Announcement

Collapse
No announcement yet.

Morghe Eshgh

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Morghe Eshgh

    عدنان غریفی

    مرغ عشق
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2

    به نظر می رسید که پر و بال رنگارنگ پرنده ها هر روز بیشتر به سمت تیرگی میل می کرد. بدن آنها داشت عضلانی می شد و پرهایشان هم کم کم می ریخت و گوشت کبود دانه دانه ای تنشان پیدا می شد. پرهای لطیف سر و گردن آنها به علت بالا گرفتن جنگ و دعوا بین خودشان روز به روز بیشتر ریخته بود. آن دعوا ها بعد از پیاده کردن رژیم جدید غذائی توسط پسرم، شروع شده بود. به نظر می رسید که استخوان بالای پنجه های آنها عضلانی و کلفت شده است.

    روزهای اول که فقط دانه می خوردند، وقتی یکی از آنها شروع به آواز خواندن می کرد، دیگری به او جواب می داد و دو پرنده تا مدتی همینطور برای هم آواز می خواندند؛ اما از روز بیستم، هم این نظام به هم خورد، هم اتفاق دیگری افتاد، که از همه وحشتناکتر بود.

    حالا دیگر با هم آواز نمی خواندند. اگر یکی می خواند دومی ساکت می شد و از لای سیم های قفس به بیرون نگاه می کرد، انگار که می خواست به دیگری حالی کند که آواز خواندن او برایش اصلاً جالب نیست و، در واقع، چیزی نمی شنود.

    آن اتفاق وحشتناک این بود که صدای پرنده ها عوض شده بود. آن صدای زیبائی که مرا به یاد باغ و بوستان ِ جنوبیمان می انداخت جای خود را به صدای کلفت گرفته ای داد. کاملاً معلوم بود که دیگر نمی توانند چهچهه بزنند و فقط صدای بم و زشت ممتدی از خود بیرون می دادند که آدم را به وحشت می انداخت.

    زنم با حالت خشم و نفرت گفت:

    "حالا خوب شد، کثافت؟"

    پسرم با همان لجاجت سابق گفت:

    "فحش نده، فحش نده، این حرف هیچ دلیل علمی نداره!"

    "بازم از این گها خوردی!؟"

    "احترام خودتو نگهدار، مامان، فهمیدی؟ اگر دیگه فحش بدی من هم فحش می دم."

    "تف به اون روت بکنن، کثافت."

    پسرم نعره کشید:

    "فحش نده، مامان!"

    من برای ختم غائله بازوی زنم را فشار دادم که یعنی ساکت شود، اما مثل همیشه زنم به حرف من گوش نکرد و فیلش یاد هندوستان کرد و سر فحش را به من کشید که چرا او را به این "طویله متمدن" آورده بودم. در طول یکی دو سال اخیر مرز نارضایتی زنم دیگر به هلند محدود نمی شد، بلکه تمام اروپا، تمام دنیای متمدن غرب را در بر می گرفت. به نظر او تمام غرب یک "طویله متمدن" بود. اگر تا همین چند وقت پیش پیشرفت علمی و مادی آنها را قبول داشت حالا دیگر آن را هم تحقیر می کرد.

    "می خوام صد سال سیاه اینجوری متمدن نشیم. چارپائی بر او کتابی چند. قربون همون کشور عقب مونده خودمون. من سگ ایران رو به همه غرب عوض نمی کنم."

    این حرف ها دیگر به حالات عصبانیت او محدود نمی شدند. در حالت عادی هم همه غرب را، همه چیز غرب را، تحقیر می کرد. روی این ترکیب "طویله متمدن" هم لابد زیاد فکر کرده بود، و حالا دیگر به صورت شعار او درآمده بود. بدبختانه دیگر تحلیل های علمی مرا هم قبول نداشت و هر وقت می گفتم که این جوامع جوامع آرمانی ما نیستند و این چیزها همه عوارض تمدن سرمایه داری و غربی است، وسط حرف من می پرید و می گفت:

    "خوبه، خوبه. حالا تو دیگه وسط دعوا نرخ تعیین نکن. مرده شور تمدن سوسیالیستی تونو ببره. دیدیم که اون هم چاهک مستراحیه مثل همین."

    حس کردم که عین لبو سرخ شده ام. اما مثل همیشه زبان در قفا ماندم.

    چه می بایست می گفتم، جز اینکه به پدر جد گورباچف لعنت بفرستم با "پرسترویکا"یش، که پاشنه آشیل ما شده بود. درست است که من با خیلی از انتقادها موافق بودم، اما هرکس هرچه می خواهد بگوید بگوید، جز سرمایه داری مادر قحبه جنایتکار. چاهک مستراح؟ سوسیالیزم و چاهک مستراح؟ بی انصافی بود، اما در هر حال وقت اینجور جر و بحث ها نبود. ساکت ماندم.

    حالا دیگر هر دوی ما آرزو می کردیم پرنده ها هر چه زودتر بمیرند، چون بنظر ما آنها دیگر پرنده نبودند. آنها حتی به حریم خاطرات ما هم تجاوز کرده بودند.

    در دو سه روز اول با صدای آواز آنها بیدار می شدیم و حداقل تا چند لحظه فکر می کردیم که روزهای عید است و ما در خانه روستائیمان، وسط باغمان، خوابیده ایم. همان چند لحظه برای لذت بخش کردن زندگی پر از ملال ما در غربت خوب بود. ما به همان چند لحظه قانع بودیم.

    اما حالا چه؟ حالا با کابوس از خواب بیدار می شدیم. صدای مقطع بم کریهی می شنیدیم و می ترسیدیم. سوء تفاهم نشود. دنیا پر از موجوداتی است با صداهای خوش و ناخوش. اما هر چیز بجای خودش. ما می توانستیم بسیاری صداهای ناخوش را طبیعی بدانیم. اما اینها فرق می کردند. اینها مرغ عشق بودند و فرض بر این بود که آواز خوش بخوانند.

    واقعاً آرزو می کردیم که یک روز صبح از خواب بیدار شویم و ببینیم که هر دو پرنده مرده اند. اگر می مردند، می توانستیم دروغی سر هم کنیم و به دوستانمان بگوئیم که مثلاً ناخوش شدند و مردند و بجای آنها دو مرغ عشق دیگر می خریدیم. دو مرغ عشق، نه این دو کابوس.

    چکار باید می کردیم؟

    تنها راه حلی که به ذهن من رسید این بود که پیشنهاد کنم بار دیگر به رژیم غذائی سابق برگردیم، یعنی باز به آنها دانه بدهیم.

    "این استدلال از نظر علمی منطقی نیست."

    "مرده شور منطق تو و همه اینارو ببره."

    و منظور زنم از "همه اینا" همه غرب بود. پسرم که با تحقیر به مادرش نگاه می کرد گفت:

    "من دیگه با تو حرف نمی زنم، چون تو زن قدیمی و نادانی هستی. از علم هیچی نمی دونی. ولی باشه، با وجودیکه از نظر علمی حرف شما چرته من قبول می کنم."

    و من این بار هیچ تلاشی برای اصلاح حرف او نکردم. دیگر خسته شده بودم و در عین حال می دانستم که این بار دیگر از من نمی پذیرفت و اصرار می کرد که همان کلمه بی ادبانه را به کار ببرد: چرت.

    "چون منظور منو دقیقاً بیان می کنه."

    (توی آن هیر و ویر متوجه شدم که انگار فارسی بچه من بهتر شده است و به همین دلیل خوشحالیِ فراموشی آوری همه وجود مرا تسخیر کرد.)


    پیش خودمان فکر می کردیم که در عرض سه چهار روز همه چیز درست می شود. پرنده ها بار دیگر دانه می خورند؛ رنگ های زیبای بال و پرشان به آنها بر می گردد؛ عضلات زمختشان آب می شوند، و باز آن هیکل های تراشیده چشم های ما را نوازش می کنند، و آنها بار دیگر آواز می خوانند، و با هر چهچهی که می زنند هیکل زیبایشان را، مثل ماریا کالاس، به بالا می کشند؛ باز گلوهای زیبایشان از ترانه پر می شود و ما بار دیگر به یاد باغ از دست رفته مان می افتیم.


    شب، قبل از اینکه زنم ملافه را روی قفس آنها بیندازد تا بخوابند (چون اگر تاریک نمی شد خوابشان نمی برد و ما عادت داشتیم که شب ها تا دیر وقت بیدار بمانیم) زنم با خوشحالی ظرف آب آنها را از آب تازه پر کرد، و ظرف دانه آنها را شست و یک مشت دانه تازه در آن ریخت. بعد، به امید داشتن صبحی بهتر، مثل سه روز اول، لبخند زد و به آنها گفت:

    "شب بخیر، خوشگلای من، خوب بخوابین و خوابای طلائی ببینین."




    فردا صبح من و زنم، با علاقه، و پسرمان، با بی تفاوتی، زود از خواب بیدار شدیم و به سراغ قفس رفتیم.

    ملافه را برداشتیم و به تماشای پرنده ها نشستیم.

    مدتی گذشت.

    لبخند روی لب های زنم خشک شد و رنگش پرید.

    "پس چرا نمی خورن؟"

    "حوصله داشته باش زن، تازه از خواب پا شدن."

    پسرم خنده تمسخرآمیزی کرد و با صدای "باس" گفت:

    "آره زن، اینا هم مثل بابا هستن. صبح زود صبحونشون نمیاد. اول باید قهوه، آنهم قهوه "سپرسو"شونو بخورن و پیپشونو بکشن و بعد صبحونه بخورن."

    همینطوری به علت بلوغ صدایش به حد کافی کلفت و زشت شده بود و لازم نبود از این اداها در بیاورد.

    زنم با حالت تحقیرآمیزی به او نگاه کرد. آنقدر مضطرب شده بود که حوصله نداشت با او جر و بحث کند.

    پسرم پوزخندی زد و هر سه به قفس زل زدیم.

    پرنده ها که حالا پف کرده و چاق شده بودند، چند پر باقی مانده شان را تکان دادند و صدائی از گلویشان در آوردند که هیچ شباهتی به صدای پرنده، مخصوصاٌ پرنده ای که تازه از خواب بیدار شده نداشت. بیشتر شبیه صدای ساکسفونی بود که لوله اش پر از تف شده باشد.

    پرنده های بی پر و بال هی منتظر شدند. لابد انتظار داشتند که باز از لای سیم ها تکه گوشتی برایشان به داخل بفرستیم. اما چون دیدند خبری نیست به طرف ظرف دانه رفتند. به داخل آن سرک کشیدند، بعد سرشان را بلند کردند. مکث کردند. بعد باز آمدند و تویش نگاه کردند. بعد کنار کشیدند. به طرف پیاله آب رفتند. آب خوردند و باز کنار کشیدند.

    آثار نگرانی روی چهره زنم آشکارتر شده بود. راستش من هم نگران شده بودم. در عوض پسر مزخرفمان پیروزمندانه لبخند می زد.

    زنم، همانطور که نگاه نگرانش را به آنها دوخته بود، گفت:

    "پس چرا نمی خورن؟"

    من واقعاً نمی دانستم.

    "ها؟ چرا نمی خورن؟"

    "والله چه عرض کنم."

    پسرم با حالت جدی گفت:

    "انتظار داشتین بعد از خوردن چیز به اون خوشمزگی، گوشت، گوشت خوشمزه خام، حالا باز بیان این مزخرفاتو بخورن؟
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      زنم رو به من کرد و گفت:

      "آره؟ راس می گه؟"

      من با تعجب گفتم:

      "من نمی دونم."

      "معلومه راس می گم. آخر این مزخرفات چیه؟"

      پرنده ها به نوبت آن صدای وحشتناک ساکسفون پر از تف را از گلو در آوردند، تو گوئی داشتند حرف پسرمان را تأیید می کردند:

      "آره، آره."

      زنم با حالت غمگین و در عین حال عصبانی گفت:

      "اینهمه پرنده خدا دونه می خورن، مزخرف می خورن؟"

      "معلومه که مزخرف می خورن."

      زنم انگار که مخاطبش جای دیگر و کس دیگری بود، همچنان که به پرنده ها نگاه می کرد گفت:

      "دونه می خورن و آواز می خونن."

      یکی از مرغ ها ساکسفون پر از تفش را به صدا در آورد که شبیه یک ناله، یک زوزه بود. بعد از او دومی هم همین کار را کرد.

      "هیچوقت هم از دونه بدشون نمیاد. همون یه جور غذا هم براشون کافیه. آب و دونه. و بعدش: یک عالمه آواز و چهچهه."

      پسرم با ایمان یک دانشمند و، به نظرم کاملاً با صداقت، گفت:

      "واسه اینکه نمی دونن چیزای بهتری هم هست."

      زنم در نهایت یأس به پسرش نگاه کرد. پسر ما همچنان پیروزمندانه لبخند می زد.

      زنم گفت: "حالا چکار کنیم؟"

      "چه عرض کنم."

      "اگر غذا نخورن می میرن."

      پسرم گفت: "و نخواهند خورد. این مزخرفات را نخواهند خورد."

      با همه ناراحتی که از وضعیت داشتم، از اینکه پسرم توانسته بود زمان آینده ساده را به این خوبی در زبان فارسی به کار ببرد خوشحال شدم، اما چیزی نگفتم، چون هم برای زنم ناراحت بودم، هم اینکه نمی دانستم خوشحالی خودم را به چه کسی بگویم.

      من به سرعت مراحل بعد از گفتن این امر را پیش خودم تصور کردم.

      فرض کنید که من، بی توجه به همه چیز، خم می شدم و دهانم را به گوش زنم نزدیک می کردم (زنم قد خیلی کوتاهی دارد) و آهسته به او می گفتم:

      "حواست هست چه قشنک زمان آینده ساده رو بکار می بره."



      "چی گفتی؟"

      "زمان آینده ساده."

      "چی هست؟"

      "اِ... اِ ... یک جور زمانه."

      و چون زنم در هیچ شرایطی فراموش نمی کند که همچنان باید دلربا باشد، به تقلید از ایتالیائی ها که هم عاشق خودشان بود، هم زبانشان، حتماً شانه هایش را بالا خواهد برد و خواهد گفت:

      "?!e be"

      "منظورم اینه که فارسی بچه مون بهتر شده."

      زنم، با تحقیر به من نگاه کرد و گفت:

      "چه ربطی به پرنده ها داره؟"

      "هیچی، فقط می خواسم ..."

      مطمئنم که زنم رویش را از من بر می گرداند، و به پرنده ها نگاه می کند. خوب، حالا دیگر رویش با من و با هر چه روشنفکر بازتر شده است. او همه ما را تحقیر می کند، و همه ما را آدمهای منگ، غیر واقعی، و دست و پا چلفتی می داند.

      در حالیکه به خودم لعنت می فرستادم از خیالات در آمدم و به خودم گفتم:

      "گور پدر زمان آینده در همه زبانها."

      زنم دنباله حرفش را گرفت و ادامه داد:

      "و اگه مرده ن گناهش به گردن ماس."

      "شک نداشته باشین."

      زنم، تسلیم شده و با تأسف گفت:

      "یه پرنده بد صدای زنده بهتر از یه پرنده مرده س."

      پسرم با بی حوصلگی گفت:

      "صدا چیه، ماما؟"

      زنم با خستگی و بدون هیچ مقاومتی مثل یک مادر دلسوز گفت:

      "آواز پسرم، آواز خوش. آواز مرغ عشق. این آواز مرغ عشق نیست. آواز حیوونیه که نه مرغ عشقه، نه کلاغه، نه کرکسه، نه هیچ. این صدای هیچه."

      و پسرم چون دیده بود که مادرش دیگر عصبانی نیست کمی نرمتر شد، اما باز حرف خودش را زد.

      "این حرفا چیه مامان. این حرفا قدیمیه. خیلی سوسول و رمانتیک."

      و مکث کرد.

      من و زنم خسته تر و مأیوس تر از آن بودیم که اعتراض بکنیم.

      پسرم باز ادامه داد و گفت:

      "عوضش نگاه کن چقدر قوی شده ن. چه ماهیچه هائی پیدا کرده ن."

      زنم انگار که در عالم دیگری است، ادامه داد:

      "بال های قشنگ؛ بال های زیبا."

      "بال های قشنگ چیه مامان؟"

      چه بگوئیم؟ ما دیگر هیچ حرفی با پسرمان نداشتیم.

      وقتی که پسرم تکه گوشت را جلوی آنها گرفت، پرنده ها به جنب و جوش در آمدند. برای گرفتن تکه گوشت بزرگتر با هم دعوا می کردند. پسرم هم قاه قاه می خندید.

      ما رفتیم که نان و پنیرمان را بخوریم.


      وقتی که دوستانمان از سفر برگشتند از دیدن پرنده های بی بال و پر و بی آواز خود حیرت کردند. ما همه قصه را برای آنها تعریف کردیم و صدبار از آنها معذرت خواستیم و به آنها قول دادیم که حتماً دو مرغ عشق دیگر برایشان خواهیم خرید.

      "این حرفا چیه. این وضع ما رو غمگین کرده." و مکث کردند.

      بعد زن دوستم، همچنانکه با چشم های غمگین به پرنده ها نگاه می کرد گفت:

      "کاش مرده بودند."

      زنم با موافقت کامل گفت: "کاش."

      اما فکر جالبی به ذهن دوستم آمد که به نظر ما هم محشر بود. من و زنم تعجب کرده بودیم که چرا تا آن موقع به فکر این راه حل نیفتاده بودیم.


      با دوستانمان قفس تازه را به اطاق پذیرائی بردیم و جلوی قفس آنها گذاشتیم.

      توی این قفس دو مرغ عشق زیبا بودند که از شادی الم شنگه ای راه انداخته بودند. این دانه ای بر می داشت و وسط منقار آن یکی می گذاشت، و آن یکی قطره آبی میان شکاف نکش می گرفت و در میان شکاف نک دیگری می ریخت.

      مرغ ها با هم آواز می خواندند و در تکرار ملودی ها، نظم زیبای خاصی را رعایت می کردند. اگر آن دو مرغ قدیمی نبودند فکر می کردیم که همه آن اتفاقات کابوسی بیش نبود، چون مرغ ها عین آن قدیمی ها بودند. این مرغ ها گذشته آن دو مرغ بودند.

      زنم با چهره باز رو به پسرش کرد و خندان گفت:

      "می بینی مامان چقدر قشنگ میخونن؟!"

      پسرم شانه پراند. انگار برایش مهم نبود.

      "شاید اگر گوشت بخورن دیگه اینجور رمانتیک نخونن."

      زنم خیلی جدی گفت:

      "حتماً اینجور نمی خونن."

      پسرم بار دیگر با لجاجت گفت:

      "این حرف از نظر علمی چرته."

      هیچ کدام ما محل نگذاشتیم. به آواز پرنده ها گوش می دادیم.

      اما دیدیم که دارد یک اتفاق غریب می افتد.


      وسط آواز خوانی مرغ عشق های جدید، دو مرغ عشق قدیمی همان صداهای زمخت زشت را از گلو در می آوردند، همان صدای ساکسفونی که لوله اش پر از تف است.

      صداها هر لحظه بلندتر می شدند. حالت آنها جوری بود که ما دیگر از آن نفرت نداشتیم. دلمان برای آنها، برای آنهائی که نمی دانستیم چه اسم تازه ای برایشان انتخاب کنیم می سوخت.

      چشم های زنم پر از اشک شده بود.

      "بیچاره ها."

      حتی دهان پسرم هم از تعجب باز مانده بود.

      ناله ها بلندتر و بلندتر می شد. کم کم صداشان داشت می گرفت.

      اما همگی، من و زنم، و پسرمان، و دوستانمان، یک کلمه تشخیص می دادیم. یک کلمه قابل درک در زبان انسانی.

      انگار پرنده ها داشتند یک کلمه را تکرار می کردند.

      "چرا؟ چرا؟ چرا؟"

      این بود. همین کلمه بود که همه ما تشخیص داده بودیم.

      زنم و زن دوستم به گریه افتاده بودند.

      من و دوستم غمگین ایستاده بودیم و به گلوهای ورم کرده و بی پر اما چاق و زشت پرنده ها نگاه می کردیم.

      پسرم حالت حیرت زده ها را پیدا کرده بود.

      وسط آواز آن دو مرغ زیبای تازه، اینها هی نالیدند. تازه ها می خواندند و قدیمی ها می نالیدند:

      "چرا؟ چرا؟ چرا؟"

      و با صدای زشت گرفته که اینک نه نفرت، که ترحم بر می انگیخت.

      هی نالیدند، نالیدند؛ تا اینکه خسته شدند.

      بعد ساکت شدند و در سکوت شروع کردند به نفس نفس زدن. د.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      Working...
      X