چشمهايم
مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او بود از صمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش میکرد. با ظرافتی مادرانه از او پرستاری میکرد با نگاه توی چشمهای نوزاد عشقش را به او هدیه میکرد بدون لحظه ای پشیمانی بی خواب میماند و تا صبح صدای نفسهای او را میشمرد هر چه از دستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام میداد تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود
ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیبا ترین دختر روی زمین میدانست چون مادر آن را آنچنان ادا میکرد که به دل می نشست روزها میگذشت و ندا هر روز بزرگتر میشد. بیشتر باور می کرد که زیبا ترین دختر روی زمینه، توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسی ها شروع کردند به تمسخر ندا و اینکه دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اونها حسودی میکنند اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از اینکه سالها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر شد با تحمل سختی نگاههای اطرافیان دبیرستان را تمام کرد و به محض اینکه تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد
مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دلشکسته برگشت، روزها به همین منوال گذشت مادر گاها" از فاصله دور به دیدن ندا میرفت و از جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز بیشتر میشد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن میدید. از دست مادر هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش خواست تا به اون طرف خیابان بروند اما اکرم میخواست مغازه های اینطرف را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول داد ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی که متوجه افتادن ندا نشده بود با ندا تصادف کرد و ندا را به گوشه پیاده رو پرت کرد
با برخورد سر ندا به دیوار بیهوش شد راننده ندا و اکرم را به بیمارستان رسوند پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خونریزی مغزی کرده بود و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبر داد و مریم سراسیمه خودش را به بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری از دستش بر نمی اومد پشت اتاق عمل اشک میریخت ساعتها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق عمل بیون اومد مریم ،اکرم و راننده با ضطراب به سمت دکتر رفتند و از سلامتی ندا جویا شدند دکترگفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چقدر بیمار صدمه دیده هنوز معلوم نیست باید منتظر باشیم تا از کما بیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد
امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم بیمارستان بهم ریخت دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد از بهوش اومدن نتونه حرکت کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره صبور باشید و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد و آرام آرام شروع کرد به اشک ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق ایستاده بود. موقعی که ندا بهوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که ندا در این تصادف از دست داده بود بینایش بود و این برای ندا ضربه تازه ای بود
ده روز بعد ندا از بیمارستان مرخص شد چشمهای ندا نوری نداشت و تاریکی ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفه مریم ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت ندا برای پرستارش از رنگها صحبت میکرد و از شوقی که برای دیدن داشت. مریم می سوخت اما اینبار به خودش گفت باید این بار کاری انجام بدم با دکتر ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت ندا برای عمل در بیمارستان بستری شد یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشمهای ندا را باز کرد ندا می دید خوشحال بود از دیدن لذت میبرد بار اول که آیینه را به دست گرفت تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید بجز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل از این تصادف و جراحی من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوریهای بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟
دکتر در حالی که اشک میریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشمهای مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که اون سالها دیده ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد از ظلمی که به مادر کرده بود از اتاقش بیرون اومد و اتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست مریم چشمی در کاسه سر نداشت تا به اشکهای ندا پاسخ بده ندا به جای هر دو اشک میریخت
مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او بود از صمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش میکرد. با ظرافتی مادرانه از او پرستاری میکرد با نگاه توی چشمهای نوزاد عشقش را به او هدیه میکرد بدون لحظه ای پشیمانی بی خواب میماند و تا صبح صدای نفسهای او را میشمرد هر چه از دستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام میداد تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود
ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیبا ترین دختر روی زمین میدانست چون مادر آن را آنچنان ادا میکرد که به دل می نشست روزها میگذشت و ندا هر روز بزرگتر میشد. بیشتر باور می کرد که زیبا ترین دختر روی زمینه، توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسی ها شروع کردند به تمسخر ندا و اینکه دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اونها حسودی میکنند اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از اینکه سالها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر شد با تحمل سختی نگاههای اطرافیان دبیرستان را تمام کرد و به محض اینکه تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد
مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دلشکسته برگشت، روزها به همین منوال گذشت مادر گاها" از فاصله دور به دیدن ندا میرفت و از جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز بیشتر میشد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن میدید. از دست مادر هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش خواست تا به اون طرف خیابان بروند اما اکرم میخواست مغازه های اینطرف را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول داد ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی که متوجه افتادن ندا نشده بود با ندا تصادف کرد و ندا را به گوشه پیاده رو پرت کرد
با برخورد سر ندا به دیوار بیهوش شد راننده ندا و اکرم را به بیمارستان رسوند پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خونریزی مغزی کرده بود و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبر داد و مریم سراسیمه خودش را به بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری از دستش بر نمی اومد پشت اتاق عمل اشک میریخت ساعتها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق عمل بیون اومد مریم ،اکرم و راننده با ضطراب به سمت دکتر رفتند و از سلامتی ندا جویا شدند دکترگفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چقدر بیمار صدمه دیده هنوز معلوم نیست باید منتظر باشیم تا از کما بیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد
امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم بیمارستان بهم ریخت دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد از بهوش اومدن نتونه حرکت کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره صبور باشید و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد و آرام آرام شروع کرد به اشک ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق ایستاده بود. موقعی که ندا بهوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که ندا در این تصادف از دست داده بود بینایش بود و این برای ندا ضربه تازه ای بود
ده روز بعد ندا از بیمارستان مرخص شد چشمهای ندا نوری نداشت و تاریکی ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفه مریم ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت ندا برای پرستارش از رنگها صحبت میکرد و از شوقی که برای دیدن داشت. مریم می سوخت اما اینبار به خودش گفت باید این بار کاری انجام بدم با دکتر ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت ندا برای عمل در بیمارستان بستری شد یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشمهای ندا را باز کرد ندا می دید خوشحال بود از دیدن لذت میبرد بار اول که آیینه را به دست گرفت تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید بجز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل از این تصادف و جراحی من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوریهای بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟
دکتر در حالی که اشک میریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشمهای مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که اون سالها دیده ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد از ظلمی که به مادر کرده بود از اتاقش بیرون اومد و اتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست مریم چشمی در کاسه سر نداشت تا به اشکهای ندا پاسخ بده ندا به جای هر دو اشک میریخت
