PDA

View Full Version : Golhay-e Maryam (An Iranian Story)


RedWine
07-28-2007, 08:56 AM
گل*هاي مريم



بعد از دو ماه آموزشي، قرار شده بود ما را تقسيم كنند و به محل هاي مورد نظر ببرند. در پادگان جي نامم را در گروه اعزاميان به صنايع الكترونيك شيراز خواندند و پانزده روز مرخصي به ما دادند و من هم از اين فرصت استفاده كردم و با چند نفر از دوستانم عازم لنگرود شدم. نزديك درب منزل رسيدم. كليد را در قفل درب چرخاندم.

در بر روي پاشنه چرخيد و از صداي خش خش آن مادرم بيدار شد و با عجله پنجره اتاق پذيرايي را باز كرد و در حالي كه خيلي پريشان بود، با قدمهايي كه بر روي زانوان خسته اش مي لرزيد و نگاهي كه به سختي برق خوشحالي را به خود داشت، من را در آغوش گرفت. بعد از فراقت و حال و احوال كردن، با همان نگراني پيشين گفت: مهرداد

سكوت مادر را با صدايي پراضطراب شكستم: چيه؟

مادر كه زلالي چشمهايش مي لرزيد گفت: اين مدتي كه نبودي، يه آقايي بلند قد، اومد اين جا و گفت پسر تو قصد مردم آزاري داره، اگه به دخترم چپ نگاه كنه، من مي دونم و اون... اصلا" خودت بگو مادر، چي شده؟ عاشق شدي؟ خودت برام تعريف كن ببينم چي شده. چرا ديگرون بيان اينجوري عذابم بدن. من كه خيالم از تو راحته، اما بگو چي شده؟ اين آقاهه كيه؟ شرم تمام صورتم را پوشانده بود. من و مردم آزاري!؟

عاشق شده بودم اما مردم آزار؟ نه، حتما" كسي قصد بدنام كردن من را داشته. شروع كردم به صحبت كردن و تمام موضوع را به مادرم گفتم. اينكه من دختري را مي خواستم كه در همسايگي ما بود، اما چون تازه به محل ما آمده بودند، مادرم آنها را نمي شناخت. خودم هم آشنايي چنداني با خانواده اش نداشتم. آشنايي من از آن شبي آغاز شده بود كه از مغازه پدرم به خانه برمي گشتم و ساعت يازده و دوازده شب بود كه صداي جيغ دختري من را به طرف كوچه تاريكي كشانده بود و با زدوخوردي كه بين من و مردم آزارهاي ولگرد رخ داده بود، دخترك را كه از ترس مي لرزيد به خانه اش رسانده بودم. مادرم با چشماني گشاد شده گفت: ساعت يازده شب، دختري توي كوچه هاي تاريك و خلوت محل چه مي كنه؟

توضيح دادم كه: مادرش مريض بوده و براي تزريق آمپول به منزل همسايه مي روند و مادر يادش مي افتد كه اجاق گاز را خاموش نكرده، و چون ناخوش بوده، دخترك را مي فرستد و... البته من نمي توانستم تمام معصوميت و مظلوميتي را كه در نگاه اول از چشمان مريم ديده بودم، براي مادرم توضيح دهم، شرم هم مانع از گفتن بود و اين نگفتن ها نگاه مادر را لحظه به لحظه پرترديدتر مي كرد.

مادر سكوت سنگين اتاق را شكست: هنوز هم دوستش داري !؟

چيزي نگفتم. چه مي توانستم بگويم؟ تاريخ دقيق برگشتنم را به مريم گفته بودم و تمام اين مدت را براي ديدن مريم لحظه شماري كرده بودم. حالا در جواب اين سئوال چه مي توانستم بگويم؟ مادر ادامه داد: تو تنها بچه من هستي. حق داشتم كه نگرانت باشم. تحقيق كردم ببينم اين دختره از چه خونواده ايه. كار و بارشون چيه. از اون جايي كه دلم گواهي بد مي داد، فهيمدم پدر دختره قبلا" كارمند بوده و بعد از بازخريد شدن، با كارهاي خلاف و درآمد نامشروع، به سر و وضع خانواده اش سر و سامون داده و حالا هم تو قاچاق مواد مخدره، چون اصل و نسبش سبزواريه، تو همون طرفاي شرق فعاليت داره و ماهي يكي دو بار به خونوادش سر مي زنه

لحظه به لحظه دانه هاي عرق سردتر و سنگين تر از روي گردنم پايين مي افتاد. من طي اين مدت كوتاه آشنايي كه بلافاصله بعد از آن هم به مقدماتي اعزام شده بودم، فرصت نكرده بودم با مريم در مورد خانواده اش حرفي بزنم و هر وقت كه حرفي زده بودم، حرفهاي ديگري را پيش كشيده بود و بحث بيش تر پيرامون ازدواج و نامزدي دور زده بود. من هم قول داده بودم بعد از دوره مقدماتي با مادرم راجع به نامزدي با مريم صحبت كنم و حالا مادر حرفهايي مي زد كه تمام خستگي راه، سنگين و سخت به بدنم رسوب مي كرد. مادر گفت: آخرين دفعه اي كه باباهه مياد لنگرود، قرار بوده يكي از ثروتمندترين قاچاقچي هاي افغاني كه حدود ۶۰ سال سن داشته رو براي مدت كوتاهي به صيغه دخترش دربياره و ثروت يارو رو بالا بكشه، درست يه هفته پيش كه قرار بود اين كار رو انجام بده، دختره از خونه خودشون فرار مي كنه
آواري روي سرم فروريخت.

ديگر چيزي نفهميدم. اين كه مريم كجا رفته، عذابم مي داد ولي اينكه چرا فرار كرده بيش تر عذابم مي داد. از آن دو هفته مرخصي چيز زيادي يادم نمي آيد جز كابوس هاي شب و روز و تهوع و تنفر و حس انتقام و اگر نبود دلداري هاي مادر و پرستاري هاي شبانه روزي او، از تمام دنيا چشم فرومي بستم.

بعد از دو هفته عازم شيراز شدم. با خودم گفتم شايد دو سال سربازي زهر عذابي كه در جانم رسوب كرده بود را خشك كند. با تكان اتوبوس از خواب بيدار شدم. سرم به شيشه اتوبوس چسبيده بود و تابلوي سبز رنگي نگاهم را پر كرد كه «به شهر شهيدپرور مرودشت خوش آمديد». هر كيلومتري كه به شيراز نزديك مي شدم، حس غريبي حضور مريم را برايم زنده تر مي كرد. سعي كردم منطقي تر، تمام خاطراتم را محو كنم. اما نيرويي قوي تر از منطق به قلبم فشار مي آورد.

بعد از ساكن شدن در شيراز، با اولين مرخصي رفتم حافظيه، سر قبر سعدي، شاهچراغ و هر جاي ديگري كه مي شد نذر كرد و از خدا خواستم و نذر كردم تا بار ديگر مريم را ببينم. يك روز كه ظهر به بعد بيكار بودم و حوصله هيچ كس و هيچ چيز را نداشتم، از خوابگاه زدم بيرون و تا آخر شب در كوچه ها و خيابان هايي كه نمي شناختم، خسته و كلافه قدم زدم تا به خوابگاه رسيدم. همين كه به خوابگاه رسيدم، هم خدمتيم نامه اي به من داد كه گوشه هايش تا خورده و كثيف بود. گفت: اين نامه به پادگان رسيده بود و به من دادند كه به تو بدهم.

با نگراني غريبي، نامه را به خلوتي بردم و بازكردم:

"مهرداد سلام، اين نامه آخرين نامه اي خواهد بود كه به دستت مي رسد و اين درحالي است كه سرنوشت نامعلومي برايمان رقم خورده است... نمي دانم به كدام گناه ناكرده بايد تقاص پس بدهم... چرا ايام بروفق مراد نيست. شايد هم به قول تو امتحان است.

مهرداد خوبم، خيلي آرزو داشتم به دانشگاه بروم ولي خب قسمت نشد. حتما" خبرها به گوش تو هم رسيده. اين كه آمدي و من را نديدي اين كه پدرم قرار بود من را به يك افغاني پير بدهد كه يكي از پولدارترين قاچاقچي ها است، اينكه من هر چقدر التماس كردم، هيچ فايده اي نداشت، اينكه... حرف زياد است، اما نه روي گفتنش را دارم و نه توان نوشتنش را. تنها حرفي كه مي ماند اين است كه، تو موقعيت بهتري داري، همان طور كه قبلا" هم گفته بودي، وقتي سربازي ات تمام شود، به صنعت مي روي و پله هاي ترقي براي تو بيش تر فراهم مي شود. من را فراموش كن و به زندگي زيبايي كه در پيش رو خواهي داشت فكر كن.

با آرزوي خوشبختي براي تو

مريم "

نامه را كه تمام كردم، ساعت از نيمه شب گذشته بود و آن شب تلخ قطره قطره با اشك هاي من در خاك شيراز فرورفت