PDA

View Full Version : Mahrokh (An Iranian Story )


RedWine
07-02-2006, 10:38 AM
دریکــــــــــی از روزهای گرم تابستان ماهرخ با بچه های هم سن وسالش توی کوچه بازی می کرد بی خیال از همه آنچه در اطرافش می گذشت. حتی بی خیال از نگاه های صابر که مدتی بود او را تحت نظر گرفته بود ماهرخ سیزده ساله بود و در یک خانواده متوسط اما اصیل زندگی می کرد از ان طرف صابر اشراف به حساب می آمد وگذشته پرافتخاری را یدک می کشید درآن زمان حرف آنها خریدار داشت و همه این خانواده مستبد ومتمول را می شناختند دد

مـــــــرحوم پدر صابر وکیل دادگستری بود و از زمین داران بزرگ تبریز بود آنقدر مال و منال داشت که نگو نپرس ، او بعد از فوت مادر صابر ناچار دو همسر دیگر اختیار کرده بود و از آن زنان فرزندان متعددی داشت اما فرزندان همسر اول او سه پسر ودو دختر بودند اجر و قرب خاصی داشتند صابر هم یکی از ان سه پسر بود و در ناز و نعمت فراوان بزرگ شده بود. او در یک خانه اشرافی قدیمی که دارای اتاقهای زیادی بود زندگی می کرد آنها دوتا باغچه بزرگ شش صد متری وچهار صد متری داشتند و در آن از درختان میوه و سبزی همه چیز پیدا می شد باغبان و نوکر کلفت هر رفاهی که بخواهید داشتند در آن زمان که مردم برنج را باور کنید نمی شناختند آنها هر پنج شنبه شب پلو خورشت می پختند چون بوی برنج در محله می پیچید به همه همسایه های اطراف دیس دیس پلو خورشت می دادند صابر همه چیز داشت هجده ساله بود او تحت نظر همسر برادرش بزرگ شده بود برادر زاده ای داشت هم سن خودش ، در مدرسه خصوصی تحصیل کرده بود واز باسوادهای آن موقع بود. او فقط یک هم دم کم داشت و با دیدن ماهرخ آن را هم می خواست به دست بیاورد دست به دامن همسایه ها شد و از آنها خواست تا درباره ماهرخ تحقیق کنند آنها هم با جان دل این کار را انجام دادنددد

ماهرخ دختر بزرگ یک استوار ارتشی بود مادرش از اشراف قدیم بود اما حالا آنها خانواده متوسطی بودند با ابرو و اصیل ، صابر اینها را که شنید خوشحال با زن برادرش که حاکم مطلق خانه بود در میان گذاشت او ساز مخالفت زد اما صابر اصرار کرد انفدر اصرار کرد تا او را از رو برد وبه خواستگاری فرستاد آمدن خواستگارها و افتادن آشوب در منزل ماهرخ یکی شد چون خواستگارها آمدند اما نه برای گرفتن دختر بلکه برای ابراز نخواستن دختر مادر ماهرخ این را از حرکات آنان متوجه شد شب با شوهرش مشورت کرد آنها مصمّم شدند تا شهر و دیار خود را ترک کنند وفرزندشان را نجات بدهند پدر برای فردا شب بلیط تهیه کرد و وسایل مورد نیاز را برداشتند وبا همسایه های خود خداحافظی کردند و راهی تهران شدند. اما کدام از خدا بی خبر به صابر اطلاع داد نمی دانم ولی انها مطلع شدند و با نفوذی که در شهر داشتند جلوی حرکت اتوبوس را گرفتند وخانواده ماهرخ را از آن پیاده کردند وبه خانه برگرداندند دد

دیگر آنها ناچار ماهرخ را به عقد صابر درآوردند دوران عقد آنها دوسال طول کشید در دوران عقد کرده گی صابر همه کار برای ماهرخ کرد عید قربان گوسفند سفیدی را کنار رودخانه برد با هزار زحمت شست وخشک کرد پشمهای او را شانه کرد گردنبند طلای زیبایی را که خریده بود به گردن گوسفند انداخت و سینی شام مفصلی را از آشپزخواست تا تهیه کند او هم سنگ تمام گذاشت همه را به دست نوکرشان دادتا به خانه ماهرخ ببرد این کارهای او دید خانواده ماهرخ را نسبت به صابر عوض کرد و آنها فکر کردند دخترشان در رفاه غرق خواهد شد واز فرار خود کمی پشیمان شدند اما آنچه انتظار ماهرخ را می کشید

....ادمــــــــه دارد

RedWine
07-02-2006, 10:39 AM
دوران عقــــــــد کردگی آنها دوسال کشید آنهم ناچار تمام شد. روسها به ایران حمله کردند پیشه وری حاکم تبریز شد و اوضاع به کل بهم ریخت ، پدر و مادر ماهرخ به تهران فراخوانده شدند و شبانه به تهران رفتند صابر که اوضاع را اين چنین دید ماهرخ را که به دست مادر بزرگش سپرده بودند را به خانه بخت آورد بدون جشن عروسی وبدون هیچ جهیزیه ای ماهرخ پا به خانه صابر گذاشت دد

اهــــــل خانه که همه تحت سلطه زن پسر بزرگ خانه که به او زنداش می گفتند بودند هیچ کدام به عروس محل نمي گذاشتند. به او همان اتاق صابر را نشان دادند در اتاق یک تخت با یک دست لحاف تشک یک علاادین ویک صندلی بود وفرشی هم زمین را پوشانده بود وچیز دیگری نداشتند. زندگی فقیرانه آنها دل خانه پر تجمل و اشرافی آن زمان آغاز شد اوایل چون آن دو جوان بودند اصلا برایشان مهم نبود اما رفته رفته که بر اثر حاملگی شکم ماهرخ بالا آمد کمی تحمل آن سخت شد دد

مـــــاهرخ به غذای بهتری احتیاج داشت اما چون خرج خانه دست زنداش بود هیچ چیز اضافه ای به او نمی دادند، آنها اکثرا" با نان و پنیر می گذراندند، ماه رمضان شد زنداش تظاهر به ایمان می کرد در های دولابچه های غذا را می بست وقفل می کرد در سرداب را هم قفل می کرد مبادا آب بخورند این روزها هم سپری شد تا زمستان شد صابر سرمای شدیدی خورد هیچ وسیله ای هم برای پختن نداشتند ماهرخ دلش به حال صابر سوخت از اتاق بیرون آمد یواشکی به مرغدانی رفت و ظرف غذای آنها را برداشت و آنقدر آن را سابید تا تمیز تمیز شد، بعد توی اتاق برای صابر اش بار گذاشت دد

زنداش بوی اش را شنید اما با ناباوری به اتاق آنها آمد ظرف مرغها را که دید انگار جنی شده ، آش را بیرون ریخت و گفت ای دزد پست ظرف می دزدی و کتک مفصلی به ماهرخ بیچاره زد و از اتاق بیرون رفت دیگر طاقتش تمام شده بود به خانه مادر بزرگش رفت مادر بزرگ او را دلداری داد ومقداری جهیزیه که به کمک مادر ماهرخ تهیه کرده بودند آماده کرد و به خانه آنها فرستاد ماهرخ کمی راحت تر زندگی می کرد چون دیگر مادر بزرگش به حمایت او آمده بود و به ماهرخ مواد غدایی می رساند وآنها از فقر در آمدند .

نــــــزدیک بدنیا آمدن اولین بچه يشان اوضاع تبریز درست شد روسها عقب نشینی کردند واز ایران خارج شدند پدر و مادر ماهرخ هم برگشتند مادر ماهرخ هم حامله بود او سه دختر داشت و فرزند سوم را حامله بود. ماهرخ قبل از مادرش زایید بچه او دختر بود. زنداش هم بیکار ننشست آنقدر به او زخم زبان زد که نگو ...مادر ماهرخ پسر زایید زنداش بچه ماهرخ را از او می گرفت و به قسمت خودشان می برد و در آنجا از او مراقبت می کرد همه نوزاد تازه بدنیا آمده را دوست داشتند البته بردن نوزاد از روی خوش جنسی نبود بلکه برای آزار ماهرخ بود آنها آن را برای ماهرخ زیاد می دیدند ....

RedWine
07-02-2006, 10:39 AM
بدنیــــــا آمدن مهین دختر اول ماهرخ زندگی آنها را رونق داد اما نتوانست دل سخت زنداش را نسبت به ماهرخ نرم کند. چند روز بود که حال ماهرخ بهم می خورد امّا نمی دانست از چیه ولی بلاخره متوجه شد او دوباره حامله شده امّا اینبار مثل دفعه قبل راحت نبود. چون زنداش هنوز نزاییده زخم زبان را شروع کرده بود خود زنداش فقط دوتا بچه داشت یه پسر یه دختر چون نمی توانست بزاید شاید به زاییدن ماهرخ حسودی می کرد. پسرش سه ماه از صابر بزرگتر بود ودخترش چند سال از ماهرخ دد

بچــــــــه دوم هم دختر از آب درآمد هنوز تلخی زخم زبانها را حس می کرد چهار سال از بهترین روزهای عمرش را در یک قفس طلایی گذرانده که ازبیرون همه فکر می کردند ماهرخ خوشبخت روزگار شده عروس فلان خانواده است اما از درون آنها بی خبر بودند که این خانواده مستبد چه بر سر یک دختر که حالا نوزده ساله و صاحب دو دختر بود ، آنها هنــــــــوز مهین را به او نمی دادند و مهین علارغم تلاشهای مادر در دامن آنها بزرگ شد !! از صابر بگویم او این ظلم هارا می دید اما حرمت بزرگتر را واجب می دانست و دم نمی زد وقتی بچه سوم به دنیا امد او از برادرش خواست تا یومیه او را اضافه کند اما فقط چند کلمه خوش از وی شنید از اضافه مزد خبری نشد که نشد برای تکمیل ناراحتی های ماهرخ بچه سوم هم دختر شد دد

حـــــــرفهای اطراف آزارش می داد اما مگر او خواسته بود تا سه تا دختر پشت سر هم بدنيا بياورد . این را داشته باشید ماجرایی از برادر بزرگ صابر را برایتان تعریف کنم. می گویند روزی برادر صابر که همه او را داداش صدا می کردند یک روز مست به خانه می آید بیرون در، زن همسایه را پریشان حال می بیند از او می پرسد چه اتفاقی افتاده زن می گوید روز گذشته دختر بدنیا آوردم شوهرم مرا امروز از خانه بیرون انداخته که یا این را پسر کن یا ترا می کشم ! داداش عصبانی می شود و به همراه زن به خانه آنها می رود او اجازه حمل اسلحه داشته اسلحه را به پیشانی مرد می چسباند و از او می خواهد که این دختر را پسر کند مرد با ناله می گوید من که خدا نیستم این از دست من خارج است. داداش می گوید تو که مردی نتوانستی این زن عاجز چطور این کار را بکند. مرد پشیمان از همسرش عذر می خواهد وبا او آشتی می کند دد

ایــــــن روشنفکری را تماشا کردید در میان این افراد که برای دیگران راه گشا می شوند ماهرخ میان زخم زبانها گرفتار است از او مانند یک کلفت کار می کشند وبد رفتاری میکنند و او را در بدنیا آمدن دختران مقصر می دانند بچه سوم ماهرخ که دختر بچه ی خیلی خوشگل وچشم آبی بود شش یا هفت ماه داشت که سرخجه گرفت و کور شد آنهم به دلیل نداشتن پول تا او را مداوا کنند ! غصه این بچه با حاملگی چهارم او پیوند خورد، الهی تو ناظر بندگان هستی، این بار حاملگی را با تشویش بیشتر پشت سر می گذاشت ولی سرانجام یک پسر بدنیا آورد و از زخم زبانهای آنها راحت شد وبه آنها ثابت کرد که چه پسر چه دختر ، هر دو را زنها می زاینــــــد

RedWine
07-02-2006, 10:40 AM
می کرد و کنترل می کرد او خیلی خوشحال بود صابر هم همینطور . او هر دوسال یکبار بچه دار ميشد چون صابر به نوزاد علاقه زیادی داشت . تابستانها به دهی نزدیک شهر می رفتند چون صابر باید در آنجا کار می کرد وبه کارهای آنجا رسیدگی می کرد ، در زمان حیات پدرشان آن ده متعلق به خانواده آنان بود اما برادرهای صابر به مرور زمان بیشتر زمینها را فروخته وخرج کرده بودند! آنها از صغیر و کبیر وکالت گرفته بودند وصاحب اموال آنها شده بودند صغیر ها کبیر شده بودند اما از دادن مال خبری نبود دد

ماهرخ همیشه به صابر میگفت : تو با این سوادت می توانی بهترین کار را بدست بیاوری اما چرا نمی خواهی؟ چرا دست از این مال پدری برنمی داری ؟ و همیشه صابر در جواب او می ماند! پسر دوم آنها بدنیا آمد، روزها می گذشت و فقر آنها هر روز بیشتر می شد چون خرج همان بود که از قبل میدادند اما تعداد بچه ها رو به افزایش بود پسر دوم ماهرخ از عجایب روزگار بود. او به گفته قدیمی ها پشتش یک تکه بود و می گفتند اگر بزرگ شود پهلوان می شود و باید این راز را از چشم دیگران دور نگهداشت دد

ماهرخ او را به کسی نشان نمی داد تا اینکه یک روز زن همسایه به خانه آنها آمد ماهرخ داشت بچه را عوض می کرد رن همسایه متوجه بچه شد و به ماهرخ گفت او یک روز پهلوان می شود! این موضوع پنهان نماند وبین همه همسایه ها پیچید فهمیدن این موضوع و بیماری این کودک فاصله چندانی نداشت او طوری بیمار شد که ناچار ماهرخ بچه ها را برداشت و برای مداوای پسرش عازم تهران شد. هنوز از ده دور نشده بودند که بچه در بغل ماهرخ جان داد زنی که مراقب ماهرخ بود بچه را از او گرفت ماهرخ متوجه بی جانی فرزندش شد و اشک به پهنای صورتش ميریخت واز ته دل ناله ميکرد، تنها دلخوشی او در زندگی این بچه ها بودند واین دومین بچه بود که از دست می داد تمام آنهایی که در اتوبوس بودند به حال این زن بی چاره گریستند دد

غم اندوه از دست دادن فرزند و فقر از یک طرف ماهرخ را مصصم کرد که از شهر و دیارش برود و در جای دیگری زندگی تازه ای شروع کند! از همین جا بود که اختلاف در زندگی آنها ریشه انداخت از ماهرخ اصرار واز صابر انکار. ماهرخ دختر و پسر دیگری هم بدنیا آورد ولی زندگیشان همان بودکه بود مادر ماهرخ به کمکهایش به آنها ادامه می داد خواهر های صابر هم مهربان بودند وبه آنها کمک می کردند مخصوصا خواهر بزرگ صابر اما این کمک ها فقط آنها را از گرسنگي نجات می داد وبس

RedWine
07-02-2006, 10:40 AM
مـــــــاهرخ صاحب سه دختر و دو پسر بود و همزمان منتظر بچه بعدی بود. تمام زندگیش اینها بودند، از مال دنیا چیزی جز سلامت برای بچه هایش نمی خواست صابر کار می کرد اما مزدی را که باید بگیرد نمی گرفت و این او را ناراحت میکرد. ماهرخ هم از یک طرف به او فشار می آورد و می خواست که از آن شهر بروند و در شهر دیگری زندگی تازه ای شروع کننددد

صـــــابر برادری داشت ناتنی اما بسیار مهربان او توانسته بود در تهران گلیم خود را از آب بیرون بکشد صابر با او در تماس بود او که مهدی نام داشت به صابر اطمینان خاطر داد که اگر تهران بیایید از آنجا حتما بهتر است واین باعث شد که صابر بتواند تصميم خود را بگیرد بچه هم بدنیا آمده بود و شش ماه داشت صابر که از دست ظلم برادرهایش به تنگ آمده بود با ماهرخ مشورت کرد و تمام وسایلشان را جمع کردند وعازم تهران شدند. بقیه آنها را به باد تمسخر گرفتند و گفتند دوام زیادی نمی آورند و سرشکسته و نادم برمی گرددند جای آنها اینجاست دد

امـــــــا این حرفها به گوش صابر و ماهرخ نرفت و آنها عزم را جزم نمودند و راهی شهر غریب و بزرگ تهران شدند. مهدی منتظر آنها بود به آنها پناه داد تا در اتاق کوچک او زندگی کنند تا صابر بتواند اتاقی اجاره کند. کمی از مهدی بگویم او مرد شایسته ای بود ودر تمام عمرش با صداقت کار کرده بود اما از دست برادرهای ظالمش از شهر و دیار خود آواره شده و به تهران آمده بود و شاگرد یک حاجی بازاری شده بود و خوب کار می کرد. روزی حاجی بدون اینکه در گاوصندوق را ببندد برای خوردن ناهار بیرون رفت مهدی که از بازماندن صندوق مطلع شد دلش تاب نیاورد تا برای خودرن ناهار برود پس داخل حجره ماند و از حجره محافظت کرد حاجی با خیال راحت ناهار خورد و استراحت هم کرد موقع برگشتن تازه بین راه یادش آمد که در صندوق را نبسته سریع تر خود را به حجره رساند دید مهدی آنجاست پرسید ناهار خوردی گفت نه. پرسید چرا؟ مهدی گفت چون در صندوق باز بود من بیرون نرفتم حاجی از مرام او خوشش آمد و گفت تو لایق هرچیزی هستی دد

ســــــالها بعد مهدی و حاجی باهم دو شریک و دو دوست خوب بودند ومهدی عاقبت بخیر شد، آن هم به سبب صداقتش. صابر با کمک مهدی برای ماهرخ و بچه ها اتاق کوچکی اجاره کرد و از فردای آن روز دنبال کار می گشت اما کار سواره و او پیاده، این بیکاری تقریبا دو سال طول کشید. اگر مهدی این برادر مهربان نبود او نمی توانست سر پا بایستد. مهدی آدم نمک به حرامی نبود او وقتی در تبریز که بودند صابر زیاد کمکش کرده بود و او آنها را به خوبی جبران نمود. صابر در یک سازمان دولتی کار پیدا کرد وبلاخره زندگی به آنها لبخندی زد دد

آنهـــــا تابستانها را در تبریز خانه مادر ماهرخ می گذراندند ماهرخ خیلی به پدر ومادرش علاقه داشت وانها هم همینطور از ماهرخ راضی بودند چون همیشه او احترام آنها را نگهداشته بود! در بين ماهرخ بچه ی دیگری را نيز زاییده بود و صابر به خاطر کارش مرتب به ماموریت می رفت واز بدنیا آمدن این بچه خبر نداشت وقتی از ماموریت برگشت این بچه که او را ندیده بود از او غربی می کرد پسر کوچک ماهرخ هفت ساله بود که دیفتری گرفت او هم مثل برادر از دست رفته اش پشتش یک تکه بود و امید می رفت که او پهلوان بشود بچه زرنگی بود یک روز که برادر بزرگش را بچه های همسایه زده بودند با انکه کودکی بیش نبود رفت وهمه آنها را زد و لت و پار کرد مادر آنها آمدند برای گله وشکایت وقتی دیدند که از یک بچه کوچک کتک خورده اند بی سروصدا برگشتند این بچه مهربان و زرنگ و محبوب مادر مریض شد وبه رختخواب بیماری افتاد صابر و ماهرخ او را به بیمارستان بردند بلکه دوا و درمان شود اما

RedWine
07-02-2006, 10:41 AM
بیمــــــارستان هزار تختخوابی شلوغ بود آنها بلاخره موفق شدند تا بچه اشان را به دکتر نشان بدهند دکتر بعد از یک معاینه سطحی برای او پنی سیلین نوشت و از اتاق معاینه بیرون فرستاد صابر برای تهیه دارو بیرون رفت و ساعتی بعد برگشت نوبت زدن آمپول بچه شد تزریقاتی با یک نفر دعواش شد و اعصابش بهم ریخت صابر از او خواست تا آمپول را تست کند و بعد بزند تزریقاتی عصبانی بدون اینکه به حرف صابر گوش کند آمپول را به پسر ماهرخ زد هنوز چند دقیقه از تزریق آمپول نگذشته که حالش بهم خورد وجلوی چشمان ناباور صابر وماهرخ پرپر شد و مانند شاخه گلی که چیده باشند برزمین افتاد و خشکید بچه از دنیا رفت ماهرخ بادیدن این صحنه سرش را محکم به دیوار کوبید بچه را در اغوش کشید وشروع به ناله وگریه کرد با حیرت همه به این صحنه دلخراش نگاه می کردند ماهرخ سرش گیج می رفت حال خوشی نداشت بچه را از زمین بلند کرد پیش دکتر برد اما کار از کار گذشته بود و بچه عزیز آنها مرده بود دد

بچـــــه را بغل کرد واز بیمارستان هزار تختخوابی تا قبرستان باخود برد و در آغوش کشید این فرزند سوم او بود که از دست می رفت اما ماهرخ دیگر آن جوانی و سلامت را نداشت تا آن را تحمل کند بچه را به خاک سپرده و به خانه برگشتند بچه های بزرگتر پرسیدند فیروز کجاست؟ اما با دیدن اشک مادر و پدر متوجه شدند که او دیگر در میانشان نیست. از آن روز به بعد ماهرخ هر چند گاهی سرش درد می کرد ، صابر هم برای امرارمعاش دوباره عزم ماموریت شد وبار سخت زندگی را به دوش ماهرخ انداخت دد

گاهــــی مدتی طول می کشید تا صابر برای آنها خرجی بفرستد و آن روزها روزهای صرفه جویی بود بارها ماهرخ سر بی شام برزمین گذاشت اما آنچه داشت را در طبق اخلاص به بچه ها خوراند رو در روی صاحبخانه ایستاد واز اینکه اسبابشان را بیرون بریزد جلو گیری کرد صابر هم به سختی کار می کرد اما مشکلات زیاد بودند و برای حل آنها ، مهدی از خانواده برادرش تا می توانست آنها را حمایت می کرد. ماهرخ از ناموس خودش درمقابل بیگانگان و از فرزندانش در مقابل گرسنگی حمایت می کرد روزهای سخت گذشت خواهر صابر در تهران خانه ای خریده بود به آنها اجاره داد و تقریبا زندگی آنها سروسامانی یافت یک دختر تپل هم به خانواده آنها اضافه شده بود هنوز ده روز نداشت که خواهر ماهرخ به خانه آنها آمد دد

اتفـــــاقی افتاده بود اما این اتفاق را از ماهرخ پنهان می کردند چون زائو بود. خواهر ماهرخ دندان به جگر گذاشت اما وقتی دید که در خانه آنها به رادیو گوش می دهند ناگهان گریه را سرداد وگفت پدر من مرده و شما به رادیو گوش می دهید در زمان عزاداری حتی به رادیو هم گوش نمی دادند و رادیو خانه ماهرخ روشن بود. ماهرخ با شنیدن این موضوع فورا حاضر شد و عازم تبریز شد فردا صبح به تبریز رسیدند وخود را به اتاق پدرش انداخت وآنچنان گریه کرد که همه دور او جمع شدند او را بزور از رختخواب خالی پدر جدا کردند تازه عزاداری شروع شد چون او بود که از صمیم قلب برای پدرش اشک ریخت روزها می گذشت و سر درد ماهرخ بدتر می شد وضع مالی صابر خیلی خوب شده بود و برای خودش خانه ای خریده بود و هر چیز جدیدی که به بازار می آمد برای راحتی ماهرخ می خرید دختر بزرگش را شوهر داده بود وصاحب یک نوه بود دختر دوم هم عقد کرده بود دختر بزرگش در شهرستان معلم بود ولی دختر دومش خیلی مهربان بود واز مدتها پیش به ماهرخ در هر کاری کمک می کرد او عاشق مادرش بود واو را درک می کرد چون سختیهای مادر را دیده بود ولمس کرده بود

RedWine
07-02-2006, 10:41 AM
دختـــــر دوم ماهرخ با اینکه عقد کرده بود و دیگر بزرگ شده بود هنوز که هنوزه از حرف مادر سرپیچی نمی کرد او از بچه های کوچکتر از خودش به خوبی از مادر مراقبت می کرد و سکان خانه محسوب می شد اوضاع آنها روز به روز بهترميشد دد

ســــــــردردهای ماهرخ ادامه داشت و با وجود مراجعه به بهترین دکترهای مغز و اعصاب آن زمان، چاره ای برای دردهای او پیدا نشد! تازه پا به چهل سالگی گذاشته بود که پسر دیگری زایید البته او را نمی خواست و هر چه دوا درمان کرد موفق نشد از بدنيا آمدن او جلوگيری کند! حالا شش دختر و دو پسر داشت اما با سن کمی که داشت و سختیهایی که کشیده بود شکسته تر دیده می شد دیگر صحت بدن خود را از دست داده بود اعصاب درستی نداشت و درد عمیقی را در سر احساس می کرد دد

دختـــــر دوم را نيز به خانه بخت فرستاد از او هم صاحب یک نوه دختر شد دختر دوم ماهرخ با اینکه ازدواج کرده بود اما هر روز به مادر سر می زد و کارهای او را انجام می داد گاهی دعوایشان می شد و قهر می کردند وبا قهر خانه پدری را ترک می کرد اما او دختر بی کینه ای بود و فردا صبح به خانه مادر می آمد و روی مادر را می بوسید وعذر میکرد حتی اگر تقصیر او نبود! او مراقب بچه ها بود و تربیت آنها را بعهده داشت دد

در همســــایگی مادر، خونه گرفته بود شوهرش مرد بسیار فهمیده ای بود و مادر ماهرخ را خیلی دوست داشت وبه همسرش اجازه می داد تا به مادرش خدمت کند هر سال سفره ابوالفضل می انداخت و فامیل را دعوت می کرد و همه با جان و دل می آمدند ودر سفره ماهرخ شرکت می کردند او برای دو بچه آخرش تولد می گرفت و در خانه اش به روی همه باز بود زن دست و دلبازی بود، آنچه که داشت را اگر از او می خواستی بدون آنکه فکر کند خود لازم دارد یا نه می بخشید دد

صابر هم هرچه کار می کرد را به خانه می آورد و در اختیار آنها می گذاشت آنها زندگی خوشی را می گذراندند اما این هم زیاد طول نکشید و بر اثر ندانم کاری و احمال در حساب کتاب، صابر بدهکار شد برای حفظ ابرویش بدون اینکه ماهرخ بفهمد خانه را گرو گذاشت پیش یک زن نزول خور تا موقعی که اقساط را به موقع پرداخت می کرد هیچ مشکلی پیش نیامد اما وقتی نتوانست اقساط آن زن را بپردازد آن زن سروکله اش پیدا شد وزندگی ماهرخ را از این رو به آن روکرد

RedWine
07-02-2006, 10:42 AM
بعد از ظهر بود وماهرخ با دختر دومش نشسته بود و صحبت میکردند که در خانه به صدا درآمد در را که با کردند زنی با هیکل درشت وارد خانه شد و سراغ صابر را گرفت ماهرخ از او پرسید با صابر چی کار دارد زن گفت : میخواهم تکلیفم را با او روشن کنم مگه من مسخره او هستم پول نزول کرده پس نمی ده یعنی چه خانم من تا شب هم شده میشینم اینجا تا پیداش بشه . خونه دور سر ماهرخ چرخید سرش گیج رفت نزدیک بود زمین بخورد اما خود را کنترل کرد توی حیات تختی بود روی آن نشستند ماجرا را از زن پرسید وتازه متوجه شد که صابر دو سه سال پیش این کار را کرده وخانه ای را که ماهرخ اینقدر دوست داشت را گرو گذاشته این خانه تنها جایی بود که درآن ماهرخ احساس خوشبختی کرده بود و آن هم دیگر داشت از دست می رفت ماهرخ زن را ساکت کرد وبه او قول داد تا چند روز دیگر بدهی او را یکجا بدهند زن از روی ماهرخ خجالت کشید وبه او گفت : من زن ستم کشیده ای هستم دخترم مرده و چهار نوه برایم گذاشته و من با نزول دادن این پول زندگی آنها را می گردانم چون هیچ کاری از دستم برنمیاد . (نوه هایی که میگفت یکی از آنها خیلی معروف شد او صیفی کار شد ! یعنی روی صورت مردم بادمجان می کاشت و با جگیر از آب در آمد وبلاخره اعدام شد چون نانی که از آن تغذیه کرده بود نان پاکی نبود) دروغ نیست نزول خور ونزول گیر هر دو صدمه می بینند دد

ماهرخ وقتی صابر آمد دعوای بزرگی انداخت او از اینکه به او دروغ گفته بیشتر از همه چیز ناراحت بود وچون اعصاب درستی نداشت کار به دعوا کشید بلاخره نشستند وفکر کردند وخانه محبوب ماهرخ را فروختند وخانه کوچکتری خریدند وبدهی آن زن را دادند. ماهرخ در خانه با کمک بچه ها کیسه هایی برای اداره صابر می دوخت و درآمد کمی از آن داشتند اما هرچه بیشتر کار می کردند کارشان پیش نمی رفت بیماری ماهرخ هم روز به روز خود را نشان می داد تا اينکه کسی آنها را پیش دکتر خوشنویس معرفی کرد دد

او هم بعد از آزمایشات زیادی که روی ماهرخ انجام داد به این نتیجه رسید که در مغز ماهرخ توموری وجود دارد وعلت تمام این سردرد ها از آن تومور است دوا درمان ماهرخ و هزینه زندگی که روز به روز زیادتر می شد به زندگی آنها فشار میاورد دختر بزرگشان تصمیم گرفت برای کمک به خانواده یکی از خواهرهایش را به شهرستان پیش خود ببرد تا بقیه که در تهران هستند زندگی راحت تری داشته باشند قرعه به نام هر کی می افتاد باید به شهرستان می رفت و در آنجا با خواهرش زندگی می کرد قرعه به نام همان دختری افتاد که شش ماهه بود به تهران مهاجرت کردند اوضاع کمی بهتر شد اما

RedWine
07-02-2006, 10:42 AM
بیمـــــاری ماهرخ او را از پا درآورد دیگر زیاد نمی توانست کار کند چهل وشش سال داشت با کمک دختر دومش خانه وبچه ها را اداره می کرد. پزشکان به این نتیجه رسیدند که باید او را عمل کنند و این تومور را از سرش بیرون بیاورند. این تومور موقعی ایجاد شد که او به خاطر از دست دادن فیروز سرش را به دیوار بیمارستان کوبید. ماهرخ با شنیدن نتیجه بررسی پزشکان تصمیم گرفت به شهر خود برگردد واگر می خواهد بمیرد در شهر خودش باشد پیش مادرش برگشت. آنها با روی خوش از او استقبال کردند همیشه اورا عزت و احترام می کردند چون ازاو هم فقط احترام دیده بودند با صابر پیش بهترین جراحان مغز و اعصاب شهر رفت وهمه یک نتیجه را متفق القول ابراز داشتند جراحی !

مـــــاهرخ بیمارستان خوابید تا تحت عمل جراخی قرار بگیرد. آن روزها یک قانون تازه آمده بود که باید مریض از اوضاع خودش باخبر باشد و درمان روی او با توافق بیمار انجام پذیرد به همین خاطر پزشک معالج او بعد از اینکه سر او را تراشیدند تا برای جراحی فردا آماده کنند پیش ماهرخ آمد و به او گفت بعد از عمل ممکن است فلج شوی یا اینکه چشمت نابینا شود و چند چیز دیگر ماهرخ با شنیدن این حرفها از دهان دکتر پرسید اگر من نخواهم شما مرا اجبار به این کار نمی کنید؟ دکتر گفت نه اگر نخواهید عمل کنسل می شود پس ماهرخ گفت عمل را کنسل کنید چون من بچه هایم را می بینم و دلم نمی خواهد دیدن آنها را به ریسک بیندازم عمر هم دست خداست پس مرا مرخص کنید تا به خانه بروم دکتر همین کار را کرد وساعتی بعد در خانه مادرش جلوی چشمان بهت زده آنان قرار داشت دد

او از عمل منصرف شده بود خدا میداند شاید اگر آن موقع عمل می کرد اوضاع به نحو بهتری پیش می رفت مدتی در تبریز ماند و پیش بچه هایش این تنها داراییش برگشت. در این بین دختر سومش را هم شوهر داد از او هم صاحب یک نوه دختر شد دو دختر دیگرش هم هر کدام یک دختر دیگر زاییده بودند او حالا پنج نوه دختر داشت خیلی دلش می خواست دخترهایش هم پسر بدنیا بیاورند دد

ســــردردهایش بیشتر شده بود دکترها از درمان او عاجز شده بودند چون چاره ای جز عمل نبود واین تومور بود که فشار می آورد و او را ناراحت میکرد به هر درمانی دست زد داروهای گیاهی و هر چه خاله زنکها گفتند انجام داد اما از خوب شدن خبری نبود دختری که به شهرستان فرستاده بودند آن سال برگشت پیش مادر همه جمع بودند ماهرخ تابستان را پیش مادرش رفته بود و اواخر شهریور به تهران آمد اما چه آمدنی که دیگر چشمهایش نمی دید ولی انقدر روحیه اش قوی بود تا مدتها کسی آن را نفهمید ولی بلاخره متوجه شدند روزها ازپی هم می آمد و تغییری درحال ماهرخ بوجود نیامد دد

یک روز ماهرخ نمی دانم برای روحیه دادن به اطرافیان یا به هر دلیل دیگر پتوی نوه آخرش را برداشت و گفت من این را می بینم بچه ها ذوق کردند و دورش را گرفتند و از او خواستند تا رنگ چیزهای دیگر را بگوید اما ماهرخ ناراحت شد وگفت هولم کردید چشمم دوباره گرفت خنده برلب بچه ها خشکید

RedWine
07-02-2006, 10:43 AM
دیگـــــر تحملش را از دست داده بود و در بستر بیماری بود به ترانه ای گوش می کرد که از یک کبوتر پر شکسته حرف می زد به بچه ها می گفت این منم کبوتر پر شکسته .. او می خواست بچه ها را ببیند به همین خاطر به همه اصرار می کرد تا او را برای عمل ببرند اما حالا چ