانبول*، پيش* از آنكه* در سال* 1304ش* / 1925 بسته* شود، نوازنده*ي* طبل*، قُدوم*زن*باشي*، بود، در سال* 1332ش*/ 1953 نزد شهردار قونيه* رفت* و از او خواست* اجازه* دهد كه* مراسم* سماع* ] در سالروز فوت* مولانا [ در انظار عموم* برگزار گردد. شرط* صريح* شهردار قونيه* آن* بود كه* از اين* مراسم* تعبير به* بزرگداشت* يكي* از شعراي* بزرگ* ترك* كنند، نه* آيين* مذهبي*؛ اما هِپار اصرار كرد كه* آياتي* از قرآن* بايد تلاوت* شود. در آذر ماه* سال* 1332ش* / دسامبر 1953، نخستين* سماعِ داراي* مجوّز پس* از نزديك* به* سه* دهه* در سالن* يكي* از سينماهاي* قونيه* در حالي* اجرا شد كه* تنها دو نفر ني* مي*زدند و يك* نفر قُدوم*، و دو نفر كه* لباس* عادي* بر تن* داشتند، سَماع* مي*كردند. اين* مراسم* در سال* 1333ش* / 1954 نيز اجرا شد، و در سال* 1334ش* / 1955 «انجمن* توريستي* قونيه*» ميهمانان* را براي* تماشاي* مراسم* سماع* مولويان* دعوت* كرد كه* شامل* «دور وَلدي*» بود و سماع* گزاران* تنّوره* بر تن* و سِكّه* بر سر داشتند. سال* بعد، دو مجلس* سماع* برگزار شد، يكي* در قونيه* و يكي* در آنكارا (Friedlander, The Whirling Dervishes, 12-13) .

سازمان* يونسكو سال* 1973 ميلادي* را به* مناسبت* هفتصدمين* سال* درگذشت* مولانا «سال* مولانا» اعلام* كرد. دولت* تركيه* در آذر ماه* سال* 1352ش* / دسامبر 1973 «سمينار بين*المللي* مولانا» را در شهر آنكارا برگزار كرد و در دو روز آخر سمينار، 24 تا 26 آذر ماه* 1352ش* / پانزدهم* تا هفدهم* دسامبر سال* 1973، همه*ي* ميهمانان* را به* قونيه* دعوت* كرد، و در آنجا مراسم* سماع* در محلّ ورزشگاه* سرپوشيده*ي* دبيرستان* قونيه* به* اجرا درآمد. اين* مكان* را دولت* تركيه* بر زيارتگاه* مولانا ترجيح* داده* بود تا همه* را مجاب* كند كه* مراسم* سَماع* را رويدادي* فرهنگي* يا حتي* ورزشي* بدانند، نه* مذهبي*. دو شيخ* بر مسند شريف*، بر پوست* نشستند: سَلمان* توزون* شيخ* مولويان* استانبول* و سليمان* لوراس* دَده* شيخ* مولويان* قونيه* (تفضّلي*، 3-101).
دست* برداشتن* دولت* تركيه* از محدوديتهايي* كه* براي* اجراي* سماع* وضع* كرده* بود، سبب* شده* است* تا سلسله*ي* مولوي* از نو جان* بگيرد و در سراسر دنيا گسترش* يابد. امروز، نزديك* به* 50000 نفر، شامل* تركها و گردشگران*، در طول* هفته*ي* برگزاري* مراسم* يادبود درگذشت* مولانا ] از 19 تا 26 آذر/ دهم* تا شانزدهم* دسامبر [ به* قونيه* مي*آيند. آمار رسمي* دولت* تركيه* نشان* مي*دهد كه* در سال* 1364ش* / 1985 تعداد 477290 ترك* و 100105 نفر خارجي* به* زيارت* آرامگاه* مولانا رفته*اند، و هر سال* كه* مي*گذرد اين* تعداد فزوني* مي*گيرد. (1)

donsaeid
10-09-2006, 05:52 PM
قرآن در مثنوى



از نمودهاى آشكار وجلوه هاى برجسته مثنوي حضور گسترده وكم نظير قرآن در جاى جاى آن است كه خود نشان از تأثير عميق و بى چون و §