koh
11-28-2005, 05:40 PM
بقای بیست و هفت ساله ی رژیم فقط ناشی از قدرت آن نیست ضعف مخالفانش نیز در این امر نقش مهمی دارد. تاکنون درباره ی ضعف های اپوزیسیون ایرانی بسیارگفته شده است. ضعف هایی که منتج از یک فرهنگ عمومی استبداد زده است و مبارزه ی ضد رژیم اپوزیسیون را نیز به استبداد زدگی دچار ساخته است. هر چند با گذر زمان برخی از ویژگی های منفی رنگ باخته اند و حتی جا به خصوصیات تازه ی مثبت داده اند اما باید دانست که این تحول فقط به طور مکانیکی و تنها با گذر طولانی زمان صورت نمی گیرد. حرکت و ابتکارات تک تک ما می تواند عاملی باشد برای تغییرسازنده ی این فرهنگ ایستا، همچنان که نبود اندیشه ورزی، جسارت و فعالیت از جانب ما می تواند دلیل ادامه ی این ضعف ها و ضررهای ناشی از آن باشد.
شاید بهتر باشد قدری در باره ی اشکالات و عیب های خود بیاندیشیم تا ضروت و چگونگی ایجاد یک تحول سازنده را بیابیم. نگارنده بر این باورست تا زمانی که کنش گری هوشمند و واکنش گری سازنده در میان فعالان ایرانی جا نیافتد این موقعیت ایستا و نازا ادامه خواهد یافت. برای اینکه شرایط عینی را تغییردهیم باید شرایط ذهنی را تغییر دهیم اما منتظر نباشیم که دگرگونی شرایط عینی بطور جبری شرایط ذهنی ما را به سمت تحول بکشاند. میان این دو شرایط، دیالکتیکی زنده و مداوم برقرار است که باید مورد توجه قرار گیرد. فهم روابط متقابل این دو، راز پویایی اپوزیسیون خواهد بود.
در این راستا باید آموخت که کنش های کلیشه ای و رفتارهای عادت شده را هر چند گاه یکبار زیر سوال بریم، یا حداقل مورد توجه و دقت قرار دهیم، تا ببینیم چگونه می توان به تصحیح اشکالات یا تقویت جنبه های مثبت آنها پرداخت. نوشته ی حاضر تلاشی است برای زیر سوال بردن موضوعی که شاید حساسیت هایی را میان افراد یا گروهها بر انگیزد اما حداقل می توان در مورد آن فکر کرد.
یک پرسش
با قدری تعمق در رفتارها، موضع گیری ها و عملکردهای سازمان ها و شخصیت های اپوزیسیون یک پرسش اساسی می تواند مطرح شود : آیا علت عدم موفقیت اپوزیسیون، سیاسی نبودن آن نیست ؟ آیا چون اپوزیسیون، سیاسی نبوده است موفق به سرنگون ساختن رژیمی تا این حد منفور و از هم پاشیده نشده است ؟ اینطور به نظر می رسد که فعالان اپوزیسیون، مبارزه ی خود علیه رژیم را تابع قانومندی هایی نمی سازند که بستر مبارزاتی شان ایجاب می کند. این بستر، سیاسی است و بدیهی است که قانونمندی های این بستر نیز سیاسی می باشد. در این صورت ما به عنوان پاسخ به پرسش فوق این فرضیه را پیشنهاد می کنیم که اپوزیسیون ایرانی در حوزه ی سیاسی از قانونمندی هایی پیروی می کند که دارای ماهیت سیاسی نبوده بلکه ماهیت روانشاختی دارد.
به عبارت دیگر فعالان اپوزیسیون در تعیین رفتارهای مبارزاتی خود، که باید رفتارهای «سیاسی» باشد، از ویژگی های روانشناسی فردی ویا اجتماعی ایرانی تاثیر می پذیرند و نه از ویژگی های یک کارسیاسی حرفه ای و فرا فردی. تصمیم گیری های افراد و سازمان های به ظاهر «سیاسی» ما نه از سر محاسبه و درک سیاسی، بلکه بیشتر بر اساس پدیده هایی مانند رقابت جویی کور، حیثیت خواهی، کینه ورزی، حسادت، روی دیگری را کم کردن، لج بازی، اثبات خود به هر بهایی و ... استوارست تا بر اساس تشخیص درست استراتژی و تاکتیک و تفاوت های آن، هوشمندی حفظ منافع استراتژیک به بهای انعطاف تاکتیکی، نزدیک شدن تدریجی اما مطمئن به اهداف، تقویت جبهه ی استراتژیک خود، پیشبرد حرکت نیروهای همسو به سمت اتحاد و قدرت گیری بیشتر در مقابل حریف، تضعیف جمعی دشمن، آماده ساختن مستمر شرایط برای وارد ساختن ضربه های اساسی و کارآ به دشمن و...
برای بررسی این فرضیه ما یک دستگاه تحلیلی را پیشنهاد می دهیم که نه بر اساس درک فلسفی-اخلاقی بلکه بر مبنای درک «سیاسی» استوار است. یعنی به قضاوت خوب و بد رفتارها نمی پردازد بلکه به کارکرد آنها توجه می کند. کارکرد مثبت یا منفی آنها در رابطه با منافع یک جمع مشخص. این تفکیک به معنای زیر سوال بردن یا کنار گذاشتن ارزش ها نیست، بلکه تلاش دارد فن دفاع از این ارزش ها را بررسی کند. این فن همان سیاست است.
سیاست را بشناسیم
شناختن سیاست نیازمند درک چرایی وجود آنست. فلسفه وجودی سیاست در اختلاف است. اگر اختلاف نبود سیاست هم نبود. اختلاف در منافع، اختلاف در دیدگاه ها، اختلاف در ارزش ها، اختلاف در عملکردها و ... این اختلاف هم می تواند بین دشمنان، رقبا و حریف ها و جود داشته باشد، یعنی میان جبهه های مختلف که در مقابل یکدیگر ایستاده اند و هم می تواند میان اعضا ی یک جبهه، یعنی نیروهای در کنار یکدیگر، وجود داشته باشد. درهر دو مورد، برخورد با این پدیده باید برخوردی «سیاسی» باشد. زیرا سیاست دانش مدیریت اختلاف هاست. سیاست دانش برخورد با اختلاف هاست به گونه ای که اهداف، ارزش ها و منافع خویش را تامین، حفظ و تقویت کنیم.
با چنین تعریفی در می یابیم که در سیاست، چند گرایی و تکثرگرایی امری بدیهی است. اصولا اختلاف از دل چند گونگی بیرون می آید. تجربه ی علوم انسانی نشان داده است که هیچ دو انسانی به معنای مطلق کلمه یکسان نمی اندیشند. فرد «سیاسی» انتظار ندارد که همه مثل او بگویند، بیاندیشند و عمل کنند. تفاوت ایده ها و برداشت ها را عادی و طبیعی دانسته و از اختلاف نظر وحشت زده و نگران و غمگین نیست. باور دارد که هر فرد از این حق انسانی برخوردار است که به گونه ای که می خواهد بیاندیشد. پس، برای سیاسی بودن نخست باید اصل اختلاف را به عنوان امری بدیهی پذیرفت. به عبارت دیگر، گام نخست سیاسی بودن این است که از اختلاف دیدگاه ها و منافع هراسان نشویم. این باور به عادی بودن اختلاف سبب می شود که بتوانیم شرط اولیه ی سیاسی بودن را داشته باشیم و به مرحله ی دوم برویم.
اگر فردی اختلاف دیدگاه ها و تابع آن، اختلاف عملکردها را عادی دانست می تواند در گام دوم برای خود تعیین کند که به عنوان یک فرد سیاسی در مقابل این پدیده ی دارای اختلاف با او چگونه رفتار کند.
یک تفکیک ضروری
برای این منظور نخست باید میان یک اندیشه به عنوان اندیشه، و یک اندیشه به عنوان پایه ی یک کنش، تفاوت قائل شویم. هر اندیشه ای، به عنوان فکر و اندیشه، می تواند و باید مورد احترام قرار گیرد : از اندیشه ای که ما به عنوان بهترین می دانیم تا آنکه به عنوان بدترین ارزیابی می کنیم. همه ی اندیشه ها می توانند و باید بدون کمترین شرطی، به عنوان صرف اندیشه، حق حیات داشته باشند. در اینجا به عنوان مخالف یک اندیشه می توان به بحث و انتقاد و تبادل نظر پرداخت اما نباید کمترین حقی برای محدود ساختن اجباری فکر مخالف برای خود قائل شویم.[1] (http://www.rowzane.com/0000_m+e/0m+e_2005/2511/m28k-erf.htm#_ftn1) تاکید بر این مطلق بودن می تواند عده ای را متعجب سازد، اما نباید فراموش کرد که آزادی فقط زمانی شانس نهادینه شدن و بقا می یابد که در این حوزه، یعنی در حوزه ی اندیشه، به صورت مطلق مورد احترام قرار گیرد. وجود این آزادی بی مرز و شرط است که اجازه ی محدود ساختن داوطلبانه ی آزادی را در حوزه ی عمل در جامعه ممکن می سازد. مطلق بودن آزادی اندیشه نسبی بودن آزادی های جمعی را ممکن می سازد. اندیشه ورزی را نباید در هیچ بند و حصاری قرار داد. آزادی اندیشه زیربنای همه ی آزادی های فردی و اجتماعی است.
مسله ی واقعی سیاست از زمانی آغاز می شود که یک اندیشه می خواهد به عرصه ی عمل در آید، یعنی مبنایی برای کنش فرد، یا افراد، یا گروه یا حکومتی قرار گیرد. از آنجا که این اندیشه و کنش ناشی از آن، به طور حتمی وجبری با اندیشه و کنش عده ای دیگر برخورد خواهد کرد موضوع اختلاف دیدگاه ها یا منافع پیش می آید. در اینجاست که موضوع مدیریت اختلاف به عنوان تعریف سیاست مطرح می شود. از اینجاست که سیاست معنا می گیرد.
در اینجا فرد سیاسی، که در گام نخست اختلاف را به عنوان یک واقعیت عینی پذیرفته است، در گام دوم رفتار خود را در مقابل اندیشه ای مخالف که به کنش درآمده است تعیین می کند. در اینجا دیگر چون بحث کنش است طبیعی است که موضوع واکنش نیز مطرح شود. همه ی ظرافت بحث سیاست در این است که این واکنش چگونه باید باشد.
رفتار سیاسی کدام است ؟
برای این منظور بهتر است موضوع را از طریق تقسیم بندی تدقیق کنیم و ببینیم زمانی که یک اندیشه ی متفاوت از فکرما به عرصه ی عمل می پیوندد چه احتمال هایی مطرح می شود و چه رفتارهایی در مقابل آن ممکن است :
1- گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند به تضعیف یا نابودی آن چیزی منجر شود که برای ما ارزشمند یا مفید است. در این صورت مقابله ی با این اندیشه و کنش ناشی از آن، منطقی است.
2- گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند به تضعیف یا نابودی آن چیزی منجر شود که برای ما نه ارزشمند است نه مفید، در این صورت می توان واکنش نشان داد یا نداد. ممکن است واکنش نشان دادن ما برای یاری به کسانی باشد که آن چیز برایشان ارزشمند یا مفید است. کسانی که وجود یا حمایتشان برای ما اهمیت دارد.
3- گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند به تقویت یا تولد آن چیزی منجر شود که برای ما ارزشمند یا مفید است، در این صورت طبیعی است که به تحقق این اندیشه – حتی اگر متفاوت از فکر ماست - یاری رسانیم.
4- گاهی اجرای اندیشه متفاوت می تواند به تقویت یا تولد آن چیزی منجر شود که برای ما نه ارزشمند است نه مفید، در این صورت طبیعی است که ما به تحقق آن یاری نرسانیم. مگر برای کمک به کسانی باشد که تقویت یا تولد آن چیز برایشان ارزشمند یا مفید است. کسانی که وجود یا حمایتشان برای اهمیت دارد.
5- بدیهی است که گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند نه به صورت مثبت و نه به صورت منفی بر منافع ما و یا کسانی که برای ما اهمست دارند تاثیری بگذارد. برای این حالت خنثی هیچ شکل خاصی از واکنش های ارادی فوق نمی تواند مورد توجه قرار گیرد. اما نباید فراموش کرد که تشخیص اینکه پدیده ای برای منافع ما نقش خنثی دارد یا خیر به افق دید و دستگاه تحلیلی مان بستگی مستقیم دارد.
پس در کل، پنج حالت فوق برای تعیین رفتارمان در قبال اندیشه های عملی شده دیگران مطرح است. اما در ورای این تقسیم بندی شکلی که به ظاهر نیز ساده و شاید بدیهی نیز به نظر رسد آنچه مهم است این است که به عنوان یک سیاسی و در راستای تعریف سیاست، یعنی علم مدیریت اختلاف ها، بدانیم کدام انتخاب را بر دیگری ترجیح دهیم.
Koh,pls use 'sizes mood' next time !
شاید بهتر باشد قدری در باره ی اشکالات و عیب های خود بیاندیشیم تا ضروت و چگونگی ایجاد یک تحول سازنده را بیابیم. نگارنده بر این باورست تا زمانی که کنش گری هوشمند و واکنش گری سازنده در میان فعالان ایرانی جا نیافتد این موقعیت ایستا و نازا ادامه خواهد یافت. برای اینکه شرایط عینی را تغییردهیم باید شرایط ذهنی را تغییر دهیم اما منتظر نباشیم که دگرگونی شرایط عینی بطور جبری شرایط ذهنی ما را به سمت تحول بکشاند. میان این دو شرایط، دیالکتیکی زنده و مداوم برقرار است که باید مورد توجه قرار گیرد. فهم روابط متقابل این دو، راز پویایی اپوزیسیون خواهد بود.
در این راستا باید آموخت که کنش های کلیشه ای و رفتارهای عادت شده را هر چند گاه یکبار زیر سوال بریم، یا حداقل مورد توجه و دقت قرار دهیم، تا ببینیم چگونه می توان به تصحیح اشکالات یا تقویت جنبه های مثبت آنها پرداخت. نوشته ی حاضر تلاشی است برای زیر سوال بردن موضوعی که شاید حساسیت هایی را میان افراد یا گروهها بر انگیزد اما حداقل می توان در مورد آن فکر کرد.
یک پرسش
با قدری تعمق در رفتارها، موضع گیری ها و عملکردهای سازمان ها و شخصیت های اپوزیسیون یک پرسش اساسی می تواند مطرح شود : آیا علت عدم موفقیت اپوزیسیون، سیاسی نبودن آن نیست ؟ آیا چون اپوزیسیون، سیاسی نبوده است موفق به سرنگون ساختن رژیمی تا این حد منفور و از هم پاشیده نشده است ؟ اینطور به نظر می رسد که فعالان اپوزیسیون، مبارزه ی خود علیه رژیم را تابع قانومندی هایی نمی سازند که بستر مبارزاتی شان ایجاب می کند. این بستر، سیاسی است و بدیهی است که قانونمندی های این بستر نیز سیاسی می باشد. در این صورت ما به عنوان پاسخ به پرسش فوق این فرضیه را پیشنهاد می کنیم که اپوزیسیون ایرانی در حوزه ی سیاسی از قانونمندی هایی پیروی می کند که دارای ماهیت سیاسی نبوده بلکه ماهیت روانشاختی دارد.
به عبارت دیگر فعالان اپوزیسیون در تعیین رفتارهای مبارزاتی خود، که باید رفتارهای «سیاسی» باشد، از ویژگی های روانشناسی فردی ویا اجتماعی ایرانی تاثیر می پذیرند و نه از ویژگی های یک کارسیاسی حرفه ای و فرا فردی. تصمیم گیری های افراد و سازمان های به ظاهر «سیاسی» ما نه از سر محاسبه و درک سیاسی، بلکه بیشتر بر اساس پدیده هایی مانند رقابت جویی کور، حیثیت خواهی، کینه ورزی، حسادت، روی دیگری را کم کردن، لج بازی، اثبات خود به هر بهایی و ... استوارست تا بر اساس تشخیص درست استراتژی و تاکتیک و تفاوت های آن، هوشمندی حفظ منافع استراتژیک به بهای انعطاف تاکتیکی، نزدیک شدن تدریجی اما مطمئن به اهداف، تقویت جبهه ی استراتژیک خود، پیشبرد حرکت نیروهای همسو به سمت اتحاد و قدرت گیری بیشتر در مقابل حریف، تضعیف جمعی دشمن، آماده ساختن مستمر شرایط برای وارد ساختن ضربه های اساسی و کارآ به دشمن و...
برای بررسی این فرضیه ما یک دستگاه تحلیلی را پیشنهاد می دهیم که نه بر اساس درک فلسفی-اخلاقی بلکه بر مبنای درک «سیاسی» استوار است. یعنی به قضاوت خوب و بد رفتارها نمی پردازد بلکه به کارکرد آنها توجه می کند. کارکرد مثبت یا منفی آنها در رابطه با منافع یک جمع مشخص. این تفکیک به معنای زیر سوال بردن یا کنار گذاشتن ارزش ها نیست، بلکه تلاش دارد فن دفاع از این ارزش ها را بررسی کند. این فن همان سیاست است.
سیاست را بشناسیم
شناختن سیاست نیازمند درک چرایی وجود آنست. فلسفه وجودی سیاست در اختلاف است. اگر اختلاف نبود سیاست هم نبود. اختلاف در منافع، اختلاف در دیدگاه ها، اختلاف در ارزش ها، اختلاف در عملکردها و ... این اختلاف هم می تواند بین دشمنان، رقبا و حریف ها و جود داشته باشد، یعنی میان جبهه های مختلف که در مقابل یکدیگر ایستاده اند و هم می تواند میان اعضا ی یک جبهه، یعنی نیروهای در کنار یکدیگر، وجود داشته باشد. درهر دو مورد، برخورد با این پدیده باید برخوردی «سیاسی» باشد. زیرا سیاست دانش مدیریت اختلاف هاست. سیاست دانش برخورد با اختلاف هاست به گونه ای که اهداف، ارزش ها و منافع خویش را تامین، حفظ و تقویت کنیم.
با چنین تعریفی در می یابیم که در سیاست، چند گرایی و تکثرگرایی امری بدیهی است. اصولا اختلاف از دل چند گونگی بیرون می آید. تجربه ی علوم انسانی نشان داده است که هیچ دو انسانی به معنای مطلق کلمه یکسان نمی اندیشند. فرد «سیاسی» انتظار ندارد که همه مثل او بگویند، بیاندیشند و عمل کنند. تفاوت ایده ها و برداشت ها را عادی و طبیعی دانسته و از اختلاف نظر وحشت زده و نگران و غمگین نیست. باور دارد که هر فرد از این حق انسانی برخوردار است که به گونه ای که می خواهد بیاندیشد. پس، برای سیاسی بودن نخست باید اصل اختلاف را به عنوان امری بدیهی پذیرفت. به عبارت دیگر، گام نخست سیاسی بودن این است که از اختلاف دیدگاه ها و منافع هراسان نشویم. این باور به عادی بودن اختلاف سبب می شود که بتوانیم شرط اولیه ی سیاسی بودن را داشته باشیم و به مرحله ی دوم برویم.
اگر فردی اختلاف دیدگاه ها و تابع آن، اختلاف عملکردها را عادی دانست می تواند در گام دوم برای خود تعیین کند که به عنوان یک فرد سیاسی در مقابل این پدیده ی دارای اختلاف با او چگونه رفتار کند.
یک تفکیک ضروری
برای این منظور نخست باید میان یک اندیشه به عنوان اندیشه، و یک اندیشه به عنوان پایه ی یک کنش، تفاوت قائل شویم. هر اندیشه ای، به عنوان فکر و اندیشه، می تواند و باید مورد احترام قرار گیرد : از اندیشه ای که ما به عنوان بهترین می دانیم تا آنکه به عنوان بدترین ارزیابی می کنیم. همه ی اندیشه ها می توانند و باید بدون کمترین شرطی، به عنوان صرف اندیشه، حق حیات داشته باشند. در اینجا به عنوان مخالف یک اندیشه می توان به بحث و انتقاد و تبادل نظر پرداخت اما نباید کمترین حقی برای محدود ساختن اجباری فکر مخالف برای خود قائل شویم.[1] (http://www.rowzane.com/0000_m+e/0m+e_2005/2511/m28k-erf.htm#_ftn1) تاکید بر این مطلق بودن می تواند عده ای را متعجب سازد، اما نباید فراموش کرد که آزادی فقط زمانی شانس نهادینه شدن و بقا می یابد که در این حوزه، یعنی در حوزه ی اندیشه، به صورت مطلق مورد احترام قرار گیرد. وجود این آزادی بی مرز و شرط است که اجازه ی محدود ساختن داوطلبانه ی آزادی را در حوزه ی عمل در جامعه ممکن می سازد. مطلق بودن آزادی اندیشه نسبی بودن آزادی های جمعی را ممکن می سازد. اندیشه ورزی را نباید در هیچ بند و حصاری قرار داد. آزادی اندیشه زیربنای همه ی آزادی های فردی و اجتماعی است.
مسله ی واقعی سیاست از زمانی آغاز می شود که یک اندیشه می خواهد به عرصه ی عمل در آید، یعنی مبنایی برای کنش فرد، یا افراد، یا گروه یا حکومتی قرار گیرد. از آنجا که این اندیشه و کنش ناشی از آن، به طور حتمی وجبری با اندیشه و کنش عده ای دیگر برخورد خواهد کرد موضوع اختلاف دیدگاه ها یا منافع پیش می آید. در اینجاست که موضوع مدیریت اختلاف به عنوان تعریف سیاست مطرح می شود. از اینجاست که سیاست معنا می گیرد.
در اینجا فرد سیاسی، که در گام نخست اختلاف را به عنوان یک واقعیت عینی پذیرفته است، در گام دوم رفتار خود را در مقابل اندیشه ای مخالف که به کنش درآمده است تعیین می کند. در اینجا دیگر چون بحث کنش است طبیعی است که موضوع واکنش نیز مطرح شود. همه ی ظرافت بحث سیاست در این است که این واکنش چگونه باید باشد.
رفتار سیاسی کدام است ؟
برای این منظور بهتر است موضوع را از طریق تقسیم بندی تدقیق کنیم و ببینیم زمانی که یک اندیشه ی متفاوت از فکرما به عرصه ی عمل می پیوندد چه احتمال هایی مطرح می شود و چه رفتارهایی در مقابل آن ممکن است :
1- گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند به تضعیف یا نابودی آن چیزی منجر شود که برای ما ارزشمند یا مفید است. در این صورت مقابله ی با این اندیشه و کنش ناشی از آن، منطقی است.
2- گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند به تضعیف یا نابودی آن چیزی منجر شود که برای ما نه ارزشمند است نه مفید، در این صورت می توان واکنش نشان داد یا نداد. ممکن است واکنش نشان دادن ما برای یاری به کسانی باشد که آن چیز برایشان ارزشمند یا مفید است. کسانی که وجود یا حمایتشان برای ما اهمیت دارد.
3- گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند به تقویت یا تولد آن چیزی منجر شود که برای ما ارزشمند یا مفید است، در این صورت طبیعی است که به تحقق این اندیشه – حتی اگر متفاوت از فکر ماست - یاری رسانیم.
4- گاهی اجرای اندیشه متفاوت می تواند به تقویت یا تولد آن چیزی منجر شود که برای ما نه ارزشمند است نه مفید، در این صورت طبیعی است که ما به تحقق آن یاری نرسانیم. مگر برای کمک به کسانی باشد که تقویت یا تولد آن چیز برایشان ارزشمند یا مفید است. کسانی که وجود یا حمایتشان برای اهمیت دارد.
5- بدیهی است که گاهی اجرای اندیشه ی متفاوت می تواند نه به صورت مثبت و نه به صورت منفی بر منافع ما و یا کسانی که برای ما اهمست دارند تاثیری بگذارد. برای این حالت خنثی هیچ شکل خاصی از واکنش های ارادی فوق نمی تواند مورد توجه قرار گیرد. اما نباید فراموش کرد که تشخیص اینکه پدیده ای برای منافع ما نقش خنثی دارد یا خیر به افق دید و دستگاه تحلیلی مان بستگی مستقیم دارد.
پس در کل، پنج حالت فوق برای تعیین رفتارمان در قبال اندیشه های عملی شده دیگران مطرح است. اما در ورای این تقسیم بندی شکلی که به ظاهر نیز ساده و شاید بدیهی نیز به نظر رسد آنچه مهم است این است که به عنوان یک سیاسی و در راستای تعریف سیاست، یعنی علم مدیریت اختلاف ها، بدانیم کدام انتخاب را بر دیگری ترجیح دهیم.
Koh,pls use 'sizes mood' next time !