دریکــــــــــی از روزهای گرم تابستان ماهرخ با بچه های هم سن وسالش توی کوچه بازی می کرد بی خیال از همه آنچه در اطرافش می گذشت. حتی بی خیال از نگاه های صابر که مدتی بود او را تحت نظر گرفته بود ماهرخ سیزده ساله بود و در یک خانواده متوسط اما اصیل زندگی می کرد از ان طرف صابر اشراف به حساب می آمد وگذشته پرافتخاری را یدک می کشید درآن زمان حرف آنها خریدار داشت و همه این خانواده مستبد ومتمول را می شناختند دد
مـــــــرحوم پدر صابر وکیل دادگستری بود و از زمین داران بزرگ تبریز بود آنقدر مال و منال داشت که نگو نپرس ، او بعد از فوت مادر صابر ناچار دو همسر دیگر اختیار کرده بود و از آن زنان فرزندان متعددی داشت اما فرزندان همسر اول او سه پسر ودو دختر بودند اجر و قرب خاصی داشتند صابر هم یکی از ان سه پسر بود و در ناز و نعمت فراوان بزرگ شده بود. او در یک خانه اشرافی قدیمی که دارای اتاقهای زیادی بود زندگی می کرد آنها دوتا باغچه بزرگ شش صد متری وچهار صد متری داشتند و در آن از درختان میوه و سبزی همه چیز پیدا می شد باغبان و نوکر کلفت هر رفاهی که بخواهید داشتند در آن زمان که مردم برنج را باور کنید نمی شناختند آنها هر پنج شنبه شب پلو خورشت می پختند چون بوی برنج در محله می پیچید به همه همسایه های اطراف دیس دیس پلو خورشت می دادند صابر همه چیز داشت هجده ساله بود او تحت نظر همسر برادرش بزرگ شده بود برادر زاده ای داشت هم سن خودش ، در مدرسه خصوصی تحصیل کرده بود واز باسوادهای آن موقع بود. او فقط یک هم دم کم داشت و با دیدن ماهرخ آن را هم می خواست به دست بیاورد دست به دامن همسایه ها شد و از آنها خواست تا درباره ماهرخ تحقیق کنند آنها هم با جان دل این کار را انجام دادنددد
ماهرخ دختر بزرگ یک استوار ارتشی بود مادرش از اشراف قدیم بود اما حالا آنها خانواده متوسطی بودند با ابرو و اصیل ، صابر اینها را که شنید خوشحال با زن برادرش که حاکم مطلق خانه بود در میان گذاشت او ساز مخالفت زد اما صابر اصرار کرد انفدر اصرار کرد تا او را از رو برد وبه خواستگاری فرستاد آمدن خواستگارها و افتادن آشوب در منزل ماهرخ یکی شد چون خواستگارها آمدند اما نه برای گرفتن دختر بلکه برای ابراز نخواستن دختر مادر ماهرخ این را از حرکات آنان متوجه شد شب با شوهرش مشورت کرد آنها مصمّم شدند تا شهر و دیار خود را ترک کنند وفرزندشان را نجات بدهند پدر برای فردا شب بلیط تهیه کرد و وسایل مورد نیاز را برداشتند وبا همسایه های خود خداحافظی کردند و راهی تهران شدند. اما کدام از خدا بی خبر به صابر اطلاع داد نمی دانم ولی انها مطلع شدند و با نفوذی که در شهر داشتند جلوی حرکت اتوبوس را گرفتند وخانواده ماهرخ را از آن پیاده کردند وبه خانه برگرداندند دد
دیگر آنها ناچار ماهرخ را به عقد صابر درآوردند دوران عقد آنها دوسال طول کشید در دوران عقد کرده گی صابر همه کار برای ماهرخ کرد عید قربان گوسفند سفیدی را کنار رودخانه برد با هزار زحمت شست وخشک کرد پشمهای او را شانه کرد گردنبند طلای زیبایی را که خریده بود به گردن گوسفند انداخت و سینی شام مفصلی را از آشپزخواست تا تهیه کند او هم سنگ تمام گذاشت همه را به دست نوکرشان دادتا به خانه ماهرخ ببرد این کارهای او دید خانواده ماهرخ را نسبت به صابر عوض کرد و آنها فکر کردند دخترشان در رفاه غرق خواهد شد واز فرار خود کمی پشیمان شدند اما آنچه انتظار ماهرخ را می کشید
....ادمــــــــه دارد
مـــــــرحوم پدر صابر وکیل دادگستری بود و از زمین داران بزرگ تبریز بود آنقدر مال و منال داشت که نگو نپرس ، او بعد از فوت مادر صابر ناچار دو همسر دیگر اختیار کرده بود و از آن زنان فرزندان متعددی داشت اما فرزندان همسر اول او سه پسر ودو دختر بودند اجر و قرب خاصی داشتند صابر هم یکی از ان سه پسر بود و در ناز و نعمت فراوان بزرگ شده بود. او در یک خانه اشرافی قدیمی که دارای اتاقهای زیادی بود زندگی می کرد آنها دوتا باغچه بزرگ شش صد متری وچهار صد متری داشتند و در آن از درختان میوه و سبزی همه چیز پیدا می شد باغبان و نوکر کلفت هر رفاهی که بخواهید داشتند در آن زمان که مردم برنج را باور کنید نمی شناختند آنها هر پنج شنبه شب پلو خورشت می پختند چون بوی برنج در محله می پیچید به همه همسایه های اطراف دیس دیس پلو خورشت می دادند صابر همه چیز داشت هجده ساله بود او تحت نظر همسر برادرش بزرگ شده بود برادر زاده ای داشت هم سن خودش ، در مدرسه خصوصی تحصیل کرده بود واز باسوادهای آن موقع بود. او فقط یک هم دم کم داشت و با دیدن ماهرخ آن را هم می خواست به دست بیاورد دست به دامن همسایه ها شد و از آنها خواست تا درباره ماهرخ تحقیق کنند آنها هم با جان دل این کار را انجام دادنددد
ماهرخ دختر بزرگ یک استوار ارتشی بود مادرش از اشراف قدیم بود اما حالا آنها خانواده متوسطی بودند با ابرو و اصیل ، صابر اینها را که شنید خوشحال با زن برادرش که حاکم مطلق خانه بود در میان گذاشت او ساز مخالفت زد اما صابر اصرار کرد انفدر اصرار کرد تا او را از رو برد وبه خواستگاری فرستاد آمدن خواستگارها و افتادن آشوب در منزل ماهرخ یکی شد چون خواستگارها آمدند اما نه برای گرفتن دختر بلکه برای ابراز نخواستن دختر مادر ماهرخ این را از حرکات آنان متوجه شد شب با شوهرش مشورت کرد آنها مصمّم شدند تا شهر و دیار خود را ترک کنند وفرزندشان را نجات بدهند پدر برای فردا شب بلیط تهیه کرد و وسایل مورد نیاز را برداشتند وبا همسایه های خود خداحافظی کردند و راهی تهران شدند. اما کدام از خدا بی خبر به صابر اطلاع داد نمی دانم ولی انها مطلع شدند و با نفوذی که در شهر داشتند جلوی حرکت اتوبوس را گرفتند وخانواده ماهرخ را از آن پیاده کردند وبه خانه برگرداندند دد
دیگر آنها ناچار ماهرخ را به عقد صابر درآوردند دوران عقد آنها دوسال طول کشید در دوران عقد کرده گی صابر همه کار برای ماهرخ کرد عید قربان گوسفند سفیدی را کنار رودخانه برد با هزار زحمت شست وخشک کرد پشمهای او را شانه کرد گردنبند طلای زیبایی را که خریده بود به گردن گوسفند انداخت و سینی شام مفصلی را از آشپزخواست تا تهیه کند او هم سنگ تمام گذاشت همه را به دست نوکرشان دادتا به خانه ماهرخ ببرد این کارهای او دید خانواده ماهرخ را نسبت به صابر عوض کرد و آنها فکر کردند دخترشان در رفاه غرق خواهد شد واز فرار خود کمی پشیمان شدند اما آنچه انتظار ماهرخ را می کشید
....ادمــــــــه دارد

Comment