محمد علي كشاورز به فعاليت هاي هنري اش دربعد از انقلاب اسلامي اشاره كرد و گفت: از اداره تئاتر بازنشسته شدم و با توجه به اينكه محيط سينما بطور كلي خوب شده بود و كارگردانهاي جوان و خوبي وارد آن شدند، بيشتر در آن به فعاليت پرداختم. با توجه به اينكه مشكلي هم براي ادامه كار نداشتم . "برزخي*ها" اولين فيلم من در بعد از انقلاب بود، ايرج قادري كارگردان اين فيلم بود و ديدم واقعا شكل سينما را خوب مي*داند و بازي*هاي خوبي مي*گرفت. فردين هم در اين فيلم حضور داشت كه آن هم آدم بسيار شريفي بود و نمي*دانم چرا نگذاشتند كار كند.
"هزار دستان" و اولين همكاري با علي حاتمي
سال 59 مشغول بازي در سريال "سربداران" بودم كه علي حاتمي "هزار دستان" را شروع كرد و اين اولين كار من با او بود. البته قبلا نمايشنامه*هايي كه نوشته بود را در تئاتر كار كرده بودم. علي از بچه*هايي بود كه از اداره هنرهاي دراماتيك بيرون آمد و در رشته ادبيات دراماتيك تحصيل مي*كرد و در بعضي كلاس*ها با هم بوديم. فيلم*هاي خوبي هم ساخته بود مثل "سوته دلان" و "ستارخان" و در واقع فيلمنامه *نويس ماهري بود و هنوز كسي روي دست او در ديالوگ نويسي بخصوص در زمان قاجار بلند نشده است. سر "هزار دستان" به من گفت: حالا ديگر بايد با من كار كني. او فيلنامه*اش را به كسي نمي*داد البته اينكه مي*گويند چيزي آماده نداشت اشتباه است، علي همه چيزش آماده بود منتهي دست كسي نمي*داد و فقط به تعداد معدودي كه با آنها آشنا بود مي*داد. "هزار دستان" را من، مشايخي و انتظامي خوانديم ولي به خيلي از بازيگران نداد. حتي اينكه مي*گويند سركار مي*آمد و مي*نوشت اصلا درست نيست، تمام اين چيزها را علي قبلا نوشته بود منتهي وقتي سر صحنه مي*امد آنها را به كساني كه بايد بازي مي*كردند مي*داد. وقتي نقش "شعبان بي مخ" را به من پيشنهاد كرد گفتم:اجازه بده روي نقش مطالعه كنم و ببينم دوستش دارم يا نه، ديدم با اين كار مي*شود يك تجربه كار هنرپيشگي كرد. با جاهل*هاي قديمي و لوطي*هاي محله*هاي مختلف صحبت كردم تا به نقش نزديك شوم. نزديك به 5 بار هم گريمم عوض شد كه هر بار 4 ساعت طول مي*كشيد من و انتظامي سنگين ترين گريم را داشتيم. به هر حال شروع به كار كرديم.شعبان بي مخ نقشي بود كه دوست داشتم و خوشبختانه از نظر مردم هم موفق بود. علي هم دقت زيادي روي كار داشت و حتي به جزئيات مي*رسيد. "هزار دستان" واقعه*اي تاريخي به روايت علي حاتمي بود. او به همراه فرخ غفاري از پايه گذاران سينماي ملي بودند علي مطالعه زيادي داشت و مردم را خوب مي*شناخت و نقشش را به كسي مي*داد كه بتواند آنرا حس كند و حتي وسايلي كه در صحنه انتخاب مي*كرد، حتما بايد اصل مي*بود و آنها را از موزه*ها به امانت مي*گرفت كه هنرپيشه با ديدن اين اجسام قديمي يك حس جديدي را تجربه كند. بازيگرانش همه برايش مهم بودند چه آنكه نقشي بلند داشت و چه آنكه نقشش كوتاه بود.
در فيلم "كمال الملك" هم همكاري*ام با علي ادامه پيدا كرد كه نقش "اتابك اعظم" را بازي مي*كردم و براي اين فيلم هم تحقيقات و مطالعات زيادي را انجام دادم.
بازي در دو فيلم كمدي "كفش*هاي ميرزا نوروز" و "مردي كه موش شد"
در "كفش*هاي ميرزا نوروز" با نصريان بودم و در واقع همان گروه قديمي*مان بود.
"مردي كه موش شد" را هم براي احمد بخشي كه دستيار علي حاتمي بود، بازي كردم او آنقدر دوست داشتني است كه گفتم هر كاري باشد برايت بازي مي*كنم، او بازوي حاتمي بود و حتي در صحنه*هايي از
"هزار دستان"، علي طاقت ديدن خون را نداشت و دكوپاژ را به "احمد بخشي" مي*داد و او صحنه*ها را مي*گرفت، متاسفانه چون اهل زدوبند نيست و كم*رو است الان كنار مانده، "مردي كه موش شد" تجربه بازي خيلي خوبي برايم بود. متاسفانه ما هنوز معني طنز و كمدي را نمي*دانيم و فيلمهايي كه با اين عنوان ساخته مي*شود بيشترلودگي است. فيلم سازان ما بايد ژانرهاي مختلف كمدي را بشناسند و بدانند كه كمدي انواع و اقسام مختلف دارد كه در ايران درست به آن پرداخته نمي*شود. ما در اين حوزه هنوز بازيگري مثل رضا ارحام صدر نداريم، اين بازيگر طنز را بلد بود و مسائل اجتماعي را في البداهه در اين قالب مطرح مي*كرد. و بسيار هم تاثيرگذار بود كه تاكنون نظيرش بوجود نيامده است. من سر "جعفرخان از فرنگ برگشته" كار نيمه تمام علي حاتمي با اين بازيگر همكاري داشتم كه متاسفانه 20 دقيقه آخر فيلم كارگردان عوض شد و من گفتم كارگردانم علي است و كار نمي*كنم اما بچه*هاي ديگر همكاري كردند و در نهايت هم فيلم بدي شد. به نظر من آدم بايد براي حرفه و همكارش ارزش قائل شود و كارگردان يك فيلم فقط با درگذشت طرف عوض شود كه اين يك لوطي گري حرفه*اي است.
"مادر" و "دلشدگان"
بعضي*ها فكر مي*كردند اين محمد ابراهيم فيلم "مادر" همان "شعبان بي*مخ" است. در صورتي كه "شعبان بي مخ" اصلا مغز نداشت و فقط زور زياد داشت. ولي محمد ابراهيم آدمي بود كه سواد داشت و حتي كمي آلماني مي*دانست اين شخصيت يك نوع بدبيني* خاصي نسبت به خانواده*اش داشت، اما علاقه خاصي به مادرش داشت و نمي* توانست احساسات دروني خودش را نشان دهد و حتي در صحنه آخر وقتي مادر مي*ميرد، فقط به چادرش نگاه مي*كند و تمام غم*هاي دنيا در چهره*اش ديده مي*شود. اكبر عبدي هم در اين فيلم بازي فوق *العاده*اي داشت و به نظر من بهترين كار زندگي*اش را انجام داد، بارها هم به او گفتم هر نقشي را قبول نكن كه متاسفانه گوش نكرد.
سر فيلم "مادر" هم گفتگوهاي زيادي را با علي داشتيم و او تمام لحظات را چك مي*كرد، سناريو قوي و زبان شعر گونه*اي كه در ديالوگ*ها وجود داشت باعث ماندگاري اين فيلم شد. يكي از بدترين خاطراتم سر اين فيلم فوت "شيرعلي قصاب" هنگام بازي بود كه سنگ كوب كرد و مرد و قسمتهاي ديگري كه بازي داشت عوض شد. ما در "دائي جان ناپلئون" هم با هم بوديم و حتي اولين باري كه ديدمش بلند شدم و به او سلام كردم حتي در آن كار صحنه*اي بود كه بايد براي "دايي جان" چايي مي*آورد و مطلبي را مي*گفت كه ديالوگش را نمي*توانست حفظ كند به او گفتم هر چه مي*تواني بگو، دوبلور درست مي*كند گفت: فقط فحش مي*توانم بدهم. گفتم: عيبي ندارد بگو. كه آن صحنه را گرفتند و من به سرعت فرار كردم و بعد فهميدم غلامحسين نقشينه ناراحت شده است. شيرعلي قصاب هميشه از اينكه قدش بلند بود خجالت مي*كشيد.
"دلشدگان" آخرين همكاري من با حاتمي بود كه صحنه*هايي را هم در مجارستان گرفتيم اين فيلم هم گفتاري بسيار زيبا داشت. به علي گفتم تهيه كننده كار خودت نباش وقتي تو تهيه كننده باشي فكرت دو جاست ولي گوش نكرد. من در فيلم*هاي بعد از انقلاب حاتمي، فقط در "حاجي واشنگتن" نبودم كه نسبت به كارهاي ديگرش فيلم زياد خوبي هم نبود. حتي براي آخرين كارش "جهان پهلوان" قرار داد بستم و قرار بود نقش مربي تختي را بازي كنم و تحقيقات زيادي هم انجام دادم سر آن كار هم به علي اصرار كردم تختي را نساز تا همان اسطوره*اي كه هست بماند، چون همه مسائل تختي را نمي*توان مطرح كرد.
همكاري با مخملباف و كيارستمي
"ناصرالدين شاه اكتور سينما" يكي از فيلم*هايي است كه دوستش دارم و مخملباف در اين فيلم وضع اجتماعي آن زمان را بصورت طنز مطرح مي*كند كه به اعتقاد من يك فيلم طنز خوب است.
مخملباف سر كار هميشه پر از انرژي و استعداد بود وحتي من و انتظامي هميشه زودتر از بقيه سركار مي*آمديم، اما وقتي مي*آمديم مي ديديم مخملباف نيم ساعت زودتر از ما رسيده و دارد كار مي*كند. اعتقاد زيادي به كار خودش داشت و جهش عجيبي هم پيدا كرد.
همچنين من اولين بازيگر حرفه*اي هستم كه با كيارستمي كار كردم البته كاري را در قبل از انقلاب با بازيگران حرفه*اي داشت، اما بعد از آن ديگر بيشتر با مردم عادي كار كرده بود. "زير درختان زيتون" تجربه خيلي خوبي برايم بود. كيارستمي را از طريق فيلم*هايش مي*شناختم كه از من براي بازي در نقش كارگردان در اين فيلم كه نقشش خودش بود دعوت كرد. من "در زير درختان زيتون" به عنوان يك هنرپيشه حرفه*اي كار نكردم، عباس هم از من همين را مي*خواست. او از تواناترين كارگردانهاست و دقيقا مي*داند كه چه مي*خواهد قبل از اينكه كاري را شروع كند لوكيشن*ها را انتخاب مي*كند و براساس آن سناريو مي*نويسد و دقيقا مي*داند كجا فيلمبرداري كند و رهبري فوق العاده خوبي در كار دارد.
"خسوف" و زنده ياد رسول ملاقلي پور
براي من باعث تاسف است كه رسول در دوران جواني فوت كرد. ما موقعي كه "خسوف" را با هم كار كرديم هنوز آن رشد كامل را نكرده بود، اما بچه بسيار صادقي بود و مي*خواست روز به روز ترقي كند. آمد خانه من و گفت: بايد در فيلمم بازي كني سناريو را خواندم و قبول كردم. كاراكتر خاصي داشت و بعد از آن هم فيلم*هاي خوبي ساخت و تكنيك و كارگردانيش بسيار بالا رفت و معتقدم رسول تنها كسي بود كه درباره جنگ فيلمهاي قشنگي ساخت. كارش را بسيار دوست داشت و به آن احترام مي*گذاشت من هميشه صداقت را در كارش مي*ديدم، فكر مي*كنم جاي خالي رسول در سينماي ما نمود خواهد داشت.
ساير فيلم*ها
"روز واقعه" يكي ديگر از فيلمهايي است كه به خاطر بهرام بيضايي فيلمنامه نويس كار بازي كردم. در اين فيلم نقش يك كشيش ارمني را داشتم كه بسيار كوتاه بود و در دو روز فيلمبرداري شد.
"پول خارجي" هم از فيلمهايي بود كه توسط رخشان بني اعتماد ساخته شد. اين فيلم سناريو خوبي داشت و كار خوبي هم شد، اما نمي*دانم چرا از نظر تماشاگر موفق نبود.
با فريال بهزاد هم در فيلم "روزي كه خواستگار" آمد همكاري داشتم كه اين فيلم هم فيلنامه خوبي داشت كه كوتاه شد و در بعضي صحنه*ها هم به خاطر حضور شتر نمي شد درست كار كرد. اگر دو سه بازيگر بهتر دركار بودند فيلم بهتري مي*شد.
"انتظار" ساخته محمد نوري نژاد آخرين حضورم در سينما است ،كه سالهاي زيادي از آن مي*گذرد و هنوز اكران نشده است
"هزار دستان" و اولين همكاري با علي حاتمي
سال 59 مشغول بازي در سريال "سربداران" بودم كه علي حاتمي "هزار دستان" را شروع كرد و اين اولين كار من با او بود. البته قبلا نمايشنامه*هايي كه نوشته بود را در تئاتر كار كرده بودم. علي از بچه*هايي بود كه از اداره هنرهاي دراماتيك بيرون آمد و در رشته ادبيات دراماتيك تحصيل مي*كرد و در بعضي كلاس*ها با هم بوديم. فيلم*هاي خوبي هم ساخته بود مثل "سوته دلان" و "ستارخان" و در واقع فيلمنامه *نويس ماهري بود و هنوز كسي روي دست او در ديالوگ نويسي بخصوص در زمان قاجار بلند نشده است. سر "هزار دستان" به من گفت: حالا ديگر بايد با من كار كني. او فيلنامه*اش را به كسي نمي*داد البته اينكه مي*گويند چيزي آماده نداشت اشتباه است، علي همه چيزش آماده بود منتهي دست كسي نمي*داد و فقط به تعداد معدودي كه با آنها آشنا بود مي*داد. "هزار دستان" را من، مشايخي و انتظامي خوانديم ولي به خيلي از بازيگران نداد. حتي اينكه مي*گويند سركار مي*آمد و مي*نوشت اصلا درست نيست، تمام اين چيزها را علي قبلا نوشته بود منتهي وقتي سر صحنه مي*امد آنها را به كساني كه بايد بازي مي*كردند مي*داد. وقتي نقش "شعبان بي مخ" را به من پيشنهاد كرد گفتم:اجازه بده روي نقش مطالعه كنم و ببينم دوستش دارم يا نه، ديدم با اين كار مي*شود يك تجربه كار هنرپيشگي كرد. با جاهل*هاي قديمي و لوطي*هاي محله*هاي مختلف صحبت كردم تا به نقش نزديك شوم. نزديك به 5 بار هم گريمم عوض شد كه هر بار 4 ساعت طول مي*كشيد من و انتظامي سنگين ترين گريم را داشتيم. به هر حال شروع به كار كرديم.شعبان بي مخ نقشي بود كه دوست داشتم و خوشبختانه از نظر مردم هم موفق بود. علي هم دقت زيادي روي كار داشت و حتي به جزئيات مي*رسيد. "هزار دستان" واقعه*اي تاريخي به روايت علي حاتمي بود. او به همراه فرخ غفاري از پايه گذاران سينماي ملي بودند علي مطالعه زيادي داشت و مردم را خوب مي*شناخت و نقشش را به كسي مي*داد كه بتواند آنرا حس كند و حتي وسايلي كه در صحنه انتخاب مي*كرد، حتما بايد اصل مي*بود و آنها را از موزه*ها به امانت مي*گرفت كه هنرپيشه با ديدن اين اجسام قديمي يك حس جديدي را تجربه كند. بازيگرانش همه برايش مهم بودند چه آنكه نقشي بلند داشت و چه آنكه نقشش كوتاه بود.
در فيلم "كمال الملك" هم همكاري*ام با علي ادامه پيدا كرد كه نقش "اتابك اعظم" را بازي مي*كردم و براي اين فيلم هم تحقيقات و مطالعات زيادي را انجام دادم.
بازي در دو فيلم كمدي "كفش*هاي ميرزا نوروز" و "مردي كه موش شد"
در "كفش*هاي ميرزا نوروز" با نصريان بودم و در واقع همان گروه قديمي*مان بود.
"مردي كه موش شد" را هم براي احمد بخشي كه دستيار علي حاتمي بود، بازي كردم او آنقدر دوست داشتني است كه گفتم هر كاري باشد برايت بازي مي*كنم، او بازوي حاتمي بود و حتي در صحنه*هايي از
"هزار دستان"، علي طاقت ديدن خون را نداشت و دكوپاژ را به "احمد بخشي" مي*داد و او صحنه*ها را مي*گرفت، متاسفانه چون اهل زدوبند نيست و كم*رو است الان كنار مانده، "مردي كه موش شد" تجربه بازي خيلي خوبي برايم بود. متاسفانه ما هنوز معني طنز و كمدي را نمي*دانيم و فيلمهايي كه با اين عنوان ساخته مي*شود بيشترلودگي است. فيلم سازان ما بايد ژانرهاي مختلف كمدي را بشناسند و بدانند كه كمدي انواع و اقسام مختلف دارد كه در ايران درست به آن پرداخته نمي*شود. ما در اين حوزه هنوز بازيگري مثل رضا ارحام صدر نداريم، اين بازيگر طنز را بلد بود و مسائل اجتماعي را في البداهه در اين قالب مطرح مي*كرد. و بسيار هم تاثيرگذار بود كه تاكنون نظيرش بوجود نيامده است. من سر "جعفرخان از فرنگ برگشته" كار نيمه تمام علي حاتمي با اين بازيگر همكاري داشتم كه متاسفانه 20 دقيقه آخر فيلم كارگردان عوض شد و من گفتم كارگردانم علي است و كار نمي*كنم اما بچه*هاي ديگر همكاري كردند و در نهايت هم فيلم بدي شد. به نظر من آدم بايد براي حرفه و همكارش ارزش قائل شود و كارگردان يك فيلم فقط با درگذشت طرف عوض شود كه اين يك لوطي گري حرفه*اي است.
"مادر" و "دلشدگان"
بعضي*ها فكر مي*كردند اين محمد ابراهيم فيلم "مادر" همان "شعبان بي*مخ" است. در صورتي كه "شعبان بي مخ" اصلا مغز نداشت و فقط زور زياد داشت. ولي محمد ابراهيم آدمي بود كه سواد داشت و حتي كمي آلماني مي*دانست اين شخصيت يك نوع بدبيني* خاصي نسبت به خانواده*اش داشت، اما علاقه خاصي به مادرش داشت و نمي* توانست احساسات دروني خودش را نشان دهد و حتي در صحنه آخر وقتي مادر مي*ميرد، فقط به چادرش نگاه مي*كند و تمام غم*هاي دنيا در چهره*اش ديده مي*شود. اكبر عبدي هم در اين فيلم بازي فوق *العاده*اي داشت و به نظر من بهترين كار زندگي*اش را انجام داد، بارها هم به او گفتم هر نقشي را قبول نكن كه متاسفانه گوش نكرد.
سر فيلم "مادر" هم گفتگوهاي زيادي را با علي داشتيم و او تمام لحظات را چك مي*كرد، سناريو قوي و زبان شعر گونه*اي كه در ديالوگ*ها وجود داشت باعث ماندگاري اين فيلم شد. يكي از بدترين خاطراتم سر اين فيلم فوت "شيرعلي قصاب" هنگام بازي بود كه سنگ كوب كرد و مرد و قسمتهاي ديگري كه بازي داشت عوض شد. ما در "دائي جان ناپلئون" هم با هم بوديم و حتي اولين باري كه ديدمش بلند شدم و به او سلام كردم حتي در آن كار صحنه*اي بود كه بايد براي "دايي جان" چايي مي*آورد و مطلبي را مي*گفت كه ديالوگش را نمي*توانست حفظ كند به او گفتم هر چه مي*تواني بگو، دوبلور درست مي*كند گفت: فقط فحش مي*توانم بدهم. گفتم: عيبي ندارد بگو. كه آن صحنه را گرفتند و من به سرعت فرار كردم و بعد فهميدم غلامحسين نقشينه ناراحت شده است. شيرعلي قصاب هميشه از اينكه قدش بلند بود خجالت مي*كشيد.
"دلشدگان" آخرين همكاري من با حاتمي بود كه صحنه*هايي را هم در مجارستان گرفتيم اين فيلم هم گفتاري بسيار زيبا داشت. به علي گفتم تهيه كننده كار خودت نباش وقتي تو تهيه كننده باشي فكرت دو جاست ولي گوش نكرد. من در فيلم*هاي بعد از انقلاب حاتمي، فقط در "حاجي واشنگتن" نبودم كه نسبت به كارهاي ديگرش فيلم زياد خوبي هم نبود. حتي براي آخرين كارش "جهان پهلوان" قرار داد بستم و قرار بود نقش مربي تختي را بازي كنم و تحقيقات زيادي هم انجام دادم سر آن كار هم به علي اصرار كردم تختي را نساز تا همان اسطوره*اي كه هست بماند، چون همه مسائل تختي را نمي*توان مطرح كرد.
همكاري با مخملباف و كيارستمي
"ناصرالدين شاه اكتور سينما" يكي از فيلم*هايي است كه دوستش دارم و مخملباف در اين فيلم وضع اجتماعي آن زمان را بصورت طنز مطرح مي*كند كه به اعتقاد من يك فيلم طنز خوب است.
مخملباف سر كار هميشه پر از انرژي و استعداد بود وحتي من و انتظامي هميشه زودتر از بقيه سركار مي*آمديم، اما وقتي مي*آمديم مي ديديم مخملباف نيم ساعت زودتر از ما رسيده و دارد كار مي*كند. اعتقاد زيادي به كار خودش داشت و جهش عجيبي هم پيدا كرد.
همچنين من اولين بازيگر حرفه*اي هستم كه با كيارستمي كار كردم البته كاري را در قبل از انقلاب با بازيگران حرفه*اي داشت، اما بعد از آن ديگر بيشتر با مردم عادي كار كرده بود. "زير درختان زيتون" تجربه خيلي خوبي برايم بود. كيارستمي را از طريق فيلم*هايش مي*شناختم كه از من براي بازي در نقش كارگردان در اين فيلم كه نقشش خودش بود دعوت كرد. من "در زير درختان زيتون" به عنوان يك هنرپيشه حرفه*اي كار نكردم، عباس هم از من همين را مي*خواست. او از تواناترين كارگردانهاست و دقيقا مي*داند كه چه مي*خواهد قبل از اينكه كاري را شروع كند لوكيشن*ها را انتخاب مي*كند و براساس آن سناريو مي*نويسد و دقيقا مي*داند كجا فيلمبرداري كند و رهبري فوق العاده خوبي در كار دارد.
"خسوف" و زنده ياد رسول ملاقلي پور
براي من باعث تاسف است كه رسول در دوران جواني فوت كرد. ما موقعي كه "خسوف" را با هم كار كرديم هنوز آن رشد كامل را نكرده بود، اما بچه بسيار صادقي بود و مي*خواست روز به روز ترقي كند. آمد خانه من و گفت: بايد در فيلمم بازي كني سناريو را خواندم و قبول كردم. كاراكتر خاصي داشت و بعد از آن هم فيلم*هاي خوبي ساخت و تكنيك و كارگردانيش بسيار بالا رفت و معتقدم رسول تنها كسي بود كه درباره جنگ فيلمهاي قشنگي ساخت. كارش را بسيار دوست داشت و به آن احترام مي*گذاشت من هميشه صداقت را در كارش مي*ديدم، فكر مي*كنم جاي خالي رسول در سينماي ما نمود خواهد داشت.
ساير فيلم*ها
"روز واقعه" يكي ديگر از فيلمهايي است كه به خاطر بهرام بيضايي فيلمنامه نويس كار بازي كردم. در اين فيلم نقش يك كشيش ارمني را داشتم كه بسيار كوتاه بود و در دو روز فيلمبرداري شد.
"پول خارجي" هم از فيلمهايي بود كه توسط رخشان بني اعتماد ساخته شد. اين فيلم سناريو خوبي داشت و كار خوبي هم شد، اما نمي*دانم چرا از نظر تماشاگر موفق نبود.
با فريال بهزاد هم در فيلم "روزي كه خواستگار" آمد همكاري داشتم كه اين فيلم هم فيلنامه خوبي داشت كه كوتاه شد و در بعضي صحنه*ها هم به خاطر حضور شتر نمي شد درست كار كرد. اگر دو سه بازيگر بهتر دركار بودند فيلم بهتري مي*شد.
"انتظار" ساخته محمد نوري نژاد آخرين حضورم در سينما است ،كه سالهاي زيادي از آن مي*گذرد و هنوز اكران نشده است


Comment