RedWine
07-02-2006, 10:31 AM
وقتی داشتن می بردنش به زمین و زمان التماس می کرد، اشک همه در آمده بود، از صدای فریادها و گریه هاش دلم ریش شده بود، اما هیچ کاری از دستم بر نمی آمد، از دست هیچ کس کاری بر نمی آمد، خدایا کاش می شد به عقب بر میگشتیم، چند بار گفت بود که می ترسه، چندبار گفته بود من می دونم که میمیرم، اما من باز هم بهش اصرارکردم، التماس کردم، آخر هم که قبول کرد گفت: باشه اما فقط به خاطر تو قبول می کنم، اما اگر بمیرم .. ؟؟
وقتی که بردنش توی اتاق، وقتی که دستش از دستم جدا شد، تو نگاهش اشک حلقه زده بود، دیگر نای فریاد زدن و التماس کردن نداشت، فقط آهسته گفت من میمیرم می دونم . چه انتظار کشنده ای بود، خدایا کاش می توانستم براش کاری بکنم، شش سال پیش برای اولین بار تو دانشگاه دیدیمش هر دو برای ثبت نام آمده بودیم، دختر ظریف و خوش نقشی بود، توی رفتارش یه حس مردونه بود که همه مردها را می ترسوند با وجود زیبایی که داشت هیچ کدام از پسرها طرفش نمی رفتن می گفتند غرورش غرور آدم را جریه دار می کند. می گفتند که مثل سنگ می مونه اما من از همون روز اول نظرم بهش جلب شده بود گاه گاهی حواسم بهش بود به نظر نمی آمد انقدر هم که ادعا می کنه قوی باشه بر عکس فکر می کردم خیلی هم ظریف و شکننده هست فقط می خواهد تظاهر به قوی بودن و متکی به نفس بودن بکند
اولین برخوردمون تو پارکینگ دانشگاه بود، ماشینش روشن نمی شد اما مثل یه مکانیک ماهر کاپوت را زده بود بالا و با موتور سر و کله می زد هرکسی که می دیدش فکر نمی کرد به کمک احتیاج داشته باشه خوب من هم مثل همه سوار ماشینم شدم و رفتم وسط راه یادم آمد که باید یک کتاب از کتابخانه دانشگاه می گرفتم برای همین دوباره برگشتم یه نیم ساعتی رفت و برگشتم طول کشیده بود با تعجب دیدیم هنوز کاپوت ماشینیش بالا هست خودش هم نشسته بود کنار باغچه رفتم جلو سلام کردم با درماندگی جواب سلامم را داد گفتم: مشکلی پیش آمده، گفت: نمی دونم چه مرگش شده، از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت، با حرص گفت: خنده داره؟ معذرت خواهی کردم ازش و گفتم: اجازه می دهید من یه نگاهی بهش بکنم؟؟ با سر موافقت خودش را اعلام کرد یه ده دقیقه ای با ماشین سر و کله زدم آخر دیدیم که باک بنزین ماشین خالی هست، چقدر صورت ماهش قشنگ شده بود سرخ شده بود مثل لبو برای این که بیشتر خجالت نکشه فوری گفتم شما اینجا باش من بروم یه ظرف پیدا کنم از باک ماشینم برات بنزین بکشم
خدایا یعنی می شود یک بار دیگه صورت ماهش را ببینم، اگر بمیره خودم را نمی توانم ببخشم سال دوم دانشگاه بودیم که رفتم خواستگاریش همه می گفتم که بدبخت می شوم اما من مطمئن بودم که کسی جزء اون نمی تواند من را خوشبخت کند برعکس ظاهر سرد و سختی که داشت دل نازک و شکننده ای تو سینه اش بود، نه ساله بوده که مادرش را از دست می دهد و با پدر و برادرش زندگی می کرد روحیه مردونه و سختی هم که داشت حاصل زندگی با این دو مرد بود، همیشه می گفت خیلی خوشحال هست که برادر بزرگتر داره می گفت اگه یک روز بچه دار بشه دلش می خواهد بچه اولش پسر باشه خدایا حیف هست که این همه شور و شوق و زیبایی به این زودی بره زیر خاک
توی راهرو راه می رفتم کاشی ها را می شمردم، می میره، زنده می مونه، می میره، زنده می مونه، می میره ........ کاشی آخر نصفه بود!!! خدایا ...؟؟ هفت سالم بود که مامان و بابا از هم جدا شدند، چقدر گریه کردم چقدر بهشون التماس کردم اما فایده نداشت پشت در دادگاه هم که بودم مثل همین امروز کاشی ها را می شمردم، جدا می شوند، جدا نمی شوند، جدا می شوند، جدا نمی شوند، جدا می شوند، ...؟؟؟؟ دو سال با مامان تو خونه آقاجون زندگی می کردم بعد که مامان دوباره ازدواج کرد و رفت کانادا به من اجازه خروج ندادند، یعنی بابا نگذاشت که بروم یک سال تو خونه آقا جون بودم تا بابا اومد من را برد خونه خودش سه سال باهم خوش بودیم با این که جای مامان خیلی خالی بود اما بد نمی گذشت یعنی بابا نمیگذاشت که بد بگذره سالی دو بار هم می رفتم ترکیه مامان را می دیدم تا این که بابا هم ازدواج کرد رابطه ام با زنش خوب نبود برای همین طبقه بالای خونه را بابا برای من خالی کرد از همون روز تنهایی من شروع شد، یه آپارتمان دستم بود، بهترین ماشین زیر پام بود، هرچی لازم داشتم در اسرع وقت آماده بود، مامان هم از اونجا مرتب برایم پول می فرستاد و معمولا تابستونها می رفتم کانادا پیش مامان همه میگفتند: دیوونه دیگه چی می خواهی زندگیت را بکن کم نق بزن اما چه فایده به کسی احتیاج داشتم که تمام عشق تلنبار شده تو دلم را بریزم سرش یکی که نیازمند عشق من باشه نه کسی که چشمش به جیبم باشه با خیلی ها تو مهمونیها و رفت و آمدها آشنا می شدم اما هیچ کدوم به دلم نمی نشستند
وقتی سال اول دانشگاه قبول نشدم مامان پیشنهاد کرد که برای ادامه تحصیل بروم کانادا پیش اون، شوهرش هم مخالفتی نداشت مخصوصا که رابطه ام هم با برادر ناتنیم خیلی خوب بود اینجوری اون هم از تنهایی در میامد برای اولین بار بابا هم مخالفتی نداشت که هیچ از این پیشنهاد استقبال هم کرد، خوب اینجوری بدون عذاب وجدان با همسر و دختر کوچکش خوش بود، من هم بی میل نبودم اما راستش لج کرده بودم این اولین بار بود که اون دوتا سر یه موضوعی باهم تفاهم داشتند گفتم الابلا من می خواهم بروم سربازی خلاصه هرجور بود با لجبازی رفتم سربازی در حال خدمت بودم که دانشگاه قبول شدم فقط به صرف این که یه مدرک داشته باشم و از پادگان بزنم بیرون رفتم دانشگاه غافل از این که گمشده ام را آنجا پیدا می کنم
زندگی خوبی داشتیم اما حیف که توی این بهشت قشنگ جای یک فرشته کوچولو خالی بود خیلی دلم می خواست پدر باشم دلم می خواست تمام کمبودهای خودم را برای کسی جبران کنم اما فرشته دلم راضی نمی شد از بارداری می ترسید دلم نمی خواست اذیت بشه اما هر وقت فرصتی دست می داد ازش می خواستم که این آرزوی کوچک من را بر آورده کنه
در اتاق بازمی شود پرستار با لبخند می آید بیرون،
تبریک می گم هر سه تا شون سالم هستند -
با تعجب می پرسم هر سه تاشون ؟؟؟
بله، آقای مجد شما پدر شدین دوتا کوچولوی ناز -
دوتا ؟؟؟ -
بله کوچولوها پشت به پشت هم بودند ضربان قلبهاشون هم یکی بوده برای همین توی سونوگرافی مشخص نشده که دوتا هستن یه دختر لپ گلی با یه پسر کاکل زری، البته کاکل زری چند دقیقه ازلپ قرمزی بزرگتره
خدایــــــــا شکرت -
پرستار می پرسد: راستی چرا خانمتون اینقدر از زایمان می ترسید مشکل خاصی نبود، البته دکتر می گفت همه چیز مرتب هست، اما وقتی دید که بچه ها دوتا هستند خودش هم یک کم ترسیده بود
آخه همسرم مادرش را در نه سالگی از دست می دهد زمانی که خواهر کوچکترش -
قرار بود به دنیا بیاید مادر و بچه از دست می روند برای همین همیشه از باردار شدن می ترسید
پرستار لبخندی می زند و می گوید عجله کنید آقای مجد اینطور که معلوم هست شما منتظر یک مسافر کوچولو بودید حالا شدند دوتا
من همیشه تو زندگیم منتظر هیچ کدام از اتفاقاتی که برایم رخ داده است نبودم - می خواهید ببینیدشون
بچه ها را ؟؟؟-
بله -
نه اول می خواهم همسرم را ببینم
وقتی که بردنش توی اتاق، وقتی که دستش از دستم جدا شد، تو نگاهش اشک حلقه زده بود، دیگر نای فریاد زدن و التماس کردن نداشت، فقط آهسته گفت من میمیرم می دونم . چه انتظار کشنده ای بود، خدایا کاش می توانستم براش کاری بکنم، شش سال پیش برای اولین بار تو دانشگاه دیدیمش هر دو برای ثبت نام آمده بودیم، دختر ظریف و خوش نقشی بود، توی رفتارش یه حس مردونه بود که همه مردها را می ترسوند با وجود زیبایی که داشت هیچ کدام از پسرها طرفش نمی رفتن می گفتند غرورش غرور آدم را جریه دار می کند. می گفتند که مثل سنگ می مونه اما من از همون روز اول نظرم بهش جلب شده بود گاه گاهی حواسم بهش بود به نظر نمی آمد انقدر هم که ادعا می کنه قوی باشه بر عکس فکر می کردم خیلی هم ظریف و شکننده هست فقط می خواهد تظاهر به قوی بودن و متکی به نفس بودن بکند
اولین برخوردمون تو پارکینگ دانشگاه بود، ماشینش روشن نمی شد اما مثل یه مکانیک ماهر کاپوت را زده بود بالا و با موتور سر و کله می زد هرکسی که می دیدش فکر نمی کرد به کمک احتیاج داشته باشه خوب من هم مثل همه سوار ماشینم شدم و رفتم وسط راه یادم آمد که باید یک کتاب از کتابخانه دانشگاه می گرفتم برای همین دوباره برگشتم یه نیم ساعتی رفت و برگشتم طول کشیده بود با تعجب دیدیم هنوز کاپوت ماشینیش بالا هست خودش هم نشسته بود کنار باغچه رفتم جلو سلام کردم با درماندگی جواب سلامم را داد گفتم: مشکلی پیش آمده، گفت: نمی دونم چه مرگش شده، از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت، با حرص گفت: خنده داره؟ معذرت خواهی کردم ازش و گفتم: اجازه می دهید من یه نگاهی بهش بکنم؟؟ با سر موافقت خودش را اعلام کرد یه ده دقیقه ای با ماشین سر و کله زدم آخر دیدیم که باک بنزین ماشین خالی هست، چقدر صورت ماهش قشنگ شده بود سرخ شده بود مثل لبو برای این که بیشتر خجالت نکشه فوری گفتم شما اینجا باش من بروم یه ظرف پیدا کنم از باک ماشینم برات بنزین بکشم
خدایا یعنی می شود یک بار دیگه صورت ماهش را ببینم، اگر بمیره خودم را نمی توانم ببخشم سال دوم دانشگاه بودیم که رفتم خواستگاریش همه می گفتم که بدبخت می شوم اما من مطمئن بودم که کسی جزء اون نمی تواند من را خوشبخت کند برعکس ظاهر سرد و سختی که داشت دل نازک و شکننده ای تو سینه اش بود، نه ساله بوده که مادرش را از دست می دهد و با پدر و برادرش زندگی می کرد روحیه مردونه و سختی هم که داشت حاصل زندگی با این دو مرد بود، همیشه می گفت خیلی خوشحال هست که برادر بزرگتر داره می گفت اگه یک روز بچه دار بشه دلش می خواهد بچه اولش پسر باشه خدایا حیف هست که این همه شور و شوق و زیبایی به این زودی بره زیر خاک
توی راهرو راه می رفتم کاشی ها را می شمردم، می میره، زنده می مونه، می میره، زنده می مونه، می میره ........ کاشی آخر نصفه بود!!! خدایا ...؟؟ هفت سالم بود که مامان و بابا از هم جدا شدند، چقدر گریه کردم چقدر بهشون التماس کردم اما فایده نداشت پشت در دادگاه هم که بودم مثل همین امروز کاشی ها را می شمردم، جدا می شوند، جدا نمی شوند، جدا می شوند، جدا نمی شوند، جدا می شوند، ...؟؟؟؟ دو سال با مامان تو خونه آقاجون زندگی می کردم بعد که مامان دوباره ازدواج کرد و رفت کانادا به من اجازه خروج ندادند، یعنی بابا نگذاشت که بروم یک سال تو خونه آقا جون بودم تا بابا اومد من را برد خونه خودش سه سال باهم خوش بودیم با این که جای مامان خیلی خالی بود اما بد نمی گذشت یعنی بابا نمیگذاشت که بد بگذره سالی دو بار هم می رفتم ترکیه مامان را می دیدم تا این که بابا هم ازدواج کرد رابطه ام با زنش خوب نبود برای همین طبقه بالای خونه را بابا برای من خالی کرد از همون روز تنهایی من شروع شد، یه آپارتمان دستم بود، بهترین ماشین زیر پام بود، هرچی لازم داشتم در اسرع وقت آماده بود، مامان هم از اونجا مرتب برایم پول می فرستاد و معمولا تابستونها می رفتم کانادا پیش مامان همه میگفتند: دیوونه دیگه چی می خواهی زندگیت را بکن کم نق بزن اما چه فایده به کسی احتیاج داشتم که تمام عشق تلنبار شده تو دلم را بریزم سرش یکی که نیازمند عشق من باشه نه کسی که چشمش به جیبم باشه با خیلی ها تو مهمونیها و رفت و آمدها آشنا می شدم اما هیچ کدوم به دلم نمی نشستند
وقتی سال اول دانشگاه قبول نشدم مامان پیشنهاد کرد که برای ادامه تحصیل بروم کانادا پیش اون، شوهرش هم مخالفتی نداشت مخصوصا که رابطه ام هم با برادر ناتنیم خیلی خوب بود اینجوری اون هم از تنهایی در میامد برای اولین بار بابا هم مخالفتی نداشت که هیچ از این پیشنهاد استقبال هم کرد، خوب اینجوری بدون عذاب وجدان با همسر و دختر کوچکش خوش بود، من هم بی میل نبودم اما راستش لج کرده بودم این اولین بار بود که اون دوتا سر یه موضوعی باهم تفاهم داشتند گفتم الابلا من می خواهم بروم سربازی خلاصه هرجور بود با لجبازی رفتم سربازی در حال خدمت بودم که دانشگاه قبول شدم فقط به صرف این که یه مدرک داشته باشم و از پادگان بزنم بیرون رفتم دانشگاه غافل از این که گمشده ام را آنجا پیدا می کنم
زندگی خوبی داشتیم اما حیف که توی این بهشت قشنگ جای یک فرشته کوچولو خالی بود خیلی دلم می خواست پدر باشم دلم می خواست تمام کمبودهای خودم را برای کسی جبران کنم اما فرشته دلم راضی نمی شد از بارداری می ترسید دلم نمی خواست اذیت بشه اما هر وقت فرصتی دست می داد ازش می خواستم که این آرزوی کوچک من را بر آورده کنه
در اتاق بازمی شود پرستار با لبخند می آید بیرون،
تبریک می گم هر سه تا شون سالم هستند -
با تعجب می پرسم هر سه تاشون ؟؟؟
بله، آقای مجد شما پدر شدین دوتا کوچولوی ناز -
دوتا ؟؟؟ -
بله کوچولوها پشت به پشت هم بودند ضربان قلبهاشون هم یکی بوده برای همین توی سونوگرافی مشخص نشده که دوتا هستن یه دختر لپ گلی با یه پسر کاکل زری، البته کاکل زری چند دقیقه ازلپ قرمزی بزرگتره
خدایــــــــا شکرت -
پرستار می پرسد: راستی چرا خانمتون اینقدر از زایمان می ترسید مشکل خاصی نبود، البته دکتر می گفت همه چیز مرتب هست، اما وقتی دید که بچه ها دوتا هستند خودش هم یک کم ترسیده بود
آخه همسرم مادرش را در نه سالگی از دست می دهد زمانی که خواهر کوچکترش -
قرار بود به دنیا بیاید مادر و بچه از دست می روند برای همین همیشه از باردار شدن می ترسید
پرستار لبخندی می زند و می گوید عجله کنید آقای مجد اینطور که معلوم هست شما منتظر یک مسافر کوچولو بودید حالا شدند دوتا
من همیشه تو زندگیم منتظر هیچ کدام از اتفاقاتی که برایم رخ داده است نبودم - می خواهید ببینیدشون
بچه ها را ؟؟؟-
بله -
نه اول می خواهم همسرم را ببینم