کار کردن با جماعت ایرانی واقعا سخت است. باید در ردیف کارهای سخت و زیان آور به شمار آورده شوند که آدم زودتر بازنشسته شود و خیالش کمی تا قسمتی راحت. همه عقل کل هستند. در باره همه چیز هم نه فقط نظر می دهند که نظرشان بهترین و منطقی ترین هم هست. نظم بردار هم که نیستند. قربانشان بروم همه هم با ضمیر سوم شخص حرف می زنند. یعنی خواستار انجام کارهایی می شوند و رهنمود می دهند و راهنمایی می کنند و دیگرانی باید نظرات مشعشعانه شان را اجرا کنند. کار گروهی هم که صفر. سازمان و تشکیلات و تصمیم جمعی و تعهد سازمانی هم کشک. شش ماه هم که نشسته باشی و حرف زده باشی و مثلا همه را متقاعد کرده باشی که باید فلان کار بشود درست در لحظه آخر که کار از زیر دست کسی خارج می شود اثر انگشت و امضای خود را می گذارد و خرابی به بار می آورد. بعد هم که اعتراض می کنی قرارمان این نبود و چرا این کردی می شنوی که فکر کردم این طوری بهتر است و حالا که طوری نشده و صلوات بفرست و تازه خیلی هم بد نشد و همین طور که کمی جلو بروی طلب کار هم می شود که کلی زحمت کشیده است و کسی قدرش را نمی داند
دو رو به معنای مطلق کلمه هم هستیم. در خلوت شیطان رجیم را درس می دهیم و در جلوت از پیغمبر سی صد متر هم جلوتر می رویم! تنها چیزی که در زندگی روزمره مان محلی از اعراب ندارد دین است اما وقتی به دیگرانی می رسیم چنان سنگ اسلام را به سینه می زنیم که یکی نداند فکر می کند شب تا صبح از سر سجاده بلند نمی شویم
همین دورویی دروغگویمان هم کرده است. خیلی هایمان که یک روده راست هم در شکم نداریم. کاسب هایمان که بمانند. من یکی که از کار دادن و کار کردن با ایرانی جماعت بدم نمی آید فرار کنم. سر هم را چنان کلاه می گذاریم که انگار آن دیگری نه هموطن که آدم هم نیست
چشم و هم چشمی که دیگر هیچ. همه یا آقای دکتر هستند یا مهندس. خانم هایشان هم خانم دکتر و خانم مهندس هستند. عمد هم دارند که دکتر و مهندس را غلیظ بگویند. خانه و زندگی و ماشین و لباس و آرایش و سگ و گربه و ادا و اصول و ادا و ادا و ادا. کلافه می شود آدم از بس ادا می بیند و ادا. به خودمان که می رسیم پر از فیس هستیم و افاده از یک طرف و بی قاعده و نظم ناپذیر و شلخته از طرف دیگر. به رفت گر آمریکایی که می رسیم چنان مبادی آداب می شویم و دست و پایمان را گم می کنیم که انگار پسر اتول خان رشتی را دیده ایم
تخم دوزرده خلقت خداوندی هم که هستیم. اصلا فکر می کنیم خدا در آن هفت روزی که جهان را آفرید شش روز و 23 ساعتش را صرف درست کردن ایران و ایرانی ها کرد، یک ساعت باقی مانده را چایی خورد و استراحتی کرد و بقیه دنیا و مافیها را خلق کرد. همه را هم در اطراف ایران. هنوز هم مدار آفرینش و گردش این جهان، همین مملکت گل و بلبل خودمان است
ابدا کار گروهی بلد نیستیم و نمی خواهیم هم یاد بگیریم ولی هر کس حوصله اش سر می رود برای خودش سازمان و دسته و گروهی درست می کند که بهترین و مستقل ترین و با کلاس ترین و تنها سازمان کارآمد ایرانی است که بیشترین عضو و طرفدار را هم دارد. هزار نفریم و پانصد گروه داریم. هر کسی عضو چهارصد سازمان است. همه هم از سرناچاری و رودربایستی. اگر تو عضو سازمان من نشوی من هم از سازمانت بیرون می آیم و دکانت از رونق می افتد. نان به هم قرض می دهیم
تنها اقلیتی هستیم که ممکن است همسایه دیوار به دیوارمان از مملکت خودمان باشد و بعد از شانرده سال که می فهمیم خانه خود را عوض می کنیم که مبادا چه شود. تازه یادمان می آید یارو کلاس ندارد
در فروشگاه و پارک و رستوران و ساحل دریا و سینما و کتابخانه که می فهمیم طرف دیگر ایرانی هم وجود دارد صدای خود را پایین می آوریم و با ایما و اشاره به هم می فهمانیم که طرف خودی است. انگار وارد منطقه مین گذاری شده باشیم یا طرف جذامی باشد که از او فرار می کنیم. بعد هم داد می زنیم چرا ما ایرانی ها به داد هم نمی رسیم. بعد هم یک سازمان درست می کنیم برای دستگیری ایرانیان محتاج
مردهایمان هر آتشی که بخواهند می سوزانند و به دهه چهل که می رسند تازه یاد ازدواج و کانون گرم خانواده می افتند و به ایران می روند که دختر نجیب و با اصل و نسب و اهل زندگی پیدا کنند. انگار دخترهای ایرانی این جا نه اصل و نسب دارند نه نجیب هستند و نه اهل زندگی. زنانمان هم که خدا عمر نوح و ثروت قارون را نصیب شان کند
بدگویی کردن کار بدی است
دو رو به معنای مطلق کلمه هم هستیم. در خلوت شیطان رجیم را درس می دهیم و در جلوت از پیغمبر سی صد متر هم جلوتر می رویم! تنها چیزی که در زندگی روزمره مان محلی از اعراب ندارد دین است اما وقتی به دیگرانی می رسیم چنان سنگ اسلام را به سینه می زنیم که یکی نداند فکر می کند شب تا صبح از سر سجاده بلند نمی شویم
همین دورویی دروغگویمان هم کرده است. خیلی هایمان که یک روده راست هم در شکم نداریم. کاسب هایمان که بمانند. من یکی که از کار دادن و کار کردن با ایرانی جماعت بدم نمی آید فرار کنم. سر هم را چنان کلاه می گذاریم که انگار آن دیگری نه هموطن که آدم هم نیست
چشم و هم چشمی که دیگر هیچ. همه یا آقای دکتر هستند یا مهندس. خانم هایشان هم خانم دکتر و خانم مهندس هستند. عمد هم دارند که دکتر و مهندس را غلیظ بگویند. خانه و زندگی و ماشین و لباس و آرایش و سگ و گربه و ادا و اصول و ادا و ادا و ادا. کلافه می شود آدم از بس ادا می بیند و ادا. به خودمان که می رسیم پر از فیس هستیم و افاده از یک طرف و بی قاعده و نظم ناپذیر و شلخته از طرف دیگر. به رفت گر آمریکایی که می رسیم چنان مبادی آداب می شویم و دست و پایمان را گم می کنیم که انگار پسر اتول خان رشتی را دیده ایم
تخم دوزرده خلقت خداوندی هم که هستیم. اصلا فکر می کنیم خدا در آن هفت روزی که جهان را آفرید شش روز و 23 ساعتش را صرف درست کردن ایران و ایرانی ها کرد، یک ساعت باقی مانده را چایی خورد و استراحتی کرد و بقیه دنیا و مافیها را خلق کرد. همه را هم در اطراف ایران. هنوز هم مدار آفرینش و گردش این جهان، همین مملکت گل و بلبل خودمان است
ابدا کار گروهی بلد نیستیم و نمی خواهیم هم یاد بگیریم ولی هر کس حوصله اش سر می رود برای خودش سازمان و دسته و گروهی درست می کند که بهترین و مستقل ترین و با کلاس ترین و تنها سازمان کارآمد ایرانی است که بیشترین عضو و طرفدار را هم دارد. هزار نفریم و پانصد گروه داریم. هر کسی عضو چهارصد سازمان است. همه هم از سرناچاری و رودربایستی. اگر تو عضو سازمان من نشوی من هم از سازمانت بیرون می آیم و دکانت از رونق می افتد. نان به هم قرض می دهیم
تنها اقلیتی هستیم که ممکن است همسایه دیوار به دیوارمان از مملکت خودمان باشد و بعد از شانرده سال که می فهمیم خانه خود را عوض می کنیم که مبادا چه شود. تازه یادمان می آید یارو کلاس ندارد
در فروشگاه و پارک و رستوران و ساحل دریا و سینما و کتابخانه که می فهمیم طرف دیگر ایرانی هم وجود دارد صدای خود را پایین می آوریم و با ایما و اشاره به هم می فهمانیم که طرف خودی است. انگار وارد منطقه مین گذاری شده باشیم یا طرف جذامی باشد که از او فرار می کنیم. بعد هم داد می زنیم چرا ما ایرانی ها به داد هم نمی رسیم. بعد هم یک سازمان درست می کنیم برای دستگیری ایرانیان محتاج
مردهایمان هر آتشی که بخواهند می سوزانند و به دهه چهل که می رسند تازه یاد ازدواج و کانون گرم خانواده می افتند و به ایران می روند که دختر نجیب و با اصل و نسب و اهل زندگی پیدا کنند. انگار دخترهای ایرانی این جا نه اصل و نسب دارند نه نجیب هستند و نه اهل زندگی. زنانمان هم که خدا عمر نوح و ثروت قارون را نصیب شان کند
بدگویی کردن کار بدی است




Comment