PDA

View Full Version : Man az Un Asemoon-e Abi Mikham (Short Story)


RedWine
06-28-2006, 09:39 AM
سوز سردي مي وزيد. هوا گرفته و ابري بود. نگاهي به ساعتم انداختم. 23/12 ظهر بود. دسته ديگر كوله ام را به شانه انداختم و صداي آهنگ را بلند تر كردم و وارد دالان ورودي مترو شدم.
در مترو با صدايي كشدار باز شد. با فشار كساني كه پشت سرم بودند به داخل جلويي قطار وارد شدم. روبرويم رديف صندلي هاي آبي رنگ خالي بود. روي يكي از آن ها نشستم. صداي كساني را كه در اطرافم بودند از پس هياهوي آهنگي كه در گوشم مي خواند مي شنيدم. به تابلوي راهنماي ايستگاه ها نگاه كردم. بايد ايستگاه آخر پياده مي شدم. به خودم گفتم: اول مي رم حرم شاه عبدالعظيم گزارشم را مي گيرم و بعد بايد بگردم دنبال مسجد فيروز آبادي سر قبر جلال يادم باشه تو ايستگاه از يكي بپرسم چه جوري مي شه رفت. .. حالا تا آن جا حوصله ام سر مي ره خوبه كتاب با خودم آوردم. كتاب را از كيفم در آوردم. عكس جلال آل احمد و دركنارش با خط مشكي «زن زيادي » باز كردم و شروع به خواندن كردم. در لابلاي كلمات كتاب غرق بودم. آن جايي كه زن بچه اش را در بازار رها مي كند، كه حس كردم چيزي پايم را تكان داد. صورت كوچكي را ديدم. با چشماني بسته و آرام. پسر بچه سه چهارساله اي كه غرق در خواب بود. در كنارش زني روي صندلي ولو شده بود با يك گوني بزرگ سفيد. كلاه پسر ر آرام در آورد و به همراه ژاكت آبي رنگ بافتني زير سر او گذاشت و جابجايش كرد. صدايي در گوشم زمزمه كرد:«من زنم من مادرم شيره جانت زمن چادر نينداز بر سرم.» زن از ميان گوني چيزي بيرون آورد. پارچه هاي رنگي رنگي داخل پلاستيك هاي دستش بود. دستگيره ، ليف ، دم كني از جايش بلند شد و قطار با سرعت به راه افتاد. داخل واگن تقريبا پر شده بود. زن به ميان واگن رفت و بلند گفت: «خانوم ها دستگيره و ليف نمي خواهين زير قيمت بازار دست دوز تميزه خانم ببينيد اين دستگيره ها را ببينيد براي آشپزخانه است. خانوم ليف براي عروس هم دارم. ببينيد.» اين ها را بارها تكرار مي كرد. به ديگر كساني كه در اطرافش بود، نگاه كردم هركس سرش به كار خودش بود. انگار اين زن ناشناس فروشنده را نمي ديدند. آن سو تر چند دختر كه به نظر مي رسيد دانشجو هستند با صدا بلند مي خنديدند. كمي آن طرفتر زني چادري با دختر جواني كه در دستش يك پلاستيك سبز رنگ بود آرام حرف مي زد. هيچ كس آن زن را نمي ديد. قطار در ايستگاه ايستاد چند نفر پياده و سوار شدند. زن تا انتهاي واگن پيش رفته بود و با صداي بلند از دستگيره هاي آشپزخانه تعريف مي كرد. نمي دانم چرا يك دفعه به ياد پسر دست فروشي افتادم كه چند سال پيش داخل اتوبوس ها تجريش ولي عصر ابر ظرفشويي مي فروخت. نگاهي به پسر بچه انداختم هياهوي اطراف خوابش را بر هم نزده بود. مژه هاي بلند بورش در هم گره خورده بود. كتاب را بستم وبه زن نگاه كردم. هنوز داشت دستگيره هايش را تبليغ مي كرد. قطار دوباره به ايستگاه جديد رسيد. باز كساني بيرون رفتند و گروهي تازه سرجايشان آمدند. داخل واگن مترو پر از جمعيت بود. كساني كه ايستاده بودند چپ چپ به كودك خواب نگاه مي كردند. زن در كنار كسي ايستاده بود. انگار داشت ليف مي فروخت. لحظه اي بعد دوباره مترو به ايستگاه ديگري رسيد و باز آدم هاي جديد و هياهويي جديد. صدا در گوشم مي خواند:«گل گلدون من شكسته بي تو »كودك تكاني خورد صدايي را شنيدم كه مي گفت : «نيگا مردم چه بي ملاحظه اند اين بچه جاي دو نفرو گرفته؟» صداي زن كه مي گفت:« ليف دستگيره آشپزخونه.» بچه تر و جون تر كه بودم و ذهنم مثل حالا درگير مسائل حاد بشري نبود همه مردم كوچه و خيابان برايم داستاني داشتند. داستاني كه من براي خودم مي ساختم. دلم مي خواست قصه مادر و كودك را تعريف كنم. دوست نداشتم قصه اشون تلخ باشه. در فكر ساختن قصه زن و پسرش بودم كه كه دوباره چيزي تكانم داد. زن كودك را بلند كرده و در حال نشستن بود. صداي آهنگ را كم كردم و پرسيدم:« مي تونم ليف ها را ببينم.» زن با خوشحالي نگاهم كرد و گفت: «بله» و چند ليف سفيد و آبي و قرمز نشانم داد.
گفت: «ازدواج كردي؟»
گفتم:« نه »گفت پس از اين سفيد صورتي ها بگير اين ها مخصوص عروسه» ليف را در دستم :« هميشه اين جا جنس ها تو مي فروشي؟»
:« نه »
:« پس ؟... »
:« اين جنس ها را براي مغازه دارها مي برم. خوب بعضي وقت ها سر راهم توي اتوبوس و مترو هم اگه بشه به خانم ها مي فروشم. يه وقت هايي هم كنار خيابون بساط مي زنم. بالا شهر. دستگيره هم دارم.»
و دسته اي دستگيره به دستم مي دهد. : «اين شغلته يعني از اين را زندگي تو مي گذروني؟»
:« از بدبختيمه بايد خرج خودم و دو تا بچه و يك مادر شوهر عليل را در بياورم.»
: «شوهرت چي شده ؟ »
:«تو زندانه راننده تاكسي بود وضعمون بد نبود تصادف كرد و يكي رو كشت براي ديه سه ساله زندونه هرچي داشتيم فروختيم اما بازم جواب نداد. محتاج نون شب بوديم. با تكه پارچه ها و ته كاموا ها ليف و دستگيره دوختم و به مغازه دارها فروختم . سواد درستي كه ندارم. اين طوري دستم جلوي كسي دراز نيست. يك لخ و لخي مي كنيم.»
:« كار ديگه اي بلد نيستي؟»
:« نه خانم جان حالا خوبه خياطي بلد بودم و يك چرخ لكنتي داشتم. والا بايد يا گدايي مي كردم يا ...»
: «خونه ات كجاست؟»
:« ته اين خط باقر آباد ري صبح زود آمدم بيرون تا عصر هنوز چند جاي ديگه بايد برم. اون ليف رو خواستي؟»
دست در كيفم كردم . پول درآوردم و به زن دادم و ليف را از دستش گرفتم. در دلم گفتم حتما مامانم از اين كه ببينه ليف كاموايي خريدم تعجب مي كنه به قول خودش از من اين كار ها بعيد. قطار دوباره ايستاد زن با عجله كودك را بغل كرد و به همراه گوني بزرگش بيرون رفت. ديگر نمي توانستم كتاب بخوانم انگشتم لاي كتاب مانده بود. ليف در دست ديگرم. صدايي در گوشم مي پيچيد: من از اون آسمون آبي مي خوام
من از اون شب هاي مهتابي مي خوام
دلم از خاطره هاي بد جدا
من از اون وقت اي بي تابي مي خوام
من از اون وقت هاي بي تابي مي خوام .
من مي خوام يه دسته گل به آب بدم
آرزو هامو به يك حباب بدم
سيبي از شاخه حسرت بچينم .
بندازم رو آسمون و تاب بدم.
از در متر كه خارج شدم هوا گرفته بود. سوز سردي مي آمد. دسته هاي كوله ام را انداختم. چيزي دست در جيبم كردم. دستم به ليف سفيد و صورتي خورد. كسي خواند:
گل ايون بهاره دل من
يه بيابون لاله زار دل من