PDA

View Full Version : Dr. Ali Shariati


abadani69
06-19-2006, 10:35 PM
Dr. Ali Shariati was born in Mazinan, a suburb of Mashhad, Iran. He completed his elementary and high school in Mashhad. In his years at the Teacher's Training College, he came into contact with youth who were from the lower economic strata of the society and tasted the poverty and hardship that existed.
http://www.shariati.com/gifs/ali1.jpgAt the age of eighteen, he started as a teacher and ever since had been a student as well as a teacher. After graduating from college in 1960, on a scholarship he pursued graduate studies in France. Dr. Shariati, an honor student, received his doctorate in sociology in 1964 from Sorbonne University.

When he returned to Iran he was arrested at the border and imprisoned on the pretext that he had participated in political activities while studying in France. Released in 1965, he began teaching again at Mashhad University. As a Muslim sociologist, he sought to explain the problems of Muslim societies in the light of Islamic principles-explaining them and discussing them with his students. Very soon he gained popularity with the students and different social classes in Iran. For this reason, the regime felt obliged to discontinue his courses at the university.

Then he was transferred to Teheran. There, Dr. Shariati continued his very active and brilliant career. His lectures at Houssein-e-Ershad Religious Institute attracted not only six thousand students who registered in his summer classes, but also many thousands of people from different backgrounds who were fascinated by his teachings.

The first edition of his book ran over sixty thousand copies which were quickly sold-out, despite the obstructive interference by the authorities in Iran. Faced with the outstanding success of Dr. Shariati's courses, the Iranian police surrounded Houssein-e-Ershad Institute, arrested many of his followers and thereby put an end to his activities. For the second time, he underwent an eighteen month prison term under extremely harsh conditions. Popular pressure and international protests obliged the Iranian regime to release Dr. Shariati on March 20, 1975. However, he remained under close surveillance by the security agents of Iran. This was no freedom at all since he could neither publish his thoughts nor contact his students. Under such stifling conditions according to the teachings of the Quran and the Sunnah of the Prophet Mohammed (PBUH), he realized that he should migrate out of the country. Successful in his attempt, he went to England but was martyred three weeks later on June 19, 1977 by the ubiquitous SAVAK.

Dr. Shariati studied and experienced many philosophical, theological and social schools of thought with an Islamic view. One could say that he was a Muslim Muhajir who rose from the depth of the ocean of eastern mysticism, ascended to the heights of the formidable mountains of western social sciences, yet was not overwhelmed, and he returned to our midst with all the jewels of this fantastic voyage.

He was neither a reactionary fanatic who opposed anything that was new without any knowledge nor was he of the so-called westernized intellectuals who imitated the west without independent judgment.
Knowledgeable about the conditions and forces of his time, he began his Islamic revival with enlightenment of the masses, particularly the youth. He believed that if these elements of the society had true faith, they would totally dedicate themselves and become active and Mujahid elements who would give every thing including their lives-for their ideals.

Dr. Shariati constantly fought to create humanitarian values in the young generation, a generation whose values have been defaced with the help of the most scientific and technical methods. He vigorously tried to re-introduce the Quran and Islamic history to the youth so that they may find their true selves in all their human dimensions and fight all the decadent societal forces.

Dr. Shariati wrote many books. In all his writings, he tried to present a clear and genuine picture of Islam. He strongly believed that if the intellectual and new generation realized the truth of this faith, attempts toward social change would be successful.

abadani69
12-27-2006, 08:35 PM
ای خداوند
به علماي ما مسوليت و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنايي و به روشنفكران ما ايمان و به متعصبين ما فهم و به فهميدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پيران ما آگاهي و به جوانان ما اصالت و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده و به خفتگان ما بيداري و به بيداران ما اراده و به مبلغان ما حقيقت و به دينداران ما دين و به نويسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نوميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو و به محافظه كاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام و به راكدان ما تكان و به مردگان ما حيات و به كوران ما نگاه و به خاموشان ما فرياد و به مسلمانان ما قرآن و به شيعيان ما علي و به فرقه هاي ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبينان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهي و به همه ملت ما همت تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت ببخش.

خدایا : جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی نجات بخش تا به زندگی و واقیعت بازگردد،

و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقیعت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

خدایا : مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش ، تا قالب های ارثی را بشکنم ،

تا در برابر قالب ریزی غرب ، بایستم و تا (ـ همچون این ها و آن ها ـ) دیگران حرف نزنند و من فقط

دهنم را را تکان ندهم

abadani69
12-27-2006, 08:36 PM
به نام آنکه همه دوستش داریم...

پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

abadani69
03-16-2008, 07:25 PM
هركسي دوتاست.
و خدا يكي بود.
و يكي چگونه مي توانست باشد؟
هر كسي به اندازه كه احساسش مي*كنند، هست.
و خدا كسي كه احساسش كند، نداشت.
عظمت*ها همواره در جست*وجوي چشمي است كه آن را ببيند.
خوبي*ها همواره نگران كه آن را بفهمد.
و زيبايي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد.
و قدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد.
و غرور در جست*وجوي غروري است كه آن را بشكند.
و خدا عظيم بود و خوب و زيا و پراقتدار و مغرور.
اما كسي نداشت....
و خدا آفريدگار بود.
و چگونه مي توانست نيافريند.
زمين را گسترد و آسمان*ها را بركشيد....
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرف هايي است براي گفتن كه اگر گوشي نبود، نمي گوييم.
و حرف*هايي است براي نگفتن...
حرف*هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين*هايند.
و سرمايه هر كسي به اندازه حرف*هايي است كه براي نگفتن دارد...
و خدا براي نگفتن حرف*هاي بسيار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هيچ نبود.
در نبودن، نتوانست بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر كسي گمشده*اي دارد.
و خدا گمشده اي داشت.

abadani69
06-18-2008, 05:03 PM
شرک نه بی دینی است که دین است و مذهبی که همیشه به عناوین و القاب گوناگون و بطور رسمی بر جامعه های بشری حاکم بوده است.

چند خدایی ، دو خدایی ، والی بی نهایت و این خدایان ممکن است بتی چند ، رب النوع ها ، ارواح یا نیروهای ماوراءالطبیعه باشند.

شرک عبارت است از یک جهان بینی مبتنی بر چند خدا و چند قدرت مختلف برای اینکه جامعه ای مبتنی بر چند طبقه موجه ، طبیعی ، ازلی ، لا یتیغر ، ابدی و مقدس جلوه داده شود.

هر خدایی نماینده نژادی بود چنانکه ?زئوس? ، ?یهوه? ، ?بعل? ، ?ویشنو? .

پس شرک خدایی مذهبی است برای توجیه شرک نژادی. بنابر این شرک اجتماعی انعکاسی است از شرک الهی .

شرک مذهب چندخدایی است برای توجیه نظام چند نژادی ، چند طایفه ای ، چند طبقه ای برای مقدس و دینی کردن این همه.

شرک در طول تاریخ ابزار دست طبقه حاکم بوده است که از تضاد طبقاتی ، نژادی ، طایفه ای همیشه علیه مردم استفاده کند.

abadani69
09-14-2008, 06:16 PM
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نيستند هم نيستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می*شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

2. آنانی که وقتی هستند نيستند وقتی که نيستند هم نيستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزي فانی واگذاشته*اند. بی شخصيت*اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی*آيند. مرده و زنده*اشان يکی است.

3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نيستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می*مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

4. آنانی که وقتی هستند نيستند وقتی که نيستند هستند

شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی*توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک می*کنيم. باز می*شناسيم. می فهميم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می*گیریم قفل بر زبانمان می*زنند. اختيار از ما سلب می*شود. سکوت می*کنيم و غرقه در حضور آنان مست می*شويم و درست در زمانی که می*روند يادمان می آيد که چه حرفها داشتیم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد