دالايي لاما رهبر معنوي تبتيها و يكي از مهمترين رهبران مذهبي دنياست كه صلح طلبي مهمترين خصوصيت او به شمار ميرود. مقامات چيني او را خرابكار و تجزيه طلب ميخوانند و رئيس كميته نوبل هنگام اهداي جايزه با گاندي مقايسهاش ميكند. ۲۴ ساله بود كه از ترس دستگيري با پاي پياده به هند گريخت. دولت در تبعيد تشكيل داد و نوبل صلح گرفت. حالا او نماد تساهل است. حالا كمتر كسي نام واقعي او را به ياد دارد. او دالايي لاماي چهاردهم است

شما در ششم ژوئيه ۲۰۰۵ هفتاد ساله شديد. امروز شهرت و نفوذ حضرتعالي بسي فراتر از جامعه ۶ ميليون پيروان تبتي است؛ در مرتبهء حافظ وجدان جهاني قرار داريد. هرگز در گذشته دالايي لامايي اين همه سفر نكرده بود و زير بار اين همه مسؤليت نرفته بود. اجازه ميفرماييد از حضرتعالي بپرسم راز اين سرزندگي چيست؟ و چگونه از عهده انبوه امور مربوطه در زمان واحد برميآييد؟
گمان ميكنم به عملكرد من مربوط باشد. ميدانيد همه اديان از ضرورت به كار بستن عشق، بخشندگي، تساهل و اينگونه امور سخن ميگويند. در آيين بودايي نيز شفقت اساس و پايه است. قطعا از دو سنت پالي و سانسكريت در دل آيين بودايي مطلعايد. در سنت سانسكريت شفقت صرفا احساس همدردي نسبت به ديگري نيست. گونهاي سپردن التزام و تعهد به ديگران است. بخشي از اين عمل كل وجود من است و نه تنها من، همه كساني كه وجود خود را در راه خدمت به ديگران ميسپارند و نه فقط در اين زندگي همچنين در زندگي بعدي، چنيناند. آيين بودايي اين الزام و تعهد را ايجاب ميكند. مثالي ميآورم از يك راهب بودايي كه اينك ۸۵ ساله است. پس از ۱۹۵۹ اين مرد ۱۸ سال از عمرش را در گولاك (زندان ها)ي چين سپري كرد. اوايل ۱۹۸۰ به دارام سالا آمد، چون چينيها به بعضي از تبتيها اجازه خروج از تبت دادند. در گفتوگويي كه با اين مرد داشتم به من گفت در آن ۱۸ سال در زندان با خطرات بسياري دست و پنجه نرم كرده است. از او درباره آن خطرات پرسيدم. به من گفت بدترين خطر ترس از دست دادن شفقت نسبت به چينيها بود. گمانم شفقت چنين مهم است و اگر آسيب ببيند بشريت در خطر خواهد افتاد. من شايد در مرتبه آن راهب تبتي نباشم، شايد آدمي باشم كه از كوره در ميرود. اما توانايي من هرچه باشد، در هر مرتبهاي باشم، ميتوانم و بايد به نحوي به ديگران خدمت كنم. احساس ميكنم به عنوان يك بودايي و هم در مقام دالايي لاما- با اين فرصتي كه در اختيار من است- با داشتن عنوان دالايي لاما را با خود دارم، در مقايسه با آن راهبان در شرايط بهتري براي خدمت به ديگران قرار گرفتهام. پس از اين فرصت بهره ميبرم. هرگاه اينگونه با زندگي روبرو شويد احساس خستگي به شما دست نميدهد. راز سرزندگي من اين است.
پس لابد از برخي علائق خود مانند پرداختن به كارهاي يدي از جمله ساعتسازي باز ميمانيد؟
براي اينگونه كارها اصلا فرصت ندارم. چندان علاقهاي هم به كارهاي يدي ندارم. سرگرمي مورد علاقهام كتاب خواندن است. اين روزها اگر فرصتي دست بدهد كتاب ميخوانم، كتابهاي كلاسيك، گاهي هم كتابهاي جديد، بيشتر كتابهايي كه به زبان تبتي نوشته شده باشد.
دليل اقبال روزافزون به آيين بودايي در شرق و غرب را چه ميدانيد؟ آيا ميتوان گفت كه انديشهء بودايي در جهان از نو احيا شده است؟

مطمئن نيستم آنچه شما احياي آيين بودايي ميخوانيد در واقع وجود داشته باشد. اما گمان ميكنم اين روزها اطلاعات و كتابهاي بيشتري در دسترس مردم است و به سبب گسترش توريسم خبررساني به نقاط مختلف دنيا آسانتر شده است. وانگهي، مسلماً افراد متفاوتي با خصلتهاي غيرمتعارف پيدا ميشوند و آيين بودايي يا انديشه هند كهن به نظر آنها پديدهاي نو جلوه ميكند. در واقع افرادي گاه از سركنجكاوي و گاهي با منطق و عقل سليم راهبرد بودايي را مناسبتر ميپندارند. تصور ميكنم به دليل شرايط و آگاهي موجود مردمي در ديگر نقاط دنيا كه هيچگونه رابطهاي با آيين بودايي نداشتهاند حال به اين آيين تمايل نشان ميدهند. اين را هم بگويم كه در جامعه تبتي در ميان بوداييها هم به دليل زياد شدن اخبار عدهاي نقادانه به آيين بودايي مينگرند. مدتي آيين بودايي در چين به كلي ممنوع بود. اما اين روزها به دليل در دسترس بودن اخبار توجه و هيجان نسبت به آيين بودايي تبتي بيشتر شده است.
به نظر ميرسد كه سخنانتان پيرامون عدم خشونت و شفقت بسيار مؤثر بوده است چون بيشتر برابعاد صلح جويانه انديشهء ديني تاكيد دارد؟
من خود را هواخواه يا شاگرد مهاتما گاندي ميدانم و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت ميان من و مهاتما گاندي در اين است كه گاندي پيشگام بود و راه را نشان داد و من او را سرمشق قرار دادم و راه او را دنبال ميكنم. وانگهي، بيترديد در عصرما، در پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم ما چه بسا علميتر شدهايم و در نگرش خود نرمش بيشتري داريم. اما مهاتما گاندي يك قديس بود و من انسان كوچكي هستم. با اين همه راهبرد من از عدم خشونت متكي بر آموزشها نيست، برعقل سليم تكيه دارد. هرگاه درباره عدم خشونت صحبت كنم به بودا يا سنت ديني ديگري ارجاع نميدهم، فقط از تجربههاي مشترك ميگويم. خشونت يعني آزار؛ صلح و آرامش تنها به معناي نبود درد نيست، بلكه راهي است براي حمايت و حفاظت از شادي. هدف حفظ خويش است از رنج و ترفيع به سرچشمه شادي دروني. اين آرامش است، خواه از طريق دستاوردهاي علمي به دست آيد خواه با تجارب و دريافتهاي مشترك. من درباره زندگي پس از مرگ يا خدا حرف نميزنم. بگذريم كه در آيين بودايي ايده روشني از خدا نيست. از نظر يك مسيحي يا يك يهودي من بيدين به حساب ميآيم. در مقابل كمونيستها مرا ديندار ميشناسند. چه ميدانم، شايد ميان اين دو باشم! بنابراين، آيين بودايي را گاه چون پلي توصيف ميكنم. اين آيين ارزشهاي والا چون مراقبه و مكاشفه و نيايش و دعا خواندن را اينجا و آنجا پذيرفته است. با دينداران نيز روابطي داريم. درست است كه تصور كلي از خدا نداريم، اما دريافتي از وجود اعلي داريم كه به درگاهش نيايش كنيم و طالب رحمتش باشيم. راديكالها آيين بودايي را اصلا به عنوان دين نميشناسند. ميگويند نوعي دانش و معرفت ذهن است. پس آيين بودايي پيوندي هم با علم دارد.
شما در ششم ژوئيه ۲۰۰۵ هفتاد ساله شديد. امروز شهرت و نفوذ حضرتعالي بسي فراتر از جامعه ۶ ميليون پيروان تبتي است؛ در مرتبهء حافظ وجدان جهاني قرار داريد. هرگز در گذشته دالايي لامايي اين همه سفر نكرده بود و زير بار اين همه مسؤليت نرفته بود. اجازه ميفرماييد از حضرتعالي بپرسم راز اين سرزندگي چيست؟ و چگونه از عهده انبوه امور مربوطه در زمان واحد برميآييد؟
گمان ميكنم به عملكرد من مربوط باشد. ميدانيد همه اديان از ضرورت به كار بستن عشق، بخشندگي، تساهل و اينگونه امور سخن ميگويند. در آيين بودايي نيز شفقت اساس و پايه است. قطعا از دو سنت پالي و سانسكريت در دل آيين بودايي مطلعايد. در سنت سانسكريت شفقت صرفا احساس همدردي نسبت به ديگري نيست. گونهاي سپردن التزام و تعهد به ديگران است. بخشي از اين عمل كل وجود من است و نه تنها من، همه كساني كه وجود خود را در راه خدمت به ديگران ميسپارند و نه فقط در اين زندگي همچنين در زندگي بعدي، چنيناند. آيين بودايي اين الزام و تعهد را ايجاب ميكند. مثالي ميآورم از يك راهب بودايي كه اينك ۸۵ ساله است. پس از ۱۹۵۹ اين مرد ۱۸ سال از عمرش را در گولاك (زندان ها)ي چين سپري كرد. اوايل ۱۹۸۰ به دارام سالا آمد، چون چينيها به بعضي از تبتيها اجازه خروج از تبت دادند. در گفتوگويي كه با اين مرد داشتم به من گفت در آن ۱۸ سال در زندان با خطرات بسياري دست و پنجه نرم كرده است. از او درباره آن خطرات پرسيدم. به من گفت بدترين خطر ترس از دست دادن شفقت نسبت به چينيها بود. گمانم شفقت چنين مهم است و اگر آسيب ببيند بشريت در خطر خواهد افتاد. من شايد در مرتبه آن راهب تبتي نباشم، شايد آدمي باشم كه از كوره در ميرود. اما توانايي من هرچه باشد، در هر مرتبهاي باشم، ميتوانم و بايد به نحوي به ديگران خدمت كنم. احساس ميكنم به عنوان يك بودايي و هم در مقام دالايي لاما- با اين فرصتي كه در اختيار من است- با داشتن عنوان دالايي لاما را با خود دارم، در مقايسه با آن راهبان در شرايط بهتري براي خدمت به ديگران قرار گرفتهام. پس از اين فرصت بهره ميبرم. هرگاه اينگونه با زندگي روبرو شويد احساس خستگي به شما دست نميدهد. راز سرزندگي من اين است.
پس لابد از برخي علائق خود مانند پرداختن به كارهاي يدي از جمله ساعتسازي باز ميمانيد؟
براي اينگونه كارها اصلا فرصت ندارم. چندان علاقهاي هم به كارهاي يدي ندارم. سرگرمي مورد علاقهام كتاب خواندن است. اين روزها اگر فرصتي دست بدهد كتاب ميخوانم، كتابهاي كلاسيك، گاهي هم كتابهاي جديد، بيشتر كتابهايي كه به زبان تبتي نوشته شده باشد.
دليل اقبال روزافزون به آيين بودايي در شرق و غرب را چه ميدانيد؟ آيا ميتوان گفت كه انديشهء بودايي در جهان از نو احيا شده است؟
مطمئن نيستم آنچه شما احياي آيين بودايي ميخوانيد در واقع وجود داشته باشد. اما گمان ميكنم اين روزها اطلاعات و كتابهاي بيشتري در دسترس مردم است و به سبب گسترش توريسم خبررساني به نقاط مختلف دنيا آسانتر شده است. وانگهي، مسلماً افراد متفاوتي با خصلتهاي غيرمتعارف پيدا ميشوند و آيين بودايي يا انديشه هند كهن به نظر آنها پديدهاي نو جلوه ميكند. در واقع افرادي گاه از سركنجكاوي و گاهي با منطق و عقل سليم راهبرد بودايي را مناسبتر ميپندارند. تصور ميكنم به دليل شرايط و آگاهي موجود مردمي در ديگر نقاط دنيا كه هيچگونه رابطهاي با آيين بودايي نداشتهاند حال به اين آيين تمايل نشان ميدهند. اين را هم بگويم كه در جامعه تبتي در ميان بوداييها هم به دليل زياد شدن اخبار عدهاي نقادانه به آيين بودايي مينگرند. مدتي آيين بودايي در چين به كلي ممنوع بود. اما اين روزها به دليل در دسترس بودن اخبار توجه و هيجان نسبت به آيين بودايي تبتي بيشتر شده است.
به نظر ميرسد كه سخنانتان پيرامون عدم خشونت و شفقت بسيار مؤثر بوده است چون بيشتر برابعاد صلح جويانه انديشهء ديني تاكيد دارد؟
من خود را هواخواه يا شاگرد مهاتما گاندي ميدانم و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت ميان من و مهاتما گاندي در اين است كه گاندي پيشگام بود و راه را نشان داد و من او را سرمشق قرار دادم و راه او را دنبال ميكنم. وانگهي، بيترديد در عصرما، در پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم ما چه بسا علميتر شدهايم و در نگرش خود نرمش بيشتري داريم. اما مهاتما گاندي يك قديس بود و من انسان كوچكي هستم. با اين همه راهبرد من از عدم خشونت متكي بر آموزشها نيست، برعقل سليم تكيه دارد. هرگاه درباره عدم خشونت صحبت كنم به بودا يا سنت ديني ديگري ارجاع نميدهم، فقط از تجربههاي مشترك ميگويم. خشونت يعني آزار؛ صلح و آرامش تنها به معناي نبود درد نيست، بلكه راهي است براي حمايت و حفاظت از شادي. هدف حفظ خويش است از رنج و ترفيع به سرچشمه شادي دروني. اين آرامش است، خواه از طريق دستاوردهاي علمي به دست آيد خواه با تجارب و دريافتهاي مشترك. من درباره زندگي پس از مرگ يا خدا حرف نميزنم. بگذريم كه در آيين بودايي ايده روشني از خدا نيست. از نظر يك مسيحي يا يك يهودي من بيدين به حساب ميآيم. در مقابل كمونيستها مرا ديندار ميشناسند. چه ميدانم، شايد ميان اين دو باشم! بنابراين، آيين بودايي را گاه چون پلي توصيف ميكنم. اين آيين ارزشهاي والا چون مراقبه و مكاشفه و نيايش و دعا خواندن را اينجا و آنجا پذيرفته است. با دينداران نيز روابطي داريم. درست است كه تصور كلي از خدا نداريم، اما دريافتي از وجود اعلي داريم كه به درگاهش نيايش كنيم و طالب رحمتش باشيم. راديكالها آيين بودايي را اصلا به عنوان دين نميشناسند. ميگويند نوعي دانش و معرفت ذهن است. پس آيين بودايي پيوندي هم با علم دارد.

Comment