PDA

View Full Version : Narges & Amir


Narges-Khanoom
05-07-2006, 04:43 AM
hey pplz... In dastano man az ro net gereftam ke albate its a true story az zabane hamon narges & amir....
so let's start reading :rolleyes: :cool: ;) :) :o :smt083 :eek: :rolleyes: :cool:
(albate in narges man nistama yeki digast)

Narges-Khanoom
05-07-2006, 04:44 AM
برای ديدن يکی از دوستام که دانشجوی دانشگاه شريف بود رفته بودم دانشگاه شريف. داشتم دنبال ساختمان دانشکده شيمی ميگشتم . از يکی دو نفر پرسيدم ولی خوب متوجه نشدم که کجا بايد برم . در همين حين امير که متوجه شده بود من دنبال دانشکده شيمی ميگردم از موقعيت استفاده کرد و بطرفم اومد و گفت من دارم سمت دانشکده شيمی و اگه بخواين ميتونم راهنماييتون کنم. منهم قبول کردم و رفتيم سمت دانشکده. توی ميسر از داخل يه ساختمونی رد شديم که بعدها فهميدم اسمش ساختمان ابن سينا است. توی اون ساختمون يکسری دانشجوها رو ديدم که داشتند جزوه کپی ميکردند. منهم قرار بود دوستمو حدود ساعت ۱۲:۰۰ ظهر ببينم ولی من زود رسيده بودم. بنابراين فکر کردم در اين فاصله ميتونم از يکی از جزوه های کنکور که همراهم بود و بايد به صاحبش برميگردوندم کپی بگيرم. به امير گفتم : دانشکده شيمی خيلی از اينجا فاصله داره و او گفت نه از اين در که بريد بيرون و يه کم سمت چپ بريد ساختمون دانشکده رو ميبينيد. منهم تشکر کردم و گفتم خيلی ممنون ، من بايد چند تا جزوه اينجا کپی بگيرم، بيشتر از اين مزاحمتون نميشم. اين حرف هم يه جوری زدم که يعنی شما رو بخير و ما رو به سلامت.


لبخندی رضايت آميزی زد و گفت بايد کارت دانشجويی اينجا رو داشته باشيد تا بتونيد کپی بگيريد، اگه اجازه بديد من براتون کپی ميگيرم. منهم برای اينکه خودمو از تک و تا ننداخته باشم قبول کردم. دست کردم توی کيفم و جزوه ها رو به امير دادم. اونهم ازشون کپی گرفت و موقع پس دادن کپی ها يک کاغذ کوچيک که شماره تلفنشو روش نوشته بود بهم داد و گفت خوشحال ميشم که با هم بيشتر آشنا بشيم. من اون موقعها فقط فکر درس و کنکور و اينجور چيزها بودم و اصولاْ دختری نبودم که اهل دوست پسر گرفتن باشم. بنابراين جزوه ها رو گذاشتم توی کيفم و کاغذی رو که شماره تلفن توش نوشته بود رو بطرفش گرفتم و گفتم:خيلی عذر ميخوام. ولی من به شما زنگ نميزنم.
امير گفت : حالا اگه اشکالی نداره يه چند روزی شماره پيشتون باشه و اگر نظرتون عوض شد خوشحال ميشم با هم صحبت کنيم.


منهم گفتم: بسيار خوب، اينقدر هول بودم که زودتر خداحافظی کنم و برم که اصلاْ يادم رفت پول کپی ها رو به امير بدم. وقتی که يادم افتاد ديگه امير رفته بود.خلاصه دوستمو ديدم و داشتيم با هم بر ميگشتيم که من پرسيدم

-چرا از اينور داری برميگردی؟

دوستم گفت : پس از کجا بايد برگرديم؟

منهم اون راهی رو که اومده بودم رو بهش نشون دادم و گفتم از اون طرف
دوستم گفت: تو از اونور اومدی ؟!! تو که دانشگاه رو طواف کردی تا به دانشکده ما برسی. همونجا بود که فهميدم امير منو دور دانشگاه چرخونده بود تا دانشکده شيمی رو نشونم بده.



از اينکه پول کپی ها رو نداده بودم احساس بدی داشتم و فردای اونروز به امير زنگ زدم.
- سلام، ميتونم با امير خان صحبت کنم؟

: بفرماييد خودم هستم

-من نرگس هستم، ديروز توی دانشگاه مزاحمتون شدم

: خواهش ميکنم چه مزاحمتی

-ببخشيد من يادم رفت پول کپی ها رو بشما بدم

:قابل شما رو نداره، دوستتون رو پيدا کردين؟

-آره ، ممنون از راهنماييتون (يه جوری گفتم که يعنی منو خوب دور دانشگاه چرخوندين). بازم ببخشيد که يادم رفت پول کپی ها رو بشما بدم
: خوب اينکه کاری نداره. يه جا قرار ميزاريم تا پول کپی ها رو بهم ندين
-اميرخان اجازه بدين من يه چيزو بشما بگم. من دارم برای کنکور ميخونم و اصولاْ هم اهل دوست شدن با پسرها نيستم و فقط از اين بابت زنگ زدم که تشکر کرده باشم.
: کنکور مهندسی با پزشکی؟

-مهندسی
: پس عکس خوشگل بگيرين تا وقتی اسمتون جزو ده نفر اول تو روزنامه چاپ شد من بتونم جلوی دوستام پز بدم که من برای اين دختره يه بار کپی گرفتم. اميدوارم که تو کنکور موفق باشيد ، خوب درس بخونيد تا دانشگاه شريف قبول بشين

-اگه اجازه بدين ديگه مزاحمتون نميشم

:خواهش ميکنم ، مراحميد

-خداحافظ
:خداحافظ

چند روز گذشت تا اينکه يه اتفاق جالب و باورنکردنی افتاد. قرار بود با پدرم جايی برويم و طبق معمول پدرم منو معطل کرده بود. من هم داشتم سعی ميکردم که به موبايل پدرم زنگ بزنم و دائم پيام مشترک مورد نظر در دسترس نميباشد رو ميشنيدم.
بعد از چند بار سعی کردن بالاخره موفق شدم ولی جای پدرم پسر جوانی که صدايش برايم آشنا بود جواب داد. پدرم در شرکت سرش خيلی شلوغ بود و خيلی از اوقات موبايلش را همکارهايش جواب ميدادند. من گفتم:

- ببخشيد ميتونم با آقای فداکار صحبت کنم؟

: با کی؟

-آقای فداکار، من دخترشون نرگس هستم.

: به به سلام سرکار خانم نرگس فداکار، حالا ديگه سر بسر ما ميزارين؟

-ببخشيد شما؟

: شما زنگ زديد. نميدونيد کجا رو گرفتيد؟

-من به موبايل پدرم زنگ زدم

:جدی ؟ اينجا که منزله و شماره ای که گرفتيد شماره موبايل نيست نرگس خانم


در اون لحظه صدا رو شناختم. صدای امير بود. صفحه تلفن رو نگاه کردم و ديدم که يادم رفته ۰۹۱۱ رو بگيرم. گفتم:


-ببخشيد من اومدم به موبايل پدرم زنگ بزنم ، ۰۹۱۱ رو يادم رفت بگيرم ، شماره شما رو گرفتم. در هر صورت بازم ببخشيد که مزاحمتون شدم.

:بازم خواهش ميکنم و بازم مراحميد.

-خداحافظ
:خداحافظ
کاملاْ گيج شده بودم. شماره ای که امير توی دانشگاه به من داده بود با شماره موبايل پدرم هيچ شباهتی به هم نداشتند. حتی پيش شماره دو تلفن هم متفاوت بود. از خودم ميپرسيدم که چنين چيزی چه جوری ممکنه و جواب قانع کننده ای پيدا نميکردم. حتی فکر کردم نکنه امير تو شرکت بابام کار ميکنه و ميخواسته سربسر من بزاره؟؟!! ولی بعد فکر کردم و ديدم شماره ای که گرفته بودم به شماره شرکت پدرم ربطی نداشت. بهرحال تصميم گرفتم تا دوباره به امير زنگ بزنم و ته و توی قضيه رو در بيارم. همونقدر که شما ممکنه الان نتونيد حرفهای منو باور کنيد ، من هم نميتونستم اتفاقی رو که افتاده بود باور کنم.
حالا داستان را از زبان امير بشنويد:


ما در خانه دو خط تلفن داشتيم. يکی را همه استفاده ميکردند و ديگری خط خصوصی خودم بود. من شماره خصوصيم را فقط به دوستان نزديکم ميدادم و به نرگس هم آن يکی شماره را داده بودم. وقتی نرگس تلفن را قطع کرد بخودم گفتم اين دخترها شيطان را هم درس ميدهند. روش نميشه بهم بگه ميخوام باهات حرف بزنم يه بهونه ای مياره که تو کت هيچ کس نميره. ۰۹۱۱ بعلاوه شماره معموليمونو گرفتم و آقايی گفت بفرماييد و پرسيدم آقای فداکار؟ و آن ُآقا گفت : اشتباه گرفته ايد. ديگه شکم برطرف شده بود. آنشب با چند نفر از دوستانم برای شام رفتيم بيرون و داستان زا برای آنها تعريف کردم و ناگهان متوجه شدم که نرگس دفعه دوم به شماره خصوصی من زنگ زده بود و نه به شماره ای که در دانشگاه به او داده بودم. موبايل دوستم را گرفتم و ۰۹۱۱ بعلاوه شماره خصوصيم را گرفتم. آقايی گفت بله و دوباره پرسيدم آقای فداکار؟ و جواب داد امرتون رو بفرماييد. من گوشی را قطع کردم. خلاصه اينکه هفت رقم شماره خصوصی من با هفت رقم شماره موبايل پدر نرگس دقيقاْ يکی بود. ميدونم باور کردنش سخته ولی باور کنيد برای من و نرگس هم همينقدر باور نکردنی بود.



بعد از آن اتفاق جالب و باور نکردنی تصميم گرفتم به امير زنگ بزنم و ته و توی قضيه رو در بيارم. به امير زنگ زدم و امير کل ماجرا رو برام توضيح داد. نشسته بود کلی حساب کرده بود که احتمال يه همچين چيزی چقدره. بحث در مورد احتمالات که شد از من درباره درسهام و کنکور و اينجور چيزها پرسيد و شروع کرد از من سئوال کردن، سئوالهای فيزيک ، رياضی جديد و اينجور چيزها. من به شوخی گفتم:

-حالا برای چی اين سئوالها رو ميپرسی؟ مگه شما معلم من هستيد؟

:شايد در آينده بشم

-منطورتون چيه؟

:من خصوصی تدريس ميکنم، ميخواستم ببينم درستون اونقدر خوب هست که قبول کنم و معلمتون بشم يا نه

-جدی ميگين؟

:جديه جدی، من تدريس کردنو دوست دارم

-راستش پدر من خيلی مذهبيه و فکر نکنم اجازه بده معلم مرد ، اونم مجرد، به دخترش درس بده

:جدی ميگين؟ (اين دفعه امير اين حرفو زد)

-جديه جدی

خلاصه با امير کلی حرف زديم. اصلا يه جوری بود که انگار همديگرو مدتهاست ميشناسيم. صدای زنگ درو که شنيدم فهميدم بابام اومده. منم سريع خداحافظی کردم.
توی دبيرستان با دوست صميميم مريم در مورد امير صحبت کردم. گفتم نه ازش خوشم مياد و نه ازش بدم مياد ولی آدم جالبيه. آدم تو حرف زدن باهاش راحته. اما بهار گفت که بهتره توی اين موقعيت فکر درس و کنکور باشم تا هر چيز ديگه. راستش خودم هم همين فکرو ميکردم. تصميم گرفتم به امير زنگ بزنم و هم بخاطر دفعه قبل معذرت بخوام و هم خداحافظی کنم. حالا بريم سراغ امير:


از اونجاييکه من بسيار خوشتيپ و تو دل برو بودم (عوض اينکه تو دلاتون بهم بخندين حداقل بزارين فکر کنم اينطور بوده) بخودم ميگفتم نکنه ادامه اين رابطه به درس و کنکور نرگس صدمه بزنه. اون وقتها برای خودم يه پيرمغان داشتم که هر از چندی بهش يه سری ميزدم. يه پيرمرد و پيرزن هشتاد و چند ساله گرم و صميمی. معمولاْ اگه چيزی خراب ميشد و با کاری داشتن کمکشون ميکردم. آنتن تلويزيونشونو باد کنده بود. من رفتم يه آنتن خريدم و رفتم خونشون . با هزار بدبختی آنتن قديمی رو کندم و آنتن جديد رو سر جاش گذاشتم. حالا بدبختی اين بود که آنتن وسط پشت بام روی خرک بود و خانه اکبر آقا طبقه اول. هی ميومدم لب پشت بام داد ميزدم : تصوير خوبه؟ و اکبر آقا هم از زنش ميپرسيد و دوباره جواب به من ميرسيد. خلاصه بعد از کلی چرخوندن و بالا پايين کردن تصوير خوب شد. بعد اومديم با اکبر آقا نشستيم به چای خوردن. صحبت با پير دانا هم کم لطف نيست همونطور که حافظ گفته:


نصيحت گوش کن جانا، که از جان دوست تر دارند

جوانان سعادتمند، پند پير دانا را



از اونجاييکه من حافظ رو خيلی دوست دارم ، به حرفاش گوش ميکنم. سرتونو درد نميارم، در مورد نرگس با اکبر آقا صحبت کردم و اون گفت کار درست قطع رابطه است حداقل تا وقتی نرگس کنکورشو بده. در ضمن اکبر آقا توصيه کرد که شماره تلفن نرگسو بگيرم. گفت خصلت زنها اينه که دوست دارن مردها بطرفشون بيان و برای نرگس شايد سخت باشه که بعد از مدتی بياد بهت زنگ بزنه، مخصوصاْ اينکه شما هنوز همديگرو اونقدر نميشناسين.

Narges-Khanoom
05-07-2006, 04:45 AM
فردای اونروز دوباره به امير زنگ زدم، راستش برای هيچ کدوممون تصميم سختی نبود. گرچه پسر خوبی بنظر ميومد ولی اهميت درس و کنکورم در اون موقع خيلی بيشتر بود.
: سلام امير خان

-سلام نرگس خانم، درسها خوب پيش ميره

:ببخشيد دفعه قبل اونجوری شد. آخه بابام يهو اومد. ميدونيد که

-خواهش ميکنم.

:راستش زنگ زدم يه چيزی رو بهتون بگم

-چه جالب چون منم ميخوام يه چيزی رو به شما بگم، شما اول بفرماييد
:همونطور که قبلاْ گفتم من امسال کنکور دارم و علاوه بر اون دختری نيستم که بخوام با پسرها دوست بشم، تازه پدرم هم آدم خيلی مذهبی ايه.

-راستش منم ميخواستم همينو بگم. يعنی با قسمت اول حرفتون موافقم ولی با قسمت دوم و سومش نه. الان مهمترين چيز برای شما درس و کنکوره و من نميخوام خدای ناکرده خللی در اين مسئله وارد بشه.

:لطف داريد. خيلی ممنون که درک ميکنيد. خب اگه اجازه بدين ديگه زياد وقتتون رو نميگيرم.
-فقط يه خواهش

:بفرماييد
-ممکنه شماره تلفن شما رو داشته باشم، تا بعد از کنکور بهتون زنگ بزنم

:خواهش ميکنم، بنويسيد لطفاْ ......

-اميدوارم تو کنکور موفق باشيد.

:انشااله شما هم تو درس و زندگی موفق باشيد.

-خداحافظ
:خداحافظ

مدتی بعد ما از اون خونه اساس کشی کرديم و منم همچنان مشغول درس خوندن برای کنکور بودم. کنکور در يکی از رشته های مهندسی در دانشگاه آزاد قبول شدم ،البته در دانشگاه سراسری هم زبان هم قبول شدم ولی تصميم گرفتم که رشته مهندسی رو انتخاب کنم. همونطور که قبلاْ گفتم پدرم آدمی بسيار خشک و مذهبی بود و اگر ميشنيد که دختری با پسری صحبت کرده از نظر پدرم اون ديگه دختر خوبی نبود، حتی يادمه يه بار که صحبت از سينما رفتن دختر و پسر با هم شد پدرم گفت اونها رو بايد عقد کرده حساب کرد. با اين تفاصير اصلاْ در موقعيتی نبودم که بخوام با پسری دوست بشم
، پس تصميم گرفتم که الکی به امير تلفن نکنم چونکه من در نهايت موقعيت اينکه باهاش بيرون برم رو نداشتم ، از طرفی هم خودمم زياد اهل دوست پسر گرفتن و اينجور کارها نبودم بنابراين سعی کردم که اميرو فراموش کنم و اما امير:

راستش من به عشق تو نگاه اول معتقد نيستم ولی به اين معتقدم که نگاه و برخورد اول خيلی مهمه. آدم هر چقدر هم با يکی ايميل بزنه و صحبت کنه، تا طرفو نبينه فايده نداره. بهرحال، بعد از اون ديگه زياد به نرگس فکر نميکردم تا اينکه موقع کنکور شد. شماره نرگس رو هنوز حفظ بودم. عصر روز کنکور به نرگس زنگ زدم و فهميدم که نرگس و خانواده اش نقل مکان کرده اند. اونوقت ها هم که ايميل و اينجور چيزها نبود. فکری بسرم زد: روزنامه . منکه اسمشو ميدونستم و ميتونستم از تو روزنامه بفهمم کجا قبول شده. بعد از اينکه نتايج کنکور رو دادند من با عجله رفتم روزنامه خريدم و دنبال نرگس فداکار گشتم. بالاخره پيداش کردم ، زبان قبول شده بود. منهم اطلاعات لازم رو جمع کردم و در روزی که تاريخ ثبت نام بود به دانشگاه مورد نظر رفتم و منتظر نرگس شدم. هر چی صبر کردم خبری نشد. منم برگشتم. راستش خيلی دوست داشتم دوباره ببينمش ولی ديگه راهی نبود و منهم سعی کردم زياد بهش فکر نکنم. و اما نرگس:

يک سال از دانشگاه گذشت در طی اين مدت اتفاقات زيادی برام افتاد. پدر و مادرم که مدتها بود که با هم اختلاف داشتند و من و خواهرم شاهد قهر و آشتيهای فراوان آنها بوديم بوديم. تا اينکه خبردار شديم که پدرم زن ديگری رو عقد کرده. وقتی که اين رو فهميديم خودمون از مادرم خواستيم که طلاق بگيره. چون مادرم از نظر مالی در شرايط مناسبی نبود مجبور شديم با پدرم زندگی کنيم ولی با او شرط کرديم که ما با نامادری زندگی نميکنيم چون نامادری من بدتر از پدرم خيلی مذهبی بود و ما ميديديم که اگر قرار باشه صبح تا شب که پدرم نيست و ميخوايم يه ذره نفس بکشيم جانشينش نميذاره. بنابراين پدرم که وضع مالی خوبی داشت در يکی از نقاط خوب تهران برای من و خواهرم يک خانه گرفت و خانه ای جداگانه برای همسر دومش اجاره کرد. اکثراْ شبها پدرم پيش ما بود ولی گاهی اوقات هم من و خواهرم شبها تنها بوديم. تا اينکه مادرم ازدواج کرد و سرو سامانی گرفت. نامادری من هر از گاهی به ما سرميزد ولی کم کم اين رفت و آمدها زياد شد به طوريکه تصميم گرفت که رسماْ با ما زندگی کنه. من و خواهرم که از اول شرط کرده بوديم که نميخوايم با نامادری زندگی کنيم (بعد از هماهمنگی با مادرم) تصميم گرفتيم که با مادرم زندگی کنيم. مادرم و شوهرش برعکس پدرم و زنش خيلی با ما دوست بودند و ما با اونها خيلی راحتتر بوديم. البته ناگفته نماند که اينجور زندگيها هميشه مشکلات خودشو داره و هيچ وقت اون لذتی رو که از زندگی با آرامش با پدر و مادر ميشه برد از اينجور زندگيها نميشه برد. بنابراين ما دوباره نقل مکان کرديم. البته رفتن ما از منزل پدرم به منزل مادرم همراه با يکسال دعوا و کشمکش بود. بعد از گذشتن دو سه ماه از زندگی در منزل مادرم تصميم گرفتم که سروسامانی به وسايلی که از منزل پدرم آورده بودم بدم. لابلای وسايل شخصيم دفترچه تلفن قديميمو پيدا کردم و همينجور که مشغول ورق زدن بودم چشمم به شماره ای افتاد که جلوش نوشته شده بود ليلا اميری در واقع اون شماره تلفن شماره امير بود که از ترس اينکه مبادا پدرم بره سر وسايلم و شماره تلفن پسری رو توش پيدا کنه بجای امير نوشته بودم ليلا اميری. با لبخند نگاهی به شماره تلفن انداختم. خاطرات کمی رو که داشتم در ذهنم مرور کردم. يه لحظه با خودم فکر کردم که خيلی وقته که اتفاق خوشايندی برام نيفتاده بود تا ازش خاطره ای خوش داشته باشم. بی اختيار دفترچه تلفن رو جلوم گذاشتم و به امير زنگ زدم . يه بوق ، دو بوق ، سه بوق زد. دودل بودم که اگه خودش برداشت چيکار کنم قطع کنم يا باهاش حرف بزنم. بوق چهارم :

امير: الو ، بفرماييد

نرگس با مکث : الو، سلام

امير: سلام

نرگس: خوبی

امير: ممنون، شما؟

نرگس: نشناختی؟

امير: اوه، مريم تويی؟



نرگس: آره ، خوبی؟ (فهميدم که منو با يکی اشتباه گرفته)

امير: خوبم ، مرسی ، تو چطوری؟

نرگس: خوبم

امير (با مکث) : اِ ، تو مريم نيستی. شما؟

نرگس: من نرگس هستم

امير: نرگس؟ اوه ۹۹۹۹۹۹۹(امير شماره تلفن خونه قبليمونو گفت، همون شماره تلفنی که قبلاْ بهش داده بودم و امير با صدای بلند و با لحن شوخ ادامه داد ) چطوری دختره دودره باز؟


وقتی ديدم که هنوز شماره تلفنمو حفظه خشکم زد ولی اينو بروش نياوردم و توی دلم يه کم خوشحال شدم که منو هنوز يادش بود

نرگس (با شوخی): خوبم، چرا داد ميزنی ؟ مگه سر جاليز وايستادی؟

امير (با خنده): هيچ معلوم هست تو اين دوسال کجا بودی؟ نکنه زنگ زدی که بری تا دوسال ديگه؟

نرگس: برای شما چه فرقی ميکنه. شما که تنها نميمونی. مريم خانمو داری
امير با خنده گفت: مريم؟ مريم دختر عممه. نگران نباش هم از من بزرگتره و هم شوهر و دو تا بچه داره.

نرگس: باشه، من فکر کردم دوست دخترته

امير با لحنی خودمانی گفت : من الان چند تا از دوستام اينجا هستند و راستشو بخوای داشتيم ميرفتيم بيرون که تو زنگ زدی. اگه که ميخوای من باور کنم که نميخوای بری تا دوسال ديگه ، فردا سر ساعت ۲ بعدالظهر به من زنگ بزن.
نرگس: باشه

امير: ببين ۲ بشه ۲:۰۲ باهات صحبت نميکنما

نرگس: باشه ، فردا ساعت ۲. فقط يه چيزی ، باور کن که توی اين دوسال خيلی مسايل برام پيش اومد که نتونستم بهت زنگ بزنم

امير: باشه، آينده معلوم ميکنه.

نرگس: مزاحمتون نميشم ديگه، خداحافظ

امير: خداحافظ

يادمه که فردای اونروز با مامانم رفته بوديم خياطی. ديدم داره دير ميشه و ساعت نزديک ۲ بود. از مغازه اومدم بيرون و از تلفن عمومی به امير زنگ زدم:

: سلام، نرگس هستم

-سلام، خوبی؟

: ممنون ، ببين من الان دارم از تلفن عمومی بهت زنگ ميزنم ، فقط زنگ زدم که بدقول نشده باشم.

-خواهش ميکنم

:پس من الان ميرم و شب بهتون زنگ ميزنم

احساس ميکردم که هم من و هم امير توی اين دوسال خيلی بزرگتر شديم. راستشو بخواين دايم از خودم ميپرسيدم که چرا دوباره بهش زنگ زدم؟ و هيچ جوابی نداشتم بجز اينکه احساس ميکردم امير شخصيت جالبيه. يه جورايی با پسرهای ديگه فرق داشت. نميخوام بگم خيلی خوشتيپ يا خيلی مودب بود. اتفاقاْ از نظر ظاهری خيلی ساده و معمولی بود اما رفتار و حرکاتش برام خيلی جالب بود. در عين حالی که شوخی زياد ميکرد پسر جدی ای بنظر ميومد. توی رفتاراش خيلی رک و راحت بود ولی اين رک بودنش توهين آميز و بی ادبانه نبود. مثلاْ يادمه يه بار که بهش زنگ زدم گفت که داره نهار ميخوره و بعدا بهم زنگ ميزنه. احساس ميکردم که اين حرف رو از هر کسی ميشنيدم احساس ميکردم که طرفم که غذا رو به صحبت کردن با من ترجيح داده. ولی امير يه جوری اين حرفو زد که نه تنها اصلاْ بهم برنخورد ، بلکه باعث شد که تو رابطم با اون احساس راحتی بيشتری بکنم. بيشتر دوست داشتم رابطمو به اين دليل باهاش ادامه بدم که بيشتر با شخصيتش آشنا بشم تا اينکه ازش خوشم اومده باشه. اونم رفتارش يه جوری بود که من نميتونستم بفهمم که احساسش نسبت به من چيه. همون شب به امير زنگ زدم و کمی با هم صحبت کرديم ، در مورد دانشگاه و چيزهای ديگه. نميدونم يادش نبود و يا از قصد چيزی در مورد اون دوسال که بهش زنگ نزده بودم نپرسيد. فردای اونروز از دانشگاه که اومدم به امير زنگ زدم، حدود ساعت ۴ بعدالظهر بود. امير ازم خواست که همديگرو ببينيم و منهم داشتم بهانه مياوردم

: آدرس خونه ما خيلی سخته و منهم الان ديگه حال اينکه بيام بيرون رو ندارم
- مگه نگفتين تو محله ... زندگی ميکنيد؟ من نقشه اونجا رو يه کپی گرفتم، فقط اسم کوچتونو بگو ، من نيم ساعت ديگه اونجام ،

: نيمساعت که خيلی زوده

-حالا لازم نيست يه ساعت نقاشی کنيد

خلاصه با کمی سماجت از طرف امير قبول کردم. قرار شد که توی ماشين بشینيم و کمی گپ بزنيم. يه جورايی اصلاْ قيافه امير يادم رفته بود. من اصولاْ اهل آرايش کردن نبودم. يه رژ لب زدم و از در خونه رفتم بيرون و دو تا کوچه اونورتر ، همونجايی که قرار داشتيم، امير با ماشينش منتظر بود. سوار ماشين شدم و داشتيم گپ ميزديم که يه ماشين کميته از دور رد شد که البته ما رو نديد. امير که متوجه شده بود و ديد که من ترسيدم گفت : با يه بزرگراه نوردی چطوری؟ و منهم قبول کردم. بعد بهم گفت که بزرگراه رو به اين دليل انتخاب کرده چون خطر کميته اش کمتره. خوشبختانه کوچه ما بن بست بود و ته کوچه بزرگراه بود . برای همين از اون به بعد برای قرار گذاشتن با امير مشکل نداشتم. خلاصه يه دوری زديم و امير منو رسوند همونجا که قرار گذاشته بوديم قبل از اينکه خداحافظی کنم پرسيدم:

: تو اين دو سال قيافم خيلی تغيير کرده؟ زشت تر شدم نه؟

امير لپمو آروم کشيد و گفت فکر ميکنم همين برای اينکه جواب سئوالتون رو بگيريد کافی باشه.
با اينکه اين کار امير در اولين برخورد بعد از دوسال چندان مناسب بنظر نميرسيد نه تنها از اين کارش بدم نيومد بلکه يه جورايی هم بنظرم با مزه اومد.

اونروز اومدم خونه و بعد از چند ساعت به امير تلفن کردم، تا گفتم سلام، گفت چطوری خوشگل خانم؟ با گفتن اين حرف فهميدم که نظرش همچنان نسبت به من مثبت باقی مونده. خلاصه يه کمی با هم صحبت کرديم و بهم گفت که خوشگلتر و جا افتاده تر شدم. امير هنوز شماره تلفن جديد منو نداشت و من ميتونستم دوباره قالش بزارم ، جالبی ماجرا اينه که وقتی که شماره تلفن جديدمونو بهش دادم دقيقاْ همون کاری رو کرد که دو سال پيش کرده بود و به محض گرفتن شماره تلفن ازم خواست که قطع کنم و امير به شماره جديدمون زنگ زد که مطمئن بشه شماره درسته و اما از زبان امير:

Narges-Khanoom
05-07-2006, 04:45 AM
راستش هدف من و نرگس از نوشتن اين مطالب تنها بيان خاطراتمون نيست. بلکه دوست داريم با شما عزيزان کمی هم در اين باره بحث و گفتگو کنيم. به نظر من يکی از مشکلاتی که در جامعه ما وجود داره و اشتباهی که شايد بسياری از ما جوانها مرتکبش ميشيم اينه که به روابطمون خيلی زود عمق ميديم (اين عبارت رو از دوست عزيزم مرتضی ياد گرفتم). هنوز هيچی از همديگه نميدونيم عاشق همديگه ميشيم و وقتی زمان ميگذره و تفاوتها رو ميبينيم سعی ميکنيم چشمامونو ببنديم ، و خلاصه از اينکه عشقمون رو به زواله کلی حالمون گرفته ميشه. به همين دليل اون موقع ها من براين عقيده بودم که يه پسر با يه دختر بايد مدتی فقط دوست باشند و بعد اگر احساس علاقه بيشتری به همديگه کردن ميشن دوست دختر و دوست پسر. خلاصه با اونهايی که تو صحبت تلفنی اولشون عزيزم و عباراتی مانند اون بکار ميبرن من صد در صد مخالفم. اين موضوع را با نرگس در ميون گذاشتم و اون هم کاملاْ موافق بود. بعد از اون گاهگاهی همديگرو ميديديم و با هم سينما ميرفتيم. مادرم هم خيلی دوست داشت سينما بريم ولی من چون اغلب با دوستام ميرفتم بهونه مياوردم و مادرمو نميبردم . از طرفی چون اصولاْ از مخفی کاری خوشم نمياد به مادر و پدرم در مورد نرگس گفتم. من تنها فرزند بودم و مادرم حساسيت خاصی روی من داشت و هميشه توی آشنا و فاميل با من شوخی ميکردند و ميگفتند اگه زن بگيری بايد يه جايی زندگی کنی که از مادرت دور باشي. کافی بود که من برای دختری يک هديه کوچک بخرم تا مادرم عصبانی شود. همش نگران بودم که مادرم در برابر نرگس واکنش منفی نشان دهد. برای سينما قرار گذاشتيم. بليط سينما تمام شده بود و ما بناچار رفتيم يک سينمای ديگه. توی راه صحبت بين مادرم و نرگس گل نداخت و بر خلاف پيش بينی من مادرم از نرگس خيلی خوشش اومد. دم سينما رسيديم و ديدم که يک صف طويل برای گرفتن بليط هست. مادرم گفت: امير جان زحمت بکش و برو تو صف و من و نرگس هم توی ماشين ميشينيم و گپ ميزنيم. خلاصه من بيچاره يک ساعت تنها توی صف بودم اما توی دلم از اينکه مادرم از نرگس خوشش اومده خوشحال بودم. البته فکر ميکنم مادرم اينکارو کرد تا فرصت داشته باشه با نرگس تنهايی صحبت کنه و چيزايی رو که شايد در حضور من نميتونست دربارش حرف بزنه از نرگس بپرسه. خلاصه بليط گرفتيم و رفتيم فيلم ديدم. بعد از فيلم نرگس خواست تاکسی بگيره و بره خونه که مامانم گفت نرگسو برسونيم. البته معمولاْ هر وقت سينما ميرفتيم نرگس خودش ميومد و بعد از فيلم من ميرسوندمش خونه. توی راه مادرم از نرگس پرسيد:

مادرم: نرگس جان شما گواهينامه داری؟ (مادرم گواهينامه نداشت)

نرگس: بله

مادرم: تا ميگم بريم سينما اين امير هميشه بهونه ميگيره و منو نمياره . از اين به بعد قرار ميزاريم و خودمون دوتايی ميايم. امير هم اگه پسر خوبی بود شايد با خودمون آورديمش.

مادرم دختر نداشت و هميشه در آرزوی داشتن يک دختر بود. نرگس در مدت کوتاهی جای خودشو توی دل مادرم باز کرد (اتفاقی که من هميشه فکر ميکردم محاله) تا جاييکه گاهگاهی مادرم و نرگس تلفنی با هم صحبت ميکردند. تا اينکه مادرم از من خواست که نرگسو برای ناهار دعوت کنيم خونمون. نرگس هم که برای اولين بار ميومد خونمون. حتی از من نخواست که برم دنبالش. وقتی بهش گفتم گقت که خودش از دانشگاه مياد خونمون. نزديکيهای ظهر نرگس با يک دسته گل خيلی زيبا اومد و جاتون خالی ۴ نفری (پدرم هم بود) با هم نهار خورديم. پدر و مادرم عادت داشتند که بعد از ناهار چرت بزنند و نرگس هم بايد ميرفت دانشگاه.( دوستی من و نرگس در اون زمان هنوز يک دوستی معمولی بود ، بعنوان مثال توی صحبتهامون عزيزم دلم برات تنگ شده، دوست دارم و از اينجور چيزها نبود). نرگس از من خواست که براش آژانس بگيرم که من گفتم ميرسونمت. توی راه دانشگاه نرگس با لحنی غمگينانه و جدی گفت :

: امير جان ميخوام يه چيزيو بهت بگم که نميدونم بعد از شنيدنش آيا بازم دوست داری با هم دوست باشيم يا نه. چون اين مسئله ای که ميخوام بگم برای بعضی ها خيلی مهمه و بعضيها هم راحت باهاش کنار ميان. شايد هر کی جای من بود صبر ميکرد وقتی دوستيش يه کم محکمتر شد ، اين مسئله رو مطرح ميکرد. ولی من ترجيح ميدم که زودتر قبل از اينکه مجبور بشی احساسی تصميم بگيری بهت بگم.

من حسابی نگران شدم و نميدونستم نرگس چی ميخواد بگه. در ضمن اين اولين باری بود که نرگس مستقيماْ از احساس بين ما صحبت ميکرد. حس ميکردم دوستی ما داره وارد يک مرحله جديد ميشه. به نرگس گفتم:

ما دو تا دوست خيلی خوب برای همديگه هستيم و من نميدونم چه مسئله ای ميتونه باعث بشه که من نخوام دوستيمو با تو ادامه بدم . ميتونم بپرسم مشکل چيه؟

نرگس: راستش ، واقعيتش اينه که ....

جريان جدا شدن پدر و مادرم و ازدواج مجدد هر دوی آنها را برای امير تعريف کردم. و بطور خلاصه تمام مشکلات و سختيهايی را که در آن دو سال متحمل شده بودم همه را تعريف کردم. چون بنظر من برای بعضی از پسرها مسئله خانواده در درجه اول اهميت قرار دارد و چون احساس ميکردم که رابطه من و امير داره از يه حد معمولی فراتر ميره تصميم گرفتم که همه چيز رو بهش بگم. امير خيلی عکس العمل خوبی نشان داد و گفت:

نرگس جان، من خيلی متاسفم که پدر و مادرت از هم جدا شدند و خيلی ممنون که حرف دلتو بهم زدی. راستش من افراد رو ميشه گفت که مستقل از خانوادشون قضاوت ميکنم. نه اينکه خانواده تاثير نداشته باشه، ولی حرف اولو خود فرد ميزنه. خيليها هستند که با وجود بهره مندی از آرامش خانوادگی از شخصيت بالايی برخوردار نيستند و برعکس.

امير تو چشمام نگاه کرد، نگاهش با هميشه فرق داشت. نه غمگين بود و ن