Announcement
Collapse
No announcement yet.
Baharak (An Iranian Story)
Collapse
X
-
بهارک خوابیده بود و شاید توی خواب مادرش را می دید و گاه لبخندی به لبش می نشست. دکتر از راننده پرسید از همراهان زن خبرداری؟ لبخندی که به لبهای راننده نشسته بود خشکید و با اخم پرسید: هنوزکسی سراغشون نیامده؟ دکتر گفت: نه هنوز کسی پیداش نشده. راننده گفت: دکتر میشه این بچه را کنار مادرش ببرید حتما الان داره از نگرانی دق میکنه! دکتر پرسید: شوهرش چاقو زده؟ راننده گفت: نه بابا یک بچه دزد این بچه را دزدیده بود مادره از پشت سر میرسه و میخواهد بچه را بگیره دزد چاقو میشکه و فرو میکنه توی شکم زن بیچاره خدا را شکر به موقع رسوندیم بیمارستان و گرنه از خونریزی تا حالا مرده بود دد
رنگ دکتر مثل گچ سفید شد فشارش پایین افتاد به ماشین تکیه داد راننده از آمبولانس پیاده شد و دست دکتر را گرفت دکتر کمی به خودش آمد راننده گفت: چی شده؟ چرا اینقدر ناراحت هستید؟ بغض گلوی دکتر را فشار میداد میخواست خفه اش کنه همیشه بهش یاد داده بودند مردها گریه نمیکنند اما اون دلش ميخواست های های گریه کنه! بغضش را فرو داد و گفت: تکلیف این بچه چیه؟ راننده گفت: والله به خاطر خدا تا الان نگه داشتم اونهم به امید اینکه یکی از اقوامش پیدا میشه و من بچه را تحویل میدهم شما هم میگید که کسی نیامده مجبورم ببرم کلانتری تحویل بدهم اونها میدونند چی کار کنند دد
دکتر گفت: نمیتوانی ببری خونه ات؟ راننده گفت: همین طوری هم زنم بهم شک داره شبها کجام ببرم خونه تهمت میزنه مال خودمه! میبرم کلانتری تحویل می دهم دردسر نمیخواهم. دکتر نگاهی دوباره به بهارک انداخت احساس مسئولیت میکرد روبه راننده گفت: بچه را به من تحویل بده تا پیدا شدن پدرش من ازش نگهداری میکنم. راننده نفس راحتی کشید و بهارک را که خوابیده بود بغل کرد و به دکتر داد و کلی هم تشکر کرد از اینکه دکتر اون را از این مسئولیت نجات داده خوش و خندان سوار ماشین شد، سویچ را چرخاند کلاج را رها کرد آماده حرکت شد یک لحظه فکری از سرش گذشت ترمز کرد سرش را از ماشین بیرون برد پرسید: راستی دکتر نگفتی حال مادر این بچه چطوره؟
دکتر بهارک را به خودش چسباند و گفت: حالش خوب نیست! راننده به خیال اینکه دکتر گفته حالش خوبه پاش را روی گاز گذاشت و از حیاط بیمارستان خارج شد. دکتر بهارک را توی اتاق پزشکان برد و روی مبل گذاشت، ساعت کارش تمام شده لباسش را عوض کرد بهارک را برداشت و از اتاق خارج شد طبقه همکف جلوی قسمت پذیرش ایستاد مسئول پذیرش سلام گرمی با دکتر کرد: حالتون چطوره چه خبر؟ دکتر گفت: سلامتی هیچ خبری نیست شما از اون زن جوانی که چاقو خورده بود و امشب مرد خبری دارید؟ کسی سراغش را گرفته؟ مسئول پذیرش گفت: نه مگه مرد؟! دکتر گفت بله فوت کرد از خونریزی مرد! لطفا اگر کسی سراغش آمد تلفن من را که دارید هر موقع از شب هم باشه زنگ بزنید به من خبر بدهید! مسئول پذیرش چشمی گفت و دکتر بچه بغل از بیمارستان خارج شد دد
اتومبیلش را توی حیاط بیمارستان پارک کرده بود به سختی در ماشین را باز کرد بچه را پشت ماشین خواباند در را بست و سوار شد و راه افتاد دلش ضعف میرفت نیم ساعتی کشید تا به خونه رسید ماشین را توی پارکینگ پارک کرد بچه را برداشت ماشین را قفل کرد و با آسانسور بالا رفت توی راهرو چراغ را پیدا کرده و روشن کرد. کلید را توی قفل چرخاند اما نتوانست باز کنه عصبی شد بهارک را دست به دست کرد اما باز هم نتواست در را باز کنه! ناچار زنگ زد صدای زنی با صدای خواب آلوده پرسید کیه؟ مهردا جواب داد: منم مامان باز کن! زن در را باز کرد مهرداد بهارک را بغل مادرش داد کلید را از قفل بیرون کشید وارد خونه شد و در را بست دد
مادر مات کناردر ایستاده بود مهرداد گفت: این بچه پیش من امانته تا پیدا شدن پدرش من باید از اون مراقبت کنم. مادر، بهارک را توی اتاق برد روی تخت گذاشت روش ملافه ای کشید در را نیمه باز گذاشت و پیش مهرداد برگشت و پرسيد: این بچه کیه؟ مهرداد اونقدر فشارش پایین افتاده بود که نای جواب دادن نداشت مادر توی آشپزخونه رفت یک لیوان شربت آبلیمو درست کرد و در حالی که بهم میزد پرسید: کسی نبود تا از این بچه نگهداری کنه؟
مهرداد لیوان را از دست مادرش گرفت یک نفس سرکشید مادر گفت: یواش خفه میشی!! روبروی مهرداد روی مبل نشست و گفت: بگو ببینم چرا این بچه را آوردی خونه؟! مهرداد با دست صورتش را گرفت و گفت: مامان مادر این بچه امشب توی بیمارستان مرد کسی هم سراغشون نیامد من اونو آوردم خونه بیمارستان هم سپردم هر وقت از خانواده بچه خبری شد به من خبر بدهند اگر نصف شب تلفن زنگ خورد نترسی من خودم سفارش کردم. مادر گفت: شام خوردی؟ اگر نخوردی برات گرم کنم! مهرداد جواب داد: اول شب خوردم کاش کوفت میخوردم مامان من خیلی خسته ام میروم بخوابم اگر بچه بیدارشد بهش میرسی؟ مادر گفت: نگران بچه نباش هر وقت بیدار شد من هستم مهرداد به اتاقش پناه برد ولی تا خود صبح کابوس دید
مهرداد توی خواب مادر بهارک را میدید که دنبال بچه اش میگرده گریه میکنه نگران و پریشانه بهارک گریه میکنه مادر بغلش میکنه اما بهارک آرام نمیگیره صدای گریه بهارک اعصابش را بهم ریخت از خواب پرید. هنوز صدای گریه بهارک میامد اما دیگه خواب نبود واقعا بچه داشت گریه میکرد بلند شد به اتاق مادرش رفت بهارک داشت گریه میکرد اما مادر خونه نبود بهارک را بغل کرد شدت گریه بهارک بیشتر شد اون از مهرداد میترسید و غریبی میکرد دد
هرآن هم ترسش بیشتر میشد مهرداد هم ترسیده بود و با خودش فکر میکرد اگر این بچه ساکت نشه چی کار کنم غرق در افکارش بود و متوجه آمدن مادرش نشد وقتی مادر خواست بچه را ازش بگیره جا خورد و خیلی ترسید مادر به آرامی بهارک را گرفت و شکلاتی که برایش خریده بود را دستش داد بهارک با دیدن زن آرام شد مادر مهرداد همراه بهارک آشپزخونه رفت بعد مهرداد را صدا کرد و گفت: بیا میز را بچین یک دستی نمیتوانم. مهرداد هنوز صورتش را نشسته بود توی آشپزخونه رفت و چیزهایی که مادر آماده کرده بود سر میز برد بعد هم برای شستن صورتش حمام رفت و دوش گرفت دد
از توی پذیرایی صدای خنده بچه میامد خوشحال شد مادرش توانسته بود نه تنها بچه را آرام کنه بلکه توانسته بود با اون دوست بشه! شب گذشته لب به غذا نزده بود با اشتها صبحانه خورد مادر به بهارک میرسید و مرتب لقمه نان و پنیر بود که به بهارک میداد اونهم مثل مهرداد گرسنه بود مادر مهرداد گفت: میدونی اسمش بهارکه!! مهرداد گفت: نه اون تمام مدت خواب بود با من یک کلمه هم حرف نزده خوب با هم دوست شدید! مادر مهرداد گفت: پسرم هرچه زودتر این بچه را به خانواده اش برسون اون از مادر محروم شده لااقل از بقیه خانواده اش محروم نشه مهرداد با تاسف گفت: من از خدامه که اون را به خانواده اش برسونم ولی مامان اگر پیدا نکنم چی؟ مادر مهرداد گفت: باید اون را بدی دست کلانتری اونها خودشون اقدام میکنند تو که نمیتوانی بچه مردم را پیش خودت نگهداری دد
مهرداد سرش را پایین انداخت و با خجالت به مادرش گفت: مامان من خودم را در مردن مادر این بچه مقصر میدانم! اگر من زودتر بالای سر اون میرفتم شاید اون الان زنده بود وقتی اون را به بیمارستان آوردند چاقو خورده بود و خون زیادی از دست داده بود من و همکارانم جای چاقو را بخیه زدیم اما این کار کافی نبوده و بخیه ها پاره شده و اون زن بیچاره از خونریزی زیاد مرد! من و تمام اونهایی که اونجا بودیم مقصر هستیم اشک از چشمهای مهرداد سرازیر شد مادر دلداریش داد و گفت: تو خودت را نباید برای مردن اون زن مقصر بدانی تو سعی خودت را کردی بعد از اون با خداست این را هم بدان این آخرین مریضی نیست که زیر دستت می میره تو یک پزشک هستی و همه را نمیتوانی نجات بدهی با اینکه کارت نجات مردمه! مهرداد سرش را روی شانه مادر گذاشت و گفت: این اولین مریضی بود که زیر دست من مرد ولی من نمیخواستم این اتفاق بیفته دد
مادر اشکهای مهرداد را پاک کرد صورتش را بوسید و گفت: پسرم این برای تو زنگ خطره چی بگم اخطار بود باید حواست را جمع کنی تا کمتر اشتباه کنی و مراقب مریض هات باشی تو تلاشت را بکن بقیه اش با خداست توکل به خدا داشته باش. مهردادبا صدای آرامی گفت: مامان میدونم تو با چه زحمتی من را بزرگ کردی و تمام همم و غمت این بود که من دکتر خوبی بشوم ولی من از دیشب به این فکر میکنم که من دکتر خوبی نشدم و لیاقت فداکاریهای شما را ندارم. مادر کمی عصبانی گفت: میدونی پدرت چرا مرد؟ بخاطر اینکه یک دکتر احمق مست کرده بود و یک آمپول اشتباه به پدرت تزریق کرد وقتی هم که مرتیکه مستی از سرش پرید بی وجدان حتی یک معذرت خواهی هم از ما نکرد بلکه ما را تهدید کرد اون با بی شرمی مرگ پدرت را اندخت گردن بی احتیاطی یک پرستار بدبخت و به من تهمت زد که شما آمپول عوضی در اختیار پرستار گذاشتید من بیچاره به خاطر اینکه تو تنها نمونی زبانم را کوتاه کردم ولی همان روز قسم خوردم که تمام تلاشم را بکنم و تو دکتر بشوی برای نجات مردم نه برای کشتن مردم نمیدونم دیشب چه اتفاقی افتاده ولی دلم گواهی میدهد تو تقصیری نداری همین که برای کار نکرده خودت را مقصر میدونی و عذاب وجدان داری! تو سعیت را برای نجات اون زن کردی معلومه پزشک خوبی هستی اگر احساس مسئولیت نداشتی من عاق والدینت میکردم دستی به پشت مهرداد زد و ادامه داد حالا سرکارت برگرد و تا جایی که میتوانی سعی کن هر چه زودترخانواده این بچه را پیدا کنی! انشالله تا الان کسی پیداش شده باشه و با دست مهرداد را برای پوشیدن لباس به طرف اتاق هل داد بهارک داشت با دقت به مکالمه این مادر و پسر گوش میکرد اما چیزی از حرفهای اونها سر در نمیاورد! مادر مهرداد، بهارک را بغل کرد و بوسید توی دلش گفت: چه بچه بخت برگشته ای خدا میدونه سر این بچه چی میاد به هرحال اون مادرش را از دست داده دیگه زندگی عادی نخواهد داشت
-
مهرداد با خودش فکر کرد من تمام تلاشم را کردم مادرم حق داره و با روحیه بهتری از خونه بیرون رفت! ولي از آنطرف وقتی بهارک و مادرش به خونه برنگشتند غذایی که مادر بهارک روی گاز داشت سوخت و بوی دود همسایه ها را ناراحت کرد یکی از زنهای همسایه با عصبانیت دم در آپارتمان آمد و با شدت در را کوبید اما کسی جوابی نداد دود توی راهرو هم پیچیده بود چند تا از همسایه ها هم جلوی در جمع شدند حالا همه نگران شده بودند این اولین بار بود که همچین اتفاقی میافتاد یکی از خانمها گفت: بهترین کار اینکه به آتش نشانی زنگ بزنیم اونها اجازه دارند در را باز کنند منتظر جواب دیگران نشد و برای زنگ زدن به خونه اش رفت چند دقیقه بعد برگشت و گفت: زنگ زدم آتش نشانی اونها میدونند چی کار کنند دد
ازدهام جلوی در هر آن بیشتر میشد همسایه های بیرون هم متوجه دود شده بودند ولی از آتش نشانی خبری نبود. مدتی گذشت صدای ماشین آتش نشانی به گوش رسید توی کوچه کلی آدم جمع شده بود با هزار زحمت مردم را کنار زده و ماشین وارد کوچه شد. دوتا از مامورها با عجله وارد ساختمان شدند و محل را بررسی کردند راهی وجود نداشت مجبورا با یک میله در را باز کردند از دود غلیظی که توی آپارتمان پیچیده بود چیزی دیده نمیشد یکی از مامورها اولین پنجره ای که دید را باز کرد و این کار اون کمک کرد تا دود خارج بشه با چراغ قوه اطراف را نگاه کردند توی آشپزخانه اجاق گاز روشن را دیده شد با خاموش کردن گاز و گذاشتن قابلمه توی ظرفشویی منبع دود را از بین بردند. حالا موقع آن رسیده بود که همه جا را جستجو کنند در به در همه جا را گشتند حتی درهای کمد ها را باز کردند اما کسی را پیدا نکردند کار اونها دیگه تمام شده بود در شکسته آپارتمان را بستند توی پله ها بودند که هادی پدر بهارک از سرکار برگشت هادی با دیدن اجتماع مردم جلوی ساختمان خیلی ترسید و با عجله وارد ساختمان شد و توی پله ها ماموران آتش نشانی را دید زانو هاش سست شد هزار تا فکر و خیال کرد همه جلوی در آپارتمان اونها جمع شده بودند با زحمت خودش را به مامورها رساند و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
چه بلایی سر اونها آمده؟ مامور دست هادی را گرفت و گفت: نگران نباشید ما کسی را توی خونه پیدا نکردیم اونها خونه نیستند! هادی بیشتر نگران شد! چون مریم زنی نبود که بدون اجازه یا اینکه بي خبر از خونه جایی بره! هادی برای اینکه از حرف اونها مطمئن بشه خودش وارد پارتمان شد و همه جا را گشت قابلمه غذا نشان میداد ساعتهاست که مریم و بهارک از خونه بیرون رفتند اما کجا رفتند که اینقدر مهم بوده و مریم زیر اجاق را خاموش نکرده؟! هادی نگران شد روشن ماندن اجاق دلیل بر این بود که مریم برای انجام کاری بیرون رفته و میخواسته زود برگرده وگرنه اجاق را خاموش میکرد دل هادی هری ریخت نکنه تصادف کرده باشه یا هر اتفاق بد دیگری از نظرش گذشت دد
گوشی تلفن را برداشت خونه مادر مریم را گرفت سلام علیک کرد و پرسید: مریم و بهارک خونه نیستند اونجا اومدند؟ مادر مریم گفت: نه حتی امروز تلفن هم نکرده مادر نگران شد و به هادی گفت: همین الان میام ببینم اونجا چی شده. هادی هرچه سعی کرد ولی نتوانست مانع بشه بالاخره گوشی را قطع کرد و منتظر آمدن مادرزنش شد. ایندفعه شماره خونه مادرخودش را گرفت اما کسی گوشی را برنداشت تازه یادش آمد که مادرش برای زیادت رفته جمکران! از دلش گذشت شاید مریم همراه مادرم رفته ولی اجاق روشن این فکر را از سرش بیرون انداخت دد
سست و بیحال نشسته بود که مامور آتش نشانی در زد و داخل شد! هادی خودش را جمع و جور کرد! مامور پرسید: توانستید خبری از همسرتون بگیرید؟ هادی گفت: نه به جاهایی که فکر میکردم رفته زنگ زدم کسی از اونها خبری نداره نمیدونم کجا رفتند! مامور کاغذی را به هادی نشان داد و از او خواست تا امضاء کنه هادی بدون خواندن روی جاهایی که مامور نشان داد امضاءکرد! مامور دیگه کاری نداشت از هادی خدا حافظی کرد و رفت. هادی توی تاریکی نشسته بود حتی نمیتوانست فکر کنه! از اتفاقاتی که افتاده بود عصبانی بود چرا مریم نوشته ای نگذاشته بود! چرا به کسی خبرنداده بود؟ اون کجاست؟
این سوالی بود که توی سرش بود سر و صدای بیرون ساختمان کم شده بود و مردم متفرق شده بودند. وقتی پدر و مادر مریم رسیدند کسی دم در نبود مادر با دستهای لرزان زنگ در را زد. هادی خوشحال شد فکر کرد مریم برگشته! بلند شد اول چراغ را روشن کرد بعد گوشی آیفون را برداشت صدای مادر مریم تمام خوشحالی هادی را از بین برد و لبخند روی لبش محو شد. پدرو مادر مریم با دیدن اوضاع خونه نگران شدند پدر گفت: هادی جان شما کجا ها را گشتی به کلانتری خبردادی؟ هادی گفت: نه! مادر پرسید: سراغ بیمارستانها را رفتی؟ هادی گفت:نه ! پدرگفت: پاشو پسرم ما اول باید به کلانتری خبر بدهیم بعد هم بیمارستانهای اطراف را بگردیم انشالله بتوانیم از اونها خبری بگیریم. هادی روبه مادر زنش گفت: اگر همه ما از خونه برویم که نمیشه شما خونه بمون اگر برگشتند کسی باشه ما هم مرتب از بیرون به شما زنگ میزنیم و خبر میگیریم. مادر مایوس ایستاد و رفتن آنها را تماشا کرد. بعد از اینکه تنها ماند نگاهی به اطراف انداخت برای اینکه خودش را سرگرم کنه و گذشت زمان را حس نکنه مشغول شستن ظرفها شد و آشپزخونه را تمیز کرد
توی کلانتری محل گم شدن مریم و بهارک را گزارش کردند. افسر نگهبان پرسید: با هم دعوا کرده بودید همسرتون قهر کرده؟ هادی گفت: نه! افسرنگهبان سین جین هایی که میکرد را نوشت. هادی پرسید: امروز تصادفی چیزی گزارش نشده؟ افسر گفت: اجازه بدهید باید نگاه کنم من نیم ساعت بیشتر نیست که شیفت را تحویل گرفتم و از هادی و پدر زنش خواست تا بیرون اتاق منتظر باشند. بیرون توی راهرو دوتا جوان با دستهای دستبند زده روی نیمکت چوبی نشسته بودند و یک سرباز هم کنار اونها ایستاده بود معلوم بود مراقب اونهاست جای خالی نبود هادی شروع کرد به قدم زدن دد
توی راهرو بالا پایین چند بار راهرو را طی کرد تا اینکه افسرنگهبان صداش کرد هادی با عجله وارد اتاق شد افسر نگهبان گفت: شما بیخود اینجا معطل نشید برگردید خونه شاید تا حالا برگشته باشند اگر ما هم اطلاعی بدست آوردیم به شما خبر میدهیم. هادی با نا امیدی از افسر نگهبان خداحافظی کرد و همراه پدر زنش از کلانتری خارج شد. پدر مریم گفت: ما نمیتوانیم بیکار بریم توی خونه بشینیم بیا یک زنگ بزن خونه ببین بچه ها اومدند اگر نیامده باشند بریم بیمارستانهای اطراف را بگردیم دلم خیلی شور میزنه! هادی گفت: باشه بریم یک تلفن پیدا کنیم. به دور بر نگاه کرد سر چهارراه زردی کابین تلفن را دید قدمهاش را تند کرد تا هرچه زودتر از خونه خبر بگیره کنار تلفن ایستاد اون موقع شب دختر جوانی گوشی به دست داشت صحبت میکرد هادی اول اهمیتي به حرفهای دخترک نمیداد زمان هر چه گذشت هادی دید دخترک قصد خداحافظی و اتمام مکالمه اش را نداره با حرص به شیشه کابین کوبید دخترک عصبانی چند تا فحش نثار هادی کرد دد
هادی حالت حمله به خودش گرفت اما پدر مریم مانع شد و از دخترک خواهش کرد تا گوشی را قطع کنه. دخترک خیلی پرروتر از آن بود که فکرش را می کردند دخترک گفت: سرچهارراه بعدی یک تلفن دیگه هست خیلی عجله دارید برید اونجا من کار دارم پشتش را به اونها کرد. اعصاب هر دو خرد شد هادی این بار با شدت بیشتری به شیشه کابین کوبید طوری که شیشه ترک خورد دخترک با غرغر و چند تا فحش خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت و با فحش و نفرین از آنجا دور شد. هادی فورا گوشی را برداشت و شماره خونه را گرفت مادر کنار تلفن نشسته بود با عجله گوشی را برداشت و الو گفت دد
هادی پرسید: مامان چه خبر از مریم و بهارک؟ مادر با بغض گفت: هیچی شما چه خبر؟ هادی گفت: ما الان کلانتری بودیم خبر گم شدنشان را دادیم هنوز هیچ خبر درست وحسابی نداریم. مامان ما میخواهیم بریم بیمارستان انشالله خبر خوبی بگیریم. مادر گفت: هادی جان شما را به خدا می سپارم و گوشی را قطع کرد. هادی و پدر مریم کنار خیابان ایستادند. اما آدرسی نداشتند هادی دست بلند کرد و گفت: دربست اولین تاکسی خالی توقف کرد و پرسید: کجا؟ هادی گفت: تا اولین بیمارستان. راننده گفت: سه تومان. پدر در حالی که سوار میشد گفت: باشه! هردو سوار تاکسی شدند تا رسیدن به بیمارستان راننده صد تا از اونها سوال کرد. راننده پرسید: دنبال چی هستید؟ این موقع شب لابد قوم وخویش تون تصادف کرده؟! هادی گفت: ما هنوز نمیدونیم زنم با بچه ام از خونه بیرون رفتند هنوز برنگشتند دد
راننده گفت: اول خونه فک و فامیلتون میرفتید بعد بیمارستان! هادی گفت: هرجا که ممکن بود اونها رفته باشند زنگ زدیم! کلانتری هم خبردادیم حالا هم میخواهیم بیمارستانها را بگردیم. راننده گفت: شما باید به اولین بیمارستان دولتی اطراف محل زندگتیون برید. هادی گفت: ماهم داریم همین کار را میکنیم. راننده متوجه اوضاع بهم ریخته هادی شد و گفت: این هم کار خیر امشب ما برادر تا کله سحر شما را توی این شهر بزرگ می چرخونم تا گم شده اتون را پیدا کنید. هادی تشکر کرد .راننده مقابل بیمارستان توقف کرد اونها به شوق پیدا کردن مریم و بهارک وارد بیمارستان شدند نگهبان پرسید: کجا؟ پدرگفت: دخترم و نوه ام گم شده اومدیم ببنیم میتوانیم خبری از اونها بگیریم شاید خدای نکرده تصادف کرده باشند دد
نگهبان گفت: شما مستقیم از اینجا برید پذیرش تمام اطلاعات مربوط به اونهایی که به اینجا منتقل میشوند را میتوانید از آنجا بپرسید انشالله که چیزی نشده باشه. هادی و پدر وارد بیمارستان شدند جلوی پذیرش ایستادند ساعت یک نصف شب بود کسی اونجا نبود هادی بیتاب بود پدر از یک کارگر بیمارستان که از انجا رد میشد پرسید: میدونی مسئوول پذیرش کجاست؟ کارگر گفت: صبرکنید الان صداش میکنم رفته دستشویی! نیم ساعت طول کشید تا مسئول پذیرش پیداش شد چشمهاش نشان میداد که خواب بوده! با نارضایتی پرسید: مریضتون کجاست؟ هادی گفت: نمیدونیم زن و بچه ام گم شده میخواستیم ببینیم اونها را اینجا آوردند؟ مسئوول پذیرش پشت کامپیوتر نشست و پرسید: اسم و فامیل مریض! هادی گفت: مریم امیری. توی مریضهایی که اون روز وارد بیمارستان شده بود همیچین اسمی پیدا نکرد و گفت: اينجا همیچین کسی را نیاوردند. هادی پرسید: نگاه کن ببین مریض بینام ونشان چی؟ ممکنه بیهوش بوده نتوانسته اسمش را بگه! مسئول پذیرش دوباره چک کرد اما بدون مشخصات هم کسی نبود. هادی تشکر کرد و با پدر مریم از بیمارستان بیرون آمد راننده بیرون منتظر آنها بود
Comment
-
راننده گفت: انشالله پیدا شون میکنید حالا بریم یک بیمارستان دیگه در ماشین را باز کرد و گفت: بفرمایید. اونها سوار شدند و تا صبح حدود ده تا بیمارستان را گشتند اما هیچ خبری از مریم یا بهارک به دست نیاوردند. پدر رو به هادی گفت: پسرم بهتره برگردیم خونه کمی استراحت کنیم بعدش هم از کلانتری خبر بگیریم اینطور پیش بره ما از بی نتیجه يي از پا درمیایم. هادی حرفی نزد اما با گفته پدر موافق بود. آدرس خونه را به راننده داد تا اونها را برسونه. راننده به محض گرفتن آدرس پاش را گذاشت روی گاز و حرکت کرد دد
ساعت هشت بود که رسیدند سر کوچه پدر دست توی جیبش کرد و بیست هزار تومان درآورد و به راننده داد اما راننده قبول نکرد از پدر اصرار از راننده انکار پدر با تعجب گفت: چرا قبول نمیکنی؟ این حق شماست. راننده گفت: یک روز من هم مثل شما دنبال مادرم میگشتم یک راننده خوب همین کار را با من کرد من هم به خودم قول دادم تا آن کار را جبران کنم. اگر میخواهی مدیون نمونی همان سه هزار تومان را بده! از میان پولها سه تا هزار تومانی بیرون کشید. این کار اون باعث حیرت شد راننده با هادی و پدر زنش دست داد و خدا حافظی کرد و گفت: اگر به کمک من احتیاج داشتید این شماره موبایل منه کافیه یک زنگ بزنید فورا خودم را میرسانم و کاغذی که توی آن شماره تلفنی نوشته شده بود را به هادی داد و از آنها جدا شد دد
هادی و پدر خسته و خواب آلود وارد کوچه شدند و با قدمهای بیحال خودشان را به در خونه رساندند هادی دسته کلید را از توی جیبش درآورد و در را باز کرد کنار رفت تا پدر وارد بشه خودش هم پشت سر پدر وارد خونه شد و در را بست آپارتمان به طرز عجیبی ساکت بود هر دو بی خیال از پله ها بالا رفتند در آپارتمان باز بود پدر با عجله وارد آپارتمان شد و زنش محبوبه را صدا کرد اما هیچ جوابی نشنید دلش هری ریخت نکنه اتفاق بدی افتاده باشه؟! این سوالی بود که از ذهن هادی هم گذشت با نگاه به اطراف متوجه شدند همه جا بهم ریخته هادی توی اتاق خواب رفت و از صحنه ای که دید فریادی دلخراش کشید پدر پشت سرش بود. مادر مریم غرق به خون روی تخت افتاده بود زن بیچاره از خونریزی مرده بود با صدای فریاد هادی همسایه ها ریختند توی خونه یکی از اونها که مرد جاافتاده ای بود نبض زن بیچاره را گرفت ولی خونی در جریان نبود تا قلبی را به تپش بیاره و اون مرده بود دد
مرد هادی و پدرزنش را از اتاق بیرون آورد و در اتاق را بست سریع شماره پلیس را گرفت و خبرداد چند دقیقه نگذشته بود که ماموران پلیس رسیدند و همه را از آپارتمان بیرون کردند آمبولانس آمد مقتول را به پزشک قانونی منتقل کرد هادی توی شوک بود پدر توی سر خودش میزد تعادل روحی هر دو بهم خورده بود همسایه ها با صدای بلند پچ پچ میکردند یک مامورپلیس مشغول انگشت نگاری بود مامور دیگر ای هادی را صدا کرد و پرسید: شما دیشب کجا بودید؟ هادی با چشمهای پف کرد و خسته گفت: ما تمام دیشب را داشتیم دنبال زن و بچه ام میگشتیم اونها از دیروز گم شدند. همین سوال را ازپدر هم پرسید اونهم جوابی مشابهه هادی داد کار انگشت نگاری تمام شد وجب به وجب آپارتمان بررسی شد نزدیک ظهر بود مامور پلیس هادی و پدر رو خواست تا همراه اونها برای بازجویی به کلانتری بروند دد
در آپارتمان را پلوم کردند و با متفرق کردن جمعیت سوار ماشین شده و به سمت کلانتری حرکت کردند. هادی گیج و منگ بود تا دیروز یک زندگی کاملا ساده و بی سر و صدا داشت الان چی؟ زن و بچه اش گم شده بود مادر زنش به طرز فجیعی کشته شده بود و خودش هم در راه کلانتری بود! پدر دیگه بی تابی نمیکرد بهت زده به اطراف نگاه میکرد حال خوشی نداشت خیلی زود به کلانتری رسیدند آنجا توسط افسر نگهبان بازجویی شدند اوضاع کلانتری برخلاف شب گذشته خیلی شلوغ بود کلی آدم در حال تردد بودند دسته ای می آمد و دسته ای دیگر میرفت افسر نگهبان برای اینکه درست به پرونده اونها رسیدگی کنه دستور بازداشت موقت هادی و پدر را داد دد
سرباز وظیفه ای هادی و پدر را به بازداشتگاه برد. نیمکت کوچکی آنجا بود ولی روی اون چند نفر نشسته بودند هادی دست پدر را گرفت و کنار دیوار نشاند حال پدر اصلا خوب نبود رنگ به صورت نداشت دستهاش می لرزید اوضاع هادی بهتر از اون نبود ولی هادی جوانتر بود اما صبر نداشت با عصبانیت به پدر زنش گفت: زن و بچه ام گم شده مادر زنم به طرز فجیعی کشته شده قاتل داره راست راست توی خیابون میچرخه من و تو توی بازداشتگاه منتظریم تا کسی به وضع مان رسیدگی کنه این دیگه آخر بدشانسی است! پدر حالش خوب نبود هرآن بدتر میشد دیگه حس کرد قلبش نمیزنه درد شدیدی توی سینه تیر کشید دستش ناخودآگاه به سمت سینه اش رفت پاهاش شل شد روی زمین وارفت هادی فریاد زد کمک کنید یکی از اونهایی که توی بازداشتگاه بود سریع خودش را انداخت روی پدر و با دودست شروع کرد به ماساژ قلبی با فشار روی سینه اش فشار میداد پدر استفراغ کرد هادی مرد را هل داد داری چیکار میکنی؟ مرد گفت: من کمکهای اولیه بلدم دارم ماساژ قلبی میدهم و سعی میکنم قلبش را به حرکت دربیارم برو کنار و هادی را هل داد و دوباره به کارش ادامه دادهادی خودش را باخته بود و مرتب توی سرش میکوبید سر و صدای هادی باعث شد یک سرباز از دریچه داخل بازداشتگاه را نگاه کرد دریچه را بست. پدر چشمش سیاهی رفت و دیگه چیزی را نمیدید کم کم صداهای اطراف هم کم شد مردی که ماساژ قلبی میداد نبضش را گرفت متاسفانه پدر مرده بود و قلبش نمی تپید! در بازداشتگاه باز شد اول افسر نگهبان همان افسر دیشبی وارد شد بعد هم دوتا مرد سفید پوش با یک برانکار رسیدند با گوشی هرچه سعی کردند تا از قلب صدایی بشنوند اما نشد که نشد با ملافه روی پدر را کشیدند و از بازداشتگاه بردند دد
افسر رو به هادی گفت: تو اینجا چی کار میکنی؟ هادی بغضش ترکید و های های گریست و گفت: دیروز صبح خونه زندگی زن وبچه پدرزن و مادر زن داشتم الان هیچی نیستم و هیچ کسی را ندارم. افسر دست هادی را گرفت و از بازداشتگاه بیرون برد. توی دفترش نگاهی به پرونده هادی انداخت سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: نمیدونم شما را چرا بازداشت کردند؟
شما دیشب کجا بودید؟ منظورم اینکه بعد از رفتن از کلانتری کجا رفتید؟ هادی گفت: با پدر زنم همراه یک راننده تاکسی تا خود صبح توی بیمارستانها سرگردان بودیم و دنبال زن و بچه ام میگشتیم. افسر پرسید: میتوانی ثابت کنی؟ هادی از توی جیبش شماره تلفن راننده تاکسی را درآورد و به دست افسرداد. افسر نگهبان یک مامور صدا کرد و ازش خواست تا با اون شماره تماس بگیره و از راننده بخواهد تا کلانتری بیاد. موقع رفتن به مامور گفت: برای این مرد جوان کمی غذا بیار معلومه چیزی نخورده داره از حال میره دد
مامور چشمی گفت و از اتاق خارج شد. افسر نگهبان توی پرونده هادی چیزهایی نوشت نیم ساعت گذشت مامور با یک سینی وارد اتاق شد توی سینی کمی نان و پنیر با یک لیوان چایی بود افسر نگهبان گفت: ببخشید بیشتر از این امکانات نداریم! هادی گفت: من میل ندارم دست شما درد نکنه. افسر نگهبان که تا اونموقع سرش توی پرونده بود و داشت مطالبی را اضافه میکرد بلند شد سینی را جلوی هادی گذاشت و گفت: بخور تا جون داشته باشی گم شده هات را پیدا کنی و بتوانی اینهمه مصیبت را تحمل کنی یاد نره هنوز زن و بچه ات را پیدا نکردی بخواهی غذا هم نخوری مریض میشوی بخور جانم بخور دد
لقمه ای درست کرد و دست هادی داد یک لقمه هم خودش خورد هادی به زور لقمه را توی دهانش گذاشت و با چایی قورت داد. صدای راننده تاکسی هادی را به خودش آورد راننده وارد اتاق شد و با هادی دست داد و پرسید زن و بچه ات پیدا شد؟ هادی با بغض گفت: نه! راننده شروع کرد به حرف زدن جناب سرهنگ دیشب تا خود صبح تمام بیمارستانها را گشتیم افسرنگهبان تند تند تمام حرفهای راننده را ثبت کرد و گفت: بیا امضاء کن راننده خودکار را گرفت و پای کاغذ را امضاء کرد و گفت: جناب من میتوانم بروم؟
افسر نگهبان گفت: لطفا موقع رفتن این مرد جوان را هم ببر البته خونه اش نمیتوانه بره چون پلوم شده تا تمام شدن تحقیقات نمیتوانه اونجا زندگی کنه راستی کجا میخواهی بری تا اگر لازم شد باهات تماس بگیریم؟ هادی آدرس و شماره تلفن خونه مادرش را نوشت و به دست افسر نگهبان داد و همراه راننده از اتاق بیرون رفت. افسر نگهبان به صندلی تکیه داد و زیر لب گفت: بدبخت از دیروز تا حالا هر چه اتفاق بد بوده سر این جوان آمده تازه بازداشت هم شده ! وقتی هادی زنگ خونه مادرش را زد خواهر کوچیکش راضیه در را باز کرد هادی ناراحت وارد خونه شد راضیه در را پشت سر داداش بست. هادی خودش را به دستشویی رساند و صورتش را آب زد کمی حالش بهتر شد بعد توی اتا ق رفت. مادر کنار میز سماور نشسته بود. هادی سلام کرد مادر با خوشرویی جواب هادی را داد و یک استکان چایی برای هادی ریخت و جلوی اون گذاشت سرش را که بالا کرد از چهره هادی ترسید دلش هری ریخت حتما اتفاق بدی افتاده پرسید: هادی چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطور بهم ریختی؟
بچه ها کجان چراتنها آمدی؟ هادی هیچ جوابی برای سوالهای مادر نداشت فقط اشک ریخت مادر بیشتر وحشت کرد! هادی مرد ضعیفی نبود حتما بدبختی بزرگی سرش آمده با دست توی سروزانوش کوبید هادی خودش را بغل مادر انداخت و های های گریه کرد اون احتیاج به آرامش داشت و آن را در آغوش مادر پیدا کرد مادر سر هادی را نوازش کرد و پرسید؟ نکنه مریم باهات قهر کرده لوس شدی اومدی خونه مادرت؟ جوابی از هادی نیامد هادی در حالی که اشک میریخت گفت: مامان مریم و بهارک گم شدند گریه هادی نمیگذاشت تا مادر بفهمه چی میگه! مادر پرسید: آرام باش و بدون گریه بگو ببینم چی شده مریم کجا رفته؟ هادی اشکهاش را با پشت دستش پاک کرد و گفت: پدر و ومادر مریم هر دو مرده اند. مادر دو دستی کوبید توی صورتش و گفت: خدا مرگم بده چی شده؟
Comment
-
مادر فریاد کشید راضیه چادر من را بیار بروم ببینم چی شده چه خاکی به سرم شده راضیه با نگرانی وارد اتاق شد و گفت: چی شده چی میخواهی؟ مادر گفت: هادی میگه پدر و مادر مریم مرده!! راضیه گریه اش گرفت ولی خودش را کنترل کرد و گفت: داداش کدومشون مرده؟ هادی گفت: هردوتاشون مادرش به ضرب چاقو کشته شده پدرش هم توی بازداشتگاه .. راضیه مهلت نداد تا هادی جمله اش را تمام کنه گفت: پدرش اونو کشته؟ هادی عصبی شده بود با حرص گفت: نه بابا پدرش سکته کرد اونهم مرد!! مادر پرسید: توی بازداشتگاه چی کار میکرد؟ هادی گفت: اجازه بدهید از اول براتون تعریف کنم پریروز وقتی از سرکار برگشتم دیدم در خونه مون شلوغه با عجله رفتم توی آپارتمان دیدم غذایی که مریم روی اجاق گذاشته جزغاله شده همسایه ها به آتش نشانی خبرداده اند اونها در را شکسته و اجاق را خاموش کرده اند دد
مریم و بهارک خونه نبودند هرکجا به فکرم میرسید زنگ زدم اما نتوانستم اونها را پیدا کنم خونه باباش زنگ زدم بیچاره ها برای کمک اومدند خونه ما! من و بابا رفتیم سراغ کلانتری و بیمارستانها تا صبح طول کشید وقتی برگشتیم خونه با جسد مادر مواجه شدیم پلیس خبر کردم اونها ما را با خودشان بردند کلانتری افسر نگهبان برای بازجویی ما را انداخت توی بازداشتگاه و یادش رفت!! شب وقتی کشیک عوض شد افسر نگهبانی که شب قبل خبر گم شدن مریم و بهارک را داده بودیم اومد و ما را شناخت! اون وقتی اومد که بابا توی بازداشتگاه سکته کرده بود یکی از اونهایی که اونجا بود خیلی سعی کرد تا بابا را نجات بده اما نشد دد
آمبولانس اومد بابا را که مرده بود! جنازه اش را بردند پزشک قانونی! بعد از بردن بابا افسر نگهبان از من بازجویی کرد و فرستاد خونه من هم اومدم اینجا مامان نمی دونم چی کار کنم زن و بچه ام گم شده دوتا جنازه مونده روی دستم من بدبخت شدم و از ته دل با صدای بلند گریه کرد. مادر پاهاش سست شد به دیوار تکیه داد و آرام زمین نشست راضیه بهت زده به حرفهای هادی گوش میداد یکهو گفت: فرشید میدونه مامان و باباش مرده ان؟ هادی تازه به یاد فرشید افتاد! راستی فرشید کجاست؟ هادی فکر کرد برادر کوچیک مریم نکنه اون همراه مریم و بهارک رفته چون توی این دو روز هیچ حرفی از اون نبود. مادر هادی ضعف کرده بود راضیه یک لیوان آب برای اون آورد مادر با دستهای لرزان لیوان را گرفت و کم کم خورد دد
هادی سرش را روی زانوی مادر گذاشت مادر با دست موهای هادی را نوازش کرد هادی احساس آرامش کرد چشمهاش گرم خواب شد و راحت خوابید مادر صبر کرد تا خواب هادی سنگین بشه بعد با اشاره از راضیه بالش خواست سر هادی را روی بالش گذاشت ملافه ای روی اون کشید بلند شد تلفن را از پریز کشید و بی صدا از اتاق خارج شد! توی آشپزخانه تلفن را به پریز زد و شماره ای برادرش را گرفت . کمي منتظر شد تا ارتباط وصل شد مادر گفت: داداش شمایی؟ سلام. از اونطرف جواب آمد: چی شده خواهر انشالله خیره؟ مادر با التهاب گفت: چه خیری همه اش شره پدر و مادر زن هادی مرده خودت را برسون به این بچه کمک کنیم بچه ام سرگردون شده نمیدونه چی کار کنه! هرچه زودتر خودت را برسون بیا اینجا تا ببینیم چی کار کنیم. با تمام شدن جمله گوشی را قطع کرد راضیه را صدا کرد و گفت دفتر تلفن را بیار میخواهم به عمو و عمه و خاله هادی زنگ بزنم همه باید جمع بشویم یک ساعت بعد خبر ناگوار فوت پدر و مادر مریم توی فامیل پیچید دد
هادی از خواب بیدار شد دایی احمد هم آمده بود و داشت با مادر صحبت میکرد هادی صورتش را آب زد چشمهاش پف کرده بود رنگ به صورت نداشت گیج و ماتم زده پیش دایی احمد رفت دایی صورت هادی را بوسید و گفت: انشالله غم آخرت باشه هادی جان من و مادرت منتظر بیدار شدنت بودیم باید برویم خونه پدر زنت همراه فامیل کارهای تشیع جنازه را انجام بدهیم هادی حرفی برای گفتن نداشت!مادر به راضیه گفت: همه جا را خوب دیدی اجاق را خاموش کردی فلکه آب را هم ببند فلکه گاز را هم قطع کن ممکنه چند روز نتوانیم برگردیم خونه. راضیه گفت: خیالت راحت باشه همه کارهایی که گفتی انجام دادم بریم دیگه! همه با هم راه افتادند در خونه را مادر قفل کرد سوار ماشین دایی شدند تا برسند برنامه ریزی کردند قرار شد دایی و هادی دنبال کارهای پزشک قانونی بروند هادی هنوز به خودش نیامده بود دد
توی خونه پدر زنش فامیلهای نزدیک مریم همه جمع شده بودند با آمدن هادی و خانواده اش اونهایی که اونجا بودند دور هادی و دایی جمع شدند هر کس سوالی میکرد و میخواستند از اتفاقاتی که افتاده سردربیاورند دایی همه را آرام کرد و تا جایی که میدونست توضیح داد! عمه مریم از حال رفت خاله اش فریاد میزد و آبجی صدا میکرد همه بهم ریختند تا آمدن خانواده هادی امیدی به دروغ بودن حرفها داشتند ولی با توضیحات هادی و دایی احمد باورشون شد که دوتا عزیزشان را از دست داده اند
دایی احمد همراه مردهای فامیل برای تحویل گرفتن جنازه ها به پزشک قانونی رفتند اما مرگ مشکوک مادر مورد بررسی بود و آنها نتواستند جسد مادر را تحویل بگیرند، برای تشیع جنازه ناچار شدند چند روز صبر کنند تا کارهای پزشک قانونی تمام بشه! دایی احمد از فرصت استفاده کرد و سراغ یکی از دوستهاش توی پزشک قانونی رفت و خواهش کرد ببینه زن جوانی با مشخصات مریم را به پزشک قانونی آورده اند یا نه! اون موقع بود که فهمید جسد زن جوانی بدون همراه داشتن برگه هویتی دو روز پیش به پزشک قانونی منتقل شده دد
دایی میخواست خودش برای تشخیص هویت بره ولی برای شناسایی زن یکی از اقوام درجه یک الزامی بود و دایی ناچار از هادی خواست تا برای شناسایی جسد به سرد خونه بره. هادی نمیخواست باور کنه اما مجبور بود اینهم راهی بود برای خبر گرفتن! دست و پاهاش یخ کرده بود با تنی لرزان و غرق در عرق وارد سرد خونه شد. مسئول سردخونه یکی از کشوها را بیرون کشید و صورت زن را به هادی نشان داد! خودش بود مریم! بغض هادی ترکید اون مریم بود مریم عزیزش که عاشقش بود! شریک زندگیش! رفیق راهش! تمام زندگیش! مریم مادر بچه اش از این فکر به خودش لرزید بهارک! بهارک کجاست؟ نکنه اون هم مرده؟! از این فکر دیوانه شد خودش را به در و دیوار کوبید! اون دیگه تعادل روحی نداشت تحمل این همه غم و خبرهای ناگوار هادی را از پادرآورد دد
دایی وارد سرد خونه شد اون هم مریم را تشخیص داد و با کمک مسئول سردخونه هادی را بیرون برد. اما هادی حالت عادی نداشت دیوانه وار فریاد میزد و مریم را صدا میکرد تلاش اطرافیان به نتیجه نرسید! مجبور شدند هادی را به بیمارستان منتقل کنند. آرام بخشهای قوی هادی را سست کرد و خواباند. اطرافیان از مرگ این سه نفر در شوک بودند. هر کس که جریان را می شنید به خونه مادر مریم میرفت جمعیت زیادی آنجا جمع شده بود دایی همه کارها را به عهده گرفته بود همه این اتفاقات روز سه شنبه افتاده بود از پزشک قانونی خبر دادند روز یک شنبه میتوانند هر سه جنازه را تحویل بگیرند دد
حال هادی هم بهتر شده بود اما هنوز توی بیمارستان بود و دکتر اجازه مرخصی نمیداد! رفت و آمد توی خونه ادامه داشت مردم دسته دسته می آمدند و میرفتند شب رفت و آمد کمتر شد فقط نزدیکان درجه یک اونجا دور هم بودند و برای فردا برنامه ریزی میکردند که زنگ در به صدا درآمد دایی راضیه را فرستاد تا در را باز کنه فکر کرد کسی برای تسلیت آمده! راضیه از راهرو گذشت و دم در رفت وقتی در را باز کرد فرشید پشت در بود راضیه جا خورد فرشید سلام کرد و پرسید: چه خوب شما خونه ما هستید. راضیه با تته پته پرسید: تو کجا بودی؟ فرشید با خنده گفت: مگه مامان نگفته از طرف مدرسه رفته بودم اردو همین الان مربیمون سر خیابون من را پیاده کرد دد
راضیه خودش را کنار کشید تا فرشید وارد خونه بشه یک آن فکری به سرش زد به فرشید گفت: یک دقیقه همین جا صبر کن نیا! فرشید به خیال اینکه توی خونه مهمونی است و راضیه میخواهد ورودش را خبر بده همانجا ایستاد. راضیه با عجله خودش را به دایی رساند و در گوشش چیزی گفت. دایی از جا جست و از اتاق بیرون رفت توی این چند روز آنقدر خبر بد رسیده بود که همه بی حس شده بودند. دایی دم در رفت فرشید را بغل کرد و بوسید! فرشید از این کار دایی تعجب کرد و پرسید: چی شده؟ دایی در حالی که فرشید را از خونه بیرون میبرد گفت: اتفاقاتی افتاده بیا تا برات تعریف کنم دد
با یک حرکت فرشید را بیرون برد و در را بست. دایی پرسید: فرشید جان این چند روزه کجا بودی؟ این موقع شب از کجا میای؟ فرشید ترسیده بود با نگرانی گفت: به خدا مامانم میدونه من از اون اجازه گرفتم رفتم اردو! یک هفته به خدا توی اردو بودم. دایی متوجه شد باعث وحشت فرشید شده دستی به سر فرشید کشید و گفت: منظورم این نبود که جای خلافی بودی ما نگرانت بودیم نمیدونستیم کجایی! کسی از تو خبری نداشت. فرشید نفس راحتی کشید و گفت: خوب از مامانم می پرسیدید به شما میگفت من کجام! راستی مامانم مگه خونه نیست؟ شما خونه ما چی کار میکنید؟ چرا مامانم در را باز نکرد؟
دایی برو کنار ببینم چی شده! دایی دست فرشید را گرفت و گفت: تو باید قوی باشی کلی آدم خونه شماست اتفاقات بدی توی این چند روز افتاده فرشید با التماس به دایی نگاه کرد. دایی ناچار به گفتن بود بیشتر از این نمیتواست فرشید را بیرون نگه داره دایی گفت: پسرم تو تنها شدی پدر و مادرت فوت کردند. بغض گلوی فرشید را فشار میداد و بالاخره ترکید با گریه گفت: دیشب خواب بدی دیدم حس کردم اتفاق بدی افتاده ولی نه دیگه به این بدی! دایی اجازه داد تا فرشید حسابی گریه کنه. توی خونه همه منتظر آمدن فرشید بودند کمی طول کشید عموی فرشید دم در اومد تا اونها را صدا کنه فرشید دایی را بغل کرده بود و گریه میکرد عمو فرشید را صدا کرد فرشید به سمت عمو رفت دوتایی با صدای بلند گریه کردند. با صدای اونها شیون از خونه برخاست همه توی حیاط جمع شدند هرکس به نحوی میخواست فرشید را تسلی بده ولی ضربه وارد شده به او خیلی سخت تر از اینها بود
Comment
-
فرشید اشک میریخت! دل همه برای او می سوخت هر کس با جمله ای می خواست او را آرام کنه اما تمام کلمات دنیا برای این کار کافی نبود! فرشید پهلوی عموش بالای مجلس نشست اون سعی میکرد کسی اشکش را نبینه ولی نمی توانست جلوی ریختن اشکش را بگیره با خودش گفت چقدر سخته! تحمل نبودن مادر! نبود پدر! من بد بخت شدم بجز خواهرم کسی را ندارم چشمش را توی اتاق گرداند اما خواهرش را ندید دلش هری ریخت نکنه خواهرم نمیدونه در یک لحظه هزار تا فکر منفی از سرش گذشت اشکش را پاک کرد و از عموش پرسید: عمو مریم کجاست؟ نه اون نه شوهرش هیچکدام را نمی بینم! بهارک کو؟ عمو که تا اون لحظه توانسته بود خودش را کنترل کنه از حالت عادی بیرون آمد با دو دست کوبید توی صورتش و گفت: فرشید جان مریم هم مرده ما داغ روی داغ داریم نمیدونم کدام را بگم نمیدونم برای کدومشون گریه کنم! فشار خون فرشید حسابی پایین آمده بود این دیگه برای اون که چهارده سال بیشتر نداشت قابل هضم و تحمل نبود سرش گیج رفت چشمهاش سیاهی رفت و دیگه جایی را ندید دد
دایی عمو را کنار زد و خودش را به فرشید رساند دستها و پاهاش یخ کرده بود فرشید را روی زمین دراز کرد و از بقیه خواست اتاق را خالی کنند راضیه یک لیوان آب قند آورد دایی کم کم توی دهن فرشید ریخت اما تاثیری روی فرشید نداشت دست انداخت و فرشید را با یک حرکت بلند کرد و سریع از اتاق بیرون رفت کسانی که توی حیاط ایستاده بودند کنار رفتند تا دایی رد بشه راضیه همراه دایی بود فوری توی راهرو رفت و در حیاط را باز کرد دایی به راضیه گفت: دخترم از جیبم سویچ ماشین را در بیار دستش را حرکت داد و فرشید را بهتر گرفت راضیه دست توی جیب دایی کرد و سویچ را درآورد و جلو تر از دایی رفت و در عقب ماشین را باز کرد دد
دایی فرشید را توی ماشین گذاشت راضیه جلو نشست دایی با دست پاچگی ماشین را روشن کرد همین موقع عمو از خونه بیرون آمد و به راضیه گفت: دخترجان تو پیاده شو من همراه اونها میروم راضیه با دلخوری از ماشین پیاده شد به محض سوار شدن عمو ماشین به حرکت درآمد و در یک آن از دید راضیه دور شد. راضیه توی خونه رفت و در را بست. همه داشتند درباره فرشید بحث میکردند عمه فرشید گفت: من از فرشید مراقبت میکنم هر چی باشه من عمه اش هستم اون که نمیتوانه تنها زندگی کنه من با خانواده ام به خونه داداش اسباب کشی میکنیم هم از اموال داداش... حرف توی دهنش خشک شد چون با نگاه اطرافیان حس کرد چی گفته! هنوز برادرش دفن نشده بود و اون داشت درباره اموال برادر تصمیم میگرفت دد
مادر هادی رو به عمه گفت: شما اجازه بدهید کار تشیع جنازه تمام بشه به اون جا هم میرسیم! دیر وقت بود اونهایی که نیمخواستند بمونند رفتند و بقیه هر کدام گوشه ای جا انداخته و خوابیدند. راضیه هم پیش مادرش دراز کشید اما خوابش نمیبرد محکم مادرش را بغل کرده بود میترسید ولش کنه اون هم بمیره مادر راضیه را به خودش چسباند تا احساس امنیت کنه راضیه خسته از این همه تلاش خوابش برد. نزدیکیهای صبح دایی همراه عمو و فرشید به خونه آمدند برای فرشید رختخواب پهن کردند عمو کنار فرشید دراز کشید دایی توی حیاط نشست سیگاری روشن کرد دودش را توی دهنش حبس کرد توی فکر بود دود بهش فشار آورد با حرص دود را بیرون فرستاد. همانطور که سیگار دستش بود خوابش گرفت سیگار را زمین انداخت و زیر پا له کرد دد
باید برای تشیع جنازه میرفتند تا اون موقع باید تواناییش را حفظ میکرد توی اتاق رفت و پیش عمو دراز کشید اونهم فورا خوابش برد. انگار میخواست با خوابیدن فراموش کنه چه اتفاقی افتاده! با سر و صدای زنها و اونهایی که برای تشیع جنازه آمده بودند همه از خواب بیدار شدند. صبحانه آماده بود ولی کسی میل به خوردن نداشت دایی حس نداشت دلش میخواست بخوابه همه چیز را فراموش کرده بود مادر هادی به سراغش آمد و گفت: داداش باید بری دنبال هادی اون باید توی مراسم باشه اگر نیاد بعدا نمیتوانه مرگ اونها را قبول کنه. خاک سرده هادی راحتتر میشه دد
دایی با بیحوصلگی بلند شد توی حیاط رفت و کنار حوض صورتش را شست راضیه آماده بود حوله را دست دایی داد تا صورتش را خشک کنه دایی بعد از خشک کردن صورت حوله را به دست راضیه داد و بدون خداحافظی از در حیاط بیرون رفت. ساعت هشت راننده اتوبوس در زد همه حاضر و آماده بودند دسته دسته سوار اتوبوس شدند. راضیه و مادرش آخرین کسانی بودند که سوار شدند عمو در خونه را قفل کرد و سوار شد. اتوبوس نیم ساعت بعد نزدیک غسالخانه توفق کرد کارها انجام شده بود با آمدن هادی و دایی مراسم تشیع انجام شد دد
فرشید هر سه تای اونها را با دست خودش جا به جا کرد عمو خواست مانع بشه ولی فرشید گفت: پدر و مادرم همیشه به من وصیت میکردند خودت ما را توی قبر بگذار این تنها کاری است که از دستم برمیاد. شیون زنها و صدای نوحه خوان با هم درآمیخت فرشید صدایی نمی شنید این مراسم برای اون سنگین بود هادی با آرام بخشهایی که گرفته بود بیحس بود و قادر به کاری نبود مراسم تا ظهر طول کشید
فرشید به زور سرپا ایستاده بود شوک حاصله از مرگ عزیزان این بچه چهارده ساله را از پا درآورده بود. فرشید سرش را به شانه عمو تکیه داد دیگه اشکی نبود تا از چشمهاش سرازیر بشه جسدهای کفن شده پدر و مادر و تنها خواهرش چیزهایی بودند که از جلوی چشمش نمیرفت! صدای نوحه خوان توی سرش می پیچید از اینکه به وصیت اونها عمل کرده بود خوشحال بود ولی این کارها برای اون خیلی دشوار بود اما به خوبی از عهده اش برآمد! تک تک اونهایی که برای تشیع جنازه آمده بودند به عمو، فرشید و هادی تسلیت گفته و از سر خاک جدا شدند. دایی؛ عمو و فرشید را به سمت اتوبوس راهنمایی کرد مادر زیربغل هادی را گرفته بود. هادی سست و گویی بی احساس فقط بی صدا اشک میریخت دل همه به حال اونها ریش شده بود توی اتوبوس دایی کنار عمو نشسته بود و درباره مراسم عزاداری با هم صحبت میکردند دد
آنها مرده ها را به خاک سپرده بودند و طبیعی ترین کار حرف زدن درباره مراسم بود برنامه ریزی برای مراسم زیاد طول نکشید. چند تا از جوانها مسئول چاپ اعلامیه شدند و از همان رستورانی که قرار بود ناهار بخورند سفارش شام بدهند برنامه ریزی که تمام شد دایی نگاهی به فرشید کرد و رو به عمو گفت: آقا فرهاد تکلیف این بچه چی میشه؟ تک و تنها شده باید برای اون کاری انجام بدهیم! عمو با تاسف گفت: شما میدونی که من با زنم اختلاف دارم! اون حتی توی مراسم برادرم شرکت نکرد! چطور میتوانم فرشید را با خودم ببرم من هم به فکر اون هستم دیروز خواهرم هاله گفت میخواهد به خونه داداش اسباب کشی کنه اون از فرشید مواظبت میکنه. دایی به یاد شوهر عمه افتاد مرد تنبل و بی عاری بود حتما نقشه ای برای خونه زندگی اونها داشت دایی رک به عمو گفت: شما به مسعود اعتماد دارید؟ من که ندارم من نمیتوانم قبول کنم اون بی قصد و غرض باشه طمع گرگ بی منفعت نیست دد
عمو نگاهی به فرشید انداخت و گفت: چاره دیگه ای هم داریم؟ دایی توی فکر رفت میخواست برای فرشید تصمیم درستی بگیره. اتوبوس جلوی رستوان توقف کرد همه چه اونهایی که با اتوبوس چه با ماشینهای شخصی آمده بودند وارد رستوران شدند مهمانها با اشتها ناهار را خوردند همه خسته شده بودند خیلی ها از دم در رستوران خداحافظی کرده و رفتند. بقیه هم که خودمانی بودند به خونه برگشتند. همسایه ها پرده سیاهی روی دیوار خانه نصب کرده بود. فرشید وقتی چشمش به پارچه سیاه افتاد از ته دل ناله زد اما دیگه توانی برای عکس العمل نداشت نتواسته بود غذا بخوره و از پا درآمد. عمو فرشید را بغل کرد و با خودش برد توی اتاق و گذاشت روی تخت دد
مادر هادی سریع توی آشپزخونه رفت و گل گاوزبان دم کرد و یک لیوان برای فرشید برد و به زور به خوردش داد فرشید حس میکرد تهوع داره سرش را روی بالش گذاشت. مادر روی فرشید ملافه نازکي کشید و سپرد، اگر خوب نشدی صدام کن. هادی توی حیاط به دیوار تکیه داده بود مادر دست هادی را گرفت و به اتاق برد و برای اون بالش گذاشت و به زور هادی را خواباند. جوانهای خانواده اعلامیه های چاپ شده را به در و دیوار چسباندند. زنها وسایل پذیرایی را آماده کردند بوی حلوا بلند شد عمه هاله توی اتاق رفت و دستی به سر فرشید کشید از تب می سوخت با عجله به سراغ مادر هادی رفت و گفت: محبوب خانم فرشید تب داره! مادر هادی با ترس وارد اتاق شد فرشید از شدت تب سرخ شده بود ملافه را کنار زد پیراهنش را درآورد و از هاله خواست تا دستمال را خیس کنه و با یک کاسه آب بیاره! با هیاهویی که راه افتاد دایی و عمو هم آمدند دایی دست به سر فرشید زد و به خواهرش گفت: بهتره ببریمش دکتر! محبوبه خانم گفت: من نمیتوانم اون را بلند کنم شما بغلش کن ببریم حمام با این تب اون به دکتر نمیرسه اول باید تبش را پایین بیاریم تا دایی به خودش تکانی بده عمو فرشید را با یک حرکت برداشت و به حمام رساند دد
محبوبه خانم شیر آب سرد و کمی گرم را باز کرد، آب که ولرم شد اشاره کرد عمو فرشید را زیر آب کرد. فرشید تکانی خورد چند دقیقه بدنش را زیر آب نگهداشتند دستهای عمو از حرارات فرشید می سوخت کم کم حس کرد تب فرشید بهتر شده و از زیر آب کنار کشید دایی، فرشید را با یک حوله از دست عمو گرفت و روی تخت گذاشت محبوبه خانم گوشی تلفن را برداشت و به اورژانس زنگ زد تا آمدن اورژانس مرتب دستمال خیس کرد و روی پیشانی فرشید گذاشت همه نگران حال فرشید دست از کار کشیده بودند و منتظر اورژانس بودند! با صدای آمبولانس محبوبه خانم نفس راحتی کشید اتاق را خالی کردند دکتر بالای سر فرشید رفت تبش را اندازه گرفت و سرتا پای او را معاینه کرد از توی کیفش شیشه سرمی را بیرون آورد و به فرشید وصل کرد توی سرم چند تا آمپول ریخت. نسخه ای هم نوشت و دست محبوبه خانم داد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟ محبوبه خانم گفت: این بچه پدر و مادرش را ازدست داده. دکتر با تاسف سری تکان داد و گفت: برای همینه که به این روز افتاده شما به موقع داروها را بهش بدهید درضمن این بچه را از مراسم عزاداری دور نگهدارید اون تحمل نداره اگر اینطور پیش بره از دست میره. محبوبه خانم گفت: این که چیزی نیست صبح باید اون را می دیدید! دکتر متوجه حرفی که محبوبه خانم زده بود نشد ولی با تاکید بر دور کردن فرشید از اصرار کرد
Comment
-
به دستور دکتر محبوبه خانم فرشید را به خونه خودشان برد با دور شدن از هیاهو حال فرشید رو به بهبود رفت راضیه هم ترجیح داد همراه مادرش باشه و در مراقبت از فرشید به مادر کمک کنه. مراسم شام غریبان بعد از نماز شب اول قبر شروع شد چند تا نوحه خوان دعوت شده و یکی یکی بلند گو به دست گرفت و نوحه سر دادند. با تمام شدن نوحه سفره های شام باز شد.از همه به خوبی پذیرایی کردند دخترها و پسرهای جوان سفره را چیدند و مردم مشغول خوردن غذا شدند دد
دایی نگاهی به سفره انداخت اشتهایی نداشت اما شرکت کنندگان مراسم همچین هم بی میل نبودند با خودش گفت آدم زنده احتیاج به غذا داره لابد اونها به
خاطر اینکه زنده هستند و دارند غذای مراسم عزاداری میخوردند اشتها دارند با بی میلی چند قاشق از غذا را خورد عمو هم اشتهایی به خوردن نداشت اما معلوم بود که مرگ برادر زیاد اذیتش نکرده بلکه اختلاف خانوادگی اون را آزار میده دد
از همه بیشتر مسعود کار میکرد دایی اصلا به مسعود اعتماد نداشت چند سال پیش در یک معامله کلاه سر دایی گذاشته بود و کینه و نفرت دایی را نسبت به خودش خریده بود!! اونهایی که تازه آمده بودند مرتب سراغ فرشید را میگرفتند و با هم پچ پچ میکردند. عمو برای اینکه حرف را فیصله بده به همه گفت: فرشید توی بیمارستان بستری شده و نمیتوانه در مراسم سوگواری شرکت کنه! صدای پچ پچ قطع شد بالاخره مراسم تمام شد و مهمانها دسته دسته رفتند خودمانی ها توی حیاط فرش انداخته و نشسته بودند مسعود نگاه معنی داری به هاله انداخت هاله خودش را جمع و جور کرد و رو به برادر بزرگش فرهاد کرد و گفت: داداش من دلم برای فرشید میسوزه اون بیچاره تک و تنها شده توی خونه به این بزرگی چطور زندگی کنه؟ اگر اجازه بدهید من به خونه داداش اسباب کشی کنم هم از مستاجری دربیام هم از برادرزاده ام مراقبت کنم. اون پاره جگر منه بهترین کسی که میتوانه ازش مواظبت کنه منم دد
دایی از حرص لبش را گاز گرفت ولی صاحب اختیار نبود تا اظهار نظر کنه اما از خدا میخواست عمو به حرف خواهرش ترتیب اثر نده! عمو کمی جا به جا شد و با لحنی محکم گفت: بگذارکفن برادرم خشک بشه بعد افکار پلیدت را بیرون بریز هاله عصبانی گفت: مگه چی گفتم نظر من نگهداری از یک یتیم بود اونهم یتیم برادرم! من و باش که میخواستم خوبی کنم! عمو از کوره در رفت و گفت: تو میخواستی خوبی کنی؟ تو که سال تا سال پا تو خونه داداش نمی گذاشت؟! تو فقط به فکر راحتی خودت و شوهرت هستی دیروز که گفتی اول موافق بودم ولی امروز توی اتوبوس یکی منو به یاد کارهای شوهرت انداخت نه تو نه شوهرت لیاقت نگهداری از فرشید را ندارید دد
مسعود دوباره با چشم و ابرو به هاله اشاره کرد هاله این بار با لحن ملایم و التماس آمیز گفت: داداش به خدا مسعود عوض شده کار میکنه هیچ انتظاری نداره این تقدیر خدا بوده که داداشم و زنش با هم از دنیا بروند ما چشم داشتی به مال داداش نداریم فقط فقط... به تته پته افتاد بغضش ترکید و گریه کرد. مسعود به کمک زنش آمد و گفت: صاحبخونه ما را جواب کرده من هم از صبح تا شب کار میکنم کرایه ها گران شده نمیتوانیم جایی خونه پیدا کنیم مگه من درآمدم چقدره! هرچقدر بیشتر کار میکنم حقوقم نمیرسه میدونم به خیلی از شما ها بد کردم ولی شما با من بد نکنید من عوض شدم چند روز دیگه صاحبخونه اسبابم را بیرون میریزه میمونیم توی کوچه هر چیزی یک مصلحتی داره مردن اینها هم مصلحتش ما بودیم! دایی از بازی این دونفر حرص میخورد و عصبانی بود خودش را کنترل کرد تا حرفی نزنه! عمو سرش را بلند کرد و رو به خواهر بزرگش گفت: شما چی میگید؟
من نمیتوانم به تنهایی تصمیم بگیرم وبالش گردن من نمونه! شما هم نظرت را بگو حمیده خانم وضع مالی خوبی داشت بی تفاوت گفت: برای من فرقی نمیکنه فرشید بی سرپرست شده هر کی میخواهد از اون مراقبت کنه من موافقم اگر شما میتوانی شما فرشید را ببر یا اجازه بده هاله و مسعود ازش مراقبت کنند. این هم به نفع فرشید است و هم به نفع هاله! مسعود لبخند رضایتی به لبش نشست هاله هم دیگه گریه نمیکرد به منظورش رسیده بود عمو نگاهی به دایی انداخت نظر دایی را میدونست اما چاره ای نداشت. خودش نمیتوانست فرشید را ببره خواهر بزرگش هم تکلیف را مشخص کرد اون هم راضی نبود از فرشید نگهداری کنه به کس دیگه هم اعتماد نداشت تازه داوطلبی هم نبود مجبور شد اجازه بده تا هاله سرپرستی فرشید را به عهده بگیره دد
هاله از خوشحالی برادرش را بغل کرد و بوسید مسعود قند توی دلش آب شد! دایی که تا اون لحظه ساکت بود گفت: ببخشید فضولی میکنم آقا مسعود میگه عوض شده قبول، و چشم داشتی به مال برادرزنش نداره اونهم قبول! در قبال نگهداری از فرشید میخواهد از خونه استفاده کنه، درسته؟ همه با سر و بله گفتن حرفرا تایید کردند. دایی ادامه داد پس اختیار اموال فرشید را نمیخواهد اگر اجازه بدهید من آدم معتبری را میشناسم برای تامین آینده فرشید اسباب خونه و نقدینگی آقا فریمان مرحوم همراه طلا و جواهرات خانمش را قیمت کنیم بفروشیم بدهیم دست این آقا تا با اون کار کنه و از سودش به حسابی که برای فرشید باز میکنیم بریزه!آقا مسعود هم از تا رسیدن فرشید به سن قانونی از خونه فرشید استفاده کنه پولهاش را که باید بابت کرایه خونه میداد جمع کنه تا چهار سال دیگه فرشید هجده سالش تمام میشه از این خونه بره! مسعود یکه خورد و گفت: این چه وضعی برای خودتان درست کردید من که سرپرستی فرشید رابه عهده گرفتم با سرمایه آقا فریمان یک مغازه میخرم من و فرشید دوتایی اونجا کار میکنیم و پول درمیاریم احتیاج به غریبه ها نیست
شرایطی که دایی گفته بود به نفع فرشید بود عمو بدون چون و چرا قبول کرد و رو به مسعود گفت: فرشید هنوز وقت کار کردنش نیست در مقابل چهار سال نگهداری از فرشید میتوانی از این خونه استفاده کنی. حال میل خودته اگر واقعا صاحبخونه جوابت کرده این موقعیت مناسبی است کار میکنی چهار سال بعد میتوانی با پولهایی که جمع کردی و وام بانکی خونه بخری! کم آوردی کمکت میکنیم نظرت چیه؟ سرپرستی فرشید را قبول میکنی؟ مسعود درمانده با شرایط موافقت کرد برای رسیدن به آنچه میخواست باید صبر میکرد و خودش را خوب نشان میداد. مسعود گفت: شما هنوز هم دارید در مورد من بد فکر میکنید. باشه من همه شرایط را قبول دارم فقط یک مسئله میمونه. اگر قراره من پولهام را جمع کنم باید برای فرشید خرجی معین کنید ما در مقابل استفاده از خونه سرپرستی اون را قبول میکنیم دیگه خرجش به عهده شماست! ایندفعه دایی جواب داد: باشه حالا که شرایط را قبول کردی از ماه دیگه ماهی صد هزار تومان برای مخارج فرشید میگیری! هاله با خوشحالی گفت: ما کی اسباب کشی کینم؟
دیگه وقت نداریم. عمو گفت: هفت داداش بگذره وسایل داداش را میفروشیم شما وسایلت را بیار تا شب هفت باید صبر کنید الان هم دیگه دیر شده همه خسته هستند جاها را بندازید بخوابیم! دایی گفت: با اجازه شما من هادی را میبرم خونه خواهرم فردا دوباره میاییم. با گفتن این جمله همه بلند شدند حمیده خانم از دایی پرسید: سر راهتون من و بچه ها را میرسونید؟ دایی توی دلش به حال حمیده خانم خندید با اون همه ثروت دلش نميامد آژانس بگيره! دایی همراه حمیده خانم و بچه هاش و هادی به زور داخل ماشین جا شدند هادی حال عادی نداشت دچار افسردگی شده بود همه اش به یک جا خیره میشد و به فکر میرفت. دایی حمیده خانم را دم درشون پیاده کرد و با دیدن چراغهای روشن متوجه شد شوهر حمیده خانم خونه است و مثل همیشه کلاس گذاشته و در مجالس خانوادگی شرکت نکرده این هم از محسنات داشتن ثروت زیاد بود دد
بین راه دایی از هادی هرچه سوال کرد با یک بله یا خیر کوتاه جواب گرفت دایی نگران حال هادی بود و تصمیم داشت در اولین فرصت هادی را دکتر ببره اوضاع هادی نگران کننده بود و اگر خیلی زود به دادش نمیرسیدند بدتر هم میشد. دو شب بود که خوب نخوابیده بود به محض اینکه به خونه خواهرش رسید به دیدن فرشید رفت تبش پایین آمده بود و راحت خوابیده بود. توی اتاق رفت و روی تخت دراز کشید از خستگی زیاد خوابش برد. صبح ساعت هشت از خواب بیدار شد همه خواب بودند اولین کاری که انجام داد به دوستش زنگ زد و ماجرای فرشید را توضیح داد و قرار مدار گذاشت. تا دست و صورتش را شست همه از خواب بیدار شدند فرشید روی تخت نشسته بود سرم توی دستش بود! دایی پرسید فرشید جان حالت چطوره؟ بهتر شدی؟ فرشید رنگش پریده بود و در این دو روز کلی لاغر شده بود و زیر چشمهاش گود افتاده بود دد
سرش را بلند کرد با صدای آرامی سلام کرد دایی صورت فرشید را توی دستش گرفت و گفت: پسرم توی میتوانی همیشه روی من حساب کنی این یادت باشه! اگر حالت خوبه این سرم را از دستت در بیارم؟ فرشید با نگاه التماس آمیز به دایی فهماند از اینکه سرم به دستشه ناراحته. دایی پنبه الکل آورد و سرم را از دست فرشید بیرون کشید محبوبه خانم سفره صبحانه را انداخته بود و داشت برای همه چایی میریخت. بوی چایی همه جا پیچیده بود دایی دست فرشید را گرفت و با خودش سر سفره برد راضیه نان تازه را را توی سفره گذاشت دایی برای فرشید لقمه گرفت و دستش داد. محبوبه خانم یک سینی چایی ریخت و توی سفره گذاشت بعد رو به راضیه گفت: راضیه جان برو داداشت را بیار اون دو سه روزه غذا نخورده! راضیه نگاهی به فرشید و دایی انداخت از صممیت بین اونها حسودی میکرد راضیه سبک بال جستی زد و به اتاقی که هادی خوابیده بود رفت دد
اما هادی اونجا نبود اتاق به اتاق گشت اما اثری از هادی پیدا نکرد با صدای بلند داد زد مامان هادی نیست! محبوبه خانم گفت: برو ببین شاید دستشویی رفته راضیه در حالی که شلنگ تخته می انداخت سمت دستشویی رفت در زد جوابی نیامد برای بار دوم در را محکم تر زد باز هم جوابی نیامد صدا زد مامان اینجا هم نيست! محبوبه خانم عصبی شد از کنار میز سماور بلند شد دایی و فرشید مشغول خوردن صبحانه بودند دور شدن از محیط عزاداری برای فرشید خیلی خوب شده بود حالش به نظر بهتر میرسید دد
با رفتن محبوبه خانم راضیه به اتاق برگشت و سر سفره نشست و گفت: معلوم نیست اول صبحی کجا رفته همه جا را گشتم اما پیداش نکردم این روزها رفتارش خيلي عوض شده! همانطور که حرف میزد برای خودش لقمه درست کرد و شروع کرد به خوردن! دایی صدای ناله خواهرش را شنید از جا جست به بچه ها گفت: من الان برمیگردم شما همینجا بمونید تا من برم ببینم چی شده! دایی خودش را به محبوبه خانم رساند هادی توی حمام رگش را زده بود و همه جا غرق خون بود
Comment
-
امان از دست هادی همه اش دردسر! دایی این را گفت و محبوبه خانم را کنار زد و وراد حمام شد با دست جلوی خونریزی را گرفت ضربان هادی را حس کرد به خواهرش گفت سریع یک دستمال یا یک تیکه باندی چیزی بیار بدو، محبوبه خانم فورا از لباسهایی که توی رختکن بود پیراهن مردانه ای را پاره کرد وبه دست دایی داد .دایی هم با اون دست هادی را بست و گفت: خواهر نگران نباش چیزی نیست شما برگرد توی اتاق انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بچه هارا نگران نکن من هم هادی را تمیز کنم با هم میایم هادی را تکان داد. هادی به خودش آمد ولی رنگ به صورت نداشت محبوبه خانم گفت: داداش مطمئنی حالش خوبه؟ میخواهی ببریم بیمارستان شاید خونی چیزی لازم باشه دد
هادی جواب داد: نه مامان. صدای ضعیف هادی باعث شادی محبوبه خانم شد ناچار به اتاق برگشت راضیه پرسید: کجا بودید؟ دایی کجا رفت؟ محبوبه خانم در حالی که کنار میز سماور می نشست گفت: هادی توی حمام از حال رفته بود هادی خیلی ضعیفه دایی داره اون را میپوشونه الان میان شما صبحانه تون را بخورید فرشید که تا اون لحظه ساکت بود گفت: میخواهید من هم بروم کمک کنم؟ محبوبه خانم با دست سر فرشید را نوازش کرد و گفت: نه پسرم داداشم از پس کار برمیاد. توی دلش آه کشید و به شانس خودش لعنت فرستاد! دایی زیر بغل هادی را گرفته بود با هم وارد اتاق شدند دایی هادی را سر سفره نشان و با اشاره چشم از خواهرش خواست تا برای هادی چایی بریزه، لقمه نان و پنیری درست کرد و دست هادی داد تا بخوره دد
هادی امتناع کرد ولی دایی با اصرار صبحانه مفصلی به خوردش داد وقتی سفره صبحانه را جمع کردند دایی به خواهرش گفت: خواهر یک لحظه هم نه هادی و نه فرشید را تنها نگذار! شما یا راضيه خیلی مراقب این دوتا جوان باشید من باید بروم امروز کلی کار دارم. محبوبه خانم بلند شد و برادرش را تا دم در راهی کرد و گفت: داداش بعد از ظهر هادی را دکتر ببریم؟ دایی گفت: دکترش به من گفته بود ممکنه از افسردگی دست به این کارهای احمقانه بزنه فقط نگذار از جلوی چشمت کنار بره به خورد و خوراکش هم رسیدگی کنید انشالله مشکلی پیش نمیاد و از در بیرون رفت! برگشت و گفت: خواهر فرشید هم دست کم نگیر اون هم در شرایط هادی است حواست جمع باشه دد
هادی و فرشید ساکت نشسته بودند راضیه برای شستن ظرفهای صبحانه رفت. فرشید به در و دیوار نگاه میکرد روی طاقچه چشمش به عکس بهارک افتاد مثل برق بلند شد و عکس را برداشت از هادی پرسید:بهارک کجاست؟ هادی سرش را محکم به دیوار کوبید طوری که به صدای آن محبوبه خانم از ترس خودش را توی اتاق انداخت هادی با ضربه ای که به سرش زده بود سرش شکست و دیوار را خونی کرد مادر دیگه تحملش تمام شد نشست و با دو دست به سرش کوبید و گفت: این چه بلایی بود که به سرمان اومده پسر جان چرا این کارها را میکنی میخواهی من را بکشی؟ بدبخت شدم!رفتم پی کارم! بیچاره شدم ..... ! این همه غم وغصه کم بود پسرم دیوونه شده هی گفت و گریه کرد. راضیه با سینی ظرفهای تمیز وارد اتاق شد و آنها را روی میز گذاشت پیش مادر رفت و اشکهای اون را پاک کرد مروارید اشکهای مادر تمامی نداشت راضیه هم اشک میریخت هادی سرش را توی دامن مادر گذاشت و های های گریه کرد دد
مادر با گوشه چادرش اشکهای هادی و راضیه را پاک کرد هر دو را نوازش کرد فرشید گوشه ای اتاق کز کرده بود. محبوبه خانم به خودش آمد سر خونی هادی پاک کرد راضیه چسب زخم آورد و جای شکسته چسباند. محبوبه خانم پرسید: چرا به خودت صدمه میزنی داری با خواست خدا مبارزه میکنی از دست دادن عزیزانت همه اش خواست خدا بود. خدا بنده اش را به امتحان میکشه تو باید صبور باشي چاره ای جز صبرنداری. هادی سرش را بلند کرد و گفت: من دیگه طاقتم طاق شده هیچ خبری از بهارک ندارم نیمدونم چی به سر بچه ام آمده! فرشید خوشحال گفت: پس بهارک زنده است وقتی سرت را به دیوار کوبیدی فکر کردم بهارک هم مرده. محبوبه خانم گفت: نه پسرم تو از هیچی خبر نداری هفته پیش خواهرت مریم و بهارک نمیدونم برای چی از خونه بیرون رفتند و دیگه برنگشتند هادی خیلی دنبال اونها گشت مریم بیچاره را توی سرد خونه اتفاقی پیدا کردیم ولی از بهارک هیچ ردی پیدا نشده اون گم شده دد
لبخندی که به لب فرشید نقش بسته بود محو شد. محبوبه خانم به راضیه گفت: دخترم برو از میوه فروش سر کوچه دو سه تا آناناس بخر بیار. فرشید بلند شد من میروم. محبوبه خانم گفت: تو اینطرفها را خوب نمیشناسی اگر دلت میخوهاد بری همراه راضیه برو. فرشید و راضیه دوتایی برای خرید بیرون رفتند محبوبه خانم و هادی تنها شدند هادی به مادر گفت: مامان بهارک چی میشه؟ کجا را بگردم از کجا پیداش کنم؟ مادر گفت: پسرم تو اول به خودت بیا پبدا کردن بهارک کار آسانی نیست حواس جمع می خواهد تو با این حال روز اگر از کنار بهارک هم رد بشی نمیتوانی بفهمی اون بچه ای توست! به خودت بیا غمت سنگینه میدونم اما باید راهی پیدا کنی تا تحملت زیاد بشه. به زندگی برگرد برای اونهایی که از دست دادی عزاداری کن. مراسم بگیر غمت را با دیگران تقسیم کن خدا خودش کمک میکنه صبرت میده. هادی به چشمهای پر از اشک مادر چشم دوخت و پرسید: مامان وقتی بابام مرد توچی کار کردی؟ محبوبه خانم به فکر رفت من چی کار کردممن چی کار کردم؟ سوالی بود که از فکر محبوبه خانم گذشت! با این حرف به سالهای دور برگشت، به ازدواجش که بدون رضایت خانواده شوهرش انجام داده بود خانواده همسرش علی با ازدواج آنها مخالف بودند ولی محبوبه وعلی همدیگر را دوست داشتند! و به هرقیمتی میخواستند بهم برسند وقتی عشق آنها علنی شد هر دو خانواده مخالفت کردند. آنها از لحاظ طبقاتی و فرهنگي با هم متفاوت بودند محبوبه شیک پوش در یک خانواده غیر مذهبی و غیر بازاری بزرگ شده بود و علی در یک خانواده کاملا پوشیده، مذهبی،پولدار و بازاری. اما عشق زمان و مکان نمی شناسه محبوبه سر راه علی قرار گرفته بود و عشق چشمهای علی را کور کرده بود و تفاوتهای موجود را نمی دید دد
اونقدر محبوبه را دوست داشت که دست از همه چیز کشید و از پدر جدا شد و برای خودش مشغول کار شد. جوان زرنگی بود میخواست روی پای خودش بایسته اما پدر برای اینکه علی را سر به راه کنه به اطرافیان سپرد تا با علی کار نکنند. هر کس به نحوی از او کناره گرفت با اینکه هر روز بازار میرفت ولی نتوانست کار کنه ناامید از بازار برای پیدا کردن کار روزنامه گرفت و به هر شغلی که میشد سرزد تا اینکه توی یک شرکت کار پیدا کرد وقتی اولین حقوقش را گرفت برای خواستگاری محبوبه رفت. اما خانواده محبوبه هم راضی به این وصلت نبودند علی برای خودش یک اتاق مجردی کرایه کرده بود از محبوبه خواست تا با اون در همان اتاق زندگی کنه محبوبه با کمال میل قبول کرد. علی نقشه کشیده بود تا محبوبه را از مدرسه بدزده و با هم ازدواج کنند. اون روز صبح زود از خواب بیدار شد دوش گرفت ریشش را تراشید ادکلن زد لباس تمیزی به تن کرد نماز خواند و دعا کرد تا موفق بشه اتاقش را مرتب کرد کفشهای تازه اش را پوشید و بی سروصدا از خونه بیرون رفت دد
توی راه به محبوبه فکر میکرد اون زن ایده آلش بود برای یک لبخند محبوبه حاضر بود هر کاری بکنه دست توی جیبش کرد حلقه ای که برای اون خریده بود را لمس کرد لبخندی زد و به راهش ادامه داد تا مدرسه پیاده رفت دم در مدرسه شلوغ بود کمی صبر کرد تا خلوت شد بعد با خونسردی وارد شد از سرایدار که دم در ایستاده بود پرسید: دفتر کجاست؟ سرایدار با دست دفتر مدیر را نشان داد علی احساس بدی پیدا کرده بود اون مجبور بود دروغ بگه و این علی را خیلی ناراحت میکرد. اون یاد گرفته بود که هميشه صادق باشه و برای اولین بار میخواست کار خلاف میلش انجام بده. با خودش گفت اگر خانواده هامون اجازه میدادند من الان ناچار نمیشدم دست به کار خلاف بزنم با این فکر وارد دفتر شد دوروبر را نگاه کرد چشمش افتاد به مرد جوانی که روی صندلی نشسته بود دلش هری ریخت رنگش پرید تصمیم گرفت برگرده ولی مدیر صداش کرد بفرمایید امری داشتید؟
علی آب دهنش را قورت داد ولی نتوانست یک کلمه حرف بزنه ترسیده بود مرد جوانی که توی دفتر نشسته بود برادر محبوبه دایی احمد بود. مدیر نگاهی به علی کرد و گفت: بفرمایید امری داشتید؟ احمد برگشت و علی را دید. لبخندی مصنوعی به لب آورد و گفت: ایشان با من کار دارند بلند شد دست علی را گرفت و از دفتر بیرون آمدند. احمد پرسید: اینجا چی کار داری؟ لابد دنبال محبوبه آمدی! پرونده اش را گرفتم اون دیگه مدرسه نمیاد تو هم برو پی کارت دست از سر خواهرم بردار! علی گفت: من تنها کاری که دارم محبوبه است اون کجاست؟ احمد فشاری به بازوی علی داد و با هم از مدرسه خارج شدند به محض اینکه از مدرسه فاصله گرفتند احمد علی را هل داد و گفت: به زبان خوش بهت جواب رد دادیم چرا دست از سر خواهرم برنمی داری؟! علی حسابی جا خورده بود با این حال همتش را جمع کرد و مصمم گفت: اگر هزار بار بعد از این هم جواب شما نه باشه من دست بردار نیستم دد
تو خودت تا حالا عاشق نشدی؟ من خواهرت را دوست دارم میخواهی قبول کن میخواهی نکن امروز هم قرار بود عقد کنیم. احمد شوکه شده بود پرسید: محبوبه میخواست بدون اجازه پدرم با تو ازدواج کنه؟ علی کمی قوت گرفته بود گفت: بله من میخواستم از مدرسه اجازه اش را بگیرم با هم برویم محضر. احمد یقه علی را گرفت و گفت: میخواستی چه دروغی برای مدیر سرهم کنی؟ علی نفسی تازه کرد و گفت: میخواستم بگم برادرش هستم. این جمله احمد را عصبانی کرد و مشت محکمی زیر چانه علی زد. تعادل علی بهم خورد تلو تلو خورد ولی خودش را کنترل کرد تا زمین نخوره با یک دست دیوار را گرفت و با دست دیگه احمد را هل داد و با حرص گفت: عجب آدمی هستی هرچی من به خاطر محبوبه بهت احترام میگذارم تو بدتر میکنی مرد حسابی مگه دوست داشتن گناهه؟ من تنها گناهم دوست داشتن خواهر توست چرا نمیخواهی قبول کنی؟! توی خانواده شما مهر و محبت معنی نداره؟ تنها کسی که من را درک میکنه محبوبه است! احمد عصبانی بود و مشت دیگری حواله صورت علی کرد ولی این مشت با قبلی فرق داشت و ملایم تر بود علی هم به خوبی حس کرد
Comment
-
احمد خونش به جوش آمده بود از یک طرف دستور پدرش که تاکید کرده بود برو شر این پسره را کم کن! ازطرف دیگه اعتراف به عشق علی و قصد فرار که از زبان خواهرش شنیده بود و حالا علی با قدرت تمام میگفت عاشق محبوبه است از موقعیتی که در آن قرار گرفته بود بدش آمد احمد خواهرش را خیلی دوست داشت میخواست اون خوشبخت بشه ولی این خوشبختی به چه قیمتی؟ اگر خواهرش فرار میکرد آبروی خانوادگی اونها می رفت شک به دلش افتاده بود نمیدونست چی کار کنه علی از حالت احمد متوجه تردید و دودلیش شد و گفت: تو مثل برادر خودم هستی اجازه بده برات توضیح بدهم دد
احمد به دیوار تکیه داد و آرام لیز خود و کنار دیوار روی زمین نشست علی کنار احمد نشست حال راحت تر میتوانست بدون اینکه چشمهای غضب آلود احمد را ببینه و دلش خالی بشه حرف بزنه! علی گفت: باور کن در همان نگاه اول شیفته محبوبه شدم درکش برای شما سخته ولی اینطور شد هر وقت محبوبه را میبینم خون توی رگهام به جوش میاد و دیگه اختیارم را از دست میدهم من و محبوبه برای هم خلق شدیم وقتی برای مادرم از محبوبه تعریف کردم انگار اسفند روی آتیش شد اون دختر دیگه ای را برای من در نظر گرفته اما من با شهامت جلوی پدر و مادرم ایستادم و محبوبه را خواستم. از یک طرف خانواده خودم از طرف دیگه خانواده شما مخالفت کرد! من دست از خانواده ام شستم و از اونها جدا شدم توی هر جایی که فکر کنی سراغ کار رفتم اما موفق نشدم دد
پدرم به همه ی دوست و آشناها سپرده بود به من کار ندهند تا سرم به سنگ بخوره و برگردم اما به خدا من به حق هستم از بازار ناامید شدم رفتم سراغ کارهای دیگه توی یک شرکت خصوصی کار پیدا کردم یک اتاق هم کرایه کردم با صاحبخونه صحبت کردم گفته اگر زن بگیرم یک اتاق دیگه و آشپزخونه بهم کرایه میده این را بدونید که من بجز محبوبه کسی را نمیخواهم و اجازه نمیدهم وارد زندگیم بشه ما با هم عهد بستیم نه اون زن کس دیگه ای میشه نه من به زن دیگه ای نگاه میکنم هر چقدر هم خانواده هامون مخالفت کنه! ما سر حرفمون ایستادیم و بالاخره بهم میرسیم اگر با موافقت شما ها باشه بهتره اما .... حرفش را خورد احمد ادامه داد: لابد اگر به مخالفتمون ادامه بدهیم خواهرم را میدزدی دد
لحن احمد نرم شده بود و کمی هم حالت شوخی پیدا کرده بود. احمد به زحمت بلند شد و دستش را سمت علی دراز کرد و گفت: پاشو زیاد کار داریم علی دست احمد را گرفت و بلند شد بار سنگینی از دلش برداشته شده بود حرفش را زده بود و انگار توانسته بود دل احمد را به دست بیاره. احمد رو به علی گفت: ببین من به خاطر تنها خواهرم که به اندازه دنیا دوستش دارم هر کاری میکنم اون دیشب با من صحبت کرد و از فرارتون و قصد ازدواجتون گفت و من عشق را توی چشمهای خواهرم دیدم الان هم که تو را مصمم میبینم تصمیم گرفتم به شما کمک کنم تو برو خونه ات من امشب با پدرم مشورت میکنم اگر اون موافقت کرد که فبها اگر مخالفت کرد فردا من همراه خواهرم میام با هم میریم محضر شما را عقد میکنیم موافقی؟
علی از ته دل خنده ای کرد و گفت: کور از خدا چی میخواهد دو چشم بینا یکی محبوبه یکی احمد من هر دو را دارم و احمد را بغل کرد احمد اول خودش را گرفته بود ولی در مقابل محبت علی کوتاه آمد و علی را بغل کرد. علی آدرس خونه اش را به احمد داد و گفت: در هر صورت به من خبر بده امیدوارم پدرت موافقت کنه و ما ناچار نشیم در خفا عقد کنیم. احمد هم گفت من هم امیدوارم و از علی خداحافظی کرد و رفت. علی احساس خوشبختی میکرد اگر پدر محبوبه رضایت ميداد عالی میشد و با خیال راحت میتوانست به محبوبه برسه! علی دیگه کاری نداشت به ساعتش نگاه کرد ساعت نه بود قدمهاش را تند کرد با اینکه مرخصی گرفته بود به شرکت رفت با خودش فکر کرد شاید فردا نتوانم بروم امروز سرکار باشم بهتره. احمد به خونه برگشت محبوبه در انتظار احمد بود آنقدر گریه کرده بود چشمهاش پف کرده بود احمد به محبوبه اشاره کرد تا به اتاق پذیرایی بروند محبوبه پشت سر احمد راه افتاد و با هم به اتاق پذیرایی رفتند دد
احمد خودش را روی مبل انداخت محبوبه با ترس و لرز روی صندلی نشست و منتظر شد تا احمد جریان را تعریف کنه. احمد با کمي تامل شروع کرد و گفت: پسره خل شده به همه چیز پشت کرده برای اینکه با تو ازدواج کنه دست از همه چیز شسته نتوانستم این کار اون را نادیده بگیرم با هم قرار گذاشتیم امشب با بابا صحبت کنم و سعی کنم رضایش را جلب کنم. محبوبه گفت: بابا هرگز راضی نمیشه! احمد گفت: من تمام تلاشم را میکنم اگر موفق نشدم فردا باهم میریم محضر! محبوبه از شوق گردن برادرش را گرفت و بوسید احمد کمی محبوبه را کنار زد و گفت: خفه ام کردی برو ساکت را حاضر کن اگر جواب بابا منفی باشه فردا صبح زود بی سروصدا با هم از خونه میریم. راستی یادت نره ساک من را هم حاضر کن بعد از رفتن تو من دیگه توی این خونه نمیتوانم بمونم خودت میدونی چرا! محبوبه با محبت بیشتری احمد را بغل کرد و هزار بار ازش تشکر کرد. خواهر و برادر داشتند با هم قرار مدار میگذاشتند که پدر وارد شد احمد به محبوبه اشاره کرد و محبوبه در یک آن از چشمها دور شد. پدر رو به احمد گفت: با این پسره مزاحم چی کار کردی
احمد از روی مبل بلند شد برعکس پدر خودش را روی مبل جا به جا کرد دو دوباره پرسید: چی شد مسئله را حل کردی درس خوبی بهش دادی؟ احمد سرش را پایین انداخت و گفت: نه نتها درس خوبی بهش ندادم بلکه درس خوبی هم گرفتم اون محبوبه دوست داره و دست از سر محبوبه برنمیداره اونقدر صادق بود که من بهش اعتماد کردم. پدر از عصبانیت رنگش سیاه شد فشارش بالا رفت و در حالی که رگهای گردنش بیرون زده بود گفت: چی تو چی گفتی؟ تو از اون پسره درس گرفتی؟
احمد متوجه حال پدر بود سرش را پایین انداخت و حرفی نزد. پدر ادامه داد: میدونی اون پسر کیه؟ اون پسر یکی از حاجی های میلیاردر بازاریه که اگر دست توی جیبش کنه همه ما را میخره و میفروشه. گذشته از این اونها خرمقدس هستند اونقدر توی دین تظاهر دارند که نگو اونها سجاده شون را جلوی مردم آب کشیدند ما با اونها جور نیستیم نه اونها راضی به این وصلت میشوند نه من! تو چطور نتوانستی شر این پسره را از سر خانواده ما کم کنی؟ مگه من به تو نگفتم! احمد سرش را بالا نکرد همانطور که دست به سینه جلوی پدر ایستاده بود گفت: پدر جان علی دست از خانواده اش شسته توی یک شرکت کار پیدا کرده از خانواده اش جدا شده برای خودش اتاق گرفته و بدون وابسته گی به پدرش داره خرجش را درمیاره در ضمن محبوبه را هم خیلی دوست داره انس بین اونها بیشتر از اونی است که من و شما حدس می زدیم دد
حالا که این پسر برخلاف خانواده اش نمیتوانه دست از محبوبه بکشه بیا و شما بزرگتری کن و اونها را بهم برسان، انشالله در آینده خانواده اش هم به این وصلت راضی میشوند. پدر به وضوح دستها و لبهاش میلرزید گفت: میدونی امروز چی شده؟ نمیدونی که امروز حاجی چند تا لات و لاشخور را فرستاده بود دم مغازه برای زهر چشم گرفتن اونها برای اینکه پسرشون را برگردونند دست به هر کار کثیفی میزنند یک عده چماق دار گرفته تا من را بترسونه من که از اول با این وصلت مخالفم! پسرم این را بدون اگر این پسره علی، به وصال محبوبه برسه بعد از یک مدت آتش عشقش فروکش میکنه و خواهرت را ول میکنه برمیگرده پیش پدرش اون توی مال و ثروت بزرگ شده اون نمی توانه بدون مال و ثروت دوام بیاره خواهرت تنها و سرشکسته میشه تو راضی به زوال خواهرت نشو این ازدواج به صلاح کسی نیست میدونم تو جوانی و عشق را بهتر از من میشناسی ولی اشتباه نکن این عشق نیست علی تحت تاثیر قرار گرفته و به زودی پشیمان به سمت خانواده اش برمیگرده فقط ما نباید کوتاه بیاییم تو چشمت را از محبوبه برندار بقیه اش حل میشه دد
وقتی علی نتوانه با محبوبه تماس بگیره دلسرد میشه و دست از سر ما برمیداره. احمد دیگه سکوت کرد پدر با شنیدن اینهمه حرف بازهم حرف خودش را میزد البته اون ترسیده بود و حق هم داشت اون نمیخواست خانواده اش را به خطر بندازه این طبیعي بود ولی عشق از این موانع میگذره احمد چیزی در علی دیده بود که قانع شده بود. اون تصمیم خودش را گرفته بود و میخواست که به خواهرش کمک کنه تا سرنوشتش را خودش رقم بزنه. به اتاقش پناه برد مادر هر چی صداش کرد جوابی نداد حتی موقعی که مادر به اتاقش آمد خودش را به خواب زد مادر روی احمد ملافه ای کشید و آرام از اتاق خارج شد. اون شب محبوبه همراه پدر و مادر شام خورد پدر از اتفاقاتی که افتاده بود به محبوبه حرفی نزد نمیخواست احساسات محبوبه را نسبت به علی بیدار کنه خیلی بی تفاوت رفتار کرد بعد از شام محبوبه پدر و مادرش را بوسید در خیال خودش با اونها خدا حافظی کرد و به اتاقش رفت دد
ساکش را قبلا بسته بود آماده بود تا همراه علی بره! یادش افتاد احمد هم میخواهد بره منتظر نشست تا شب از دوازده گذاشت مطمئن شد که همه خوابیده اند به اتاق احمد رفت اون روی تخت دراز کشیده بود چشمهاش باز بود و داشت سقف اتاق را نگاه میکرد محبوبه بی سر و صدا وارد اتاق شد و در را بست احمد بلند شد و روی تخت نشست رو به محبوبه گفت: محبوبه من خیلی میترسم! محبوبه دستی به صورت احمد کشید و گفت: اما من نمی ترسم تصمیم را گرفتم بابا با ازدواج من و علی موافقت نمیکنه من مجبورم از این خونه بروم نگاه ملتمسانه ای به احمد انداخت و پرسید: تو کمکم میکنی؟ پشیمان که نشدی؟ احمد سرخواهرش را بغل کرد و گفت: نه جانم فردا صبح زود با هم از این خونه میريم. من نمیتوانم تو را تنها بفرستم تا زمانی که خیالم از جهت شما راحت نشده باید من را تحمل کنید. محبوبه گفت: احمد جان تو میتوانی بعد از عقد برگردی خونه انگار نه انگار و به زندگیت برسی. احمد عصبی شد و گفت: تو فکر میکنی من دلم راضی بشه تو تنها و بی کس از این خونه بری و من بی خیال اینجا بشینم و تماشاچی باشم من جوابی برای بابا ندارم من بیخ ریشت هستم به محض اینکه دچار مشکلی شدی میتوانیم با هم برگردیم اون موقع بابا نمیتوانه من و تو را رد کنه
Comment
-
محبوبه گفت: من دیگه برنمیگردم من راهی بدون برگشت در پیش دارم تو آینده ات را خراب نکن همین جا بمان خودت را دردسر ننداز! احمد دست محبوبه را گرفت و ادامه داد: من دیگه به خودم فکر نمیکنم الان بزرگترین ناراحتی من آینده توست و تا زمانی که از آینده تو مطمئن نشوم دست از سرت برنمیدارم تو تنها خواهر من هستی و تا من زنده ام کسی نباید به تو آسیب برسونه من نگهبان و مراقب تو هستم در قبال تو احساس مسئولیتی دارم که نمیتوانم به زبان بیاورم دیگه هم از تنها رفتن حرفی نزدن پاشو ساک من را حاضر کن صبح بعد از رفتن بابا میریم دد
محبوبه گفت: چرا صبح زود نریم؟ اون موقع بهتره! احمد گفت: نه دختر جون، ما باید بعد از رفتن بابا بریم و تا قبل از ظهر عقد شما خوانده بشه اگر شرایط آماده نبود بعد از عقد برمی گردیم خونه تا شرایط مهیا بشه. محبوبه با ترس گفت: نه من بعد از عقد برنمیگردم بدون رضایت بابا عقد کنم برگردم بگم چی؟ محبوبه ساک احمد را حاضر کرد و گفت: مامان چی؟ اون را چطور غال بگذاریم؟
احمد گفت: اون با من حالا بگذار صبح بشه. محبوبه ساک احمد را توی کمد گذاشت و بی سر و صدا از اتاق بیرون رفت و روی تختش دراز کشید ولی یک لحظه هم خوابش نبرد به آینده ای می اندیشید که پدر و مادر در آن نقش نداشتند به علی که فکر کرد آرامش غریبی پیدا کرد حتی اسم علی بهش امنیت میداد به وضوح علی مرکز تمام خواسته هاش شده بود چیزی بجز او نمی دید و نمی شنید و حالا که فرصت پیدا کرده بود به علی برسه نمیخواست این فرصت را از دست بده به هر قیمتی باید با علی میرفت چیزی براش مهم نبود با همین افکار صبح شد صدای مادرش را که غرغر میکرد شنید خسته و خواب آلود بلند شد اتاقش را مرتب کرد در اتاق را باز کرد! مادر پشت در ایستاده بود و منتظر بود تا محبوبه بیرون بیاد مادر گفت: چقدر میخوابی ظهر شد من امروز باید بروم فروشگاه خورشت را دیشب بار گذاشتم فقط باید برنج را دم کنی محبوبه مثل آدمهای احمق به حرفهای مادر گوش ميداد مادر آخرین دگمه پالتوش را بست و گفت: یادت نره برنج را دم کنی داداشت گرسنه میمانه به اندازه ناهار و شام برنج خیس کردم همه را دم کن دد
مادر کیفش را برداشت در را باز کرد و ادامه داد: محبوبه من بعد از فروشگاه میروم خونه عروس دایی شب بابات میاد دنبالم ممکنه شام اونجا بمونیم شما شام بخورید! مادر یک لحظه توی چشمهای محبوبه نگاه کرد و ساکت شد پرسید: تو حالت خوبه؟ محبوبه کسل گفت: نگران نباش از همیشه بهترم برنج را هم دم میکنم خیالت راحت باشه و مادر را بوسید و خدا حافظی کرد. مادر رفت و محبوبه در را پشت سر او بست نفس راحتی کشید و به خودش گفت خوب شد با مادر هم خداحافظی کردم. احمد دستی به شانه محبوبه زد محبوبه جا خورد و جیغ کشید احمد دستش را برداشت و گفت: عجب خواهر شجاعی، و خندید! احمد ساک به دست آماده بود محبوبه گفت: بگذار برنج را دم کنم بعد راه بیفتیم. احمد گفت: وقتی برگشتیم دم میکنی. محبوبه گفت: من برنمیگردم دلم نمیخواهد امروز بدون غذا بمونید سریع توی قابلمه آب گرم ریخت زیر اجاق را روشن کرد و تا آخر زیادش کرد نیم ساعت توی آشپزخونه اینطرف و آن طرف رفت و برنج را دم کرد و روی گاز گذاست همه جا را مرتب کرد زیر اجاق را خاموش کرد دد
احمد همانطور کنار در ایستاده بود محبوبه ساکش را برداشت نگاهی به تمام گوشه کنار خونه انداخت چشمش را بست میخواست تصویرخوشی از خونه داشته باشه احمد در را باز کرد اول محبوبه بعد هم احمد از در بیرون رفتند. توی راه هر دو ساکت بودند احمد تاکسی گرفت محبوبه به علی فکر میکرد احمد به کاری که داشت انجام میداد هر دو نگران بودند ولی نگرانی آنها زمین تا آسمان با هم فرق داشت دد
تاکسی مقابل ساختمان بزرگ چند طبقه ای توقف کرد علی جلو آمد و در را برای محبوبه باز کرد با وجود احمد جرات نکرد دست محبوبه را بگیره سه تایی وارد ساختمان شدند و با آسانسور به طبقه سوم رفتند. علی ترتیب همه کارها را داده بود به محض ورود آنها سردفتر صیغه عقد را جاری کرد بعد دفترها را برای امضاء پیش روی آنها گذاشت محبوبه و علی تمام صفحات را امضاء کردند احمد به عنوان شاهد امضاء کرد یکی از کارکنان هم بقیه را امضاء کرد سردفتر قباله عقد را دست محبوبه داد و تبریک گفت محبوبه سر از پا نمی شناخت احمد به هردوی آنها تبریک گفت سه تایی هماطور که آمده بودند از محضر بیرون رفتند علی دم در رو به احمد گفت: خیلی ممنون از اینکه در مراسم عقد ما شرکت کردی با اجازه شما من و محبوبه میریم خونه! کاغذی در آورد و به دست احمد داد احمد کاغذ را به علی پس داد و گفت: من و محبوبه با هم برمیگردیم خونه! علی با تعجب گفت: چی؟! احمد گفت: درست شنیدی من و محبوبه با هم برمیگردیم خونه من نمیتوانم اجازه بدهم شما آبروی پدرم را ببرید محبوبه باید برگرده خونه و موضوع عقد را به پدر و مادرم بگیم همانطور که قول دادم اگر اونها قبول نکردند من خودم محبوبه را به خونه بخت می فرستم البته اگر پدر و مادرم راضی نشدند شما امشب منتظر تلفن من باش اگر تلفن کردم خودت را سریع به خونه ما برسان در غیر این صورت دو روز دیگه محبوبه میاد خونه تو! علی با اینکه از این نقشه خوشش نیامده بود موافقت کرد وبه احمد گوشزد کرد محبوبه دیگه زن منه اختیارش دست منهاحمد از حرف علی ناراحت شد! ولی علی حق داشت حالا دیگه اختیار محبوبه با او بود احمد ملایم گفت: میدونم چی میگی ولی این راهش نیست من همه آینده ام را به خاطر محبوبه به خطر انداختم تو لااقل این حرف را به من نزن. علی ناچار راضی به برگشت محبوبه راضي شد. احمد تاکسی گرفت و علی و محبوبه در حالی که از دیدن همدیگر سیر نشده بودند از هم جدا شدند. علی به محبوبه گفت: دیگه زن من هستی بهت قول میدهم به زودی توی یک خونه کوچیک با هم زندگی میکنیم! و با حسرت خواهر و برادر را سوار ماشین کرد و تا زمانی که تاکسی بپیچه و از دید بیرون بره آنها را تماشا کرد. چند لحظه مات آنجا ایستاد ولی بالاخره راه افتاد و سر کار رفت دد
احمد و محبوبه هنوز ظهر نشده خونه رسیدند محبوبه پرسید: ساکم را چی کار کنم؟ احمد گفت: برای هر احتمالی آماده توی کمد نگهدار مال من هم همینطور! آن شب پدر و مادر محبوبه دیر وقت به خونه برگشتند احمد توی هال منتظر آنها بود محبوبه از ترس توی اتاق خودش را حبس کرده بود مادر با ترديد پرسید: احمدجان چی شده مشکوک به نظر میرسی؟ انگار کار خلافی انجام داده باشی رنگ و روت پریده چیزی شده؟
احمد جواب داد: درست حدس زدی اما چیز بد و خلافی نشده خیره! مادر روبروی احمد ایستاد و گفت: این کار خیر چیه؟ احمد گفت: اگر قول بدهی خودت را کنترل کنی هنوز حرف احمد تمام نشده بود مادر هول کرد چی شده از دیشب یک دلتنگی عجیبی دارم. پدر بدون اینکه به مکالمه آنها توجه کنه لباسش را عوض کرد و راهی اتاق خواب شد دم در اتاق رسیده بود، احمد بمبی که زیر زبان داشت را منفجر کرد و گفت: نترسید فقط بدونید که محبوبه با علی عقد کردند! پدر برگشت و گفت: چی کار کردند؟ مادر رنگش مثل گچ شد پدر جلو آمد یقه احمد را گرفت و گفت: تو از کی شنیدی؟ احمد کمی ترسید ولی با اطمینان خاطر گفت: من شاهدشون بودم دد
به محض اینکه این حرف از دهن احمد خارج شد پدر سیلی محکمی به صورت احمد زد و گفت: بی غیرت پدر سوخته، ای نفهم بعد هم با سر ضربه سختی به صورت احمد زد خون از دماغش فواره زد مادر مابین اونها قرار گرفت و پدر رو با زور عقب راند مادر جیغ میزد و گریه میکرد و از پدر میخواست تا آرام باشه پرد گفت: این بی شرم به جای اینکه جلوی خواهر ورپریده اش را بگیره رفته شاهد عقد اونها شده بی چشم و رو از من خجالت نمی کشه! احمد با یک دست دماغش را گرفته بود در حالی که دهنش پر از خون بود گفت: کاری را انجام دادم که شما شجاعتش را نداشتی من از اونهایی که شما را تهدید کردند نمیترسم من برای خوشبختی خواهرم دست به هر کاری میزنم و از کاری که کردم پشیمان نیستم مادر احمد را هل داد و گفت: برو صورتت را بشور! این محبوبه که این همه شر راه انداخته کجاست؟
نکنه با اون پسره رفته! احمد گفت : نه ما بعد از عقد برگشتیم خونه اونها تصمیم داشتند اما من منصرفشون کردم. صدای احمد دیگه مفهوم نبود خونریزی مجال نداد همه جا به خون کشیده شد پدر عصبانی روی مبل نشست و رو به مادر گفت: این هم آخر و عاقبت ما دیدی این دوتا نفهم با ما چه کردند! و با صدای بلند گریه کرد. محبوبه که از پشت در بسته به حرفهای اونها گوش میداد از ترس آرام در را قفل کرد گوشش را به در چسباند تا صدای اونها را بشنوه دلش برای احمد میسوخت ولی چاره ای نداشت احمد گفته بود تحت هيچ شرایطی از اتاق بیرون نیا! محبوبه داشت از ترس غالب تهی میکرد از اینکه به حرف احمد گوش کرده بود پشیمان بود و همه اش خدا خدا میکرد صداش نکنند دد
احمد صورتش را با حوله پوشانده بود از دستشویی بیرون آمد مادر اشک میرخت و مابین اشکهاش به پدر دلداری میداد تنها چیزی که محبوبه به وضوح شنید این بود که کار از کار گذشته احمد روی صندلی نشست مادر حوله را کنار زد لب احمد پاره شده بود رو به پدر گفت: این بدبخت چی کار کنه چه احمد بخواهد چه نخواهد اونها این کار را میکردند لااقل احمد کنار خواهرش بوده هر چند که کار محبوبه کلا اشتباه بوده. ما اگر از اول با اونها مخالفت نمیکردیم اینطوری نمیشد شما با لجبازی کارها را این قدر سخت کردی دد
احمد با صدای خفه گفت: اونها عاشق هم هستند هیچ قدرتی نمیتوانه آنها را از هم جدا کنه. پدر عصبانی گفت: تو دیگه یک کلمه هم حرف نزن نمیخواهم صدات را بشنوم. مادر گفت: احمد پاشو برو توی اتاقت حرص بابات را درنیار. احمد کمی خوشحال شد وقتی که مادر میخواست با پدر تنها صحبت کنه يعني مصمم به قانع کردن پدر بود. احمد در حالی که میرفت گفت: محبوبه خونه است بعد از عقد برگشتیم خونه اگر امشب شما به ازدواج آنها رضایت دادی که هیچ وگرنه فردا از این خونه میره اون دیگه زن علی شده و اختیارش دست اونه دد
مادر با دست اشاره کرد تا احمد ساکت بشه. اون شب پدر و مادر تا صبح بیدار نشستند و بالاخره به این نتیجه رسیدند که کار از کار گذشته و به این کار رضایت دادند. صبح از احمد خواستند علی را به خونه بیاره تا در مورد شرایطی که پیش آمده تصمیم جدی و درستی بگیرند پدر و مادر دیگه مثل دیشب عصبانی نبودند مادر در مورد جهیزیه میگفت و اوضاع کاملا عوض شده بود
Comment
-
با رضایت پدر و مادر محبوبه یک ماه بعد به خونه علی رفت اما حاجی پدر علی بیکار نماند دست به دسیسه های مختلف زد ولی موفق نشد محبوبه یک سال بعد از ازدواجش هادی را به دنیا آورد. خبر به دنیا آمدن هادی به گوش حاجی رسید و باعث عصبانیت و کینه بیشتر نسبت به محبوبه شد حاجی و همسرش هرگز محبوبه را دوست نداشتند و اون را به عنوان عروس قبول نکردند دد
آنها نه محبوبه و نه بچه اش را میخواستند و به هر ترتیبی میخواستند محبوبه را از زندگی علی دور کنند و در این راه دست به هر کاری زدند. احمد مرتب به خواهرش سر میزد و مراقب اون بود هرگز ارتباط خواهر و برادر قطع نشد. یکی دوسال گذشت تا اینکه جنگ شروع شد و عراق به ایران حمله کرد علی بر خلاف خانواده اش یک مرد مذهبی و معتقد بود از محل کارش بارها به جبهه اعزام شد و سلامت برگشت اما طولانی شدن جنگ و رسیدن آن به سال هفتم باعث شد علی دیگه توی جبهه ماندگار بشه اون تصمیم داشت تا تمام شدن جنگ در جبهه بمانه فرمانده شده بود و در مهمترین عملیات شرکت کرده و از خودش رشادتها نشان داد دد
سال شصت و پنج بود محبوبه تازه راضیه را زاییده هنوز ده روز از به دنیا آمدن راضیه نمیگذشت که خبر شهادت علی را آوردند دنیا دور سر محبوبه چرخید باورش نمیشد علی عزیزش را از دست داده باشه اونقدر گریه کرد و خودش را زد که شیرش خشک شد و ناچار به راضیه شیر خشک دادند. محبوبه باورش نمی شد علی مرده باشه شوکه بود! اما علی سفارش کرده بود تا صبور باشه و محبوبه از خودش شکیبایی خاصی نشان داد تنها مونس او احمد بود درد جانگداز از دست دادن علی را فقط احمد درک کرد. باز هم احمد دست به کار شد و به جبهه رفت اما از جسد علی خبری به دست نیاورد قدم به قدم جلو رفت اون به خواهرش قول داده بود اگر علی شهید شده با جسد علی برگرده و می گفتند که کلی شهید پشت خط جبهه مانده اند احمد خیلی تلاش کرد و خاکریز دشمن را را دور زد و بالاخره جسد علی را توی یک بیمارستان صحرایی پیدا کرد و با سختی تمام به پشت خط مقدم انتقال داد دد
برگشت احمد خودش معجزه بود محبوبه وقتی جسد سیاه شده علی را دید از هوش رفت تشخیص علی غیر ممکن بود فقط از زنجیری که به گردن داشت توانسته بودند علی را تشخیص بدهند. دو روز کشید تا بتوانند علی را دفن کنند محبوبه به خاطر بچه هاش و به خاطر علی که وصیت کرده بود اگر شهید شدم راضی نیستم یک قطره اشک بریزی صبور باش و از یادگارهای من مراقبت کن! محبوبه به وصیت شوهرش عمل کرد و در تمام مراسم عزاداری خودش را کنترل کرد درخفا اشک میریخت و در جمع صبر پیشه کرد! خانواده علی با شهادت اون تصمیم گرفتند بچه ها را از محبوبه بگیرند و این مبارزه سختی شد بین محبوبه و حاجی پدر علی یک سال تمام به دادگاه احضار شد حاجی وکیل ورزیده و دانایی داشت محبوبه فقط برادرش احمد تنها یاورش را داشت دد
کار خیلی سختی بود مبارزه علیه حاجی که ثروتمند بود و حالا پدر شهید هم شده بود و از نفوذ بازاری و ثروتش استفاده میکرد تا بچه ها را از محبوبه بگیره و تقریبا داشت موفق میشد که محبوبه نا امید از هر جا به بنیاد شهید رفت و وصیت نامه علی را که سالها پیش تنظیم کرده بود و در آن به وضوح نوشته بود مایل نیست بچه هاش زیر دست پدرش باشند را به یکی از وکلای بنیاد نشان داد و از آنها کمک خواست تمام راههای قانونی به روی محبوبه بسته شده بود و عنقریب حکم صادر میشد که محبوبه دست به این کار زد کسانی که دست اندر کار بودند با طرفندها یی که بلد بودند و فشاری که از ناحیه بازار به حاجی آوردند او را از خواسته اش منصرف کردند و این دومین پیروزی محبوبه در مقابل خانواده علی بود دد
سالها پیش علی را متعلق به خودش کرده بود و حالا بچه ها را از دست آنها دور نگهداشته بود. هادی مادر را که غرق در افکار گذشته بود را صدا کرد و گفت: مامان به چی فکر میکنی؟ محبوبه اشک چشمهاش را پاک کرد و گفت: به روزهای سختی که گذرانده ام به شهادت پدرت به روز سیاهی که خبر شهادت پدرت رسید به اون روز فکر میکردم من مثل تو نکردم من با اینکه یک زن هستم خیلی به خودم مسلط بودم من امیدم را از دست ندادم به سیاه بختی خودم کفر نگفتم هرگز به اینکه خودم را از بین ببرم فکر نکردم همیشه امیدی در دلم وجود داشته تو هم باید به خودت مسلط باشی و صبر پیشه کنی همانطور که من صبر کردم تو هم مثل من وظیفه ای داری ولی تو فراموش کردی تو یک بچه داری بهارک عوض اینکه کوچه به کوچه بگردی بهارک را پیدا کنی اینجا نشستی زانوی غم بغل کردی من فکر میکردم یک مرد تربیت کردم تو من را مایوس کردی! هادی اشکهای مادر را پاک کرد صورتش را بوسید و قول داد دنبال بهارک بگرده .هادی دلش برای بهارک میسوخت به خودش گفت بهارک الان کجاست ؟
مهرداد توی بیمارستان متوجه شد مادر بهارک به پزشک قانونی منتقل شده تصمیم گرفت برای گرفتن اطلاعات به پزشک قانونی بره ولی همان موقع دو تا تصادفی آوردند و ناچار برای مداوای آنها به بخش اورژانس رفت و تا شب توی اتاق عمل بود شب دیر وقت موقعی که میخواست خونه بره رئیس بیمارستان کسی را دنبالش فرستاد مهرداد با دلخوری از اینکه مانع رفتنش شده بود به اتاق رئیس بیمارستان رفت پشت در توقف کوتاهی کرد نفسی تازه کرد دستش را بلند کرد و در زد آقای محمدی توی اتاق منتظر مهرداد نشسته بود از مهرداد خواست تا داخل اتاق بشه و مهرداد دستگیره را چرخاند و داخل اتاق شد محمدی با چهره خندان از مهرداد استقبال کرد و گفت: میدونی امروز سرنوشتت تغییر کرد؟ و بالاخره جوابی که میخواستی رسید! مهرداد هنوز متوجه حرف محمدی نشده بود پرسید: کدام جواب؟ محمدی گفت: انتقالت به شیراز شهر آبا واجدادیت! تو میتوانی مادرت را به شهرش برگردونی. مهرداد خیلی خوشحال شد دست محمدی را گرفت ميخواست ببوسه اما محمدی مانع شد و گفت: برو این خبر خوش را به مادرت بده از فردا هم دنبال بلیط و کارهات باش برگه ای را به سمت مهرداد دراز کرد و گفت: این هم برگه انتقالیت به یکی از بهترین بیمارستانهای شیراز دد
مهرداد برگه را گرفت و از محمدی تشکر کرد و همراه محمدی از اتاق خارج شد انتهای راهرو از هم خداحافظی کردند محمدی گفت: اگر به خاطر مادرت نبود هرگز راضی به از دست دادن بهترین پزشک بیمارستان نمیشدم برو خدا به همراهت. مهرداد با شادی وصف ناپذیری راهی خونه شد بین راه یک قوطی شیرینی خرید با عجله خودش را خونه رساند وقتی کلید را توی در پیچاند تازه به یاد بهارک افتاد کمی اوقاتش تلخ شد ولي با خودش گفت این بچه خیلی خوش قدم بود من موفق شدم راهی شیراز بشوم در را باز کرد و با صدای بلند گفت: مامان بیا پسرت با یک خبر خوش اومده دد
مادر از آشپزخونه جواب داد: خوش خبر باشی خبرت چیه؟ مهرداد گفت: مامان میریم شیراز، من منتقل شدم مادر از آشپزخونه بیرون آمد و مهرداد را بوسید و گفت: خوش خبرباشی مژدگانی طلبت! انشاالله وقتی رسیدیم شیراز برای تو یک پیراهن میخرم حالا کی میریم؟ مهرداد گفت: اگر آماده باشیم همین فردا هم میتوانیم برویم! مادر خوشحال شد و گفت: همین امشب وسایلمون را جمع میکنم فردا صبح برو بلیط بگبر برویم الان به خواهرم زنگ میزنم صبح بره خونه مون را دستی بکشه تا رسیدیم بریم خونه خودمان مزاحم کسی نباشیم. مهرداد شیرینی را باز کرد مادر شیرینی را نگاه کرد و گفت: مثل همیشه خوش سلیقه ای. اونها مشغول خوردن بودند که بهارک از اتاق خواب خودش را به سالن رساند و صدا کرد مهرداد اومدی؟
مهرداد دستهاش را باز کرد و بهارک را بغل کرد این چند روزه خیلی به هم انس گرفته بودند مهرداد پرسید: مامان این بچه را چی کار کنیم؟ مادر گفت: معلومه با خودمون میبریم تا حالا که خبری از اقوامش نشده تا پیدا شدن خانواده اش مهمان ماست نگران نباش اوضاع اینطور نمیمونه بالاخره کسی دنبال اون میاد تو دنبال کارهامون باش دیگه یک دقیقه هم طاقت ندارم میخواهم برگردم شیراز سر خونه زندگیم! خودت میدونی که من به خاطر تو دست از همه چیز شستم و اومدم تهران تا تو دکتر قابلی بشی حالا وقتش شده هم تو هم من برگردیم به جایی که شروع کردیم. تو باید به همشهری های من و اهالی شیراز خدمت کنی! مادر از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و مرتب زیر لب میگفت به آرزوم رسیدم خدا را شکر دد
مهرداد با بهارک بازی میکرد و قلقلکش میداد صدای خنده بهارک توی اتاق پیچیده بود مهرداد از خنده و شادی بهارک لذت میبرد بهارک دختر بچه کاملا معمولی بود ولی چیزی در وجودش داشت که مهرداد را جذب خودش میکرد مهرداد روی حسی که نسبت به بهارک داشت نمیدونست چه اسمی بگذاره! بهارک بین خنده هاش گفت: بابا مردم از خنده نکن قلقلک نده! مهرداد دست از قلقلک بهارک برداشت. بهارک به دامن مادر پناه برد مادر دستش را با گوشه دامنش پاک کرد و بهارک را بغل کرد و بوسید و پیش مهرداد آمد و گفت: مهرداد برو آشپزخونه غذا را بیار من دستم بنده با دست به بهارک اشاره کرد بهارک مادر را محکم بغل کرده بود و می بوسید مهرداد سفره را انداخت بشقابها را چید و قابلمه غذا را آورد! مادر همراه بهارک سر سفره آمدند مهرداد برای هر دو آنها غذا کشید بهارک به تنهایی غذا را تمام کرد خیلی خسته بود کنار سفره خوابش برد مادر سفره را جمع کرد مهرداد بهارک را بغل کرد چهره معصوم و دلنشین بهارک را نگاه کرد از بهارک خوشش آمده بود دیگه دلش نمیامد از بهارک دور بشه بهارک را محکم به خودش چسباند حس پدرانه ای در مهرداد قوت گرفت بهارک را روی تخت گذاشت و پتوی نازکی روش کشید به سالن برگشت و به مادرش گفت: مامان اگر امشب چمدانها را ببندی فردا صبح با ماشین خودم راه میافتیم. مادر با خوشحالی گفت: اينجوری بهتره، من تا دیر وقت بیدار میمونم و حاضر میشوم. مهرداد شب بخیر گفت و رفت تا بخوابه چون تصمیم داشت صبح زود راهی شیراز بشه
Comment
-
صبح ساعت شش مادر از شوقش تمام چمدانها را بی سر و صدا توی ماشین گذاشت و برگشت توی آپارتمان روی تمام مبلها را کشید هر چی مواد غذایی توی یخچال داشت برداشت و یخچال را از برق کشید همه چیز را مرتب کرد فلاسک چایی را که پر کرده بود توی سبد گذاشت سفره و نان و پنیر را کنار چیزهای دیگه گذاشت با صدای استکانها بهارک بیدار شد و سراغ مهرداد رفت و با نوازش مهرداد را بیدار کرد دد
مهرداد چشمهاش را باز کرد و لبخندی به بهارک زد مهرداد تعلق خاطری نسبت بهارک پیدا کرده بود بلند شد و با بهارک برای شستن دست و صورت دستشویی رفتند صدای خنده و آب بازی اونها گوش مادر را نوازش میداد مادر تند تند جمع جور کرد بالش و لحاف نازکی برای بهارک برداشت همه چیز آماده بود مهرداد لباس پوشید و به بهارک گفت: من گشنمه مادر بیسگویتی دست بهارک داد و گفت : فعلا با این خودت را مشغول کن میخواهیم بریم مسافرت بین راه صبحانه میخوریم. مهرداد گفت: مامان چمدانها کجاست؟ مادر گفت: همه را توی ماشین گذاشتم دد
مهرداد توی دلش گفت چقدر برای شهرش دلتنگی میکرده و من نفهمیدم و چقدر خوب شد که با ماشین خودمون میریم. سه تایی با آسانسور پایین رفتند مادر کلید آپارتمان را به دست سرایدار داد و گفت: جون شما و این خونه انشالله تا یکی دو هفته دیگه برای فروش میام. سرایدار با تعجب گفت: به سلامتی کجا تشریف میبرید؟ مادر جواب داد: معلومه میریم سر خونه زندگی خودمان اگر ممکنه برای آپارتمان مشتری پیدا کن چون دیگه ما به اون احتیاج نداریم و فکر نمیکنم برگردیم دد
سرایدار گفت: شماره تماسی چیزی به من بدهید اگر لازم شد خبرتون کنم. مهرداد وارد صحبت اونها شد و گفت: رحیم آقا ما هنوز نمیدونیم دقیقا کجا میریم شما فعالیت کن ما هم وقت جا به جا شدیم به شما زنگ میزنم شماره میدهم بعد هم در ماشین را باز کرد مادر و بهارک سوار شدند. رحیم آقای سرایدار در پارکینگ را بازکرد مهرداد گاز داد و از پارکینگ خارج شد. بهارک به محض راه افتادن ماشین خوابش برد مادر پتو را روی بهارک کشید و با محبت صورت بهارک را نوازش داد. راه دور و درازی در پیش داشتند دو سه ساعت گذشت بهارک از فرط گرسنگی بیدار شد مادر از مهرداد خواست تا جایی سر سبزی که دید نگهداره تا صبحانه بخورند مهرداد هم احساس گرسنگی داشت و خیلی زود چند تا درخت سر سبز دید با احتیاط سرعت را کم کرد و از جاده اصلی خارج شد مهرداد ماشین را کنار درخت تنومندی پارک کرد مادر از ماشین پیاده شد و زیر اندازی که همراه داشت را پهن کرد دد
مهرداد سبد صبحانه را آورد فلاسک چایی را بیرون آورد و گفت: مامان یک چایی بده تا خستگی در کنم بهارک توی ماشین جا مانده بود بهارک بی تابی کرد مادر بهارک را بغل کرد و سر سفر برد اشتهای بهارک خیلی خوب بود حسابی صبحانه خورد سه تایی سر سفره بودند ناگهان صدای برخورد دو تا ماشین سواری اونها را به خودشان آورد یکی از ماشین ها از جاده خارج شد و با گارد کنار جاده برخورد کرد و ایستاد مهردا مثل برق از جا پرید و سراغ ماشینی که تصادف کرده بود رفت ماشین با برخورد به گارد چپ شده بود چهار نفر داخل ماشین بودند هر چهار تای آنها سرشان روی سقف بود مهرداد سعی کرد در را باز کنه اما درها قفل شده بودند چند تا لقد به در ماشین زد تا اینکه موفق شد در را باز کنه اونهایی که پشت نشسته بودند و کمر نداشتند را سریع بیرون کشید مهرداد رو به مادر فریاد زد: مامان بیا کمک کن اینها را از ماشین دور کنیم دد
مادر به بهارک گفت: از این جا تکان نخور و سریع خودش را به مصدومین رساند و با هزار زحمت اونها را از صحنه دور کرد. باز کردن کمربند یکی دو دقیقه وقت گرفت اول توانست راننده را خارج کنه بعد هم زنی که کنار راننده نشسته بود را از ماشین بیرون آورد و با کمک مادر چهار نفرشان را از ماشین دور کردند هنوز زياد از ماشین دور نشده بودند که ماشین آتش گرفت صدای انفجار همه جا پیچید. مهرداد خودش را روی زمین انداخت بهارک از ترس جیغ میزد مادر پیش بهارک رفت و سعی کرد تا بهارک را آرام کنه. مهرداد از داخل ماشین کیف کمکهای اولیه را آورد و همه را معاینه کرد همه بهوش بودند ولی وضع یکی از آنها بدتر از همه بود به ماساژ قلبی هم جواب نداد و در همان دقایق اول جان باخت. نفر دوم خونریزی شدیدی داشت مهرداد با کمک چادر مادرش جلوی خونریزی را گرفت نفر سوم فقط ترسیده بود و دچار شوک بود و نفر چهارم دستش شکسته بود مهرداد با احتیاط دستش را بست مهرداد روی مصدومی که فوت کرده بود را با یک ملافه پوشاند چند نفر که شاهد تصادف بودند به کمک مهرداد آمدند، مهرداد به آنها اجازه نداد تا مصدومها را جا به جا کنند از آنها خواست تا آمبولانس خبر کنند دد
یک ساعت گذشت صدای آمبولانس به گوش رسید پزشک آمبولانس با عجله خودش را به مصدومین حادثه رساند مهرداد خودش را معرفی کرد و گفت: من پزشک هستم و تمام کمکهای اولیه را انجام داده ام پزشکیار تشکر کرد و از مهرداد خواست تا استراحت کنه و یکی یکی مجروحان به آمبولانس منتقل کردند! مهرداد خسته از فعالیت سختی که کرده بود پیش مادر رفت و از اون خواست تا وسایل را جمع کنه تا راه بیفتند. بهارک را از بغل مادر گرفت و داخل ماشین گذاشت مادر سریع همه چیز را مرتب کرد و راه افتادند هنوز کلی راه تا شیراز داشتند
مهرداد با مادرش تا رسیدن به شیراز در مورد تصادف با هم صحبت کردند مادر از اینکه پسرش توانسته بود به مجروحان کمک کنه خوشحال بود و گفت: پسرم تو من را به آرزوم رساندی! من همین را میخواستم چقدر سریع توانستی به اونها کمک کنی هرکس دیگه ای به جای تو بود صبر میکرد ولی تو با شجاعتت باعث نجات اونها شدی آفرین پسرم من به تو افتخار میکنم. مهرداد روبه مادرگفت: من هم خوشحالم ولی از اینکه شجاعت به خرج دادم شک دارم! مادر با تعجب پرسید چطور مگه؟ مهرداد جواب داد: اون لحظه ای که تصادف اتفاق افتاد خیلی ترسیدم وحشت تمام وجودم را گرفته بود ولی در یک آن توانستم به ترسم غلبه کنم دست و پاهام را که بی حس شده بود تکان بدهم و به طرف اونها بروم دد
مادر لبخندی زد و گفت: همین که توانستی به ترست غلبه کنی خیلی مهم است من هم ترسیده بودم حتی نمیتوانستم فریاد بزنم. بهارک گفت: من اصلا نترسیدم چون مهرداد اونجا بود. مادر برگشت و با دست سر بهارک را نوازش کرد و گفت: آخه تو یک دختر نترس و قهرمانی هستی تازه جایی که مهرداد باشه آدم دیگه نمیترسه! بالاخره از کنار دروازه قرآن گذشتند و بعد از طی چند خیابون سرسبز مهرداد ماشین را کنار در بزرگ چوبی نگهداشت و گفت: رسیدیم! مادر با شوق کودکانه ای در را باز کرد و از ماشین پیاده شد کیفش را گشت و با زحمت زیاد دسته کلیدی را پیدا کرد و در قفل چرخاند و در را باز کرد دد
حیاط بزرگی با چند تا باغچه که بجز علفهای هرز چیزی در آنها نبود چشم را اذیت میکرد و خبر از بی توجهی به باغچه ها بود! برگ درختهای بلند تبریزی بهم می خورد و صدای آرام بخشی به گوش میرسید. مهرداد یکی یکی چمدانها را از ماشین پیاده کرد. بهارک سعی میکرد به مهرداد کمک کنه اما مهرداد از بهارک خواست تا همراه مادر باشه، بهارک دست مهرداد را گرفت و گفت: من میخواهم پیش تو باشم. مهرداد نگاهی به چشمهای مهربان بهارک کرد چیزی در آن دید که تا آن زمان ندیده بود و از چیزی که دید تعجب کرد! بهارک طور غریبی به مهرداد نگاه کرد مهرداد با یک دست آخرین چمدان و با دست دیگر بهارک را بغل کرد و داخل خونه شد دد
مادر قبل از آنها وارد ساختمان شده بود مهرداد پرسید: چرا خونه اینقدر خاک گرفته؟ مگه خاله برای تمیزی نیامده؟ مادر با شرمندگی گفت: من از شوقم یادم رفت به خاله زنگ بزنم باید خودمان دست به کار بشویم و خونه را تمیز کنیم. مهرداد گفت: مامان من خیلی خسته ام حسی ندارم .بهارک گفت: من به جای تو کار میکنم. مادر گفت: تا من و بهارک گرد و خاک خونه را میگیرم تو برای ما غذا بخر بیار. مهرداد از پیشنهاد مادر استقبال کرد و برای تهیه غذا بیرون رفت بین راه به نگاه بهارک فکر میکرد به خودش گفت اشتباه کردی ممکن نیست اون بچه است هنوز چهار پنج سال بیشتر نداره. مادر و بهارک چمدانها را توی اتاق گذاشتند تمام در ها را باز کردند تا هوای تازه وارد بشه بعد هم سریع مشغول گرد گیری شدند دد
وقتی مهرداد برگشت کار گردگیری و جارو تمام شده بود. آن شب بعد از خوردن شام هر سه تای آنها خیلی زود خوابیدند. مهرداد صبح زود بیدار شد و بدون خوردن صبحانه از خونه بیرون رفت میخواست هرچه زودترکارش را در بیمارستان شروع کنه. بیمارستان به خونه آنها نزدیک بود مهرداد بعد از اینکه مدارکش را به ریئس بیمارستان داد ریئس بیمارستان آقای محرابی مهرداد را به خونه فرستاد تا اون روز را استراحت کنه و از روز بعد کارش را شروع کنه. مهرداد از محرابی تشکر کرد و با نان تازه به خونه برگشت. مادر بیدار شده و چایی حاضر کرده بود بهارک به صدای مهرداد بیدار شد. مهرداد صداش کرد بهارک جواب داد: همین الان میام بگذار صورتم را بشورم. مهرداد رو به مادر گفت: شما فکرمیکنی ما کار درستی کردیم؟ مادر گفت: منظورت بهارکه؟! مهرداد گفت: بله از اینکه بهارک را از شهرش دور کردم ناراحت هستم دد
مادر گفت: نگران نباش اگر کسی سراغ بهارک بیاد متوجه میشویم. اما از صمیم قلب راضی نبود کسی سراغ بهارک بیاد اون برای خودش اسباب بازی تازه ای پیدا کرده بود و نمیخواست آنرا از دست بده مادر به بهارک علاقمند شده بود و بهارک را کنار خودش می خواست. بهارک با اشتها صبحانه خورد و موقع جمع کردن سفره به مادر کمک کرد. مهرداد به مادر گفت: مامان باید برای درست کردن باغچه باغبان بگیریم اوضاع باغچه خیلی خرابه. مادر گفت: به خاله زنگ زدم قرارشد باغبان خونه اشون را بفرسته کارگرش را هم برای کمک فرستاده عنقریب در بزنه. مهرداد گفت: پس انشاالله تا یک هفته دیگه کاملا جا به جا میشویم من هم از فردا میروم سرکار، باید به فکر یک مطب هم باشم بعد از ظهر ها بیکار هستم نباید بیهوده وقت تلف کنم. بهارک گفت: بعد از ظهر ها با هم میریم پارک با هم خوش میگذرونیم. مهرداد خندید گفت: پارک فقط روزهای جمعه از اول هفته تا آخرش فقط کار
Comment
-
شش ماه از آمدن آنها به شیراز میگذشت که برای خونه اشان در تهران مشتری پیدا شد مهرداد برای فروختن خانه به تهران برگشت در عرض دو روز خانه را فروخت. قبل از اینکه راهی شیراز بشه به بیمارستانی که قبلا در آن کار میکرد رفت کسی از اقوام بهارک برای پیدا کردنش مراجعه نکرده بود و مهرداد با دست خالی به شیراز برگشت. بین مهرداد و بهارک انس و الفتی وجود داشت که مرتب بیشتر میشد مهرداد به شوق دیدن بهارک سریع خودش را به خونه میرساند با اطرافیان کوچکترین ارتباطی برقرار نکرد و هیچ دوستی نداشت دد
مهرداد فقط این را حس میکرد یکی توی خونه چشم به راهش نشسته. بهارک به زندگی با مهرداد و مادرش عادت کرده بود و آنها را خانواده خودش میدانست بهارک از همان کودکی دل به مهرداد بست مواقعی که مهرداد خونه نبود دلتنگی داشت و با برگشتن مهرداد از سر کار این دلتنگی از بین میرفت مهرداد بهارک را دوست داشت اما همیشه به اون به چشم یک دختر بچه مهمان نگاه میکرد و با نگرانی و التهاب منتظر بود روزی کسی پیداش بشه و بهارک را از آنها جدا کنه و هر روزی که میگذشت این اضطراب مهرداد بیشتر میشد دد
با حساب مهرداد بهارک هفت ساله بود و باید مدرسه میرفت ولی هیچ مدرکی نداشتند تا اسمش را توی مدرسه بنویسند! مادر دست به کار شد و از کمک آشناهای خودش استفاده کرد و از دهات اطراف توانست یک شناسنامه برای بهارک بگیره هنوز هم توی دهات آنجا برای بچه ها زود شناسنامه نمیگرفتند بهارک با گرفتن شناسنامه وارد دبستان شد و مرحله جدیدی در زندگیش آغاز شد. روزها و هفته جای خودشان را به ماهها و سالها داد. بهارک هر روز بزرگ و بزرگتر میشد حالا بهارک شانزده ساله بود و هر روز علاقه اش نسبت به مهرداد زیاد ميشد! بهارک لحظه ها را برای آمدن مهرداد میشمرد هر کاری برای رضایت خاطر مهرداد میکرد و اين محبتی بین این دو بوجود آورده بود که بهارک نمیخواست کسی در آن شریک بشه دد
مادر شیفته بهارک بود و از بهارک یک دختر خانه دار ساخته بود و مثل چشمهاش از بهارک مراقبت میکرد مادر علاقه بهارک نسبت به مهرداد را حس می کرد و طبیعی میدانست. مهرداد دوره تخصص را تمام کرد و جراح قابلی شد با عمل های فوق العاده ای که در بیمارستان انجام میداد جراح سرشناسی شده بود و همه به او افتخار میکردند در کنار آن از موقعیت عالی مالی نیز برخوردار شده بود. مادر بارها به مهرداد پیشنهاد کرد تا ازدواج کنه ولی مهرداد تصمیم به ازدواج نداشت و با مادر مخالفت کرده بود و دوره تخصص را بهانه میکرد و حالا بهانه اش تمام شده بود. فشارهای مادر باعث شد تا با قرار خواستگاری از مینا دختر رییس بیمارستان موافقت کنه بهارک وقتی شنید از غصه مریض شد حال و حوصله نداشت کسل بود بیتابی سراغش آمده بود که تا اون روز سابقه نداشت! چیزی میخواست ولی نمیدونست چی میخواهد دد
مادر از بهارک خواست تا برای خواستگاری آماده بشه مادرگفت: بهارک بیا ببین از قدیم چی برای عروسم نگهداشتم. مادر در کمد را باز کرد و بغچه ترمه ای را بیرون آورد یک تکه پارچه سنگ دوزی شده سفید را نشان بهارک داد و گفت: با این برای عروسم لباس عروسی میدوزم که هیچ کس تا به حال ندیده باشه. بهارک پارچه را نوازش کرد و به صورتش مالید مادر پارچه را با احتیاط از بهارک گرفت و داخل بغچه گذاشت و رو به بهارک گفت: باید بریم خرید و برای تو یک دست لباس خوشگل بخریم. بهارک گفت: من با شما نمیام. مادر جا خورد و گفت: یعنی چی تو نمیایی؟ مگه میشه در یک همچین روزی مهرداد را تنها بگذاری اصلا بدون تو نمیشه!می خواهی مهرداد پشیمان بشه به زور راضیش کردم نه دخترم این کار تو درست نیست تازه اگر نظر موافق نداشته باشی مهرداد با این دختر ازدواج نمیکنه اون دنبال بهانه است دد
مادر دست بهارک را گرفت و گفت: ببین مهرداد در بهترین موقعیت علمی خودش قرار داره اگر الان نتوانم اون را راضی به ازدواج کنم دیگه نمیتوانم و اون تا آخر عمرش تنها و مجرد باقی میمانه تو باید به من کمک کنی مینا دختر خوبیه در این چند سالی که ما به شیراز برگشتیم با آنها ارتباط داریم هیچ نقطه منفی در این دختر ندیدم پدرش هم از خدا میخواهد تا دامادی مثل مهرداد داشته باشه. مادر نگاهی به قیافه بهارک انداخت حس حسادت را در چشمهای اون دید با خودش گفت "بهارک اونقدر مهرداد را دوست داره که نمیخواهد شخص تازه ای وارد زندگی مان بشه اما بهارک در اشتباهه این شخص تازه برای زندگی ما لازم و ضروری است دد
بهارک زیاد با مادر مخالفت نمیکرد و در نتیجه راضی شد تا با مادر برای خرید بره. مادر یک دست لباس خیلی قشنگ برای بهارک خرید موقع پرو لباس به بهارک نگاه کرد دیگه از اون دختر بچه اثری نبود اون در طی سالها تبدیل به یک زن جوان شده بود و این از دید مادر دور مانده بود بهارک توی سرش نقشه ای برای مینا داشت بهارک برای اولین بار در عمرش میخواست کاری برخلاف میلش انجام بده و به خوبی میدانست مینا رقیب سختی است و باید از میدان به درش کنه بهارک هنوز روی احساسی که نسبت به مهرداد داشت نمیتوانست اسمی بگذاره
هادی بعد از حرفهایی که با مادرش زدند تصمیم گرفت دنبال بهارک بگرده و اولين کار را با گشتن توی بیمارستانهای شهر شروع کرد. خونه آنها توی مرکز شهر بود یکی یکی بیمارستانها را زیر پا گذاشت در این بین مراسم عزاداری به چهلم رسید دایی به تمام کارها رسیدگی میکرد هادی به امید پیدا کردن بهارک به زندگی برگشته بود سرکار میرفت و در تمام ساعت بیکاری دنبال بهارک بود که از طرف کلانتری احضار شد. دایی و هادی با هم به کلانتری رفتند هادی دچار اضطراب شده بود از یک طرف به امید اینکه بهارک پیدا شده توی دلش خوشحال بود از طرف دیگه میترسید خبر ناگوار دیگه ای بهش بدهند دد
هادی برای شنیدن خبر بد دیگه تحمل نداشت لحظات اضطراب و استرس به پایان رسید و ریئس کلانتری آنها را به اتاقش دعوت کرد همراه یک سرباز آنها وارد اتاق شدند افسر نگهبان هادی را شناخت بلند شد و با هادی دست داد و گفت: خبر خوشی برات دارم. دل هادی هری ریخت و پرسید: بهارک پیدا شده؟ افسر نگهبان گفت: متاسفانه هنوز نه!! ولی خبر خوش من اینکه قاتل مادر زنت پیدا شده و اعتراف کرده، با اشاره به سرباز دستور داد تا قاتل را از بازداشتگاه آوردند مرد ژولیده ای با لباسهای کثیف دستبند زده وارد اتاق شد هادی با عصبانیت به مردک حمله کرد و مشت محکمی به صورت مرد کوبید. سرباز که غافل گیر شده بود به خودش آمد و جلوی هادی را گرفت و روی صندلی نشاند. افسر نگهبان از دست هادی ناراحت شد و گفت: قرار نبود از این کارها بکنی! من قبل از اینکه اون را دادسرا بفرستم خواستم تا با شما روبرو بشه و از زبان خودش جریان را بشنوید اما! انگار اشتباه کردم دد
دایی واسطه شد و گفت: ببخشید جناب سروان هادی خودش را کنترل میکنه و با دست هادی را فشار داد هادی با خشم نگاهی به قاتل انداخت و آرام نشست اونهم دلش میخواست اعتراف قاتل را بشنوه. افسر نگهبان از قاتل خواست تا حرفهایی را که قبلا گفته تکرار کنه. قاتل نگاهی به هادی انداخت و صورتش را برگرداند و گفت: من از خانواده ثروتمند و با شخصیتی هستم متاسفانه با دوستهایی که دوروبرم بود از راه به در شدم و برای تفریح مواد میکشیدم عرق میخوردم و خوش بودم پول تو جیبی که پدرم میداد برای کارهایی که میکردم کافی بود ولی وقتی پدر و مادرم پی به عادتهای بدم بردند دیگه به من پول تو جیبی ندادند اوایل مادرم گاها به من پول میداد وقتی پدرم فهمید خرجی مادرم را هم برید تا به من کمک نکنه چند روز بود که پول نداشتم و نمیتوانستم مواد بخرم دوستهام دیگه دوروبرم نبودند و هیچکدام به دادم نرسیدند. خمار بودم توی خیابون با یک موتوری برخورد کردم لباسم پاره و خاکی شد توی خیابون سرگردان شده بودم خودم را به خونه رساندم پدرم خونه بود با هم کتک کاری کردیم کلی چیز شکوندم پدر به زور من را از خونه بیرون کرد و گفت دیگه اینجا نیا اگر بیایی می دهم دست پلیس دد
تمام بدنم درد میکرد عصبانی بودم اون روز هر چه اتفاق بد بود سرم آمد. افسر نگهبان پرسید: چند سالته؟ مردگفت: بیست وسه سال! لابد تعجب میکنید پیرتر نشان میدم به خاطر این مواد لعنتی است افسر نگهبان گفت: خوب ادامه بده چطور شد برای سرقت رفتی. مرد ادامه داد: اون روز جزو بدترین روزهای زندگی من بود توی خیابون داشتم بی هدف راه میرفتم بچه کوچولویی را دیدم تنها و سرگردان توی پیاده رو راه میرفت یک آن به سرم زد بچه را بدزدم و بفروشم و با پول آن مواد بخرم. شنیده بودم اونهایی که مواد میفروشند بچه میخرند بچه را برداشتم زدم زیر بغلم و راه افتادم یکهو یک زن جوان از پشت به من حمله کرد هرچه سعی کردم از دستش راحت بشوم نتوانستم بچه را زمین گذاشتم چاقویی توی جیبم بود در آوردم میخواستم زن را بترسونم اما زن برای گرفتن بچه اصرار کرد من هم ناخواسته چاقو را توی شکمش فرو کردم زن غرق به خون روی زمین افتاد از دیدن خون وحشت کردم و به سرعت از محل حادثه دور شدم دد
توی پس کوچه های اطراف قایم شدم تا اینکه هوا تاریک شد بی هدف با دردی که توی بدنم حس میکردم راه افتادم توی یک کوچه در ساختمانی را باز دیدم اول برای قایم شدن وارد شدم توی راهرو زنی داشت برای همسایه ها از گم شدن دخترش حرف میزد من بی سروصدا به طبقه دوم رفتم در آپارتمان باز بود تصمیم گرفتم چیزی بردارم و زود بیرون بروم توی اتاق بودم هنوز چیزی پیدا نکرده بودم که زنی که توی پله ها حرف میزد وارد آپارتمان شد هول شدم زن من را نمی دید آمدم یواشکی بیرون بروم زن برگشت من هم که ترسیده بودم چاقویی که داشتم را توی شکم زن فرو کردم ... با اعترافی که کرد تنش لرزید و شروع کرد به گریه کردن. افسرنگهبان پرسید: تا الان کجا بودی؟ توی کوچه ها سرگردان شده بودم پیاده آنقدر راه رفتم تا از شهر خارج شدم و به یک باغ بزرگ میوه رسیدم با هزار زحمت از دیوار بالا رفتم و توی باغ مخفی شدم از میوه های باغ میخوردم درد بدن آزارم میداد خیلی ترسیده بودم جرات نداشتم از باغ بیرون بروم روزهای زیادی گذشت کم کم اثر مواد مخدر از بدنم رفت تازه به خودم آمدم از کارهایی که انجام داده بودم پشیمان شدم دیروز از باغ بیرون آمدم میخواستم برگردم خونه بی هدف به اینجا کشانده شدم راست میگویند قاتل به محل جنایت برمیگرده من هم برگشتم اما پشیمان هستم اشتباه کردم آمدم تاجزای کاری را که کردم پس بدهم
Comment
-
هادی از جیبش عکس بهارک را درآورد و به مرد نشان داد و پرسید: بچه ای که میخواستی بدزدی این بود؟ مرد نگاهی به عکس انداخت و گفت: نمیدونم من زیاد هوشم سرجاش نبود شاید این بود شاید هم نبود. افسر نگهبان پرسید: چاقویی که اون دوتا زن بی گناه را باهاش کشتي، کجاست؟ مرد گفت: توی باغ زیر درخت سیب مخفی کردم. افسر نگهبان به سربازی که مراقب قاتل بود دستور داد تا اونرا به بازداشت گاه ببرد! مرد از جا بلند شد و رو به هادی گفت: من نمیخواستم دست خودم نبود اختیارم از کف رفته بود. هادی با عصبانیت مرد را هل داد و گفت: خدا میدونه با این نفهمیدن هات به چند نفر دیگه صدمه زدی! دایی هادی را گرفت و مرد از کنار آنها رد شد دد
افسر نگهبان به هادی گفت: شما باید دنبال پرونده را بگیرید من هم به شما کمک میکنم تا موفق بشوید. هادی گفت: چاقو را پیدا میکنید؟ اون چاقو میتوانه نشان بدهد که این مرد قاتل مادرزنم هست یا نه و شاید اون قاتل همسرم هم باشه. اتفاقی که اون تعریف کرد معلوم نیست مربوط به همان روز است یا نه. افسر نگهبان حرف هادی را تایید کرد و گفت: راست میگی اگر چاقو پیدا بشه میتوانیم از شک بیرون بیاییم من خیلی دلم میخواهد سر از این ماجرا دربیاورم و این گره کور را باز کنم. شما برید خونه هر وقت لازم شد من شما را خبر میکنم انشالله بتوانم خبر خوشی بدهم دد
دایی و هادی از افسر نگهبان خداحافظی کردند. افسر نگهبان دستوری مبنی بر جستجوی باغی که قاتل گفته بود نوشت و دست مامور تجسس داد اما در یک آن پشیمان شد پشت میزش رفت از کشو وسایل شخصیش را برداشت و همراه چند تا مامور به سمت کرج راه افتاد بین راه به پازلی که پیش رو داشت فکر میکرد قطعه های کوچکی از این پازل آشکار شده بود با پیدا کردن چاقو میتوانست این پازل را کامل کنه در همین فکر ها بود که به باغ رسیدند. سرباز قبل از افسر پیاده شد و در را برای افسر باز کرد و با احترام اون را به سمت باغ راهنمایی کرد. سرایدار باغ مرد پیری بود با باز کردن در باغ از دیدن ماموران پلیس ترسید کنار رفت تا همه وارد شدند. سربازی که پرونده دستش بود مرتب از پیرمرد سوال میکرد و روی کاغذ مینوشت دد
افسر نگاهی به اطراف انداخت باغ درست همانطوری بود که قاتل تعریف کرده بود با این حال پیدا کردن درختی که چاقو زیر آن پنهان بود کار آسانی به نظر نمیرسید افسر دستور داد با بیل و کلنگ زیر چند تا درخت را کندند اما نتوانستند چیزی پیدا کنند افسر از گرمای هوای و اینکه تا اون لحظه چیزی دستگیرشان نشده بود عصبی شده بود. پیرمرد سرایدار با یک سینی پر از لیوان و پاچ آب خنک کنار افسر آمد و از او خواست تا روی تختی که روی آن فرش انداخته بود استراحت کنه افسر کار را متوقف کرد تا سربازها از آب خنکی که پیرمرد آورده بود بخورند و کمی خستگی در کنند. خودش هم روی تخت نشست و به چاقو فکر میکرد پیرمرد کنار افسر نشست و گفت: شما دنبال چی میگردید؟ اگر بدونم شاید من بتوانم کمکتون کنم! افسر گفت: مرد جوانی یک مدت اینجا قایم شده و چاقویی را زیر یکی از این درختها مخفی کرده ما دنبال اون چاقو هستیم. پیرمرد خنده ای کرد و گفت: خوب این را از اولش ميگفتید من به شما نشان میدادم دد
بلند شد و رفت و چند دقیقه بعد در حالی که توی دستش چیزی را روزنامه پیچ کرده بود برگشت. وقتی روزنامه را باز کرد داخل آن چاقویی بود افسر خوشحال از اینکه مدرک جرم را پیدا کرده از پیرمرد تشکر کرد و پرسید از کجا پیداش کردی؟ پیرمرد گفت: یک ماه بیشتر میشه یک شب به صدای تق تقی از اتاقم بیرون آمدم توی باغ صدای نفسهایی را شنیدم فهمیدم کسی از بالای دیوار توی باغ پریده بیگدار به آب نزدم مخفی شدم تا ببینم کیه متوجه شدم مرد ژولیده و معتادی است ترسیدم بهش نزدیک بشم خیلی آشفته بود از دور مراقبش بودم دیدم چیزی را زیر درخت مخفی کرد بعد پشت یکی از اون درختها خوابید نزدیکتر رفتم دیدم داره میلرزه اون بدجوری به خودش می پیچید فهمیدم مدتی است بهش مواد نرسیده ازش دور شدم و یواشکی جایی را که کنده بود کندم و چاقو را دیدم با گوشه لباسم چاقو را از خاک بیرون کشیدم جای چاقو را صاف کردم و به اتاقم برگشتم و چاقو را لای روزنامه پیچیدم و قایم کردم دد
اونشب تا صبح خوابم نبرد خوشبختانه تازه وارد مزاحمتی برایم ایجاد نکرد من از ترسم بهش نزدیک نشدم روزها و هفته ها گذشت اون غریبه اوایل حالش زیاد خوب نبود ولی کم کم بهتر شد و بالاخره ترک کرد و من از اینکه یک جوان خودش را توی باغ حبس کرده تا اعتیادش را ترک کنه خوشحال بودم و برای اون غذا میبردم اوایل نمیخورد اما روزها که گذشت شروع کرد به خوردن و حرکت کردن توی باغ میگشت ورزش میکرد و هر روز حالش بهتر میشد تا اینکه کاملا ترک کرد و یک روز بیخبر از باغ رفت دیگه اتفاقی نیفتاد تا امروز که شما آمدید افسر با خوشحالی چاقو را به مدارک اضافه کرد و دستور داد تا باغ را به حالت اول درآوردند از پیرمرد خداحافظی کرد و همراه بقیه به سمت تهران حرکت کرد
با تحویل چاقو به آزمایشگاه و تجزیه و تحلیلی که روی آن شد اثر خون دو نفر روی آن پیدا شد اولین تشخیص آنها خون مادر زن هادی بود با راهنمایی افسر و همکاری پزشک قانونی ثابت کردند خون دوم متعلق به مریم همسر هادی است و این حقیقت تلخ که قاتل مادر و دختر را در یک روز چاقو زده و منجر به کشته شدن آنها شده! پرونده به جریان افتاد و هادی و فرشید به عنوان ولی دم از قاتل شاکی شدند روزها میگذشت و جلسات دادگاه ادامه داشت همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه سر و کله پدر ومادر قاتل پیدا شد خانم و آقای بابایی دو روز بعد از اینکه امیر را از خونه بیرون کردند پشیمان شدند و از اینکه پسر جوانشان را تک و تنها گذاشته اند احساس ندامت کرده و دنبال اون گشتند ولی اثری از امیر پیدا نکردند نگرانی به آنها غالب شد ولی پیدا کردن امیر مثل پیدا کردن یک سوزن در کاهدانی بود تلاش آنها برای یافتن امیر بیهوده بود تا اینکه از کلانتری آنها را خواستند دد
آنجا بود که امیر را پید کردند خانم و آقای بابایی از دیدن امیر در آن حالت به خودشان لعنت فرستادند ولی کار از کار گذشته بود و امیر قاتل دو نفر بود بدتر از همه اعتراف کرده بود تنها کاری که برای امیر انجام دادند این بود که یکی از بهترین وکلای تهران را گرفتند. هادی و فرشید هم وکیل گرفتند تا در مقابل وکیل آنها بتوانند مقاومت کنند. جلسات دادرسی به درازا کشید. در این میان عمه فرشید به خانه آنها اسباب کشی کرد عمه خیلی خوشحال راضی بود شوهرش راضی تر بود از دادن کرایه راحت شده بود و با خرجی که به فرشید میدادند لزومی برای کار کردن نمی دید و آتل و باطل توی خونه میگشت و هر ماه از برادر زنش و دایی پول اضافی درخواست میکرد و بهانه هایی میآورد و آنها را ناچار میکرد به خاطر فرشید به اون پول بدهند دد
توی خونه اول به فرشید یک اتاق مستقل دادند دوماه نگذشته بود که مسعود اتاق فرشید را گرفت و فرشید همراه بچه ها میخوابید هاله و مسعود مثل یک فرد مزاحم با فرشید رفتار میکردند و از اینکه پول فرشید دست غریبه هاست خيلي ناراحت بودند و مرتب سرکوفت میزدند. تنها کسی که با فرشید میانه خوبی داشت نغمه دختر بزرگ هاله بود و خیلی مهربان و خونگرم بود از فرشید هم خوشش میامد و گاها جلوی پدر و ماردش می ایستاد تا فرشید را اذیت نکنند. فرشید مدرسه میرفت مسعود از اینکه فرشید درس میخونه راضی نبود و به بهانه های مختلف سعی میکرد جلوی درس خوندن فرشید را بگیره با این کار فرشید بیشتر به درس و مشق چسبید و بهتر از سابق درس میخواند اون میخواست از دست عمه و شوهرش خلاص بشه و به همین خاطر حسابی درس میخواند دد
از دست مسعود ناراحت بود ولی کاری نمیتوانست انجام بدهد فرشید ناچار بود آنها را تحمل کنه رفتار عمه هم تغییر کرد چشم دیدن فرشید را نداشت مسعود به خاطر فرشید عمه را آزار میداد. با گذشت زمان آنها خودشان را صاحبخونه میدونستند فرشید بیچاره مثل یک نوکر دست بسته در خدمت آنها بود اگر کار نمیکرد از مسعود فحش و ناسزا می شنید شبها زیر نور چراغ کوچه درس میخواند صبح ها به شوق دور شدن از خونه زود بلند میشد و مدرسه میرفت روزهای سختی را میگذراند اما به امید تمام شدن چهار سال حرفی نمیزد و این سکوت مسعود و زنش را جدی تر میکرد و فشار و آزار نسبت به فرشید هر روز زیادتر میشد دد
از خرج ماهانه فرشید برای بچه هاشون خرید میکردند فرشید دیگه لباس تازه نداشت و کمتر پیش عمه یا عمو میرفت کفشش پاره شده بود و بارها خودش آن را تعمیر کرد جرات اینکه از آنها چیزی بخواهد را نداشت تحمل میکرد تا به سن قانونی برسه و اموالش را از دست آنها بیرون بکشه. دایی مشغول کارهای خودش محبوبه خواهرش و هادی بود در این بین جلسات دادرسی هم وقتشان را میگرفت و زیاد به فرشید توجه نداشتند. فقط هرماه تحت فشار مسعود به مبلغ ماهانه فرشید اضافه میکرد. اونها حتی فرصت نداشت با مسعود صحبت کنه. وکیل امیر توانسته بود دادگاه را قانع کنه موقع جنایت امیر حالت طبیعی نداشته و نمی دانسته چی کار میکنه و با عقب انداختن جلسات دادرسی و گذشت زمان خشم هادی فروکش کرد سه سال از شروع محاکمه امیر میگذشت هنوز از حکم نهایی خبری نبود دد
هر ماه از طرف دادگاه نامه های دریافت میکردند اما از حکم نهایی خبری نبود. هادی خسته شده بود خانواده امیر هم مرتب برای دیدن آنها میامدند خواهش و التماس های مادر امیر به نتیجه رسید آنها توانستند دل محبوبه خانم را نرم کنند و با کمک او هادی رضایت داد و از قصاص گذشت پدر و مادر امیر با جان و دل برای نجات امیر پیشنهاد دیه سنگینی به آنها دادند. اما هادی موافق گرفتن دیه نبود. خبر پرداخت دیه از همه بیشتر مسعود را خوشحال کرد رفتارش با فرشید بهتر شد برای اون کفش نو خرید و به لباسهاش رسیدگی کرد مسعود به فرشید گفت: اگر پول دیه را به من بدهی میتوانی به اتاقت برگردی من با اين پول میرم مغازه میگیرم و همیشه بیرون از خونه هستم و تو به راحتی میتوانی به درس و مشقت برسی و ادامه داد من به خاطر اینکه سرمایه ندارم توی خونه هستم و باعث ناراحتی شما میشوم. اگر سرکار برم دیگه کاری به شما ندارم درآمدمان هم بیشتر میشه. فرشید از اینکه مسعود میخواهد سرکار بره و دیگه مزاحمتی برای اون نداره خوشحال شد و با پیشنهاد مسعود موافقت کرد تا دیه را بگیره
Comment
-
فرشید هفده ساله بود و سال آخر دبیرستان و یک سال مانده بود تا به سن قانونی برسه روزها را میشمرد کینه ای عمیق از عمه و شوهرش داشت و درخیالش لحظه ای را میدید که مسعود را از خونه بیرون میکنه و اسباب آنها را بیرون میریزه و دلش خنک میشه! به خودش گفت قرار بود عمه پولهاش را جمع کنه وقتی چهار سال تمام شد خونه بخره ولی مسعود کار نکرده پولی در بساط ندارند و سال دیگه نمیتوانند خونه بخرند! اگر عمه با من خوش رفتاری میکرد و اینهمه دلم را نمی شکست شاید به اون و بچه هاش رحم میکردم اما عمه بدتر از مسعود بود با زخم زبانهایی که میزد هیچی بین ما نمانده! نفسی کشید و فکر کرد اين یک سال هم به خیر و خوشی بگذره و دانشگاه قبول بشوم از دست همه شون خلاص میشوم دورترین دانشگاه را انتخاب میکنم از همه دور میشم و اینکه مشکلاتش به زودی تمام میشه ذوق کرد دد
مسعود رفتارش تغییر کرده بود و با فرشید خوب شده بود انگار احساس کرده بود فرشید چه نقشه ای توی سرش داره تمام همتش را جمع کرد تا فرشید را راضی کنه از پول دیه مغازه بخره و به هر نحو شده مغازه را از دست فرشید دربیاره! مسعود به زنش هاله گفت: ما باید برای آینده خودمان و بچه ها فکری بکنیم سال دیگه فرشید به سن قانونی میرسه و لابد میخواهد صاحب این خونه بشه خونه ای که با هزار زحمت بدست آوردیم!! خودت میدونی که من هیچ سرمایه ای ندارم خونه ای هم نداریم اگر از این خونه آواره بشویم نمیدونم باید چی کار کنیم. هاله گفت: غصه نخور برای اون هم فکری کردم! مسعود از حرف هاله خوشش آمد و پرسید: خب خب بگو ببینم چی فکر کردی؟
هاله نفسی تازه کرده با دست دختر بزرگش را نشان داد و گفت: نغمه سیزده سالش شده از فرشید هم خوشش میاد تا چشم و گوشش باز نشده شوهرش بدهیم بره البته نمیره باز هم با ما زندگی میکنه وقتی نغمه با فرشید ازدواج کنه تو میشوی پدر زن فرشید و میتوانی صاحب تمام مال و اموال فرشید بشی اونهم میشه داماد دست به سینه ما چطوره از نقشه ام خوشت آمد؟
مسعود به فکر رفت با ازدواج نغمه هم از دست دخترش که سر و گوشش می جنبيد خلاص میشوم هم به اموال فرشید دست پیدا میکنم تازه پول دیه هم هست و مغازه ای را که سالها آرزو دارم میخرم مثل اربابها میشینم توی مغازه فرشید هم با جان و دل برای من و زنش کار میکنه صورت مسعود گل انداخت به یاد پول کلانی که دست دایی بود افتاد و گفت: بالاخره اون پول را از احمد میگیرم! بلند شد صورت هاله را بوسید و گفت: آفرین به تو همیشه فکر های بکر داری دست به کار شو نغمه را آماده کن فرشید هم به عهده توست بقیه کارها با من دد
این را گفت و با خنده ای که به لب داشت همراه هاله از خونه بیرون رفت. نغمه از پشت در داشت به حرفهای پدر و مادرش گوش میکرد خیلی ناراحت شد مادرش ازعلاقه ای اون نسبت به فرشید ميخواست سوءاستفاده کنه و این به نظرش عادلانه نیامد از دست هر دوی آنها عصبانی بود کنار دیوار نشست گریه اش گرفت به بخت خودش لعنت فرستاد برای خودش و فرشید متاسف بود هر دوی آنها بازیچه دست شده بودند انگار زندگی به همین آسانی است بشینند و برای آینده دوتا جوان تصمیم بگیرند. نغمه از فرشید خوشش می آمد ولی دلش میخواست فرشید هم احساس مشابهی داشته باشه نمیخواست به زور فرشید را راضی کنند تا .... یاد این حرف برای نغمه عذاب آور بود گریه کرد اشکهاش روی صورتش چکید با دست آنها را پاک کرد اما دوباره اشکش سرازیر شد دلش آرام نمیگرفت اونقدر مشغول غم و غصه اش شده بود که آمدن فرشید را حس نکرد دد
فرشید دستی به سر نغمه کشید و گفت: چی شده؟ عمه اذیتت کرده؟ گریه نغمه شدیدتر شد فرشید کنار نغمه نشست و گفت: اگر دوست داری برای من تعریف کن ببینم چی شده میتوانم کمکت کنم! نغمه نفسی کشید اشکش را پاک کرد و گفت: اگر تو از اینجا فرار کنی به من کمک میکنی! فرشید خندید و گفت: من فرار کنم مگه چی شده؟ نغمه گفت: اگر اینجا بمونی مجبورت میکنند با من ازدواج کنی تمام پولات را هم ازت میگیرند. خنده به لبهای فرشید خشکید و گفت: این ها اسم خودشان را گذاشتند پدر و مادر! نغمه گفت: از اینجا برو نگذار زندگیت را خراب کنند. فرشید صورت نغمه را نوازش کرد و گفت: تو آنقدر خوب و مهربون هستی که نمیدونم چطور از تو تشکر کنم تو تنها کسی هستی که توی این خانواده با من خوب رفتار کردی من راضی نیستم نارحت بشی دد
نغمه خندید و گفت: پس فرار میکنی؟ فرشید خیلی جدی گفت: نه فرار نميکنم فقط باید کمی فرصت داشته باشم من تصمیم دارم درس بخونم باید توی دانشگاه قبول بشوم سال دیگه دیپلم میگیرم و انشالله دانشگاه قبول میشوم و از این خونه میرم و همه چیز را به پدر و مادرت می بخشم. نغمه پرسید: تو از اونها کینه نداری؟ نمیخواهی انتقام بگیری؟ فرشید نیش خندی زد و گفت: چرا خیلی هم از اونها کینه دارم ولی وقتی اشکهای معصوم تو را دیدم همه کینه ها را از دلم بیرون ریختم وقتی تو را دیدم داری برای خاطر من گریه میکنی فهمیدم اشتباه کردم من به جای کینه عمه باید محبت تو را توی دلم پرورش میدادم اگر اونها به خاطر پول میخواهند زندگی تو را ازبین ببرند من راضی نمیشوم از همه داراییم میگذرم و به اونها می دهم فقط به اندازه ادامه تحصیلم برای خودم نگهمیدارم. تو هم پاشو دیگه نیمخواهم تو را غمگین ببینم همه چیز روبراه میشه وقتی امیر زندانی شد سخت ترین کار روبرو شدن با پدر و مادرش بود روزی که برای ملاقات صداش کردند تمام بدنش میلرزید بغض گلوی امیر را فشار میداد دردی در گلو حس میکرد چشمهاش قرمز شده بود وارد اتاقی که پدر و مادر منتظرش بودند شد مادر بلند شد و امیر را بغل کرد هق هق گریه مانع از ابراز یک کلمه شد پدر ساکت و آرام نشسته بود نگاهی به امیر انداخت بیست و سه ساله بود با هیکل درشتی که داشت و اعتیادی که پشت سر گذاشته بود پیرتر نشان میداد در این مدت که امیر را ندیده بود خیلی شکسته شده بود. پدر دلش به حال امیر سوخت اما غرورش اجازه نمیداد تا قدمی به طرف امیر برداره به صندلي چسبیده بود حس حرکت نداشت مادر از امیر جدا شد امیر به سمت پدر رفت به پای اون افتاد و به پای های پدر بوسه زد و یک کلمه گفت: پدر پشیمانم دد
گریه امانش نداد به صدای بلند گریه میکرد بغض پدر ترکید و همراه امیر که زانو زده بود گریه کرد دستش را روی سر امیر گذاشت و نوازش کرد مادر به بخت بدش لعنت میفرستاد و نجات تنها پسرش را میخواست. پدر خودش را جمع و جور کرد و با صدای گرفته گفت: هر کاری از دستم بربیاد برای نجاتت انجام میدهم قادر به حرف زدن نبود صورتش را با دست گرفت خودش را مقصر میدانست در حق امیر کوتاهی کرده بود به جای کمک به پسرش اون را از خونه بیرون کرده بود و دچار اینهمه مصیبت شده بودند. گناهش کمتر از امیر نبود تمام مدت ملاقات آنها به ابراز ندامت و پشیمانی گذشت پدر وقتی از ملاقات امیر برگشت رو به همسرش گفت: امیر را دیدی؟ چقدر داغون شده! فکر نمیکردم اینقدر بدبختی سرش بیاد! ما در سرنوشت این بچه مقصر هستیم تا الان به اون نتوانستیم کمک کنیم ولی از این به بعد باید بهش کمک کنیم دد
میخوام وکیل قابلی براش بگیرم و هر طور شد نجاتش بدهم. مادر اشک چشمهاش را پاک کرد و با بغض گفت: شاید محکوم به اعدام نشه. رنگ از روی پدر پرید از همین میترسید تمام خوفش از اعدام امیر بود با اعترافی که کرده بود احتمال اعدام امیر زیاد بود دلش برای جوانی امیر سوخت و گفت: اون هنوز بد و خوب را تشخیص نمیده دست به همچین کار وحشتناکی زده. اون پسر بد ذاتی نیست تا اسیر مواد نشده بود آزارش به مورچه هم نمیرسید تا برسه آدم بکشه اونهم در یک روز دونفر! بابای امير به چند تا از دوستهاش تلفن کرد و از آنها کمک خواست تا وکیل مناسبی برای امیر پیدا کنند در عرض یک هفته یکی از بهترین وکلای تهران را برای امیر گرفت اولین کار وکیل به تاخیر انداختن دادرسی بود با این کار از خشم و نفرت اولیا دم کاسته میشد و راه نجات برای امیر باز میشد دد
با این کار خیال آقای بابایی و زنش راحت شد به توصیه وکیل اونها مرتب به دیدن هادی و خانواده اش میرفتند و با خواهش و تمنا از آنها میخواستند تا امیر را ببخشند مادر امیر در تمام ملاقاتهایی که با هادی داشت اشک ریخت سه سال تمام در رفت و آمد بودند تا اینکه بابایی برای دیدن هادی رفت هادی نمیخواست با اون حرف بزنه ولی محبوبه خانم که زن بی کینه ای بود دلش نرم شده بود و از هادی خواست تا با پدر امیر صحبت کنه شاید به یک راه حل منطقی دست پیدا کنند دد
هادی به اصرار مادر راضي شد تا بابایی به دیدنش بیاد. اون روز محبوبه خانم مخصوصا با راضیه از خونه بیرون رفت و هادی تنها توی خونه ماند وقتی صدای زنگ به گوش هادی رسید فکر کرد مادرش برگشته با خودش گفت لابد چیزی جا گذاشته اند در را باز کرد با بابایی روبرو شد به سفارش مادرش گوش کرد ولی خیلی سرد سلام اون را جواب داد بابایی اجازه خواست تا وارد بشه هادی کنار رفت و بابایی وارد خونه شد توی حیاط روی صندلی نشست دستها و پاهای بابایی میلرزید هادی نگاهی به اون انداخت در این مدت خیلی پیر شده بود بابایی اینطور شروع کرد: من پدر خوبی برای پسرم نبودم اوایل برای خوشحالی امیر بهش پول میدادم دلم میخواست کارهایی که من در جوانی نکردم اون بکنه خوشگل و خوش تیپ بود قد بلند و رعنا دل از دخترهای محل میبرد دد
ماشین خریدم انداختم زیر پاش تا راحت تر باشه پول تو جیب اش را اضافه کردم اما اون هر روز پول بیشتری طلب میکرد دارایی من هم روز به روز زیادتر میشد و بیشتر بهش میدادم سال سوم دبیرستان ترک تحصیل کرد کارش شد دختربازی هر روز یک دوست دختر تازه میگرفت شروع کرده بود با دوستهاش به خوردن مشروب بدم نمیامد میگفتم بزرگ شده مرد شده باید بخورده در مورد درس هم بهش فشار میاوردم لااقل دیپلم بگیر به زور پول میفرستمت دانشگاه اما به گوشش فرو نمیرفت. کم کم از کارهای امیر متنفر شدم دلم میخواست جلوش را بگیرم ولی دیگه قادر نبودم امیر پرو شده بود فریاد میزد دعوا راه می انداخت ظرف و ظروف خونه را می شکست. از درد آبرو بهش پول میرساندیم تا خفه بشه و ابرومون را نبره دد
امیر از راه راست خارج شده بود مشروب دیگه براش کافی نبود اسیر اعتیاد شده بود تحمل امیر برای من و مادرش غیر ممکن شده بود من با دست خودم پسرم را بدبخت کردم تقصیر من از امیر بیشتره شما راضی نشو به گناه من امیر بسوزه به جای امیر باید من را اعدام کنند. این را گفت و با صدای بلند گریه کرد
Comment

Comment