PDA

View Full Version : Yek Eshgh-e Khofteh (An Iranian Story)


RedWine
06-27-2006, 11:22 AM
امروز صبح ساعت 2 بعد از ظهر ¤

تا حالا شده يه روز كامل خودتون رو تو آينه تماشا كنيد؟ اين كار مهميه كه من دوست دارم امروز تنهائي انجامش بدم. ليلا و صغري خانم رختشور و بابام، وقتي شنيدن قراره امروز فقط اين كار و بكنم؛ فكر كردن خل شدم، اما نخيز. من خل نيستم من يه دختر بيست ساله ام. لاقل شناسامه ام كه اين طوري مي گه البته كسائي كه براي بار اول منو مي بينن، مي گن كه نبايد بيشتر از نوزده سال داشته باشم و بعدش هم وقتي چند ساعتي با من صحبت مي كنن نتيجه مي گيرن كه نبايد بيشتر از پونزده سال داشته باشم. اينارو فقط بابت اين مي نويسم كه بيست سال ديگه كه آدم خيلي مهم و سرشناسي شدم، بدونم يه روز كي بودم و حالا چي شدم. هنوز تصميم قطعي نگرفتم كه يه وكيل مطرح بشم يا يه نويسنده جنجالي و پرفروش يعني نويسنده اي كه كتاباي پر فروش مي نويسه البته، امتحان اين هفته دانشگاه آزادم براي رشته حقوقه اما چشم آب نمي خوره كه قبول بشم! درسهاي اختصاصي رو كه اصلا" بلد نيستم عمومي ها رو هم پاك يادم رفته اما مهم نيست ديشب خواب ديدم كه آدم معروفي مي شم؛ دقت نكردم كه بابت چي، اما مطمئنم كه خوابهام به من دروغ نمي گن؛ يعني بيشتر وقتا نمي گن

روز بعد ساعت 9 شب ¤

امروز بي خوابي به سرم زده بود و از ساعت نه صبح تا خود سر ظهر، توي تختخوابم غلت مي زدم، تا آخر به اين نتيجه منطقي رسيدم كه من يك دختر بيچاره و تنها هستم كه هيچ كس شرايطم رو درك نمي كنه يعني، راستش خودم هم خيلي درك نمي كنم. اما مي دونم كه بايد يه جورايي، يه چيزائي رو تغييرش بدم. سر ظهر بود كه با زنگ ندا از جام پريدم. خبر داد كه ديروز، كارت ورودي جلسه رو مي دادن و من بي خبر موندم. بيچاره شدم تا كارتو گرفتم فرستادنم، چهارراه كالج، مدرسه الوند اگه از قيطريه حساب كنين خودتون تصديق مي كنين كه دقيقا" مي شه آخر دنيا. خلاصه خيلي جرو بحث كردم؛ يعني راستش، اولش يه زبون خوش التماس كردم، بعد ديدم كه رضايت نمي دن؛ يعني منتظرن تا من بزنم زير گريه اما كور خونده بودن من لجم در اومد و شروع كردم به جيغ زدن اونم چه جيغائي! يه خل واقعي شدم ( شما نمي دونين كه وقتي من خل مي شم چه هيولاي وحشتناكي مي شم) بالاخره، اين شد كه تونستم كار تمو بگيرم. در دنياي بيرحم ما، آدم حقشو بايد با جيغ بگيره نه گريه

توضيح: فكر مي كنم بعد از اين كه من معروف شدم، خيلي ها دلشون مي خواد كه اين يادداشتارو بخونن. واسه همين تصميم گرفتم كه زير جمله هاي مهمشو خط بكشم؛ مثل اون بالايي. در ضمن واسه امروز همين قدر بسه. پس فردا ساعت ... از اينجا نمي تونم ببينم ساعت چنده

يه خبر خيلي خيلي بد؛ يعني يه خطر خيلي برزگ ( كمونم حدود يه متر و هفتاد سانت) براي آينده درخشان من. پدرم امروز بعد از ناهار بدون هيچ مقدمه اي بهم گفت. شرمينه جان! يه دستي به سر و صورتت بكش. امروز ساعت چهار، نامزدت فرهاد مي آد خونه مون، منو مي گي؟! همين طوري خشكم زد تازه ديشبش فهميده بودم كه پسر عمو مهندس فرهادم بعد از ده سال از آلمان بر گشته به ايران و امروز مي شنيدم كه خودمو بايد آماده پذيرائي از نامزد پسر عمو مهندس فرهادم كنم. حالا اين وسط، كي به يه باباي بد اخلاق جرات داره بگه؛ من فعلا" قصد ازدواج ندارم. سر ساعت چهار، آقا تشريفش رو آورد تا ديدمش، يادها رو لدلوير افتادم و ازش بدم اومد. پسره، خنده هاش مثل شيهه اسب مي مونه. همون اول مجلس، برگشته به من مي گه اول از همه بايد اين بيني كجت رو عمل كني! هاهاها! بي معني!

.. روز ديگر قبل از خواب ساعت ¤

حوصله به ساعت نگاه كردن رو ندارم اگه ديشب اون خواب عجيب و بامزه رو نمي ديدم، مطمئنا حوصله باز كردن لاي اين دفتر خاطرات رو هم نداشتم. فكر كنم قبل از اين كه خروپفم بلند شه، بايد از كنكور، فرهاد و خواب بامزه ديشبم. كنكور همانطور كه خودتون حدس زدين امتحان كندي بود فكرشو بكنين، يه مشت سئوال آسون كه همشون بلا استثناء، جواباي سخت و كثيفي داشتن. اما نامزد فرهادم ( كه از بابا ديشب شنيدم، عقدشو با من تو آسمونا بستن) كم از امتحان صبح نداشت. صبح كله سحر، اومد دنبالم و منو تا حوزه امتحاني رسوند و طول راه، يه ضرب از خودش تعريف كرد. مي گفت: چهارشنبه روز شانسش بوده كه سر صبح، مديريت كل كارخونه پوشاك بچه ساوجبلاغ بابا شو، كادو گرفته و سر ظهر هم منو به عنوان يه همسر مطيع و كدبانو. كور خونده! تازه امروز صبح فهميدم كه چه چونه بزرگي داره. ديگه مي نويسمش فرهاد چونه تا دلم خنك بشه و بعد هم ببينم كه چي مي شه. اما راستي، خوابمو نگفتم: خواب ديدم_ خواب ديدم كه يه شاهزاده خانم مصري هستم و سوار يه قاليچه پرنده دارم! اما نه لوس نمي شم. راستش رو مي نويسم. سوار هيچي نبودم حتي يه اتوبوس شركت واحد. پاي پياده داشتم راه مي رفتم كه با اولين و آخرين و تنهاترين عشق زندگيم آشنا شدم چي جوري؟ خيلي ساده اون رويه چهار پايه نشسته بود و خيلي شاعرانه داشت نقاشي مي كشيد اول فكر كردم داره عكس گاو مي كشه اما وقتي رو دستشو نگاه كردم ديدم داره منو مي كشه واي خدا جون! بعدش لبخند زد. لبخند بامزه ی كه منو ياد انعكاس مهتاب رويه شيشه مرباي توت فرنگي انداخت

اما اگه بخوايد ريخت و قيافه شو دقيق تر براتون توصيف كنم بايد بگم نمي تونم چون يادم نمياد فقط مي دونستم خوب بود؛ همونطوري كه من مي خوام، همون طوري كه من دوست دارم. آره، اون همسر ايده آل من بود بابت همين حاضر شدم همسفرش تو اون سر بالائي خاكي داشتم مي رفتيم طرف همون كلبه چوبي وسط جنگل كه از پنجره اش، تموم آسمون خدا پيدا بود. توي جاده اي كه مي رفتيم، بچه گربه ها يه طرفش، دنبال هم مي دويدن و طرف ديگه اش با هم تاب بازي و سرسره بازي مي كردن. مي خواستم برم همبازيشون بشم كه اين ساعت لعنتي، زنگ زد و من فهميدم كه بايد براي رفتن سر جلسه كنكور از خواب بيدار بشم. اگه مي دونستم قراره امتحانو اينقدر خراب بدم از خيرش مي گذشتم و مي رفتم با همون بچه گربه ها بازي مي كردم، حيف! الان يه كوه غصه دارم

امروز صبح ساعت دو ¤

:تحت تاثير اون خواب كذائي، امروز اولين شعرمو سرودم كه اين جوريه
چشم تو روشنايي بخش خانه من است
اگر تو بيائي پشت در اتاقم
مي تواند پيام تو تنها
طنين حزين يك ميوميو باشد

اين مصرع آخرش رو به پيشي هديه كردم. آخه امروز شيرش ديد شده بود و صداش در اومده بود. تا يادم نرفته بنويسم كه پيشي، خواهر ويشي و ميشي است؛ سه تا بچه گربه ناز و كوچولو كه يه دنيا دوستشون دارم ( يه تار سبيل نازنينشونو نمي دم به صدتا مثله اما زشته بهتره اسمشو نبرم) ويشي و ميشي، به خودم رفتن؛ به مامان شرمينه. اما خواهرشون خيلي سحر خيزه. شير دادنش رو انداختم گردن شيدا ( يعني خواهرم ) هر چند كه هميشه غرغر مي كنه، آخه از دست زدن به گربه ها چندشش مي شه و مي گه بهشون، جونوراي پشمالو جيغ جيغو، اما من معتقدم كه اولا" اينا حيوونكين و گناه دارن تازه اش هم گربه كه جيغ نميزنه

اما ديشب يه مهمون ناخونده وحشتناك داشتيم كه نذاشت تواين دفتر چيزي بنويسم. از سرشب، اومد، نشست تو خونمون و يه ضرب، شروع كرد به بلغور كردن. طرف كي بود؟ شهلا، دختر عمه من و روانشناس خانوادگي كل فاميل ما كه هوس كرده بود ديشب سرما خراب بشه. سنش چقده؟ گمونم يه چهار پنج سالي از بيست و نه سالگيش گذشته باشه هر چند هنوز براي اعلام رسيدن به سي سالگيش تصميم قطعي نگرفته. از پيش نامزدش مي اومد و حسابي، سرحال بود. ده سالي مي شه كه با يه فلك زده اي نامزده، دوبار تا حالا رفته آسايشگاه رواني و اين بار سومشه. قراره اين بار كه در بياد، مراسم عروسي شون سر بگيره. خود شهلا مي گه كه بابت تفكرات روشنفكرانشه و اين حرفاس كه چند وقت يه بار باد مي گيرش و مي زنه به مخش. اما نه گمونم، تا اونجا كه من ديدم، خيلي هم كلاسش بالا نيست. اون اوايل آشنايي شون كه منو با خودشون برده بودن پارك، ديدم دزدكي براي شهلا گل دزديد ( كورشم، اگه دروغ مي گم ) تازه، پر حرفيش به كنار (شهلا رو مي گم ) هي مرتب به من تيكه مي انداخت و مي گفت شرمينه جون، تو هنوز مثل ده، يازده سالگيت صاف و ساده باقي موندي خيال كرده من خرم نمي فهم منظورش اينه كه من خيلي بچه ام. خلاصه از يازده كه گذشت، تصميم گرفتم، محترمانه دكش كنم، اما دهن دره هاي متوالي من ( كه باور كنيد داشت فكمو از جادر مي آورد ) هيچ تايتري در تصميم راسخ شهلاخانم براي توقف وراجي پايان ناپذيرش نداشت. آخرش هم شانس آوردم كه باباش لطف كرد و اومد دنبالش

واي! ناله اي پيشي شديدتر شده و از اين دختره گيچ ( خواهر مو مي گم ) خبري نيست بايد برم نعلبكي اش روپرشيركنم.

دو روز بعد، حوالي نصفه شب ¤

متاسفانه، امروز مجددا" سر و كله فرهاد چونه پيدا شد. خيلي دلواپس شده بود كه نكنه خداي نكرده، زبونش لال من از دوري اش، تب و لرز كرده باشم. همون اول، شروع كرد به توضيح دادن كه يه كار واجبي پيش اومده بوده كه مجبور شده بابتش دو روزي، تنهام بذاره (اوه چه ظلم بزرگي!) من البته به روش نياوردم كه چرا لباسش بوي عطر زنونه مي ده فقط بهش گفتم كه ديشب تا كله سحر، داشتم با يه دوست صميمي كه دونستن اسمش مطلقا" به اون ربطي نداره چت مي كردم و بنابراين اگه لطف كنه و تشريفشو ببره، تا من كمي بخوابم، خيلي در حقم لطف كرده. اونم پشت چشم نازك كرد و با چندش آورترين لحن عاشقانه اي كه بتونين تصورشو بكنين پرسيد لابد كلي هم درباره من براش حرف زدي آره؟ منم كم نياوردم و گفتم آي گفتي! باوركن سه ساعت تموم داشتم درباره تو و هر چيز مزحزف ديگه اي كه به ذهنم مي رسيد براش چيز مي نوشتم لابد فكر مي كنين خيلي بهش برخورد، نه بابا! مثل يه سيب زميني پشندي بي برگ، زد زير خنده و گفت دختر عمو، تو هميشه يه تيكه ناب با مزه تو آستينت داري، چهارشنبه آماده باش مي آم دنبالت بريم سينما! واه! واه! چه پسره پرروئي

فرداي ديشب، بايد ظهر باشه ¤

امروز يه رمان پرفروش و مهم رو تموم كردم راستشو بخواين بعد خوندنش كلي به خودم اميدوار شدم به آينده نويسندگي ام يعني (اسم رمانش رو نمي نويسم تا آبروي نويسنده اش نريزه ) مطمئنم كه من خيلي قشنگ تر و عاشقانه تر. يوهه! در و چرا اينطوري مي كوبي به هم حيوون؟! اين كار شيدا بود. البته شايد درست نباشه كه يه نويسنده اي كه قراره در آينده معروف بسته اين جوري با آبروي يه دختر جوون و گمنام بازي كنه، اما اين جوري حداقل باعث مي شه كه عادت نكنه؛ چون كوبوندن در بهم جدا" عادت زشتيه. لابد اين جاي نوشته هام از خودتون مي پرسين چرا قبل از چاپ كتاب اولم؛ تصميم نگرفتم كه با اين قلم شيوام با مطبوعات همكاري مو شروع كنم حقيقتش چهار پنج تا نامه براي نشريات مختلف نوشتم، اما هيچكدوم از نامه هامو جواب ندادن؛ يعني اصلا" نامه ها رو نفرستادم؛ چون مطمئن بودم كه اونارو نمي خومن و يه كار عبثي مي شه. به قول آدم نبايد هيچ وقت كار عبث بكنه، بيخود نيست، خودش ده ساله كه خونه نشين شده و هيچ كاري نمي كنه

RedWine
06-27-2006, 11:24 AM
فردا سر اخبار ساعت هشت شب ¤

نيم ساعتي ميشه كه از سينما برگشتيم ،فرهاد چونه صبح كه اومد و ديد ليلا و شيدا هم حاضر شدن تا همراهمون بيان سينما مثل خمير وا رفت. بابا هم يك چشم غره اي رفت كه من همان موقع، كشيدمش كنار و گفتم «چه معني داره؟ نه به باره نه به داره! من پاشم با جوون مردم برم سينما، لابد مي خواد تو خيابون هم دست منو بگيره» بابام غر زد و شرمينه فرهاد جوون مردم نيس پسر عموته» يواش داد زدم» حالا هر كي پسر عموم يا هر خر ديگه اما توي سينما، اصلا محلش نذاشتيم. خوشبختانه، شماره بليط فرهاد يه تك صندلي تويه رديف ديگه بود. ما سه تا هم پهلوي هم نشستيم و تا آخر به جاي ديدن فيلم، هر و كر كرديم. فيلم كه تموم شد ( كه واقعا" چيز چرند و چرتي بود ) و اومديم بيرون فرهاد چونه واسه اين كه حرفي زده باشه برگشت و گفت « خوشت اومد؟ پسره چطوري واسه خاطر دختره، خود شو گشت

منم نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم «اصلا هم هنر نكرد. اولا" باباي دختره از اون بالا پرتش كرد پائين. تازه هم اگه راس مي گفت، بايد مثل جك تايتانيك مي رفت تو يه درياچه منجمد تا بخاطر عشقش يخ بزنه» فكر كنم، خيلي جواب خوبي بهش دادم؛ چون هيچي نگفت فقط نمي دونم چرا ليلا بيكار اون وسط يهو به هم براق شد كه « عشق تايتانيكي فقط به درد همون سه ساعت مي خوره. امثال جك اگه تو آب يخ نزنن و آدم زن يكيشون بشه ديگه دنيا واسه آدم، مي شه يه جهنم واقعي، حالا مي خواد توي فيلم باشه توي بيداري باشه يا توي خواب اما منم كم نياوردم و با حرص گفتم. مقام حضرت عشق، بالاتر از اين حرفهاس» (اين واقعا" جمله مهمي بود كه خودم هم نفهميدم از كجا آوردمش.) ليلا كه واسه اين جمله پر معني جوابي نداشت فقط يه پوزخند بي معني زد. بابت همين به اين فكر افتادم كه چه خوب مي شد كه فرهاد مي اومد و اين ليلا رو مي گرفت. بعد هم رسيديم خونه. فعلا" همين

امروز، سر ظهر، ساعت پنج ¤

نيم ساعت پيش با صداي زنگش از خواب زنگش از خواب پريدم. اونم چه خوابي! خواب مي ديدم كه باز هم توي اون جاده سر بالاي خاكي هستم. با هم، با همسر ايده آلم. اما اين دفعه، هوا آفتابي شده بود؛ اونم چه آفتابي. همون موقع بهش غر زدم كه يعني تو اينقدر پول نداري كه حداقل، با يه دوچرخه، بريم تا اون كلبه چوبي؟ و اون جواب داد عزيزم، حق التحرير من اونقدرا نيس كه به خريد يه دوچرخه برسه ( باور كنين، روحم هم خبر نداشت كه همسرايده آلم رو توي جمع نويسنده ها پيدا كنم ) در ثاني، پول خوشبختي نمي آره، اما من كه حتي توي خواب هم كم نمي آرم بر گشتم و بهش گفتم « ولي پول بدبختي رو دور ميكنه» اونم خنديد و گفت «تو اگه همون بدبختي رو داشتي، لازم نبود روزي شونزده ساعت به اميد ديدن خوشبختي بخوابي» ساكت شدم چون فكر كردم بعضي حرفاي بي معني حتي اگه از طرف همسرايده آل آدم باشه ارزش جواب دادند نداره

بعد رسيديم به يه پرورشگاه، يعني فكر كنم پرورشگاه بود؛ چون يه خونه اي بود كه از توش، يه دختر كوچولوي پنج_ شش ساله دويد، اومد بيرون و پريد بغلم و داد زد « مامان جونم اومدي» محكم بغلش كردم و همسرم هم چيزي نگفت لابد خودش خوب مي دونست كه من يه بچه پنج ساله رو به يه نوزاد نق نقو ترجيح مي دم. همون موقع ياد مادرم افتادم؛ به ياد اين كه اونم اگه جاي زاييدن خواهرم او نو از پرورشگاه يا از اين خونه مي گرفت، ديگه حالا اين قدر تنها نبودم. نه، مادرمو بخاطر اين اشتباهش هيچ وقت نبخشيدم و نمي بخشم. بغض گلومو گرفت و زدم زير گريه. همسرم و دختر كوچولوم، اومدن جلو كه دلداريم بدن، كه تلفن زنگ زد. مي خواستين كي باشه؟ جناب مستطاب « فرهاد چرنه » كه اطلاع بده قراره ساعت هشت، بياد منو ببره تا مادر سومش، عروس گلشوببينه ( اولي دق كرده، دومي هم جدا شده مادر قبلياش رو مي گم ) تا هشت، هنوز خيلي مونده. مي خوام يه كم هم تو بيداري، واسه مامانم گريه كنم

روز بعد، كله سحر هشت صبح ¤

خب، ديشب هم يه شب گندي بود كه گذشت و رفت اما كاشكي اين پسره، اين قدر سرميز شام با دهان پر، نگاه هاي عاشقانه به من نمي انداخت. فكر كنم بابت همين نگاهاش بود كه آخر شبي، باز متوسل به شربت آلومينيوم شدم. اما از ديشب كه بخوام تعريف كنم بايد بگم با وجود تمام حركات زشتي كه انجام دادم ( از قبيل ملچ و ملوچ كردن سر غذا، باد گلوزدن بعد ازخوردن نوشابه و از همه بدتر خميازه كشيدن سر صحبتهاي عمو كيانوش ) نتونستم حتي نا مادري بيست و سه چهار ساله « فرهاد چونه » رو متقاعد كنم كه من براي ازدواج با فرهاد، كمي بيش از حد لازم شلخته و بي تربيت هستم. اون عمو كيانوش كه چنان با نگاه هاي شيفته اي منو نگاه مي كرد كه انگاري آسمون دهن وا كرده و من با لباس عروسي، افتادم تنگ دل پسرش. بر گشته، مي گه شرمينه! تو اولين دختري هستي كه وارد زندگي پسرم شده. پسر من غير از درس و تجارت تو اين سي ساله، هيچي فكر و ذكرش نبود» و بعد البته كمي خودش رو گرفت و توضيح داد و البته هيچ ضرر هم نكرده فكر مي كني الان تو اين مملكت چند تا جوون هست كه تو سي سالگي، صاحب همه چيز هستن؟» حالا حساب كنين وسط صحبت هاي باباي فرهاد، يه چيزي نزديك به پنجاه بار، تلفن زد و با «چونه» كار داشت. چنان خشك و سرد جواب همه شون رو از دم داد كه فکر كردم، لابد تلفن ها، اليكه و سرد جواب همه شون رو از دم داد كه حتم كردم، لابد تلفن ها، الكيه و سپرده بهشون زنگ بزنن تا جلوي من قيافه بگيره. من هم آخر شب كه داشت منو مي رسوند خونه مون، بي هوا تصميمو گرفتم و بهش گفتم كه ما براي هم ساخته نشديم و من همسرايده آلمو توي خوابهام پيدا كردم حتي در كمال صداقت، اعتراف كردم كه دفعه اولي كه نهار خونه مون مونده بود، با كمال شرارت توسوپش مگس ريختم

انتظار داشتم بزنه روي ترمز و شروع به عق زدن بكنه (كاري كه خودم حتما" مي كردم) اما اون فقط يه لبخند زد و گفت: شرمينه_ توبچه خيلي بامزه و خوبي هستي_ اگه الان منو زياد دوست نداري، مهم نيست. من اون قدر صبر مي كنم تا تو بزرگ بشي و دوست داشتن منو يادبگيري. بعد خيلي جدي شده فقط تو اين مدت يه چيز ازت مي خوام، اين كه تا اون موقع، كاملا به من وفادار بموني» خب، من نپرسيدم و حالا هم نمي دونم كه چرا اون نبايد يه كم بچه باشه تا من بتونم كمي دوستش داشته باشم. و يه چيز ديگه، اون حرف آخرش؛ يعني منظورش اين بود كه تو روياهام هم فقط ديگه بايد اونو ببينم_ نمي دونم

يك هفته بعد، بعد از طوفان ¤
جدا" خيلي عجيبه. شما تا بحال ديده بودين يه عينك بدون اين كه بال و پر داشته باشه يهو غيبش بزنه. به هر حال، از ديروز اين اتفاق عجيب براي عينك بيچاره من رخ داد و هنوز هم ادامه داره. تموم خونه رو زير و رو كردم و بابتش حتي امروز ظهر هم يه گلدون استيل رو شكستم (البته گلدونه حداكثرش كه حسابكني چيني بود من فقط خواستم بگم با چه شدتي دنبال عينكم مي گشتم) بابام از فرصت استفاده كرد و سرم داد زد كه « دختر تو چرا اينقدر گيجي؟» بعد هم فوري حرف دلش روز ( « نكنه دلت پيش يكي ازاين بچه رپاي محل گير كرده كه اين قدر اين جوون متشخص بي نوا رو كم محل مي كني ( غلط نكنم جوون متشخص بينوا چغلي كم محلي يه هفته اخير مو پيش بابا كرده) بعد، بابا شروع كرد به نعريف چند تا داستان از دختر اي احمقي كه دنبال كار دلشون رفتن و روز گار خود و خونواده شون رو سياه كردن ( بابا، هميشه خدا، چند تا از اين قصه هاي عبرت آموز تاثر برانگيز رو تو آستينش داره) آخرش من هم جوش آوردم و شروع كردم به داد و فرياد كه: شما مي خوايد منو از سرتون واكنين. مي خوايد اول جووني، بدبختم كنين. اونم مني رو كه قرار بود سري تو سرا در بياورم و كلي آدم حسابي بشم!» بعد فوري زدم زير گريه كه مبادا يكي بخوابونه توي گوشم. اما بابا، دلش سوخت و شروع به نوازش موهام كرد و گفت « دختر گلم، اگه مشكلت: ادامه تحصيلات كه مسئله اي نيست. فرهاد خودش شخصا" گفته خوشحال مي شه تو درس خوندن و كسب تحصيلات عاليه كمكت كنه» مي خوام صد سال سياه خوشحال نشه، كاش گفته بودم: « بابا جون، من اگه نخوام زن فرهاد چونه بشم، كي رو بايد ببينم؟» اما فكر كنم اونوقت حتما" چكه رو مي خوردم

(قطعا" چهار شنبه (ساعتم خوابه ¤
عينكم پيدا شد و اين از خبر اول، اگه كسي رو خوشحال مي كنه. اما خبردوم، گردگيري امروزم با دختر عمه شهلا بود و پيش پيش بگم كه من اصلا و ابدا مقصر نيستم، شايد اون قسم خورده كه مشكلات رواني كل اعضاي فاميل رو حل كنه و ممكنه كه پيش خودش خيال كرده باشه كه مي تونه اين كارو از من شروع كنه. اما اينها اصلا به من مربوط نيست

امروز استثنائا" بابا خونه نبود و اون سر و كله اش پيدا شد. بي مقدمه، پاي سيندرلا ، رو وسط كشيد ( كه مي دونه چقدر من داستانشو دوست دارم) و گفت: اون يه دختر خيالاتي نمي دونم چي چي اسكيزوفر بوده كه ناخودآگاه هش، سر زير برفها كرده و نمي دونم يه همچين خبرهايي نيست! بعد هم برگشته و مي گه قضيه سيندرلا حكايت اون دخترائيه كه چشم به راه يه شاهزاده احساساتي خيالي چمنارو گره مي زنن (همون موقع من داشتم با سبزه هاي روي ميز ور مي رفتم ) من هم كم نياوردم و گفتم باز صد رحمت به اونها! فكر كن اون عقده اي هاي ترشيده كه با چنار گره زدن هم بختشون وا نمي شه و دلشون فوقش به يه نامزدي ابدي خوشه چقدر مفلوكن، خيلي بهش برخورد. پره هاي دماغشو يه كم لرزوند و بعد بلند شد و بدون خداحافظي گذاشت و رفت. حتم دارم، امروز به سفارش بابا، اومده بود سر وقتم، بابام هميشه مي گه «دخترم! شهلا خانم مي تونه يه هم صحبت و مشاور خوب براي يه دختر جووني مثل تو باشه» پوف! هم صحبت خوب! اون فقط مي تونه براي يه گوسفند هم صحبت خوبي باشه، يا هر جونور ديگه اي كه حرف حاليش نباشه، يا هر جونور ديگه كه اندازه خودش كله پوك باشه. خدايا دختر عمه شهلا را بابت اين نوشنه هاي من ببخش خودت خوب مي دوني كه اون عقل و شعور حسابي نداره و در ضمن من هم اين قدرها بي تربيت نيستم كه همين طور الكي درباره يكي دري وري بنويسم

امروز، همين حالا ¤

چند دقيقه پيش همه چيز بين من و اون تموم شد. مي دونم كه چاره ديگه اي نداشتم. ولي الان فقط دلم مي خواد يكي از اين در وارد شه و يه كتك مفصلي به من بزنه؛ يه جوري كه تا يه هفته نفهمم كجاهستم و تا يه ماه ديگه از جام بلند شم، و اگه بشه تا آخر عمر، اصلا" نفهمم خوابم يا بيدارم. لابد مي پرسيد، آخر واسه چي؟ و من مي نويسم « نمي دونم مقصر خودش بود» آره_ زير شرشر بارون، مثل چي ما همين طور داشتيم توي گل و بيشه، دور خودمون مي چرخيديم. فهميدم كه داره منو سر مي گردونه اصلا كلبه چوبي خوشبختي در كار نبود و نيست

برگشتم و همين رو بهش گفتم و اون جواب داد «آره » راس مي گي. كلبه اي در كار نبود و نيست، اما من تو رو دارم و تو منو، با همين، مي تونيم زير آسمون ابري همه دنيا رو داشته باشيم» ولي من توي خواب هم مي دونستم كه زير اون بارون فقط ممكنه يه سينه پهلو سخت در پيش داشته باشيم. اين بود كه رک و پوست كنده بهش گفتم «ديگه حق ندارم اونو ببينم» و براش توضيح دادم «اين حق نداشتن، حداقل چيزيه كه حتما" حتما" بايد توسط يه دختر خوب رعايت بشه، وقتي كه توي بيداري، زن يكي مي شه» بهتش زد و بعد بي هوا زد زير گريه. آقا چه گريه اي! چه گريه اي! دلم بحالش سوخت و بهش گفتم كه اگه بخواد بعدها مي تونه بياد تو خواب شيدا و يا بابام و حال منو از شون بپرسه. اما بدتر شد يهو ديدم كه گريه اون يا آب بارون، اونجا رو تبديل به دريا كرده خودش كه فوري غرق شد اما من شانس آوردم كه فرهاد چونه با پژو دويست و شش سرو كله اش پيدا شد (نميدونستم ماشينش تو آب هم بلده شنا كنه.) و منو از اونجا مستقيم برد به كار خونه پوشك سازسش تووسا و جبلاغ، بيدار شدم، و اين سخته. اي كاش مي تونستم روزي هجده ساعت بخوابم، بلكه هم بيشتر؛ حتي اگه ديگه اون نباشه، حتي اگه ديگه هيچ رويايي تو كار نباشه