خانم نازنين شما اگه خوب توجه كنيد ، عميق ترين احساسات عشقي رو مي تونين توي شعر كوچه ي آقاي فريدون مشيري ملاحظه كنين . من فكر مي كنم عشق ارسطويي در همه ي زمينه ها مصداق پيدا نمي كنه و گاهي اوقات لازمه كه آدم جاي خودش حرف بزنه و به رسم و رسوم كاري نداشته باشه و به چارچوبهاي از پيش تعيين شده توجّهي نكنه. آدم بايد عشق رو با دلش لمس كنه.
درسته خانوم نازنين؟
خب آره بهروز جان . عشق لمس كردنيه. آدم بايد از لمس كردن به عشق برسه. بهروز جان شما توي سه سال گذشته هم اين حرفها رو زدي.
سه سال، سي سال، سيصد سال. چه فرقي داره؟ مگه عشق زمان مي شناسه؟ عشق مثل زندگيه خانوم نازنين. آدم بايد در هر ثانيه از زندگي ريه ش رو از ابديت پُر و خالي بكنه.
ببخشيد خانوم نازنين، ميشه يك مقدار اونطرفتر بخوابيد؟ من لِه شدم!
چي؟
هيچي! يك كم بيشتر برام جا باز كنيد لطفا!
آها باشه بهروز جان. ببخش منو.
خواهش مي كنم. چي مي گفتم؟ آها! من همه ي اين حرفها رو زدم تا به اينجا برسم كه شما رو چقدر دوست دارم. شما رو با اندازه ي زندگي ِ پر طراوت دوست دارم. برعكس اون پسره كه مي خواست باهاتون ازدواج كنه. اون نويسنده رو ميگم كه افكار منفي و ماليخوليايي و همو سكسوالي ِ نوع دو رو داشت البته شما مقاله ي منو در مورد اين افراد قبلا توي سايت دانشگاه خوندين.
بهروز خواهش مي كنم بس كن! اون ديگه براي من وجود نداره. مثل اينكه من الان با تو ازدواج كردم. اون يه آدم ماليخوليايي بود. كسي كه توي هر داستاني كه مي نوشت به يه رنگي در ميومد و از من خواهش هاي عجيب غريب مي كرد. يه شب مي گفت بريم قبرستون، يه شب مي گفت روي خاك بخوابيم. تو كه نمي خواي شب اول ازدواجمون رو با اين حرفها خراب كنيم؟ بهروز جان تو نفر دوم كنكور بودي ، يه پسر كه گرماي وجودشو فقط مي تونه به يه نفر بده
به كي؟
به نازنين اش!
آها! بله بله!
مي دوني؟ از همون اوّل حرفهات به دلم نشست. من دنبال يه نفر بودم كه دلش پاك باشه. عزيزم دستاتو بده به من.
كدوم دستو ميخواين؟ چپ يا راست؟
هر دو رو عزيزم. خودت رو به موش مردگي مي زني؟ دوس داري من شروع كنم؟ خيلي بلايي. جيگرتو
خانوم نازنين شما چقدر قشنگ حرف مي زنين. مثل مردم كوچه و بازار. من تا حالا توي دانشكده نديده بودم شما اينطوري باشين خانوم نازنين.
آخه الان فرق مي كنه عزيزم. ما الان زن و شوهريم.
اُه آره.
بهروز ساعت چنده؟
ساعت ، دوي نيم شبه خانوم نازنين. براي چي مي پرسين؟
همينطوري. آخه آدم همش از حجله ي عروسيش مي ترسه. يعني بيشتر دخترا مي ترسن. ميدوني؟ يه حس نوستالوژيك نسبت به حجله دارم. دوس دارم سريع كار تموم بشه و جمعش كنم.
ميدونين خانوم نازنين؟ من مي خوام شب اوّل باهاتون حرف بزنم و از رازهاي زندگيم بگم. واقعاُ چقدر رمانتيكه.هيچكس باهامون نيست.
بهروز جان سه سال به نظرت براي اين حرفها بس نبود؟ چرا كِشش ميدي؟ امشب شب اول ازدواجمونه. شب اول؟ حجله؟ چيزي به ذهنت نمي رسه؟ راستش من نمي خواستم بهت حرفي در اين مورد بزنم. ولي آخه بهروز جان دقيقاُ دو ساعته تو داري سخنراني مي كني.
خب خانوم نازنين چه حرفي بهتر از حرفهاي عاشقانه؟ مگه عشق انتها مي شناسه؟ من ميخوام حرفهاي دلمو بهتون بزنم. من ميخوام از همين اوّل زندگي رو با شما حس كنم.
خب صحبت از عشق هم حدي داره. تا كِي ميخواي حرف بزني؟ اينقدر هم منو خانوم نازنين صدا نكن. من ديگه زن تو هستم. عشق كه فقط بُعد روحاني نداره. پس ... پس ... پس اون قسمت ديگه اش چي ميشه؟
كدوم قسمت؟
اي خدا! ديگه خسته شدم. آخه چرا همش اذيت مي كني؟
چرا گريه مي كنين خانوم نازنين؟ به خدا من قصد بدي نداشتم. بذارين من حرفامو بزنم بعد هرچي شما بگين.
باشه، باشه عزيزم. ببخش كه گريه كردم. به خدا من دختر بدي نيستم.
خانوم نازنين من قول شرف ميدم ديگه ناراحتتون نكنم. داشتم از عشق صحبت مي كردم
...
يك ساعت بعد
...
حرفات تموم شد بهروز جان؟
آره خانوم نازنين.
خب.
خب.
خب؟
خب ديگه.
بهروز جان؟
جانم؟
خب.
يعني چي هي خب خب مي كنين؟
خب يعني بعدش؟
خب ساعت 4 صبحه ديگه. بايد با هم مث دو تا عروس دوماد خوشبخت بخوابيم كه فردا صبح بتونيم زودتر بيدار بشيم زندگي رو از نو مثبت و تازه ببينيم.
آها، خوبه خودت هم ميدوني. پس شروعش كنيم.
چشماتونو ببندين خانوم نازنين ميخوايم بخوابيم.
بيا بستم. فقط زود ، باشه؟
من تا سه مي شمرم. 1، 2، 3. لالا لالايي ، لالا لالايي
بهروز احمق منو مسخره كردي؟ بيشعور.
يعني چي خانوم نازنين؟ مگه نمي خواستين بخوابين؟ داشتم لالايي مي خوندم ديگه.
بهروز اعصاب منو خرد نكن ها* الان 4 ساعته داري مسخره بازي در مياري. دوستت دارم جاي خودش. امّا آخه يه خورده فكر كن. به نظر خودت مسخره نيست؟ نا سلامتي تو مردي. تو بايد بياي طرف زنت.
خانوم نازنين كدوم كار رو بايد تموم كنم؟
من ديگه خسته شدم. نمي دونم چي بگم.
خب شما بگين كدوم كار؟
كدوم كار؟ اين كار! اين كه اون لا مصبو در بياري بالاخره
چي؟ چي گفتين؟ شما چقدر بي تربيتين خانوم نازنين. ما با هم ازدواج كرديم ار اين كاراي بي تربيتي بكنيم؟ مگه يادتون نيست استاد معارف چي مي گفتن؟ شما بايد با تقوا باشين.
با تقوا تويي و اون استادِ از تو بدتر!
خانوم نازنين؟ واقعا كه خيلي جلف هستين. من از بچّگي براي اين لحظه ثانيه شماري مي كردم. شما كه ميدونين پدر و مادرم كارمند بودن و صبح زود از خونه مي رفتن بيرون و عصر بر مي گشتن. من هميشه تنهاي تنها بودم و فقط درس و مدرسه منو از تنهايي در مياورد. من احتياج به يه حامي داشتم. يه هم صحبت و هم راز! اگه ... اگه قرار بود براي اين كارا بخوام ازدواج كنم كه مي رفتم سراغ يه جور زندگي مجردي!
اين من بودم كه به دنبال يه حامي و يه تكيه گاه مي گشتم. من مي خواستم به شوهرم تكيه كنم. من حوصله ي مادر بازي ندارم. من نمي توانم پشتيبان تو باشم. من خودم پشتيبان مي خوام. تو قاطي كردي. عشق كه فقط تو آسمون ريشه نداره. بالاخره يك مقدارش مادي و غريزيه.
خانوم نازنين من نمي تونم حرفهاي شما رو هضم كنم. الان
بيست ساله كه من دارم به يه چيز ديگه اي فكر مي كنم.
تو رشد نكردي بهروز. رشد نكردي. تو نياز به مادر داري نه همسر. من حوصله ي سخنراني ندارم. مي خوام برم. من واقعا نمي دونستم تو اينطوري هستي. مي دونم كه خيلي خيلي مسخره است كه همه چيز شب اوّل تموم بشه. ولي من مي دونم كه نمي تونم. نمي تونم.
خب يك كم به من مهلت بدين. شايد من هم بتونم دنياي شما رو درك كنم.
نمي دونم، نمي دونم بهروز. تو يعني توي همه ي اين سال ها مث يه بچه داشتي زندگي مي كردي؟ اينقد ايزوله شده بودي يعني؟ چقدر بدبختم من!
...
سپيداي صبح همه جا را گرفته بود وبهروز ميان دستهاي دختر آرميده بود ، بعد از چند لحظه صورتش قرمز شد و به هق هق افتاد و مثل كسي كه به سكسكه ي شديدي بيفتد تكان مي خورد. دختر با بي ميلي نوازشش مي كرد:
گريه نكن ، گريه نكن بهروز جان
درسته خانوم نازنين؟
خب آره بهروز جان . عشق لمس كردنيه. آدم بايد از لمس كردن به عشق برسه. بهروز جان شما توي سه سال گذشته هم اين حرفها رو زدي.
سه سال، سي سال، سيصد سال. چه فرقي داره؟ مگه عشق زمان مي شناسه؟ عشق مثل زندگيه خانوم نازنين. آدم بايد در هر ثانيه از زندگي ريه ش رو از ابديت پُر و خالي بكنه.
ببخشيد خانوم نازنين، ميشه يك مقدار اونطرفتر بخوابيد؟ من لِه شدم!
چي؟
هيچي! يك كم بيشتر برام جا باز كنيد لطفا!
آها باشه بهروز جان. ببخش منو.
خواهش مي كنم. چي مي گفتم؟ آها! من همه ي اين حرفها رو زدم تا به اينجا برسم كه شما رو چقدر دوست دارم. شما رو با اندازه ي زندگي ِ پر طراوت دوست دارم. برعكس اون پسره كه مي خواست باهاتون ازدواج كنه. اون نويسنده رو ميگم كه افكار منفي و ماليخوليايي و همو سكسوالي ِ نوع دو رو داشت البته شما مقاله ي منو در مورد اين افراد قبلا توي سايت دانشگاه خوندين.
بهروز خواهش مي كنم بس كن! اون ديگه براي من وجود نداره. مثل اينكه من الان با تو ازدواج كردم. اون يه آدم ماليخوليايي بود. كسي كه توي هر داستاني كه مي نوشت به يه رنگي در ميومد و از من خواهش هاي عجيب غريب مي كرد. يه شب مي گفت بريم قبرستون، يه شب مي گفت روي خاك بخوابيم. تو كه نمي خواي شب اول ازدواجمون رو با اين حرفها خراب كنيم؟ بهروز جان تو نفر دوم كنكور بودي ، يه پسر كه گرماي وجودشو فقط مي تونه به يه نفر بده
به كي؟
به نازنين اش!
آها! بله بله!
مي دوني؟ از همون اوّل حرفهات به دلم نشست. من دنبال يه نفر بودم كه دلش پاك باشه. عزيزم دستاتو بده به من.
كدوم دستو ميخواين؟ چپ يا راست؟
هر دو رو عزيزم. خودت رو به موش مردگي مي زني؟ دوس داري من شروع كنم؟ خيلي بلايي. جيگرتو
خانوم نازنين شما چقدر قشنگ حرف مي زنين. مثل مردم كوچه و بازار. من تا حالا توي دانشكده نديده بودم شما اينطوري باشين خانوم نازنين.
آخه الان فرق مي كنه عزيزم. ما الان زن و شوهريم.
اُه آره.
بهروز ساعت چنده؟
ساعت ، دوي نيم شبه خانوم نازنين. براي چي مي پرسين؟
همينطوري. آخه آدم همش از حجله ي عروسيش مي ترسه. يعني بيشتر دخترا مي ترسن. ميدوني؟ يه حس نوستالوژيك نسبت به حجله دارم. دوس دارم سريع كار تموم بشه و جمعش كنم.
ميدونين خانوم نازنين؟ من مي خوام شب اوّل باهاتون حرف بزنم و از رازهاي زندگيم بگم. واقعاُ چقدر رمانتيكه.هيچكس باهامون نيست.
بهروز جان سه سال به نظرت براي اين حرفها بس نبود؟ چرا كِشش ميدي؟ امشب شب اول ازدواجمونه. شب اول؟ حجله؟ چيزي به ذهنت نمي رسه؟ راستش من نمي خواستم بهت حرفي در اين مورد بزنم. ولي آخه بهروز جان دقيقاُ دو ساعته تو داري سخنراني مي كني.
خب خانوم نازنين چه حرفي بهتر از حرفهاي عاشقانه؟ مگه عشق انتها مي شناسه؟ من ميخوام حرفهاي دلمو بهتون بزنم. من ميخوام از همين اوّل زندگي رو با شما حس كنم.
خب صحبت از عشق هم حدي داره. تا كِي ميخواي حرف بزني؟ اينقدر هم منو خانوم نازنين صدا نكن. من ديگه زن تو هستم. عشق كه فقط بُعد روحاني نداره. پس ... پس ... پس اون قسمت ديگه اش چي ميشه؟
كدوم قسمت؟
اي خدا! ديگه خسته شدم. آخه چرا همش اذيت مي كني؟
چرا گريه مي كنين خانوم نازنين؟ به خدا من قصد بدي نداشتم. بذارين من حرفامو بزنم بعد هرچي شما بگين.
باشه، باشه عزيزم. ببخش كه گريه كردم. به خدا من دختر بدي نيستم.
خانوم نازنين من قول شرف ميدم ديگه ناراحتتون نكنم. داشتم از عشق صحبت مي كردم
...
يك ساعت بعد
...
حرفات تموم شد بهروز جان؟
آره خانوم نازنين.
خب.
خب.
خب؟
خب ديگه.
بهروز جان؟
جانم؟
خب.
يعني چي هي خب خب مي كنين؟
خب يعني بعدش؟
خب ساعت 4 صبحه ديگه. بايد با هم مث دو تا عروس دوماد خوشبخت بخوابيم كه فردا صبح بتونيم زودتر بيدار بشيم زندگي رو از نو مثبت و تازه ببينيم.
آها، خوبه خودت هم ميدوني. پس شروعش كنيم.
چشماتونو ببندين خانوم نازنين ميخوايم بخوابيم.
بيا بستم. فقط زود ، باشه؟
من تا سه مي شمرم. 1، 2، 3. لالا لالايي ، لالا لالايي
بهروز احمق منو مسخره كردي؟ بيشعور.
يعني چي خانوم نازنين؟ مگه نمي خواستين بخوابين؟ داشتم لالايي مي خوندم ديگه.
بهروز اعصاب منو خرد نكن ها* الان 4 ساعته داري مسخره بازي در مياري. دوستت دارم جاي خودش. امّا آخه يه خورده فكر كن. به نظر خودت مسخره نيست؟ نا سلامتي تو مردي. تو بايد بياي طرف زنت.
خانوم نازنين كدوم كار رو بايد تموم كنم؟
من ديگه خسته شدم. نمي دونم چي بگم.
خب شما بگين كدوم كار؟
كدوم كار؟ اين كار! اين كه اون لا مصبو در بياري بالاخره
چي؟ چي گفتين؟ شما چقدر بي تربيتين خانوم نازنين. ما با هم ازدواج كرديم ار اين كاراي بي تربيتي بكنيم؟ مگه يادتون نيست استاد معارف چي مي گفتن؟ شما بايد با تقوا باشين.
با تقوا تويي و اون استادِ از تو بدتر!
خانوم نازنين؟ واقعا كه خيلي جلف هستين. من از بچّگي براي اين لحظه ثانيه شماري مي كردم. شما كه ميدونين پدر و مادرم كارمند بودن و صبح زود از خونه مي رفتن بيرون و عصر بر مي گشتن. من هميشه تنهاي تنها بودم و فقط درس و مدرسه منو از تنهايي در مياورد. من احتياج به يه حامي داشتم. يه هم صحبت و هم راز! اگه ... اگه قرار بود براي اين كارا بخوام ازدواج كنم كه مي رفتم سراغ يه جور زندگي مجردي!
اين من بودم كه به دنبال يه حامي و يه تكيه گاه مي گشتم. من مي خواستم به شوهرم تكيه كنم. من حوصله ي مادر بازي ندارم. من نمي توانم پشتيبان تو باشم. من خودم پشتيبان مي خوام. تو قاطي كردي. عشق كه فقط تو آسمون ريشه نداره. بالاخره يك مقدارش مادي و غريزيه.
خانوم نازنين من نمي تونم حرفهاي شما رو هضم كنم. الان
بيست ساله كه من دارم به يه چيز ديگه اي فكر مي كنم.
تو رشد نكردي بهروز. رشد نكردي. تو نياز به مادر داري نه همسر. من حوصله ي سخنراني ندارم. مي خوام برم. من واقعا نمي دونستم تو اينطوري هستي. مي دونم كه خيلي خيلي مسخره است كه همه چيز شب اوّل تموم بشه. ولي من مي دونم كه نمي تونم. نمي تونم.
خب يك كم به من مهلت بدين. شايد من هم بتونم دنياي شما رو درك كنم.
نمي دونم، نمي دونم بهروز. تو يعني توي همه ي اين سال ها مث يه بچه داشتي زندگي مي كردي؟ اينقد ايزوله شده بودي يعني؟ چقدر بدبختم من!
...
سپيداي صبح همه جا را گرفته بود وبهروز ميان دستهاي دختر آرميده بود ، بعد از چند لحظه صورتش قرمز شد و به هق هق افتاد و مثل كسي كه به سكسكه ي شديدي بيفتد تكان مي خورد. دختر با بي ميلي نوازشش مي كرد:
گريه نكن ، گريه نكن بهروز جان

Comment