استاد و شاگرد و درس عشق
استاد به شاگرد گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم اما... . استاد گفت: عشق يعني همين !!!
کاش برای هوی و هوس نفسانی عشق را به بازی نمی گرفتیم و مفهوم عشق را در لجن زار کثافت دلمان دفن نمی کردیم .
استاد به شاگرد گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم اما... . استاد گفت: عشق يعني همين !!!
کاش برای هوی و هوس نفسانی عشق را به بازی نمی گرفتیم و مفهوم عشق را در لجن زار کثافت دلمان دفن نمی کردیم .

