View Full Version : Velayat-e faghih Dar Iran
abadani69
06-22-2006, 06:38 PM
در زندانهای مخوف امام زمان چه می گذرد؟
در حکومت اسلامی به زنان زندانی تجاوز می شود
مصاحبه روزنامه ديلی تلگراف با رويا طلوعی
يکی از زنان فعال طرفدار دموکراسی که سال گذشته به اتهامات واهی محکوم و زندانی شد، افشا کرد که ماموران حکومت چگونه به زنان زندانی تجاوزمی کنند.http://www.telegraph.co.uk/news/graphics/2006/05/28/wislam28.jpg رويا طلوعی، 40 ساله، هنگامی که از امضا کردن ورقه اعترافاتی که بزور از او گرفته بودند، سر باز زد، مورد ضرب و شتم و تجاوز ماموران وزارت اطلاعات قرار گرفت. زمانی که او را تهديد کردند که دو فرزندش را در مقابل چشمانش آتش می زنند، قبول کرد که نامش را پای ورقه بنويسد.
کلمات رکيک مردی که به او حمله کرد، شايد به اندازه آزار جسمانی اين حمله وحشتناک بود. طلوعی، هفته گذشته در مصاحبه با ساندی تلگراف در واشنگتن گفت: "وقتی از آن مرد پرسيدم چطور می توانی اين بلا را به سر من بياوری، او گفت که فقط به دو چيز اعتقاد دارد، اسلام و حکم روحانيون. اما من می دانم که هيچ دينی نمی تواند کاری که آنها با من و زنان ديگر انجام دادند را توجيه کند. دين برای اين آدم ها فقط وسيله ای برای استعمار و سوءاستفاده است. اين حکومتی است که با زنان، رژيم های ديگر، قوميت های ديگر و با هر کسی که نظری مخالف داشته باشد، مخالف است."
اظهارات خانم طلوعی درباره سختی هايی که کشيده است، برگزارش اخير مخالفان حکومت که می گويند ماموران وزارت اطلاعات به زنان زندانی تجاوز می کنند و با اين روش از آنها اعتراف می گيرند و قبل از اعدام به دختران جوان تجاوز می کنند تا به عنوان باکره به بهشت وارد نشوند، تاييد می کند.
تعداد کمی از زنان دنيای اسلام حاضر می شوند حتی در ميان خودشان درباره اين موضوع صحبت کنند، اما خانم طلوعی می گويد که حکومت بارها زنان زندانی را مورد تجاوز جنسی قرار داده است. او وقتی درباره تجربه زندانش صحبت می کند، صدايش به نجوا تبديل می شود و بغض گلويش را می گيرد، اميدوار است که نيما، پسر شش ساله اش که در رستوران هتل پيتزا می خورد، ناراحت نشود. اما نيما سعی می کند او را دلداری بدهد. او با لحنی غمزده می گويد: "خوشم نمی آيد مامان از زندان حرف بزند. گريه اش می گيرد." خانم طلوعی که انجمنی از زنان در کردستان ايران تشکيل داد و مجله ای ماهانه منتشر می کرد که تابستان سال گذشته توقيف شد و ماه اوت سال گذشته به دليل شرکت در تظاهرات ضد رژيم در شهر سنندج که به تمام مناطق کرد نشين سرايت کرد، بازداشت شد.
رويا طلوعی درباره نحوه بازداشتش می گويد: "چهار مرد و سه زن مسلح شبانه به خانه ام حمله کردند و من را با خودشان بردند. بچه هايم گريه می کردند. تمام شب بازجو های مختلف از من بازجويی کردند و بعد من را به زندان انفرادی انداختند." او را با يک پتو و يک ليوان که برای ادرار هم از آن استفاده می کرد، در زندان مخوف وزارت اطلاعات در سلول انفرادی زندانی کردن.
شش شب پياپی در زير زمين زندان از او بازجويی شد و بازجو ها از او می خواستند که اعتراف کند که تظاهرات را او بر پا کرده و از روی فهرستی که جلويش گذاشته بودند، هويت همکارانش را در اين توطئه فاش کند.
"وقتی از انجام کاری که خواسته بودند سر باز زدم، به من سيلی زدند. اما بعد از شش شب، روش عوض شد. من را با دو مرد در يک اتاق تاريک کوچک تنها گذاشتند. يکی از آنها که خودش را اميری معرفی کرد، معاون دادستان بود. مرد ديگری بسيار بد دهن بود و حرف های رکيک می زد. آنها پشت سر هم به من سيلی زدند. بقيه شب کاری با من کردند هيچ زنی هرگز نبايد تجربه اش بکند. اميری گفت که من تو را به دار می زنم، اما قبل از آن، بلايی به سرت می آورم که ديگر هيچ زنی جرات کند، دهنش را اينجا باز کند." بعد به او تجاوز کرد.
وقتی او از اميری می پرسيد که چطور می تواند دست به چنين کاری بزند؟ اميری به او می گفت که فقط اسلام و حکم روحانيون برای او اهميت دارد. حمله آنها باعث کبودی و خونريزی اش شده بود، اما او همچنان از امضای ورقه سر باز می زد. او در مقابل از حمله کننده خشنش می خواست که با يک وکيل ملاقات کند و با فعالان بين المللی حقوق بشر گفتگو کند.
شب بعد، به دليل اينکه هنوز خون ريزی می کرد و به اصطلاح "نجس" شده بود، مورد آزار جنسی قرار نگرفت. در عوض به او گفتند که فرزندانش را در مقابل چشمانش آتش می زنند.
عاقبت در هم می شکند. خانم طلوعی می گويد: "خودم را به پاهای اميری انداختم و التماس کردم به بچه هايم آسيب نرساند. گفتم که هر کاری که بخواهند انجام می دهم و هر چيزی را که بخواهند، امضا می کنم." او اعتراف می کند که با مصاحبه کردن با رسانه های بيگانه و رهبری تظاهرات، عليه رژيم توطئه کرده است، اما می گويد که همدستی نداشته است.
بعد از گذراندن چند شب ديگر در انفرادی، به زندان عمومی زنان منتقل می شود و در آنجا با زخم های چرکين ساير زندانی ها که بر اثر ضربات شلاق بوجود آمده بود، مواجه می شود.
او در حالی که سعی می کرد شان و شايستگی اش را حفظ کند، به زنان ديگر درباره اصول اوليه حقوق بشر آموزش هايی داد و کمک کرد تا برای اولين بار وسايل کمک های اوليه برای آنها تهيه بشود. او می گويد: "يک احساس رفاقت خوب بين مان شکل گرفته بود."
خانم طلوعی بعد از تحمل 66 روز زندان، با قرار وثيقه آزاد شد و او دليل آزاديش را چنين توضيح می دهد: "چون رژيم به آنچه که می خواست، رسيده بود." اما او همچنان برای جان فرزندانش احساس خطر می کرد، به همين دليل تصميم به فرار می گيرد. ابتدا او و نيما به ترکيه می روند و دختر چهارده ساله اش شيما هم از طريق قاچاق، به آنها می پيوندد.
گروهی از مخالفان رژيم به نام اتحاديه زنان ايران، از ترس دسترسی ماموران حکومت که گفته می شد پناهندگان را به قتل می رسانند، به آنها کمک می کنند تا ماه گذشته به آمريکا بروند.
خانم طلوعی پناهندگی سياسی گرفته و منتظر است تا مبارزه اش را با تهران آغاز کند. اقوامش هنوز در ايران زندگی می کنند و به دلايل امنيتی از گفتن جزئيات خودداری می کند اما می گويد که خانواده اش برای او دعای خير کرده اند تا بتواند حرف هايش را با وجود عواقب احتمالی آن آزادانه بگويد.
توجه جهانی روی مسائل اتمی ايران و رئيس جمهور تندرو اش که در زمانی که او در زندان بسر می برد روی کار آمد، معطوف شده است. اما خانم طلوعی معتقد است که تغيير زيادی در ايران صورت نگرفته است. او می گويد: "بعضی وقت ها به نظر می رسد که حکومت بهتر شده است و بعضی وقت ها به نظر بدتر می آيد، اما مردم ايران همچنان عذاب می کشند."
Move to Politic Section !
veesta
06-23-2006, 08:08 AM
Dorud Gerami
man kasani ra mishenasam ke shahede in gooneh jenahathaye besiar ghamgin boodeh and, hatta inke dokhtarane zire 18 salli ke be har jormi bayad edam mishodand be sighe pasdarha dar amadeh va bamdad anha ra mikoshtand faghat dar rahe allah ke dar islam migooyand dokhtare bakereh nabayad nakam koshteh shavad pas pasdarha ingooneh rah v asonate gozashtegane khod va islam ra arj minahand va hemayat mikonand! va va va va na faghat dar Iran dar kheili jaha in gooneh hast har ja ke ghazi mosalman bahsad. bad be hale kasanike hoshoogh zanan ra dar bavaro aeen jostejoo mikonand.
man nemidunam in hame kesafat va namardi chera faghat dar aanha hast? va chera hanooz cheshmaneman ra basteim va migooin in mardom hastand ke kharabash mikonand!!!
chera in hame fesad dar adyane digar nist?( dar hame adyan meghdari mardom rahe eshtebah miravand amm adar in bavar hame dolatha va bozorgane din in gooneh hastand)!
sepas
vista
rfhr918
06-23-2006, 12:16 PM
veesta jan salam
bad boodane yek shakhs aslan rabty be dino mazhabe oon nadare.......
be vejdanesh marboot mishe......age gharar bood hameye adamha kamelan dorost bashan va masoom ke donya behesht mishod in dorost nist ke begi eslam dine khobi nist chon mosalmona badan......injor tarze fekr khili bastast....saddamo aghaye raees jomhore amrica va khili adamhaye az inghabil masihi hastand va in aslan dalil nemishe ke man begam masihiat dine khobi nist chon in adama masihian......ya yahodiha khili jenayatha too donya mikonan inham dalil nemishe ke moshkel az dineshon bashe chon mosalaman too hich dino ayeeni gofte nashode adam koshi konid mardome bi gonaho be solabe bekeshid va be ghat beresonid.......man doostane zartoshtie ziady dashtam chon madresam too tehran makhsoose zartoshtiha bood hamejor adami ham tooshon bood ham behtarin dostam zartoshty boodan ham khili hashon khili kara mikardan va az khiliashon zarbehaye badi khordam hala in dar ye majmoeye kochike vali in hich vaght in dalil nashod ke begam zartosht dine khobi nist chon zartoshtia injorian ya onjori ......shoma ham age chenin mosalmonhaee ro mibini dar kenaresham hatman baya 4ta mosalmone khobam dide bashi.......ya inke nakhay bebini......
RedWine
09-23-2006, 04:43 PM
In chiza, rouzi sad bar dareh anjam misheh touyeh Iran beh vasileyeh in akhounda va Khoda miduneh keh chera !!! Khoda hamashoun ro la'anat koneh keh beh zoudi beh jazay-e a'amaleshoun khahand resid.
RedWine
03-29-2008, 06:36 AM
شايد عجيب بنظر رسد که بگويم اعتقاد دارم هنوز بحث دربارهء ماهيت و کارکرد عنصر «ولايت فقيه» در «ساختار سياسی کشور ايران» بحد اشباع که سهل است به حد لازم هم نرسيده است، هرچند که سی سال است، تقريباً، به آن مبتلا شده ايم و دربارهء چند و چون آن سخن گفته ايم، آن را نقد کرده ايم، ضعف استدلالی، تاريخی و سياسی آن را به تفصيل پيش کشيده ايم و کوشيده ايم تا نشان دهيم که اين پديده «نابهنگام»، ضد منطقی، ضد دموکراتيک و بخصوص ضد سکولار است.
علت اينکه من اين بحث های تفصيلی را کافی نمی دانم آن است که تاکنون بحث دربارهء عنصر مزبور صرفاً در چهارچوب تصور «ملت ـ دولت» مدرن انجام شده و کم و کاست و ضرر و زيان حضور اين پديده نيز عطف به همان «قاب مراجعه» مورد بحث قرار گرفته است. در اين زمينه، و علاوه بر مخالفان برانداز حکومت اسلامی، من تمام احتجاجات نظری اصلاح طلبانی همچون اکبر گنجی، سعيد حجاريان، عباس عبدی، شيرين عبادی و ملی ـ مذهبی ها، و حتی لابی ايست هائی همچون هوشنگ امير احمدی و تريتا پارسی را نيز در همين مقوله جای می دهم.
اما، تنها کافی است که چهارچوب «دولت ملی» را لحظه ای کنار بگذاريم و به اين بپردازيم که شايد عنصر ولايت فقيه در بيرون از اين جعبه و تصور «ملت ـ دولت» قرار می گيرد و حتی بر ضد آن عمل می کند و، در نتيجه، نمی توان با مراجعه به آن چهارچوب، واقعيت پديدهء مزبور را به درستی تشخيص داد و تشريح کرد. اگر اين فرض را نقطهء شروع عزيمت خود قرار دهيم آنگاه بلافاصله متوجه می شويم که بازبينی پديدهء مزبور يکباره مستلزم راهپيمائی در زمينی بکر و راهی نکوبيده خواهد بود.
بد نمی دانم که، لااقل، برای تشفای کنجکاوی خودمان هم که شده، چند لحظه ای با اين عينک نيز به پديدهء «حکومت اسلامی ولايت فقيهی» بنگريم:
1. هر فقيهی با دين اسلام سر و کار دارد، شريعت آن را نمايندگی می نمايد، و بر اجرای آن شريعت نظارت می کند.
2. دين اسلام و شريعت آن، در تمام تفصيلات خود، پديده هائی فرا ملی هستند و، در نتيجه، ماهيت و کارکرد «فقيه» ـ وقتی که در داخل چهارچوب «ملت ـ دولت» مدرن قرار می گيرد، با «مرزهای سياسی معين» و «منافع ملی»، که پايه های اصلی تعريف «ملت ـ دولت» مدرن هستند، همخوانی ندارد.
3. برخلاف «علما» ی سنتی که کار سياسی در زمان غيبت امام را بی فايده می دانند و بيشتر به نقش ارشادی اخلاقی مردم معتقدند، نظريهء ولايت فقيه بوسيلهء بخشی از دينکاران ساخته شده که خواستار قبضه کردن قدرت بوده اند. بهمين دليل هم هست که تعارض کارکرد ولايت فقيه با چهارچوب «ملت ـ دولت» تا زمانی که فقيه به قدرت سياسی دست پيدا نکرده خود را چندان نشان نمی دهد اما به محض اينکه دينکاران اهل «ولايت فقيه» تبديل به دولتمردان يک کشور می شوند، تعارض مزبور آشکارا و فعال می گردد.
4. پس، پديده های «حکومت اسلامی» و «ولايت فقيه» می توانند ساختار سياسی «دولت های ملی» را به موجودی تبديل کنند با دو سر جدا از هم اما قرار گرفته بر يک بدن، که در ابتدا هيچ يک با ديگر همخوانی و هماهنگی و همراهی ندارند و در تعارض دائم بسر می برند؛ و عاقبت هم چاره ای نيست جز اينکه سر خوش خيال تر و بی برنامه تر مقهور سری شود که مکر و غدعه و دروغ را در شريعت خويش نهادينه کرده است. به برخی از اين تعارضات عملی توجه کنيم:
الف ـ دولت برخاسته از چهارچوب «ملت ـ دولت» برای خدمتگذاری به ملت بوجود می آيد و حافظ منافع ملی (يا ملتی) است، حال آنکه حکومت مبتنی بر ولايت فقيه برای تحميل ارزش های ايدئولوژيک ـ اسلامی خود بر مردم بوجود می آيد و منافع «امت اسلام» را بر منافع «ملت ايران» مرجح می داند. اين نکته را آقای خمينی، سال ها پيش از انقلاب 57، در فصل «احکام دفاع ملی» کتاب «حکومت اسلامی» خود بروشنی شرح داده است: «احکامی که راجع به حفظ نظام اسلام و دفاع از تماميت ارضی و استقلال امت اسلام است بر لزوم تشکيل حکومت دلالت دارد... هرگاه مسلمانان ... با تشکيل حکومت اسلامی به تدارکات وسيع پرداخته، به حال آماده باش کامل جنگی می بودند، مشتی يهودی جرأت نمی کردند سرزمين های ما را اشغال کنند» (چاپ نجف ـ 1348 خورشيدی ص 37).
ب ـ ولايت فقيه دقيقاً با مفاهيمی همچون ملت و وطن ملی تخالف دارد و در برابر آنها مفاهيم امت و وطن اسلامی را می نشاند و بوجود مرزهای ملی بين کشورهای که مردمانشان مسلمانند قائل نيست. آقای خمينی می نويسد: «وطن اسلام را استعمارگران و حکام مستبد و جاه طلب تجزيه کرده اند. امت اسلام را از هم جدا کرده و به صورت چندين ملت مجزا در آورده اند... ما برای اينکه وحدت امت اسلام را تأمين کنيم... راهی نداريم جز اينکه تشکيل حکومت بدهيم... وظيفهء همهء مسلمانان در يکايک کشورهای اسلامی آن است که انقلابات سياسی اسلامی را به پيروزی برسانند». (همان، ص 42)
پ ـ بر اين اساس حکومت ولايت فقيه به دولت برخاسته از چهارچوب «ملت ـ دولت» نه به عنوان «خادم ملت» که بعنوان «خدمتگزار ولايت» می نگرد و اعمال آن را در کنترل ارادهء خويش می گيرد.
ت ـ دولت مدرن بر پايه تفکيک قوای سه گانه بوجود می آيد. دادگستری نخستين اين قواست که ولی فقيه آن را تصرف می کند.
ث ـ از منظر قوهء مقننه هم که بنگريم، می بينيم که حکومت ولی فقيه، لااقل از لحاظ نظری، نيازی به وضع قوانين ندارد: «شارع مقدس اسلام يگانه قدرت مقننه است. هيچکس حق قانونگزاری ندارد و هيچ قانونی جز حکم شارع را نمی توان بمورد اجرا گذاشت. بهمين سبب در حکومت اسلامی بجای مجلس قانونگزاری، که يکی از سه دسته حکومت کنندگان را تشکيل می دهد، مجلس برنامه ريزی وجود دارد که برای وزارتخانه های مختلف در پرتو احکام اسلام برنامه ترتيب می دهد». (همان، ص 53)
ج ـ در عين حال: «اسلام، همانطور که قانونگزاری کرده، قوهء مجريه هم قرار داده است و ولی امر متصدی قوهء مجريه هم هست». (همان کتاب ص 27).
5. اکنون، پس از گذشت سه دهه از «خلافت» آقای خمينی (لفظی که خود ايشان در اين کتاب برای «فقيه ولی» يا «امام» بکار می برد)، ما همهء مراحل پيروزی «حکومت اسلامی» بر «حاکميت ملی» را گذرانده ايم و دستگاه مقننه، قضائيه و اجرائی حکومت اسلامی مستقر در ايران دقيقاً بر اساس الگوی مورد نظر آقای خمينی بخود شکل گرفته و دربست در اختيار ولی فقيه قرار دارند. در عين حال، وقتی به اين سه دهه می نگريم متوجه می شويم که تنها عدهء معدودی از مفسران سياسی متوجه اين تعارض شده اند و اکثريت ما، آنچه را که در ايران پديد آمده با عينک «دولت ملی بين» و «مدرن» که دارای «قوای منفک و مستقل از هم و خدمتگزار منافع ملی است» ديده ايم و، دقيقاً به واسطهء همين «سوء تفاهم»، وقت خود را از طريق سخن گفتن بر بنياد چنين برداشتی تلف کرده ايم. گفتم که، بنظر من اين امر به طرفداران براندازی حکومت اسلامی محدود نمی شود و بسيارانی را نيز در بر می گيرد که «حکومت اسلامی تصوری» خود را قابل تطبيق با «دولت ملی» می دانسته اند. به چند نمود از اين سوء تفاهمات در بين اصلاح طلبان خواستار حفظ رژيم «جمهوری اسلامی» توجه کنيم:
الف ـ می گويند «جمهوری اسلامی» با دموکراسی تخالفی ندارد. بدون آنکه بخواهم وارد تصديق يا نفی اين نظر شوم، معتقدم که اين نظريه از جانب کسانی مطرح می شود که متوجه تفاوت و تضاد «جمهوری اسلامی تصوری» خودشان با «حکومت اسلامی بر مبنای ولايت فقيه» نمی شوند. اشخاصی همچون آقای ابوالحسن بنی صدر و مهندس بازرگان، با داشتن دو گونه قرائت از اسلام سياسی، تصور می کردند که «انقلاب اسلامی» آنها در داخل ايران اتفاق افتاده و دولت ايران هم ـ مثل هر دولت ملی ديگری ـ بايد در کارهای خود منافع ملی ايرانيان را در نظر بگيرد. ارتباط اينگونه دلتمردان اسلامی با، مثلاً، مسئلهء فلسطين هم بر بنياد تصور همدلی و همکاری بين «ملت های دوست» گذاشته شده بود که در عرف سياست بين المللی امری عادی است. حال آنکه در ديد «حکومت اسلامی ولايتی» چيزی به نام «ملت های» مسلمان وجود ندارد و تنها روند «تجزيهء عالم اسلام» بوده که پديده ای مصنوعی به نام «کشورهای اسلامی» را بوجود آورده است. در قالب «وطن اسلامی» چيزی به نام منافع ملی وجود ندارد و منافع امت اسلام ممکن است اقتضا کند که، مثلاً، درآمد نفتی که در داخل کشور ايران توليد می شود به زخم جنگ حزب الله لبنان و يا حماس در فلسطين بخور همهء مشکلی که برای آقای امير انتظام پيش آمد و بخش اعظم اين مرد قابل احترام را در زندان و شکنجه تلف کرد هم از همين «سوء تفاهم» سرچشمه می گرفت که می پنداشت سخنگوی يک «دولت ملی» است، اما کل اين دولت در خدمت کسی قرار گرفته بود که قصد داشت به کمک همين دولت اصل ولايت فقيه را به کرسی بنشاند و سپس دولت ملی را تعطيل کند. مخالفت آقای امير انتظام با تشکيل مجلس خبرگان، که کار بسيار درستی بود، بخوذی خود نشانگر درک ايشان از عمق فاجعه نيست. ايشان نطز همچون مهندس بازرگان وجود يک «جمهوری اسلامی» متعادل را ممکن می ديدند و قصد خدمت به آن را داشتند. در عين حال، چبههء ملی هم در آن روزگار نخستين چندان از اين برداشت دور نبود.
ب ـ پيدايش شعار «ايران برای همهء ايرانيان»، که هنگام انتخابات دوم خرداد 1376 از جانب اصلاح طلبان متمرکز در حزب مشارکت اسلامی مطرح شد نيز، اگرچه از جانب مخالفان صرفاً به نوعی فريبکاری برای کسب آراء تعبير شد اما نمی توان منکر آن بود که تصور آفرينندهء شعار مزبور هم در چهارچوب «دولت ملی» کار می کرد.
پ ـ زمزمه ای که اصلاح طلبان در دوران رياست آقای خاتمی در مورد وجود «دولت موازی» سر دادند خود نشان آن بود که آنها کورمال کورمال متوجه تعارضی کارکردی می شدند که نقش قوای سه گانهء مملکتی را به مأموران اجرائی ولی فقيه تقليل می داد. توسل آنها به گفته هائی از آقای خمينی مبنی بر اينکه «ميزان رأی ملت» است نيز از آن جهت بی فايده از آب در آمد که معنائی که آقای خمينی از واژهء «ملت» مستفاد می کرد ربطی به تصور امروزين اين مسلمانان مدرن از آن نداشت.
ت ـ هنگامی که ماحصل تجربهء هشت سال رياست جمهوری آقای خاتمی در اين انکشاف خلاصه شد که «رئيس جمهور اختياری از خود ندارد و کارگزار ولی فقيه است» معلوم بود که خود آقای خاتمی هم تازه به عمق نهادينه شدن مکانيسم بنيادين حکومت ولی فقيه پی برده است.
ث ـ به نوشته های آقای اکبر گنجی نگاه کنيم و حتی کوشش اخير ايشان در مطرح کردن مفهوم سلطانيسم را در پرتو اين تضاد بنگريم. سلطنت، در معنای جامعه شناختی مدرن آن، دارای عنصر اصلی و ذاتی «جهان وطنی» نيست و سلطنتی که ايشان به آن اشاره می کنند نيز همچنان در چهارچوب تنگ «ملت ـ دولت» معنا پيدا می کند و ناظر بر روابط بين حاکم و ملت است، حال آنکه سيستم ولايت فقيه نه مرز سياسی می شناسد و نه ملت محصور شده در آن مرز را و، در نتيجه، ميزان اقتدار و حوزهء عمل کردنش بسا گسترده تر از هر سلطانی است. اتفاقاً خود آقای خمينی، در کتاب «حکومت اسلامی» (ص 52 ببعد) خود به «اختلاف بين حکومت اسلامی با ساير طرز حکومت ها» پرداخته و می نويسد: «حکومت اسلامی هيچ يک از انواع طرز حکومت های موجود نيست... نه استبدای است، نه مطلقه، بلکه مشروطه است؛ البته نه مشروطه بمعنی متعارف فعلی آن که تصويب قوانين تابع آراء اشخاص و اکثريت باشد... حکومت اسلامی حکومت قانون الهی بر مردم است... حکومت اسلامی حکومت قانون است...
RedWine
03-29-2008, 06:36 AM
6. بر اساس آنچه گفته شد، بنظر من، آنچه که تفاوت اصلی حکومت اسلامی با همهء ديگر «طرزهای حکومت» را بوجود می آورد تعلق اين تصور از حکومت است به دوران ماقبل پيدايش پديدهء «ملت ـ دولت». يعنی دورانی که اتفاقاً نهاد خلافت اسلامی (تا پايان خلافت عباسی) بر پايهء آن شکل گرفته بود و «وطن اسلامی» جغرافيائی متغير و اغلب گسترنده داشت که مردمانش همگی ـ منتزع از قوميت، و نژاد و زبان ـ يا امت آن محسوب می شدند و يا اهل پرداخت «جزيه» بودند (يعنی، بجای خمس و ذکات، ماليات مشدد موسوم به جزيه را می پرداختند) و با آنها کلاً شبيه اتباع بيگانه (بدون آنکه به کشوری ديگر تعلق داشته باشند) رفتار می شد که حتی اجازهء شرکت در جنگ هم به آنان داده نمی شد (لابد از ترس آنکه با «دشمن» همکاری خواهند کرد). آنها شهروند درجه دوم و سوم وطن اسلامی بودند و از صدقهء سر حکومت اسلامی روی زمين الله راه می رفتند و عاقبت شان هم عذاب قبر و روز قيامت و مخلد شدن در جهنم بود. در تصور خلافت اسلامی چيزی به نام رأی و ارادهء مردم نيز وجود نداشت چه رسد به اينکه «سلطنت موهبتی الهی باشد که از طريق ملت به پادشاه تفويض می شود». اين جعليات مسخره حکم قرص آسپرينی را داشته اند که بعدها برای سر درد ناشی از برخورد آدم متعلق به عهد عتيق با مفروضات عهد جديد به کار می آمد، بی آنکه درد اصلی را دوا کند.
7. در عين حال، تصور خود آقای خمينی هم نسبت به انواع حکومت شکلی معوج داشت و، مثلاً، حکومت ترکان عثمانی را، به عنوان خليفهء مسلمين، هنوز تا حدودی با الگوی خويش نزديک می ديد: « يک زمان هم که دولت بزرگ عثمانی بوجود آمد استعمارگران آنرا تجزيه کردند. روسيه و انگليس و اتريش و ساير دولت های استعماری متحد شدند و با آنها جنگ کردند و هر کدام قسمتی از قلمروی آن را تصرف يا تحت نفوذ خود در آوردند. گرچه بيشتر حکام دولت عثمانی لياقت نداشتند و بعضی از آنها فاسد بودند و رژيم سلطنتی داشتند، باز اين خطر برای استعمارگران بود که افراد صالحی از ميان مردم پيدا شوند و به کمک مردم در رأس اين دولت قرار گرفته با قدرت و وحدت ملی بساط استعمار را بر چينند» (ص41).
8. گفتآورد بالا را به تفصيل آوردم تا به تفاوت ظريفی که در ذهن بنيانگزار ولايت فقيه بين دولت عثمانی و «دول استعماری» وجود داشته اشاره کرده باشم. امپراتوری سلاطين عثمانی بر پايهء تصرف سرزمين های ديگر و بهره کشی از منابع و کار مردم آنها بوجود آمد و در اين راستا هيچ دست کمی از کاری که «دول استعماری» می کردند انجام نمی داد. اما برای آقای خمينی عثمانی ها «دولت بزرگ عثمانی» را بوجود آورده بودند و استعمارگران «قلمروی آن را تصرف کرده بودند». آشکار است که وجه تفاوت عثمانی ها و دول استعمارگر در اسلاميت آن يکی و کافر بودن اين يکی بود که عمل استعمار عثمانی ـ از شمال آفريقا تا نجد عربستان ـ را موجه می ساخت. (همين جا بصورت معترضه بگويم که اين مسئله مرا به ياد جلال آل احمد می اندازد که افسوس می خورد که با آفرينش دولت صفوی اروپائيان توانستند «از پشت به پهلوان اسلام خنجر بزنند!»)
9. پس، الگوی «حکومت اسلامی» در نزد آقای خمينی و وارثانش همان خلافت اسلامی است که در آن از خلفای راشدين گرفته تا خلفای عثمانی، همگی تنها در رفتار شخصی خود از حدود اسلام دور شده و يا به آن نزديک می گشته اند و البته بهترين خلافت آن می بود که بر رأس آن يکی از امامان معصوم شيعه نشسته باشد تا عصمتش او را از خطا مصون بدارد. حکومتی که در پی پيروزی اسلاميست ها بر انقلاب مردم در سال 57 به چنگ آقای خمينی افتاد نيز بايد بر اساس همين گرته بازسازی می شد، گرته ای که در آن قانون از آن خداست، حکومت از آن فقيه، و مردم حکم صغار محتاج ولی را دارند.
10. بنظر من، جا انداختن اين تصور بر روی سامانهء يک «دولت ملی»، که لااقل از عهد صفويه مراحل شکل گيری خود را آغاز کرده و در انقلاب مشروطه صورت مدرن خود را يافته بود، برای آقای خمينی و وارثان ايشان کار بسيار مشکلی بوده است که اکنون توانسته اند آن را با مهارت تمام در شکل کنونی «جمهوری اسلامی» متحقق سازند.
11. منظور من تکرار اين نکته است که آنچه بر ايران حکومت می کند چيزی بعنوان يک دولت ملی نيست و همهء اجزاء آن، از رئيس جمهورش گرفته تا قوهء قضائيه و مجلس شورا و سپاه پاسدارنش، هيچ يک همانی نيستند که آدم های معتاد به تعاريف مدرن اين مفاهيم درک می کنند. رئيس جمهورش خدمتگذار گوش بفرمان خليفه است و مجلس اش جمعی مشورتی برای «برنامه ريزی دستگاه های اجرائی»؛ آن هم در حدی که با امور خلافت تضاد نداشته باشد. مقام خلافت هم تعهدی نسبت به «ملت» و «منافع ملی» ندارد و حواسش به آن است که چگونه بايد خلافت از دست رفتهء اسلام را احياء کرده و وحدت امت اسلامی را فراهم بسازد.
12. پس، می توان گفت که «ولايت فقيه» نظريه ای است که برای از بين بردن چهارچوب «دولت ملی» و گسترش همه جانبهء خلافت اسلامی می کوشد؛ چه طرفدارانش بر اسب راهوار يک «دولت ملی» نشسته باشند و چه هنوز در پی تصاحب آن باشند. هدفشان هم برانداختن مرزها و مليت ها و بازسازی امت اسلامی است که اکنون در وسيع ترين مرزهای تاريخی اسلام، اما بصورت متفرق زندگی می کنند. آنگاه، هنگامی که منظور حاصل شد و «وطن اسلامی» ديگرباره ظهور کرد، با مشخص شدن مرزهای «دارالاسلام» و «دارالکفر» جهاد برای تصرف دار الکفر و مسلمان کردن مردم فريب خورده و غرق گناه آنها آغاز خواهد شد.
13. شايد اين سناريو را بتوان با توسل به کتاب ها و فيلم های «مأمور دو صفر هفت» و «جيمزباند» بيشتر مشخص کرد. مثلاً، بگيريم «دکتر نو» را يا «گلد فينگر» را ـ آدم هائی که قصدشان برانداختن دولت ها و به دست گرفتن زمام اختيار کل ساکنان زمين است، دارای منابع مالی و سياه لشگر قابل مصرف فراوان بوده و به بهترين تکنولوژی ها نيز دسترسی دارند. البته در اين کتاب ها هميشه آقای دو صفر هفت در سر بزنگاه می رسد و جلوی گروگانگيری ها و ماجراجوئی های اين «آدم بد» ها را می گيرد. اما بيائيد و فکر کنيم که يکی از اين آدم ها، بجای تغيير روش و رفتن و پنهان شدن در زير دريا يا جزيره ای دور افتاده، بتواند با ماهرانه ترين مانورهای سياسی، از طريق مذهبی که تبديل به يک ايدئولوژی شده، در جريان انقلاب گستردهء مردم يک کشور ثروتمند نفتی، زمام امور و اختيار يک «دولت مدرن» را در دست بگيرد. در اين صورت آقای جيمز باند که باشد که بخواهد به جنگ يک چنين ملغمه ای برود؟ و آيا سازمان ملل جز پذيرش اين «دکتر نوی» اسلامی بعنوان رهبر يک کشور مستقل چه کاری می تواند بکند؟ و دکتر نو که، در ردای ولی فقيه، گوشه گرفته است، همچون يک خيمه شب باز ماهر عروسک هايش را در جعبه های قوای سه گانه می چيند و بمرور ايام هر عنصر ناسره ای را هم پاکسازی می کند؛ عاقبت اصلاح طلبان معتقد به ولايت فقيه را که همين سه هفته پيش به چشم ديديم!
14. گاه سخنان دانشمندانهء برخی از اساتيد دانشگاهی در مورد حکومت ايران که از سر دم عنايت به اين دوگانگی هولناک بيان می شود مرغ پخته را هم به خنده وا می دارد. اخيراً گفتگوئی را خواندم که راديو فردا با آقای هوشنگ امير احمدی، بمناسبت سفر اخير ايشان به ايران، داشت. آقای امير احمدی مقايسه ای بين آقای خاتمی و آقای احمدی نژاد بعمل آورده بودند که نشان می داد ايشان هم هنوز برحسب همان چهارچوب «دولت ملی» به قضايا نگاه می کنند. ايشان تفاوت اصلی اين دو تن را به ترسو و محافظه کار بودن خاتمی و شجاعت و سر نترس داشتن احمدی نژاد تقليل داده و از هر دو بعنوان دو رئيس جمهور نام برده اند که يکی در کارش ترس و احتياط را راه می داده و اين ديگر شجاعت و شيوه های تهاجمی را. به همين دليل آن يکی، مثلاً، در عين سخن گفتن از «گفتگوی تمدن ها» از مذاکره با آمريکا پروا داشته و اين يکی در عين ايراد بدترين انتقادات، ابائی از برقراری مذاکره با آمريکا را ندارد، به رئيس جمهور آمريکا نامه می نويسد و مذاکرات با آن را هم فعلاً در سطح سفيران دو کشور در عراق آغاز کرده است. ايشان البته اشاره می کند که خاتمی از جانب رهبر انقلاب چندان حمايت نمی شده اما احمدی نژاد از اين حمايت برخوردار است. اما ايشان هيچگاه وارد شکافتن و طرح دلايل آن عدم حمايت و اين حمايت صد در صد نمی شود و بصورت اشاراه ای گذرا از روی آن می پرد. اما اگر ما خاتمی و احمدی نژاد را بيرون از چهارچوب يک «دولت ملی» مورد مطالعه قرار دهيم در می يابيم که در خاتمی هنوز نخالگی هائی ملی گرايانه ای وجود داشته که ولی فقيه را ناچار می ساخته تا (در عين احتياج به نقش او بعنوان بزک کار رژيم) به حرکات او دهانه بزند حال آنکه احمدی نژاد نوکر خانه زاد خليفه است و جز آن نمی گويد که استاد ازل می گويد، نه در آتش زدن به مال ملت ايران پروائی دارد و نه در آشوب آفرينی در «وطن اسلامی» کوتاه دستی می کند. و اگر حکومت اسلامی مصلحت خويش را در آغاز گفتگو با آمريکا ديده و در اين راستا گام گذاشته باشد آنگاه حرکات پهلوان پنبه ای آقای احمدی نژاد چيزی نيست جز عربدهء لوطی خالی بندی که قباحت تسليم شد&