Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poverty Line In Iran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Poverty Line In Iran

    نقشه جغرافيايي فقر در كشور بر اساس تعيين خط فقر استاني تدوين شد.

    چندي پيش خط فقر مناطق شهري و روستايي از سوي وزارت رفاه به ترتيب براي مناطق شهري 162 هزار تومان در ماه و مناطق روستايي 130 هزار تومان اعلام شد.

    در جديدترين تحقيقي كه در زمينه خط فقر تدوين شده، براي نخستين بار خط فقر در سال 83 به تفكيك استان‌ها، تعيين و وضعيت هر يك، جداگانه مشخص شده است.

    زهرا ابراهيمي، تهيه‌كننده اين نقشه، به اندازه‌گيري فقر و تعيين خط فقر با استفاده از مفهوم فقر مطلق در طول سالهاي 1370 تا 83 پرداخته است.

    نتايج اين بررسي درصد فقر در سال 70 در مناطق شهري را 36/0 و روستايي 44/0 ، در سال 71 به ترتيب 42/0 و 59/0، سال 72، 33/0 و 46/0، سال 73، 29/0 و 43/0، سال 74، 35/0 و 42/0، سال 75، 32/0 و 43/0، سال 76، 31/0 و 3/0، سال 77، 34/0 و 44/0، سال 78، 24/0 و 37/0، سال 79، 3/0، 39/0، سال 80، 19/0 و 36/0، سال 81، 25/0، 33/0، سال 82، 28/0 و 24/0 و سال 83، 29/0 و 28/0 نشان مي‌دهد.

    بر اساس اين مطالعه همچنين شكاف نرمال شده فقر كه نشان دهنده فاصله افراد فقير از خط فقر است از 12/0 براي مناطق شهري و 25/0 براي مناطق روستايي در سال 70 به 1/0 و 15/0 در سال 75، 07/0 و 13/0 در سال 78، 05/0 و 12/0 در سال 80 و 08/0 و 08/0 براي مناطق شهري و روستايي در سال 83 كاهش يافته است.

    هرچه اين رقم بالاتر باشد نشان مي‌دهد كه فقرا فاصله بيشتري از خط فقر دارند.

    بر اساس اين مطالعه كه به تفكيك وضعيت خط فقر در هريك از استان‌ها انجام شده، خانوارهاي 5 نفره شهري در استان سيستان و بلوچستان براي تأمين حداقل نيازهاي زندگي نيازمند 171 هزار و 856 تومان هستند كه اين استان در ميان استان‌هاي كشور پايين‌ترين ميزان درآمد مورد نياز براي تأمين حداقل نيازهاي خانوار در ماه را به خود اختصاص مي‌دهد.

    همچنين به ترتيب اين خط فقر براي استان كردستان، 216 هزار و 256 تومان، فارس 244 هزار و 584 تومان و اصفهان 283 هزار و 611 تومان تعيين شده است.

    خانوارهاي 5 نفره استان تهران نيز، حداقل نيازمند 394 هزار و 943 تومان درآمد در ماه براي خروج از فقر مطلق هستند.

    براساس اين خط فقر در استان‌هاي مختلف، نقشه جغرافيايي فقر در كشور تعيين شده است. البته به اعتقاد ابراهيمي، مدون نقشه فقر، به دليل نبود اطلاعات دقيق در برخي استان‌ها، علي‌رغم انتظار، ميزان فقر پايين‌تر آمده است كه از آن جمله استان ايلام با وجود انتظار فقر قابل توجه؛ ولي به دليل نقص در اطلاعات موجود در استان جزء فقيرترين استان‌ها محسوب نشده است.



    بررسي اين نقشه نشان ‌مي‌دهد كه استان خراسان (قبل از تقسيم)،‌ گرگان، زاهدان، زنجان با 4/0 درصد فقرا داراي فقيرترين روستاييان و استانهاي سمنان، قم،‌اراك، يزد، ياسوج، بندرعباس و كرمانشاه با ميزان فقراي 3/0 تا 4/0 در رتبه بعدي قرار دارد.

    همچنين روستاييان ساكن در استان‌هاي كرمان، شيراز، اصفهان، شهركرد،اهواز، همدان، سنندج و تبريز با ميزان فقراي بين 2/0درصد و 3/0 در رتبه بعدي در خصوص تعداد فقرا قرار دارند.

    از سويي ديگر، استانهاي ساري، تهران، رشت، قزوين، اردبيل، اروميه، خرم‌آباد، ايلام و بوشهر با كمترين جمعيت فقرا (كمتر از 2/0 درصد) داراي كمترين روستايي فقير هستند.

    وضعيت پايين‌ترين لايه‌هاي جامعه تغيير چنداني نيافته است

    نقشه فقر كشور همچنين نشان مي‌دهد: ساكنين مشهد، گرگان، زاهدان و كرمانشاه با بيشتر از 3/0 درصد فقير، فقيرترين ساكنان مناطق شهري استان‌ها و سمنان، اصفهان، شهركرد، يزد، كرمان، اراك، همدان، زنجان، سنندج، تبريز و اروميه با جمعيت فقير بين 2/0 درصد تا 3/0 درصد در رتبه بعدي قرار دارند.

    همچنين استانهاي تهران، رشت، بندرعباس، شيراز،‌ اهواز و خرم آباد با جمعيت فقير بين 2/0 تا 1/0 درصد در رتبه چهارم و استان‌هاي ساري، قزوين، قم، اردبيل، ايلام، ياسوج و بوشهر با كمتر از 2/0 درصد فقير جزو استانهاي داراي كمترين فقير ساكنين شهري هستند.

    نتايج اين بررسي در مجموع نشان مي‌دهد كه شمار فقراي مناطق روستايي از شهري بيشتر است . همچنين در طول سالهاي 70 تا 83 علي‌رغم كاهش ميزان فقر ولي وضعيت پايين‌ترين لايه‌هاي درآمدي جامعه تغيير چنداني نيافته است و اين لايه از بهبود شرايط بي‌نصيب مانده‌اند و تنها خانوارهاي نزديك خط فقر وضعيت بهتري يافته و از فقر مطلق خارج شده‌اند.



    Marg bar shoma akhoundayeh bi vojdan !

  • #2
    Oh man!! Thatz bad!!
    Thanx for the info.


    Comment


    • #3
      Khejalatesh basheh barayeh akhoundayeh ikbiri !

      Comment


      • #4
        lool eyval, khub gofty
        hal kardam ba ikbiri goftanet lool well said.


        Comment


        • #5
          Originally posted by Sepideh_UK
          lool eyval, khub gofty
          hal kardam ba ikbiri goftanet lool well said.
          Hamashoun dozdan, az hameh mi dozdan,hatta az naneh babahashun !!

          Comment


          • #6
            Kasi ke khianat kar bashe , madar pedar nemishnase agha siamak.


            Comment


            • #7
              Originally posted by Sepideh_UK
              Kasi ke khianat kar bashe , madar pedar nemishnase agha siamak.

              Bahat moafegham ! vaghean nemidunam chi shod keh mamlekat ro dadan dasteh in la'anati ha !!!

              Comment


              • #8
                ye gur be guri be esme khomeini umad sare kar


                Comment


                • #9
                  بيانيه اتحاديه اروپا در حمايت از تحريم اقتصادی ايران

                  *وضعيت ايران در آستانه تحريم ها:تصاوير تکان
                  دهنده از معتادان تزريقی جنوب تهران
                  *اتحاديه اروپا:ادامه*ى فعاليت*هاى مرتبط با غنى سازى ايران،
                  اتحاديه اروپا را ناچار ساخته تا از مشورت*ها درخصوص تحريم
                  سازمان ملل حمايت كند...




                  روشنگری:نتايج اجلاس امروز وزراى خارجه*ى اتحاديه*ى اروپا انتشار بيانيه در تاييد همراهی با سياست تحريم ايران بود. به گزارش ايسنا به نقل از آسوشيتدپرس مهم ترين محورهای اين بيانيه به شرح زير است:

                  - در صورتى كه ايران به نگراني*هاى جامعه بين*المللى در خصوص گسترش سلاح*هاى هسته*يى پاسخ دهد مشوق*هاى اقتصادى گسترده اتحاديه اروپا به ايران تمام موارد لازم را براى توسعه صنعت برق هسته*يى غيرنظامى مدرن ارايه مي*دهد. اتحاديه اروپا هم چنين راهى را براى رابطه جديد با ايران براساس احترام متقابل و گسترش همكارى در زمينه اقتصادى و سياسى مي*گشايد.

                  - ادامه*ى فعاليت*هاى مرتبط با غنى سازى ايران، اتحاديه اروپا را ناچار ساخته تا از مشورت*ها درخصوص تحريمات سازمان ملل حمايت كند؛ اگر چه باب مذاكرات هم چنان باز است.

                  - اتحاديه اروپا به راه*حل مذاكره شده*اى كه به توسعه روابط اتحاديه اروپا با ايران كمك مي*كند متعهد است.


                  وضعيت ايران در آستانه تحريم ها:تصاوير تکان دهنده از معتادان جنوب تهران

                  تصاوير اين صفحه روز گذشته در خبرگزاری فارس انتشار يافت و البته به سرعت از صفحه اين خبرگزاری "ناپديد" شد. علت آن هم روشن است. رژيمی که شب و روز ادعا می کند که يک قدرت بزرگ منطقه ای است و مشغول لافزنی در باره قدرت خود, و خود را ام القرا جهان اسلامی می خواند, نمی تواند عکس های فجيع معتادان تزريقی جنوب تهران را همزمان با اجلاس اتحاديه اروپا برای تصميم گيری در باره تحريم اقتصادی ايران منتشر کند؛ چرا که پاسخی برای اين پرسش نخواهد داشت که با وجود ميليونها معتاد در جامعه ايران که از درون زيربنای اين جامعه را فرو می پاشند, به چه حقی بر سر فن آوری هسته ای, هست و نيست اين ملت را به گروگان سلطه گران آزمند بين المللی درآورده و به گرداب تحريم های مرگبار می کشاند؟

                  چنين است وضعيت ايران در آستانه تحريم های اقتصادی به روايت آمارهای رسمی رژيم.
                  - تعداد مبتلايان به ايدز 70 تا 80 هزار نفر
                  -شمار معتادان تزريقی: 400 هزار نفر
                  -تعداد کل جمعيت درگير با معضل اعتياد در ايران: 20 ميليون نفر
                  -ميزان مرگ و مير در ميان معتادان: هر دو ساعت يک نفر
                  -نسبت رشد اعتياد به مواد مخدر نسبت به رشد جمعيت: 3 به يک
                  -جايگاه ايران در سطح دنيا از نظر تعداد معتادان: مقام اول
                  -تعداد معتادان تهران: 137 هزار
                  - شمار افراد مبتلا به بيماری مزمن روانی 21 درصد
                  - جايگاه از نظر شاخص های سلامت در سطح جهانی 106
                  - شمار مدارس دوشيفته 34 درصد کل مدارس کشور
                  - تعداد دانش آموزان محروم از عدالت آموزشی 9 ميليون نفر
                  - تعداد کلاس های درس مخروبه درسراسر ايران:123 هزار
                  - تعداد کل بيسوادان: 8 ميليون نفر


                  - درصد کودکان دچار کوتاهی قد و کمی وزن: ‪ ۴/۷‬درصد كودكان زير شش سال كشور
                  - درصد کاهش عمومی قد ايرانيان در اثر فقر حركتي، عدم وجود محرك*هاى رشدي، كمبود فضاهاى ورزشى در محيط هاى آموزشى و گرانى موادغذايى, حداقل: **٤/٣ سانتي*متر
                  - جمعيت زير خط فقر: 13 ميليون نفر
                  - جمعيت زير خط فقر مطلق: 8 ميليون نفر
                  - جمعيت آسيب پذير: 15 ميليون نفر
                  - شمار حاشيه نشينان: 6 ميليون نفر
                  - جايگاه آسيب پذيری در سطح دنيا: هفتم
                  - جايگاه از نظر خسارت ناشى از حوادث در دنيا: مقام اول
                  - شمار بيکاران: 10 ميليون نفر
                  - تعداد کارگرانی که حقوق معوقه دارند: يک چهارم کل نيروی کار کشور
                  - تعداد کارگران اخراج شده از اول سال جاری تاکنون: 150 هزار نفر
                  - تعداد واحدهای توليدی بحران زده در سال جاری: 400 واحد
                  - رتبه جهانی از نظر تعداد زندانيان از بين 140 کشور جهان: 20
                  - تعداد زندانيان کل کشور: 135 هزار (تعداد زندانيان در ژاپن با دو برابر جمعيت ايران نصف ايران است)
                  - تعداد قربانيان در اثر انفجار مين های جنگ با عراق: هر روز يک نفر
                  - تعداد کشته شده گان حوادث جاده ای در ازای هر پنج ميليون خودرو: 77 هزار نفر
                  - ميزان قاچاق سالانه کالا به داخل کشور 11 ميليون دلار
                  - ميزان تقريبی واردات کالا در سال گذشته حدود 40 ميليارد دلار
                  - ميزان ذخاير غذايی انبار شده در انبارها و سيلوها (طبق آمار معاون وزير بازرگانی در 24 مهرامسال ) شش ماه
                  - ميزان بدهی خارجی ايران: 24 ميليارد دلار

                  آمارهای فوق که تماما از منابع حکومتی استخراج شده اند, بخشی از تصوير وضعيت ايران در آستانه تحريم های اقتصادی را توصيف می کنند. درست در همين وضعيت است که رژيم مردم ايران را که زير بار اين همه مشکلات کمر خم کرده اند به مسلخ تحريم می کشاند.

                  Comment


                  • #10
                    در ايران دود تحريم ها به چشم آقازاده گان رانت خواران طبقه سياسی حاکم و دانه درشت های حکومتی نخواهد رفت, به چشم توده محرومی خواهد رفت که سر گرسنه بر بالين می نهند و جانشان از شلاق فقر و نداری در عذاب دائم است. تحريم ها اگر برای مردمی که از نداری رنج می برند يک فاجعه بزرگ است برای بالايی ها "جشن ملی" است, چرا که به بازار سياه و احتکار و قاچاق کالا که تماما در دست آنهاست رونق می دهد...


                    روشنگری: آدم های گزارش زير واقعی هستند, رنج هايشان واقعی است, يکی دو تا هم نيستند, به شهادت آمارهای رسمی يک لشکر 13 ميليونی را در جامعه ايران تشکيل می دهند, لشکر فقرا و تهيدستان را؛ که در اوج فقر, چنانچه در لابه لای گزارش می توان ديد از شرافت و همبستگی طبيعی با هم سرنوشتان خود سرشارند و روزانه باری را به دوش می کشند که هرکول ها را از پا می اندازد.
                    رنج اين آدم های گمنام, برخلاف توصيه های مذهبی وار گزارشگر روزنامه خراسان با احسان اين و آن آدم خير درمان نمی شود. آنها بيش از نان شب به روشنايی و آگاهی از ريشه های فقر و مذلت خويش نياز دارند تا بتوانند خود را عليه اين ريشه ها سازمان دهند. فقر اين آدمها جزئی از طبيعت زندگی اجتماعی نيست, دست بيرحم تقدير و سرنوشت نيست. آنها فقيرند زيرا حق زندگی شاد و انسانی و حق رفاه را از آنها ربوده اند و از معجون رنج آنها کاخ ها ساخته اند و سرمايه ها اندوخته اند. وگرنه چرا در ايرانی که بر دريايی از ثروت نفت و گاز تکيه زده است, نبايد يک سيستم جامع تامين اجتماعی وجود داشته باشد تا آدم های اين گزارش ناگزير نباشند با شکم گرسنه سحری بگيرند؛ بتوانند به دانشگاه بروند, و نيازی به فروش دختر چهارده ساله خود به مردانی که "دست بزن" دارند نداشته باشند. چرا؟
                    خط به خط شرح دردناک زندگی آدم های گزارش زير يک کشيده محکم به گوش احمدی نژاد و خامنه ای و همه آخوندهای ظالم و شياد حکومتی در ايران است که ميلياردها دلار درآمدهای نفتی کشور را به جای هزينه کردن در مسير بهبود زندگی مردم و ايجاد نظام جامع تامين اجتماعی, به غارت برده اند و حالا هم به جای اين که رفع فوری نيازهای جامعه 13 ميليونی فقرای کشور را در زمينه بهداشت, درمان, آموزش, تامين اجتماعی و مسکن اولويت اصلی و مطلق قرار دهند, با بی شرمی می گويند که "انرژی هسته ای حق مسلم ماست."
                    آيا جزئيات زندگی آدم های گزارش زير جای هيچ ترديدی می تواند در ناعادلانه بودن تبليغ هر اولويتی به جز اولويت رفع فوری فقر آنها باقی بگذارد؟
                    و ای کاش ستمگری رژيم به اين توده محروم و لگدمال شده, تنها غارت آنها بود و تنها پشت کردن به نيازها و اولويت های زندگی آنان. در حقيقت وضع بدتر از اين هاست. با سياستی که رژيم در زمينه پرونده هسته ای در پيش گرفته است همين توده محروم و ناتوان از تامين نان شب اولين گروه قربانيان تحريم های اقتصادی خواهند بود. حکومتی ها از هم اکنون با سرمايه های به غارت برده اين مردم شرکت های مختلط خود را در دوبی افتتاح کرده اند و تورهای سياحتی و زيارتی خود را دارند و کاخ هايشان را در زعفرانيه. تحريم بر آنها تاثيری ندارد, چنانکه تا روز آخر برای صدام و پيرامونی هايش تحريم تاثيری نداشت, در حالی که نيم ميليون زن و مردم و پير و جوان و کودک عراقی زا از پا انداخت. در ايران دود تحريم ها به چشم آقازاده گان, رانت خواران طبقه سياسی حاکم و دانه درشت های حکومتی نخواهد رفت, به چشم توده محرومی خواهد رفت که سر گرسنه بر بالين می نهند و جانشان از شلاق فقر و نداری در عذاب دائم است. تحريم ها اگر برای مردمی که از نداری رنج می برند يک فاجعه بزرگ است برای بالايی ها "جشن ملی" است, چرا که به بازار سياه و احتکار و قاچاق کالا که تماما در دست آنهاست رونق می دهد.
                    مشروج گزارش روزنامه خراسان:



                    گزارشى از غصه هاى ساكنان كوچه هاى فقر:وقتى كه قلم از بيان و تصوير عمق فقر و دردى كه اهالى آن مى كشند عاجز است


                    خراسان:از اول ماه رمضان تنها غذايى كه توانسته ام براى فرزندانم تهيه كنم سيب زمينى براى سحر و نان و پنير و خرما براى افطار است. چند شب است كه چون همان سيب زمينى تمام شده بود بچه ها را براى خوردن سحرى بيدار نكردم تا شرمنده آنها نباشم
                    قبولى پسرم در دانشگاه شده قوز بالاى قوز. هرچه مى گويم ندارم به گوشش نمى رود. دلم مى سوزد اما وقتى براى خرج زندگى مانده ام چه طور مى توانم خرج تحصيل او را بدهم
                    از سر ندارى دختر 14 ساله ام را از سر كلاس بر سر سفره عقد نشاندم و تنها دلخوشى ام اين است كه اگر شوهرش دست بزن دارد حداقل دخترم گرسنه سر بر زمين نمى گذارد
                    پسرم 4 روز است كه از زندان آزاد شده و اكنون اعتيادش عوض شده است و به جاى ترياك، كريستال مصرف مى كند. گاهى من و دو فرزندش را آن قدر مى زند تا پول موادش را به او بدهيم دو نوه ام از پدرشان فرارى هستند چون جز كتك و تحقير روى خوشى از زندگى نديده اند
                    هنوز نمى توانم چشمان معصوم آن دو كودك كه با صورتى كبود و نگران نگاهم مى كردند و گريه هاى آن پيرزن دردمند و قامت خسته آن زن جوان را فراموش كنم
                    صداى لباسشويى كهنه، شرشر آب، لگن حلبى و انبوه لباس هايى كه شسته شده اند و يا هنوز بايد شسته شوند و سرخى دست هاى زن جوانى كه رنگ به رو ندارد، تمام آن چيزى است كه در بدو ورودم به خانه اى نيمه مخروبه با ديوارهاى كاه گلى توجهم را به خود جلب مى كند.

                    انواع لباس هاى بچگانه، مردانه و زنانه را بر طناب هايى كه در طول وعرض حياط كشيده شده پهن كرده است، مى بينم. مى پرسم چند تا بچه دارى سرى تكان مى دهد و مى گويد: ندارم و نگاهم بر روى لباس ها مى ماند. مى پرسم اين لباس ها! رويش را برمى گرداند و مشغول آب كشيدن لباس هايى مى شود كه تازه از لباسشويى خارج كرده است. اين حقيقت در ذهنم جان مى گيرد كه لباس ها مال خودش نيست و او... سوالم را دوباره مى پرسم و او همان طور كه از زمين بلند مى شود تا لباس ها را بر طناب ها پهن كند، مى گويد: خودت كه مى دانى چرا مى پرسى. بعد هم اضافه مى كند: براى كمك خرج زندگى ام لباس هاى چند خانواده را به خانه مى آورم و مى شويم. مى پرسم: شوهرت چه كاره است مى گويد: چه فرقى مى كند كه چه كاره است. يك آدم بدبخت و مريضى كه نمى تواند خرج زندگى من و پدر و مادر پيرش را فراهم كند، از صبح تا شب جان مى كند اما... مى گويم: براى همين تو كار مى كنى مى گويد: بله كار مى كنم. پيراهن مردانه را به طرفم مى گيرد و تكان مى دهد و مى گويد: مگه كار عار است مى گويم: نه، اما اين كار براى تو سخت.... حرفم را قطع مى كند و با تندى مى گويد: اما واگر ندارد. كار، كار است. حالا هم برو و بگذار به كارم برسم. شستن اين لباس ها، بايد قبل از افطار تمام شود، فردا مى آيند كه اينها را ببرند. لباس هايى را از ميان انبوه لباس ها برمى دارد و در لباسشويى مى اندازد. انگار مطلبى را به ياد مى آورد؛ برمى گردد و به من كه عازم رفتنم، مى گويد: دلم نمى خواهد از من اسمى بياورى من نه محتاجم، نه نيازمند. از من بدتر هم هستند، من خدا را شكر مى كنم كه قوت بازو دارم و كار مى كنم.
                    روى پله مى نشيند، چادرش را از كمرش باز مى كند و قطرات اشكى كه در چشمانش حلقه زده را پاك مى كند و با صدايى بغض آلود مى گويد: آن كه آن بالاست از همه چيز خبر داد، اما از من نيازمندتر هم هست كه براى نان شبش محتاج است. بايد از آنها دستگيرى شود!!
                    نگاهش مى كنم.او را در عين نيازمندي، بى نياز مى يابم، بى نياز از خلق واميد بسته به رحمت خدا. ظاهرش خسته و چهره اش زرد و زار است اما نگاهش پر از اميد و پراز بى نيازى است. او را با انبوه لباس هايى كه تا افطار بايد شسته شود، تنها مى گذارم اما اين باور در من غوغايى به پا كرده است. تاكنون مثل اويى نديده ام كه ديگران را از خود نيازمندتر بداند!

                    روزه هاى بى سحرى
                    دستم را مى گيرد. كنارش مى نشينم. مى گويد: ماه رمضان است و بچه هايم روزه مى گيرند؛ اما از اول ماه مبارك تنها غذايى كه توانسته ام برايشان تهيه كنم سيب زمينى براى سحر و نان و پنير و خرما براى افطار است. باور مى كنيد چند شب، چون همان سيب زمينى هم تمام شده بود بچه ها را براى خوردن سحرى بيدار نكردم تا شرمنده شان نباشم. اشك هايش رابا پشت دست پاك مى كند و مى گويد: فرداى آن روز هم به هر درى زدم و پيش هر كسى رو انداختم تا شايد حداقل براى افطارشان برنج تهيه كنم، نشد كه نشد. دست آخر از همسايه كنارى مان چند تا تخم مرغ قرض گرفتم تا...
                    بلند بلند گريه مى كند و صدايش در ميان ناله هايش گم مى شود. من هم نمى توانم از سرازير شدن اشك هايم جلوگيرى كنم. من مى گريم اما نه بر او، كه بر خود و بر تمام كسانى كه اين طور از زنى بى پناه و چند بچه يتيم و روزه دار غافل مانده ايم. درست در كنارمان، در فاصله بى تفاوتى هايمان، در روستايى كه زياد هم از شهر ما و خودخواهى هايمان دور نيست، جايى كه فاصله چندانى با تجملات سفره هاى افطارمان ندارد، جايى كه فقر و ندارى در آن سر به آسمان كشيده است، اين زن را مى يابم، زنى كه سال هاى سال است سايه شوهر و نان آور خانه اش را بر سر ندارد و به قول خودش اگر كمك هاى ماهانه فرد خيرى نبود معلوم نبود كه سرنوشتش چه مى شد. باور مى كنيد اين زن و اين بچه هاى يتيم را همانى به من نشان داد كه بايد با دست هاى سرخ از شستن لباس ها و تنى خسته افطار كند و با اين وجود اين زن و بچه هايش را محتاج تر از خود مى داند. باور مى كنيد او گفت: اگر مى توانيد و اگر كسى هست كه دست نيازمندى را بگيرد، بهتر است به كمك اين زن كه نه توان كار كردن دارد و نه كسى به او كار مى دهد بيايد و مى دانم باورش سخت است كه بدانيم كسى كه به او تخم مرغ قرض داده است تا افطار بچه هاى يتيمش لنگ نماند همين زن است كه هنوز به گفته خودش قوت بازو دارد و به لطف خدا اميدوارتر است.
                    بگذاريد شما را يك افطار ميهمان سفره خالى او و غصه هايش كنم، شايد اين تنها كارى باشد كه بتوان براى او كرد. شايد اين كار تلنگرى باشد براى من، براى شما و براى آنهايى كه گرفتارند؛ گرفتار دنيا.

                    مادرى كه مرگ را آرزو مى كند
                    فاطمه سال هاست كه سرپرست خانوار است و سال هاست در خانه ها، در مزارع در زير آفتاب كارگرى كرده است تا خرج بچه هايش را بدهد. آن هم يك پسر و سه دختر را.
                    در ميان اشك و آه مى گويد: از سر ندارى و بيچارگى دختر نازنينم را در حالى كه هنوز 14 سالگى اش به پايان نرسيده بود، از سر كلاس درس بر سر سفره عقد نشاندم و تنها دلخوشى ام اين است كه اگر شوهرش دست بزن دارد واگر مى خواهد سرش هوو بياورد، حداقل بچه ام گرسنه سر بر زمين نمى گذارد اما حالا من مانده ام و دو دختر و يك پسر كه براى خرج آنها هم لنگ مانده ام با چشمان غم دارش نگاهم مى كند و مى گويد: يك فرد خير كه نمى دانم خدا از كجا و چه طور او را به كمكم فرستاده است ماهى 40 گاهى هم 50 هزار تومان به ما مى دهد اما خودتان مى دانيد كه با اين پول چه طور مى توان خرج چهار نفر را داد.
                    مكثى مى كند و بعد اضافه مى كند: خانم جان سرتان را به درد آوردم اما تازگى قبولى پسرم در دانشگاه شده
                    قوز بالاى قوز پسرم درسش خيلى خوب است
                    امسال هم دانشگاه قبول شده و پايش را توى يك كفش كرده است كه برود دانشگاه.
                    هر چه مى گويم ندارم به گوشش نمى رود كه نمى رود. مى گويد: نمى خواهد سرنوشتش مثل ما بشود. اما من چه كار مى توانم بكنم. دلم مى سوزد براى خرج و مخارج زندگى مانده ام آن وقت چه طور مى توانم خرج درسش را بدهم.

                    دخترش صدايش مى زند، اما او آهسته مى گريد و مى گويد: باور مى كنيد كه خسته شده ام و آرزوى مرگ دارم. تا به اين سن رسيده ام هيچ وقت ناشكرى نكرده ام اما حالا ديگر نمى توانم اين وضعيت را تحمل كنم. خرج زندگى كمرم را شكسته است وهيچ راهى ندارم.

                    Comment


                    • #11
                      آرزوهاى برباد رفته يك مادر پير
                      - سياره را هم در همان محله مى يابم. براى ساعتى ميهمانش مى شوم و پاى درد دلش مى نشينم.
                      اما درد او درد ندارى و فقر و گرسنگى نيست، گرچه مى شود فقر را بر در و ديوار خانه اش و در اتاق هاى نمور آن به وضوح ديد.
                      درد او درد ديگرى است كه سال ها با آن استخوان سوزانده و حال به انتها رسيده است.
                      درد او اعتياد جوان 34 ساله اش است. اومى بيند كه اعتياد، خانه و كاشانه فرزندش را همراه تمام آرزوهايى كه براى او در سر مى پرورانده بر باد داده است، عروس جوانش رفتن و طلاق را بر ماندن ترجيح داده است. اكنون او عصاكش تمام اين غصه ها و دو نوه اى است كه هر روز به واسطه اعتياد پدر تحقير مى شوند.
                      مى گويد: شوهرم كارگر است و با هر بدبختى خرج خانه را مى دهد اما ده سالى مى شود كه تنها پسرم كه برايش هزاران آرزو داشتم و فكر مى كردم سر پيرى عصاى دستم مى شود، معتاد و وبال گردنم شده است.
                      اشك هايش را از چهره برمى گيرد و مى گويد: تازه 4 روز است از زندان آزاد شده است اما اين آزادى با عوض شدن نوع اعتيادش همراه بود. قبل از زندان معتاد به ترياك بود و حالا كريستال. هر دو روز كارش اين شده كه من و بچه ها را به باد كتك مى گيرد آنقدر ما را مى زند تا پول موادش را كه آن پيرمرد به بدبختى و كارگرى درمى آورد بگيرد و مى رود تا روز بعد...

                      باور مى كنيد كه نمى دانم چه كنم. رفته ام بهزيستى و نامه گرفته ام اما براى خواباندن و ترك اعتياد پول مى خواهد كه ندارم. اى كاش يكى پيدا شود پول تركش را بدهد يا اين بچه هاى بى گناه را به فرزندى قبول كند تا اين ها كه از اول زندگى جز كتك و تحقير نديده اند روى خوش زندگى را ببينند.
                      باور مى كنيد از پدرشان فرارى هستند وقتى اورا مى بينند خود را پنهان مى كنند كه از كتك هايش در امان باشند.
                      هنوز صداهاى شان در گوشم زنگ مى زند. از آن زن كه بايد تا افطار لباس ها را بشويد و تحويل صاحب كارش بدهد، از فاطمه كه دغدغه سحرو افطار بچه هاى يتيمش تمام نگرانى اش است، او كه خرج تحصيل پسرش آرزوى مرگ را برايش راحت كرده است، و اين مادر كه اعتياد پسرش روزگارش را سياه كرده و تمام آرزوهايش را بر باد داده است و آن كودكان معصومى كه تنها گناهشان از بابت كتك خوردن هاى هر روزه، داشتن پدرى معتاد است و آن پيرزن تنها كه وقتى همكارم از او مى پرسد با تنهايى چه مى كنى مى گويد: تنها نيستم، خدا هست، هنوز من را به خود مشغول داشته است.

                      مى دانم گفتن و نوشتن از فقر و ندارى مثل ديدن آن نيست. خيلى وقت ها قلم از بيان و تصوير عمق فقر و دردى كه اهالى آن مى كشند عاجز است و نمى تواند تصويرگر خوبى براى تمام آن باشد.
                      حتى آنجا كه فقر و اعتياد باخط كشيدن بر تمامى عواطف و حس پدر فرزندى همراه مى شود.
                      اما يك چيز را حتم مى دانم و آن اين كه من هنوز نمى توانم چشمان معصوم آن دو كودك كه با صورتى كبود و نگرانى نگاهم مى كردند، گريه هاى آن پيرزن دردمند و قامت خسته آن زن جوان را فراموش كنم.
                      يك حقيقت ديگر را مسلم مى دانم و آن اين كه ما يك رمضان ديگر فرصت يافته ايم كه خود را بيازماييم، درجه خلوص و ايمان خود را دريابيم و از خودگذشتن و دستگيرى از نيازمندان را تمرين كنيم. اين كه فرصت يافته ايم به اين بينديشيم و ببينيم كه غير از ما و فرزندانمان با كمى فاصله از خودخواهى هايمان افرادى هستند كه به دستگيرى ما و شما نيازمندند.

                      حتم مى دانم اين فرصتى است كه از خيلى ها گرفته شده است. همان طور كه شايد سال ديگر يا حتى فرداى ديگرى براى ما در پيش نباشد. شايد همين امروز كارنامه زندگى ما نيز بسته شود و شايد، اين آخرين شب قدرى باشد كه به ياد مولايمان كه ياور مستمندان و يتيمان بود بر سر و روى مى زنيم. اما حتم مى دانم وقتى مى توان پيرو حضرتش بود كه قدمى هر چند ناچيز در راهى برداشت كه مولايمان ما را به آن توصيه كرده است. وگرنه به گزافه نمى توان خود را رهروى راه پدر يتيمان دانست.
                      نمى دانم وقتى بدانيم كه اين ها همه واقعيت هاى زندگى است، نه قصه و داستان، باز هم مى توانيم بى تفاوت از كنار آن بگذريم و بى هيچ دغدغه اى بر سفره هاى رنگين افطار بنشينيم و سرآسوده بر بالين بگذاريم در جايى كه مى دانيم افرادى هستند كه در فاصله نه چندان دور، گرسنه سر بر بالين مى گذارند و بدون افطار و سحرى به پيشواز روزه مى روند.

                      Comment


                      • #12
                        مرا نمي*شناسي؛ صدايم را نمي*شنوي؛ گريه*هايم را نمي*بيني؛ عمق فقرم را نمي*داني؛ اما من .... !

                        من كه هستم؟ آدمى از جنس تو! متعلق به دنياى تو! 5 دقيقه آن ورتر جايى كه از كودكى به ديوانه*خانه مي*شناسي*اش!

                        وقتى معلم موضوع انشاء را گفت، فكر كردم خيال*پرداز شده است! چون در تمام ذهنم جز تصاويرى از دود سياه خفقان*آور كارخانه*هاى اطراف، نهرهاى كثيف و آلوده بي*حصار سر راه مدرسه كه با جريان فريبنده*اش، كودكان بازيگوش را صدا مي*زند و بعد با همه آرزوها، آنها را پايين مي*كشد و دور از چشم مادرانشان خفه مي*كند؛ كوچه*هاى تاريك بي*روشنايى كه صداى سگهاى ولگرد در آن مي*پيچد؛ خرابه*هايى كه محل خاكبازى ماست؛ موشهايى كه از ميان زباله*هاى انباشت شده بي*صاحب مي*جهند؛ كوچه*هاى پر از خاك كه پدرم دهها نامه براى آسفالتشان نوشت؛ آبى كه با 12 نوع آلودگي، پدر و مادرم به خوردمان دادند؛ بوى متعفن فاضلابهاى سرريز شده از خانه*ها كه زير درختان پير كنار خرابه*هاى اطراف، مثل زندگى در اين جا، از جريان بازمانده*اند، تصوير ديگرى ندارم.

                        تو هم تصوير محله مرا نداري؛ ما ديوانه*هاى همه مناطق شهر را مي*پذيريم؛ اما هيچ عاقلى حاضر به گذر از محله*هاى ما نيست.

                        تمام خانه*هاى حقير، زشت و چشم*آزار محله من، اگر همت گذر داشته باشي، با تو حرف دارند ....

                        زير سقف يكى از خانه*ها، دانيال، طفلك 4 ساله، 5/3 ماهه كه بود، تب و بعد تشنج كرد و چون هزينه درمان نداشت و اگر هم داشت، مركز درمانى نبود، فلج شد. پول آزمايشش 180 هزار تومان مي*شود.

                        مريم خانم 3 پسر دارد. شبها كدو سرخ مي*كند تا براى خانم خانه*اى در خيابان ,زعفرانيه, ببرد؛ يكى از پسرهايش مريض است؛ آن ديگرى با زحمت، اما به خاطر علاقه*اش درس مي*خواند. سومى يك دست بيشتر ندارد. يك موتور قراضه دارد كه مسافركشى مي*كند و خيلي*ها به خاطر يك دست بودنش حاضر نيستند مسافرش باشند.

                        زنى شوهرمرده، زير سقف خانه ديگرى با يك غده در گلو 5 كودك يتيم را بزرگ مي*كند.

                        بيچاره آقا هدايت ! به حبيب لودر معروف است؛ از بس كه كار مي*كند. پسرش ,يعقوب, معلول ذهنى است. آن قدر سرش را از صبح تا شب تكان مي*دهد كه حوصله* همه بچه*هاى قد و نيم قد خانه را سر مي*برد. 8 ساله است؛ اما جثه 4 ساله*ها را دارد.

                        پدرش نه خرج درمان دارد نه راهى براى بيمه كردن فرزندش، پشت نوبت بهزيستى مانده است.

                        يك شب، يعقوب، همه كه خوابيده بودند در خانه را باز كرد و در تاريكى شب راه افتاد و از كنار نهرهاى آلوده گذشت.پدر سراسيمه دنبالش دويده بود و بالاخره پيدايش كرد. خدا رحم كرد او هم مثل بقيه بچه*ها در نهر نيفتاد و نمرد!

                        خانه*اى را سراغ دارم كه آب ندارد؛ گاز ندارد؛ سرويس بهداشتى هم ندارد. زنى كه با كودكان بي*سرپرستش در آن زندگى مي*كند، صبحها قبل روشنايى از مسيرى كه بعد اين همه سال هنوز مال*روست، توى تاريكى محروم از روشنايى شهري، فرسخها راه مي*رود تا با كمردرد و گردن دردش، بخور و نميرى درآورد.

                        خانه آنها هيچ گرمايى ندارد و واى اگر زمستان برسد؛ آن وقت مهسا، دخترك شيرين*زبان در كنج آشپزخانه بي*تركيب هم جايى براى درس خواندن ندارد.

                        ماهانه 50 هزار تومان اجاره مي*دهند بابت همين خانه كه سقفش نامطمئن است.

                        اينجا در هر خانه كوچك 30ــ40 مترى را كه بزني، 3 ــ 4 خانوار به استقبالت مي*آيند كه هر كدام در يك اتاق زندگى مي*كنند.

                        هر غريبه*اى كه وارد محله من مي*شود، بي*بي*جان قصه چشمهايش را كه آب مرواريد دارد و پول ندارد كه عملش كند، تعريف و التماس مي*كند كه كمكش كنند.

                        هر وقت آمدى سرى به خانه ,جعفر آقا, بزن. اگر توانستى بوى گند چهارديوارى سيمانى او را كه فضا را پر كرده، تحمل كني، پاى صحبت چهار فرزندش بنشين تا براى تو از از كار حسابى و درآمدشان بگويند.

                        جعفر آقا، تنگى نفس دارد. قادر به كار كردن نيست. ابراهيم 12 ساله*اش، شبها از درد كليه همه را بي*خواب مي*كند. داريوش 14 ساله دارد نابينا مي*شود؛ سالهاست كه از شدت ضعف بينايي، جايى را بخوبى نمي*بيند. فاطمه 9 ساله كه مثل برادرانش بعد از مدرسه تا ديروقت شب بايد ضايعات را جمع كند و تحويل دهد، يك روز از گرسنگى سر كلاس درس غش كرد. خوشبخت*ترين آنها بردار بزرگ است كه آهن*پاره*اى را از ميان زباله*ها پيدا كرده و به اتاقكش چسبانده* تا بزودى با بدبخت*تر از خودش ازدواج كند.

                        مادر بيچاره اين بچه*ها صبح تا غروب در خانه*هاى مردم كار مي*كند، هيزمى جمع*آورى مي*كند تا بيغوله*اش را در زمستان گرم نگه دارد. مي*گويد: هر جا رفتم به من كمكى نكردند. گفتند شوهر دارى. قدرت خريد هيچ لباسى را ندارم. هر وقت بچه*ها حمام كنند، تب و لرز مي*گيرند. اين چارديوارى سيمانى هم مال فردى بوده كه حالا مرده است. مي*خواهند تصرفش كنند. از ترس سگها ديوارى روبه*روى خانه كشيدم. شهردارى آمد و خرابش كرد. دخترم آن قدر زار زد و گريه كرد كه دلشان سوخت؛ رفتند و نصف ديوار را سالم گذاشتند؛ حال بايد دوباره آن را بچينم.

                        خانه ,نرگس, كوچولو پايين محله است. هنوز با خاطره دو برادرش كه در طول 5 ماه، يكى در نهر بي*حفاظ افتاد و خفه شد و ديگرى كه آشغال جمع*كن بود و كف جاده تاريك با كاميون تصادف كرد و مرد، زندگى مي*كند. 6 سال بيشتر ندارد.

                        ديشب كه باران باريد تمام زندگي*شان زير سقف ترك*خورده، خيس شده بود. مي*گفت: برادر كوچكم را خيلى بيشتر دوست داشتم؛ همان كه در آب افتاد و مرد؛ چون بوى آشغال نمي*داد و تميزتر بود.

                        اين جا اغلب كوچه*ها شهيد داده*اند. نامشان روى تابلوها هست.

                        پدر شهيدى را مي*شناسم كه سرطان خون دارد و براى سير كردن زن و فرزندش به سختى كار مي*كند.

                        داستان زندگى شهيد ,عوض نژاد, دردناك*تر است. جانباز 25 درصدى كه بينايي*اش را به خاطر تركشى كه در سر داشت، از دست مي*داد. قبل مرگش سرما خورده بود و هرگز خوب نشد. پزشكان فهميدند كه شيميايى است و سرطان خون دارد. هزينه*هاى درمانش هر روز بيشتر شد. همسرش به هر درى زد تا اثبات كند كه شوهر جانبازش، شيميايى است، اما نتوانست. بعد فوت كرد و در قطعه شهدا هم دفن نشد. فقط گفتند 25 درصد جانبازي*اش را افزايش مي*دهيم؛ اما اين افزايش هيچ مزيتى براى شما ندارد.

                        بعد مرگش زن و فرزندانش خانه*اى را كه داشتند فروختند تا بدهى كفن و دفن پدرشان را بدهند.

                        اگر توى بيايى مدرسه من هم با تو حرف مي*زند...

                        آبى كه در لوله*هاى شير مدرسه ,شهيد بيك*وردى, جارى است، از آب آلوده چاه تأمين مي*شود. همه ما دانش*آموزان قبل رفتن به مدرسه، سراغ تنها شير آبى مي*رويم كه نيمروز، زن و مرد و پير و جوان صف مي*بندند تا دبّه*هايشان را پر كنند و ما هم قمقمه*هايى كه سهم*مان از آب تهران است را پر مي*كنيم تا در مدرسه، اگر تشنه شديم، آب چاه نخوريم.

                        دختران محله من از تاريكى شب وحشت دارند. همه آنها مي*دانند سكوت و تاريكى مطلق محله، به يك وسعت پردامنه ختم مي*شود كه هيچ چراغ كم*نور و روشنايى نيست كه اگر گرفتار شدند فريادرسى بخواهند. آنها داستان دخترانى كه از پشت تپه*ها هرگز بازنگشتند را از ياد نمي*برند.

                        سياهى شب، اين جا فقط حكايت محروميت از روشنايى كه شهر را امنيت بيشترى مي*دهد، نيست.

                        به آسمان كه نگاه كني*، غلظت دودهاى پرلايه كارخانه*ها را مي*بينى كه از بالا تا لابه*لاى درختان را طى كرده و آرام به خانه*ها مي*خزند. ستارها اين جا گم*شده*اند...

                        Comment


                        • #13
                          راستى! تو مي*دانى چرا هيچ پرنده*اى اين جا پرواز نمي*كند؟ ما كه پولى نداريم بايد كجا برويم؛ جايى كه حقمان است زندگى كنيم.اصلا اگر بخواهيم همين جا زندگى كنيم حق حيات داريم؟ اگر داريم، چگونه بايد بهداشت عمومي، پزشك و دارو، حمل و نقل راحت، جاى بازى و تفريح ، راه سالم و بي*خطر، مدرسه*اى براى ادامه تحصيل ، هوايى كه دود سياه خانه*ها را محصور نكند داشته باشيم؟

                          اگر من از جنس تو و دنياى توأم، چرا خيابان تو آسفالت دارد و خيابان من خاك؟

                          چرا درختان كوچه تو سايه*هاى دل*انگيز دارند و درختان كوچه*هاى من خشك و بي*رمقند؟

                          چرا اطراف خانه تو پر از آشغال و كثافت و خاك نيست؟

                          چرا من دود سياه تنفس مي*كنم و تو نه؟

                          چرا تو پارك مي*روي، بازى مي*كني، ماشين *سوارى مي*كنى و در بهترين مدرسه*ها درس مي*خواني؛ اما برادر من كه مي*خواهد در مدرسه راهنمايى درس بخواند، بايد حالا حالاها راه برود، آن هم با كفشهاى پاره؟

                          چرا مادر مهسا بايد براى مادر تو كدو سرخ كند؟

                          چرا پدر تو مثل حبيب لودر نيست؟

                          چرا برادر تو از تب فلج نشد؟

                          چرا سهم من از آب تهران يك قمقمه است؟

                          چرا تو مجبور نيستى رنج زندگى در كنار جاده را تحمل كني؟

                          چرا ترس راه رفتن در تاريكي، دختران محله تو را تعقيب نمي*كند؟

                          چرا دوستان تو در آب كثيف خفه نمي*شوند؟

                          چرا وقتى مريض شدى تو را به بهترين بيمارستان شهر بردند؟ اما ما خانه بهداشت و داروخانه هم نداريم؟

                          چرا تو در مدرسه شير مي*خوري؛ اما خواهر من نان شب هم ندارد؟

                          چرا هر دوى ما، يك نقشه تهران را داريم؛ اما من نه داخل حريمم نه خارج حريم؟

                          تابلوهاى كوچه تو چه عددى را نشان مي*دهد؟ تابلوى كوچك كوچه ما عدد 20 را نشان مي*دهد. يعنى ما همه جزئى از مناطق همين شهريم؟

                          پس چرا آقاى فرماندار ! غربت ما ساكنان محله*هاى نسوز ، شيميايي، هفت دستگاه جاده امين*آباد، اين همه عميق است؟

                          چرا اين جا هيچ خبرى از بهداشت عمومى نيست؟

                          چرا خيابانهاى ما جدول*بندى ندارد؟ آسفالت و بازسازى نمي*شود؟

                          چرا جويهاى آب و نهرهاى گل*آلود عميق، بي*حفاظند؟

                          چرا كودكان در آبها خفه مي*شوند؛ اما فرياد پدر و مادرشان به جايى نمي*رسد؟

                          چرا دود اين همه كارخانه، بايد در سينه ما جاى بگيرد؟

                          چرا مسجد شما زيباست و مسجد ما كنار خرابه.

                          آقاى وزير!

                          مي*شود ما هم يك مركز درمانى داشته باشيم با چند تخت؟ اگر بسازيد خودمان دكترش را مي*آوريم.

                          مي*شود اورژانس شما به سراغ بيماران در حال مرگ ما هم بيايد قبل آن كه مرگ به سراغشان بيايد؟

                          آقاى شهردار!

                          ما اين جا زمينى به وسعت 7هزار متر داريم.

                          مي*شود براى ما ورزشگاه درست كنيد؟

                          مي*شود جويهاى آب محله*ها، سرپوشيده شوند؟

                          محل بازى كودكان درست كنيد؟

                          تابلوهاى راهنمايى بزنيد؟ خيابانها را خط كشى كنيد؟

                          زباله*ها را جمع كنيد؛ شبكه فاضلاب ايجاد كنيد تا سلامت ما بيش از اين به خطر نيفتد؟

                          معابر را روشنايى بزنيد؟

                          نور جاده را تامين كنيد تا بيش از شاهد مرگ آدمها نباشيم؟

                          مسجد ما را بازسازى كنيد و براى ما هم خانه فرهنگ بسازيد؟

                          آقاى معلم!

                          من با همه بچه*هايى كه از فقر مي*ترسند، فرق دارم!

                          مي*شود موضوع انشايم ,نامه*اى به همه آنها باشد, تا بنويسم:

                          نمي*خواهم حقم را گدايى كنم.

                          نمي*خواهم كسى به حالم دل بسوزاند.

                          نمي*خواهم بچه*هاى محلمان فقط يك طبقه اجتماعي*شان را بشناسند.

                          نمي*خواهم دانيال ديگرى از تب فلج شود.

                          نمي*خواهم ببينم خانه جانبازى چند بار به خاطر فقر بر سرش خراب مي*شود و باز آن را مي*سازد.

                          نمي*خواهم جسد كودكان خفه شده*اى را شاهد باشم كه از نهرهاى آلوده*مان خارج مي*شود.

                          نمي*خواهم ببينم جوانهاى محله*مان از بيكاري، دود كارخانه*هاى اطراف را مي*خورند و غروب آفتاب را انتظار مي*كشند.

                          نمي*خواهم شاهد باشم عده*اى از گرسنگى اين جا سيم برق همسايه را مي*دزدند.

                          نمي*خواهم به ياد بياورم كه خانه حسن*آقا در آتش سوخت و هيچ ايستگاه آتش*نشانى در كار نبود.

                          نمي*خواهم ببينم حاج*على 70 ساله هر روز به ديوارش كه تا نيمه*ها نم كشيده دست مي*كشد و لعنت مي*فرستد به نهر كنار خانه*اش.

                          نمي*خواهم هر صبح را با اين خبر آغاز كنم: ,ديشب جاده امين*آباد كشته ديگرى داد...!,

                          Comment


                          • #14
                            تازه*ترين آمار رسمى حاشيه*نشينى در استان تهران كه طبق آخرين مطالعات استاندارى به دست آمده، به تفكيك شهرستانها اعلام شد.

                            به گزارش خبرنگار ,شهرى, ايسنا درحاليكه رشد حاشيه*نشيني، امروزه از مهمترين دغدغه*ها و نگراني*هاى برنامه*ريزان و نيز مسؤولان شهرى به شمار مي*رود، دستيابى به آمارى رسمى در اين زمينه كه به راه*حلهاى اثرگذار كمك بهترى كند، از جمله نقايص موجود بود.

                            استاندارى تهران سرانجام با انجام يك بررسي، آمار رسمى شمار حاشيه*نشينان در استان را 567هزار نفر اعلام كرد.

                            طبق اين آمار، شهرستان ورامين با 170هزار نفر، بيشترين و شهرستان نظرآباد با 2 هزار نفر كمترين تعداد حاشيه*نشين را دارد.
                            به گزارش ايسنا، شهرستانهاى ساوجبلاغ نيز50 هزار، كرج 33هزار، رباط كريم 30هزار، تهران 22 هزار، شهريار20هزار، پاكدشت 20هزار، رى 17هزار و اسلامشهر نيز 5هزار حاشيه*نشين دارد.
                            در اين آمار، شهرستانهاى فيروزكوه، دماوند و شميرانات، فاقد حاشيه*نشين اعلام شده*اند.


                            معاون سياسى امنيتى استاندارى تهران:
                            آمارهاى متفاوت حاصل تعاريف گوناگون از حاشيه*نشينى است

                            معاون سياسى امنيتى استاندارى تهران در گفت*و*گو با ايسنا درباره اين آمار خاطرنشان كرد: تعريف استاندارى در مورد حاشيه*نشيني، مشخصا، سكونت غيررسمى در حاشيه شهرهاست.

                            وى در پاسخ به تفاوت فاحش آمار از پيش اعلام شده حاشيه*نشينى در استان تهران (حدود يك ميليون) و آمار رسمى اعلام شده، افزود: با تأسيس شهرداريهاى جديد، حاشيه*نشينى در شهرها كنترل شده و اين محدوده*ها در متن شهرها قرار گرفته*اند و ديگر حاشيه*نشين تلقى نمي*شوند.

                            روشن تأكيد كرد كه اين گروههاى حاشيه*نشين در حال حاضر از همه امكانات رفاهى و ضوابط شهرى برخوردار نيستند؛ اما تابع شهر تهران تلقى مي*شوند.

                            معاون سياسى امنيتى استاندارى تهران خاطرنشان كرد: آمارهاى متفاوت درباره حاشيه*نشينان استان، به دليل تعريف*هاى گوناگون از اين گروههاست.


                            Comment


                            • #15
                              تلويزيون سوئد، امشب ,يک شنبه 16 مهر, فيلم مستندی از فروش کليه در ايران به نمايش گذاشت. فيلم جريان فروش کليه توسط دو جوان به نام های سهيلا و مهرداد رااز آغاز تا هنگام عمل بطور مستند به نمايش ميگذارد. هيچيک از آندو به طيب خاطر کليه خود را به فروش نمی رسانند، بلکه به عنوان تنها راه حل مشکلات سنگين مادی ، به فروش ارگان بدن خود متوسل شده اند. آن ها ناگزيری خود را در فيلم بيان کرده و حتی اشک ميريزند. سهيلا بايد دو خواهر کوچک خود را تامين کند و به پول برای تامين مسکن و پرداخت قروض خود نياز دارد. مهرداد بيکار است و او نيز برای پرداخت قروض و همچنين تامين هزينه سقط جنين غيرقانونی همسر خود نيازمند است. سهيلا ميگويد تلاش کرده است که پول را از طريق قرض به دست بياورد، ولی نتوانسته و از او توقعات جنسی داشته اند و حتی يکی از مسوولين به او ميگويد با قيافه ای که تو داری ميتوانی پول زيادی به دست بياوری.

                              آ نچه در فيلم تکان دهنده است، ,عادی, بودن تبديل پيکر انسان به کالا برای همه طرف های ماجراست. آن ها با هم چانه ميزنند و ,کليه, مورد بحث فقط کالايی است مثل کالاهای ديگر، و عمل اهدا و گرفتن کليه، مبادله ای است مثل هر مبادله ديگر. عليرغم اين مهرداد و سهيلا و گيرندگان کليه های آن ها تلاش ميکنند رابطه انسانی خود را از زير فشار اين مبادله اجباری و بازاری رها کنند.

                              در فيلم می بينيم که يک ميليون تومان از طرف دولت و دو ميليون تومان توسط گيرنده به اهداء کننده پرداخت ميشود. تلويزيون سوئد می گويد ايران از نادر کشورهايی است که فروش ارگان های بدن در آن قانونی است و دولت هم به اينکار کمک ميکند. البته تلويزيون نيازی به آن نداشت که بگويد ايران دارای يکی از بزرگ ترين مخازن نفت و گاز جهان است و 30 سال پيش مردم ايران انقلاب کردند که هم به آزادی و دموکراسی دست يابند و هم اختيار دارايی های خود را به دست گرفته و اتکاء به نيروی کار خود – که در آن هنگام هم جوان بودند – از رفاهی که شايسته آن هستند برخوردار شوند. اما گرفتار رژيمی شدند که هم آن و هم اين را از آن ها گرفت و اکنون جوانان آن تلاش ميکنند تا با فروش ارگان و تن خود بقای زندگی خويش را تامين کنند.

                              وتازه همين فلاکت بهانه ای فراهم کرده است برای توجيه تحريم ايران که به فلاکت و کليه فروشی و تن فروشی ابعاد نجومی ميدهد و حتی توجيه حمله نظامی که اين روزها شايعه احتمال آن در ماه اکتبر يا به هرحال در دو سال آينده بر سرزبان هاست و رژيم با پا فشاری بر غنی سازی زمينه آن را فراهم و تشديد کرده است.

                              بنا بر گزارش تلويزيون سوئد در ايران 137 مرکز رسمی مبادله کليه وجود دارد.موسسه تهيه کننده گزارش ميدهد هر ده دقيقه يک جوان خواهان فروش کليه خود ميشود. بسياری از فروشنگان افرادی تحصيل کرده هستند که قربانی مصايب اجتماعی شده اند. در گزارش همچنين آمده است بخش اعظم کليه ها توسط واسطه ها در خارج به بهايی چند برابر فروخته ميشود. بيهوده نيست که بنا برگزارش مزبوردر برخی از کشورهای جهان، از جمله آمريکا پيشنهاد شده است که خريد و فروش قانونی کليه امتحان شود. به هر حال ترديدی نيست که بخش اعظم کسانی که کليه خود را ميفروشند از کشورهايی مثل ايران می آيند که حاکمان آن ها نه پاسخگوی نيازهای مردم اند و نه پاسخگوی اعمال خود.

                              Comment

                              Working...
                              X