RedWine
09-04-2007, 04:52 AM
اگر تعريف واقعی، منطقی و «به روز شده» ی سکولاريسم عبارت باشد از «دخالت ندادن ايدئولوژی قدرتمندان و حاکمان (که مذهب نمونه ای از آن است) در امور دنيائی مردمان و تحميل نشدن عقايد حاکمان بر مردم تحت حاکميت شان»، بی شک اين مفهوم نمی تواند کلاً امری نو و مدرن باشد و ما می توانيم اعتقاد به اين مفهوم و کوشش برای اعمال آن را از حوزهء زندگی مدرن بيرون کشيده و آن را در سراسر تاريخ انسان جستجو کنيم تا بدانيم که اگرچه اين آرزو نمی تواند «نو» باشد اما چرا کمتر اتفاق افتاده است که يک چنين آرمانی، که در سايهء آن مردمان می توانند، در عين داشتن عقايد و مذاهب گوناگون، زندگی آسوده و صلح آميزی داشته باشند، نمی توانسته براحتی صورت تحقق بخود بگيرد و تاريخ آدمی، در فضای گمشدگی تساهل و صلح، در سيطرهء تحميل زورگويانهء عقايد، و در کوشش برای اينکه حاکمان همگان را به رنگ خود درآورند، پر از جراحت و چرک و خون است.
يعنی، بی آنکه آرزوی مندرج در سکولاريسم امر تازه ای باشد، تا پيش از پيدايش دوران مدرن، هميشه وسوسهء اعلام «مذهب رسمی» (يا، در واقع، «ايدئولوژی حکومتی») و سرکوب «دگرانديشان» ميان مردمی که در اين قوالب نمی گنجيده اند موتور خونريزی و ظلم و بيداد بوده است. هر گردنکشی که از گوشه ای برخاسته کوشيده است که جهان انسانی را بهرنگ عقايد خود و اطرافيانش در آورد و شمشير خونريز خود را در اين سودا در رگ و پی آدميان چرخانده است.
البته آشکار ست که اين امر تکرار شونده در تاريخ، بايد دارای دلايل اجتماعی خاص خود نيز باشد و نمی توان آن را صرفاً حاصل خودکامگی آدميان رسيده به قدرت دانست. مثلاً، اعلام «مذهب رسمی» يا «ايدئولوژی حکومتی» به معنای فراهم آوردن زمينه برای ايجاد انسجام و «هم پيکری اجتماعی» (Social Cohesion) در بين جمع بقدرت رسيدگان (که از راه های مختلفی همچون قيام و فتح و انقلاب به اين موقعيت می رسند) نيز تلقی می شده و «عصبيت» لازمی را فراهم می کرده است که ابن خلدون از آن بعنوان عامل انسجام جوامع بدوی نام می برد. مذهب و ايدئولوژی رسمی که وجود داشت متوليان آن هم در راستای حفظ قدرت خود به نمايندگی و پاسداری اش قيام می کنند و هر دگرانديشی را بعنوان «دشمن» در صندلی اتهام و محاکمه و مجازات می نشانند. پس، اعلام ايدئولوژی و مذهب رسمی پايان آزادی عقيده و بيان اين «دشمن دگرانديش» هم هست.
تازه به قدرت رسيدگان می دانند که تا جا بيافتند و حقانيت حاکميتشان مورد قبول عموم واقع شود، دائماً بايد مواظب دگرانديشانی اين چنين باشند. از سوی ديگر، اگر اين حاکمان در طول زمان توفيقی در امر جلب رضايت عمومی به دست نياورند (که تجربهء تاريخ نشان داده که نمی آورند) و مردم رفته رفته از حاکميت شان سر بخورند و روی عنايت به سوی دگرانديشان آورند حکومت ناچار می شود که از طريق اعمال کنترل و سرکوب صداها را کوتاه کند، و در اين راه است که رفته رفته کشف می کنند که وجود يک «دشمن»، چه واقعی، چه خيالی و چه جعلی، برای ايجاد انسداد اجتماعی در مقابل اعتراض ها بسيار مفيد است. چرا که با نام اين دشمن، و به بهانهء جلوگيری از بدکاری های او، هم می توان بسياری از آزادی های مصرح در قانون اساسی نوشته شده در پی انقلاب را ناديده گرفت و هم هر آدم ناراضی سکوت ناپذيری را به رابطه با آن دشمن متهم ساخت و منزوی يا زندانی ساخت. بدينسان، بحث در مورد ماهيت «دشمن»، آن هم دشمنی که با دگرانديشی و استقلال رأی خود هستی يک حکومت را تهديد کند، يکی از نخستين بحث هائی است که در پی حدوث هر انقلاب و فتح ايدئولوژيکی پيش می آيد.
اما بديهی است که از چشم حاکمان که بنگريم می بينيم مجموعهء اين دشمنان، که هر يک حال و هوا و کار و بار و عقيده و مقصد خاص خود را دنبال می کنند، در سايهء يک دشمن بزرگ تر قرار دارند که خود مفهوم «جدا کردن ايدئولوژی و مذهب از قدرت» است. اين مفهوم شاه کليدی است که به کمک آن می توان درهای آزادی دگرانديشی و تنوع عقايد و باورها را گشود و زندگی اجتماعی را از عبوس يک رنگ شدن ايدئولوژيک نجات داد و رنگارنگی را به باغ های انديشه برگرداند. پس، برای همهء حکومت های ايدئولوژيک (که حکومت مذهبی هم نوعی از آن است) دشمن اصلی «سکولاريسم»، به اين معنای گسترده شدهء آن است.
به امروز کشور خودمان نگاه کنيم. اگر از خود بپرسيم که بنظر گردانندگان رژيم حاکم بر ايران «دشمن» کيست، نخست می توانيم فهرستی ترتيب داده و در آن نام های آمريکا (ی جهانخوار و شيطان بزرگ)، اسرائيل (غاصب و متجاوز)، و گهگاه هم (بنا بر اقتضا) روسيه و انگليس را بنويسيم. اما اگر بخواهيم از سطح اسم ها فراتر رفته و فکرها و عقايد را هم به اين فهرست اضافه کنيم، آنگاه می توانيم از کمونيستم و اسلام مجاهدينی و سلسله های خانقاهی گرفته تا ليبراليسم و دموکراسی و آزاديخواهی و حقوق بشر، بسياری از مفاهيم کهنه و مدرن را در اين فهرست بياوريم. با اين همه، همانگونه که در مورد روس و انگليس ديده ايم، در مورد اين مفاهيم نيز نوعی نگاه مصلحتی و «عندالاقتضا» ئی حاکم است. گاه می توان با چاوز و کاستروی بظاهر سوسياليست و نجس دست در آغوش شد و گاه از دموکراسی اسلامی دم زد و اصول حقوق بشر مدرن را با «اسلام راستين» در منافات نديد. اما، در همهء اين احوال، يک دشمن خاص، که اتفاقاً کمتر هم از آن سخن گفته می شود اما همهء پيکان های مبارزه، در واقع، رو به او گرفته شده وجود دارد که نامش «سکولاريسم» است.
اسلاميون، چه حاکم و چه نشسته در بيرون حاکميت اما پاسدار نظام اسلامی، چه خودی خودی و چه ناخودی، چه اصولگرا و مرتجع و فاندامنتاليست و چه نوانديش و اصلاح طلب، با پذيرش وجوب «اسلامی» بودن و ماندن حکومت در ايران، هيچگاه از نشان دادن دشمنی صريح خود با «سکولاريسم» طفره نرفته و مواضع اينگونهء خويش را همواره تصديق کرده اند. مثلاً، آقای محمدرضا خاتمی، زمانی که، در اوج جنبش اصلاح طلبی اسلامی، بر مسند دبيرکلی حزب مشارکت تکيه زده و در عين حال عنوان معاون رئيس مجلس ششم اسلامی را يدک می کشيد، در توضيح مواضع خود و يارانش می گفت که «ما در دو جبهه می جنگيم، يکی با عقب ماندگی و ارتجاع مذهبی و يکی هم با سکولاريسم».
بدينسان، می توان حکم کرد که اگر بخواهيم يک فصل مشترک و يک امر واحد مورد توافق همهء جناح های سياسی اسلامی در ايران را مطرح سازيم برای آن نامی جز «سکولاريسم» پيدا نخواهيم کرد.
اين سخن البته بدان معنا نيست که در بين مسلمانان و معتقدان به مذاهب گوناگون آن، آدم سکولار يافت نمی شود. اما مسلمانی که سکولار هم هست (يعنی معتقد است که مذهب و ايدئولوژی ـ به هر اسمی که باشند ـ نبايد خواست های خود را از طريق قدرت دولتی و حکومتی بر ديگران تحميل کنند) برای کار سياسی خويش «حزب مذهبی» بر پا نمی کند و اساساً وجود اينگونه احزاب و گروهبندی ها را ـ از نظر اصول سکولاريسم ـ نقض غرض می يابد. اجتماع در احزاب پاگرفته بر حول ايدئولوژی و مذهب (که با برنامه داشتن فرق دارد) و کوشش برای بدست آوردن قدرت، عملی کاملاً ضد سکولاريستی است و در نتيجه، نهضت آزادی و حزب مشارکت اسلامی و سازمان مجاهدين خلق اسلامی و جمعيت مؤتلفه هيج کدام نمی توانند با سکولاريسم توافق داشته باشند و هيچگاه هم نگفته اند که چنين توافقی وجود دارد. اين نکته را آنها خود بهتر از مائی که در جبههء سکولاريسم نشسته ايم می دانند.
در اينجا می خواهم برای نشان دادن مشکل اهل «مذهب رسمی» و «ايدئولوژی حکومتی» با «سکولاريسم» به مسئله ای اشاره کنم که شايد در بادی امر چندان ربطی به موضوع بحث ما نداشته باشد. می دانيم که انقلابيون اسلامی، هم از آغاز به تخت نشستن، به يک موضوع حساسيت فراوان نشان داده و از طريق اتخاذ روش های گوناگون کوشيده اند تا آن را بی اثر و بی خطر سازند. يعنی، در فهرست خودساختهء حکومت اسلامی از دشمنان خويش، يک دشمن مهم هم به نام «تاريخ پيش از اسلام ايران» وجود دارد که، از نظر گردانندگان حکومت اسلامی، به دلايل گوناگون، موجوديت اين حکومت را مورد تهديد قرار می دهد. بگذاريد با برشمردن برخی از اين دلايل به پسزمينهء ضد سکولاريستی اين حساسيت اشاره ای داشته باشم.
يک دليل عمده تر از بقيه آن است که چهارده قرن پيش اعراب مسلمان تحت نام برانداختن ايران کهن، که مردمش مجوس و گبر و آتش پرست تلقی می شدند، به اين سرزمين حمله کرده و اسلام را جانشين رژيمی غير اسلامی کردند؛ و نظام حکومت اسلامی کنونی ايران هم حقانيت حاکميت خود را از همان حمله و فتح می گيرد و در نتيجه اکنون، برای موجه ساختن حاکميت خود، ناگزير است تا به نفی ارزش ها و دست آوردهای ايرانيان در پيش از حملهء اعراب، که کلاً در مقولهء «دگر انديشی» قرار می گيرد، بپردازد. اينگونه است که تاريخ حکومت جديد اسلامی در ايران با لشگرکشی آيت الله خلخالی و هنگ بولدوزرهایش به تخت جمشيد آغاز می شود. و در اين سی ساله هم، حکومت اسلامی از هر طريق که توانسته کوشيده است تا تاريخ ماقبل اسلام ايران را تحقير و انکار و آثارش را تخريب و ويران کند.
اگر رئيس سابق راديو و تلويزيون حکومت اسلامی و مسئوول کنونی مذاکرات اتمی به صراحت بيان می دارد که پيش از ورود مسلمانان به سرزمين ايران، ايرانيان مردمی بی فرهنگ و وحشی بوده اند، اگر کسانی همچون آقايان سليمی نمين و ناصر پور پيرار به انکار وجود تاريخی ايران در پيش از اسلام همت می گمارند و حکومت هم بيشترين امکانات خود را برای عرضهء نظرات آنها بصورت کتاب و اينترنت و ويدئو و فيلم مستند در اختيارشان می گذارد، اگر آيت الله امامی کاشانی در نماز جمعه تهران آرزو می کند که روزی فرا رسد که ايران عيد نوروز را فراموش کنند و بجای آن عيد فطر را جشن بگيرند، و اگر سازمانی که برای حفظ ميراث فرهنگی کشور بوجود آمده با اصرار تمام کوشيده است سد سيوند را آبگيری کند و آثار بی نظير هفت هزارسالهء درهء بلاغی را به آب ببندد و آرامگاه کورش هخامنشی را در تهديد ويرانی قرار دهد، همه و همه نشان آن هستند که متوليان اين حکومت قصد دارند تاريخ پيش از اسلام ايران را يا به امری ناچيز تبديل کنند و يا آثار وجودی آن را محو سازند.
اما دليل دوم پيچيده تری هم برای اين طرز تفکر وجود دارد: خود حکومت اسلامی نيز برای برانداختن يک پادشاهی ديگر ايرانی آمده بود که منظماً می کوشيد، با پيوند دادن خود به تاريخ پيش از اسلام ايران، حقانيت حکومت خويش را ثابت کند. و برای اين کار منشاء حقانيت خود برای حکومت کردن را نه «شرع مبين» و نه «قانون اساسی» که پيوند با بنيان گزار شاهنشاهی ايران می دانست.
در واقع، در اين جريان است که نام «کورش هخامنشی» نيز بصورت روز افزونی حساسيت آفرين می شود. کورش که بعنوان شاه قلمرو کوچک «انشان» در منطقهء پاسارگاد و تخت جمشيد کنونی به قدرت رسيده بود، نخستين کس در ميان اقوام ساکن در فلات ايران بود که، با اغتنام فرصت از رو به زوال رفتن قدرت های ايلام و آشور و بابل، دست به ايجاد يک شاهنشاهی گسترده زد و، از سوی ديگر، توانست اين کار را ـ بخصوص پس از پيوستن مادها (آذربايجانی ها و کردهای امروز) به او ـ با کمترين هزينه و خونريزی انجام دهد. به کلام ديگر او آغاز کنندهء شاهنشاهی ايران بوده است و به همين دليل نيز محمد رضا شاه پهلوی، در پی تاجگزاری ديرهنگام خود و انجام «جشن های دو هزار و پانصدمين سال بنيانگزاری شاهنشاهی ايران» اش به پاسارگاد رفته و در برابر آرامگاه کورش، بعنوان پادشاهی که با پادشاهی ديگر سخن می گويد و حقانيت حکومت خود را از او می ستاند، با کورش هخامنشی تجديد عهد کرد.
يعنی، بی آنکه آرزوی مندرج در سکولاريسم امر تازه ای باشد، تا پيش از پيدايش دوران مدرن، هميشه وسوسهء اعلام «مذهب رسمی» (يا، در واقع، «ايدئولوژی حکومتی») و سرکوب «دگرانديشان» ميان مردمی که در اين قوالب نمی گنجيده اند موتور خونريزی و ظلم و بيداد بوده است. هر گردنکشی که از گوشه ای برخاسته کوشيده است که جهان انسانی را بهرنگ عقايد خود و اطرافيانش در آورد و شمشير خونريز خود را در اين سودا در رگ و پی آدميان چرخانده است.
البته آشکار ست که اين امر تکرار شونده در تاريخ، بايد دارای دلايل اجتماعی خاص خود نيز باشد و نمی توان آن را صرفاً حاصل خودکامگی آدميان رسيده به قدرت دانست. مثلاً، اعلام «مذهب رسمی» يا «ايدئولوژی حکومتی» به معنای فراهم آوردن زمينه برای ايجاد انسجام و «هم پيکری اجتماعی» (Social Cohesion) در بين جمع بقدرت رسيدگان (که از راه های مختلفی همچون قيام و فتح و انقلاب به اين موقعيت می رسند) نيز تلقی می شده و «عصبيت» لازمی را فراهم می کرده است که ابن خلدون از آن بعنوان عامل انسجام جوامع بدوی نام می برد. مذهب و ايدئولوژی رسمی که وجود داشت متوليان آن هم در راستای حفظ قدرت خود به نمايندگی و پاسداری اش قيام می کنند و هر دگرانديشی را بعنوان «دشمن» در صندلی اتهام و محاکمه و مجازات می نشانند. پس، اعلام ايدئولوژی و مذهب رسمی پايان آزادی عقيده و بيان اين «دشمن دگرانديش» هم هست.
تازه به قدرت رسيدگان می دانند که تا جا بيافتند و حقانيت حاکميتشان مورد قبول عموم واقع شود، دائماً بايد مواظب دگرانديشانی اين چنين باشند. از سوی ديگر، اگر اين حاکمان در طول زمان توفيقی در امر جلب رضايت عمومی به دست نياورند (که تجربهء تاريخ نشان داده که نمی آورند) و مردم رفته رفته از حاکميت شان سر بخورند و روی عنايت به سوی دگرانديشان آورند حکومت ناچار می شود که از طريق اعمال کنترل و سرکوب صداها را کوتاه کند، و در اين راه است که رفته رفته کشف می کنند که وجود يک «دشمن»، چه واقعی، چه خيالی و چه جعلی، برای ايجاد انسداد اجتماعی در مقابل اعتراض ها بسيار مفيد است. چرا که با نام اين دشمن، و به بهانهء جلوگيری از بدکاری های او، هم می توان بسياری از آزادی های مصرح در قانون اساسی نوشته شده در پی انقلاب را ناديده گرفت و هم هر آدم ناراضی سکوت ناپذيری را به رابطه با آن دشمن متهم ساخت و منزوی يا زندانی ساخت. بدينسان، بحث در مورد ماهيت «دشمن»، آن هم دشمنی که با دگرانديشی و استقلال رأی خود هستی يک حکومت را تهديد کند، يکی از نخستين بحث هائی است که در پی حدوث هر انقلاب و فتح ايدئولوژيکی پيش می آيد.
اما بديهی است که از چشم حاکمان که بنگريم می بينيم مجموعهء اين دشمنان، که هر يک حال و هوا و کار و بار و عقيده و مقصد خاص خود را دنبال می کنند، در سايهء يک دشمن بزرگ تر قرار دارند که خود مفهوم «جدا کردن ايدئولوژی و مذهب از قدرت» است. اين مفهوم شاه کليدی است که به کمک آن می توان درهای آزادی دگرانديشی و تنوع عقايد و باورها را گشود و زندگی اجتماعی را از عبوس يک رنگ شدن ايدئولوژيک نجات داد و رنگارنگی را به باغ های انديشه برگرداند. پس، برای همهء حکومت های ايدئولوژيک (که حکومت مذهبی هم نوعی از آن است) دشمن اصلی «سکولاريسم»، به اين معنای گسترده شدهء آن است.
به امروز کشور خودمان نگاه کنيم. اگر از خود بپرسيم که بنظر گردانندگان رژيم حاکم بر ايران «دشمن» کيست، نخست می توانيم فهرستی ترتيب داده و در آن نام های آمريکا (ی جهانخوار و شيطان بزرگ)، اسرائيل (غاصب و متجاوز)، و گهگاه هم (بنا بر اقتضا) روسيه و انگليس را بنويسيم. اما اگر بخواهيم از سطح اسم ها فراتر رفته و فکرها و عقايد را هم به اين فهرست اضافه کنيم، آنگاه می توانيم از کمونيستم و اسلام مجاهدينی و سلسله های خانقاهی گرفته تا ليبراليسم و دموکراسی و آزاديخواهی و حقوق بشر، بسياری از مفاهيم کهنه و مدرن را در اين فهرست بياوريم. با اين همه، همانگونه که در مورد روس و انگليس ديده ايم، در مورد اين مفاهيم نيز نوعی نگاه مصلحتی و «عندالاقتضا» ئی حاکم است. گاه می توان با چاوز و کاستروی بظاهر سوسياليست و نجس دست در آغوش شد و گاه از دموکراسی اسلامی دم زد و اصول حقوق بشر مدرن را با «اسلام راستين» در منافات نديد. اما، در همهء اين احوال، يک دشمن خاص، که اتفاقاً کمتر هم از آن سخن گفته می شود اما همهء پيکان های مبارزه، در واقع، رو به او گرفته شده وجود دارد که نامش «سکولاريسم» است.
اسلاميون، چه حاکم و چه نشسته در بيرون حاکميت اما پاسدار نظام اسلامی، چه خودی خودی و چه ناخودی، چه اصولگرا و مرتجع و فاندامنتاليست و چه نوانديش و اصلاح طلب، با پذيرش وجوب «اسلامی» بودن و ماندن حکومت در ايران، هيچگاه از نشان دادن دشمنی صريح خود با «سکولاريسم» طفره نرفته و مواضع اينگونهء خويش را همواره تصديق کرده اند. مثلاً، آقای محمدرضا خاتمی، زمانی که، در اوج جنبش اصلاح طلبی اسلامی، بر مسند دبيرکلی حزب مشارکت تکيه زده و در عين حال عنوان معاون رئيس مجلس ششم اسلامی را يدک می کشيد، در توضيح مواضع خود و يارانش می گفت که «ما در دو جبهه می جنگيم، يکی با عقب ماندگی و ارتجاع مذهبی و يکی هم با سکولاريسم».
بدينسان، می توان حکم کرد که اگر بخواهيم يک فصل مشترک و يک امر واحد مورد توافق همهء جناح های سياسی اسلامی در ايران را مطرح سازيم برای آن نامی جز «سکولاريسم» پيدا نخواهيم کرد.
اين سخن البته بدان معنا نيست که در بين مسلمانان و معتقدان به مذاهب گوناگون آن، آدم سکولار يافت نمی شود. اما مسلمانی که سکولار هم هست (يعنی معتقد است که مذهب و ايدئولوژی ـ به هر اسمی که باشند ـ نبايد خواست های خود را از طريق قدرت دولتی و حکومتی بر ديگران تحميل کنند) برای کار سياسی خويش «حزب مذهبی» بر پا نمی کند و اساساً وجود اينگونه احزاب و گروهبندی ها را ـ از نظر اصول سکولاريسم ـ نقض غرض می يابد. اجتماع در احزاب پاگرفته بر حول ايدئولوژی و مذهب (که با برنامه داشتن فرق دارد) و کوشش برای بدست آوردن قدرت، عملی کاملاً ضد سکولاريستی است و در نتيجه، نهضت آزادی و حزب مشارکت اسلامی و سازمان مجاهدين خلق اسلامی و جمعيت مؤتلفه هيج کدام نمی توانند با سکولاريسم توافق داشته باشند و هيچگاه هم نگفته اند که چنين توافقی وجود دارد. اين نکته را آنها خود بهتر از مائی که در جبههء سکولاريسم نشسته ايم می دانند.
در اينجا می خواهم برای نشان دادن مشکل اهل «مذهب رسمی» و «ايدئولوژی حکومتی» با «سکولاريسم» به مسئله ای اشاره کنم که شايد در بادی امر چندان ربطی به موضوع بحث ما نداشته باشد. می دانيم که انقلابيون اسلامی، هم از آغاز به تخت نشستن، به يک موضوع حساسيت فراوان نشان داده و از طريق اتخاذ روش های گوناگون کوشيده اند تا آن را بی اثر و بی خطر سازند. يعنی، در فهرست خودساختهء حکومت اسلامی از دشمنان خويش، يک دشمن مهم هم به نام «تاريخ پيش از اسلام ايران» وجود دارد که، از نظر گردانندگان حکومت اسلامی، به دلايل گوناگون، موجوديت اين حکومت را مورد تهديد قرار می دهد. بگذاريد با برشمردن برخی از اين دلايل به پسزمينهء ضد سکولاريستی اين حساسيت اشاره ای داشته باشم.
يک دليل عمده تر از بقيه آن است که چهارده قرن پيش اعراب مسلمان تحت نام برانداختن ايران کهن، که مردمش مجوس و گبر و آتش پرست تلقی می شدند، به اين سرزمين حمله کرده و اسلام را جانشين رژيمی غير اسلامی کردند؛ و نظام حکومت اسلامی کنونی ايران هم حقانيت حاکميت خود را از همان حمله و فتح می گيرد و در نتيجه اکنون، برای موجه ساختن حاکميت خود، ناگزير است تا به نفی ارزش ها و دست آوردهای ايرانيان در پيش از حملهء اعراب، که کلاً در مقولهء «دگر انديشی» قرار می گيرد، بپردازد. اينگونه است که تاريخ حکومت جديد اسلامی در ايران با لشگرکشی آيت الله خلخالی و هنگ بولدوزرهایش به تخت جمشيد آغاز می شود. و در اين سی ساله هم، حکومت اسلامی از هر طريق که توانسته کوشيده است تا تاريخ ماقبل اسلام ايران را تحقير و انکار و آثارش را تخريب و ويران کند.
اگر رئيس سابق راديو و تلويزيون حکومت اسلامی و مسئوول کنونی مذاکرات اتمی به صراحت بيان می دارد که پيش از ورود مسلمانان به سرزمين ايران، ايرانيان مردمی بی فرهنگ و وحشی بوده اند، اگر کسانی همچون آقايان سليمی نمين و ناصر پور پيرار به انکار وجود تاريخی ايران در پيش از اسلام همت می گمارند و حکومت هم بيشترين امکانات خود را برای عرضهء نظرات آنها بصورت کتاب و اينترنت و ويدئو و فيلم مستند در اختيارشان می گذارد، اگر آيت الله امامی کاشانی در نماز جمعه تهران آرزو می کند که روزی فرا رسد که ايران عيد نوروز را فراموش کنند و بجای آن عيد فطر را جشن بگيرند، و اگر سازمانی که برای حفظ ميراث فرهنگی کشور بوجود آمده با اصرار تمام کوشيده است سد سيوند را آبگيری کند و آثار بی نظير هفت هزارسالهء درهء بلاغی را به آب ببندد و آرامگاه کورش هخامنشی را در تهديد ويرانی قرار دهد، همه و همه نشان آن هستند که متوليان اين حکومت قصد دارند تاريخ پيش از اسلام ايران را يا به امری ناچيز تبديل کنند و يا آثار وجودی آن را محو سازند.
اما دليل دوم پيچيده تری هم برای اين طرز تفکر وجود دارد: خود حکومت اسلامی نيز برای برانداختن يک پادشاهی ديگر ايرانی آمده بود که منظماً می کوشيد، با پيوند دادن خود به تاريخ پيش از اسلام ايران، حقانيت حکومت خويش را ثابت کند. و برای اين کار منشاء حقانيت خود برای حکومت کردن را نه «شرع مبين» و نه «قانون اساسی» که پيوند با بنيان گزار شاهنشاهی ايران می دانست.
در واقع، در اين جريان است که نام «کورش هخامنشی» نيز بصورت روز افزونی حساسيت آفرين می شود. کورش که بعنوان شاه قلمرو کوچک «انشان» در منطقهء پاسارگاد و تخت جمشيد کنونی به قدرت رسيده بود، نخستين کس در ميان اقوام ساکن در فلات ايران بود که، با اغتنام فرصت از رو به زوال رفتن قدرت های ايلام و آشور و بابل، دست به ايجاد يک شاهنشاهی گسترده زد و، از سوی ديگر، توانست اين کار را ـ بخصوص پس از پيوستن مادها (آذربايجانی ها و کردهای امروز) به او ـ با کمترين هزينه و خونريزی انجام دهد. به کلام ديگر او آغاز کنندهء شاهنشاهی ايران بوده است و به همين دليل نيز محمد رضا شاه پهلوی، در پی تاجگزاری ديرهنگام خود و انجام «جشن های دو هزار و پانصدمين سال بنيانگزاری شاهنشاهی ايران» اش به پاسارگاد رفته و در برابر آرامگاه کورش، بعنوان پادشاهی که با پادشاهی ديگر سخن می گويد و حقانيت حکومت خود را از او می ستاند، با کورش هخامنشی تجديد عهد کرد.