donsaeid
06-16-2007, 07:49 PM
شك و ايمان
اگر ذهن ما بهر دليل نسبتبه حكم قضيهاى قطع و جزم پيدا كرد بمرحله ايمان و يقين رسيده است، وگرنه در حال شك و دو دلى خواهد بود. و اين دو، يعنى ايمان و شك، دو حقيقت عقلانى و ذهنى متضادند بگونهاى كه اگر در قضيهاى يقين داشته باشيم، ديگر جائى براى شك باقى نمىماند.
چكيده:
شك و ايمان دو حقيقت عقلانى و ذهنى متضادند و هر يقينى لزوما مطابق با واقع نيست اما ايمان با يقين مساوى است و غالبا اگر به حكمى يقين بيابيم در حقيقتبه آن ايمان واقعى مىآوريم. چنانچه ايمان را تنها به معنى اقرار لفظى به كار بريم و با باور يقينى همراه نباشد در آن صورت حوزه ايمان و انديشه از يكديگر جدا و ايمان به اين معنى هميشه با شك و ناباورى توام خواهد شد. و اين كوششى استبىنتيجه براى آشتى ساختگى بين دو حقيقت متضاد.
نگارنده اديان عقلانى را (برخلاف اديان غير معقول) بىنياز از توسل به مبانى غير عقلانى مانند احساس، اراده و يا تفكيك بين حوزه عقل و ايمان مىشمارد.
شك در مفهوم دو دلى بمعنى آن است كه شخص در يك قضيه، به مرحله جزم و قطع نرسيده است. و ايمان در مفهوم باور، بمعنى آن است كه شخص در يك قضيه به مرحله جزم و قطع رسيده است.
بنابراين اگر ذهن ما بهر دليل نسبتبه حكم قضيهاى قطع و جزم پيدا كرد بمرحله ايمان و يقين رسيده است، وگرنه در حال شك و دو دلى خواهد بود. و اين دو، يعنى ايمان و شك، دو حقيقت عقلانى و ذهنى متضادند بگونهاى كه اگر در قضيهاى يقين داشته باشيم، ديگر جائى براى شك باقى نمىماند، و اگر شك داشته باشيم حتما هنوز امكان جزم و يقين براى ذهن ما فراهم نشده است.
در اينجا از تذكر چند نكته ناگزيريم:
1. هر يقينى مطابق با واقع نيست، بسيارى از يقينها هستند كه منشا آنها، نه علم و آگاهى نسبتبه واقعيت، بلكه جهل مركب ناشى از تقليد و تعصب است كه متاسفانه اكثريت انسانها در حصار چنين يقينى گرفتارند. (1) بنابراين در تضاد شك و يقين، لحاظ وحدت ذهن شرط استباين معنى كه يك ذهن معين نمىتواند نسبتبه حكمى يقين داشته و در عين حال شك هم داشته باشد، اما ممكن استيك ذهن نسبتبه چيزى يقين داشته باشد، مانند ذهن يك مسيحى به مسيحيت، ولى ذهن انسان ديگرى در آن قضيه دچار ترديد و شك باشد.
2. ايمان با يقين مساويست. يعنى اگر به حكمى يقين پيدا كنيم، در حقيقتبه آن ايمان آوردهايم. و اگر يقين نكنيم، ايمان آوردنمان غيرممكن خواهد بود، مگر اين كه ايمان را برخلاف معنى واقعى آن، مجازا بمعنى اقرار لفظى بكار بريم، اگر چه اين اقرار و اعتراف برخلاف يقين و ايمان و باور ذهنى ما باشد. مانند اين كه براساس تسليم به شخصيت كسى بعنوان حاكم، اقرار بكنيم به اين كه 9=2×2 و بگوئيم كه باين موضوع ايمان آوردهايم. اما وقتى به مشاعر خود مراجعه كنيم بجاى قضيه مذكور چنين يابيم كه 4=2×2.
اكنون با توجه به دو نكته ياد شده، اگر كسى در چنين شرايطى قرار گيرد براى توجيه اين تضاد ناچار استبگويد كه: اولا حوزه ايمان و انديشه از يكديگر جداست. يعنى قضيهاى كه در حوزه تعقل قابل تصديق و قبول نباشد، در حوزه ايمان قابل قبول و اقرار خواهد بود.
ثانيا ايمان باين معنى هميشه با شك و ناباورى همراه خواهد بود.
ثالثا ايمان برخلاف مفهوم عاديش، متكى بر دستگاه ادراكى و فكرى نبوده بلكه محصول اراده و خواست، خواهد بود اما چنان كه گفتيم چنين ايمانى، در حقيقت «ايمان» نيست. بلكه نوعى توافق و تبانى استبر اين كه تنها يك اعتراف و اقرار لفظى را كه ناشى از يك تحكم آسمانى يا زمينى است «ايمان» بناميم. چنين ايمانى، طبيعى است كه با ناباورى و لااقل با شك و ترديد همراه باشد. ليكن در حقيقت «ايمان» با «شك» همراه نشده است، بلكه چيزى كه مشكوك و يا مردود ذهن و قواى ادراكى ماست، عنوان «ايمان» به خود گرفته است. و بعبارت ديگر در اينجا يك قضيه مشكوك ولى مردودى داريم مانند 9=2×2 كه ما مدعى قبول آن و ايمان نسبتبه آن هستيم، بنابراين يك قضيه مشكوك، با شك همراه است، نه ايمان.
حال جاى اين سؤال است كه اصولا ما چه نياز داريم و يا چه اجبارى در كار است كه به چنين كار غير منطقى دست زده، و خود را بازى دهيم؟ بعبارت ديگر در جائى كه ايمان و شك دو حقيقت ذهنى روشن و متمايزى هستند، چه اصرارى داريم كه ميان اين دو حقيقت متضاد، آشتى ساختگى و بازى گونه ايجاد كنيم سپس بطور جدى آن را مطرح كرده و مبناى تفسيرها و تحليلهاى مختلف قرار دهيم؟
براى روشن شدن ضرورت ايجاد اين آشتى ساختگى و بازى گونه، بايد نكتهاى را بدقت مورد توجه قرار دهيم و آن اينكه:
اديان مورد قبول مردم دنيا از لحاظ معقوليت اصول و مبانيشان، به دو گروه تقسيم مىشوند:
الف) اديانى كه اصول و مبانى اوليه آنها معقولند. باين معنى كه شخص معتقد به آن اديان يا كسى كه براى اولين بار مىخواهد يكى از آن اديان را بعنوان دين خود انتخاب كند، معلم و مبلغ آن دين، اصول و مبانى اساسى و اوليه دين خود را كه انسان با قبول آن اصول وارد حوزه آن دين مىگردد و جزء پيروان آن دين قرار مىگيرد، مطرح مىكند، و پيرو آن دين نيز اين اصول را در حوزه ادراكى خود، تا حدودى تصور كرده و تصديق مىكند. مانند اين كه اگر كسى بخواهد دين اسلام را بپذيرد، يا هر مسلمانى كه اين دين را پذيرفته است، اصول و مبانى آن را باين شرح تصديق مىكند:
1. خدا: جهان هستى مبدا و آفريدگارى دارد، دانا و توانا كه ايجاد و تدبير جهان با اوست.
2. پيامبران: خداوند بخاطر نياز انسان به هدايت و تربيت، كسانى را بعنوان پيامبر برگزيده و مامور تبليغ معارف و تربيت انسانها مىكند. پيامبر انسانى است مامور به تبليغ، و توجه انسانها به وى و لزوم پيروى از او تنها بخاطر آن است كه خداوند به او وحى فرستاده است وگرنه او نيز بشرى است همانند ديگران. (2) آزاد است و مكلف. تنها نقش واسطه را در ابلاغ پيام بعهده دارد، نه خداست و نه مامور خدا كردن انسان.
3. انسان: انسان موجوديست آگاه، آزاد، مسؤول و مكلف كه ذاتا نه مستحق پاداش است و نه سزاوار كيفر. همه انسانها با اراده و انتخاب خود سرنوشتخود را رقم مىزنند كمالات و نواقصشان محصول انديشه و اعمال و رفتار خودشان است. (3)
4. رابطه خدا و انسان: رابطه خداوند و انسان، رابطه خالق و مخلوق و پروردگار و بنده است. صالحترين قوانين براساس لطف (نه اجبار) بوسيله پيامبران جهت هدايت او، ابلاغ مىشوند. پس از اين هدايت و هشدار، او را براساس اعمالش پاداش يا كيفر مىدهند. (4)
5. معاد: انسان بدنبال زندگى دنيوى، وارد مرحله ديگرى از حيات اخروى مىشود كه كيفيت آن زندگى، از لحاظ بدبختى و خوشبختى، نتيجه عملكرد انسان در حيات دنيوى خويش است. (5)
اين اصول و مبادى، همه از نوعى معقوليتبرخوردارند. يعنى دستگاه ادراكى انسان از تصور و تصديق آنها ناتوان نيست. براى نمونه عقيده به مبدا جهان متكى به اصل عليت است كه حتى اذهان ساده، و در مواردى حتى اذهان برخى از حيوانات نيز آن را درك مىكند. اين كه هر پديدهاى محصول مجموعهاى از علل و عوامل است امريستبديهى و مشهود و مورد تجربه زندگى روزمره ما. اگرچه در مورد عليت مباحث و مناقشاتى هم هست، اما بهرحال اين اصل در كليتخود قابل تصور و تصديق اذهان است و استناد و اتكاى جهان به مبدا نيز از اين قاعده نمىتواند مستثنى باشد.
بنابراين اديانى كه اصولشان از اين دستباشد، از معقوليت و بعبارت ديگر از مقبوليت عقلى بهرهمند خواهند بود. و لذا قبول اين اصول تنها براساس تحليل عقلى بوده، نيازى به توسل به مبانى غيرعقلانى مانند احساس يا اراده و يا تفكيك حوزه عقل و ايمان نخواهيم داشت.
يا باصطلاح ديگر «شطحى» (7) پ آن است كه قضيهاى چنان باشد كه ذهن انسان نتواند آن را دريابد و در خود بگنجاند، و يا آن كهبا اصول حاكم بر ذهن انسان در تضاد بوده و در نتيجه براى ذهن ما غيرقابل تصديق و قبول باشد. در دنيا اديان و مكاتبى هستند كه اصول و مبانى آنها، غيرعقلانى و شطحىاند مانند اديان و مكاتب هندى و تصوف و عرفان اسلامى و غيراسلامى، و الهيات مسيحى. اما از آنجا كه امروزه در جهان متمدن، دين عام و فراگير دين مسيحيت است و منشا بحث «شك و ايمان» هم، همين الهيات مسيحى است، در اينجا به نمونهاى از مبانى غيرعقلانى مسيحيت اشاره مىكنيم:
نمونهاى از مبانى غيرعقلانى مسيحيت
1. تثليث: با توجه به اين كه اصول اساسى عقايد مسيحيان عبارتند از: تثليث، تجسد و افتداء (8) ، تثليث نقش و جايگاه مهمى در الهيات مسيحى دارد. حال بايد ديد كه تثليثيعنى چه؟
قديس آگوستين متفكر و متكلم معروف و بزرگ قرن پنجم ميلادى در اينباره مىگويد:
«بهخاطر سخن گفتن درباره چيزهايى كه غيرقابل توصيفند، شايد ما بتوانيم به طريقى در مورد چيزى سخن بگوييم كه به هيچوجه قادر نيستيم آن را بطور كامل بيان نماييم، دوستان يونانى ما در زمينه يك ذات و سه جوهر صحبت كردهاند، ولى لاتينيان درباره يك ذات يا يك جوهر و سه شخص گفتهاند. هر يك از اين دو موضعگيرى، مطابق با شريعت هستند، زيرا تفوق و برترى خداوند، قدرت كلام معمولى را پشتسر مىگذارد» . (9)
دقت كنيد «يك ذات و سه جوهر» يا «يك جوهر و سه شخص» ؟ ! ذهن شما از اين موضوع چه مىفهمد؟ و يا چه مىتواند بفهمد؟ چارهاى نيست جز اين كه دستبه توجيهى بزنيم كه: «برترى خداوند قدرت كلام معمولى را پشتسر مىگذارد» يعنى اين قدرت خداوند است كه بما اجازه نمىدهد موضوع را بفهميم و تصور كنيم و با كلام معمولى از آن سخن بگوئيم!
ترتوليان متاله رومى قرن سوم ميلادى در اين باره مىگويد:
«اينها (پدر - پسر - روحالقدس) هر سه «شخص» هستند، يعنى موجودات خودآگاه و بابصيرتند. خداوند يك ذات و سه شخص است و بدينگونه وحدت با تثليثسازگارى دارد، چراكه وحدت مبدا و يگانگى ذات در كار است و پسر از «ذات پدر» بوده و روحالقدس از پدر به طريق پسر مىباشد. اما اين روابط در مبدا، حاكى از جدائى نيست، زيرا همانگونه كه پرتوى از آفتاب، و يا گياهى از بذر صادر مىشود، پسر نيز از پدر ناشى مىگردد، و در اين وحدت، روحالقدس شركت دارد» . (10)
شما نه بعنوان يك مسيحى كه اينگونه مسائل را جزء موضوعات «مقدس» يعنى فوق چون و چراى بشرى دانسته و خط قرمزى ميان عقل و انديشهاش و اينگونه مسائل قرار مىدهد، بلكه بعنوان يك انسان انديشمند و تشنه حقيقت كه مىخواهيد اين مساله را بفهميد و بپذيريد، از متن فوق چه تصور و تصديقى مىتوانيد داشته باشيد؟
2. مسيح: ديديم كه در اسلام پيامبر يكى از افراد بشر است كه مسئوليت ابلاغ وحى به او واگذار شده است. اينك ببينيم كه نقش مسيح در كلام مسيحى چيست؟
قديس آتاناسيوس متكلم معروف مسيحى در نيمه اول قرن چهارم ميلادى عضو شوراى نيقيه كه در تدوين كلام كاتوليك نقش مؤثرى داشت در اين باره مىگويد:
«مسيح بهعنوان پسر خدا، صورت الهى را كه بهواسطه هبوط از بين نرفته بلكه بد شكل شده بود، بازسازى مىكند» . (11)
و قديس ايرينيوس (ق 2 م) در كتاب «برضد بدعتها» نقش مسيح را چنين بيان مىكند:
«مسيح عليه دشمن ما مىجنگد و هم او را كه در آغاز خلقت در جريان حضرت آدم ما را به اسارت برده بود، شكست مىدهد... زيرا همانگونه كه همنوعان ما بهواسطه يك انسان مغلوب (يعنى آدم) به هلاكت رسيدند، پس ما هم مىتوانيم بهوسيله يك انسان فاتح (يعنى عيسى) دوباره بهسوى حيات، عروج كنيم» . (12)
3. رابطه خدا و خلق: فرد مسيحى بر اين باور است كه او، از رهگذر مسيح (پسر) با خدا (پدر)، و در مسيح با همكيشان خويش، يكى مىشود. (13) و اين هم يك استدلال بر پدر بودن خدا: «قديس فرانسيس آسيزى، گرگ بيچارهاى را كه بىتابانه آرزومند از هم دريدن و خوردن گوسفندان بود به لفظ «برادر گرگ» خطاب كرد. اين برادرانگى، پدرانگى خدا را بر ما مكشوف مىدارد و به ما مىنماياند كه خدا پدروار است و وجود دارد» . (14)
اگر ذهن ما بهر دليل نسبتبه حكم قضيهاى قطع و جزم پيدا كرد بمرحله ايمان و يقين رسيده است، وگرنه در حال شك و دو دلى خواهد بود. و اين دو، يعنى ايمان و شك، دو حقيقت عقلانى و ذهنى متضادند بگونهاى كه اگر در قضيهاى يقين داشته باشيم، ديگر جائى براى شك باقى نمىماند.
چكيده:
شك و ايمان دو حقيقت عقلانى و ذهنى متضادند و هر يقينى لزوما مطابق با واقع نيست اما ايمان با يقين مساوى است و غالبا اگر به حكمى يقين بيابيم در حقيقتبه آن ايمان واقعى مىآوريم. چنانچه ايمان را تنها به معنى اقرار لفظى به كار بريم و با باور يقينى همراه نباشد در آن صورت حوزه ايمان و انديشه از يكديگر جدا و ايمان به اين معنى هميشه با شك و ناباورى توام خواهد شد. و اين كوششى استبىنتيجه براى آشتى ساختگى بين دو حقيقت متضاد.
نگارنده اديان عقلانى را (برخلاف اديان غير معقول) بىنياز از توسل به مبانى غير عقلانى مانند احساس، اراده و يا تفكيك بين حوزه عقل و ايمان مىشمارد.
شك در مفهوم دو دلى بمعنى آن است كه شخص در يك قضيه، به مرحله جزم و قطع نرسيده است. و ايمان در مفهوم باور، بمعنى آن است كه شخص در يك قضيه به مرحله جزم و قطع رسيده است.
بنابراين اگر ذهن ما بهر دليل نسبتبه حكم قضيهاى قطع و جزم پيدا كرد بمرحله ايمان و يقين رسيده است، وگرنه در حال شك و دو دلى خواهد بود. و اين دو، يعنى ايمان و شك، دو حقيقت عقلانى و ذهنى متضادند بگونهاى كه اگر در قضيهاى يقين داشته باشيم، ديگر جائى براى شك باقى نمىماند، و اگر شك داشته باشيم حتما هنوز امكان جزم و يقين براى ذهن ما فراهم نشده است.
در اينجا از تذكر چند نكته ناگزيريم:
1. هر يقينى مطابق با واقع نيست، بسيارى از يقينها هستند كه منشا آنها، نه علم و آگاهى نسبتبه واقعيت، بلكه جهل مركب ناشى از تقليد و تعصب است كه متاسفانه اكثريت انسانها در حصار چنين يقينى گرفتارند. (1) بنابراين در تضاد شك و يقين، لحاظ وحدت ذهن شرط استباين معنى كه يك ذهن معين نمىتواند نسبتبه حكمى يقين داشته و در عين حال شك هم داشته باشد، اما ممكن استيك ذهن نسبتبه چيزى يقين داشته باشد، مانند ذهن يك مسيحى به مسيحيت، ولى ذهن انسان ديگرى در آن قضيه دچار ترديد و شك باشد.
2. ايمان با يقين مساويست. يعنى اگر به حكمى يقين پيدا كنيم، در حقيقتبه آن ايمان آوردهايم. و اگر يقين نكنيم، ايمان آوردنمان غيرممكن خواهد بود، مگر اين كه ايمان را برخلاف معنى واقعى آن، مجازا بمعنى اقرار لفظى بكار بريم، اگر چه اين اقرار و اعتراف برخلاف يقين و ايمان و باور ذهنى ما باشد. مانند اين كه براساس تسليم به شخصيت كسى بعنوان حاكم، اقرار بكنيم به اين كه 9=2×2 و بگوئيم كه باين موضوع ايمان آوردهايم. اما وقتى به مشاعر خود مراجعه كنيم بجاى قضيه مذكور چنين يابيم كه 4=2×2.
اكنون با توجه به دو نكته ياد شده، اگر كسى در چنين شرايطى قرار گيرد براى توجيه اين تضاد ناچار استبگويد كه: اولا حوزه ايمان و انديشه از يكديگر جداست. يعنى قضيهاى كه در حوزه تعقل قابل تصديق و قبول نباشد، در حوزه ايمان قابل قبول و اقرار خواهد بود.
ثانيا ايمان باين معنى هميشه با شك و ناباورى همراه خواهد بود.
ثالثا ايمان برخلاف مفهوم عاديش، متكى بر دستگاه ادراكى و فكرى نبوده بلكه محصول اراده و خواست، خواهد بود اما چنان كه گفتيم چنين ايمانى، در حقيقت «ايمان» نيست. بلكه نوعى توافق و تبانى استبر اين كه تنها يك اعتراف و اقرار لفظى را كه ناشى از يك تحكم آسمانى يا زمينى است «ايمان» بناميم. چنين ايمانى، طبيعى است كه با ناباورى و لااقل با شك و ترديد همراه باشد. ليكن در حقيقت «ايمان» با «شك» همراه نشده است، بلكه چيزى كه مشكوك و يا مردود ذهن و قواى ادراكى ماست، عنوان «ايمان» به خود گرفته است. و بعبارت ديگر در اينجا يك قضيه مشكوك ولى مردودى داريم مانند 9=2×2 كه ما مدعى قبول آن و ايمان نسبتبه آن هستيم، بنابراين يك قضيه مشكوك، با شك همراه است، نه ايمان.
حال جاى اين سؤال است كه اصولا ما چه نياز داريم و يا چه اجبارى در كار است كه به چنين كار غير منطقى دست زده، و خود را بازى دهيم؟ بعبارت ديگر در جائى كه ايمان و شك دو حقيقت ذهنى روشن و متمايزى هستند، چه اصرارى داريم كه ميان اين دو حقيقت متضاد، آشتى ساختگى و بازى گونه ايجاد كنيم سپس بطور جدى آن را مطرح كرده و مبناى تفسيرها و تحليلهاى مختلف قرار دهيم؟
براى روشن شدن ضرورت ايجاد اين آشتى ساختگى و بازى گونه، بايد نكتهاى را بدقت مورد توجه قرار دهيم و آن اينكه:
اديان مورد قبول مردم دنيا از لحاظ معقوليت اصول و مبانيشان، به دو گروه تقسيم مىشوند:
الف) اديانى كه اصول و مبانى اوليه آنها معقولند. باين معنى كه شخص معتقد به آن اديان يا كسى كه براى اولين بار مىخواهد يكى از آن اديان را بعنوان دين خود انتخاب كند، معلم و مبلغ آن دين، اصول و مبانى اساسى و اوليه دين خود را كه انسان با قبول آن اصول وارد حوزه آن دين مىگردد و جزء پيروان آن دين قرار مىگيرد، مطرح مىكند، و پيرو آن دين نيز اين اصول را در حوزه ادراكى خود، تا حدودى تصور كرده و تصديق مىكند. مانند اين كه اگر كسى بخواهد دين اسلام را بپذيرد، يا هر مسلمانى كه اين دين را پذيرفته است، اصول و مبانى آن را باين شرح تصديق مىكند:
1. خدا: جهان هستى مبدا و آفريدگارى دارد، دانا و توانا كه ايجاد و تدبير جهان با اوست.
2. پيامبران: خداوند بخاطر نياز انسان به هدايت و تربيت، كسانى را بعنوان پيامبر برگزيده و مامور تبليغ معارف و تربيت انسانها مىكند. پيامبر انسانى است مامور به تبليغ، و توجه انسانها به وى و لزوم پيروى از او تنها بخاطر آن است كه خداوند به او وحى فرستاده است وگرنه او نيز بشرى است همانند ديگران. (2) آزاد است و مكلف. تنها نقش واسطه را در ابلاغ پيام بعهده دارد، نه خداست و نه مامور خدا كردن انسان.
3. انسان: انسان موجوديست آگاه، آزاد، مسؤول و مكلف كه ذاتا نه مستحق پاداش است و نه سزاوار كيفر. همه انسانها با اراده و انتخاب خود سرنوشتخود را رقم مىزنند كمالات و نواقصشان محصول انديشه و اعمال و رفتار خودشان است. (3)
4. رابطه خدا و انسان: رابطه خداوند و انسان، رابطه خالق و مخلوق و پروردگار و بنده است. صالحترين قوانين براساس لطف (نه اجبار) بوسيله پيامبران جهت هدايت او، ابلاغ مىشوند. پس از اين هدايت و هشدار، او را براساس اعمالش پاداش يا كيفر مىدهند. (4)
5. معاد: انسان بدنبال زندگى دنيوى، وارد مرحله ديگرى از حيات اخروى مىشود كه كيفيت آن زندگى، از لحاظ بدبختى و خوشبختى، نتيجه عملكرد انسان در حيات دنيوى خويش است. (5)
اين اصول و مبادى، همه از نوعى معقوليتبرخوردارند. يعنى دستگاه ادراكى انسان از تصور و تصديق آنها ناتوان نيست. براى نمونه عقيده به مبدا جهان متكى به اصل عليت است كه حتى اذهان ساده، و در مواردى حتى اذهان برخى از حيوانات نيز آن را درك مىكند. اين كه هر پديدهاى محصول مجموعهاى از علل و عوامل است امريستبديهى و مشهود و مورد تجربه زندگى روزمره ما. اگرچه در مورد عليت مباحث و مناقشاتى هم هست، اما بهرحال اين اصل در كليتخود قابل تصور و تصديق اذهان است و استناد و اتكاى جهان به مبدا نيز از اين قاعده نمىتواند مستثنى باشد.
بنابراين اديانى كه اصولشان از اين دستباشد، از معقوليت و بعبارت ديگر از مقبوليت عقلى بهرهمند خواهند بود. و لذا قبول اين اصول تنها براساس تحليل عقلى بوده، نيازى به توسل به مبانى غيرعقلانى مانند احساس يا اراده و يا تفكيك حوزه عقل و ايمان نخواهيم داشت.
يا باصطلاح ديگر «شطحى» (7) پ آن است كه قضيهاى چنان باشد كه ذهن انسان نتواند آن را دريابد و در خود بگنجاند، و يا آن كهبا اصول حاكم بر ذهن انسان در تضاد بوده و در نتيجه براى ذهن ما غيرقابل تصديق و قبول باشد. در دنيا اديان و مكاتبى هستند كه اصول و مبانى آنها، غيرعقلانى و شطحىاند مانند اديان و مكاتب هندى و تصوف و عرفان اسلامى و غيراسلامى، و الهيات مسيحى. اما از آنجا كه امروزه در جهان متمدن، دين عام و فراگير دين مسيحيت است و منشا بحث «شك و ايمان» هم، همين الهيات مسيحى است، در اينجا به نمونهاى از مبانى غيرعقلانى مسيحيت اشاره مىكنيم:
نمونهاى از مبانى غيرعقلانى مسيحيت
1. تثليث: با توجه به اين كه اصول اساسى عقايد مسيحيان عبارتند از: تثليث، تجسد و افتداء (8) ، تثليث نقش و جايگاه مهمى در الهيات مسيحى دارد. حال بايد ديد كه تثليثيعنى چه؟
قديس آگوستين متفكر و متكلم معروف و بزرگ قرن پنجم ميلادى در اينباره مىگويد:
«بهخاطر سخن گفتن درباره چيزهايى كه غيرقابل توصيفند، شايد ما بتوانيم به طريقى در مورد چيزى سخن بگوييم كه به هيچوجه قادر نيستيم آن را بطور كامل بيان نماييم، دوستان يونانى ما در زمينه يك ذات و سه جوهر صحبت كردهاند، ولى لاتينيان درباره يك ذات يا يك جوهر و سه شخص گفتهاند. هر يك از اين دو موضعگيرى، مطابق با شريعت هستند، زيرا تفوق و برترى خداوند، قدرت كلام معمولى را پشتسر مىگذارد» . (9)
دقت كنيد «يك ذات و سه جوهر» يا «يك جوهر و سه شخص» ؟ ! ذهن شما از اين موضوع چه مىفهمد؟ و يا چه مىتواند بفهمد؟ چارهاى نيست جز اين كه دستبه توجيهى بزنيم كه: «برترى خداوند قدرت كلام معمولى را پشتسر مىگذارد» يعنى اين قدرت خداوند است كه بما اجازه نمىدهد موضوع را بفهميم و تصور كنيم و با كلام معمولى از آن سخن بگوئيم!
ترتوليان متاله رومى قرن سوم ميلادى در اين باره مىگويد:
«اينها (پدر - پسر - روحالقدس) هر سه «شخص» هستند، يعنى موجودات خودآگاه و بابصيرتند. خداوند يك ذات و سه شخص است و بدينگونه وحدت با تثليثسازگارى دارد، چراكه وحدت مبدا و يگانگى ذات در كار است و پسر از «ذات پدر» بوده و روحالقدس از پدر به طريق پسر مىباشد. اما اين روابط در مبدا، حاكى از جدائى نيست، زيرا همانگونه كه پرتوى از آفتاب، و يا گياهى از بذر صادر مىشود، پسر نيز از پدر ناشى مىگردد، و در اين وحدت، روحالقدس شركت دارد» . (10)
شما نه بعنوان يك مسيحى كه اينگونه مسائل را جزء موضوعات «مقدس» يعنى فوق چون و چراى بشرى دانسته و خط قرمزى ميان عقل و انديشهاش و اينگونه مسائل قرار مىدهد، بلكه بعنوان يك انسان انديشمند و تشنه حقيقت كه مىخواهيد اين مساله را بفهميد و بپذيريد، از متن فوق چه تصور و تصديقى مىتوانيد داشته باشيد؟
2. مسيح: ديديم كه در اسلام پيامبر يكى از افراد بشر است كه مسئوليت ابلاغ وحى به او واگذار شده است. اينك ببينيم كه نقش مسيح در كلام مسيحى چيست؟
قديس آتاناسيوس متكلم معروف مسيحى در نيمه اول قرن چهارم ميلادى عضو شوراى نيقيه كه در تدوين كلام كاتوليك نقش مؤثرى داشت در اين باره مىگويد:
«مسيح بهعنوان پسر خدا، صورت الهى را كه بهواسطه هبوط از بين نرفته بلكه بد شكل شده بود، بازسازى مىكند» . (11)
و قديس ايرينيوس (ق 2 م) در كتاب «برضد بدعتها» نقش مسيح را چنين بيان مىكند:
«مسيح عليه دشمن ما مىجنگد و هم او را كه در آغاز خلقت در جريان حضرت آدم ما را به اسارت برده بود، شكست مىدهد... زيرا همانگونه كه همنوعان ما بهواسطه يك انسان مغلوب (يعنى آدم) به هلاكت رسيدند، پس ما هم مىتوانيم بهوسيله يك انسان فاتح (يعنى عيسى) دوباره بهسوى حيات، عروج كنيم» . (12)
3. رابطه خدا و خلق: فرد مسيحى بر اين باور است كه او، از رهگذر مسيح (پسر) با خدا (پدر)، و در مسيح با همكيشان خويش، يكى مىشود. (13) و اين هم يك استدلال بر پدر بودن خدا: «قديس فرانسيس آسيزى، گرگ بيچارهاى را كه بىتابانه آرزومند از هم دريدن و خوردن گوسفندان بود به لفظ «برادر گرگ» خطاب كرد. اين برادرانگى، پدرانگى خدا را بر ما مكشوف مىدارد و به ما مىنماياند كه خدا پدروار است و وجود دارد» . (14)