Announcement

Collapse
No announcement yet.

Harfe Del

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Harfe Del

    حرف دل


    چند لحظه بيشتر تا اذان صبح باقي نيست. صحن خلوته خلوت خلوت .
    يه زائر تنها نجوا مي كنه ، يكي ديگه هم يه گوشه نماز مي خونه ، نسيم خنك همه فضاي صحن را به هم وصل مي كنه .
    عطر نماز با ذكر و نجوا كه با هم مخلوط مي شه ، يه صدايي صداي گريه اي ، نه ، ناله اي بلند مي شه. همون جا نشسته ، سرش پايينه ، خودشه .
    دل ، يه دل خسته ، يه دل شكسته ، غريب و تنها شروع مي كنه به حرف زدن . صداي ناله اون توي صحن خلوت مي پيچه .
    ( آره ، مي دونم كه بين همه دل ها من از همه سياه ترم ، پوسيده ترم ، از بي آبرويي خجالت مي كشم سرم را بالا بگيرم . مي دونم خيلي حقيرتر از اون هستم كه باهات حرف بزنم. جسارت كردم و اومدم پيشت . مي دونم خيلي بزرگي ، مهربوني ، پر از رحمتي و به حرف هاي من گوش مي دي. همين قدر براي من كافيه . ديگه داشتم خفه مي شدم ، اين تنها راهي بود كه داشتم . تو من را خوب مي شناسي . واسه همين مطمئنم نمي تونم بهت دروغ بگم. يادته وقتي به دنيا اومدم چقدر قرمز و قشنگ بودم .
    خدا بهم گفت : دل تو مال منه ، تو پاكي ، پر از نوري ، مطهري ، مقدسي . برو و همه را به ياد من بينداز . برو و مواظب عقل ، گوش ، چشم ، زبان و دست و ... باش . برونگهبان حرم باش . وقتي رفتم صدام زد و گفت : دل ! يادت نره ، وقتي بر مي گردي بايد پر از عشق باشي . فقط عشق .
    من شاد بودم ، قرمز بودم ، به همه مي گفتم دوستتون دارم . به همه مي گفتم بفرماييد بياييد تو . روزها يك به يك براي من مي گذشت . اما انگار خوشي ها دوام نداشت . يك روز يك دسته مهمان اومدند . نمي دونستم كي اند و چي اند . باهاشون دوست شدم . اون ها مريض بودند . اما من مواظبشون نبودم . با دست هاي كثيفشون روي ديوارام يادگاري مي نوشتند . هر روز كه مي گذشت مهمان ها سياه تر و كثيف تر مي شدند . مهماني ها ادامه داشت . كم كم من هم مريض شدم . دور و برم پر شد از دلهاي مريض . كاشكي مي دونستم اين مهمان ها از كجا مي يان و چرا مريض اند . اصلاً ني دونم چرا اومدند توي حريم من . توي حريم پاك خدا .
    دل هاي سليم بهم گفتند پرهيز كن . گفتم اشكال نداره ، خودم خوب مي شم . حالم بدتر شد . بدي ها اومدند تو و در را پشت سر خودشون بستند . همه درها را بستند . قفلشون كردند . كليد اون را پيدا نكردم . يادته گفته بودي اگه نيكوكار باشم ، اگه همه را دوست داشته باشم ، اگه به كسي اخم نكنم ، خدا من را دوست داره . اما من يادم رفت .. واي به حالم كه همه دل ها را از خودم رنجوندم .. واي به حال من كه خودم را اسير كردم . هر روز سياه تر مي شدم ، ناخوش تر مي شدم ، دردم مي گرفت ، اما به فكر خودم نبودم ، به فكر هيچ كس ديگر هم نبودم .
    يه شب خواب خدا را ديدم ، اومده بود سراغم . بهم گفت : دل! داري چيكار مي كني ؟ تو مال مني . من دوست دارم . كجا داري مي ري ؟ مگه نمي خواي يه روز برگردي ؟ يه نگاه به خودت بنداز ، تو كه اينطوري نبودي . چرا به خودت سر نمي زني ؟
    از خواب بيدار شدم . گرفته شدم . دلم براي خودم سوخت . ياد قديم ها افتادم . گفتم بر مي گردم . اما دست و پام گير بود . زنجيرم كرده بودند . قفل ها آهني بود و سنگين . من كليد نداشتم . ياد دسته كليد افتادم . همون دسته كليد كه خدا گفته بود هروقت قفل شدي با كليدهاي اون قفل ها را با كن . اما من گمش كرده بودم ، من دسته كليدهام را فروخته بودم . بايد يه كاري مي كردم . رفتم سراغ چشم . بهش گفتم : بس ديگه ، ديگه نمي خوام باهات باشم . خواهش مي كنم هر چيزي را نبين . بهم پوزخند زد و گفت : دل بيچاره! ديگه ديره . اون ها سياهت كردند . بهت قفل زدند . حالام كه رهات كردند . ديگه دير شده . تو تنها موندي!
    بغض كردم . رفتم پيش گوش . صدام را نمي شنيد . هر چي فرياد زدم نشنيد . داد زدم : گوش بسه ديگه . نمي خوام بشنوم . بهم گفت : خيلي گوش خراش شدي . حرف نزن . عصباني شدم .
    رفتم پيش زبان . كر شدم ، يه لحظه استراحت نمي كرد. گفتم : زبون مي شه ساكت باشي ؟ بسه ديگه ، چقدر دروغ مي گي ، غيبت نكن ، جواب خدا را چي مي خواي بدي ؟ بهم گفت : تو اگه بيل زني ، زمين خودت را شخم بزن . يه نگاه به خودت بنداز . پر از كينه اي ، پر از نفاق ، بخيلي ، حسودي و ... . گفتم : بيهوده نگو ، مؤدب باش . گفت : من را نصيحت نكن ، افسار من ديگه دست تو نيست . درمانده شدم .
    رفتم پيش دست . بهش گفتم : تو با من باش ، دزدي نكن ، خير باش ، نيكي كن ، صدقه بده. گفت : بهت نمي ياد . من كار خوب بلد نيستم . گفتم : خدا دوستت داره ، بيا و برگرد ، بدي ها را بگذار كنار . گفت : من بد نيستم . هر كاري كردم ، من نبودم . تو بودي ، تو كردي .
    كسي باهام نبود . ترك خوردم . شكستم . باهاشون قهر كردم . با خودم و خدا هم .
    گفتم : خدا! اگه من را دوست داشتي اينجا نمي فرستاديم . سر راهم دوستاي خوب مي گذاشتي . منتظرم مي موندي.
    صدايي گفت : من بودم ، من گفتم . تو نديدي ، تو نشنيدي ، تو نخواستي .
    توجه نكردم . رفتم توي سطل پر از روغن سياه ، پر از كثيفي ، پر از لجن . ديگه پيشه ام شده بود مردم آزاري . صبح به صبح مي رفتم قفل و زنجير براي خودم مي خريدم و شب به شب مي شمردمشون .
    اما من تنها نبودم . كنار من و قلب هاي مريض ، اون دورترها قلب هاي ديگه اي هم بود ، قلب هاي قرمز و سالم ، قلب هاي پاك . اون ها را كه مي ديدم حسوديم مي شد . مي خواستم اون ها هم مريض بشند . رفتم سراغشون ، بهشون سنگ زدم ، اذيتشون كردم ... اما اون ها بهم لبخند مي زدند .
    چي شنيدم ؟ اون ها گفتند : من را دوست دارند . مدت ها بود اين حرف ها را نشنيده بودم . عشق ...
    واي ، من با خودم چيكار كرده بودم ؟ چي بودم ، چي شدم ؟
    مي شنيدم خدا هم بهم مي گفت : دل برگرد . روح پاك من برگرد . سفيد برگرد . تو خوشبويي . رنگ ايماني . برگرد .
    زنگ زده بودم . گفتم : آخه چطوري ؟ با چه رويي ؟
    قلب هاي سليم بهم گفتند : تو دسته كليدت را گم كردي اما شاه كليد كه هست . شاه كليد را بگير و قفلت را باز كن . شاه كليد را كه گرفتم ، توش عكس يه گنبد بود ، يه گنبد زرد ، يه پنجره فولاد ، يه عالمه دخيل و يه صدا ...! كه مي گفت : تو يه زائري! برو .
    اين شد كه بارم را بستم اومدم اينجا . شاه كليد من! امام مهربون من! مي دونم كه صدام را مي شنوي . خيلي شرمنده ام . نمي تونم سرم را بالا بگيرم . ببين چطور تنها شدم . من موندم با اين قفل هاي سرد و آهني . گفته بودي به همه يه جور نگاه مي كني . گفته بودي اگه دلت شكست ، گريه ات گرفت ، مطمئن باش من باهاتم . حالا خيلي آرومم . چون مي دونم ديگه تنها نيستم . تو با مني . حرفام ديگه تموم شده .. فقط ته حرفم مي خوام بگم : بيا ، حساب من اينه . حالا تو را به خدا ، به حق همه دل هاي پاك ، ضامنم بشو . قول مي دم ديگه شرمندتون نكنم . قول مي دم ديگه هر كسي را وارد حرم امن خدا نكنم . قفلام كه باز بشه ، سياهي هاي صورتم كه بره ، پاك كه شدم ، فقط مي شم خونه عشق ...
    امام من! رئوف من! كليد همه قفل هاي بسته من! اگه قفل پاهام را باز كني تا آخر عمر غلامتم . )
    توي همين حال و هوا بود كه دل خوابش برد . توي صحن ديگه هيچ كس نبود . فقط دل بود . دل مجروح .
    شاه كليد اومد . همون امام رئوف . اومد همه قفل هاشو باز كرد . دستي به سر و روش كشيد . پاك و تميزش كرد . پيش خدا براش دعا كرد . خيلي دعا كرد .
    صداي اذان توي صحن پيچيد : الله الكبر ، الله الكبر.
    دل يهو از خواب بيدار شد . سبك شده بود . خالي شده بود . ديگه قفلي به پاش نبود . صورتش پاك و پر از نور شده بود . از شادي گريه اش گرفت . يه نگاه به گنبد طلايي انداخت .
    گفت : امام رضا! امام رضا! حقا كه شاه كليدي . شاه كليد همه قفل ها . براي همه دل ها . قول مي دم از اين به بعد خيلي مواظب خودم باشم . قول مي دم امانت دار خوبي باشم .
    صدا اومد : اشهد ان محمداَ رسول الله ... دل ساكت شد . با تمام وجودش فرياد زد : درود باد بر پيامبر و خاندان پاك و مطهر او ...........
Working...
X