RedWine
06-27-2006, 11:22 AM
امروز صبح ساعت 2 بعد از ظهر ¤
تا حالا شده يه روز كامل خودتون رو تو آينه تماشا كنيد؟ اين كار مهميه كه من دوست دارم امروز تنهائي انجامش بدم. ليلا و صغري خانم رختشور و بابام، وقتي شنيدن قراره امروز فقط اين كار و بكنم؛ فكر كردن خل شدم، اما نخيز. من خل نيستم من يه دختر بيست ساله ام. لاقل شناسامه ام كه اين طوري مي گه البته كسائي كه براي بار اول منو مي بينن، مي گن كه نبايد بيشتر از نوزده سال داشته باشم و بعدش هم وقتي چند ساعتي با من صحبت مي كنن نتيجه مي گيرن كه نبايد بيشتر از پونزده سال داشته باشم. اينارو فقط بابت اين مي نويسم كه بيست سال ديگه كه آدم خيلي مهم و سرشناسي شدم، بدونم يه روز كي بودم و حالا چي شدم. هنوز تصميم قطعي نگرفتم كه يه وكيل مطرح بشم يا يه نويسنده جنجالي و پرفروش يعني نويسنده اي كه كتاباي پر فروش مي نويسه البته، امتحان اين هفته دانشگاه آزادم براي رشته حقوقه اما چشم آب نمي خوره كه قبول بشم! درسهاي اختصاصي رو كه اصلا" بلد نيستم عمومي ها رو هم پاك يادم رفته اما مهم نيست ديشب خواب ديدم كه آدم معروفي مي شم؛ دقت نكردم كه بابت چي، اما مطمئنم كه خوابهام به من دروغ نمي گن؛ يعني بيشتر وقتا نمي گن
روز بعد ساعت 9 شب ¤
امروز بي خوابي به سرم زده بود و از ساعت نه صبح تا خود سر ظهر، توي تختخوابم غلت مي زدم، تا آخر به اين نتيجه منطقي رسيدم كه من يك دختر بيچاره و تنها هستم كه هيچ كس شرايطم رو درك نمي كنه يعني، راستش خودم هم خيلي درك نمي كنم. اما مي دونم كه بايد يه جورايي، يه چيزائي رو تغييرش بدم. سر ظهر بود كه با زنگ ندا از جام پريدم. خبر داد كه ديروز، كارت ورودي جلسه رو مي دادن و من بي خبر موندم. بيچاره شدم تا كارتو گرفتم فرستادنم، چهارراه كالج، مدرسه الوند اگه از قيطريه حساب كنين خودتون تصديق مي كنين كه دقيقا" مي شه آخر دنيا. خلاصه خيلي جرو بحث كردم؛ يعني راستش، اولش يه زبون خوش التماس كردم، بعد ديدم كه رضايت نمي دن؛ يعني منتظرن تا من بزنم زير گريه اما كور خونده بودن من لجم در اومد و شروع كردم به جيغ زدن اونم چه جيغائي! يه خل واقعي شدم ( شما نمي دونين كه وقتي من خل مي شم چه هيولاي وحشتناكي مي شم) بالاخره، اين شد كه تونستم كار تمو بگيرم. در دنياي بيرحم ما، آدم حقشو بايد با جيغ بگيره نه گريه
توضيح: فكر مي كنم بعد از اين كه من معروف شدم، خيلي ها دلشون مي خواد كه اين يادداشتارو بخونن. واسه همين تصميم گرفتم كه زير جمله هاي مهمشو خط بكشم؛ مثل اون بالايي. در ضمن واسه امروز همين قدر بسه. پس فردا ساعت ... از اينجا نمي تونم ببينم ساعت چنده
يه خبر خيلي خيلي بد؛ يعني يه خطر خيلي برزگ ( كمونم حدود يه متر و هفتاد سانت) براي آينده درخشان من. پدرم امروز بعد از ناهار بدون هيچ مقدمه اي بهم گفت. شرمينه جان! يه دستي به سر و صورتت بكش. امروز ساعت چهار، نامزدت فرهاد مي آد خونه مون، منو مي گي؟! همين طوري خشكم زد تازه ديشبش فهميده بودم كه پسر عمو مهندس فرهادم بعد از ده سال از آلمان بر گشته به ايران و امروز مي شنيدم كه خودمو بايد آماده پذيرائي از نامزد پسر عمو مهندس فرهادم كنم. حالا اين وسط، كي به يه باباي بد اخلاق جرات داره بگه؛ من فعلا" قصد ازدواج ندارم. سر ساعت چهار، آقا تشريفش رو آورد تا ديدمش، يادها رو لدلوير افتادم و ازش بدم اومد. پسره، خنده هاش مثل شيهه اسب مي مونه. همون اول مجلس، برگشته به من مي گه اول از همه بايد اين بيني كجت رو عمل كني! هاهاها! بي معني!
.. روز ديگر قبل از خواب ساعت ¤
حوصله به ساعت نگاه كردن رو ندارم اگه ديشب اون خواب عجيب و بامزه رو نمي ديدم، مطمئنا حوصله باز كردن لاي اين دفتر خاطرات رو هم نداشتم. فكر كنم قبل از اين كه خروپفم بلند شه، بايد از كنكور، فرهاد و خواب بامزه ديشبم. كنكور همانطور كه خودتون حدس زدين امتحان كندي بود فكرشو بكنين، يه مشت سئوال آسون كه همشون بلا استثناء، جواباي سخت و كثيفي داشتن. اما نامزد فرهادم ( كه از بابا ديشب شنيدم، عقدشو با من تو آسمونا بستن) كم از امتحان صبح نداشت. صبح كله سحر، اومد دنبالم و منو تا حوزه امتحاني رسوند و طول راه، يه ضرب از خودش تعريف كرد. مي گفت: چهارشنبه روز شانسش بوده كه سر صبح، مديريت كل كارخونه پوشاك بچه ساوجبلاغ بابا شو، كادو گرفته و سر ظهر هم منو به عنوان يه همسر مطيع و كدبانو. كور خونده! تازه امروز صبح فهميدم كه چه چونه بزرگي داره. ديگه مي نويسمش فرهاد چونه تا دلم خنك بشه و بعد هم ببينم كه چي مي شه. اما راستي، خوابمو نگفتم: خواب ديدم_ خواب ديدم كه يه شاهزاده خانم مصري هستم و سوار يه قاليچه پرنده دارم! اما نه لوس نمي شم. راستش رو مي نويسم. سوار هيچي نبودم حتي يه اتوبوس شركت واحد. پاي پياده داشتم راه مي رفتم كه با اولين و آخرين و تنهاترين عشق زندگيم آشنا شدم چي جوري؟ خيلي ساده اون رويه چهار پايه نشسته بود و خيلي شاعرانه داشت نقاشي مي كشيد اول فكر كردم داره عكس گاو مي كشه اما وقتي رو دستشو نگاه كردم ديدم داره منو مي كشه واي خدا جون! بعدش لبخند زد. لبخند بامزه ی كه منو ياد انعكاس مهتاب رويه شيشه مرباي توت فرنگي انداخت
اما اگه بخوايد ريخت و قيافه شو دقيق تر براتون توصيف كنم بايد بگم نمي تونم چون يادم نمياد فقط مي دونستم خوب بود؛ همونطوري كه من مي خوام، همون طوري كه من دوست دارم. آره، اون همسر ايده آل من بود بابت همين حاضر شدم همسفرش تو اون سر بالائي خاكي داشتم مي رفتيم طرف همون كلبه چوبي وسط جنگل كه از پنجره اش، تموم آسمون خدا پيدا بود. توي جاده اي كه مي رفتيم، بچه گربه ها يه طرفش، دنبال هم مي دويدن و طرف ديگه اش با هم تاب بازي و سرسره بازي مي كردن. مي خواستم برم همبازيشون بشم كه اين ساعت لعنتي، زنگ زد و من فهميدم كه بايد براي رفتن سر جلسه كنكور از خواب بيدار بشم. اگه مي دونستم قراره امتحانو اينقدر خراب بدم از خيرش مي گذشتم و مي رفتم با همون بچه گربه ها بازي مي كردم، حيف! الان يه كوه غصه دارم
امروز صبح ساعت دو ¤
:تحت تاثير اون خواب كذائي، امروز اولين شعرمو سرودم كه اين جوريه
چشم تو روشنايي بخش خانه من است
اگر تو بيائي پشت در اتاقم
مي تواند پيام تو تنها
طنين حزين يك ميوميو باشد
اين مصرع آخرش رو به پيشي هديه كردم. آخه امروز شيرش ديد شده بود و صداش در اومده بود. تا يادم نرفته بنويسم كه پيشي، خواهر ويشي و ميشي است؛ سه تا بچه گربه ناز و كوچولو كه يه دنيا دوستشون دارم ( يه تار سبيل نازنينشونو نمي دم به صدتا مثله اما زشته بهتره اسمشو نبرم) ويشي و ميشي، به خودم رفتن؛ به مامان شرمينه. اما خواهرشون خيلي سحر خيزه. شير دادنش رو انداختم گردن شيدا ( يعني خواهرم ) هر چند كه هميشه غرغر مي كنه، آخه از دست زدن به گربه ها چندشش مي شه و مي گه بهشون، جونوراي پشمالو جيغ جيغو، اما من معتقدم كه اولا" اينا حيوونكين و گناه دارن تازه اش هم گربه كه جيغ نميزنه
اما ديشب يه مهمون ناخونده وحشتناك داشتيم كه نذاشت تواين دفتر چيزي بنويسم. از سرشب، اومد، نشست تو خونمون و يه ضرب، شروع كرد به بلغور كردن. طرف كي بود؟ شهلا، دختر عمه من و روانشناس خانوادگي كل فاميل ما كه هوس كرده بود ديشب سرما خراب بشه. سنش چقده؟ گمونم يه چهار پنج سالي از بيست و نه سالگيش گذشته باشه هر چند هنوز براي اعلام رسيدن به سي سالگيش تصميم قطعي نگرفته. از پيش نامزدش مي اومد و حسابي، سرحال بود. ده سالي مي شه كه با يه فلك زده اي نامزده، دوبار تا حالا رفته آسايشگاه رواني و اين بار سومشه. قراره اين بار كه در بياد، مراسم عروسي شون سر بگيره. خود شهلا مي گه كه بابت تفكرات روشنفكرانشه و اين حرفاس كه چند وقت يه بار باد مي گيرش و مي زنه به مخش. اما نه گمونم، تا اونجا كه من ديدم، خيلي هم كلاسش بالا نيست. اون اوايل آشنايي شون كه منو با خودشون برده بودن پارك، ديدم دزدكي براي شهلا گل دزديد ( كورشم، اگه دروغ مي گم ) تازه، پر حرفيش به كنار (شهلا رو مي گم ) هي مرتب به من تيكه مي انداخت و مي گفت شرمينه جون، تو هنوز مثل ده، يازده سالگيت صاف و ساده باقي موندي خيال كرده من خرم نمي فهم منظورش اينه كه من خيلي بچه ام. خلاصه از يازده كه گذشت، تصميم گرفتم، محترمانه دكش كنم، اما دهن دره هاي متوالي من ( كه باور كنيد داشت فكمو از جادر مي آورد ) هيچ تايتري در تصميم راسخ شهلاخانم براي توقف وراجي پايان ناپذيرش نداشت. آخرش هم شانس آوردم كه باباش لطف كرد و اومد دنبالش
واي! ناله اي پيشي شديدتر شده و از اين دختره گيچ ( خواهر مو مي گم ) خبري نيست بايد برم نعلبكي اش روپرشيركنم.
دو روز بعد، حوالي نصفه شب ¤
متاسفانه، امروز مجددا" سر و كله فرهاد چونه پيدا شد. خيلي دلواپس شده بود كه نكنه خداي نكرده، زبونش لال من از دوري اش، تب و لرز كرده باشم. همون اول، شروع كرد به توضيح دادن كه يه كار واجبي پيش اومده بوده كه مجبور شده بابتش دو روزي، تنهام بذاره (اوه چه ظلم بزرگي!) من البته به روش نياوردم كه چرا لباسش بوي عطر زنونه مي ده فقط بهش گفتم كه ديشب تا كله سحر، داشتم با يه دوست صميمي كه دونستن اسمش مطلقا" به اون ربطي نداره چت مي كردم و بنابراين اگه لطف كنه و تشريفشو ببره، تا من كمي بخوابم، خيلي در حقم لطف كرده. اونم پشت چشم نازك كرد و با چندش آورترين لحن عاشقانه اي كه بتونين تصورشو بكنين پرسيد لابد كلي هم درباره من براش حرف زدي آره؟ منم كم نياوردم و گفتم آي گفتي! باوركن سه ساعت تموم داشتم درباره تو و هر چيز مزحزف ديگه اي كه به ذهنم مي رسيد براش چيز مي نوشتم لابد فكر مي كنين خيلي بهش برخورد، نه بابا! مثل يه سيب زميني پشندي بي برگ، زد زير خنده و گفت دختر عمو، تو هميشه يه تيكه ناب با مزه تو آستينت داري، چهارشنبه آماده باش مي آم دنبالت بريم سينما! واه! واه! چه پسره پرروئي
فرداي ديشب، بايد ظهر باشه ¤
امروز يه رمان پرفروش و مهم رو تموم كردم راستشو بخواين بعد خوندنش كلي به خودم اميدوار شدم به آينده نويسندگي ام يعني (اسم رمانش رو نمي نويسم تا آبروي نويسنده اش نريزه ) مطمئنم كه من خيلي قشنگ تر و عاشقانه تر. يوهه! در و چرا اينطوري مي كوبي به هم حيوون؟! اين كار شيدا بود. البته شايد درست نباشه كه يه نويسنده اي كه قراره در آينده معروف بسته اين جوري با آبروي يه دختر جوون و گمنام بازي كنه، اما اين جوري حداقل باعث مي شه كه عادت نكنه؛ چون كوبوندن در بهم جدا" عادت زشتيه. لابد اين جاي نوشته هام از خودتون مي پرسين چرا قبل از چاپ كتاب اولم؛ تصميم نگرفتم كه با اين قلم شيوام با مطبوعات همكاري مو شروع كنم حقيقتش چهار پنج تا نامه براي نشريات مختلف نوشتم، اما هيچكدوم از نامه هامو جواب ندادن؛ يعني اصلا" نامه ها رو نفرستادم؛ چون مطمئن بودم كه اونارو نمي خومن و يه كار عبثي مي شه. به قول آدم نبايد هيچ وقت كار عبث بكنه، بيخود نيست، خودش ده ساله كه خونه نشين شده و هيچ كاري نمي كنه
تا حالا شده يه روز كامل خودتون رو تو آينه تماشا كنيد؟ اين كار مهميه كه من دوست دارم امروز تنهائي انجامش بدم. ليلا و صغري خانم رختشور و بابام، وقتي شنيدن قراره امروز فقط اين كار و بكنم؛ فكر كردن خل شدم، اما نخيز. من خل نيستم من يه دختر بيست ساله ام. لاقل شناسامه ام كه اين طوري مي گه البته كسائي كه براي بار اول منو مي بينن، مي گن كه نبايد بيشتر از نوزده سال داشته باشم و بعدش هم وقتي چند ساعتي با من صحبت مي كنن نتيجه مي گيرن كه نبايد بيشتر از پونزده سال داشته باشم. اينارو فقط بابت اين مي نويسم كه بيست سال ديگه كه آدم خيلي مهم و سرشناسي شدم، بدونم يه روز كي بودم و حالا چي شدم. هنوز تصميم قطعي نگرفتم كه يه وكيل مطرح بشم يا يه نويسنده جنجالي و پرفروش يعني نويسنده اي كه كتاباي پر فروش مي نويسه البته، امتحان اين هفته دانشگاه آزادم براي رشته حقوقه اما چشم آب نمي خوره كه قبول بشم! درسهاي اختصاصي رو كه اصلا" بلد نيستم عمومي ها رو هم پاك يادم رفته اما مهم نيست ديشب خواب ديدم كه آدم معروفي مي شم؛ دقت نكردم كه بابت چي، اما مطمئنم كه خوابهام به من دروغ نمي گن؛ يعني بيشتر وقتا نمي گن
روز بعد ساعت 9 شب ¤
امروز بي خوابي به سرم زده بود و از ساعت نه صبح تا خود سر ظهر، توي تختخوابم غلت مي زدم، تا آخر به اين نتيجه منطقي رسيدم كه من يك دختر بيچاره و تنها هستم كه هيچ كس شرايطم رو درك نمي كنه يعني، راستش خودم هم خيلي درك نمي كنم. اما مي دونم كه بايد يه جورايي، يه چيزائي رو تغييرش بدم. سر ظهر بود كه با زنگ ندا از جام پريدم. خبر داد كه ديروز، كارت ورودي جلسه رو مي دادن و من بي خبر موندم. بيچاره شدم تا كارتو گرفتم فرستادنم، چهارراه كالج، مدرسه الوند اگه از قيطريه حساب كنين خودتون تصديق مي كنين كه دقيقا" مي شه آخر دنيا. خلاصه خيلي جرو بحث كردم؛ يعني راستش، اولش يه زبون خوش التماس كردم، بعد ديدم كه رضايت نمي دن؛ يعني منتظرن تا من بزنم زير گريه اما كور خونده بودن من لجم در اومد و شروع كردم به جيغ زدن اونم چه جيغائي! يه خل واقعي شدم ( شما نمي دونين كه وقتي من خل مي شم چه هيولاي وحشتناكي مي شم) بالاخره، اين شد كه تونستم كار تمو بگيرم. در دنياي بيرحم ما، آدم حقشو بايد با جيغ بگيره نه گريه
توضيح: فكر مي كنم بعد از اين كه من معروف شدم، خيلي ها دلشون مي خواد كه اين يادداشتارو بخونن. واسه همين تصميم گرفتم كه زير جمله هاي مهمشو خط بكشم؛ مثل اون بالايي. در ضمن واسه امروز همين قدر بسه. پس فردا ساعت ... از اينجا نمي تونم ببينم ساعت چنده
يه خبر خيلي خيلي بد؛ يعني يه خطر خيلي برزگ ( كمونم حدود يه متر و هفتاد سانت) براي آينده درخشان من. پدرم امروز بعد از ناهار بدون هيچ مقدمه اي بهم گفت. شرمينه جان! يه دستي به سر و صورتت بكش. امروز ساعت چهار، نامزدت فرهاد مي آد خونه مون، منو مي گي؟! همين طوري خشكم زد تازه ديشبش فهميده بودم كه پسر عمو مهندس فرهادم بعد از ده سال از آلمان بر گشته به ايران و امروز مي شنيدم كه خودمو بايد آماده پذيرائي از نامزد پسر عمو مهندس فرهادم كنم. حالا اين وسط، كي به يه باباي بد اخلاق جرات داره بگه؛ من فعلا" قصد ازدواج ندارم. سر ساعت چهار، آقا تشريفش رو آورد تا ديدمش، يادها رو لدلوير افتادم و ازش بدم اومد. پسره، خنده هاش مثل شيهه اسب مي مونه. همون اول مجلس، برگشته به من مي گه اول از همه بايد اين بيني كجت رو عمل كني! هاهاها! بي معني!
.. روز ديگر قبل از خواب ساعت ¤
حوصله به ساعت نگاه كردن رو ندارم اگه ديشب اون خواب عجيب و بامزه رو نمي ديدم، مطمئنا حوصله باز كردن لاي اين دفتر خاطرات رو هم نداشتم. فكر كنم قبل از اين كه خروپفم بلند شه، بايد از كنكور، فرهاد و خواب بامزه ديشبم. كنكور همانطور كه خودتون حدس زدين امتحان كندي بود فكرشو بكنين، يه مشت سئوال آسون كه همشون بلا استثناء، جواباي سخت و كثيفي داشتن. اما نامزد فرهادم ( كه از بابا ديشب شنيدم، عقدشو با من تو آسمونا بستن) كم از امتحان صبح نداشت. صبح كله سحر، اومد دنبالم و منو تا حوزه امتحاني رسوند و طول راه، يه ضرب از خودش تعريف كرد. مي گفت: چهارشنبه روز شانسش بوده كه سر صبح، مديريت كل كارخونه پوشاك بچه ساوجبلاغ بابا شو، كادو گرفته و سر ظهر هم منو به عنوان يه همسر مطيع و كدبانو. كور خونده! تازه امروز صبح فهميدم كه چه چونه بزرگي داره. ديگه مي نويسمش فرهاد چونه تا دلم خنك بشه و بعد هم ببينم كه چي مي شه. اما راستي، خوابمو نگفتم: خواب ديدم_ خواب ديدم كه يه شاهزاده خانم مصري هستم و سوار يه قاليچه پرنده دارم! اما نه لوس نمي شم. راستش رو مي نويسم. سوار هيچي نبودم حتي يه اتوبوس شركت واحد. پاي پياده داشتم راه مي رفتم كه با اولين و آخرين و تنهاترين عشق زندگيم آشنا شدم چي جوري؟ خيلي ساده اون رويه چهار پايه نشسته بود و خيلي شاعرانه داشت نقاشي مي كشيد اول فكر كردم داره عكس گاو مي كشه اما وقتي رو دستشو نگاه كردم ديدم داره منو مي كشه واي خدا جون! بعدش لبخند زد. لبخند بامزه ی كه منو ياد انعكاس مهتاب رويه شيشه مرباي توت فرنگي انداخت
اما اگه بخوايد ريخت و قيافه شو دقيق تر براتون توصيف كنم بايد بگم نمي تونم چون يادم نمياد فقط مي دونستم خوب بود؛ همونطوري كه من مي خوام، همون طوري كه من دوست دارم. آره، اون همسر ايده آل من بود بابت همين حاضر شدم همسفرش تو اون سر بالائي خاكي داشتم مي رفتيم طرف همون كلبه چوبي وسط جنگل كه از پنجره اش، تموم آسمون خدا پيدا بود. توي جاده اي كه مي رفتيم، بچه گربه ها يه طرفش، دنبال هم مي دويدن و طرف ديگه اش با هم تاب بازي و سرسره بازي مي كردن. مي خواستم برم همبازيشون بشم كه اين ساعت لعنتي، زنگ زد و من فهميدم كه بايد براي رفتن سر جلسه كنكور از خواب بيدار بشم. اگه مي دونستم قراره امتحانو اينقدر خراب بدم از خيرش مي گذشتم و مي رفتم با همون بچه گربه ها بازي مي كردم، حيف! الان يه كوه غصه دارم
امروز صبح ساعت دو ¤
:تحت تاثير اون خواب كذائي، امروز اولين شعرمو سرودم كه اين جوريه
چشم تو روشنايي بخش خانه من است
اگر تو بيائي پشت در اتاقم
مي تواند پيام تو تنها
طنين حزين يك ميوميو باشد
اين مصرع آخرش رو به پيشي هديه كردم. آخه امروز شيرش ديد شده بود و صداش در اومده بود. تا يادم نرفته بنويسم كه پيشي، خواهر ويشي و ميشي است؛ سه تا بچه گربه ناز و كوچولو كه يه دنيا دوستشون دارم ( يه تار سبيل نازنينشونو نمي دم به صدتا مثله اما زشته بهتره اسمشو نبرم) ويشي و ميشي، به خودم رفتن؛ به مامان شرمينه. اما خواهرشون خيلي سحر خيزه. شير دادنش رو انداختم گردن شيدا ( يعني خواهرم ) هر چند كه هميشه غرغر مي كنه، آخه از دست زدن به گربه ها چندشش مي شه و مي گه بهشون، جونوراي پشمالو جيغ جيغو، اما من معتقدم كه اولا" اينا حيوونكين و گناه دارن تازه اش هم گربه كه جيغ نميزنه
اما ديشب يه مهمون ناخونده وحشتناك داشتيم كه نذاشت تواين دفتر چيزي بنويسم. از سرشب، اومد، نشست تو خونمون و يه ضرب، شروع كرد به بلغور كردن. طرف كي بود؟ شهلا، دختر عمه من و روانشناس خانوادگي كل فاميل ما كه هوس كرده بود ديشب سرما خراب بشه. سنش چقده؟ گمونم يه چهار پنج سالي از بيست و نه سالگيش گذشته باشه هر چند هنوز براي اعلام رسيدن به سي سالگيش تصميم قطعي نگرفته. از پيش نامزدش مي اومد و حسابي، سرحال بود. ده سالي مي شه كه با يه فلك زده اي نامزده، دوبار تا حالا رفته آسايشگاه رواني و اين بار سومشه. قراره اين بار كه در بياد، مراسم عروسي شون سر بگيره. خود شهلا مي گه كه بابت تفكرات روشنفكرانشه و اين حرفاس كه چند وقت يه بار باد مي گيرش و مي زنه به مخش. اما نه گمونم، تا اونجا كه من ديدم، خيلي هم كلاسش بالا نيست. اون اوايل آشنايي شون كه منو با خودشون برده بودن پارك، ديدم دزدكي براي شهلا گل دزديد ( كورشم، اگه دروغ مي گم ) تازه، پر حرفيش به كنار (شهلا رو مي گم ) هي مرتب به من تيكه مي انداخت و مي گفت شرمينه جون، تو هنوز مثل ده، يازده سالگيت صاف و ساده باقي موندي خيال كرده من خرم نمي فهم منظورش اينه كه من خيلي بچه ام. خلاصه از يازده كه گذشت، تصميم گرفتم، محترمانه دكش كنم، اما دهن دره هاي متوالي من ( كه باور كنيد داشت فكمو از جادر مي آورد ) هيچ تايتري در تصميم راسخ شهلاخانم براي توقف وراجي پايان ناپذيرش نداشت. آخرش هم شانس آوردم كه باباش لطف كرد و اومد دنبالش
واي! ناله اي پيشي شديدتر شده و از اين دختره گيچ ( خواهر مو مي گم ) خبري نيست بايد برم نعلبكي اش روپرشيركنم.
دو روز بعد، حوالي نصفه شب ¤
متاسفانه، امروز مجددا" سر و كله فرهاد چونه پيدا شد. خيلي دلواپس شده بود كه نكنه خداي نكرده، زبونش لال من از دوري اش، تب و لرز كرده باشم. همون اول، شروع كرد به توضيح دادن كه يه كار واجبي پيش اومده بوده كه مجبور شده بابتش دو روزي، تنهام بذاره (اوه چه ظلم بزرگي!) من البته به روش نياوردم كه چرا لباسش بوي عطر زنونه مي ده فقط بهش گفتم كه ديشب تا كله سحر، داشتم با يه دوست صميمي كه دونستن اسمش مطلقا" به اون ربطي نداره چت مي كردم و بنابراين اگه لطف كنه و تشريفشو ببره، تا من كمي بخوابم، خيلي در حقم لطف كرده. اونم پشت چشم نازك كرد و با چندش آورترين لحن عاشقانه اي كه بتونين تصورشو بكنين پرسيد لابد كلي هم درباره من براش حرف زدي آره؟ منم كم نياوردم و گفتم آي گفتي! باوركن سه ساعت تموم داشتم درباره تو و هر چيز مزحزف ديگه اي كه به ذهنم مي رسيد براش چيز مي نوشتم لابد فكر مي كنين خيلي بهش برخورد، نه بابا! مثل يه سيب زميني پشندي بي برگ، زد زير خنده و گفت دختر عمو، تو هميشه يه تيكه ناب با مزه تو آستينت داري، چهارشنبه آماده باش مي آم دنبالت بريم سينما! واه! واه! چه پسره پرروئي
فرداي ديشب، بايد ظهر باشه ¤
امروز يه رمان پرفروش و مهم رو تموم كردم راستشو بخواين بعد خوندنش كلي به خودم اميدوار شدم به آينده نويسندگي ام يعني (اسم رمانش رو نمي نويسم تا آبروي نويسنده اش نريزه ) مطمئنم كه من خيلي قشنگ تر و عاشقانه تر. يوهه! در و چرا اينطوري مي كوبي به هم حيوون؟! اين كار شيدا بود. البته شايد درست نباشه كه يه نويسنده اي كه قراره در آينده معروف بسته اين جوري با آبروي يه دختر جوون و گمنام بازي كنه، اما اين جوري حداقل باعث مي شه كه عادت نكنه؛ چون كوبوندن در بهم جدا" عادت زشتيه. لابد اين جاي نوشته هام از خودتون مي پرسين چرا قبل از چاپ كتاب اولم؛ تصميم نگرفتم كه با اين قلم شيوام با مطبوعات همكاري مو شروع كنم حقيقتش چهار پنج تا نامه براي نشريات مختلف نوشتم، اما هيچكدوم از نامه هامو جواب ندادن؛ يعني اصلا" نامه ها رو نفرستادم؛ چون مطمئن بودم كه اونارو نمي خومن و يه كار عبثي مي شه. به قول آدم نبايد هيچ وقت كار عبث بكنه، بيخود نيست، خودش ده ساله كه خونه نشين شده و هيچ كاري نمي كنه