Announcement
Collapse
No announcement yet.
Masoud Behnoud
Collapse
X
-
ابن مشغله
«بعد از انقلاب به دليل فضايي كه به وجود آمده بود بعد از اينكه تهران مصور و آيندگان تعطيل شدند و روزنامه هاي به اصطلاح جدي تعطيل شدند چون شرايط دلخواهم فراهم نبود به نوشتن كتاب مشغول شدم. كتاب از سيدضياء تا بختيار را نوشتم كه اينها در حقيقت گزارش هاي بزرگي هستند، چون روزنامه نبود من به صورت يك كتاب درآوردم. در عين حال كار اصلي ام را رها نكردم يعني يك مجله مد درآوردم. مجله خياطي، بافندگي و آرايشي درآوردم. يك مجله بهداشتي درآوردم به اسم بهكام. بعد از آن به مجله صنعت حمل و نقل رفتم كه مجله اقتصادي بود و آنجا كار كردم و همين طور آرام آرام آمديم تا آدينه درست شد. آدينه جايي بود كه نفس كشيدم و در حدود 13 ، 14 سال به عنوان تنها نشريه موجود در آن كار كردم تا زماني كه دوم خرداد شد. بعد از دوم خرداد تقريباً با همه روزنامه هاي اصلاح طلبي كه منتشر مي شد، به معني نوشتن مقاله، كار مي كردم تاروزي كه همه رفتيم زندان.
كارنامه بندار بيدخش
خواستم مطبوعات قبل و بعد از انقلاب را مقايسه كند، اما بهنود مي گويد؛ «روزنامه نگاري در دوم خرداد اصولاً يك ورق مهم خورد. شبيه هيچ دوره ديگري نبود. آنچه كه قبل از انقلاب صورت مي گرفت روزنامه نويسي جدي نبود. به دليل اينكه فضاي بسته اي بود. به عقيده من تاريخچه روزنامه نگاري ايران به قبل از جامعه و بعد از روزنامه جامعه تقسيم خواهد شد. روزنامه جامعه به عنوان اولين روزنامه جامعه مدني ايران حادثه بسيار مهمي بود. براي اولين بار روزنامه نگاران ايران يا كساني كه در همين فرصت به روزنامه نگاري وارد شدند با احساس وظيفه كامل و به صورت حرفه اي و با احساس وظيفه به منظور بالا بردن سطح فرهنگ عمومي جامعه وارد شدند. در اين جنجال ممكن است كه جاهايي به طور كلي ما متهم شده باشيم به اين كه تندروي كرديم، اين از نابلدي مان بود وگرنه اين بار برخلاف همه دوره هاي گذشته، روزنامه نگاري ايران فقط براي جنجال، فقط براي به دست آوردن مقام و حادثه سازي در صحنه نبود. من خودم جزء همان افراد هستم و الان هم به شما مي گويم تندروي داشتيم، نه اينكه نداشتيم ولي آنقدر بود كه نمي شود معني اش را اين گذاشت كه نمي دانستيم، شايد بهتر است بگوييم ضريب خطاي ما همانقدر بود كه همه در تمام شغل ها خطا مي كنند. به طور مثال مامور شعبه بانك كه پول مي شمرد و دست شما مي دهد يك ضريب خطا دارد. مهم اين است كه براي ما حاشيه امنيتي گذاشته نشد. كسي براي ما فرصت و مجال اين را ايجاد نكرد كه احياناً بتوانيم خطا كنيم و فضا با ما نامهربان شد. اصلاً روزنامه نگاري ايران نظام را در خطر قرار نداده بود. مردم به شعور اجتماعي شان واقف شده بودند. وارد صحنه شدند. به مسووليت هايشان فكر مي كردند. كافي بود كمي تحمل مي كرديم، ولي متاسفانه اين مجال پيدا نشد. اما شايد بشود گفت بيش از 10 درصدي هم ما مقصر بوديم. اصولاً آدم نبايد خودش را معصوم ببيند، ما هم جاهايي تند رفتيم كه نبايد تند مي رفتيم ولي اي كاش به ما مجال داده مي شد كه در اين تمرين كمي هم خطا كنيم.»
سخت بود ولي ممكن بود
او درباره حس و حالش بعد از شنيدن تعطيلي روزنامه ها مي گويد؛ «اولاً اين طور نبود كه در يك روز بسته شوند و آن موتورسواري كه مي آمد دم درها و ابلاغيه را مي داد، آن موتورسوار آنقدر سرعتش زياد نبود كه در يك شب نزديك به 100 روزنامه را تعطيل كند. روزنامه ها به تدريج تعطيل مي شدند. تا يك زمان هر كدام كه تعطيل مي شدند اين پرچم مي افتاد دست كس ديگري و ما فردا صبح مطلب را به جاي ديگري مي فرستاديم، بنابراين مي بينيم اسمي كه گذاشتند «زنجيره اي» به همين دليل است. البته لابد مي دانيد كه اين اسم گذاري به تدريج از جانب ما جوابي پيدا كرد. آنها اسم ما را گذاشتند زنجيره اي و ما به آنها گفتيم «زنجيري». «هـ» را برداشتيم از آن. در آن فضا به طور كلي اين پيام هاي تند و تيز مي گذشت، كساني را مي گرفتند. نطق مي شد. ما در تب و تاب افتاده بوديم. بنابراين به گونه اي نبود كه بگويم لحظه اي بلند شدم و اين خبر همانند ناقوسي به سرم خورد. قبول دارم زماني كه نظام و خواست عمومي مردم در خطر باشد اينها هزينه اي نيستند ولي اصلش غلط بود. نظام در خطر نبود. پس بنابراين هزينه زيادي داديم.
برخورد نزديك
بهنود مي گويد؛ «زندان تمامش خاطرات شيرين است. تلخي هاي زندان را همه گفته اند. از داستايوسكي گرفته تا نويسنده هاي ماهرتر و متبحرتر از من. ما هم كه آمديم بيرون، كتاب خاطرات زندان نوشتيم. براي بعضي ها شيرين و براي بعضي ها تلخ و براي بعضي ها مفصل و افشاگرانه. اما براي من اين طور نيست. براي من بيشتر بازي ادبيات است. من فرض كردم به عنوان يك روزنامه نويس كه هميشه دوست مي داشت از زندان گزارش تهيه كند، بنويسم به آن غصه نمي خورم. انگار همان چيزي كه يك عمر دنبالش بودم را به دست آوردم. حالا بايد چشمانم را باز كنم، نگاه كنم و ضبط كنم. با اين حس كمتر فشاري به من وارد شد ولي انفرادي سخت بود. انفرادي براي همه سخت است (نفس عميقي مي كشد) شايد چون سني از من گذشته بود. خيلي سخت نبود چرا كه هر روز قسمتي از زندگي طولاني ام را زنده مي كردم، گوشه هايش را، آدم هايش را، عشق هايش را، نااميدي ها و سفرهايش را با هر كدام از اينها كارهايي مي كردم، ذهنم را پر مي كردم، وقتم را پرمي كردم. ولي خب ماشاءالله همه بچه هاي ما غير از من خيلي خوب توانستند اين تجربه ها را رد كنند و البته اين را هم گفته باشم كه فضاي عمومي كشور و خواست نظام اين نبود كه ما اذيت شويم و كسي ما را شكنجه نكرد، اما زندان درست شده براي آزار دادن ولي بيش از آنكه زندان آزار بود كسي ما را آزار نداد. من در سال 45 ، 46 يك بار اجازه گرفتم و از زندان زنان و زندان گزارش تهيه كردم و هميشه هوسش در دلم بود كه يك بار ديگر بتوانم بروم. ولي خب ما را طوري پرورش داده بودند كه از كنار كلانتري هم رد نمي شديم و اصلاً فكر نمي كرديم روزي مجبور شويم از در كلانتري برويم داخل چه برسد به زندان. بيرون از ايران امتحانش كرده بودم. چند ماهي زندان بودم به خاطر همين شيطنت هاي روزنامه نگارانه، ولي در مملكتم فكر نمي كردم به زندان بروم. من ذاتاً انسان ميانه رويي هستم و حرفه روزنامه نگاري را به معني كار سياسي براي مبارزه با چيزي نمي دانم. به همين دليل هيچ وقت فكر نمي كردم بروم زندان. ولي خب شد، گله از بخت ندارم با اين تجربه كلكسيون ما كامل شد.»
در گريز گم مي شوم
مسعود بهنود براي ايراد سخنراني به اسكانديناوي و كشورهاي اروپايي سفر مي كند و ديگر به وطنش برنمي گردد؛ «داستان من مثل آدمي مي ماند كه داخل ساختماني پر از آتش گرفتار است و آمده كنار پنجره. اگر هيچ راه حلي نباشد او مي پرد پايين ولي اگر راهي باز شود مطمئناً از آن راه مي رود بيرون. من داشتم با آقاي شمس الواعظين سخنراني مي كردم كه يك باره روزنامه ها خبر دادند حكم زندان من به اجرا گذاشته شده و به فرودگاه ابلاغ شده است. در اين زمان فرزندانم مانع از برگشتن من شدند. بنابراين ماندم تا سر و صداها بخوابد و بالاخره فكر گرفتن روزنامه نگاران از بين برود و ما برگرديم سر خانه و زندگي مان.» زماني كه به بهنود گفتم حكم جلب تنها بهنود صادر نشده بود براي شمس الواعظين هم همين حكم صادر شده بود اما بهنود يك باره در ميان صحبت هايم گفت؛ «براي آقاي شمس اين طور نبود. در واقع سال بعد از اينكه لندن مانده بودم يك بار ديگر من و آقاي شمس را دعوت كردند برويم كانادا و اين بار شبي كه رفتيم براي سخنراني پيغامي براي او فرستادند كه برنگردد ايران. درست مثل من منتها ظاهراً پوست من نازك بود، بچه هايم بزرگ شده بودند و بيرون از ايران بودند. زورشان هم زياد بود و در نتيجه بر من پيروز شدند و من ماندم. اما آقاي شمس بچه هاشان ايران بودند وپوست شان به نازكي من نبود و مقاوم تر بودند و البته جوان تر از من هم هستند.»
تفاوت در مطبوعات ايران و اروپا
مسعود بهنود تفاوت ميان مطبوعات ايران و اروپا را به خانه اي كوچك با ساختماني بزرگ تشبيه مي كند؛ «شايد بتوان جور ديگر اين حرف را زد، مردم ايران نسبت به مردم اروپا چقدر تفاوت دارند؟ آيا روزنامه هايشان هم تفاوت شان همانقدر است؟ به عقيده من تفاوت شان خيلي نيست و اينجا اشكال وارد است. ما اگر روزنامه خوان هاي ايران را بگذاريم در يك كفه ترازو و روزنامه خوان هاي اروپا را هم بگذاريم در كفه ديگر و تفاوت شان را نگاه كنيم بايد بگوييم تفاوت روزنامه هاي مان خيلي بيشتر است. يكي از عمده ترين دلايلش هم اقتصاد ماست البته در اينجا نبايد تقصير را از نظام ديد و تقصير را از سياست هاي فرهنگي نظام ديد. اينجا لازم است بيشتر از سياست هاي اقتصادي كشور انتقاد كرد چرا كه مثل بقيه بخش ها بخش خصوصي ما توانا و بزرگ نيست شايد چون دولت رقيب بخش خصوصي است. در مطبوعات هم مي بينيد كه روزنامه هاي دولتي، راديو و تلويزيون دولتي هست و از بودجه عمومي ارتزاق مي كنند. ديگر روزنامه ها هم به ترتيبي ناچارند دست خودشان را كنار دولت نگه دارند. در چنين وضعيتي طبيعي است كه روزنامه نويس مستقل مجاهده مي خواهد، از خودگذشتگي مي خواهد و خب روزنامه نويس هم يك آدميزاد است مثل بقيه آدم ها. روزنامه نگاران هم خواست هايي دارند، تمايلاتي دارند، آنها هم اجاره خانه مي دهند. آخر اينها بايد از كجا تامين شود زماني كه روزنامه ها از نظر اقتصادي سر پاي خودشان نمي ايستند. ما در 2 ، 3 تا تجربه ديديم كه دوستان مبتكر و كارآشنا زماني كه توانستند بخش اقتصادي را حل كنند و يك حقوق بخور و نمير و يك آرامش خاطر نسبي براي روزنامه نگاران فراهم كنند، روزنامه هاي خيلي خوبي منتشر كردند، ولي باز آنها نتوانستند تحمل كنند. به عنوان آخرين جمله مي گويم من چهل و چند سال روزنامه نويسي كردم اما نه بيمه هستم و نه حقوق ثابتي دارم. شما به من بگوييد كسي در دنيا اين كار را مي كند؟ من چنين توقعي نمي توانم از نسل جديد داشته باشم چرا كه زندگي به آنها فشار مي آورد. مطمئن باشيد به هر كس در هر جاي دنيا اينها را بگوييد مي خندد به آدم.
Comment

Comment