Announcement

Collapse
No announcement yet.

25 Salam Shod (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • 25 Salam Shod (An Iranian Story)

    ديشب تا صبح از کمردرد خوابم نبرد. سپيده زده بود که چشمهايم بسته شد و به خواب رفتم. توي خواب، آقاجان را ديدم. مثل ديروز به جانم افتاده بود و زير لگدهايش داشت مچاله ام مي کرد. آبجي پشت سرش ايستاده بود و بلند بلند مي خنديد. مرتضي هم به دیوار اتاق تکیه داده بود و به سیگارش پک می زد. من زار زار گريه ميکردم و آقاجان با بيرحمي تمام شلاق مي زد. يکدفعه در اتاق باز شد و تو با سرعت وارد شدي. مثل ديوانه ها جلو آمدي و يقه آقاجان را گرفتي. خون توي صورتت دويده بود و انگار مي خواستي آقاجان را خفه کني. با عصبانیت شروع کردی به فریاد کشیدن: "زن منو نزن! زن منو نزن!" آقاجان مثل موش آب کشیده ای شد و عقب عقب از در بيرون رفت. آبجي هم لرزان لرزان پشت سرش دويد . مرتضي متکاي گوشه ديوار را گذاشت زير سرش و روی زمین دراز کشيد. من لبخند زدم. تو نزدیک شدی و آرام دستهايم گرفتي و از زمين بلندم کردي. من خندیدم و چپيدم توي بغلت. آخ حبيب! چقدر بغلت خوب بود. خوب بود. خوب بود ..."سر ظهره! تن لشتو تکون بده. بچه سّقّط شد انقدر گریه کرد". بلند شدم و با چشمهاي پف کرده از زور کم خوابي، مرواريد را بغل گرفتم. وسط کمرم بدجوري مي سوخت. به گمانم جاي سگک کمربند بود. رفتم توي حياط و به آبجي سلام کردم. طبق معمول ارث نداشته بابايش را از آدم مي خواست. آقاجان حتمی کله سحر زده بود بيرون، روزهاي فرد شيفت صبح بود. مرتضي هم لابد سر کوچه با رفقايش، به تماشاي دخترها نشسته بود. هر روز کارشان همين است. چشم چراني مي کنند. متلک بار دخترها ميکنند. برايشان سوت مي زنند. يکبار هم با چشمهاي خودم ديدم که چادر از سر دختر بيچاره اي کشيدند و قاه قاه به گريه کردنش خنديدند. بی شرف ها.

    دو هفته است آبجي نگذاشته پايم را از خانه بيرون بگذارم.امروز اما هر طوري شده است بايد بروم.
    بايد بروم! مي فهمي حبيب!

    - آبجي! مرواريد رو که خواب کردم برم بيرون برای شام سبزي بگيرم؟ هوس آش کردم.
    - حرف زيادي موقوف. مرواريد رو که خواب کردي ناهارو بار ميذاری بعدشم مياي لباسا رو پهن ميکني.

    انقدر نق نق و عوعو کرد که سرم داشت مي رفت. با هزار بدبختي خوابش کردم و براي نهار کله گنجشکي بار گذاشتم. سبد اول لباسها را که پهن کردم. آبجي دست از شستن کشيد. کمرش را صاف کرد و گفت: "شلواراي آقاجون با تو". هميشه همين کار را مي کند. شلوارهاي آقاجان را مي گذارد براي آخر. بعد هم درد کمرش را بهانه مي کند و شستنشان را حواله به من. نه اينکه زورم بيايد، تو که نميداني حبيب! آقاجانم بواسير دارد. هر وقت مي رود دستشويي آه و ناله اش گوش فلک را کر مي کند. بعضي وقتها از زور درد گريه مي کند. براي همين خشتک تمام شلوارهايش خوني است. اوايل که حالش بهتر بود يکبار با مرتضي رفتند دکتر. دکتر گفت بايد عمل کند. دو سال تمام من و آبجي پولهايش را پس انداز کرديم تا ببريمش بيمارستان. خداييش مرتضي هم آن سال افتاده بود به کار. دو سه ماهي بيشتر نمانده بود تا پول عملش جور شود ولي خود ِ خدانشناسش يک روز صبح، همه پولها را بي خبر از ما برداشت و بُرد داد به آن مردک لاشخور عوضی، تا قرض و قوله هايش را صاف کند و براي چند ماهي هم نونش توي روغن شود. از ديدن شلوارهاي خوني چندشم مي شود. رويم را مي کنم به ديوار حياط و تند تند پارچه را چنگ مي زنم. آب لگن را چهار بار عوض مي کنم. حسابي مي چلانمشان و بعد هم پهنشان مي کنم روي گوشه خالي طناب.

    - روده کوچيکه داره بزرگه رو ميخوره. چهار تا شلوار تموم نشد؟

    آبجی به ديوار اتاق تکيه داده است و مرواريد را شير مي دهد . سفره نهار را مي اندازم. کاسه ها را مي چينم. آب و نمک مي آورم. قابلمه داغ را که مي گذارم زمين، مي گويد: "پياز کو؟". بدجوري گرسنه ام. از ديروز عصر چيزي نخورده ام. بدو بدو مي دوم حياط. از سبد کنج ديوار يک پياز بر ميدارم. با ناخن چنگ ميزنم و پوستش را مي اندازم وسط باغچه. مي گيرمش زير شير آب حوض و دوباره بدو بدو مي آيم سر سفره. شستن ظرفهاي نهار را که تمام مي کنم، آرام رو به آبجي مي گويم:
    - آبجي! برم؟ بخدا زود ميام. خيلي وقته آش نخورديم. واسه آقا جونم خوبه!

    صداي عرعر مرواريد دوباره بلند مي شود. براي اينکه دل آبجي نرم شود مي دوم و بغلش مي کنم. لپش را مي بوسم و تکانش ميدهم تا آرام شود. مي آيد بچه را از بغلم مي گيرد. چشم غره اي مي رود و مي گويد: "يه ربع بيشتر نشه ها! وگرنه خودت ميدوني و آقاجون!". قربان صدقه مرواريد مي روم که "خوش به حالت! چه مامان ماهي داري!". بعد چادرم را مي اندازم روي سرم وسلانه سلانه از در حياط بيرون مي آيم. آبجي پشت سرم بلند چيزي مي گويد. درست نمي شنوم. به سرعت از سر کوچه مي پيچم سمت راست خيابان و سوار اولين تاکسي اي که مي ايستد مي شوم: چهار تا چهارراه بالاتر! دم پارک بزرگه!

    آخ ديگر تمام شد. تمام شد! آقاجان خوابش را ببيند که دستش به جنازه ام هم برسد. مردک مفنگي وحشي! آبجي هم برود براي بچه اش دايه بگيرد. يک حمال هم براي خانه بياورد. بیوه سربار ِ عقده اي! الهی تا آخر عمر، داغ شوهر دوم بدلش بماند و توي آن خانه آنقدر جان بکند تا زمين گير شود و بميرد. مرتضي هم با آن رفيق هاي انتر ِ آشغالش! بروند زير تريلي و گور به گور شوند. تا ديگر غلطهاي گنده تر از دهانش نکند و با رفقاي بي غيرت تر از خودش دم در داروخانه نايستند و بلند بلند از من نپرسند که "داري ميري چي بخري؟". تُف به تن لش همه شان.

    آخ حبيب!
    چقدر دلم می خواست یک روز میامدی و پشت به آقاجان ِ همیشه خمارم! جلوی چشمهای دریده آبجی و نگاههای حیض مرتضی دست من را می گرفتی و از این خانه می بردی. چقدر دلم مي خواست يک بار با هم توي همين پارک، قدم مي زديم! حرف مي زديم! مي خنديديم! گريه مي کرديم! چقدر دلم مي خواست مي نشستم برايت يک دل سير چغولي آبجي و آقاجان و مرتضي را مي کردم. بعد تو اشکهايم را پاک مي کردي و مي گفتي:"ديگر تمام شده است. فکرش را نکن!". چقدر دلم ميخواست با هم مي رفتيم سر خاک مادر. برايش گل مي گرفتيم. گلاب مي گرفتيم. حلوا خيرات مي کرديم. تو روي سنگ قبرش آب مي ريختي و من با دست، خاک رويش را مي شستم. بعد براي اينکه دلمان باز شود مي رفتيم بستني مي خورديم. شير موز مي خورديم. تو اصرار مي کردي که نهار را بيرون بخوريم ولی من خودم را برايت لوس مي کردم که :"نه! برويم خانه! خودم برايت غذا مي پزم". آخ! چقدر دلم می خواست يکبار، واقعي ِ واقعي بغلت مي کردم. چقدر دلم مي خواست از تو حامله مي شدم. برايت بچه مي آوردم. بچه تو! بچه خودم! پاره تنمان! مي گرفتمش توي بغلم و سينه ام را مي گذاشتم توي دهانش. چشم هايش بسته مي شد و انگشت تو را توي دست کوچولويش مي گرفت. صداي ملچ مولوچ شير مکيدنش تمام خانه را پر مي کرد و تو غش غش مي خنديدي. آخ! چقدر دلم مي خواست ...

    اَه! لعنت! لعنت! لعنت به اينهمه خواب و خيال و رويا!
    نه حبيب! انصاف نيست!
    انصاف نيست که من همه عمرم را توي خيال سر کنم. مگر من از نرگس چه کمتر دارم. وقتي مادرش سرطان گرفت و مرد. آقاجانش گفت شوهرت نمي دهم. بنشين خواهر و برادرهايت را بزرگ کن. يک هفته تمام گريه کرد و عين يک هفته را کتک خورد. دورادور که مي ديدمش خيلي دلم برايش مي سوخت. تا روزي که سفره دلم را برايش باز کردم و او هم شروع کرد به گفتن رازهايش. مي گفت آقا جانش حق نداشته اين کار را با او بکند. مي گفت "اصلا به من چه که مادر مرده است. براي چه بايد تمام عمرم را به گـُنده کردن اين توله سگ ها هدر بدهم. آقاجانم برود يک زن ديگر بگيرد. برود دايه بياورد. حمال بياورد." مي گفت از بچه بدش مي آيد و اگر مي گذاشتند شوهر کند، هيچوقت نمي زاييد. خيلي خسته شده بود. گاهي مي آمد و توي همين پارک قدم مي زد. تا اينکه با آن مرد لاغر قدبلند دوست شد. اوايل مي گفت فقط برايش درددل مي کند. ولي بعد از اينکه بُرده بودش پشت آن درخت کاج بلنده و محکم بوسيده بودش، مي گفت خيلي دوستش دارد. همه چيز را برايم تعريف نمي کرد. مخصوصا اين اواخر. آخرين باري که ديدمش يکسال پيش بود. درست روز قبل از گم شدنش!

    آبجي، مرواريد را برده بود درمانگاه واکسن بزند. آقا جان و مرتضي هم نبودند. در ِ خانه را که باز کردم پريد توي بغلم و شروع کرد به گريه کردن و تند و تند گفتن که: "من بيست و پنج سالمه! مگه نه؟ ديگه آدم شدم! مگه نه! مثل مادر! مثل آقاجون! مثل همه آدماي ديگه! حق دارم يکي رو واسه شباي سوت و کورم داشته باشم! مگه نه! دوستش دارم! دوستش دارم! دوست داشتن گناه داره؟ آخ! وقتي تو بغلشم، از هيچي نمي ترسم. هيچي ِ هيچي! حتي از آقاجون. مي خواد بگيردم. گفته مي بَرَدم محضر. اصلا بدرک. نبره! نبره! از زير لگداي آقا جونم له شدن که بهتره! از کهنه ي گـُهي شستن که بهتره! از خر حمالي کردن که بهتره! بهتر نيست؟ بهتر نيست؟ ... "

    چرا حبيب! بهتر است. بهتر است.
    حالا که تو زير آنهمه خاک خوابيده اي، ديگر تمام قرار و مدارهايمان باطل است.
    حالا که مادر نيست! تو نيستي!
    مي فهمي حبيب!؟ من بيست و پنج ساله شده ام! آدم شده ام!
    درست مثل مادر، مثل آقاجان، مثل نرگس
Working...
X