Announcement

Collapse
No announcement yet.

Mahdaviat

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Mahdaviat

    دشمن تراشي:
    اولين بخش نظريه برخورد تمدن ها، ضرورت وجود دشمن است. در حقيقت بايد دشمن تراشيد تا دشمني تحقق يابد و سپس با او برخورد شود. هانتينگتون مي گويد:براي ملت هايي كه به جست وجوي هويت يا باز آفريني قوميت خويش برخاسته اند، وجود دشمن، ضرورتي حياتي است و خطرناك ترين خصومت هايي كه بالقوه وجود دارد، در خطوط گسل تمدن هاي اصلي صورت مي گيرد.
    آشكار است كه اساس اين نظريه، وجود دشمن و دشمني است تا برخورد با او امكان پذير باشد؛ در حالي كه چنين اقدامي نتيجه بدبيني به ديگران و خيالاتي است كه خلاف واقعيت است. آيا نمي توان به جاي چنين كاري، با خوش گماني به ديگران آغاز كرد و از ابتدا مانع بروز درگيري و خشونت شد؟ طبق منطق غرب، رويكرد جنگ تمدن ها با تساهل، تسامح، حقوق بشر و دموكراسي سازگاري ندارد.


    جهان چند قطبي:

    انتقاد سختي كه به مخالفان غرب و دموكراسي غربي مي شود، اين است كه نبايد افراد را به خودي و غيرخودي و جامعه را به شهروند
    درجه يك و درجه دو تقسيم كرد. ولي به رغم اين خرده گيري، گام دومي كه هانتينگتون به دنبال دشمن تراشي به طور طبيعي برداشته، باور به جهان چند قطبي است: حرف اصلي اين كتاب آن است كه فرهنگ و هويت هاي فرهنگي كه در سطح گسترده، همان هويت هاي تمدني هستند؛ الگوي همبستگي ها، واگرايي ها و جنگ ها را در جهان پس از جنگ سرد تعيين مي كنند... براي اولين بار در تاريخ، سياست جهاني، هم چند قطبي است و هم چند تمدني.
    علاوه بر ناهم خواني چنين رويكردي با حقوق بشر و گفتمان دموكراسي غربي؛ اين نگاه با موضع خود هانتينگتون در باره اداره جهان نيز
    سازگاري ندارد. زيرا وي به صراحت الگوهاي چهارگانه مديريت جامعه جهاني را باز گفته، الگوي تك جهان فوكوياما، نيز مدل دو جهان ما و آنها، از جمله ديدگاه به قول او سنتي مسلمانان، با عنوان دارالحرب و دارالاسلام يا خودي و غيرخودي؛ همين طور ديدگاه هرج و مرج طلب را رد كرده، ديدگاه جهان چند قطبي را به طور نسبي ترجيح داده است.
    اكنون سؤال اين است كه ميان ديدگاه دو جهان و چند جهان، يا جهان دو قطبي و چند قطبي چه فرقي است؟ بنابر همان مدركي كه جهان دو قطبي محكوم است ـ و لابد ملاكش تفرقه آميزي و خط كشي بي دليل و دشمني آور است ـ جهان چند قطبي نيز سرشار از تنش ها خواهد بود. به علاوه چنان كه در جهان دو قطبي ما و آنها، هر قطبي خود را بر حق و ديگري را باطل مي داند؛ در جهان چند قطبي نيز همين حالت حكم فرما بوده، هيچ كس در برابر ديگري انعطافي نشان نمي دهد، پس طبق ديدگاه حقوق بشر غربي و تساوي انسان ها، هر نوع قطب بندي و تبعيضي كه برابري انسان ها را نفي كند ناپسند بوده، چند قطبي بودن نيز مانند دو قطبي بودن محكوم است.


    افول نسبي غرب:
    بخش ديگري از نظريه برخورد تمدن ها اذعان به افول نسبي غرب و كم آوردن تمدن غرب در مصاف با ديگر تمدن هاست:
    غرب از لحاظ نفوذ سياسي به طور نسبي افول كرده است؛ اما تمدن هاي آسيايي قدرت نظامي و سياسي خود را گسترش مي دهند. اسلام به لحاظ جمعيتي، گسترش انفجاري دارد... تمدن هاي غير غربي عموماً به طرح مجدد ارزش خاص فرهنگ هاي خويش رو آورده
    اند. نظمي جهاني بر شالوده تمدن ها در حال شكل گيري است. جوامعي كه قرابت هاي فرهنگي دارند با يكديگر همكاري مي كنند. تلاش براي انتقال يك جامعه از يك تمدن به تمدني ديگر ناكام مي ماند و كشورهاي كوچك در پيرامون كشوري گروه بندي مي شوند كه در تمدن آنها نقش اصلي يا محوري دارد.
    در صورتي كه از يك سو مهتري غرب زير سؤال رفته و روند نزولي و انحطاطش آغاز شده باشد و از سوي ديگر شرق سير صعودي را شروع كرده باشد؛ شايستگي يكي كاهش يافته و بر حقانيت ديگري افزوده خواهد شد. در نتيجه، تمدن فروتر استعداد بقا را از كف نهاده، نبايد با تمدني كه در حال رشد و بالندگي است درگير شود. ولي درست برعكس، پر مدعايي و افزون خواهي غرب در اين شرايط از نگاه هانتينگتون نيز پوشيده نمانده است.


    ادعاي جهان گرايي:
    سخن وي در اين باره چنين است:
    مدعاهاي جهان گرايانه غرب باعث درگيري فزاينده تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن هاي اسلامي و چيني با غرب مي شود... بقاي غرب
    بسته به آن است كه امريكايي ها هويت غربي خود را مورد تأكيد قرار دهند و غربي ها هم بپذيرند كه تمدن ايشان تنها مال خودشان
    است و جهاني نيست و براي بازسازي و حفظ اين تمدن در چالش با جوامع غيرغربي، با يكديگر متحد شوند. اجتناب از جنگ جهاني تمدنها، بستگي دارد به اين كه رهبران جهان، ماهيت چند تمدني سياست جهاني را پذيرفته، براي حفظ آن با يكديگر همكاري كنند.
    هانتينگتون پس از طرح مشكل، راه حل آن را دست كشيدن از زياده خواهي و پذيرفتن غيرجهاني بودن تمدن غربي مي داند؛ ولي ادعاي چالش با تمدن هاي ديگر را رها نكرده، خواستار اتحاد غرب براي حفظ تمدنش شده است. اشكالي كه به وي وارد است، اين است كه اولاً: افول نسبي غرب و غيرجهاني بودن تمدن غرب، مجالي براي ماجراجويي و چالش گري غرب با تمدن هاي ديگر باقي نمي گذارد.
    ثانياً: وقتي ادعاي چالش گري به ميان آمد و بدان جامه عمل نيز پوشانده شد؛ خواه ناخواه نوبت به درگيري تمدن ها مي رسد و ديگر سخن از هم كاري رهبران جهان براي حفظ همه تمدن ها و اجتناب از جنگ تمدن ها بي مورد خواهد بود.
    پس از معرفي نظريه برخورد تمدن ها و آشنايي با محتواي آن، اين سؤال پيش مي آيد كه تا چه حد اين عقيده درست است و پيش بيني هانتينگتون احتمال وقوع دارد؟
    نقدهايي به اين نظريه وارد شده است. ما در اين مجال، از تكرار اشكالات طرح شده، خودداري مي كنيم. در عوض اشكالات زير را به اين نظريه وارد مي دانيم:
    الف) نظريه جنگ تمدن ها اصل را بر دشمني و توطئه نهاده و اين چيزي است كه مناديان و مدافعان جدي دموكراسي از جمله كارل پوپر به شدت آن را تخطئه مي كنند و واقع هم اين است كه اين كار نوعي فرافكني و عوام فريبي است كه از سر بي مسئوليتي و ماجراجويي رخ داده است.
    ب) به نظر مي رسد، هانتينگتون به نمايندگي از غرب و به مثابه يكي از مهره هاي فرهنگي و سياسي امريكا، تلاشي مذبوحانه كرده اند و پا را از گليم خود فراتر نهاده اند و با طرح نظريه برخورد تمدن ها كوشيده اند غرب را از افول باز دارند و سهمي ناعادلانه براي تمدن غربي مطالبه كند. در حالي كه با فرض سير نزولي غرب كه وي بدان معترف است، منطقي و عادلانه نيست كه با دشمن تراشي، چالش گري و تنش آفريني، به جنگ تمدن ها دامن زده شود و تمدني را كه در سراشيبي قرار گرفته و رو به كهولت مي گذارد، سر پا نگه داشت.
    ج) اشكال ديگر، يكي بر شمرده شدن توسعه و تعرض است. اين حرف درست مي نمايد كه تمدن غرب، به ويژه در بعد اخلاقي رو به
    انحطاط نهاده و در نتيجه نمي تواند مدعي جهاني بودن و رهبري جهان باشد. هم چنين درست است كه تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن
    هاي آسيايي و اسلامي، بار ديگر سير صعودي را آغاز كرده اند، ولي اين سخن درست نيست كه رشد و توسعه تمدن هاي شرقي، لزوماً با سلطه جويي و تعرض آنها به غرب همراه باشد؛ زيرا با وصف محور بودن اخلاق ـ به ويژه در تمدن اسلامي ـ مجوزي براي بي عدالتي و دست اندازي به حقوق ديگران وجود نخواهد داشت. آري اگر غرب دست به جنايت زده يا رژيمي چون اسرائيل وحشي را به جان مسلمانان اندازد، نبايد انتظار سكوت و تسليم را از آنها داشته باشد! درست است كه لبه هاي تمدن اسلامي و خطوط گسل آن خونين است، ولي غرب همواره مسئول مستقيم تمام خون ريزي هاي فلسطين اشغالي، عراق، افغانستان، بوسني و... بوده است كه با بي عدالتي هاي آشكار وحمايت از اقمار تروريست خود، زمينه خون ريزي را فراهم مي سازد.
    د) اشكال جوهري نظريه جنگ تمدن ها، نگاه نادرست به ماهيت اسلام و انسان است. شرح اين اشكال در ادامه اين نوشتار خواهد آمد
    كه به مقايسه گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها مربوط است.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    بخش دوم

    تفاوت هاي اساسي گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها

    ايدئولوژي مهدويت و غرب
    هانتينگتون به صراحت يادآور شده كه:
    ايدئولوژي هاي عمده سياسي قرن بيستم از قبيل ليبراليسم، سوسياليسم، آنارشيسم، كمونيسم، فاشيسم، ناسيوناليسم،
    سيوسيال دموكراسي و... همگي محصول تمدن غرب اند، اما هيچ يك از تمدن هاي ديگر ايدئولوژي سياسي مهمي مطرح نكرده اند. البته چيزي كه هرگز غرب نتوانسته در درون خود توليد كند، يك دين عمده جهاني است. تمام اديان بزرگ جهان، محصول تمدن هاي غيرغربي هستند و در بيشتر موارد قبل از پيدايش تمدن غربي وجود داشته اند. در همان حال كه جهان از مرحله غربي خود
    عبور مي كند، ايدئولوژي هاي غربي هم دچار تنزل مي شوند.

    حاصل اين سخن هانتينگتون جداسازي دين و ايدئولوژي است. بدين گونه كه يكي غربي و ديگري غيرغربي است و اين كه اساساً
    غير غربي ها از توليد ايدئولوژي ناتوان اند. برخي از هم فكران وي يا شيفتگان دموكراسي غربي نيز در غيرايدئولوژيك معرفي كردن اسلام اصرار دارند؛ در صورتي كه اين انديشه به كلي نادرست است؛ زيرا دين مجموعه اي كامل، شامل ايمان و عمل صالح يا جهان بيني و ايدئولوژي است. اين دو از يكديگر تفكيك نمي پذيرند و هيچ يك بدون ديگري ره به جايي نمي برند. دين از يك سو جهان بيني عرضه ميكند و از سويي راه كارهاي اجراييِ همان جهان بيني (ايدئولوژي) را بر مي نمايد. در نتيجه، دين به عنوان مكتبي كامل، خوش بختي انسان را از رهگذر جمع ميان جهان بيني و ايدئولوژي تأمين مي كند. به علاوه، دين به اين ترتيب از ايدئولوژي تهي نيست. بنابراين،ايدئولوژي سازي از مختصات تمدن غربي نيست.

    خطاي ديگر نظريه جنگ تمدن ها اين است كه دين محصول تمدن دانسته شده است. بنابر آن چه گفته شد كه د ين مجموعه جهان بيني و ايدئولوژي است، نمي توان آن را محصول تمدن دانست. دين به معناي درست آن كه بر آمده از وحي است، منشأ ماورايي دارد و بشري نيست. البته هيچ اشكالي ندارد كه دين خدا را ركن تمدن بشري بدانيم؛ به گونه اي كه بدون آن به طور جدي تمدني پا نگيرد.

    همان گونه كه هانتينگتون به دليل افول ايدئولوژي هاي غربي (انحطاط تمدن غربي) توجه كرده؛ خوب بود به راز ايدئولوژي سازي اين تمدن هم اشاره مي كرد. به نظر مي رسد دليل اين امر آن باشد كه از يك سو بحران ها و ناكامي هاي گوناگون جامعه و تمدن غربي،
    سبب پيدايش ايدئولوژي هاي متفاوت شده و از سوي ديگر، خلأ ناشي از فقدان دين و به حاشيه رانده شدن آن پس از رنسانس موجب
    آن باشد.به هر حال، هيچ يك از اين دو موضوع نه تنها افتخارآميز نبوده كه نشان از ضعف و ناتواني تمدن غربي در اداره جامعه و پاسخ گويي به نيازهاي آدمي دارد. با اين وصف با به بن بست رسيدن تمدن غربي و ايدئولوژي هاي درون آن، چگونه مي توان به استقبال آينده رفت و به آن اميدوار بود؟از اين جا، تفاوت گفتمان مهدويت با ديدگاه جنگ تمدن ها روشن مي شود. مهدويت با تكيه بر مكتب غني و كامل اسلام و با آرمان صلح طلبي و عدالت خواهي، آينده اي اميدبخش را به انسان ها نويد مي دهد. ولي نظريه برخورد تمدن ها با دستي تهي از دين و ايدئولوژي و تمدني رو به زوال، آينده اي مبهم و جهاني پر از جنگ و خشونت را وعده مي دهد!

    اين نكته نيز جالب توجه مي نمايد كه دليل عدم توليد ايدئولوژي در تمدن هاي غيرغربي، بي نيازي به اين امر به دليل حضور دين در
    اين تمدن ها است. اسلام نيز كه ذاتي غني و جامع دارد، به توليد ايدئولوژي هاي بشري نيازمند نبوده است.

    در باره گفتمان عدالت در مهدويت و ايدئولوژي و رفتار عادلانه امام مهدي?، توسعه عدالت اقتصادي، قضايي و فرهنگي در دولت
    دادگستر ايشان به نقل حديثي مي پردازيم:
    جابر گويد مردي بر امام باقر(ع) وارد شد و گفت: خدايت تو را به سلامت بدارد، از من اين پانصد درهم زكات مالم را بگير. امام? به او فرمود: اين پول را به تو برگرداندم تا آن را به همسايگان نيازمند و فقراي مسلمان و برادران ديني خود انفاق كني. سپس فرمود: هنگامي كه قائم اهل بيت قيام كند، ثروت را به طور مساوي تقسيم كرده، به عدالت حكم خواهد راند. پس هر كس از او اطاعت كند از خدا اطاعت كرده و هر كس با او مخالفت كند، با خدا مخالفت كرده است. همانا مهدي، مهدي ناميده شده، چون به امري پنهاني مردم را هدايت مي كند. او تورات و ساير كتاب هاي آسماني را از غاري در انطاكيه بيرون مي آورد و ميان يهود بنابر تورات ميان پيروان انجيل بنابر انجيل و ميان اهل زبور بنابر زبور و ميان اهل قرآن (مسلمانان) بنابر قرآن حكم خواهد راند. تمام ثروت دنيا چه روي زمين باشد و چه معادن زيرزميني، دراختيار او قرار گيرد، پس اعلام مي كند: به قضاوت من بنگريد درباره آن چه قطع رحم و خويشاوندي كرديد و آن چه براي آن خون هاي به ناحق ريختيد و مرتكب حرام شديد. پس به كاري دست مي زند كه هيچ كس پيش از او انجام نداده است. زمين را از عدل، قسط و نور آكنده مي كند، چنان كه از ظلم، ستم و بدي پر شده است.


    تجديد حيات دين
    نحوة تجديد حيات دين و ماهيت نوگرايي و بنيادگرايي اسلامي نيز به گونه تصور برخي نمي تواند باشد. نوگرايي ديني به معناي تجديد نظر در احكام اسلام و قبول ارزش هاي بيگانه و تغيير مقررات اسلامي نيست. بلكه گفتمان بنيادگرايي اسلامي و مهدويت اين است كه بدعت ها و ناخالصي ها از ساحت دين زدوده شود و اسلام اوليه، بي كاستي و به دور از هر آلودگي و تحريفي در جامعه معرفي و اجرا شود.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      از اعتراف هانتينگتون به استقلال طلبي نوزايي اسلامي و غرب گريزي آن نبايد غافل ماند. در حقيقت همين نكته مهم، نشان گر
      ماهيت بنيادگرايي اسلامي و قيام امام مهدي? به مثابه بهترين نوع اصول گرايي اسلامي است. به اين ترتيب، تجديد حيات اسلام، ضمن برخورداري از مزاياي مادي و معنوي دانش و تمدن بشري، از معايب و فساد تمدن غربي نيز پيراسته است.

      سرانجام اين كه تجديد حيات ديني از يك سو در گرو ناتواني غرب در برطرف كردن مشكلات بشر و در عوض قابليت پاسخ گويي
      اسلام به نيازهاي روز و نيازهاي انسان است؛ وگرنه باززايي اسلام، پشت كردن به غرب و بازگشت به ديني كه چهارده قرن از حياتش
      گذشته معنا نمي داشت، و از سوي ديگر، اين امر مربوط به تعريف درست اسلام از انسان است. فهم اين موضوع را به فراز ديگري مي
      سپاريم.

      مهدويت و اصلاح ديني غرب
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4
        نگاه انتزاعي يا تاريخي؟
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5

          بنابرآن چه گذشت، برترين نظام سياسي از آن اسلام است؛ زيرا از يك سو طبق قوانين الهي اداره مي شود و از سوي ديگر تمام
          مردم و واحدهاي اجتماع بشري را در قدرت سهيم كرده، به آنها نقش اجرايي مي دهد.
          معناي گفتمان مهدوي و ديني حكومت، مديريتي بسته نيست، چنان كه برخي مدعي مديريت فقهي به معناي غيرعلمي و انحصار
          طلبانه اند! بلكه تقوامداري و كرامت يافتن هر كس طبق تقواي بيشتر، موجب مي شود كه تخصص و تعهد تجلي يافته در شايسته
          سالاري، ملاك بوده چه در نظام فعلي ولايت فقيه و چه در نظام آينده مهدوي، مديريت كلان فقهي و مهدوي ناسازگار با مديريت هاي خرد علمي و تخصصي نباشند.

          برخلاف ديدگاه خانم هانتر، گفتمان اسلام و مهدويت جنبه انتزاعي يعني مكتبي دارد؛ زيرا دين اسلام چيزي جز مجموعه وحي الهي به پيامبرش نيست. بنابراين، دين مجموعه جهان بيني و ايدئولوژي، يعني مكتب است. مكتب فقط جنبه انتزاعي دارد و مستقل از انسان است. اما آن چه در عمل تحقق مي يابد، رفتار مسلمانان است كه اگر كاملاً مطابق دستور خدا باشد، اسلام واقعي است وگرنه اسلام نيست. در حالت اول، دگرگوني و تكامل معني ندارد و در حالت دوم نيز آن چه رخ داده، با اسلام فرق دارد و با آن نسبتي ندارد.
          بدين ترتيب مهدويت احياي اسلام ناب و بازگشت به آن است، نه تكامل دين. هم چنين آن چه اسلام تاريخي نام گرفته، در صورت
          انطباقش با اسلام ناب، نام تاريخي نخواهد بود و در صورت ناهم خواني اش با اسلام وحي شده به پيامبر صلي الله عليه و آله، ديگر
          اسلام نخواهد بود.

          خانم هانتر به نقل از غربي ها آورده است كه اسلام قادر به تكامل يافتن و قابل اصلاح نيست. شيوه نقل وي نشان مي دهد كه آن را قبول دارد و به سود خود از آن بهره مي جويد. همين طور تقسيم اسلام به خوب و بد را نپذيرفته، يكسره آن را بد دانسته است! حاصل چنين موضعي قهراً اين است كه تقسيم آن به تاريخي و انتزاعي صحت ندارد؛ يعني به قول او اسلام تنها بسته، سنتي و ايستاست و به نظر ما اين صفات ناپسند است. در يك سخن به دليل الهي بودن، اسلام، ديني است كامل و بي نياز از تكامل.


          اسلام تاريخي در صورتي قابل تصور است كه در شكل ويژگي هاي فرهنگي و آداب و رسوم هر قوم و ملت مسلماني متجلي شود. در اين حالت، فرهنگ، تاريخ و تمدن ملت هاي مسلمان تحقق مي يابد و نام يك ملت بر تمدنش اطلاق مي شود و با صفت اسلامي نيز همراه است. ولي آن قوم و تمدن، مساوي با مكتب اسلام تلقي نمي شود و اسلام به مثابه يك دين قابل تفكيك از هر تمدني است و همين يعني انتزاعي بودن و غيرتاريخي بودن اسلام.
          4-11. خانم هانتر هم نظام سياسي اسلام و نظريه حكومت ديني را افسانه خوانده، مدينه را هم آرمان شهر ناميده و در عين حال، اسلام تاريخي را واقعي شمرده است! اين سخن چهار اشكال دارد:
          اول آن كه طبق صريح قرآن كه پيامبر صلي الله عليه و آله را مأمور تشكيل حكومت و اعمال حكومتي و مسلمانان را مأمور به اطاعت از
          ايشان كرده، حكومت اسلامي يا نظريه قرآني حكومت ديني افسانه نيست.
          دوم آن كه طبق اعتراف وي در باره رهبري ديني و سياسي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در مدينه، دولت اسلامي در مدينه و سپس جزيرةالعرب افسانه و آرمان شهر نبوده، واقعيت داشته است. به علاوه، پيامبر معصوم كه به اجراي دستور الهي و نظريه قرآني حكومت پرداخته، نظام سياسي اسلام را پياده كرده است و درست رفتار كرده و ديگر نمي توان دولت مدينه را آرمان شهر ناميد.
          سوم آن كه اگر مسلمانان از چنين الگويي اقتباس كرده و مي كنند، آرمان گرا و خيال پرداز نيستند.
          چهارم آن كه اگر دولت شهر مدينه و حكومت نبوي صلي الله عليه و آله افسانه بوده؛ اساساً اسلام تاريخي ادعايي خانم هانتر نيز بي
          مبناست و تخيلي بيش نخواهد بود!
          4-12. مشهود و معروف است كه حدود هشتاد درصد فقه اسلامي به معاملات، عقود، ايقاعات، اقتصاد، تجارت، روابط اجتماعي و شئون
          مختلف زندگي مربوط است و در حقيقت فقه سياسي و اجتماعي اسلام را تشكيل مي دهد. با اين وصف، اسلام دين زندگي و دنياست و به هيچ رو بريده از جامعه و سياست نيست. در نتيجه با مراجعه به فقه سياسي اسلام و بخش وسيعي از كتاب هاي فقهي يا دايرة
          المعارف هاي فقهي مانند جواهر الكلام خواهيم ديد كه گفتمان حكومتي اسلام و مهدويت، نه افسانه كه كاملاً حقيقي و جدي است. ولي معلوم نيست به رغم اين واقعيت، خانم هانتر به استناد چه چيزي مدعي شده كه قرآن و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله راهنمايي كافي و روشن در باره شرايط حكومت فراهم نكرده است؟!
          4-13. خانم هانتر به استناد كدام مقايسه ميان اسلام و اديان ديگر، نتيجه گرفته كه نظريه حكومت در آنها ـ از جمله در آيين زرتشت يا
          سنت ساساني ـ نيرومندتر از اسلام است؟! دليل مدعاي ما، حجم بالاي آيات قرآن درباره سياست و دولت، روايات فراوان مربوط به فقه
          سياسي و كتاب هاي با ارزش فقه سياسي است كه هر صاحب نظر بي طرفي را به برتري نظريه حكومت اسلامي متقاعد مي كند. ولي دليل ادعاي وي چيست تا نشان دهد اديان ديگر ميراث فقهي و حقوقي افزون تري برجا نهاده اند كه نمايان گر برتري آنها در مقابل اسلام باشد!
          4-14. گو اين كه تنوع اقوام و ملل مسلمان، خانم هانتر را به نوعي تكثر و پلوراليسم درون ديني اسلامي كشانده و به خطا از آن، تفرق و چنددستگي مسلمانان را نتيجه گرفته است. سپس تقريباً به صراحت، آرمان وحدت مسلمين و گفتمان وحدت طلبانه مهدويت را نفي كرده است! در صورتي كه تمام اين مطالب جاي تأمل دارد؛ نه مي توان مدعي پلوراليسم درون دينيِ نوع جديدي شد و مسلمانان را دچار اختلافات عقيدتي مهمي دانست، و نه روند مثبت و روبه رشد وحدت كنوني جوامع اسلامي را ناديده گرفت و تضعيف كرد و نه مهم تر از همه، گفتمان وحدت اسلامي و مهدويت را سراب و دست نيافتني دانست؛ زيرا چنان كه ديديم، نه نظريه حكومت در اسلام افسانه است و نه الگوي حكومت اسلامي صدر اسلام تخيلي و پيروي از آن بي حاصل است؛ چرا كه تجربه انقلاب اسلامي ايران و وحدت اقوام ايراني و حمايت جدي آنان از دولت و نظام جمهوري اسلامي، در مقياس كوچك ملت ـ كشور ايران، نشان داد كه در مقياس بزرگ جهاني، گردهمايي تمام مسلمانان بلكه تمام جهانيان زير پرچم امام زمان? و پاسخ مثبت آنان به نداي وحدت طلبانه ايشان كاملاً ممكن خواهد بود. البته ناگفته نگذاريم كه دست هاي پليد و تفرقه افكن قدرت هاي شيطاني، ديري است كه به تفرقه ميان مسلمانان دامن زده است، ولي اين امر معلول اسلام نيست. دوري از اسلام و خوش بيني به دشمنان مي تواند به تفرقه و جنگ هاي داخلي بينجامد. اما چاره اين دردها چيزي جز پشت كردن به دشمن، بازگشت به اسلام و پذيرش گفتمان مهدويت نيست و تمام هويت مسلمانان نيز در گرو همين است.
          4-15. لابد خانم هانتر با نقد اختلاف و تفرقه مسلمانان، دل بسته وفاق و وحدت آنهاست، ولي وي هم زمان، گروه هاي بنيادگراي اسلامي با رويكرد وحدت جهان اسلام را منحرف و افراطي ناميده، محكوم مي كند! درحالي كه بنيادگرايي اسلامي و مهدويت به دليل وحدت طلبي، مشي عادلانه اي پيشه كرده اند و اگر بنا باشد به دليل وحدت خواهي محكوم شوند، خود هانتر نيز بايد به همين دليل، افراطي، منحرف و محكوم باشد!
          4-16. معلوم نيست هانتر به چه ملاكي بنيادگرايان مسلمان را افراطي و منحرف ناميده است؟ اگر ملاك وي ـ آن طور كه گفته ـ انحراف از اسلام است؛ بايد گفت: اول آن كه وي ذات اسلام را خنثا و تهي از هر رويكرد سياسي داشته است؛ پس اصول گرايي اسلامي از اسلام مورد نظر وي انحرافي ندارد.دوم آن كه اسلام آن گونه كه ما معرفي كرديم، در ذات خود سياسي و وحدت خواه است، پس مهدويت و بنيادگرايي از آن منحرف نيستند.سوم آن كه اگر اسلام تاريخي در نظر وي اعتبار دارد، اصول گرايي اسلامي هم نوعي اسلام تاريخي بوده، نبايد به هيچ رو عيبي داشته باشد.
          4-17. با فرق نگذاشتن ميان اسلام خوب و بد ـ طبق تعبيري كه خانم هانتر به كار برده ـ و محكوم كردن هر دو، يعني محكوم دانستن
          بنيادگرايي و ميانه روي، وي كينه خود را به اصل اسلام آشكار كرده است. وي بدين سان نشان داده كه تنها به نظرش اسلام بد يا افراطي محكوم نيست بلكه اسلام خوب يا سازش كار نيز پذيرفتني نبوده، گروه هاي غرب گراي ميانه رو هم قابل اعتماد نيستند و نبايد به كار گرفته شوند! پس به نظر او چه چيزي خوب است؟ آيا هر چيز ديگري جز اسلام تنها پراگماتيسم امريكايي، يا به طور كلي هر چيز غربي، يا هرج و مرج و پوچ گرايي، خوب است؟ يا اين كه اصلاً خوبي وجود ندارد و تنها ثنويت زرتشتي خوب است؟ به راستي نمي دانيم خوب از نظر وي كدام است. اما شايد بنا به اعتراف وي كه سنت ساساني را بر اسلام ترجيح داده، يا طبق سخني كه ضمن آن اسلام را نيز متأثر از ثنويت زرتشتي دانسته، به عقيده او زرتشتي گري خوب است!
          4-18. آخرين سخن وي، سكولاريزه شدن كامل جوامع اسلامي و خارج شدن كامل دين از عرصه زندگي اجتماعي مسلمانان بود. اشكال اين است كه چنين رويكردي كه كاركرد اجتماعي اسلام را از آن مي ستاند و آن را به حوزه فردي زندگي منحصر مي سازد، به هيچ رو با نگراني وي درباره تفرقه مسلمان ها و بروز اختلال در روابط اجتماعي آنها سازگار نيست. اگر او نگران عدم وحدت مسلمانان است، حتماً به كاركرد اجتماعي دين اذعان دارد و خواهان وحدت آنان در پرتو اسلام است، ولي چنين موضعي با سكولاريسم مطلوب وي سازگاري ندارد
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            دو نگاه به انسان:
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              خوي استكباري و منش انساني
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                جهان دوقطبي
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  گفتمان ناسيوناليستي و جهاني
                  گرچه هانتينگتون ضمن تشريح نظريه برخورد تمدن ها گفته است كه عصر حاكميت ناسيوناليسم سپري شده و جهان دو قطبي جاي خود را به جهان چند قطبي داده است، ولي وي ناخودآگاه با كمك ايده ناسيوناليسم، از تحريك احساسات غربي ها بهره برداري بسيار كرده و بر طبل جنگ تمدن ها مي كوبد و چنان كه در فراز بعدي خواهيم ديد، به شدت غرب را از خطر در حال تكوين اسلام ترسانده است.اما در مقابل، اسلامي كه وي آن را جنگ طلب و خطرناك معرفي كرده، در قالب ايده مهدويت براي آينده تاريخ خير، بركت، نور، هدايت، صلح و هم زيستي را نويد داده، بر بطلان تبعيض در هر چهره اي تأكيد دارد و اين تفاوت عمده اي ميان دو نظرية مهدويت و جنگ تمدنهاست.

                  تقابل اسلام و غرب
                  به عقيده مدافعان ايده جنگ تمدن ها، تنها خطر تهديد كننده غرب اسلام است. نخست سخنان آنها را بشنويم:

                  هانتينگتون مسلمانان را اين چنين مهاجم مي نامد:
                  دليل حمله مسلمانان به غرب اين است كه معتقدند غربي ها اصولاً به هيچ ديني ايمان ندارند... در جريان جنگ سرد، غرب نيروي مقابل خود را كمونيسم بي خدا لقب مي داد؛ در جهان پس از جنگ سرد كه ويژگي برخورد تمدن هاست. مسلمانان نيروي مقابل خود را غرب بي خدا مي دانند. وي در ادامه گفته است كه طبق نظر سنجي هايي كه در امريكا در سال 1994 به عمل آمده، بيشتر مردم و دولت مردان، گسترش تسليحات اتمي و تروريسم بين المللي را دو تهديد اصلي و جدي براي امريكا دانستند؛ دو موضوعي كه عموماً با اسلام همراه است. او افزوده كه:
                  با توجه به برداشت هايي كه مسلمانان و غربي ها از يكديگر دارند و نيز با توجه به رشد بنيادگرايي اسلامي، جاي تعجب نيست كه پس از انقلاب ايران در سال 1979، يك حالت شبه جنگ بين تمدني ميان اسلام و غرب به وجود آمد... طرفين درگيري، رابطه موجود ميان خود را به عنوان يك جنگ به رسميت شناخته اند. پيش تر آيت الله خميني به درستي اعلام كرد كه ايران به طور مؤثري با امريكا در حال جنگ است و قذافي بارها عليه غرب اعلام جهاد كرده است. رهبران مسلمان گروه ها و كشورهاي تندروي ديگر، با لحن مشابهي درباره غرب سخن گفته اند. در طرف ديگر ماجرا يعني غرب، ايالات متحده هفت كشور را به عنوان كشورهاي تروريست شناسايي كرده كه از آن ميان، پنج كشور مسلمان هستند: ايران، عراق، سوريه، ليبي و سودان.
                  او در پايان گفته است:مشكل اصلي غرب، بنيادگرايي اسلامي نيست، بلكه خود اسلام است؛ تمدني متفاوت كه وابستگان به آن، به برتري فرهنگي خود اطمينان دارند و دل مشغول ناتوانايي هاي خود هستند. مشكل اسلام هم سازمان سيا يا وزارت دفاع امريكا نيست، بلكه خود غرب است؛ تمدني متفاوت كه ملت هاي وابسته به آن در مورد جهاني بودن فرهنگ خود به يقين رسيده اند و معتقدند كه قدرت برتر آنها، هر چند در حال افول است، اين تعهد را براي ايشان ايجاد كرده كه فرهنگ غربي را در سراسر جهان بپراكنند.
                  برنارد لوئيس، نظريه پرداز ديگر جنگ تمدن ها مي گويد:
                  از اولين تهاجم سپاهيان اسلام به سرزمين هاي مسيحي نشين شرق مديترانه در اوايل قرن هفدهم [البته بايد قرن هفتم باشد] تا
                  دومين و آخرين عقب نشيني قواي ترك از پشت ديوارهاي شهر وين در سال 1683، حدود هزار سال مسيحيان در هراس دائمي از خطر
                  قريب الوقوع اسلام مي زيستند... خطري كه از جانب اسلام طي هزار سال اروپا را تهديد مي كرد دوگانه بود: خطر نظامي از يك سو و
                  خطر مذهبي از سوي ديگر؛ يعني خطر فتح سرزمين ها و خطر گرويدن به اسلام.
                  خانم هانتر نيز كتاب خود را با خطر اسلام براي غرب شروع كرده. وي در اين باره مطالبي گفته است، ولي چندان اهميت ندارد كه
                  حرفهايش را بازگو كنيم.

                  درباره حمله مسلمانان به غرب به دليل الحاد غرب، ابتدا بايد اصل ادعا را اثبات كرد. هانتينگتون اصل مدعا را قطعي گرفته است، ولي چنين نيست. به كدام دليل مسلمانان جهاد ابتدايي را تجويز مي كنند؟ هانتر هم به اين مطلب اعتراف كرده كه شيعه آن را در عصر غيبت تجويز نمي كند. پس اصل ادعا نادرست است. و دليل وي نيز مخدوش است؛ زيرا بي خدايي غرب مربوط به دين تحريف شده اي است كه ديگر قابل اجرا نيست و تازه همين دين هم به حاشيه رانده شده است. البته نگاه اسلام به كمونيسم و غرب يكسان نيست. اوليبه دليل ماترياليسم الحاد است، اما دومي شرك به دليل تحريف دين و جدي نگرفتن آن، سست اعتقادي و بي بند و باري است. و اما انتقاد مسلمانان به غرب از اين رو است كه به مسيحيت تحريف شده وفادار نيستند و آن را نيز به حاشيه رانده و از سياست جدا كرده اند؛ پس حمله اي فيزيكي هم در كار نيست.


                  هانتينگتون دليلي درباره اين ادعا نياورده است كه اسلام با توسعه سلاح هاي هسته اي و تروريسم همراه است. بگذريم از اين
                  واقعيت كه اين دو كاملاً با تمدن غرب در هم تنيده است. زيرا اساساً تمدن غرب با استعمار كليد خورده و با تهاجم و تروريسم ادامه يافته و انبوه سلاح هاي هسته اي را نيز در اختيار دارد. اما در عين حال، اسلام با مقررات عادلانه وانساني اش درباب جهاد با دشمن ـ كه دركتاب جهاد فقه اسلامي بيان شده ـ نشان داده كه نه با سلاح هاي ضدانساني كشتار جمعي ميانه اي دارد و نه از ترور حمايت كرده است. به هر رو، پس از اينكه ديديم اصل مسئله حالت تهاجمي اسلام در برابر غرب صحت ندارد، موضوع سلاح هسته اي و تروريسم نيز به عنوان
                  ابزارهاي آن منتفي خواهند بود.

                  ترديدي نيست در اينكه انقلاب اسلامي ايران، نقطه عطف بسيار مهمي در روابط ميان اسلام و غرب به شمار مي رود ـ اما مهم اين است كه اين انقلاب به دنبال تحقق بخشيدن به اسلام و از ميان بردن سلطه بيگانگان بر ملت ايران به وجود آمده است. اولي كه با
                  دموكراسي غرب تضادي ندارد و از باب آزادي انسان در انتخاب دين پذيرفته شده است. دومي هم لازمه قطعي دموكراسي است و عيبي ندارد. پس از رهگذر انقلاب اسلامي، يك طرف قضيه به دليل اسلام خواهي و استقلال طلبي محكوم نيست. اما طرف ديگر به دليل
                  مخالفت با حق آزادي انتخاب دين و تعهد به آن و نقض استقلال طرف مقابل، محكوم است. در نتيجه با وقوع انقلاب اسلامي، ايراني ها
                  داخل جنگ با غربي ها نشده اند، بلكه چهره افشا شده و غرب و منافعش به خطر افتاده است. البته تا زماني كه غرب راضي نشود حق طرف مقابل را به رسميت شناسد، دست كم بي اعتمادي حاكم خواهد بود. و در صورت تشديد بدبيني، خصومت هم بروز كرده، حتي ممكن است جنگي نيز رخ دهد؛ ولي بي شك مسئول آن غربِ ستم پيشه است. اين نكته نيز گفتني است انقلاب اسلامي ايران، معطوف به انقلاب صدر اسلام و مقدمه انقلاب جهاني امام مهدي? است؛ پس از منطق آن نيز پيروي مي كند و با خشونت و ستم ربطي ندارد.

                  اينكه گفته شد تضاد اصلي غرب با اسلام است، به گونه اي نقض نظريه جنگ تمدن هاست. زيرا اسلام به مثابه يك دين، جنبه عيني و فيزيكي ندارد تا هدف غرب باشد. پس اصولاً درگيري غرب با اسلام چه معنايي دارد؟ لابد نكته اين جاست كه غرب از نيروي دروني و منطق قوي آن كه مي تواند توده ها را عليه غرب بسيج كند در هراس است و به جاي اينكه با تمدن اسلامي يا پيروان اسلام دشمني ورزد، با خود اسلام دشمني مي كند. بنابراين جنگ تمدن ها در كار نيست، بلكه جنگ اسلام و غرب مطرح است و اين همان نبرد فكري اسلام با اديان و مكاتب باطل ديگر است كه در چارچوب نبرد حق و باطل از آن ياد شد.

                  اين مدعاي هانتينگتون پذيرفته نيست كه فرهنگ غرب جهاني است، پس بايد جهاني سازي با گسترش آن در سطح جهان صورت
                  گيرد. زيرا چنين رويكردي ناقض جهان چند قطبي مورد نظر اوست. به علاوه، اوضاع جهان پس از فروپاشي كمونيسم يا بروز جهان چند
                  قطبي، تك صدايي را بر نمي تابد و نمي تواند جهاني سازي به شكل تحميل فرهنگ غرب بر ديگران حاصل شود. از سوي ديگر، ارزش
                  هاي بيمار و ناقص غرب كه به اعتراف هانتينگتون موجب افول و انحطاط غرب شده، قابليت و استعداد جهان شمولي ندارد. اما در عوض، ارزش هاي انساني اسلام كه رسالت امام عصر? احيا و اجراي آنهاست، از اين رو كه مطابق عقل و فطرت آدمي است، توان جهاني شدن را دارند.

                  ديدگاه لوئيس در باره خطر هزار ساله اسلام براي غرب ـ صرف نظر از خلاف واقع بودن چنين امري كه در جاي ديگر بايد بررسي شود ـ با سخن ديگر وي كه پيش تر نقل شد ـ به اين شكل كه تسامح اسلامي به نحو كامل در همان دوره هزار ساله وجود داشته ـ ناسازگار است. پس يكي از اين دو صحت ندارد: خطر دائمي هزارساله يا تسامح سطح بالا.

                  سخن آخر اينكه بر خلاف نظر لوئيس، گرويدن غربي ها به اسلام خطر نيست. زيرا گفتيم كه آزادي انتخاب دين، يكي از حقوق بشر و مطابق با دموكراسي است و در اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز اين حق به رسميت شناخته شده است. و با رعايت اين حق است كه
                  گروندگان به اسلام از منزلت شايسته انساني برخوردار شده به تعالي مي رسند و در اين صورت است كه نوبت به مطرح كردن خطر ديگر يعني خطر نظامي اسلام نمي رسد. زيرا با گرايش آزادانه به اسلام، طبعاً چنين خطري مطرح نيست و با وصف مسلمان شدن غربيان، حتماً كمال آزادي برقرار خواهد بود، وگرنه مسلمان شدني در كار نمي بود.


                  جمع بندي و نتيجه گيري

                  بخش دوم، مقايسه گفتمان مهدويت با نظريه جنگ تمدن ها بود كه در آن، نه مورد از تفاوت هاي اساسي ميان اين دو مطرح شد. اولين
                  تفاوت اين بود كه دين در حال حاضر در حال بالندگي و تمدن غرب در حال افول است؛ زيرا ايدئولوژي هاي غربي فراموش شده و مي شوند.
                  در ادامه، موضوع تجديد حيات دين مطرح شد كه هانتينگتون ضمن آن، حتي اسلامي شدن مدرنيته را نيز بر زبان آورد. فرق سوم هم
                  بررسي مقايسه ايِ اصلاح ديني غرب با اصول گرايي اسلامي و مهدويت بود كه آشكار شد اين دو با يكديگر كاملاً تفاوت دارند و يكي گريز از دين و ديگري گرايش به آن است.
                  چهارمين تفاوت نظريه جنگ تمدن ها با گفتمان مهدويت هم، در نوع نگاه آنها به اسلام بود. اولي كوشيده با تاريخي كردن دين، آن را مهار كند؛ ولي دومي با نظر به ذات اسلام، اسلام ناب را مد نظر قرار مي دهد تا از اصالت و توانايي آن چيزي كاسته نشود.
                  پنجمين تفاوت اساسي و بسيار مهم، در نوع نگاه مدرنيته و غرب به ماهيت انسان بود كه او را مجرد از فطرت و استعدادهاي انساني
                  منظور مي كرد. ولي متقابلاً در نگاه اسلام و مهدويت، ميان انسان سنتي و مدرن تفاوتي نبوده، هر نگاه تبعيض آميزي به انسان ممنوع
                  است.
                  در ششمين مورد، فروتني اولي و خودبزرگ بيني دومي جلب توجه كرد.
                  هفتمين فرق ميان آن دو، قطبي نگري اسلامي و مهدوي در قالب روي آوري به گفتمان تقابل حق و باطل از يك سو و جهان چندقطبي و پر از درگيري غرب از سوي ديگر بود.
                  بازگشت به ناسيوناليسم و نژادپرستي پس از نفي آن، گام ديگري است كه ضمن نظريه برخورد تمدن ها برداشته شده؛ در حالي كه
                  گفتمان مهدويت، به جهان نگري اسلام و نفي تبعيض ها به طور جدي وفادار است و اين هشتمين تفاوت اين دو نظريه بود.
                  سرانجام، موضوع تقابل اسلام و غرب و خطرناك جلوه دادن اسلام براي غربي ها، از سوي نظريه پردازان جنگ تمدن ها به عنوان تفاوت
                  ديگر مطرح شد و معلوم گرديد كه در اين باره هم مانند موارد ديگر، خلاف واقع گزارش كرده اند.
                  اميد است خواننده گرامي با مطالعه اين نوشتار، موفق به انتخاب درست و بي طرفانه شود و با مطالعه اجمالي نظريه جنگ تمدن ها و
                  مهدويت اسلامي، به حقيقت برسد.
                  صالح و طالح متاع خويش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #10
                    مهدويت آموزه اي فراگير بوده و تمامي ابعاد زندگي انسان را در بر مي گيرد. يكي از حوزه هاي مطالعاتي آن مباحث سياسي است اين نوشتار در صدد است با مفهوم شناسي سياست و مباحث سياسي مهدويت، به طبقه بندي و شناسايي مسائل آن بپردازد.


                    اشاره:

                    مهدويت آموزه اي فراگير بوده و تمامي ابعاد زندگي انسان را در بر مي گيرد. يكي از حوزه هاي مطالعاتي آن مباحث سياسي است اين نوشتار در صدد است با مفهوم شناسي سياست و مباحث سياسي مهدويت، به طبقه بندي و شناسايي مسائل آن بپردازد با توجه به گسترش مطالعات مهدويت و شكل گيري گرايشهاي مطالعاتي ـ پژوهشي مختلف در اين حوزه ضرورت دارد محققان علاقه مند به گرايش مطالعات سياسي مهدويت طبقه بندي مباحث سياسي مهدويت آشنا شده و با بصيرت بيشتري وارد آن شوند.
                    براي اين منظور در هر كدام از اين طبقه بندي ها سعي شده است برخي از مهمترين مسائل مربوطه شناسايي و معرفي شوند.

                    مقدمه

                    يكي از حوزه هاي مطالعاتي و گرايش هاي رشته تخصصي مهدويت، گرايش سياسي ـ اجتماعي است. غالب گرايش هاي مطالعاتي مهدويت اسلامي ميان رشته اي بوده و بين مهدويت اسلامي و حوزه هاي مختلف دين پژوهي و رشته هاي علوم انساني، ارتباط برقرار
                    مي كنند. مطالعات سياسي مهدويت نيز در واقع بين مباحث علوم سياسي و به ويژه انديشه سياسي اسلام و ديگر حوزه هاي معارف اسلامي مشترك هستند و لازم است پيش از ورود به اين حوزه مطالعاتي، نمايي كلي از ويژگي هاي مباحث سياسي مهدويت ترسيم شود تا پژوهشگران اين حوزه چشم‌انداز مناسبي از مباحث سياسي مهدويت داشته باشند و بتوانند با اشراف و بصيرت بيش تري، اين حوزه مطالعاتي را پي گيري نمايند.
                    مباحث مهدويت غالباً از منظر كلامي يا تاريخي مدّ نظر قرار مي گيرند، امّا در واقع، مباحث مهدويت از منظرهاي مختلف قابل طرح است. در انديشه سياسي شيعي با توجه به محوريت آموزه امامت، مباحث سياسي مهدويت از اهميت ويژه اي برخوردار هستند. زيرا از يك سو، مهدويت با آموزه امامت پيوند خورده است و از سوي ديگر با تحقق حكومت جهاني مهدوي، آرمان مدينه فاضله اسلامي محقّق مي شود و ظلم و ستم از دنيا رخت برمي بندد. از اين جهت آموزه مهدويت اسلامي، ابعاد سياسي بسيار مهمي در معارف اسلامي دارد و شايسته است با نگرش تخصصي و با استفاده از دست آوردهاي علوم سياسي مورد بررسي قرار گيرد.
                    براي ورود به مباحث سياسي مهدويت لازم است ابتدا به مسأله‌شناسي مباحث سياسي مهدويت پرداخته شود و در ضمن آن رهيافت هاي مختلفي كه در بررسي اين مباحث كاربرد دارند، شناسايي شوند. اين رهيافت ها گاه در قالب گرايش هاي مختلف علوم سياسي است و از اين جهت لازم است مروري بر گرايش هاي مختلف علوم سياسي و ارتباط آن ها با مباحث مهدويت نيز صورت پذيرد. از اين رو ابتدا با مروري بر مفهوم سياست و رويكردهاي مختلف به سياست در جهان امروز، مباحث مهدويت در قالب گرايش هاي مختلف علوم سياسي بررسي خواهد شد.

                    مفهوم سياست در آموزه مهدويت



                    چيستي مفهوم سياست

                    اولين بحث در مورد سياست تبيين مفهومي آن است و پرداختن به اين پرسش كه سياست چيست؟ چرا كه اگر بخواهيم مباحث سياسي مهدويت را شناسايي و پي گيري كنيم، ابتدا بايد تعريفي از سياست داشته باشيم تا به دنبال چيزي ناشناخته نباشيم.
                    در مفهوم شناسي سياست ابتدا بايد يادآور شد كه اصطلاح سياست هم در مورد خود فعل سياسي و هم در مورد علم به آن، يعني در مورد علم سياست به كار رفته است. نام برخي از علوم چنين است كه هم به معناي خود موضوع و پديده مورد نظر است و هم به معناي دانش مربوط به آن پديده يا موضوع مورد مطالعه. اصطلاح تاريخ نيز چنين است. تاريخ گاه در معناي نفس حوادث واقعي تاريخي به كار مي رود و از آن به تاريخ يك تعبير مي كنند و گاه به معناي علم به حوادث تاريخي است كه از مقوله علم و دانش است و آن را تاريخ دو مي خوانند . اصطلاح سياست نيز چنين است. گاه مراد از سياست فعل خارجي است و بر نفس رابطة خاصي دلالت دارد كه در عرصه اجتماعي بين انسان ها رخ مي دهد. گاه سياست عبارتست از علم به چگونگي اين روابط. در اين بحث مراد ما از سياست عمدتاً همان فعل سياسي است. يعني مي خواهيم اين مسأله را بررسي نماييم كه در معارف مهدوي، رابطه سياسي در جامعه اسلامي چگونه سامان مي يابد و در نتيجه بهترين وضعيت مطلوب در عرصه سياسي از اين منظر چيست. البته در صورت لزوم به سياست به معناي دانش خاص نيز اشاره خواهيم نمود.
                    مباحث گسترده‌اي راجع به لفظ سياست در زبان هاي عمده جهان اسلام (عربي، فارسي و تركي) يا معادل آن در زبان هاي لاتين وجود دارد . پرداختن به آن در اين مختصر ضرورتي ندارد و محور بحث معناي اصطلاحي سياست است.
                    اگر بخواهيم جامع ترين تعريف را از فعل سياسي ارائه كنيم بايد به مفهوم قدرت در مطالعات سياسي توجه نماييم. شايد جامع‌ترين تعريف از فعل سياسي عبارت باشد از رابطه قدرت در جامعه. برخي هم سياست را با دولت پيوند مي‌زنند. برخي معتقدند سياست عبارت است از كاري كه دولت انجام مي‌دهد. تعاريف ديگري نيز مطرح شده است. در سنت اسلامي هم مراد از سياست، استصلاح خلق است.
                    به هر حال، چه مراد از سياست قدرت باشد، چه دولت و چه استصلاح، سياست نوعي رابطه راهبري در عرصه اجتماعي است. طبعا هر نوع راهبري مستلزم رابطه قدرت مي باشد. رابطه قدرت در هر نوع تعريفي كه از آن بخواهيم ارائه بدهيم، بيانگر تأثير و اِعمال اراده
                    مي باشد. يعني عده‌اي تأثيرگذارند و عده‌اي تأثير پذيرند. با توجه به نگرش‌هاي مختلف در عرصه اجتماعي، اگر عاملي در عرصة اجتماعي اعم از عوامل انساني يا ساختاري، عامل ديگر را تحت تأثير قرار بدهد، اين جا فعل سياسي رخ داده است . البته اين تأثيرگذاري بايد در جهت مديريت كلّي جامعه باشد. امروزه با توجه به تخصصي شدن و جزئي‌تر شدن نگرش‌ها و جدا شدن علوم انساني از فلسفه، برخي افعال ديگر چون مديريت به اين معنا داخل سياست مي‌شوند. امّا به هر حال اگر رابطه قدرت را در رهبري كلان جامعه در نظر بگيريم، اين جا فعل سياسي رخ مي‌دهد. در رشته مديريت هم ممكن است چنين نگاهي باشد، امّا فعل سياسي، كلان تر و كلي تر از صِرف رابطه مديريتي در يك عرصة خاص است
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11
                      رويكردهاي عمده به فعل سياسي رويكرد به سياست و مفهوم آن در دكترين مهدويت

                      رويكرد به سياست در تفكر اسلامي، رويكردي غايت گرايانه و فضيلت گرايانه است. حتّي مفهوم سياست در تفكر اسلامي دقيق تر از ديگر نگرش هاي غايت گرايانه است. تفاوت نگرش اسلامي با نگرش غايت گرايانه يونان باستان اين است كه سعادتي را غايت حركت انسان مي داند. كه هم دنيا و هم آخرت و جهان ديگر او را در بر گيرد. يعني سياست اسلامي فرايندي است كه ضمن زمينه‌سازي فضيلت در اين دنيا، زمينه سعادت اخروي را هم تأمين مي كند. در مباحث سياسي مهدويت، چنين تلقي اي از سياست داريم. يعني اگر بگوييم سياست عبارتست از اين كه كساني هستند كه ديگران را هدايت مي نمايند، ماهيت سياست و جهت‌گيري آن براساس راهبرد به فضيلت شكل مي‌گيرد. در مباحث مهدويت چنين مفهومي از سياست مراد است.
                      در اين مباحث يا خود فعل سياسي مد نظر است يا دانش به چنين فعلي. البته بايد توجه داشت كه در مباحث مهدويت، ما از فعل سياسي معطوف به سعادت بحث مي كنيم. امّا گاه علاوه بر مباحث معطوف به سعادت، از باب رابطه تضاد، از مضادات سياست مهدوي نيز بحث مي شود. همانطور كه در انديشه سياسي فارابي، محور بحث مدينه فاضله است، اما از مضادات مدينه فاضله هم بحث مي‌شود. پس در مباحث سياسي مهدويت، رويكرد به سياست همان رويكرد فضيلت گرايانه و مضاداتش هست. از اين رو، گاهي مسائلي را در مباحث مهدويت مي‌بينيم كه از اصل مباحث مهدويت خارج است، امّا به دليل رابطه تضاد اين بحث‌ها هم به نوعي وارد بحث سياسي مهدويت مي‌شوند.

                      ضرورت طرح مباحث سياسي مهدويت
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        احياي اسلام گرايي و توجه جهان امروز به سياست و مدينه فاضله اسلامي. در واقع اسلام گرايي كه در شرايط امروز جهان رو به گسترش است، يك جامعه آرماني و مطلوب دارد. صحبت از آرمان اسلام گرايي، صحبت از مدينه فاضله مهدوي است. پس اگر آرمان نهايي اسلام گرايي را بخواهيم هر چه شفاف‌تر توضيح بدهيم، راهي جز توضيح مدينه فاضله مهدوي نخواهيم داشت.

                        تبيين و توضيح وضعيت سياسي جامعه امروز با الگوي مدينه فاضله مهدوي. يكي از دلايل ضرورت شناسايي و پرداختن به مباحث سياسي مهدويت، ضرورت هاي زندگي سياسي امروز ماست. اگر ما امروزه در جهان اسلام بخواهيم وضعيت سياسي خويش را سامان دهيم، مي بايست بر اساس الگوي آرماني خويش به ساختن جامعه امروزي بپردازيم. الگوي آرماني ما در آينده است. البته الگويي نيز در گذشته و در صدر اسلام داريم، يعني در سنّت نبوي و سنّت علوي. امّا اين الگوها به دليل شرايط تاريخي خاص خويش نتوانستند آرمان نهايي نظام اسلامي را محقّق كنند و همواره چالش ها و مشكلاتي در برابر آن ها وجود داشته است. اما مدينه فاضله مهدوي كامل ترين نظام سياسي اسلام است. در واقع مي بايست هم با نگاه به گذشتة محقّق و هم آيندة آرماني، زندگي سياسي امروز خويش را سامان بخشيم. البته امروزه كساني پيدا شده اند كه در سنّت گذشته ترديدهايي كرده اند. مثل اين ترديد كه آيا اصلاً پيامبر گرامي اسلام مأمور به تشكيل حكومت ديني بوده است يا نه؟ آيا حضرت علي عليه السلام صرفاً به جهت انتخاب مردم و بيعت آنان حكومت را پذيرفت يا مأموريتي الهي داشت؟ هر چند يك راه رويارويي با چنين مباحث و شبهاتي، ارائه استدلال هاي تاريخي و كلامي براي توضيح گذشته است، راه ديگر نيز ارجاع به آينده است. بسياري از اين افراد كه در گذشته ترديد مي كنند در آينده ترديدي ندارند. در اين ترديدي ندارند كه سرانجام منجي موعود از جانب خداوند برانگيخته خواهد شد و حكومت ديني جهاني تشكيل خواهد داد. براي بحث با اين افراد مي توان به آينده شناسي روي آورد و آرمان نهايي را توضيح داد.
                        البته شناسايي آينده از جهت ديگري نيز ضرورت دارد. همواره آينده راهنماي امروز است. اگر ما آينده شناسي قوي اي داشته‌ باشيم، حال شناسي ما هم قوي شكل خواهد گرفت. كساني كه نگاه روشني به آينده ندارند، حال خويش را نيز نمي توانند خوب بشناسند. از اين جهت آينده شناسي ارتباط وثيقي با زندگي امروز دارد و براي ساختن و تنظيم زندگي سياسي امروز خويش بايد به آينده موعود روي آورد.

                        بحران عدالت و توجه به منجي گرايي در جهان امروز. يكي ديگر از دلايل لزوم پرداختن به مباحث سياسي مهدويت، بحران عدالت در عصر حاضر است. امروزه بحران عدالت به تدريج به بحراني فراگير تبديل مي شود. ما در روايات داريم كه منجي موعود هنگامي ظهور خواهد كرد كه زمين از ظلم و جور پر گردد. تلقّي من اين است كه ظلم و جور در روزگاران گذشته، اين طور نبود كه كل جهان را بتواند يكجا در بر بگيرد. در واقع وضع جهان از اين حيث چند هوايي بوده است. مناطق جهان به دليل فاصله مكاني ـ زماني نسبتاً مستقل بودند. يك جا عدالت بود، يك جا ظلم. امّا اين تعبير كه مي‌گويد جهان را ظلم و جور فرا خواهد گرفت، با شرايطي كه ما در حال حاضر زندگي مي‌كنيم، به سمت و سويي مي‌رويم كه ديگر ظلم، متعلق به منطقه خاصي نيست. ظلم چيزي مي‌شود كه كلّ جهان را در بر مي‌گيرد. از اين جهت من فكر مي‌كنم كه بحث ظلم و بحرانِ عدالت دارد يك بحث جهاني مي‌شود. يعني اين طور نيست كه يك عده راحت باشند و يك عده ناراحت. عامل اصلي گسترش بحران عدالت و جهان شمول شدن آن نيز خود پديده جهاني شدن است. حتي آن كسي كه در غرب زندگي مي‌كند، مسأله عدالت برايش مطرح است. چرا راهپيمايي‌هاي گسترده‌ كه عليه جهاني شدن اقتصاد صورت مي‌گيرد، در غرب بيش تر است؟ اين بدان جهت است كه حتّي مردمان عادي در غرب نيز تحت تأثير بي عدالتي در جهان امروز هستند. البته اين بدان معنا نيست كه آن شرايط فراگير شدن ظلم و جور الان محقّق شده است و ظهور محقّق خواهد شد. بلكه مراد آن است كه رفته رفته جهان به سمت بي عدالتي و ظلم فراگير در حال حركت است و لازمه رفع و مبارزه با اين بي عدالتي ها نيز، معرفي آرمان عدالت مهدوي است.

                        جهاني شدن و چشم انداز فرج. بحث جهاني شدن هم خود دليل ديگري براي ضرورت طرح مباحث سياسي مهدويت است. جهاني شدن ايجاب مي‌كند انسان ها الان در شرايطي زندگي كنند كه صحبت از يك جامعه آرماني و فراگير جهاني است. آيا ماهيت اين زندگي جهاني چگونه خواهد بود؟ آيا با جامعه موعود جهاني اديان چه نسبتي دارد؟ اين بحث هم اقتضا مي‌كند كه به مباحث سياسي مهدويت بيش تر بپردازيم.البته بحث هاي مربوط به جهاني شدن و ارتباط آن با بحث مهدويت اسلامي بسيار گسترده است كه نمونه هايي از آن در اين اثر مطرح شده است و برخي از مسائل آن نيز در اين نوشتار توضيح داده خواهد شد.

                        فعاليت گروه هاي انحرافي مهدويت نيز ضرورت تبيين صحيح ابعاد سياسي مهدويت را ايجاب مي كند. بحث جريانات انحرافي هم كه الان بيش تر است و از قبل هم بوده به نوعي بحث‌هايي مثل انجمن حجتيه، بهائيت، البته بهائيت بعد سياسي‌اش كمتر است و بيشتر بعد اعتقادي و ديني‌اش است. اما همين بعد اعتقادي تاثيرات سياسي هم دارد. ولي مستقيما جريانات انجمن حجتيه، شايد آن ديدگاههاي تعليق حكومت و ... در آنها مستقيما بحث سياست مطرح است.
                        در نهايت، آخرين دليلي كه من احساس مي‌كنم بدان جهت طرح مباحث سياسي مهدويت ضرورت دارد، اين است كه غرب با آموزه‌هاي مهدويت ما به منازعه و چالش برخاسته است. در واقع، غرب براي اين كه خودش را توجيه كند، آموزه ما را به صورت منفي ارائه مي‌دهد. يعني امام زماني كه ما داريم، شمشير و قهر و جنگش برجسته است. يا به صورت كلي، آن تلقي‌هاي نادرستي كه آن ها نسبت به مهدويت القا مي‌كنند، اين هم اقتضا مي‌كند كه ما خودمان اين آموزه را شفاف‌تر و دقيق‌تر ارائه دهيم.

                        طبقه بندي مباحث سياسي مهدويت

                        براي طبقه بندي مباحث سياسي مهدويت مي توان به دو شيوه عمل كرد: شيوه اول اين است كه به تناسب همه رشته‌ها وگرايش هاي مطالعات سياسي، مباحث سياسي مهدويت را شناسايي نماييم. اين جا نيز بايد بين شاخه هاي اصلي مطالعات سياسي و مطالعات بين رشته اي تمايز قائل شد. طبق اين شيوه اگر ما علم سياست، جامعه شناسي سياسي، فلسفه سياسي داريم، يا اگر گرايش هاي ميان رشته اي همانند جغرافياي سياسي، اقتصاد سياسي و روانشناسي سياسي داريم، در هركدام مسائل مربوط به مهدويتراشناسايي واحصا كنيم ودرپژوهش هاي سياسي مهدويت استفاده نماييم.
                        اين شيوه هر چند خيلي ايده آل و فراگير است، اما فايده و كاربرد آن در شرايط كنوني خيلي كم است. شايد در ميان مدت يا در بلند مدت بتوانيم مسائل جغرافياي سياسي مهدويت را بررسي كنيم، اما در كوتاه مدت هنوز زمينه هاي بررسي اين مسائل كاملا شفاف و روشن نيست. اين بدين معنا نيست كه هيچ مسأله مهم و حايز اهميت سياسي در اين زمينه وجود ندارد، بلكه مراد اين است كه در شرايط كنوني به رغم مطالعات انجام شده و زحماتي كه علماي بزرگوار ما در وادي معارف مهدوي متحمل شده اند، هنوز مسائل بسياري در حوزه هاي اصلي باقي است كه ابتدا بايد بدانها پرداخت و به لحاظ نگرش كاربردي و اولويت دادن به مسائل مهم تر، صرفاً به شناسايي و بررسي مسائلي پرداخت كه امروزه در وادي مباحث سياسي مهدويت بيش تر مبتلا به هستند و بررسي آن ها ضرورت بيش تري دارد.

                        شيوه دوم شناسايي مسائل سياسي مهدويت اين است كه به جاي پرداختن به تمامي

                        حوزه ها و گرايش هاي مهم سياسي، صرفاً به مسأله شناسي حوزه هاي مهم و كاربردي مباحث سياسي مهدويت بپردازيم. اين كار را مي توان با شناسايي حوزه هاي اصلي انديشه سياسي اسلام انجام داد. البته در فرصت مناسب و با توسعه مباحث مهدويت لازم است در رويكردي مجدّد، مباحث مهدويت را بر اساس تمامي حوزه ها و گرايش هاي سياسي مهدويت بررسي كنيم. مزيت شيوه دوم اين است كه ما را به مباحث مورد نياز امروز جامعه اسلامي نزديكتر مي كند و طبعا تأمين نيازهاي امروز را مد نظر قرار مي دهد. چنين نگرشي را مي توان به نوعي نگرشي كاربردي و مبتني بر ضرورت ها دانست. البته چنان كه گذشت، هر چند چنين شيوه اي از مزيت كاربردي بودن برخوردار است، شيوة جامعي نيست و مباحثي از قلمرو بررسي خارج مي ماند كه لازم است در فرصت مناسب تكميل شود.

                        طبقه بندي مسائل سياسي مهدويت

                        پيش از طبقه بندي مباحث سياسي مهدويت توجّه به اين نكته ضروري است كه برخي از مسائل سياسي مهدويت را مي توان از زواياي مختلف بررسي كرد. از اين جهت شايد مسأله خاصي را بتوان از منظرها و در نتيجه در طبقه بندي هاي مختلف مطرح كرد. به عنوان مثال ضرورت وجود امام و رهبر در جامعه كه عنواني خاص است، گاه از منظر كلام سياسي مورد بررسي قرار مي گيرد و گاه از منظر فقه سياسي يا فلسفه سياسي. لذا اين امر موجب تداخل طبقه بندي مسائل سياسي مهدويت نمي شود و بايد به بُعد و حيثيت بررسي يك مسأله در جايگاه و طبقه بندي خود توجه نمود. به نظر مي رسد مي توان مباحث مهدويت را از منظر كاربردي در شش گروه عمده طبقه بندي نمود.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          الف) كليات و مباني مباحث سياسي مهدويت

                          در اين بخش مباحث زمينه ساز كه مقدمات مباحث سياسي مهدويت اسلامي را تشكيل مي دهند، بررسي مي شوند. مباحثي چون مستندات و منابع آموزه مهدويت اسلامي و هم چنين برخي ازمباحثي را كه نمي توان درديگر بخش هاي مباحث سياسي مهدويت مطرح نمود، مي توان در اين بخش مطرح نمود. عمده ترين مباحث سياسي مهدويت در اين بخش عبارتند از:
                          1. طبقه بندي مفاهيم سياسي احاديث مهدويت اسلامي؛
                          2. بررسي تحولات نشانه شناختي مفاهيم سياسي مهدويت در تاريخ اسلام؛
                          3. منبع شناسي مباحث سياسي مهدويت؛
                          4. نقش عقل در مباحث سياسي مهدويت؛
                          5. نقش نقل در مباحث سياسي مهدويت؛
                          6. نقش شهود و امور ذوقي در مباحث سياسي مهدويت؛
                          7. نقش تجربه در مباحث سياسي مهدويت؛
                          8. تحليل معني شناختي مفاهيم سياسي دعاي ندبه؛
                          9. تحليل معني شناختي مفاهيم سياسي ادعيه مهدويت (به جز دعاي ندبه)؛
                          10. نقش اخبار موضوعه در تحريف مباحث سياسي مهدويت در تاريخ اسلام؛
                          11. بررسي رويكردها و عملكردهاي حكّام جور در باب احاديث مهدويت؛
                          12. مفهوم شناسي نجات در منجي گرايي اسلامي؛
                          13. تحليل مفاهيم سياسي توقيعات شريف؛
                          14. مفهوم شناسي استضعاف و حاكميت مستضعفان در قرآن كريم؛
                          15. بررسي مصاديق سوء استفاده حاكمان غاصب و جائر از اخبار ملاحم؛
                          16. بررسي و تحليل مفاهيم سياسي مهدويت در قرآن كريم؛
                          17. بررسي تأثيرات اخبار مهدويت در تحولات سياسي صدر اسلام؛
                          18. تحليل مفاهيم سياسي مهدويت در كلام نبويصلى الله عليه و آله؛
                          19. تحليل مفاهيم سياسي مهدويت در نهج البلاغه؛
                          20. تحليل مفاهيم سياسي مهدويت در صحيفه سجاديه؛
                          21. تحليل مفاهيم سياسي مهدويت در كلام امامان معصوم عليهم السلام (به تفكيك)؛
                          22. و ... .

                          ب) مباحث كلام سياسي مهدويت


                          ديدگاه هاي سياسي دين اسلام وجود دارد مانند حديث شناسي سياسي؛ تفسير سياسي؛ عرفان سياسي. تفاوت كلام سياسي نيز با هر كدام از اين حوزه ها، دغدغه دفاعي كلام سياسي از اصول و مباني ديني است. كلام سياسي با فلسفه سياسي نيز متفاوت است كه در بخش فلسفه سياسي آن را توضيح خواهيم داد.
                          به نظر مي رسد بسياري از مباحث سياسي مهدويت از منظر كلام سياسي قابل طرح و بررسي است. در نگاهي كلان مي توان حداقل سه حوزه اصلي را براي مباحث كلام سياسي مهدويت شناسايي نمود: تبيين اصل آموزه مهدويت در اسلام؛ بررسي مسأله عصر غيبت و زندگي سياسي در آن؛ تبيين مدينه فاضله مهدوي و مباحث مربوط به آن. مهدويت يك آموزه اعتقادي ديني است و با توجه به ارتباط آن با مسأله امامت و رهبري در جامعه اسلامي از يك سو و تجلّي مدينه فاضله اسلامي در دولت مهدوي، ابعاد سياسي مهمي دارد. از اين حيث كلام سياسي مي بايست ضمن تبيين مسائل مهدويت اسلامي به عنوان آموزه اعتقادي، استدلال هاي مناسب را به شيوه هاي مختلف عقلي، نقلي و تجربي براي آن ارائه نمايد و از آن در برابر ديدگاه هاي رقيب دفاع نمايد. از اين رو اصل اثبات آموزه مهدويت در اسلام يك مسأله كلامي است. مسأله اساسي ديگر در اين زمينه تبيين ضرورت، خصوصيات و ويژگي هاي مدينه فاضله مهدوي است. مسأله غيبت و وضعيت سياسي جامعه اسلامي در اين عصر نيز بحث سياسي مهم ديگري است كه لازم است در اين زمينه مورد بررسي قرار گيرد. البته مسأله مهدويت در اسلام مانند اصل مسأله امامت و رهبري در جامعه اسلامي داراي مسائل ريز و فرعي تري نيز مي باشد كه برخي از اين مسائل عبارتند از:

                          ب- 1) مباني و مباحث بنيادين سياسي مهدويت در اسلام
                          1. مهدويت و مباني مشروعيت نظام اسلامي در اسلام؛
                          2. مباني انسان شناختي آموزه مهدويت در اسلام؛
                          3. مباني هستي شناختي و معرفت شناختي آموزه مهدويت در اسلام؛
                          4. غايت زندگي سياسي در آموزه مهدويت اسلامي؛
                          5. مفهوم شناسي سياست در آموزه مهدويت؛
                          6. مفهوم جامعه و زندگي اجتماعي در مهدويت اسلامي؛
                          7. نقش و جايگاه مهدويت در انديشه سياسي اسلام؛
                          8. مهدويت و نسبت دين و سياست در اسلام؛
                          9. مهدويت و مسأله انتظار بشر از دين در عرصه سياسي ـ اجتماعي؛
                          10. مفهوم شناسي منجي گرايي در عرصه سياسي ـ اجتماعي؛
                          11. مهدويت و مسأله انتصابي بودن امام معصوم؛
                          12. مهدويت و ضرورت حكومت ديني؛
                          13. ادله انتصاب امام مهدي عج به امامت؛
                          14. صفات و ويژگي هاي سياسي منجي در اسلام؛
                          15. محدوديت هاي شناخت بشري در گزينش منجي؛
                          16. نقش مردم در شناخت و گزينش منجي موعود؛
                          17. مردم سالاري و مهدويت اسلامي؛
                          18. مفهوم شناسي آزادي و عدالت در آموزه مهدويت اسلامي؛
                          19. مهدويت و تحزب در جامعه اسلامي؛
                          20. مهدويت و نظام سياسي امامت؛
                          21. مهدويت و نظام سياسي خلافت؛
                          22. مهدويت و فضيلت گرايي سياسي؛
                          23. مهدويت و تجلّي انسان كامل در رهبري سياسي ـ اجتماعي؛
                          24. مهدويت و مسأله انسان كامل در تفكر اسلامي.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #14
                            ب- 2) مهدويت و وضعيت سياسي شيعه در عصر غيبت

                            برخي از مسائل كلام سياسي مهدويت به دوره غيبت امام معصوم عليه السلام مربوط مي شوند. اين مباحث شامل مباحث گسترده اي مي شوند كه نمونه هايي از آن عبارتست از:
                            1. بررسي عوامل سياسي- اجتماعي غيبت حضرت مهدي عليه السلام؛
                            2. چگونگي ارتباط امام غايب با جامعه اسلامي؛
                            3. استراتژي انتظار در عصر غيبت؛
                            4. نقش وجايگاه نوّاب خاص درتنظيم زندگي سياسي جامعه اسلامي عصرغيبت صغرا؛
                            5. وظايف سياسي جامعه منتظر در اسلام؛
                            6. وظايف سياسي منتظران در اسلام؛
                            7. ولايت فقيه و مسأله حكومت در عصر غيبت؛
                            8. بررسي نظريه هاي سياسي شيعه در عصر غيبت؛
                            9. بررسي و نقد نظريه تعليق حكومت در عصر غيبت؛
                            10. كار ويژه هاي سياسي ـ اجتماعي امام غايب؛
                            11. جانشينان امام غايب در عصر غيبت؛
                            12. ماهيت شناسي زندگي سياسي در عصر حضور و غيبت؛
                            13. جايگاه عصر غيبت در تكامل انسانها از منظر كلام سياسي شيعه؛
                            14. ابعاد سياسي ـ اجتماعي فلسفه عصر غيبت در حكمت الهي؛
                            15. نقش طولاني شدن عصر غيبت در تحول و تكامل بشري؛
                            16. نقش و جايگاه غيبت منجي در انديشه سياسي اهل سنت؛
                            17. ابعاد سياسي ـ اجتماعي فقدان لطف تصرّف درعصر غيبت و جايگزين هاي آن در عدل الهي؛
                            18. ولايت فقيه و نقش فقها در تنظيم زندگي سياسي عصر غيبت؛
                            19. حدود اختيارات فقها در تنظيم زندگي سياسي عصر غيبت؛
                            20. ظرفيت هاي حكومت ولايي در تحقّق آرمان هاي نظام سياسي مهدوي؛
                            21. نقش مردم در نظام سياسي عصر غيبت؛
                            22. مفهوم شناسي غصب و جور در عصر غيبت؛
                            23. زمينه ها و عوامل سياسي ـ اجتماعي غيبت در اسلام؛
                            24. حدود آزادي سياسي در نظام ولايي؛
                            25. كارويژه هاي نظام ولايي در عصر غيبت؛
                            26. الگوي بيعت با امام غايب؛
                            27. چيستي و ماهيت بيعت در نظام ولايي؛
                            28. اصول و مباني رأي اكثريت در نظام هاي سياسي عصر غيبت.

                            ب- 3) مهدويت و مدينه فاضله اسلامي
                            1. نقش رهبري ديني در نظام مهدوي؛
                            2. مهدويت و حاكميت مستضعفان در اسلام؛
                            3. مهدويت و ضرورت حكومت ديني در پايان تاريخ؛
                            4. وجوه نابسندگي سكولاريسم در مدينه فاضله اسلامي؛
                            5. مفهوم شناسي حكومت در مدينه فاضله مهدوي؛
                            6. ضرورت هاي دولت و حكومت در مدينه فاضله مهدوي؛
                            7. آينده سياست و دولت در مدينه فاضله مهدوي؛
                            8. نقش علم و دانش بشري در زمينه سازي مدينه فاضله و آرمان شهر؛
                            9. ساختار نظام سياسي مهدوي؛
                            10. جهاني شدن و زمينه هاي حكومت جهاني حضرت مهدي عليه السلام؛
                            11. مهدويت و جهاني شدن؛
                            12. نقش مردم در نظام سياسي مهدوي؛
                            13. حدود آزادي هاي سياسي در نظام سياسي مهدوي؛
                            14. الگوي توسعه سياسي در نظام سياسي مهدوي؛
                            15. الگو و حقوق شهروندي در نظام سياسي مهدوي؛
                            16. ابعاد سياسي ـ اجتماعي عدالت در نظام سياسي مهدوي؛
                            17. ابعاد سياسي ـ اجتماعي امنيت در نظام سياسي مهدوي؛
                            18. ساز و كار تأمين عدالت در نظام سياسي مهدوي؛
                            19. ساز و كار تأمين امنيت در نظام سياسي مهدوي؛
                            20. نسبت سنجي عدالت و آزادي در مدينه فاضله مهدوي؛
                            21. نظام سياسي مهدوي و نظام هاي سياسي نبوي، علوي و حسني عليهم السلام؛
                            22. كرامت انساني و عدالت مهدوي؛
                            23. كرامت سياسي در دولت مهدوي؛
                            24. آزادي سياسي و كرامت مهدوي؛
                            25. كرامت انساني و اقتدار دولت در نظام مهدوي؛
                            26. نظارت همگاني و كرامت انساني در دولت مهدوي؛
                            27. مهدويت و مفهوم شهروندي؛
                            28. ويژگي هاي دولت كريمه.

                            ج) مباحث فلسفه سياسي مهدويت و منجي گرايي
                            فلسفه سياسي يكي از حوزه هاي ديرين دانش سياسي است. تمدن هاي مختلف در طول تاريخ، نگرش ها و فلسفه سياسي خاص خويش را ايجاد نموده اند. انديشمندان اسلامي نيز با الهام از آموزه هاي وحياني در نخستين سده اسلامي، مباحث عقلي را از كتاب و سنّت آموختند و گسترش دادند. دانشِ كلام دانشي بومي در تمدّن اسلامي بوده است كه تا پيش از عصر ترجمه، نمايانگر گرايش مسلمانان به مباحث عقلي بوده است. تشويق اسلام به فراگيري دانش و تحمّل مشقّت هاي آن حتّي با سفر به اقصا نقاط جهان آن روز، همچون چين، سبب اقبال مسلمانان به دانش هاي تمدّن هاي همجوار همچون تمدّن ايران باستان و يونان باستان گرديد. مسلمانان با تأمّل در تعاليم عقلي حكماي يونان و با اخذ و گسترش آن در تمدّن اسلامي، مباحث فلسفه سياسي را نيز در تمدّن اسلامي وارد كردند. برخي همچون لمبتون معتقدند كه تمدّن اسلامي به دليل غلبه وحي و آموزه هاي ديني، فاقد فلسفه سياسي بوده و عملا كلام سياسي جاي فلسفه سياسي را گرفته است ، يا كسان ديگري از زوال فلسفه سياسي در تمدّن اسلامي سخن گفته اند، امّا بايد اذعان نمود كه انديشمندان اسلامي به ويژه متفكّران شيعي با رويكرد عقلي به بسط و گسترش مباحث فلسفي پرداخته و در حد امكان خويش آن را در سنت اسلامي تداوم بخشيدند. در اين راه موانعي وجود داشته است، امّا نمي توان تلاش هاي صورت گرفته را در احياي فلسفه سياسي در دوره هاي مختلف از جمله در سنّت حكمت متعاليه صدرالمتألهين ناديده گرفت.
                            فلسفه سياسي در صدد كشف و تبيين حقايق سياسي است. از يك منظر، فلسفه سياسي در صدد نشاندن يقين و علم به جاي ظن در عرصه سياسي ـ اجتماعي است . فيلسوف سياسي برخلاف متكلّم سياسي، در صدد تحرّي حقايق است و دغدغه او، اثبات يا دفاع از آموزه هاي ديني به هر روش ممكن نمي باشد. بدين جهت اولاً فيلسوف سياسي در صدد تحرّي حقيقت است و سعي مي كند بدون دغدغة اثباتِ موضع يا مدّعاي خاصي، كار خويش را آغاز كند؛ و ثانيا صرفاً به روش عقلي به بررسي پديده هاي سياسي مي پردازد.
                            مباحث فلسفه سياسي به دليل عقلي بودن، جهان شمول و كلّي هستند و احكام عقلي، خاصِّ مردمان و جغرافياي مشخصي نيست، اما عملاً در طول تاريخ، گونه ها و مكاتب مختلف فلسفه سياسي ظهور كرده است.
                            گاه به دليل ماهيت اعتقادي- باورمبنا بودن آموزه هاي ديني و رواج آنان در اجتماعات ديندار، اين ادعا مطرح شده است كه نمي توان در اين جوامع از فلسفه سياسي سخن گفت. يا حداقل در صورتِ امكانِ طرحِ فلسفه سياسي در اين جوامع، نمي توان از فلسفه سياسي مسيحي يا اسلامي سخن گفت و تعبير فلسفه سياسي اسلامي تعبيري تناقض آميز است. زيرا فلسفه سياسي حاكي از تعقّل آزاد است در حالي كه قيد دين خاصي چون اسلام، سبب تقيّد تعقّل آزاد مي شود.
                            در پاسخ به چنين اشكالي بايد گفت اگر صرف زمينه هاي اجتماعي مانعِ تفكّر عقلي و آزاد باشد، نمي توان هيچ فلسفه سياسي آزاد داشت. زيرا هر جامعه اي داراي ويژگي هاي خاصِ خود بوده و در نتيجه بر نحوه تعقّل آن جامعه تأثير مي گذارد. ثانيا مراد از فلسفه سياسي اسلامي، نه تفكّر محدود بلكه بهره گيري ازبرخي آموزه هاي وحياني براي مساعدت به عقل در استدلال هاي خود مي باشد. از اين جهت، قيد اسلامي در فلسفه سياسي اسلامي صرفاً بيانگر پيش فرض ها و برخي از مبادي خاص پذيرفته شده در فلسفه سياسي اسلامي است. چنين مبادي اي در هر فلسفه سياسي وجود دارد. ثالثاً در صورتي كه فلسفه را صرفاً يك فعاليت بشري ندانيم و هرگونه تفكّر منتظم عقلاني را در عرصه سياسي فلسفه سياسي بدانيم، در متون اسلامي نيز بسياري از آموزه ها و تبيين هاي عقلاني از پديده هاي سياسي ـ اجتماعي را مي توان يافت. از اين جهت مي توان از فلسفه سياسي اسلامي مبتني بر متون ديني سخن گفت.
                            با اين توضيح مي توان وارد مباحث فلسفه سياسي مهدويت شد. هر چند مهدويت از منظري صرفاً يك اعتقاد اسلامي مي باشد، از منظري ديگر، كلان آموزه فراگير بوده و حتي در مكاتب بشري نيز گونه اي از تحقّق جامعه آرماني در آينده مطرح است. اگر مهدويت را معادل منجي گرايي بدانيم آموزه نجات در بسياري از مكاتب و انديشه هاي آينده نگر مطرح است. البته به رغم اشتراك اين مكاتب در اصل آموزه نجات و تحقق جامعه آرماني در آينده، در جزئيات و چگونگي آن اختلاف وجود دارد. فلسفه سياسي مهدويت با عنوان كلان آموزه آرمان شهر و منجي گرايي قابل بررسي است. از اين جهت برخي از موضوعات كلان فلسفه سياسي مرتبط با مباحث مهدويت را مي توان شناسايي كرد:
                            1. ضرورت يوتوپيا و آرمان شهر بشري؛
                            2. آرمان شهر، رؤيا يا واقعيت؛
                            3. مهدويت و مباني آرمان شهر؛
                            4. ساختار آرمان شهر بشري؛
                            5. قلمرو آرمان شهر: منطقه اي يا جهاني؛
                            6. عوامل و زمينه هاي تحقّق آرمان شهر؛
                            7. نقش رهبران و قهرمانان در تحقّق آرمان شهر؛
                            8. آرمان شهر، زميني يا آسماني؟ بررسي عوامل آسماني در تحقّق آرمان شهر بشري؛
                            9. سيما و ويژگي هاي آرمان شهر؛
                            10. نقش و جايگاه مردم در آرمان شهر؛
                            11. شيوه هاي تحقّق آزادي و عدالت در آرمان شهر؛
                            12. الگوي توزيع قدرت در آرمان شهر؛
                            13. غايت زندگي سياسي در آرمان شهر؛
                            14. جامعه مدني در نظام سياسي مهدوي؛
                            15. نقش و جايگاه رهبران در آرمان شهر؛
                            16. كارويژه هاي ساختار سياسي در آرمان شهر؛
                            17. مفهوم فضيلت در آرمان شهر؛
                            18. مضادات آرمان شهر؛
                            19. ضرورت منجي گرايي در تاريخ؛
                            20. آموزه نجات در فلسفه سياسي؛
                            21. مفهوم نجات در آرمان شهر؛
                            22. چيستي و ضرورت نجات در آرمان شهر؛
                            23. عوامل محرّك در تاريخ و نقش منجي؛
                            24. سنّت ها و قوانين تاريخ و جايگاه نجات؛
                            25. آرمان شهر و بازگشتِ به حاشيه رانده شدگان (مستضعفان)؛
                            26. آرمان شهر، پايان نزاع قدرت؛
                            27. منجي گرايي، همسويي خردگرايي و قدسي گرايي؛
                            28. و ... .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #15
                              د) مباحث فقه سياسي مهدويت

                              1. صفات و ويژگي هاي امام در مهدويت اسلامي؛
                              2. كارويژه ها و وظايف امام در عصر غيبت و ظهور؛
                              3. وظايف سياسي ـ اجتماعي حكومت مهدي نسبت به مردم؛
                              4. حقوق و وظايف مردم نسبت به امام مهدي در عصر غيبت و ظهور؛
                              5. جايگاه فرد در دولت مهدوي؛
                              6. شيوه انتخاب و گزينش كارگزاران نظام مهدوي؛
                              7. حقوق و وظايف گروه ها و تشكّل هاي سياسي در نظام مهدوي؛
                              8. الگوي امر به معروف و نهي از منكر در نظام مهدوي؛
                              9. حقوق و وظايف شهروندي در نظام مهدوي؛
                              10. مسؤوليت هاي سياسي ـ اجتماعي دولت مهدوي در قبال تأمين عدالت در جامعه؛
                              11. ضرورت جنگ و جهاد با مخالفان در عصر ظهور؛
                              12. مسأله جهاد در عصر غيبت امام معصوم عليه السلام؛
                              13. حقوق اقليت ها در نظام مهدوي؛
                              14. شيوه انتقاد از عملكرد كارگزاران در نظام مهدوي؛
                              15. ضرورت و چگونگي نظارت سياسي در نظام مهدوي؛
                              16. نقش و وظايف زنان در نظام مهدوي؛
                              17. وظايف سياسي منتظران در عصر غيبت؛
                              18. وظايف سياسي جامعه منتظر در عصر غيبت؛
                              19. مباني فقهي نظام ولايي در عصر غيبت؛
                              20. وظايف و اختيارات جانشينان عام امام معصوم عليه السلام در عصر غيبت؛
                              21. اصول و آداب جهاد در عصر ظهور؛
                              22. حقوق معارضان در انقلاب مهدي عليه السلام؛
                              23. تكاليف سياسي كارگزاران نظام ولايي؛
                              24. راهكارهاي عدالت و آزادي در نظام ولايي؛
                              25. حدود آزادي سياسي در نظام مهدوي؛
                              26. تكاليف سياسي نوّاب خاص امام در عصر غيبت صغرا؛
                              27. امكان و حدود اعتراض و مخالفت در نظام ولايي؛
                              28. امكان و حدود اعتراض و مخالفت سياسي در نظام مهدوي؛
                              29. وظايف و مسؤوليت هاي نظام ولايي در زمينه سازي نظام مهدوي؛
                              30. چگونگي تفكيك يا ادغام قوا در نظام سياسي مهدوي.
                              ه ) مباحث جامعه شناسي سياسي مهدويت
                              مباحث جامعه شناسي سياسي مهدويت نيز يكي از حوزه هاي مهم مطالعات سياسي مهدويت مي باشد. در گذشته دانش تجربي مستقلي به شيوه علوم اجتماعي جديد نداشته ايم، امّا برخي از مطالعات و تحقيقات انجام شده در قالب سياست نامه ها و اندرزنامه ها را مي توان نوعي تجويزات ناشي از تجربه آن ها در گذشته بدانيم. البته گاه مطالعات تجربي نيز در تمدّن اسلامي دنبال شده است. نمونه بارز چنين روش هايي را مي توان در علمِ عمران ابن خلدون و مباحث ابن طقطقي يافت. امروزه مطالعات تجربي سياسي در رهيافت هاي مختلف جامعه شناسي، روانشناسي، اقتصادي، و جغرافيايي و غيره قابل پيگيري است.
                              جامعه شناسي سياسي به عنوان علم سياسي تجربي و بارز، محصول تأمّل انديشمندان در چند قرن اخير است. در مورد ماهيت اين علم اختلافاتي وجود دارد. برخي همانند موريس دورژه، جامعه شناسي سياسي را با علم سياست يكسان دانسته اند كه در هر دو، از نهادهاي سياسي بحث مي شود. گاه جامعه شناسي سياسي متفاوت از علم سياسي دانسته شده است . حسين بشيريه تمايز علم سياست را با جامعه شناسي سياسي در نوع نگاه از منظر رابطه قدرت دانسته است. در علم سياست قدرت از بالا به پايين نگريسته و اِعمال قدرت از سوي دولت و نهادهاي سياسي جامعه بررسي مي شود، ولي در جامعه شناسي سياسي روابط قدرت از پايين به بالا و از طريق اعمال قدرت از سوي نيروهاي اجتماعي بر نهادهاي سياسي قدرت در جامعه مد نظر مي باشد . در اين نگرش جامعه شناسي سياسي معطوف به مطالعه قدرت در بين نيروهاي اجتماعي است. البته در نگرش هاي متأخر و بر اساس چرخش پسامدرن در مطالعات جامعه شناسي سياسي، آن گونه كه كيت نش نيز بخوبي گزارش داده است، جامعه شناسي سياسي معطوف به رابطه قدرت در عرصه اجتماعي است . در اين نگرش، قدرت صرف رابطه رسمي قدرت نيست و به لايه هاي مختلف و پنهان قدرت در عرصه زندگي سياسي توجه مي شود. در كل، رهيافت جامعه شناسي سياسي را مي توان نوعي مطالعه تجربي روابط قدرت در عرصه اجتماعي دانست.
                              مباحث جامعه شناسي سياسي مهدويت مجموعه مسائلي هستند كه به مطالعه و تحليل روابط قدرت در جامعه اسلامي در ارتباط با آموزه مهدويت اسلامي مي پردازند. از اين حيث در جامعه شناسي سياسي مهدويت مي بايست بر اساس چگونگي اين روابط و تأثير آموزه مهدويت در تحوّل و شكل گيري روابط قدرت بحث نمود. مباحث جامعه شناسي سياسي مهدويت را مي توان در سه دوره عصر حضور امامان معصوم عليهم السلام، عصر غيبت، و آستانه ظهور بررسي كرد. گاه مباحثي نيز به صورت جامعه شناسانه در مورد عصر ظهور مطرح مي شود كه به نظر مي رسد اين بحث ها عمدتاً به مباحث كلام سياسي، فقه سياسي و فلسفه سياسي مربوط مي شود و طبعاً مطالعه تجربي در مورد آينده بي معنا خواهد بود. نمونه هايي از مباحث جامعه شناسي سياسي مهدويت عبارتند از:
                              ه ـ 1) عصر ائمه:
                              1. سيره سياسي معصومان عليهم السلام در آماده سازي جامعه اسلامي براي عصر غيبت؛
                              2. وضعيت سياسي جامعه اسلامي در آستانه غيبت؛
                              3. نهاد وكالت و سيره معصومان در نهادسازي براي عصر ظهور؛
                              4. نقش آموزه مهدويت در تحولات سياسي اجتماعي صدر اسلام؛
                              5. تأثير روابط قدرت در شكل گيري جريان هاي مدّعي مهدويت در صدر اسلام؛
                              6. نقش آموزه منجي گرايي در مقاومت شيعيان در برابر خلفاي اموي و عباسي؛
                              7. شيوه هاي امامان معصوم عليهم السلام در ترويج و جامعه پذير سازي فرهنگ مهدويت؛
                              8. شيوه شيعيان در آستانه عصر غيبت در مواجهه با مسأله غيبت؛
                              9. چگونگي الگوپذيري شيعيان از آموزه مهدويت در عصر معصومان عليهم السلام؛
                              10. نقش شاگردان و اصحاب ائمه معصوم در گسترش فرهنگ مهدوي؛
                              11. شيوه هاي تعامل مردم با نمايندگان و وكلاي ائمه در عصر حضور؛
                              ه ـ 2) عصر غيبت:
                              1. وضعيت سياسي جهان اسلام در آستانه عصر غيبت؛
                              2. وضعيت سياسي شيعيان در عصر غيبت صغرا؛
                              3. چگونگي تعامل شيعيان با نوّاب خاص؛
                              4. چگونگي تعامل خلفا با نوّاب خاص؛
                              5. ميزان گسترش و نفوذ فرهنگ مهدوي در عصر غيبت صغرا؛
                              6. تأثير مكاتب با حضرت ولي عصر عليه السلام درعصر غيبت صغرا بر رفتارسياسي شيعيان؛
                              7. شيوه هاي كنترل ومقابله حاكمان عباسي بافرهنگ مهدويت درعصرغيبت صغرا؛
                              8. نقش آموزه مهدويت در مقاومت شيعيان در عصر غيبت؛
                              9. نقش مهدويت در زندگي سياسي معاصر اسلامي؛
                              10. استراتژي انتظار؛
                              11. نقش آموزه مهدويت در حركت ها و نهضت هاي اسلامي (مصاديق اين حركت ها هر كدام مستقلا قابل بررسي هستند، مثل سربداران)؛
                              12. مهدويت و سيماي سياسي منتظران؛
                              13. فرايند جامعه پذيري سياسي فرهنگ مهدويت در جامعه اسلامي؛
                              14. نقش روشنفكران درگسترش وجامعه پذيرسازي فرهنگ مهدويت در عصر غيبت؛
                              15. نقش خانواده و زنان در جامعه پذيري فرهنگ مهدوي؛
                              16. نقش آموزه منجي گرايي و مهدويت در حركت هاي رهايي بخش در جهان اسلام؛
                              17. نقش رسانه ها در ترويج فرهنگ مهدوي در عصر غيبت؛
                              18. بررسي نقش اماكن مقدس منسوب به حضرت مهدي درگسترش فرهنگ مهدوي؛
                              19. بررسي شعائر شيعيان در بزرگداشت فرهنگ مهدوي و تأثيرات آن؛
                              20. نقش اينترنت و ماهواره در گسترش فرهنگ مهدوي؛
                              21. الگوهاي ترويج فرهنگ مهدوي در جوامع غير اسلامي؛
                              22. شيوه هاي ترويج فرهنگ مهدوي در جوامع اسلامي؛
                              23. وجوه رويارويي و برخورد فرهنگ هاي منجي گرايانه در جوامع چند فرهنگي؛
                              24. نقش هنر و سينما در فرهنگ سياسي مهدويت؛
                              25. تأثير فرهنگ سياسي مهدوي بر الگوي مشاركت سياسي مردم در عصر غيبت؛
                              26. شيوه هاي برخورد با جريانات سياسي انحرافي مهدويت؛
                              27. نقش جريانات مدّعي مهدويت در تحوّلات سياسي اجتماعي جوامع اسلامي؛
                              28. عوامل و زمينه هاي سياسي ـ اجتماعي شكل گيري جريانات انحرافي مهدويت؛
                              29. نقش استعمار در شكل گيري جريانات انحرافي مهدويت در جهان اسلام.

                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...
                              X