Announcement

Collapse
No announcement yet.

Hekayat

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Hekayat

    جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.

    مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:

    - "پشت پنجره چه مي بيني؟"

    - "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."

    بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:

    - "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."

    - "خودم را ميبينم."
    - " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري
Working...
X