انقلاب در گيلان- قحطی در تهران
کودتای رضاخان
ترس و سالوسی کوچک خان
50 هزار نفر فقط در تهران از قحطی مردند. توده مردم پوست خربزه و هندوانه، پوست سيب زمينی و خونآبه ذبح گوسفند می خوردند. انگليسی ها وحشت زده از شکست قوای دولتی از قوای مسلح جمهوری گيلان و بيمناک از وصل شدن جنبش های ژنرال پسيان در خراسان و محمد خيابانی در تبريز به جمهوری گيلان و سپس فتح تهران و جمع شدن بساط سلطنت و خودکامگی، فورا فرماندهان روس و مستشاران آلمانی و اطريشی ارتش ايران را برکنار کرده و رضاخان را به فرماندهی قوای نظامی ايران برگماردند و سپس کودتای 1299 را برای انتقال سلطنت قاجاريه به پهلوی ترتيب دادند. سيد ضياء طباطبائی عامل انگليسی کودتا و رئيس کميته "آهن" که کودتا را ترتيب داده بود، عمامه را از سر برداشت و با کلاه پوستی رفت قزوين و به رضاخان اطلاع داد که می تواند کودتا را شروع کند. بعد از ورود کودتاچيان به تهران، با حکم احمد شاه سيدضياء شد نخست وزير و رضاخان فرمانده کل قوا و در فاصله مرحله اول کودتا تا سلطنت رضاخان، لشکر کشی به گيلان و به خون کشيدن جمهوری گيلان موقعيت رضاشاه را بعنوان کسی که توانست شکست قوای دولتی از انقلابيون گيلان را جبران کند تثبيت کرد.
فرمان منع مصرف مشروب الکلی، حمله به ميکده ها، اعلام تعطيل عمومی روز جمعه و ديگر ظاهرسازی های اسلامی... از جمله صحنه سازی های سيدضياء بود. در پشت همين اسلام پناهی، سيد ضياء رضاخان مشروب خوار و قمار باز را برای نشاندن بر تخت سلطنت آماده کرد.
کتابی که بنام خاطرات تلگرافچی رضاشاه منتشر شده، در واقع گزارش خدمات اداری نويسنده است. با همان روحيه پرستش قدرت(رضاشاه) و ستايش از خدمات اداری خود. اما اين دو ويژگی کتاب و نوشته های او هرگز از اعتبار اين نوشته ها نمی کاهد، بلکه برعکس بر مستند بودن آن می افزايد. می افزايد، زيرا در باره رضاشاه و خلق و خوی خشن و جنايتکارانه او، چند رويداد مهم و تاريخی و ترسيم فضای حاکم بر چند منطقه ايران فردی مشاهدات مستقيم خود را می نويسد که نه وابسته به اردوی جمهوری اسلامی، نه وابسته به جريانات توده ای و چپ و نه حتی مليون است. او حتی از همان کلمات و صفاتی در نوشته های خود استفاده می کند که سالها دو پادشاه پهلوی آنها را باب کرده بودند. مثلا انقلاب و انقلابيون را "متجاسر" نام نهاده بودند که عينا تلگرافچی رضا شاه از همين نام استفاده می کند.
آنچه او از 6 سال خدمت در کنار رضاشاه و در اتاقی در مسير اتاق خواب رضا شاه می نويسد، کوتاه و مختصر است، اما درباره زوايائی از نظام رضاشاهی و شيوه سلطنت اوست که کمتر در تاريخ بدان ها اشاره شده است. ما در شماره گذشته پيک هفته از اين بخش خاطرات تلگرافچی رضا شاه گزيده هائی را منتشر کرديم.
اما اين کتاب کم حجم، چند بخش ديگری هم دارد که بی ارتباط با تلگراف خانه رضاشاهی است، اما در نوع خود شايد اعتبارشان کمتر از بخش مربوط به رضاشاه نباشد. پيش از پرداختن به اين بخش ها شايد بد نباشد متذکر شويم که "تلگرافخانه" در آن دوران و آن سالها(در آستانه روی کارآمدن رضا شاه و سالهای پس از آن) يک مرکز بسيار مهم و حساس به حساب می آمده است. يعنی ارگانی که کار و نقش وزارت اطلاعات و امنيت، مرکز رمز نظامی و کشوری، رابط پيام های محرمانه دربار برای سفارتخانه ها و مرکز دريافت محرمانه ترين پيام ها برای شاه بوده است. به همين دليل مسئولين تلگرافخانه های مراکز استان با تائيد شاه منصوب شده و در هر استان همطراز فرمانده لشکر و استاندار در جلسات آنها حضور می يافته و گزارش آن را برای دربار و شاه می فرستاده است. درخراسان به اين تيم سه نفره، توليت آستانقدس نيز اضافه می شده است.
نويسنده خاطرات سه واقعه بزرگ و تاريخی را شاهد بوده که بخش هائی از مشاهدات خود را با همان بضاعتی که در شناخت اين وقايع داشته عينا گزارش کرده است. تهران قحطی زده در جريان جنگ دوم، ورود ارتش سرخ از سرخس به خراسان و استقرار در صفحات شمال شرقی ايران، حمله ارتش پادشاهی قاجار به سرپرستی ژنرال های روسيه سفيد و مستشاران آلمانی و اطريشی به جمهوری گيلان و شکست اين حمله و سرانجام کودتای 1299، بدنبال شکست ارتش و قوای نظامی دولتی در حمله به جمهوری گيلان، خطر سرايت اين جمهوری به خراسان و آذربايجان و متحد شدن جنبش ملی ژنرال پسيان در خراسان و شيخ محمد خيابانی در تبريز با اين جمهوری و جمع شدن بساط سلطنت و خودکامگی. ريشه های کودتای 1299 و سپردن فرماندهی کل قوای نظامی به رضا خان برای سازماندهی ارتش و حمله به گيلان و سپس نشستن او بر تخت سلطنت در همين حوداث خلاصه می شود و تلگرافچی رضاشاه در کتاب خاطرات خود، بی آنکه توان تحليل مسائل را داشته باشد و يا اساسا درک درستی از سير رويدادها داشته باشد، مانند يک مامور عاليرتبه و گوش به فرمان "قدرت" اين حوادث را نيز می نويسد که ما خلاصه ای از آنها را از کتاب استخراج کرده و دراين شماره می آوريم.
قحطی در ايران
در اواخر جنگ بين المللی قحطی عظيمی در ايران شروع شد. مخصوصا تهران فوق العاده قحطی شده بود و شايد بيش از 50 هزار نفر بر اثر گرسنگی تلف شدند. مناظر رقت بار شهر تهران در سال قطحی فراموش شدنی نيست. خوراک يک عده خون گوسفندانی بود که در کشتارگاه ذبح می کردند. عده ای در خيابان با پوست لبو و پوست پياز و سيب زمينی که در زباله ها ريخته می شد اعاشه می کردند.
جمهوری گيلان
بعد از 18 روز که اردو پيشروی کرد، رشت را به تصرف در آورد. پس از تصرف رشت و عقب نشينی متجاسرين(انقلابيون و دولت جمهوری)، 8 ماه قطع ارتباط گيلانی ها با پايتخت تمام شد. متاسفانه اين دوران کوتاه بود و پس از سه روز بار ديگر قوای دولتی مجبور به عقب نشينی شدند.
در فاصله بين رودبار و منجيل تمام جاده مملو از مهاجران گيلانی بود. اغلب پای پياده زن و مرد، جوان و پير و حتی کودکان خردسال به سمت منجيل در حرکت بودند.
موقعيت متجاسرين در غازيان و انزلی بسيار مستحکم بود و به علاوه توپ های سنگينی که روس ها از سه فروند کشتی های جنگی خود در بحر خزر شليک کردند عامل موثر و پشتيبان بزرگ آنها بود. قوای دولتی با دادن تلفات بی شمار عقب نشينی کردند و اين عقب نشينی غير منتظره در کليه جبهه ها و قوای مقيم رشت تاثير گذارد و يکمرتبه با شکست کليه اردو عقب نشينی آنها شروع شد و به سمت روباد عقب نشينی کردند.
متجاسرين مجددا تا جمشيد آباد جلو آمدند. آن پيروزی 3 روز برای قوای دولتی طول کشيد.
در تصرف اوليه رشت يک انبار بزرگ مهمات و کليه لوازم جنگی مربوط به قشون دنيکين که از طرف متجاسرين در رشت ذخيره شده و به تصرف قوای دولتی در آمده بود در شکست اوليه به کلی از طرف متجاسرين تخليه و به بادکوبه حمل شده بود و به واسطه کمی فرصت قوای دولتی نتوانسته بود متحويات اين انبار را تصرف کند. استاروسلسکی از اين قضيه خيلی عصبانی بود و به من گفت در صورتی که می توانستيم محتويات اين انبار را به تهران حمل کنيم دولت ايران از حيث اسلحه و مهمات و کليه ساز و برگ قشون فوق العاده بی نياز می شد. تنها کاری که کرده بودند قريب چهارصد عدد گلنگدن تفنگ های انبار را خارج کرده بودند که آن تفنگ ها مورد استفاده متجاسرين قرار نگيرد و الا دراين چند روز که رشت مجدد به تصرف متجاسرين در آمده بود بقيه محتوايات انبار مزبور را با عجله تمام تخليه کرده بودند. از قرار، محتويات اين انبار متعلق به قشون دنيکين بود که از بادکوبه به رشت حمل شده بود.
در 8 ماهی که رشت در تصرف متجاسرين بود ميرزا کوچک خان هم يک قسمت از جنگل های گيلان را در تصرف داشت ولی نسبت به حوادث اخير گيلان بی طرفی اتخاذ کرده بود و موافقت و مخالفتی نداشت. تقريبا نقش تماشاچی را بازی می کرد، زيرا در عين اينکه نسبت به وضعيت ايران کوس ياغی گری می زد و علم مخالف بلند کرده بود موافق هم نبود که رژيم مملکت تبديل به بلشويکی و کمونيستی بشود و منتظر بقيه وقايع بود که شايد وضعيت به نفع او به پايان برسد. بعد از ورود قوای دولتی به رشت او هم با اردوی دولتی رابطه بی طرفانه برقرار کرد ولی حاضر به هيچگونه کمک و تسليم به نظرات اردو نشد.
هشت ماه گيلان درتصرف متجاسرين بود. در اين مدت طبقه ممتاز دچار زحمات و خسارات بی شماری شده بودند. در آن سه روز، پس از تصرف رشت، بدستور استاروسلسکی فرمانده اردو، جبهه های مختلف از رشت به سمت بحر خزر به نام جبهه کوچصفهان، جبهه خمام، جبهه غاريان و غيره تشکيل گرديد و دستجات قشون با تهيه همه گونه وسائل جنگی و سنگربندی های محکم دراين جبهه ها موضع گرفتند و آماده دفاع گرديدند. متجاسرين هم در غازيان و انزلی و قسمت عمده در سه فروند کشتی جنگی روسی اقامت داشتند و تقريبا جريان امور عادی می گذشت.
ناگهان حملات شديد از طرف متجاسرين مجددا شروع شد و در خط مقدم زد و خوردهای سختی به عمل آمد. علت عمده شروع اين حمله اين بود که چهار ساعت بشدت باران می باريد، بطوری که تمام سنگرهای ما مملو از آب شده بود. متجاسرين برای مرعوب ساختن قشون ما از وسط دريا در تمام 24 ساعت لاينقطع گلوله های توپ به جنگلهای محل توقف قشون ما بدون هدف معين می ريختند. بعد از زد و خوردهائی در سنگرهای اوليه متاسفانه مجددا قوای دولتی شکست خورد و عقب نشينی کرد و اين عقب نشينی از تمام جبهه ها به قدری شديد بود که ناچار شهر رشت را دو مرتبه تخليه نموديم و قوای ما از هم پاشيده شد و از دروازه رشت به جانب امام زاده هاشم و جاده تهران به حرکت در آمد. هيچ کس به فکر ديگری نبود. همه از يکديگر بی اطلاع بودند و هر کسی و هر عده راهی برای فرار خود در پيش می گرفت و می رفت. صبح جمعه باران بند آمد و آفتاب همه جا را روشن و گرم کرد. در اتاق جنگ هيچکس نبود وهمه اتاق ها خالی بود و جز آقای امير موثق که پريشان در ايوان عمارت کنسولگری قدم می زد و سبيل خود را می جويد کسی در ارکان حرب نبود. در همين موقع که مشغول صحبت بوديم، برای اولين دفعه در جنگ صدای تير و تفنگ به گوشم من رسيد و معلوم شد متجاسرين از يک طرف وارد رشت شده و مشغول تصرف آن هستند. من هم با يک گاری چهار چرخه از شهر خارج شدم و به سمت امام زاده حرکت کردم و نزديک ظهر وارد امام زاده هاشم شدم. جمعيت زيادی از مهاجرين در آنجا بودند.
با همان گاری به سمت کوه دم حرکت کردم. سردار استاروسلسکی هم با افسران ارکان حزب به کوه دم رسيدند. بلافاصله پيش او رفتم. سردار با قيافه بسيار خسته و ناراحت از من خواهش کرد که "شما الساعه به جمشيد آباد حرکت کنيد."
کودتای رضاخان
ترس و سالوسی کوچک خان
50 هزار نفر فقط در تهران از قحطی مردند. توده مردم پوست خربزه و هندوانه، پوست سيب زمينی و خونآبه ذبح گوسفند می خوردند. انگليسی ها وحشت زده از شکست قوای دولتی از قوای مسلح جمهوری گيلان و بيمناک از وصل شدن جنبش های ژنرال پسيان در خراسان و محمد خيابانی در تبريز به جمهوری گيلان و سپس فتح تهران و جمع شدن بساط سلطنت و خودکامگی، فورا فرماندهان روس و مستشاران آلمانی و اطريشی ارتش ايران را برکنار کرده و رضاخان را به فرماندهی قوای نظامی ايران برگماردند و سپس کودتای 1299 را برای انتقال سلطنت قاجاريه به پهلوی ترتيب دادند. سيد ضياء طباطبائی عامل انگليسی کودتا و رئيس کميته "آهن" که کودتا را ترتيب داده بود، عمامه را از سر برداشت و با کلاه پوستی رفت قزوين و به رضاخان اطلاع داد که می تواند کودتا را شروع کند. بعد از ورود کودتاچيان به تهران، با حکم احمد شاه سيدضياء شد نخست وزير و رضاخان فرمانده کل قوا و در فاصله مرحله اول کودتا تا سلطنت رضاخان، لشکر کشی به گيلان و به خون کشيدن جمهوری گيلان موقعيت رضاشاه را بعنوان کسی که توانست شکست قوای دولتی از انقلابيون گيلان را جبران کند تثبيت کرد.
فرمان منع مصرف مشروب الکلی، حمله به ميکده ها، اعلام تعطيل عمومی روز جمعه و ديگر ظاهرسازی های اسلامی... از جمله صحنه سازی های سيدضياء بود. در پشت همين اسلام پناهی، سيد ضياء رضاخان مشروب خوار و قمار باز را برای نشاندن بر تخت سلطنت آماده کرد.
کتابی که بنام خاطرات تلگرافچی رضاشاه منتشر شده، در واقع گزارش خدمات اداری نويسنده است. با همان روحيه پرستش قدرت(رضاشاه) و ستايش از خدمات اداری خود. اما اين دو ويژگی کتاب و نوشته های او هرگز از اعتبار اين نوشته ها نمی کاهد، بلکه برعکس بر مستند بودن آن می افزايد. می افزايد، زيرا در باره رضاشاه و خلق و خوی خشن و جنايتکارانه او، چند رويداد مهم و تاريخی و ترسيم فضای حاکم بر چند منطقه ايران فردی مشاهدات مستقيم خود را می نويسد که نه وابسته به اردوی جمهوری اسلامی، نه وابسته به جريانات توده ای و چپ و نه حتی مليون است. او حتی از همان کلمات و صفاتی در نوشته های خود استفاده می کند که سالها دو پادشاه پهلوی آنها را باب کرده بودند. مثلا انقلاب و انقلابيون را "متجاسر" نام نهاده بودند که عينا تلگرافچی رضا شاه از همين نام استفاده می کند.
آنچه او از 6 سال خدمت در کنار رضاشاه و در اتاقی در مسير اتاق خواب رضا شاه می نويسد، کوتاه و مختصر است، اما درباره زوايائی از نظام رضاشاهی و شيوه سلطنت اوست که کمتر در تاريخ بدان ها اشاره شده است. ما در شماره گذشته پيک هفته از اين بخش خاطرات تلگرافچی رضا شاه گزيده هائی را منتشر کرديم.
اما اين کتاب کم حجم، چند بخش ديگری هم دارد که بی ارتباط با تلگراف خانه رضاشاهی است، اما در نوع خود شايد اعتبارشان کمتر از بخش مربوط به رضاشاه نباشد. پيش از پرداختن به اين بخش ها شايد بد نباشد متذکر شويم که "تلگرافخانه" در آن دوران و آن سالها(در آستانه روی کارآمدن رضا شاه و سالهای پس از آن) يک مرکز بسيار مهم و حساس به حساب می آمده است. يعنی ارگانی که کار و نقش وزارت اطلاعات و امنيت، مرکز رمز نظامی و کشوری، رابط پيام های محرمانه دربار برای سفارتخانه ها و مرکز دريافت محرمانه ترين پيام ها برای شاه بوده است. به همين دليل مسئولين تلگرافخانه های مراکز استان با تائيد شاه منصوب شده و در هر استان همطراز فرمانده لشکر و استاندار در جلسات آنها حضور می يافته و گزارش آن را برای دربار و شاه می فرستاده است. درخراسان به اين تيم سه نفره، توليت آستانقدس نيز اضافه می شده است.
نويسنده خاطرات سه واقعه بزرگ و تاريخی را شاهد بوده که بخش هائی از مشاهدات خود را با همان بضاعتی که در شناخت اين وقايع داشته عينا گزارش کرده است. تهران قحطی زده در جريان جنگ دوم، ورود ارتش سرخ از سرخس به خراسان و استقرار در صفحات شمال شرقی ايران، حمله ارتش پادشاهی قاجار به سرپرستی ژنرال های روسيه سفيد و مستشاران آلمانی و اطريشی به جمهوری گيلان و شکست اين حمله و سرانجام کودتای 1299، بدنبال شکست ارتش و قوای نظامی دولتی در حمله به جمهوری گيلان، خطر سرايت اين جمهوری به خراسان و آذربايجان و متحد شدن جنبش ملی ژنرال پسيان در خراسان و شيخ محمد خيابانی در تبريز با اين جمهوری و جمع شدن بساط سلطنت و خودکامگی. ريشه های کودتای 1299 و سپردن فرماندهی کل قوای نظامی به رضا خان برای سازماندهی ارتش و حمله به گيلان و سپس نشستن او بر تخت سلطنت در همين حوداث خلاصه می شود و تلگرافچی رضاشاه در کتاب خاطرات خود، بی آنکه توان تحليل مسائل را داشته باشد و يا اساسا درک درستی از سير رويدادها داشته باشد، مانند يک مامور عاليرتبه و گوش به فرمان "قدرت" اين حوادث را نيز می نويسد که ما خلاصه ای از آنها را از کتاب استخراج کرده و دراين شماره می آوريم.
قحطی در ايران
در اواخر جنگ بين المللی قحطی عظيمی در ايران شروع شد. مخصوصا تهران فوق العاده قحطی شده بود و شايد بيش از 50 هزار نفر بر اثر گرسنگی تلف شدند. مناظر رقت بار شهر تهران در سال قطحی فراموش شدنی نيست. خوراک يک عده خون گوسفندانی بود که در کشتارگاه ذبح می کردند. عده ای در خيابان با پوست لبو و پوست پياز و سيب زمينی که در زباله ها ريخته می شد اعاشه می کردند.
جمهوری گيلان
بعد از 18 روز که اردو پيشروی کرد، رشت را به تصرف در آورد. پس از تصرف رشت و عقب نشينی متجاسرين(انقلابيون و دولت جمهوری)، 8 ماه قطع ارتباط گيلانی ها با پايتخت تمام شد. متاسفانه اين دوران کوتاه بود و پس از سه روز بار ديگر قوای دولتی مجبور به عقب نشينی شدند.
در فاصله بين رودبار و منجيل تمام جاده مملو از مهاجران گيلانی بود. اغلب پای پياده زن و مرد، جوان و پير و حتی کودکان خردسال به سمت منجيل در حرکت بودند.
موقعيت متجاسرين در غازيان و انزلی بسيار مستحکم بود و به علاوه توپ های سنگينی که روس ها از سه فروند کشتی های جنگی خود در بحر خزر شليک کردند عامل موثر و پشتيبان بزرگ آنها بود. قوای دولتی با دادن تلفات بی شمار عقب نشينی کردند و اين عقب نشينی غير منتظره در کليه جبهه ها و قوای مقيم رشت تاثير گذارد و يکمرتبه با شکست کليه اردو عقب نشينی آنها شروع شد و به سمت روباد عقب نشينی کردند.
متجاسرين مجددا تا جمشيد آباد جلو آمدند. آن پيروزی 3 روز برای قوای دولتی طول کشيد.
در تصرف اوليه رشت يک انبار بزرگ مهمات و کليه لوازم جنگی مربوط به قشون دنيکين که از طرف متجاسرين در رشت ذخيره شده و به تصرف قوای دولتی در آمده بود در شکست اوليه به کلی از طرف متجاسرين تخليه و به بادکوبه حمل شده بود و به واسطه کمی فرصت قوای دولتی نتوانسته بود متحويات اين انبار را تصرف کند. استاروسلسکی از اين قضيه خيلی عصبانی بود و به من گفت در صورتی که می توانستيم محتويات اين انبار را به تهران حمل کنيم دولت ايران از حيث اسلحه و مهمات و کليه ساز و برگ قشون فوق العاده بی نياز می شد. تنها کاری که کرده بودند قريب چهارصد عدد گلنگدن تفنگ های انبار را خارج کرده بودند که آن تفنگ ها مورد استفاده متجاسرين قرار نگيرد و الا دراين چند روز که رشت مجدد به تصرف متجاسرين در آمده بود بقيه محتوايات انبار مزبور را با عجله تمام تخليه کرده بودند. از قرار، محتويات اين انبار متعلق به قشون دنيکين بود که از بادکوبه به رشت حمل شده بود.
در 8 ماهی که رشت در تصرف متجاسرين بود ميرزا کوچک خان هم يک قسمت از جنگل های گيلان را در تصرف داشت ولی نسبت به حوادث اخير گيلان بی طرفی اتخاذ کرده بود و موافقت و مخالفتی نداشت. تقريبا نقش تماشاچی را بازی می کرد، زيرا در عين اينکه نسبت به وضعيت ايران کوس ياغی گری می زد و علم مخالف بلند کرده بود موافق هم نبود که رژيم مملکت تبديل به بلشويکی و کمونيستی بشود و منتظر بقيه وقايع بود که شايد وضعيت به نفع او به پايان برسد. بعد از ورود قوای دولتی به رشت او هم با اردوی دولتی رابطه بی طرفانه برقرار کرد ولی حاضر به هيچگونه کمک و تسليم به نظرات اردو نشد.
هشت ماه گيلان درتصرف متجاسرين بود. در اين مدت طبقه ممتاز دچار زحمات و خسارات بی شماری شده بودند. در آن سه روز، پس از تصرف رشت، بدستور استاروسلسکی فرمانده اردو، جبهه های مختلف از رشت به سمت بحر خزر به نام جبهه کوچصفهان، جبهه خمام، جبهه غاريان و غيره تشکيل گرديد و دستجات قشون با تهيه همه گونه وسائل جنگی و سنگربندی های محکم دراين جبهه ها موضع گرفتند و آماده دفاع گرديدند. متجاسرين هم در غازيان و انزلی و قسمت عمده در سه فروند کشتی جنگی روسی اقامت داشتند و تقريبا جريان امور عادی می گذشت.
ناگهان حملات شديد از طرف متجاسرين مجددا شروع شد و در خط مقدم زد و خوردهای سختی به عمل آمد. علت عمده شروع اين حمله اين بود که چهار ساعت بشدت باران می باريد، بطوری که تمام سنگرهای ما مملو از آب شده بود. متجاسرين برای مرعوب ساختن قشون ما از وسط دريا در تمام 24 ساعت لاينقطع گلوله های توپ به جنگلهای محل توقف قشون ما بدون هدف معين می ريختند. بعد از زد و خوردهائی در سنگرهای اوليه متاسفانه مجددا قوای دولتی شکست خورد و عقب نشينی کرد و اين عقب نشينی از تمام جبهه ها به قدری شديد بود که ناچار شهر رشت را دو مرتبه تخليه نموديم و قوای ما از هم پاشيده شد و از دروازه رشت به جانب امام زاده هاشم و جاده تهران به حرکت در آمد. هيچ کس به فکر ديگری نبود. همه از يکديگر بی اطلاع بودند و هر کسی و هر عده راهی برای فرار خود در پيش می گرفت و می رفت. صبح جمعه باران بند آمد و آفتاب همه جا را روشن و گرم کرد. در اتاق جنگ هيچکس نبود وهمه اتاق ها خالی بود و جز آقای امير موثق که پريشان در ايوان عمارت کنسولگری قدم می زد و سبيل خود را می جويد کسی در ارکان حرب نبود. در همين موقع که مشغول صحبت بوديم، برای اولين دفعه در جنگ صدای تير و تفنگ به گوشم من رسيد و معلوم شد متجاسرين از يک طرف وارد رشت شده و مشغول تصرف آن هستند. من هم با يک گاری چهار چرخه از شهر خارج شدم و به سمت امام زاده حرکت کردم و نزديک ظهر وارد امام زاده هاشم شدم. جمعيت زيادی از مهاجرين در آنجا بودند.
با همان گاری به سمت کوه دم حرکت کردم. سردار استاروسلسکی هم با افسران ارکان حزب به کوه دم رسيدند. بلافاصله پيش او رفتم. سردار با قيافه بسيار خسته و ناراحت از من خواهش کرد که "شما الساعه به جمشيد آباد حرکت کنيد."

Comment