دشمن تراشي:
اولين بخش نظريه برخورد تمدن ها، ضرورت وجود دشمن است. در حقيقت بايد دشمن تراشيد تا دشمني تحقق يابد و سپس با او برخورد شود. هانتينگتون مي گويد:براي ملت هايي كه به جست وجوي هويت يا باز آفريني قوميت خويش برخاسته اند، وجود دشمن، ضرورتي حياتي است و خطرناك ترين خصومت هايي كه بالقوه وجود دارد، در خطوط گسل تمدن هاي اصلي صورت مي گيرد.
آشكار است كه اساس اين نظريه، وجود دشمن و دشمني است تا برخورد با او امكان پذير باشد؛ در حالي كه چنين اقدامي نتيجه بدبيني به ديگران و خيالاتي است كه خلاف واقعيت است. آيا نمي توان به جاي چنين كاري، با خوش گماني به ديگران آغاز كرد و از ابتدا مانع بروز درگيري و خشونت شد؟ طبق منطق غرب، رويكرد جنگ تمدن ها با تساهل، تسامح، حقوق بشر و دموكراسي سازگاري ندارد.
جهان چند قطبي:
انتقاد سختي كه به مخالفان غرب و دموكراسي غربي مي شود، اين است كه نبايد افراد را به خودي و غيرخودي و جامعه را به شهروند
درجه يك و درجه دو تقسيم كرد. ولي به رغم اين خرده گيري، گام دومي كه هانتينگتون به دنبال دشمن تراشي به طور طبيعي برداشته، باور به جهان چند قطبي است: حرف اصلي اين كتاب آن است كه فرهنگ و هويت هاي فرهنگي كه در سطح گسترده، همان هويت هاي تمدني هستند؛ الگوي همبستگي ها، واگرايي ها و جنگ ها را در جهان پس از جنگ سرد تعيين مي كنند... براي اولين بار در تاريخ، سياست جهاني، هم چند قطبي است و هم چند تمدني.
علاوه بر ناهم خواني چنين رويكردي با حقوق بشر و گفتمان دموكراسي غربي؛ اين نگاه با موضع خود هانتينگتون در باره اداره جهان نيز
سازگاري ندارد. زيرا وي به صراحت الگوهاي چهارگانه مديريت جامعه جهاني را باز گفته، الگوي تك جهان فوكوياما، نيز مدل دو جهان ما و آنها، از جمله ديدگاه به قول او سنتي مسلمانان، با عنوان دارالحرب و دارالاسلام يا خودي و غيرخودي؛ همين طور ديدگاه هرج و مرج طلب را رد كرده، ديدگاه جهان چند قطبي را به طور نسبي ترجيح داده است.
اكنون سؤال اين است كه ميان ديدگاه دو جهان و چند جهان، يا جهان دو قطبي و چند قطبي چه فرقي است؟ بنابر همان مدركي كه جهان دو قطبي محكوم است ـ و لابد ملاكش تفرقه آميزي و خط كشي بي دليل و دشمني آور است ـ جهان چند قطبي نيز سرشار از تنش ها خواهد بود. به علاوه چنان كه در جهان دو قطبي ما و آنها، هر قطبي خود را بر حق و ديگري را باطل مي داند؛ در جهان چند قطبي نيز همين حالت حكم فرما بوده، هيچ كس در برابر ديگري انعطافي نشان نمي دهد، پس طبق ديدگاه حقوق بشر غربي و تساوي انسان ها، هر نوع قطب بندي و تبعيضي كه برابري انسان ها را نفي كند ناپسند بوده، چند قطبي بودن نيز مانند دو قطبي بودن محكوم است.
افول نسبي غرب:
بخش ديگري از نظريه برخورد تمدن ها اذعان به افول نسبي غرب و كم آوردن تمدن غرب در مصاف با ديگر تمدن هاست:
غرب از لحاظ نفوذ سياسي به طور نسبي افول كرده است؛ اما تمدن هاي آسيايي قدرت نظامي و سياسي خود را گسترش مي دهند. اسلام به لحاظ جمعيتي، گسترش انفجاري دارد... تمدن هاي غير غربي عموماً به طرح مجدد ارزش خاص فرهنگ هاي خويش رو آورده
اند. نظمي جهاني بر شالوده تمدن ها در حال شكل گيري است. جوامعي كه قرابت هاي فرهنگي دارند با يكديگر همكاري مي كنند. تلاش براي انتقال يك جامعه از يك تمدن به تمدني ديگر ناكام مي ماند و كشورهاي كوچك در پيرامون كشوري گروه بندي مي شوند كه در تمدن آنها نقش اصلي يا محوري دارد.
در صورتي كه از يك سو مهتري غرب زير سؤال رفته و روند نزولي و انحطاطش آغاز شده باشد و از سوي ديگر شرق سير صعودي را شروع كرده باشد؛ شايستگي يكي كاهش يافته و بر حقانيت ديگري افزوده خواهد شد. در نتيجه، تمدن فروتر استعداد بقا را از كف نهاده، نبايد با تمدني كه در حال رشد و بالندگي است درگير شود. ولي درست برعكس، پر مدعايي و افزون خواهي غرب در اين شرايط از نگاه هانتينگتون نيز پوشيده نمانده است.
ادعاي جهان گرايي:
سخن وي در اين باره چنين است:
مدعاهاي جهان گرايانه غرب باعث درگيري فزاينده تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن هاي اسلامي و چيني با غرب مي شود... بقاي غرب
بسته به آن است كه امريكايي ها هويت غربي خود را مورد تأكيد قرار دهند و غربي ها هم بپذيرند كه تمدن ايشان تنها مال خودشان
است و جهاني نيست و براي بازسازي و حفظ اين تمدن در چالش با جوامع غيرغربي، با يكديگر متحد شوند. اجتناب از جنگ جهاني تمدنها، بستگي دارد به اين كه رهبران جهان، ماهيت چند تمدني سياست جهاني را پذيرفته، براي حفظ آن با يكديگر همكاري كنند.
هانتينگتون پس از طرح مشكل، راه حل آن را دست كشيدن از زياده خواهي و پذيرفتن غيرجهاني بودن تمدن غربي مي داند؛ ولي ادعاي چالش با تمدن هاي ديگر را رها نكرده، خواستار اتحاد غرب براي حفظ تمدنش شده است. اشكالي كه به وي وارد است، اين است كه اولاً: افول نسبي غرب و غيرجهاني بودن تمدن غرب، مجالي براي ماجراجويي و چالش گري غرب با تمدن هاي ديگر باقي نمي گذارد.
ثانياً: وقتي ادعاي چالش گري به ميان آمد و بدان جامه عمل نيز پوشانده شد؛ خواه ناخواه نوبت به درگيري تمدن ها مي رسد و ديگر سخن از هم كاري رهبران جهان براي حفظ همه تمدن ها و اجتناب از جنگ تمدن ها بي مورد خواهد بود.
پس از معرفي نظريه برخورد تمدن ها و آشنايي با محتواي آن، اين سؤال پيش مي آيد كه تا چه حد اين عقيده درست است و پيش بيني هانتينگتون احتمال وقوع دارد؟
نقدهايي به اين نظريه وارد شده است. ما در اين مجال، از تكرار اشكالات طرح شده، خودداري مي كنيم. در عوض اشكالات زير را به اين نظريه وارد مي دانيم:
الف) نظريه جنگ تمدن ها اصل را بر دشمني و توطئه نهاده و اين چيزي است كه مناديان و مدافعان جدي دموكراسي از جمله كارل پوپر به شدت آن را تخطئه مي كنند و واقع هم اين است كه اين كار نوعي فرافكني و عوام فريبي است كه از سر بي مسئوليتي و ماجراجويي رخ داده است.
ب) به نظر مي رسد، هانتينگتون به نمايندگي از غرب و به مثابه يكي از مهره هاي فرهنگي و سياسي امريكا، تلاشي مذبوحانه كرده اند و پا را از گليم خود فراتر نهاده اند و با طرح نظريه برخورد تمدن ها كوشيده اند غرب را از افول باز دارند و سهمي ناعادلانه براي تمدن غربي مطالبه كند. در حالي كه با فرض سير نزولي غرب كه وي بدان معترف است، منطقي و عادلانه نيست كه با دشمن تراشي، چالش گري و تنش آفريني، به جنگ تمدن ها دامن زده شود و تمدني را كه در سراشيبي قرار گرفته و رو به كهولت مي گذارد، سر پا نگه داشت.
ج) اشكال ديگر، يكي بر شمرده شدن توسعه و تعرض است. اين حرف درست مي نمايد كه تمدن غرب، به ويژه در بعد اخلاقي رو به
انحطاط نهاده و در نتيجه نمي تواند مدعي جهاني بودن و رهبري جهان باشد. هم چنين درست است كه تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن
هاي آسيايي و اسلامي، بار ديگر سير صعودي را آغاز كرده اند، ولي اين سخن درست نيست كه رشد و توسعه تمدن هاي شرقي، لزوماً با سلطه جويي و تعرض آنها به غرب همراه باشد؛ زيرا با وصف محور بودن اخلاق ـ به ويژه در تمدن اسلامي ـ مجوزي براي بي عدالتي و دست اندازي به حقوق ديگران وجود نخواهد داشت. آري اگر غرب دست به جنايت زده يا رژيمي چون اسرائيل وحشي را به جان مسلمانان اندازد، نبايد انتظار سكوت و تسليم را از آنها داشته باشد! درست است كه لبه هاي تمدن اسلامي و خطوط گسل آن خونين است، ولي غرب همواره مسئول مستقيم تمام خون ريزي هاي فلسطين اشغالي، عراق، افغانستان، بوسني و... بوده است كه با بي عدالتي هاي آشكار وحمايت از اقمار تروريست خود، زمينه خون ريزي را فراهم مي سازد.
د) اشكال جوهري نظريه جنگ تمدن ها، نگاه نادرست به ماهيت اسلام و انسان است. شرح اين اشكال در ادامه اين نوشتار خواهد آمد
كه به مقايسه گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها مربوط است.
اولين بخش نظريه برخورد تمدن ها، ضرورت وجود دشمن است. در حقيقت بايد دشمن تراشيد تا دشمني تحقق يابد و سپس با او برخورد شود. هانتينگتون مي گويد:براي ملت هايي كه به جست وجوي هويت يا باز آفريني قوميت خويش برخاسته اند، وجود دشمن، ضرورتي حياتي است و خطرناك ترين خصومت هايي كه بالقوه وجود دارد، در خطوط گسل تمدن هاي اصلي صورت مي گيرد.
آشكار است كه اساس اين نظريه، وجود دشمن و دشمني است تا برخورد با او امكان پذير باشد؛ در حالي كه چنين اقدامي نتيجه بدبيني به ديگران و خيالاتي است كه خلاف واقعيت است. آيا نمي توان به جاي چنين كاري، با خوش گماني به ديگران آغاز كرد و از ابتدا مانع بروز درگيري و خشونت شد؟ طبق منطق غرب، رويكرد جنگ تمدن ها با تساهل، تسامح، حقوق بشر و دموكراسي سازگاري ندارد.
جهان چند قطبي:
انتقاد سختي كه به مخالفان غرب و دموكراسي غربي مي شود، اين است كه نبايد افراد را به خودي و غيرخودي و جامعه را به شهروند
درجه يك و درجه دو تقسيم كرد. ولي به رغم اين خرده گيري، گام دومي كه هانتينگتون به دنبال دشمن تراشي به طور طبيعي برداشته، باور به جهان چند قطبي است: حرف اصلي اين كتاب آن است كه فرهنگ و هويت هاي فرهنگي كه در سطح گسترده، همان هويت هاي تمدني هستند؛ الگوي همبستگي ها، واگرايي ها و جنگ ها را در جهان پس از جنگ سرد تعيين مي كنند... براي اولين بار در تاريخ، سياست جهاني، هم چند قطبي است و هم چند تمدني.
علاوه بر ناهم خواني چنين رويكردي با حقوق بشر و گفتمان دموكراسي غربي؛ اين نگاه با موضع خود هانتينگتون در باره اداره جهان نيز
سازگاري ندارد. زيرا وي به صراحت الگوهاي چهارگانه مديريت جامعه جهاني را باز گفته، الگوي تك جهان فوكوياما، نيز مدل دو جهان ما و آنها، از جمله ديدگاه به قول او سنتي مسلمانان، با عنوان دارالحرب و دارالاسلام يا خودي و غيرخودي؛ همين طور ديدگاه هرج و مرج طلب را رد كرده، ديدگاه جهان چند قطبي را به طور نسبي ترجيح داده است.
اكنون سؤال اين است كه ميان ديدگاه دو جهان و چند جهان، يا جهان دو قطبي و چند قطبي چه فرقي است؟ بنابر همان مدركي كه جهان دو قطبي محكوم است ـ و لابد ملاكش تفرقه آميزي و خط كشي بي دليل و دشمني آور است ـ جهان چند قطبي نيز سرشار از تنش ها خواهد بود. به علاوه چنان كه در جهان دو قطبي ما و آنها، هر قطبي خود را بر حق و ديگري را باطل مي داند؛ در جهان چند قطبي نيز همين حالت حكم فرما بوده، هيچ كس در برابر ديگري انعطافي نشان نمي دهد، پس طبق ديدگاه حقوق بشر غربي و تساوي انسان ها، هر نوع قطب بندي و تبعيضي كه برابري انسان ها را نفي كند ناپسند بوده، چند قطبي بودن نيز مانند دو قطبي بودن محكوم است.
افول نسبي غرب:
بخش ديگري از نظريه برخورد تمدن ها اذعان به افول نسبي غرب و كم آوردن تمدن غرب در مصاف با ديگر تمدن هاست:
غرب از لحاظ نفوذ سياسي به طور نسبي افول كرده است؛ اما تمدن هاي آسيايي قدرت نظامي و سياسي خود را گسترش مي دهند. اسلام به لحاظ جمعيتي، گسترش انفجاري دارد... تمدن هاي غير غربي عموماً به طرح مجدد ارزش خاص فرهنگ هاي خويش رو آورده
اند. نظمي جهاني بر شالوده تمدن ها در حال شكل گيري است. جوامعي كه قرابت هاي فرهنگي دارند با يكديگر همكاري مي كنند. تلاش براي انتقال يك جامعه از يك تمدن به تمدني ديگر ناكام مي ماند و كشورهاي كوچك در پيرامون كشوري گروه بندي مي شوند كه در تمدن آنها نقش اصلي يا محوري دارد.
در صورتي كه از يك سو مهتري غرب زير سؤال رفته و روند نزولي و انحطاطش آغاز شده باشد و از سوي ديگر شرق سير صعودي را شروع كرده باشد؛ شايستگي يكي كاهش يافته و بر حقانيت ديگري افزوده خواهد شد. در نتيجه، تمدن فروتر استعداد بقا را از كف نهاده، نبايد با تمدني كه در حال رشد و بالندگي است درگير شود. ولي درست برعكس، پر مدعايي و افزون خواهي غرب در اين شرايط از نگاه هانتينگتون نيز پوشيده نمانده است.
ادعاي جهان گرايي:
سخن وي در اين باره چنين است:
مدعاهاي جهان گرايانه غرب باعث درگيري فزاينده تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن هاي اسلامي و چيني با غرب مي شود... بقاي غرب
بسته به آن است كه امريكايي ها هويت غربي خود را مورد تأكيد قرار دهند و غربي ها هم بپذيرند كه تمدن ايشان تنها مال خودشان
است و جهاني نيست و براي بازسازي و حفظ اين تمدن در چالش با جوامع غيرغربي، با يكديگر متحد شوند. اجتناب از جنگ جهاني تمدنها، بستگي دارد به اين كه رهبران جهان، ماهيت چند تمدني سياست جهاني را پذيرفته، براي حفظ آن با يكديگر همكاري كنند.
هانتينگتون پس از طرح مشكل، راه حل آن را دست كشيدن از زياده خواهي و پذيرفتن غيرجهاني بودن تمدن غربي مي داند؛ ولي ادعاي چالش با تمدن هاي ديگر را رها نكرده، خواستار اتحاد غرب براي حفظ تمدنش شده است. اشكالي كه به وي وارد است، اين است كه اولاً: افول نسبي غرب و غيرجهاني بودن تمدن غرب، مجالي براي ماجراجويي و چالش گري غرب با تمدن هاي ديگر باقي نمي گذارد.
ثانياً: وقتي ادعاي چالش گري به ميان آمد و بدان جامه عمل نيز پوشانده شد؛ خواه ناخواه نوبت به درگيري تمدن ها مي رسد و ديگر سخن از هم كاري رهبران جهان براي حفظ همه تمدن ها و اجتناب از جنگ تمدن ها بي مورد خواهد بود.
پس از معرفي نظريه برخورد تمدن ها و آشنايي با محتواي آن، اين سؤال پيش مي آيد كه تا چه حد اين عقيده درست است و پيش بيني هانتينگتون احتمال وقوع دارد؟
نقدهايي به اين نظريه وارد شده است. ما در اين مجال، از تكرار اشكالات طرح شده، خودداري مي كنيم. در عوض اشكالات زير را به اين نظريه وارد مي دانيم:
الف) نظريه جنگ تمدن ها اصل را بر دشمني و توطئه نهاده و اين چيزي است كه مناديان و مدافعان جدي دموكراسي از جمله كارل پوپر به شدت آن را تخطئه مي كنند و واقع هم اين است كه اين كار نوعي فرافكني و عوام فريبي است كه از سر بي مسئوليتي و ماجراجويي رخ داده است.
ب) به نظر مي رسد، هانتينگتون به نمايندگي از غرب و به مثابه يكي از مهره هاي فرهنگي و سياسي امريكا، تلاشي مذبوحانه كرده اند و پا را از گليم خود فراتر نهاده اند و با طرح نظريه برخورد تمدن ها كوشيده اند غرب را از افول باز دارند و سهمي ناعادلانه براي تمدن غربي مطالبه كند. در حالي كه با فرض سير نزولي غرب كه وي بدان معترف است، منطقي و عادلانه نيست كه با دشمن تراشي، چالش گري و تنش آفريني، به جنگ تمدن ها دامن زده شود و تمدني را كه در سراشيبي قرار گرفته و رو به كهولت مي گذارد، سر پا نگه داشت.
ج) اشكال ديگر، يكي بر شمرده شدن توسعه و تعرض است. اين حرف درست مي نمايد كه تمدن غرب، به ويژه در بعد اخلاقي رو به
انحطاط نهاده و در نتيجه نمي تواند مدعي جهاني بودن و رهبري جهان باشد. هم چنين درست است كه تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن
هاي آسيايي و اسلامي، بار ديگر سير صعودي را آغاز كرده اند، ولي اين سخن درست نيست كه رشد و توسعه تمدن هاي شرقي، لزوماً با سلطه جويي و تعرض آنها به غرب همراه باشد؛ زيرا با وصف محور بودن اخلاق ـ به ويژه در تمدن اسلامي ـ مجوزي براي بي عدالتي و دست اندازي به حقوق ديگران وجود نخواهد داشت. آري اگر غرب دست به جنايت زده يا رژيمي چون اسرائيل وحشي را به جان مسلمانان اندازد، نبايد انتظار سكوت و تسليم را از آنها داشته باشد! درست است كه لبه هاي تمدن اسلامي و خطوط گسل آن خونين است، ولي غرب همواره مسئول مستقيم تمام خون ريزي هاي فلسطين اشغالي، عراق، افغانستان، بوسني و... بوده است كه با بي عدالتي هاي آشكار وحمايت از اقمار تروريست خود، زمينه خون ريزي را فراهم مي سازد.
د) اشكال جوهري نظريه جنگ تمدن ها، نگاه نادرست به ماهيت اسلام و انسان است. شرح اين اشكال در ادامه اين نوشتار خواهد آمد
كه به مقايسه گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها مربوط است.



Comment