Announcement

Collapse
No announcement yet.

vaghti sohrab daneshjooo bood

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • vaghti sohrab daneshjooo bood

    وقتي سهراب سپهري دانشجو بود
    ز آقاي سپهري بابت لرزاندن تن ايشان در گور عذرخواهي مي‌نمايم.)

    اهل دانشگاهم روزگارم خوش نيست ژتوني دارم خرده عقلي سر سوزن شوقي اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است گاه گاهي مي نويسم تكليف مي سپارم به شما تا به يك نمره ناقابل بيست كه در آن زندانيست دلتان زنده شود چه خيالي چه خيالي ميدانم گپ زدن بيهوده است خوب ميدانم دانشم بيهوده است استاد از من پرسيد چقدر نمره ز من مي خواهي من از او پرسيدم دل خوش سيري چند اهل دانشگاهم قبله ام آموزش جانمازم جزوه مشق از پنجره ها ميگيرم همه ذرات وجودم متبلور شده است درسهايم را وقتي مي خوانم كه خروس مي كشد خميازه مرغ و ماهي خواب است خوب يادم هست مدرسه باغ آزادي بود درس بي كرنش مي خوانديم نمره بي خواهش مي آورديم تا معلم پارازيت مي انداخت همه غش مي كرديم كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت درس خواندن آنروز مثل يك بازي بود كم كمك دور شدم از آنجا بار خود را بستم عاقبت رفتم در دانشگاه به محيط خشن آموزش و به دانشكده علوم سرايت كردم رفتم از پله كامپيوتر بالا چيزها ديدم در دانشگاه من گدايي ديدم در آخر ترم در به در مي گشت يك نمره قبولي مي خواست من كسي را ديدم از ديدن يك نمره ده دم دانشگاه پشتك مي زد شاعري ديدم هنگام خطابه به خرچنگ مي گفت ستاره و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد همه جا پيدا بود همه جا را ديدم بارش اشك از نمره تك جنگ آموزش با دانشجو حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر فتح يك ترم به دست ترميم قتل يك لبخند در آخر ترم همه را من ديدم من در اين دانشگاه در به در و ويرانم من به يك نمره نا قابل ده خشنودم من به ليسانس قناعت دارم من نمي خندم اگر دوست من مي افتد من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد من در اين دانشگاه در سراشيب كسالت هستم خوب مي دانم استاد كي كوئيز مي گيرد برگه حذف كجاست سايت و رايانه آن مال من است تريا،نقليه و دانشكده از آن من است ما بدانيم اگر سلف نباشد همگي مي ميريم و اگر حذف نباشد همگي مشروطيم نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود كار ما نيست شناسايي مسئول غذا كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ پي اصلاح خطا ها برويم.



    MAHSA














    [/CENTER]

  • #2
    thanks for thiiiiiiiiiiiis

    Comment


    • #3
      sohrab was my very best friend



      Comment


      • #4
        اهل دانشگاهم

        روزگارم خوش نیست

        ژتونی دارم خرده پولی،

        سرسوزن هوشی

        دوستانی دارم بهتر از شمر ویزید

        دوستانی که همچون من مشروطند

        واتاقی که همین نزدیکی است

        اهل دانشگاهم

        پیشه ام گپ زدن است

        گاه گاهی هم مینویسم تکلیف

        می سپارم به شما

        تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست

        دلتان تازه شود

        چه خیالی-چه خیالی- میدانم

        کپ زدن بیهوده است

        خوب میدانم دانشم کم عمق است

        اهل دانشگاهم

        قبله ام آموزش-

        جانمازم جزوه

        مهرم میز

        عشق از پنجره ها می گیریم

        همه ذرات مخ من متبلور شده است

        پدرم وقتی رفت پاسبان ها همه استاد شدند

        استاد از من پرسید چند نمره زمن میخواهی ؟

        من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

        پدر م استاتیک را از بر داشت

        و کوئیز هم میداد

        درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

        امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

        خوب یادم هست درسی بی رنجش میخواندم

        نمره بی خواهش می آوردم

        تا معلم پارازیت می انداخت

        همه غش می کردند

        من کسی را دیدم

        که برای داشتن یک نمره 10

        دم دانشکده پشتک میزد

        دختری را دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

        اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

        اتوبوسی دیدم

        کسی از روزن پنجره می گفت: کمک

        سفر سبز چمن با کوکو بارش اشک

        پس از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو

        جنگ دانش جویان سر ته دیگ غذا

        جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

        حمله درس به مخ حذف یک درس

        به فرماندهی کامپیوتر

        فتح یک نمره به دست ترمیم

        فتح یک نمره به دست استاد

        مثل یک لبخند در آخر ترم

        همه را دیدم

        اهل دانشگاهم

        اما نیستم دانشجو کارت من گم شده است

        من به مشروط شدن نزدیکم

        من در این دانشگاه چقدر مضطربم

        من ندیدم هرگز یک نمره بیست

        من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

        من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

        وبه لیسانس قناعت دارم

        من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

        خوب میدانم که استاد کی کوئیزمیگیرد

        اتوبوس کی می آید

        خوب میدانم برگه حذف کجاست

        هر کجا هستم باشم تریا، نقلیه،دانشکده از آن منست

        رختها را بکنیم پی ورزش برویم

        توپ دریک قدمی است

        ونگوئیم که افتادن مفهوم بدی است

        ونگوئیم کتابی که درآن فرمول نیست

        وبدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم

        وبدانیم اگر نقلیه روزی تعطیل شود همگی می مانیم

        و نترسیم از حذف

        وبدانیم اگر حذف نبود همگی می ماندیم

        وبپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

        و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت کم است

        بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

        کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

        کار ما شاید این است

        که در حسرت یک صندلی خالی پیوسته شناور باشیم

        کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

        کار ما شاید اینست که .................................................. ..



        MAHSA














        [/CENTER]

        Comment


        • #5
          thx mahsakkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk
          خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

          Comment


          • #6
            khoooni in chandomin dafast!!!! hala velesh man mahsa hastam mahsaak id man ast plz call me mahsaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa



            MAHSA














            [/CENTER]

            Comment


            • #7
              ooooooooo sorry harja neveshti man nakhondam pas bashe mahsaaaaaaaaaaaaa
              خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

              Comment


              • #8
                khahesh aziz(che ahamiati be harfam midadi to)



                MAHSA














                [/CENTER]

                Comment


                • #9
                  lol mahsa joon ye chand ta nafase amigh bekesh ke ghash nakoni, ye moghe apandiset bad mikone mizane bi jigaret bad nafas tangi migiri







                  God made Coke,
                  God made Pepsi,
                  God made Persian girls so DAMN SEXY!!!

                  ~Zende Bad Iran Va Irani~

                  Comment


                  • #10
                    oho parinaz khoob darsaye anatomito nakhondiha, che rabti dashte bid jigarrrrrrrrrrrrrr



                    MAHSA














                    [/CENTER]

                    Comment


                    • #11
                      kasi az sohranb khabari nadare??? mesle inke vaghean indafe mashrooteeeeeeeeee?????



                      MAHSA














                      [/CENTER]

                      Comment


                      • #12
                        +18 bidaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

                        اهل تهرانم
                        دهنم سرویس است
                        نه که پولی دارم، نه سوادی، و نه حتی ذوقی
                        مادری دارم، بدتر از مادر شمر
                        دوستانی، همه از لاشخوران

                        نه خدایی که در این دود و صدا
                        لای این ماشین‌ها، پای این بُرجَک‌ها
                        روی این داغی آسفالت، به دادم برسد

                        من مسلمانم
                        قبله‌ام خانهء همسایه‌مان
                        جانمازم دختر همسایه، مُهرم لبِ او
                        تخت سجادهء من
                        من وضو با روش مُفت‌خوران می‌گیرم
                        در نمازم جریان دارد کُفر، جریان دارد شرک
                        ریا از پشتِ نمازم پیداست
                        همه ذراتِ نمازم مُتعفن شده است
                        من نمازم را وقتی می‌خوانم
                        که اذانش را تلفن، گفته باشد سر وقت
                        من نمازم را، پی این یک دو سه دَم دودِ علف می‌خوانم
                        پی قدقامتِ بَنگ

                        کعبه‌ام خَرپُشته
                        کعبه‌ام پشتِ کولرهاست
                        کعبه‌ام بر سر بام، سر منقل با دود، می‌رود بام به بام، شهر به شهر

                        حَجَرُالاَسوَدِ من حفرهء این وافور است

                        اهل تهرانم
                        پیشه‌ام جیب بُری است
                        گاهگاهی کیف هم می‌قاپم، با کَلَک، روی موتور
                        تا که شاید بهر پولی که در آن زندانی‌ست
                        داغ آن باسَنِتان تازه شود

                        چه خیالی، چه خیالی...می‌دانم
                        رقمی نیست شما را...
                        خوب می‌دانم، کَکِتان هم نَگَزَد

                        اهل تهرانم
                        نَسَبَم شاید برسد
                        به کلاغی در هند، به معجونی از پشگل مرغ
                        نَسَبَم شاید، به یک روسپی در کشتی وایکینگها برسد

                        پدرم پشتِ دوبار آمدن از مرز هرات، پشتِ دو بَست
                        پدرم در پس یک چند کلاهبرداری
                        پدرم در پس میله به دَرَک واصل شد
                        پدرم وقتی مُرد، آسمان ابری بود
                        مادرم بی‌خبر از خانه برفت، خواهرم فاحشه شد
                        پدرم وقتی مُرد، مردانِ محله همگی هیز شدند
                        مرد بقّال از من پرسید: چند من آناناس می‌خواهی؟
                        من از او پرسیدم: خواهرم پیش شماست؟

                        پدرم جنس می‌آورد
                        تَل می‌فروخت، تَل می‌کشید
                        دَم خوبی هم داشت

                        باغ ما در طرف سایه نادانی بود
                        باغ ما جای پیچ خوردن آدمها
                        باغ ما نقطه برخورد گناه و هَوَس و حادثه بود
                        باغ ما شاید، قوسی از دایرهء سرخ شقاوت بود
                        میوهء کال خدا را آن روز، بالا می‌آوردم در خواب
                        آبجو بی ‌فلسفه می‌خوردم
                        خشخاش بی ‌دانش می‌چیدم
                        تا حجابی پس می‌رفت، چشم فواره خواهش می‌شد
                        تا کسی می‌خندید، سینه از زور حسادت می‌سوخت
                        گاهی هم عشق ، صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید
                        شهوتی می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت
                        فکر می‌خوابید
                        زندگی چیزی بود، مثل یک بارش سنگ، یا چناری پُر زاغ
                        زندگی در آن وقت، صفی از بیدلی و خواب مترسک‌ها بود
                        بارها زندانی شدن
                        زندگی در آن وقت، سلولِ پر از موش و دیوار پُر از خط خطی زندان بود

                        طِفل، جُفتَک جُفتَک، دور شد در کوچهء خَرخاکی‌ها
                        بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالاتِ حقیقت بیرون
                        دلم از غربتِ خَرخاکی پُر

                        من به مهمانی دنیا رفتم:
                        من به دشتِ حسرت
                        من به باغ پوچی
                        من به ایوانِ پُر از خاکِ حماقت رفتم
                        رفتم از پله برقی رذالت بالا
                        تا ته کوچهء بن بستِ نَفَهمی
                        تا هوای ملس اِستِمنا
                        تا تبِ خیس مذلّت رفتم
                        من به دیدار کسی رفتم، در آن سر خشم
                        رفتم، رفتم تا زن
                        تا چراغ ذلت
                        تا سکوتِ خارش
                        تا صدای وغ وغ تنهایی‌ها

                        چیزها دیدم بر روی زمین:
                        کودکی دیدم، کفِ پا بو می‌کرد
                        قفسی بی در دیدم که در آن، باج‌خوران ول بودند
                        نردبانی که از آن، عشق می‌رفت به بیراههء شَک
                        من زنی را دیدم، نور در ماکروفر سامسونگ می‌پخت
                        ظهر در سفره آنان سُس بود، پیتزا بود، دوری بود، کاسهء داغ مَلالت بود

                        من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز Sha***a می‌خواست
                        و سُپوری، که به یک پوستر Guns می‌بُرد نماز

                        کفتاری را دیدم، Viagra می‌خورد
                        من الاغی را دیدم، فرفره را می‌فهمید
                        در چراگاه سخاوت، گاوی دیدم پیر

                        شاعری دیدم هنگام خطاب، به معشوقه‌اش می‌گفت: اوهوی

                        من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس لَجَن
                        کاغذی دیدم، از جنس جَفا
                        آفتابه‌ای دیدم، دور از همه آب
                        مسجدی دیدم، دور از مُستراح
                        سر بالین فقیهی نومید، بطری‌ای دیدم لبریز شراب

                        قاطری دیدم بارَش حساب دیفرانسیل
                        اشتری دیدم بارَش سبدِ خالی وصیتنامه
                        عارفی دیدم بارَش Yahoo.com

                        من قطاری دیدم، تاریکی می‌برد
                        من قطاری دیدم، ثروت می‌برد و چه سنگین می‌رفت
                        من قطاری دیدم، عِلم می‌برد (و چه خالی می‌رفت)
                        من قطاری دیدم، تخم جن و آواز هزارپا می‌برد
                        و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
                        همه چیز از شیشهء آن پیدا بود:
                        اشکهای دخترک
                        خالهای سینهء مادر او
                        عکس پدری در وسط آگهی ترحیمش
                        و عبور پسری از کوچه‌شان
                        خواهش روشن یک فاسق لات، وقتی از آن در پشتی به سرا می‌آید

                        و حیض خورشید
                        و هم آغوشی پُر خونِ عروسک با ظهر

                        ID هایی که به چت روم پر از شهوت می‌رفت
                        ID هایی که به سردابهء اورکات می‌رفت
                        ID هایی که به قانون فسادِ ذهن‌ها
                        و به ادراکِ ریاضی ممات
                        ID هایی که به شوق BF - GF
                        ID هایی که به بهای گذر عمر می‌رفت

                        خواهرم آن پایین
                        دامنش را هم، در خاطرهء شَط می‌شُست

                        شهر پیدا بود:
                        رویش هندسی سیمان، آهن، قیر
                        گنبد پر فضلهء صدها مسجد
                        خودفروشی، غمزه‌هایش را می‌کرد حراج
                        بر سر شاخهء سیب، میرغضب می‌بست دار
                        پسری نارنجک به دیوار دبستان می‌زد
                        کودکی ته‌ماندهء هات‌داگش را، روی سجادهء بدرنگِ پدر قِی می‌کرد
                        و خَری از خلیج عربِ نقشهء جغرافی ما، نفت استخراج می‌کرد

                        بند رختی پیدا بود، سوتین بی پروا

                        چرخ یک تاکسی در حسرتِ گذر از چالهء سخت
                        چاله در حسرتِ ترمیم شدن تا فردا
                        فردا همه در حسرتِ آن چاله...که چاهی شده است

                        ریش پیدا بود، پشم پیدا بود
                        تزویر پیدا بود، غیبت پیدا بود
                        فَکها همه پیدا بود
                        خون پیدا بود، عکس HIV در خون
                        سایه گاهِ خنکِ ایدز در آزمایشگاه
                        سمتِ مرطوبِ حیا
                        غربِ خوش باوریِ پیمان‌ها
                        فصل وبگردی در وبلاگ‌ها
                        بوی تنهایی در وبلاگچهء من

                        دست تابستان یک ماوس پیدا بود

                        سفر سوزن به ورید
                        سفر دود از این خانه به آن خانه
                        سفر تیر به قلب
                        فَوَرانِ گُل حسرت از دل
                        ریزش قلب من از دیدن‌ها
                        بارش تردید، روی سقف دیدار
                        پرش مرگ از خندق شوق
                        گذر همهمه از پشتِ نگاه

                        جنگِ یک روزنه با سوزن و نخ
                        جنگِ یک پله، با پای چلاق خورشید
                        جنگِ تنهایی و گُناه
                        جنگِ زیبای نانِ خالی، با خالیِ یک معده
                        جنگِ خونین نواربهداشتی
                        جنگِ تازی‌ با آوای ساز
                        جنگِ پَشمَک و ORAL B با هم
                        جنگِ یک پیشانی با داغی مُهر

                        حملهء بانگِ مؤذن به سکوت
                        حملهء باد به تنظیم آنتن
                        حملهء لشگر اِسپِرم به برنامهء Baby Check
                        حملهء صدها مَتَلَک، به صف‌های فروشگاهِ مادام
                        حملهء هَنگِ حروف سُربی، به اِعجاز پرینتر
                        حملهء زر زر مُفت، همه از مِنبَر و بام

                        فتح یک قرن به دستِ وَالفَجر
                        فتح یک باغ به دستِ یک بَست
                        فتح یک کوچه به دستِ بوسه
                        فتح یک شهر به دست ۱۱۰
                        فتح یک عید به شرمندگی فرزندان

                        قتل یک باکره روی تُشَکِ وَعده و قول
                        قتل یک بوسهء پنهانی، سر کوچهء خواب
                        قتل یک شادی به امر تقویم
                        قتل آفتاب به فرمانِ Ray Ban
                        قتل یک اندیشه به دستِ دولت
                        قتل یک قاتل افسُرده به دستِ قانون

                        همگی روی زمین پیدا بود:
                        نظم در بین دوخط راه می‌رفت
                        سار بر بام ستمگر می‌خواند
                        باد در کشمکش هشت ساله، بافه‌ای از خَس تحقیر به خاور می‌راند
                        روی دریاچهء آرام هراس، قایقی دِل می‌برد
                        در خُرافات، سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود

                        مردگان را دیدم
                        قبرها را دیدم
                        کوه‌ها را، درّه‌ها را دیدم
                        باد را دیدم، آتش را دیدم
                        نور و ظلمت را دیدم
                        و خُفتِگان را در نور، و خُفتِگان را در ظلمت دیدم
                        بیداری را در نور، بیداری را در ظلمت دیدم
                        و هیچ را در نور، و هیچ را در ظلمت دیدم!

                        اهل تهرانم، امّا
                        شهر من تهران نیست
                        شهر من زیر پونِز گم شده است
                        من با خور، من با خواب
                        خانه‌ای آن طرفِ نقشهء جغرافیا ساخته‌ام

                        من در این خانه به بدنامی پردودِ علف نزدیکم
                        من صدای هِق هِق طاقچه را می‌شنوم
                        و صدای نِدامت، وقتی از چشم خدا می‌لَغزَد
                        Last edited by mahsaak; 03-12-2006, 12:42 PM.



                        MAHSA














                        [/CENTER]

                        Comment


                        • #13
                          man ham az tarafe khodam va aghaye sepehri tashakor mikonam...jedan jaleb bood
                          Love like you never got hurt
                          work like you don't need the money
                          Dance like no one is watching


                          تا عاقلان راهی برای یکبار خندیدن پیدا کنند دیوانگان هزار بار خندیده اند

                          Comment


                          • #14
                            hahahah. inaj sohrab modern mishodddddddddddddddddddd



                            MAHSA














                            [/CENTER]

                            Comment


                            • #15
                              akhey bichare sohrab

                              هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدای خر در آورد؟؟؟



                              MAHSA














                              [/CENTER]

                              Comment

                              Working...
                              X