اين شعر با اقتباس از شعر معروف مرحوم سراب سپهري(اهل كاشانم روزگارم بدنيست) سروده شده است و درعين طنزبودن مفهومي بسيار انتقادي دارد
اهل تهرانم
دهنم سرویس است
نه که پولی دارم، نه سوادی، و نه حتی ذوقی
مادری دارم، بدتر از مادر شمر
دوستانی، همه از لاشخوران
نه خدایی که در این دود و صدا
لای این ماشینها، پای این بُرجَکها
روی این داغی آسفالت، به دادم برسد
من مسلمانم
قبلهام خانهء همسایهمان
جانمازم دختر همسایه، مُهرم لبِ او
تخت سجادهء من
من وضو با روش مُفتخوران میگیرم
در نمازم جریان دارد کُفر، جریان دارد شرک
ریا از پشتِ نمازم پیداست
همه ذراتِ نمازم مُتعفن شده است
من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را تلفن، گفته باشد سر وقت
من نمازم را، پی این یک دو سه دَم دودِ علف میخوانم
پی قدقامتِ بَنگ
کعبهام خَرپُشته
کعبهام پشتِ کولرهاست
کعبهام بر سر بام، سر منقل با دود، میرود بام به بام، شهر به شهر
حَجَرُالاَسوَدِ من حفرهء این وافور است
اهل تهرانم
پیشهام جیب بُری است
گاهگاهی کیف هم میقاپم، با کَلَک، روی موتور
تا که شاید بهر پولی که در آن زندانیست
داغ آن باسَنِتان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی...میدانم
رقمی نیست شما را...
خوب میدانم، کَکِتان هم نَگَزَد
اهل تهرانم
نَسَبَم شاید برسد
به کلاغی در هند، به معجونی از پشگل مرغ
نَسَبَم شاید، به یک روسپی در کشتی وایکینگها برسد
پدرم پشتِ دوبار آمدن از مرز هرات، پشتِ دو بَست
پدرم در پس یک چند کلاهبرداری
پدرم در پس میله به دَرَک واصل شد
پدرم وقتی مُرد، آسمان ابری بود
مادرم بیخبر از خانه برفت، خواهرم فاحشه شد
پدرم وقتی مُرد، مردانِ محله همگی هیز شدند
مرد بقّال از من پرسید: چند من آناناس میخواهی؟
من از او پرسیدم: خواهرم پیش شماست؟
پدرم جنس میآورد
تَل میفروخت، تَل میکشید
دَم خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه نادانی بود
باغ ما جای پیچ خوردن آدمها
باغ ما نقطه برخورد گناه و هَوَس و حادثه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایرهء سرخ شقاوت بود
میوهء کال خدا را آن روز، بالا میآوردم در خواب
آبجو بی فلسفه میخوردم
خشخاش بی دانش میچیدم
تا حجابی پس میرفت، چشم فواره خواهش میشد
تا کسی میخندید، سینه از زور حسادت میسوخت
گاهی هم عشق ، صورتش را به پس پنجره میچسبانید
شهوتی میآمد، دست در گردن حس میانداخت
فکر میخوابید
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش سنگ، یا چناری پُر زاغ
زندگی در آن وقت، صفی از بیدلی و خواب مترسکها بود
بارها زندانی شدن
زندگی در آن وقت، سلولِ پر از موش و دیوار پُر از خط خطی زندان بود
طِفل، جُفتَک جُفتَک، دور شد در کوچهء خَرخاکیها
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالاتِ حقیقت بیرون
دلم از غربتِ خَرخاکی پُر
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشتِ حسرت
من به باغ پوچی
من به ایوانِ پُر از خاکِ حماقت رفتم
رفتم از پله برقی رذالت بالا
تا ته کوچهء بن بستِ نَفَهمی
تا هوای ملس اِستِمنا
تا تبِ خیس مذلّت رفتم
من به دیدار کسی رفتم، در آن سر خشم
رفتم، رفتم تا زن
تا چراغ ذلت
تا سکوتِ خارش
تا صدای وغ وغ تنهاییها
چیزها دیدم بر روی زمین:
کودکی دیدم، کفِ پا بو میکرد
قفسی بی در دیدم که در آن، باجخوران ول بودند
نردبانی که از آن، عشق میرفت به بیراههء شَک
من زنی را دیدم، نور در ماکروفر سامسونگ میپخت
ظهر در سفره آنان سُس بود، پیتزا بود، دوری بود، کاسهء داغ مَلالت بود
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز شكيرا میخواست
و سُپوری، که به یک پوسترگانزمیبُرد نماز
کفتاری را دیدم، وايگرا میخورد
من الاغی را دیدم، فرفره را میفهمید
در چراگاه سخاوت، گاوی دیدم پیر
شاعری دیدم هنگام خطاب، به معشوقهاش میگفت: اوهوی
من کتابی دیدم، واژههایش همه از جنس لَجَن
کاغذی دیدم، از جنس جَفا
آفتابهای دیدم، دور از همه آب
مسجدی دیدم، دور از مُستراح
سر بالین فقیهی نومید، بطریای دیدم لبریز شراب
قاطری دیدم بارَش حساب دیفرانسیل
اشتری دیدم بارَش سبدِ خالی وصیتنامه
عارفي ديدم بارش ياهو دات كام
من قطاری دیدم، تاریکی میبرد
من قطاری دیدم، ثروت میبرد و چه سنگین میرفت
من قطاری دیدم، عِلم میبرد (و چه خالی میرفت)
من قطاری دیدم، تخم جن و آواز هزارپا میبرد
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
همه چیز از شیشهء آن پیدا بود:
اشکهای دخترک
خالهای سینهء مادر او
عکس پدری در وسط آگهی ترحیمش
و عبور پسری از کوچهشان
خواهش روشن یک فاسق لات، وقتی از آن در پشتی به سرا میآید
و حیض خورشید
و هم آغوشی پُر خونِ عروسک با ظهر
آي دي هايي كه به چت روم پر ازشهوت ميرفت
آي دي هايي كه به سردابه اوركات ميرفت
آي دي هايي كه به قانون فاد ذهن ها
و به ادراك رياضي ممات
آي دي هايي كه به شوق جي اف-بي اف
آي دي هايي كه به بهاي گذر عمر ميرفت
خواهرم آن پایین
دامنش را هم، در خاطرهء شَط میشُست
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، قیر
گنبد پر فضلهء صدها مسجد
خودفروشی، غمزههایش را میکرد حراج
بر سر شاخهء سیب، میرغضب میبست دار
پسری نارنجک به دیوار دبستان میزد
کودکی تهماندهء هاتداگش را، روی سجادهء بدرنگِ پدر قِی میکرد
و خَری از خلیج عربِ نقشهء جغرافی ما، نفت استخراج میکرد
بند رختی پیدا بود، سوتین بی پروا
چرخ یک تاکسی در حسرتِ گذر از چالهء سخت
چاله در حسرتِ ترمیم شدن تا فردا
فردا همه در حسرتِ آن چاله...که چاهی شده است
ریش پیدا بود، پشم پیدا بود
تزویر پیدا بود، غیبت پیدا بود
فَکها همه پیدا بود
خون پیدا بود، عکس اچ آي وي در خون
سایه گاهِ خنکِ ایدز در آزمایشگاه
سمتِ مرطوبِ حیا
غربِ خوش باوریِ پیمانها
فصل وبگردی در وبلاگها
بوی تنهایی در وبلاگچهء من
دست تابستان یک ماوس پیدا بود
سفر سوزن به ورید
سفر دود از این خانه به آن خانه
سفر تیر به قلب
فَوَرانِ گُل حسرت از دل
ریزش قلب من از دیدنها
بارش تردید، روی سقف دیدار
پرش مرگ از خندق شوق
گذر همهمه از پشتِ نگاه
جنگِ یک روزنه با سوزن و نخ
جنگِ یک پله، با پای چلاق خورشید
جنگِ تنهایی و گُناه
جنگِ زیبای نانِ خالی، با خالیِ یک معده
جنگِ خونین نواربهداشتی
جنگِ تازی با آوای ساز
جنگِ پَشمَک و اورال بي با هم
جنگِ یک پیشانی با داغی مُهر
حملهء بانگِ مؤذن به سکوت
حملهء باد به تنظیم آنتن
حمحمله لشكر اسپرم به برنامه بي بي چك
حملهء صدها مَتَلَک، به صفهای فروشگاهِ مادام
حملهء هَنگِ حروف سُربی، به اِعجاز پرینتر
حملهء زر زر مُفت، همه از مِنبَر و بام
فتح یک قرن به دستِ وَالفَجر
فتح یک باغ به دستِ یک بَست
فتح یک کوچه به دستِ بوسه
فتح یک شهر به دست ۱۱۰
فتح یک عید به شرمندگی فرزندان
قتل یک باکره روی تُشَکِ وَعده و قول
قتل یک بوسهء پنهانی، سر کوچهء خواب
قتل یک شادی به امر تقویم
قتل آفتاب به فرمان ري بن
قتل یک اندیشه به دستِ دولت
قتل یک قاتل افسُرده به دستِ قانون
همگی روی زمین پیدا بود:
نظ605; در بین دوخط راه میرفت
سار بر بام ستمگر میخواند
باد در کشمکش هشت ساله، بافهای از خَس تحقیر به خاور میراند
روی دریاچهء آرام هراس، قایقی دِل میبرد
در خُرافات، سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردگان را دیدم
قبرها را دیدم
کوهها را، درّهها را دیدم
باد را دیدم، آتش را دیدم
نور و ظلمت را دیدم
و خُفتِگان را در نور، و خُفتِگان را در ظلمت دیدم
بیداری را در نور، بیداری را در ظلمت دیدم
و هیچ را در نور، و هیچ را در ظلمت دیدم!
khaili tulanie, majburam baghiaso delet konam
اهل تهرانم
دهنم سرویس است
نه که پولی دارم، نه سوادی، و نه حتی ذوقی
مادری دارم، بدتر از مادر شمر
دوستانی، همه از لاشخوران
نه خدایی که در این دود و صدا
لای این ماشینها، پای این بُرجَکها
روی این داغی آسفالت، به دادم برسد
من مسلمانم
قبلهام خانهء همسایهمان
جانمازم دختر همسایه، مُهرم لبِ او
تخت سجادهء من
من وضو با روش مُفتخوران میگیرم
در نمازم جریان دارد کُفر، جریان دارد شرک
ریا از پشتِ نمازم پیداست
همه ذراتِ نمازم مُتعفن شده است
من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را تلفن، گفته باشد سر وقت
من نمازم را، پی این یک دو سه دَم دودِ علف میخوانم
پی قدقامتِ بَنگ
کعبهام خَرپُشته
کعبهام پشتِ کولرهاست
کعبهام بر سر بام، سر منقل با دود، میرود بام به بام، شهر به شهر
حَجَرُالاَسوَدِ من حفرهء این وافور است
اهل تهرانم
پیشهام جیب بُری است
گاهگاهی کیف هم میقاپم، با کَلَک، روی موتور
تا که شاید بهر پولی که در آن زندانیست
داغ آن باسَنِتان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی...میدانم
رقمی نیست شما را...
خوب میدانم، کَکِتان هم نَگَزَد
اهل تهرانم
نَسَبَم شاید برسد
به کلاغی در هند، به معجونی از پشگل مرغ
نَسَبَم شاید، به یک روسپی در کشتی وایکینگها برسد
پدرم پشتِ دوبار آمدن از مرز هرات، پشتِ دو بَست
پدرم در پس یک چند کلاهبرداری
پدرم در پس میله به دَرَک واصل شد
پدرم وقتی مُرد، آسمان ابری بود
مادرم بیخبر از خانه برفت، خواهرم فاحشه شد
پدرم وقتی مُرد، مردانِ محله همگی هیز شدند
مرد بقّال از من پرسید: چند من آناناس میخواهی؟
من از او پرسیدم: خواهرم پیش شماست؟
پدرم جنس میآورد
تَل میفروخت، تَل میکشید
دَم خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه نادانی بود
باغ ما جای پیچ خوردن آدمها
باغ ما نقطه برخورد گناه و هَوَس و حادثه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایرهء سرخ شقاوت بود
میوهء کال خدا را آن روز، بالا میآوردم در خواب
آبجو بی فلسفه میخوردم
خشخاش بی دانش میچیدم
تا حجابی پس میرفت، چشم فواره خواهش میشد
تا کسی میخندید، سینه از زور حسادت میسوخت
گاهی هم عشق ، صورتش را به پس پنجره میچسبانید
شهوتی میآمد، دست در گردن حس میانداخت
فکر میخوابید
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش سنگ، یا چناری پُر زاغ
زندگی در آن وقت، صفی از بیدلی و خواب مترسکها بود
بارها زندانی شدن
زندگی در آن وقت، سلولِ پر از موش و دیوار پُر از خط خطی زندان بود
طِفل، جُفتَک جُفتَک، دور شد در کوچهء خَرخاکیها
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالاتِ حقیقت بیرون
دلم از غربتِ خَرخاکی پُر
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشتِ حسرت
من به باغ پوچی
من به ایوانِ پُر از خاکِ حماقت رفتم
رفتم از پله برقی رذالت بالا
تا ته کوچهء بن بستِ نَفَهمی
تا هوای ملس اِستِمنا
تا تبِ خیس مذلّت رفتم
من به دیدار کسی رفتم، در آن سر خشم
رفتم، رفتم تا زن
تا چراغ ذلت
تا سکوتِ خارش
تا صدای وغ وغ تنهاییها
چیزها دیدم بر روی زمین:
کودکی دیدم، کفِ پا بو میکرد
قفسی بی در دیدم که در آن، باجخوران ول بودند
نردبانی که از آن، عشق میرفت به بیراههء شَک
من زنی را دیدم، نور در ماکروفر سامسونگ میپخت
ظهر در سفره آنان سُس بود، پیتزا بود، دوری بود، کاسهء داغ مَلالت بود
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز شكيرا میخواست
و سُپوری، که به یک پوسترگانزمیبُرد نماز
کفتاری را دیدم، وايگرا میخورد
من الاغی را دیدم، فرفره را میفهمید
در چراگاه سخاوت، گاوی دیدم پیر
شاعری دیدم هنگام خطاب، به معشوقهاش میگفت: اوهوی
من کتابی دیدم، واژههایش همه از جنس لَجَن
کاغذی دیدم، از جنس جَفا
آفتابهای دیدم، دور از همه آب
مسجدی دیدم، دور از مُستراح
سر بالین فقیهی نومید، بطریای دیدم لبریز شراب
قاطری دیدم بارَش حساب دیفرانسیل
اشتری دیدم بارَش سبدِ خالی وصیتنامه
عارفي ديدم بارش ياهو دات كام
من قطاری دیدم، تاریکی میبرد
من قطاری دیدم، ثروت میبرد و چه سنگین میرفت
من قطاری دیدم، عِلم میبرد (و چه خالی میرفت)
من قطاری دیدم، تخم جن و آواز هزارپا میبرد
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
همه چیز از شیشهء آن پیدا بود:
اشکهای دخترک
خالهای سینهء مادر او
عکس پدری در وسط آگهی ترحیمش
و عبور پسری از کوچهشان
خواهش روشن یک فاسق لات، وقتی از آن در پشتی به سرا میآید
و حیض خورشید
و هم آغوشی پُر خونِ عروسک با ظهر
آي دي هايي كه به چت روم پر ازشهوت ميرفت
آي دي هايي كه به سردابه اوركات ميرفت
آي دي هايي كه به قانون فاد ذهن ها
و به ادراك رياضي ممات
آي دي هايي كه به شوق جي اف-بي اف
آي دي هايي كه به بهاي گذر عمر ميرفت
خواهرم آن پایین
دامنش را هم، در خاطرهء شَط میشُست
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، قیر
گنبد پر فضلهء صدها مسجد
خودفروشی، غمزههایش را میکرد حراج
بر سر شاخهء سیب، میرغضب میبست دار
پسری نارنجک به دیوار دبستان میزد
کودکی تهماندهء هاتداگش را، روی سجادهء بدرنگِ پدر قِی میکرد
و خَری از خلیج عربِ نقشهء جغرافی ما، نفت استخراج میکرد
بند رختی پیدا بود، سوتین بی پروا
چرخ یک تاکسی در حسرتِ گذر از چالهء سخت
چاله در حسرتِ ترمیم شدن تا فردا
فردا همه در حسرتِ آن چاله...که چاهی شده است
ریش پیدا بود، پشم پیدا بود
تزویر پیدا بود، غیبت پیدا بود
فَکها همه پیدا بود
خون پیدا بود، عکس اچ آي وي در خون
سایه گاهِ خنکِ ایدز در آزمایشگاه
سمتِ مرطوبِ حیا
غربِ خوش باوریِ پیمانها
فصل وبگردی در وبلاگها
بوی تنهایی در وبلاگچهء من
دست تابستان یک ماوس پیدا بود
سفر سوزن به ورید
سفر دود از این خانه به آن خانه
سفر تیر به قلب
فَوَرانِ گُل حسرت از دل
ریزش قلب من از دیدنها
بارش تردید، روی سقف دیدار
پرش مرگ از خندق شوق
گذر همهمه از پشتِ نگاه
جنگِ یک روزنه با سوزن و نخ
جنگِ یک پله، با پای چلاق خورشید
جنگِ تنهایی و گُناه
جنگِ زیبای نانِ خالی، با خالیِ یک معده
جنگِ خونین نواربهداشتی
جنگِ تازی با آوای ساز
جنگِ پَشمَک و اورال بي با هم
جنگِ یک پیشانی با داغی مُهر
حملهء بانگِ مؤذن به سکوت
حملهء باد به تنظیم آنتن
حمحمله لشكر اسپرم به برنامه بي بي چك
حملهء صدها مَتَلَک، به صفهای فروشگاهِ مادام
حملهء هَنگِ حروف سُربی، به اِعجاز پرینتر
حملهء زر زر مُفت، همه از مِنبَر و بام
فتح یک قرن به دستِ وَالفَجر
فتح یک باغ به دستِ یک بَست
فتح یک کوچه به دستِ بوسه
فتح یک شهر به دست ۱۱۰
فتح یک عید به شرمندگی فرزندان
قتل یک باکره روی تُشَکِ وَعده و قول
قتل یک بوسهء پنهانی، سر کوچهء خواب
قتل یک شادی به امر تقویم
قتل آفتاب به فرمان ري بن
قتل یک اندیشه به دستِ دولت
قتل یک قاتل افسُرده به دستِ قانون
همگی روی زمین پیدا بود:
نظ605; در بین دوخط راه میرفت
سار بر بام ستمگر میخواند
باد در کشمکش هشت ساله، بافهای از خَس تحقیر به خاور میراند
روی دریاچهء آرام هراس، قایقی دِل میبرد
در خُرافات، سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردگان را دیدم
قبرها را دیدم
کوهها را، درّهها را دیدم
باد را دیدم، آتش را دیدم
نور و ظلمت را دیدم
و خُفتِگان را در نور، و خُفتِگان را در ظلمت دیدم
بیداری را در نور، بیداری را در ظلمت دیدم
و هیچ را در نور، و هیچ را در ظلمت دیدم!
khaili tulanie, majburam baghiaso delet konam


Comment