هر کس آزاد زاییده شده است. ولی، همه کسان آزاد بودن خود را نمی*شناسند. بلکه بیشترین کسان آزادی-ی انسان را از پندار یا گفتار دیگران برداشت می*کنند. آزادی-ی انسان، در آزاد بودن، برای برگزیدن برده-*دار یا درازای زنجیر آنها نیست. پدیده-ی آزادی به میزان دیه یا به شماره تازیانه و شمار سنگ*های قاضی-ی شرع بستگی ندارد.
انسان آزاده بندگی و احکام هیچ الاهی را نمی*پذیرد و خود را گوسپند هیچ رسولی یا پیامبری نمی*داند. انسان خردمند برآمده از پدیده*های هستی است و بر اندیشه*ی خود فرمانروا ست. ایمان، بر اندیشه*-ی خردمند حاکم نیست.
مردمان جهان، در هر دوره-ای از زمان، بر اساس بینش خود برای برآوردن نیازهای اجتماعی تلاش می*کرده-اند. انسان در جستجوی آرامش، آسایش و همزیستن در اجتماع است تا بتواند بدون ترس خانواده-*ی خود را در آن اجتماع سامان دهد.
مردمان امروز به این برآیند رسیده-اند که آرامش و آسایش تنها در جامعه*-ای پدیدار می*شود که در آن آزادی وجود داشته باشند. آزادی پدیده-ای نیست که بتوان آنرا از بازاری خرید یا از جایی رونوشت برداری کرد. آزادی، مانند دیگر ارزش*های فرهنگی، تخمی است که، در زمینه-*ی آگاه مردمان کاشته می*شود و با بینش و کوشش آنها پرورش می*یابد. درخت آزادی زمانی پایدار می*شود که شهد میوه*های آن در بینش مردمان آمیخته شود. یعنی رشته*های اندیشه*ی آنها از بافت*های آزادی تنیده شده باشند.
مردمی که هزاران سال سرگردان و از خود بیگانه زیسته-اند آنها مزه-*ی آزادی را نچشیده-اند و تنها بر گمان خود آن پدیده را می*نگارند. این است که چنین مردمی بیشتر به دنبال باغی یا باغبانی می*گردند که بتوانند میوه-ی آزادی را، که خودشان نمی*شناسند، برای آنها به بار آورد.
از آنجا که زمینه-*ی بینش ما به پلیدی*ها آلوده شده است، از سویی تخم اندیشه تنها در زمینه-ای آزاد رُشد می*کند، پس تا زمانی که نتوانیم جهان*بینی-ی خود را از آلودگی*های هزاره-ها پاک کنیم نهال آزادی در جامعه*-ی ایرانیان نمی*روید.
ما خود آزاد نیستیم و نمی*توانیم آزادانه بیندیشیم، پدیده-ی آزادی را نمی*شناسیم، چگونه باید پدیده-ای را که نمی*شناسیم بیآفرینیم. پدیده-ای که بیشترین شمار مردم آن را سزاور خود نمی*دانند. چون خود را عبد الله می*دانند. می*بینیم که مسلمانان با ایمان در مهد آزادی هم آزاد نیستند حتا آنها با آزادی و آزادگان در ستیز هستند.
هر آموزگاری، اندیشمندی، دانشمندی، سخندانی، دانشدانی، نیک اندیشی، بزهکاری، شیادی می*تواند پدیده-ی آزادی را برای ما بنگارد ولی ما، تا مفهوم خودبودن، مفهوم خرد، مفهوم اندیشیدن را ندانیم، هرگز نمی*توانیم درخت آزادی را پرورش دهیم. آنگاه کسی می*تواند با خرد خودش درآمیزد و پدیده-*های هستی را آزمون کند که او از درون خود آلودگی*های هزاره*ها را بیرون بریزد و زمینه*ی اندیشه*ی خود را با شک*ورزی، گستاخی و خودآزمایی بارور سازد.
در سامان اجتماعی، انسان، برای گذراندن زندگی نیاز به آگاهی*های اندکی دارد که آنها را از راه آموزش یا همزیستی فرامی*گیرد. هر آگاهی* برآیند دانشی است که از گذشت*های دور برآمده و در بی*کرانه-ی آینده روان می*شود؛ ولی ما تنها به بخشی از آن گستره نیاز داریم تا بتوانیم با مردم جامعه همآهنگ بشویم.
از این روی ما کاربرد ابزارها را از کتاب*ها می*آموزیم، بر این روند هم، می*پنداریم که هر آگاهی را می*توان از کتابی برداشت کرد. این است که خویشتن خود را هم در کتاب*ها جستجو می*کنیم. همانگونه که بدون پیشدانشی شیوه-*ی رانندگی را آموخته*ایم، گمان می*بریم، که از راه شناختن چند دستور از سوی پیشوایی، خودمان را هم بازشناسی خواهیم کرد و پدیده-*ی "راستی" را که در زیر خاشاک هزاره*ها پنهان شده است به دست می*آوریم.
هر کس می*تواند، از دانشی که با هستی-ی او آمیخته شده است، توان درون خودش را، بگوارد، بسنجد، بیآزماید و بداند که " دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می*کرد".
هر کس می*تواند در مورد گفتار یا عقیده-ی آخوندی یا موبدی اندیشه کند. اوست که می*تواند، با خرد و نیروی اندیشه، درستی یا کاستی*های گفتار و عقیده-های دیگران را ارزیابی *کند. نه این که او بخواهد راستی و درستی را از گفتار آخوندی یا موبدی برداشت کند. آخوند نمی*تواند پدیده-ای را در ورای ایمانش شناسایی کند. زیرا آسمان پرواز اندیشه-ی انسان بی*کرانه است ولی عقیده-ی آخوند بسان عقیده-ی موبد در تنگنای ایمانش گرفتار است.
باید بپذیریم که ایرانیان نمی*توانند آلودگی*های هزاره*-ها را به آسانی از جهان-*بینی خود بزدایند ولی می*توانیم امیدوار باشیم که جویندگان آزادی، با شک*ورزی و آزمون، در این راه گام بگذارند. شناسایی کردن و ارزشیابی کردن، بینش و راستای نگرشی که امروز بر ما فرمانروا شده است، نخستین گامی است که می*تواند ما را با آنچه که هستیم و آنچه می*توانیم باشیم آشنا کند.
بیش از دوهزار سال است که والیان مذهب*ها با شیوه-های برده-سازی بر جامعه*-ی ایران حکمرانی کرده-اند. حکومت اسلامی، که اندیشه*-ی مردم را در سیاهچال ستم زندانی کرده است، زاییده و پروانده شده-*ی بینشی است که در درون همین مردم فرو رفته و بر اندیشه-ی آنها حاکم شده است.
معیارهای سنجش ما، که راستای نگرش ما را نشان می*دهند، از دروغ*های ستمکارانی برداشت شده است که ما از کردار آنها بی*زار و آزرده هستیم. ولی چون ما برده منش پروده شده-ایم، آزادمنشی را نمی*شناسیم، به دنبال برده-داری مهربان می*گردیم تا زنجیر بردگی او را، که می*پنداریم سبک*تر است، به گردن بگذاریم.
شوربختی در این است که ما حتا برده-دارنی تازه و نواندیش جستجو نمی*کنیم بلکه ما برده-دارانی فرسودتر و پسمانده-*تر از آنچه که داریم خواهان هستیم. چون از خشم ستمکاران پیشین، که امروز فرونشسته است، رنج نمی*بریم. از این روی آنها را مهربان و راستکار می*پنداریم.
از آنجا که از خودبیگانه پرورده شده-ایم، خود را نادان می*دانیم به تضادهایی که، در گفتار و کردار برده-پروران کهن، هست برخورد نمی*کنیم. حتا دیدن تضادها را نشان نادانی و ناآگاهی خود می*پنداریم. جویندگی و گستاخی ، که در سرشت هر انسانی نهفته است، در وجود ما گرفتار تن*پروری و ترس از ناشناخته*ها شده است و ما خود را با ورد دروغوندان فریب می*دهیم.
سخن از ایرانیانی است، که پسماندگی و بی*دادگری را در احکام اسلامی شناسایی کرده-اند، و برآنند که خود را از چنگال این عقیده، که تا مغز استخوان آنها رخنه کرده است، رها سازند. ولی این کسان به خویشتن بازنگشته و بیدار نشده-اند که به جستجوی راستی و شناختن هویت خود به پردازند.
آن کس که فرهنگ خود را نمی*شناسد، او هویت خود را نمی*داند، او خود را مخلوقی نادان و ناتوان می*پندارد، او به دنبال کسی می*گردد که با خالق او پیوند داشته باشد تا او را رهبری کند. با این وجود این کسان در آغاز راه جویندگی و خودآگاهی گام نهاده-اند. آنها دریافته-*اند که پیروی از اسلام برآیند نادانی و گمراهی است و نیز گمان می*برند که هویت آنها در بنمایه-*های فرهنگ ایران روان است.
هویت انسان از بینش فرهنگی و اندیشه-ی خود او ست. اگر انسان از دیدگاه آزمون شده-ی خودش به هستی بنگرد، خود را آزاد و آراسته به خرد می*داند. هویت او به خویشتن، به آنچه که از درون خودش جوشیده است، پیوند دارد. از دیدگاه اسلامی انسان مخلوق الله است پس ایماندار خود را بنده-ی الاهی می*پندارد او هویت خود را در بندگی می*شناسد نه در آزادی.
گرچه ریشه-*ی این جهان*بینی هنوز در درون ایرانیان نخشکیده است ولی بن-نهاد این فرهنگ شکسته و پاره پاره شده و در زیر خاشاک ستم زورمندان دوران پراکنده است. فرهنگ ایرانی، که هویت انسان را برترین نماد هستی می*داند، در لابلای واژه*ها، افسانه*ها، اسطوره*ها و بنداده*هایی است که در دیدگاه ما واژگون جلوه می*کنند. شناختن پیوند این پاره-*ها و ریزه-هایی، که هسته-*ی این فرهنگ را در بر دارند، راهی است دراز و زنجی است فرساینده. از این روی تا کنون کمتر اندیشمندی در این راه گام گذاره است.
بی گمان پرُفسور منوچهر جمالی نخستین پژوهنده ایست که پاره-ها و ریزه-های این جهان-بینی را از ژرفای بنداده*ها بیرون می*کشد. او، از راه شناسایی بافت*های این فرهنگ، ریزه-های پراکنده-ی آن را گردآوری و سیمای سیاه شده-*ی فرهنگ ایران را بازسازی می*کند.
به هر روی سخن از کسانی است که، هنوز بندهای ایمان به خالقی را از اندیشه-ی خود نگسسته-اند، در خودباختگی خویشتن را جستجو می*کنند. برخی از آنها در این راه، به جای رهایی از دام آخوندها، گرفتار افیون موبدان زرتشتی شده یا می*شوند.
موبدان، که خود را والیان زرتشت و انباردار فرهنگ ایران می*خوانند، این جویندگان را از هر جنبشی بازمی*دارند. زیرا موبدان فرسودتر از آخوندها هستند و آرمانی تازه ندارند که جوانان شوریده به خودآگاهی را برانگیزد. این است که این کسان، در تاریخانه-*ی اندیشه*-ی موبدان، به بن بست آرزوهای سنگ شده برخورد می*کنند. این جویندگان بیش از پیش از خویشتن بیزار و از فرهنگ ایران دور می*شوند.
درست است که نوشته*های تاریخ به دروغ آلوده هستند و حتا یک برگ از آن یافت نمی*شود که بر راستی نگاشته شده باشد. ولی درلابلای داستان*ها، افسانه*ها، اسطوره*ها، که آنها هم پاکیزه نمانده-اند، می*توان تضادها و دروغ*های نوشتارهای تاریخی را شناسایی کرد. گرچه این شیوه هم ما را به خودآگاهی و خویشتن یابی راهنمایی نمی*کند ولی ما را به شک*ورزی و جویندگی و راز گشایی برمی*انگیزد. رویدادهایی که ما را با کردار موبدان دروغوند آشنا می*سازد برگ*هایی هستند که نوشته نشده- اند یا در درازای زمان نابود گشته-اند.
آنچه، که در پندارمان به نام پیشینه-ی فرهنگ ایران می*شناسیم، سیمای حکومت موبدان زرتشتی است که بر شاهان ساسانی فرمانروایی می*کرده-اند. این پندار نادرست نه تنها ما را از شناختن فرهنگ ایران دور می*سازد بلکه فرهنگ ایران به آن اندازه زشت نشان می*دهد که زشتی*های اسلام را فراموش می*کنیم.
همانگونه که دشمنان اندیشه، یعنی حکومت اسلامی، بزرگداشت فردوسی و مولوی و حافظ را برپا می*کنند تا زشتی*های اسلام را بپوشانند. آنها بر پیکر این کافران قبای اسلامی می*پوشانند تا از پوشش اندیشه*ی کافران دام بسازند و خامباوران و رمیده شدگان را به دام بیندازند. به همین روش هم موبدان، از نام و آموزه*ی زرتشت، ابزاری ساخته بوده-اند، که ریشه*ی نواندیشی را در مردمان بسوزانند، تا بتوانند به نام دین زرتشتی بر اندیشه*ی جامعه حکومت کنند.
اشاره-ای به تضادهای گاتاها با کردار موبدان:
آموزه-*ی زرتشت را می*توان شاخه-ای از فرهنگ ایران شمرد. راستای این آموزه را می*توان خردورزی، راستکاری، به زیستی و فرشکرد(نوشوندگی) جهان دانست.
ارزش و شکوه این اندیشه یا آموزه بیشتر بر مفهوم دو واژه* آشگار می*شود. مفهوم پدیده-ی" راست" و مفهوم پدیده-ی"دروغ". البته گوهر معنای این دو واژه از بینش ما ایرانیان گم شده است. در این اندیشه، سامان و آسایش اجتماعی را بر بنیاد "راستی" استوار است. ترس و ستمکاری و بدبختی به همراه "دروغ" پیدایش می*یابند.
یعنی اگر به ارزش سرود*های گاتا برخورد کنیم می*توان برداشت کرد که زرتشت آزادی، دادگستری، پیشرفت، آسایش، شادی، مهر، بزرگی، دانش و ساماندهی کشور را تنها در پرتوّ راستی امکان پذیر می*داند. نیز به ژرفی دیده می*شود که زور، ستمکاری، پسماندگی، بدبختی، رنج، پستی، نادانی ، نابسامانی کشور در زهر دروغ گسترش می*یابند.
>> از آن دو مینو، دروغوند، ورزیدن به بد ترین کارها را برگزیده است.
مینوی فزاینده، که استوارترین آسمانها را بر خود پوشیده است، راستی را<< (اهنود گات: یسنای ٣۰، بند۵)
>> هیچ کس از دروغوندان گفتارهای نیک را نشنوده است.
انسان آزاده بندگی و احکام هیچ الاهی را نمی*پذیرد و خود را گوسپند هیچ رسولی یا پیامبری نمی*داند. انسان خردمند برآمده از پدیده*های هستی است و بر اندیشه*ی خود فرمانروا ست. ایمان، بر اندیشه*-ی خردمند حاکم نیست.
مردمان جهان، در هر دوره-ای از زمان، بر اساس بینش خود برای برآوردن نیازهای اجتماعی تلاش می*کرده-اند. انسان در جستجوی آرامش، آسایش و همزیستن در اجتماع است تا بتواند بدون ترس خانواده-*ی خود را در آن اجتماع سامان دهد.
مردمان امروز به این برآیند رسیده-اند که آرامش و آسایش تنها در جامعه*-ای پدیدار می*شود که در آن آزادی وجود داشته باشند. آزادی پدیده-ای نیست که بتوان آنرا از بازاری خرید یا از جایی رونوشت برداری کرد. آزادی، مانند دیگر ارزش*های فرهنگی، تخمی است که، در زمینه-*ی آگاه مردمان کاشته می*شود و با بینش و کوشش آنها پرورش می*یابد. درخت آزادی زمانی پایدار می*شود که شهد میوه*های آن در بینش مردمان آمیخته شود. یعنی رشته*های اندیشه*ی آنها از بافت*های آزادی تنیده شده باشند.
مردمی که هزاران سال سرگردان و از خود بیگانه زیسته-اند آنها مزه-*ی آزادی را نچشیده-اند و تنها بر گمان خود آن پدیده را می*نگارند. این است که چنین مردمی بیشتر به دنبال باغی یا باغبانی می*گردند که بتوانند میوه-ی آزادی را، که خودشان نمی*شناسند، برای آنها به بار آورد.
از آنجا که زمینه-*ی بینش ما به پلیدی*ها آلوده شده است، از سویی تخم اندیشه تنها در زمینه-ای آزاد رُشد می*کند، پس تا زمانی که نتوانیم جهان*بینی-ی خود را از آلودگی*های هزاره-ها پاک کنیم نهال آزادی در جامعه*-ی ایرانیان نمی*روید.
ما خود آزاد نیستیم و نمی*توانیم آزادانه بیندیشیم، پدیده-ی آزادی را نمی*شناسیم، چگونه باید پدیده-ای را که نمی*شناسیم بیآفرینیم. پدیده-ای که بیشترین شمار مردم آن را سزاور خود نمی*دانند. چون خود را عبد الله می*دانند. می*بینیم که مسلمانان با ایمان در مهد آزادی هم آزاد نیستند حتا آنها با آزادی و آزادگان در ستیز هستند.
هر آموزگاری، اندیشمندی، دانشمندی، سخندانی، دانشدانی، نیک اندیشی، بزهکاری، شیادی می*تواند پدیده-ی آزادی را برای ما بنگارد ولی ما، تا مفهوم خودبودن، مفهوم خرد، مفهوم اندیشیدن را ندانیم، هرگز نمی*توانیم درخت آزادی را پرورش دهیم. آنگاه کسی می*تواند با خرد خودش درآمیزد و پدیده-*های هستی را آزمون کند که او از درون خود آلودگی*های هزاره*ها را بیرون بریزد و زمینه*ی اندیشه*ی خود را با شک*ورزی، گستاخی و خودآزمایی بارور سازد.
در سامان اجتماعی، انسان، برای گذراندن زندگی نیاز به آگاهی*های اندکی دارد که آنها را از راه آموزش یا همزیستی فرامی*گیرد. هر آگاهی* برآیند دانشی است که از گذشت*های دور برآمده و در بی*کرانه-ی آینده روان می*شود؛ ولی ما تنها به بخشی از آن گستره نیاز داریم تا بتوانیم با مردم جامعه همآهنگ بشویم.
از این روی ما کاربرد ابزارها را از کتاب*ها می*آموزیم، بر این روند هم، می*پنداریم که هر آگاهی را می*توان از کتابی برداشت کرد. این است که خویشتن خود را هم در کتاب*ها جستجو می*کنیم. همانگونه که بدون پیشدانشی شیوه-*ی رانندگی را آموخته*ایم، گمان می*بریم، که از راه شناختن چند دستور از سوی پیشوایی، خودمان را هم بازشناسی خواهیم کرد و پدیده-*ی "راستی" را که در زیر خاشاک هزاره*ها پنهان شده است به دست می*آوریم.
هر کس می*تواند، از دانشی که با هستی-ی او آمیخته شده است، توان درون خودش را، بگوارد، بسنجد، بیآزماید و بداند که " دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می*کرد".
هر کس می*تواند در مورد گفتار یا عقیده-ی آخوندی یا موبدی اندیشه کند. اوست که می*تواند، با خرد و نیروی اندیشه، درستی یا کاستی*های گفتار و عقیده-های دیگران را ارزیابی *کند. نه این که او بخواهد راستی و درستی را از گفتار آخوندی یا موبدی برداشت کند. آخوند نمی*تواند پدیده-ای را در ورای ایمانش شناسایی کند. زیرا آسمان پرواز اندیشه-ی انسان بی*کرانه است ولی عقیده-ی آخوند بسان عقیده-ی موبد در تنگنای ایمانش گرفتار است.
باید بپذیریم که ایرانیان نمی*توانند آلودگی*های هزاره*-ها را به آسانی از جهان-*بینی خود بزدایند ولی می*توانیم امیدوار باشیم که جویندگان آزادی، با شک*ورزی و آزمون، در این راه گام بگذارند. شناسایی کردن و ارزشیابی کردن، بینش و راستای نگرشی که امروز بر ما فرمانروا شده است، نخستین گامی است که می*تواند ما را با آنچه که هستیم و آنچه می*توانیم باشیم آشنا کند.
بیش از دوهزار سال است که والیان مذهب*ها با شیوه-های برده-سازی بر جامعه*-ی ایران حکمرانی کرده-اند. حکومت اسلامی، که اندیشه*-ی مردم را در سیاهچال ستم زندانی کرده است، زاییده و پروانده شده-*ی بینشی است که در درون همین مردم فرو رفته و بر اندیشه-ی آنها حاکم شده است.
معیارهای سنجش ما، که راستای نگرش ما را نشان می*دهند، از دروغ*های ستمکارانی برداشت شده است که ما از کردار آنها بی*زار و آزرده هستیم. ولی چون ما برده منش پروده شده-ایم، آزادمنشی را نمی*شناسیم، به دنبال برده-داری مهربان می*گردیم تا زنجیر بردگی او را، که می*پنداریم سبک*تر است، به گردن بگذاریم.
شوربختی در این است که ما حتا برده-دارنی تازه و نواندیش جستجو نمی*کنیم بلکه ما برده-دارانی فرسودتر و پسمانده-*تر از آنچه که داریم خواهان هستیم. چون از خشم ستمکاران پیشین، که امروز فرونشسته است، رنج نمی*بریم. از این روی آنها را مهربان و راستکار می*پنداریم.
از آنجا که از خودبیگانه پرورده شده-ایم، خود را نادان می*دانیم به تضادهایی که، در گفتار و کردار برده-پروران کهن، هست برخورد نمی*کنیم. حتا دیدن تضادها را نشان نادانی و ناآگاهی خود می*پنداریم. جویندگی و گستاخی ، که در سرشت هر انسانی نهفته است، در وجود ما گرفتار تن*پروری و ترس از ناشناخته*ها شده است و ما خود را با ورد دروغوندان فریب می*دهیم.
سخن از ایرانیانی است، که پسماندگی و بی*دادگری را در احکام اسلامی شناسایی کرده-اند، و برآنند که خود را از چنگال این عقیده، که تا مغز استخوان آنها رخنه کرده است، رها سازند. ولی این کسان به خویشتن بازنگشته و بیدار نشده-اند که به جستجوی راستی و شناختن هویت خود به پردازند.
آن کس که فرهنگ خود را نمی*شناسد، او هویت خود را نمی*داند، او خود را مخلوقی نادان و ناتوان می*پندارد، او به دنبال کسی می*گردد که با خالق او پیوند داشته باشد تا او را رهبری کند. با این وجود این کسان در آغاز راه جویندگی و خودآگاهی گام نهاده-اند. آنها دریافته-*اند که پیروی از اسلام برآیند نادانی و گمراهی است و نیز گمان می*برند که هویت آنها در بنمایه-*های فرهنگ ایران روان است.
هویت انسان از بینش فرهنگی و اندیشه-ی خود او ست. اگر انسان از دیدگاه آزمون شده-ی خودش به هستی بنگرد، خود را آزاد و آراسته به خرد می*داند. هویت او به خویشتن، به آنچه که از درون خودش جوشیده است، پیوند دارد. از دیدگاه اسلامی انسان مخلوق الله است پس ایماندار خود را بنده-ی الاهی می*پندارد او هویت خود را در بندگی می*شناسد نه در آزادی.
گرچه ریشه-*ی این جهان*بینی هنوز در درون ایرانیان نخشکیده است ولی بن-نهاد این فرهنگ شکسته و پاره پاره شده و در زیر خاشاک ستم زورمندان دوران پراکنده است. فرهنگ ایرانی، که هویت انسان را برترین نماد هستی می*داند، در لابلای واژه*ها، افسانه*ها، اسطوره*ها و بنداده*هایی است که در دیدگاه ما واژگون جلوه می*کنند. شناختن پیوند این پاره-*ها و ریزه-هایی، که هسته-*ی این فرهنگ را در بر دارند، راهی است دراز و زنجی است فرساینده. از این روی تا کنون کمتر اندیشمندی در این راه گام گذاره است.
بی گمان پرُفسور منوچهر جمالی نخستین پژوهنده ایست که پاره-ها و ریزه-های این جهان-بینی را از ژرفای بنداده*ها بیرون می*کشد. او، از راه شناسایی بافت*های این فرهنگ، ریزه-های پراکنده-ی آن را گردآوری و سیمای سیاه شده-*ی فرهنگ ایران را بازسازی می*کند.
به هر روی سخن از کسانی است که، هنوز بندهای ایمان به خالقی را از اندیشه-ی خود نگسسته-اند، در خودباختگی خویشتن را جستجو می*کنند. برخی از آنها در این راه، به جای رهایی از دام آخوندها، گرفتار افیون موبدان زرتشتی شده یا می*شوند.
موبدان، که خود را والیان زرتشت و انباردار فرهنگ ایران می*خوانند، این جویندگان را از هر جنبشی بازمی*دارند. زیرا موبدان فرسودتر از آخوندها هستند و آرمانی تازه ندارند که جوانان شوریده به خودآگاهی را برانگیزد. این است که این کسان، در تاریخانه-*ی اندیشه*-ی موبدان، به بن بست آرزوهای سنگ شده برخورد می*کنند. این جویندگان بیش از پیش از خویشتن بیزار و از فرهنگ ایران دور می*شوند.
درست است که نوشته*های تاریخ به دروغ آلوده هستند و حتا یک برگ از آن یافت نمی*شود که بر راستی نگاشته شده باشد. ولی درلابلای داستان*ها، افسانه*ها، اسطوره*ها، که آنها هم پاکیزه نمانده-اند، می*توان تضادها و دروغ*های نوشتارهای تاریخی را شناسایی کرد. گرچه این شیوه هم ما را به خودآگاهی و خویشتن یابی راهنمایی نمی*کند ولی ما را به شک*ورزی و جویندگی و راز گشایی برمی*انگیزد. رویدادهایی که ما را با کردار موبدان دروغوند آشنا می*سازد برگ*هایی هستند که نوشته نشده- اند یا در درازای زمان نابود گشته-اند.
آنچه، که در پندارمان به نام پیشینه-ی فرهنگ ایران می*شناسیم، سیمای حکومت موبدان زرتشتی است که بر شاهان ساسانی فرمانروایی می*کرده-اند. این پندار نادرست نه تنها ما را از شناختن فرهنگ ایران دور می*سازد بلکه فرهنگ ایران به آن اندازه زشت نشان می*دهد که زشتی*های اسلام را فراموش می*کنیم.
همانگونه که دشمنان اندیشه، یعنی حکومت اسلامی، بزرگداشت فردوسی و مولوی و حافظ را برپا می*کنند تا زشتی*های اسلام را بپوشانند. آنها بر پیکر این کافران قبای اسلامی می*پوشانند تا از پوشش اندیشه*ی کافران دام بسازند و خامباوران و رمیده شدگان را به دام بیندازند. به همین روش هم موبدان، از نام و آموزه*ی زرتشت، ابزاری ساخته بوده-اند، که ریشه*ی نواندیشی را در مردمان بسوزانند، تا بتوانند به نام دین زرتشتی بر اندیشه*ی جامعه حکومت کنند.
اشاره-ای به تضادهای گاتاها با کردار موبدان:
آموزه-*ی زرتشت را می*توان شاخه-ای از فرهنگ ایران شمرد. راستای این آموزه را می*توان خردورزی، راستکاری، به زیستی و فرشکرد(نوشوندگی) جهان دانست.
ارزش و شکوه این اندیشه یا آموزه بیشتر بر مفهوم دو واژه* آشگار می*شود. مفهوم پدیده-ی" راست" و مفهوم پدیده-ی"دروغ". البته گوهر معنای این دو واژه از بینش ما ایرانیان گم شده است. در این اندیشه، سامان و آسایش اجتماعی را بر بنیاد "راستی" استوار است. ترس و ستمکاری و بدبختی به همراه "دروغ" پیدایش می*یابند.
یعنی اگر به ارزش سرود*های گاتا برخورد کنیم می*توان برداشت کرد که زرتشت آزادی، دادگستری، پیشرفت، آسایش، شادی، مهر، بزرگی، دانش و ساماندهی کشور را تنها در پرتوّ راستی امکان پذیر می*داند. نیز به ژرفی دیده می*شود که زور، ستمکاری، پسماندگی، بدبختی، رنج، پستی، نادانی ، نابسامانی کشور در زهر دروغ گسترش می*یابند.
>> از آن دو مینو، دروغوند، ورزیدن به بد ترین کارها را برگزیده است.
مینوی فزاینده، که استوارترین آسمانها را بر خود پوشیده است، راستی را<< (اهنود گات: یسنای ٣۰، بند۵)
>> هیچ کس از دروغوندان گفتارهای نیک را نشنوده است.

Comment