اگر براستی فرهنگ ایران چنین گوهری بوده است که شما آنرا می ستایید ؛ پس چرا چنین فرهنگی ؛ با این ویژگیها نتوانست در برابر فرهنگ تازیان پایداری کند ؛ و همانند یک کاخ کاغذین در گذرگاه باد از هم فرو پاشید .
اگر این یارانِ خوب شکیبایی کنند ؛ هنگامی که در این رشته گفتارها ؛ به این گامه از تاریخ برسیم ؛ بگستردگی در این زمینه سخن خواهیم گفت ؛ و کوشش خواهیم کرد تا همه ی کرانه های این جستار را بژرفی بنگریم ؛ و تا جایی که می توانیم نا گفته ها را بگوییم ؛ از اینرو امروز تنها برای اینکه پاسخی به این یاران خوب خود داده باشم ؛ تنها به اشاره کردن به چند نکته بسنده می کنم ؛ امیدوارم شما نیز به همین اندک بسنده کنید تا همگام با یکدیگر خود را به این گامه از تاریخ ایران برسانیم .
پیش از هر چیز باید بدانیم که واژه ی فرهنگ ؛ در زبان فارسی را ؛ نباید با واژه ی Culture انگلیسی هم سنگ و برابر دانست ؛ این درست است که واژه ی فرهنگ بچم ادب و دانش وپرورش هم آمده است ؛ اما این واژه در زبان فارسی باری بسیار سنگین تر ؛ و آرشی بسیار ژرف ترو گسترده تر دارد ؛ برای نمونه، فرهنگ نام دیگرِ همان کاریز یا قنات است ؛ چنانچه هنوز هم در بسیاری از شهرهای ایران ؛ جایی را که آب کاریز به روی زمین می رسد ؛ دهانه ی فرهنگ می گویند ؛ خود کاریز در آغاز، کاه ریز بوده است ؛ چرا که برای آزمایش چگونگی جریان آب ؛ از جاییکه آب بزیر زمین فرو می رفت ؛ و یا در یکی از چاهها یی که به آب می رسید نخست کاه زیادی بر روی آب می ریختند تا بتوانند گذرگاه آنرا شناسایی کنند ؛ سپس با کندن چاهها ی پیاپی و پدید آوردن گذرگاهها ی نو از راه دالانهای زیر زمینی ؛ این آبها را از دل زمین بیرون می کشیدند و بجاههای بایسته می بردند ؛ بدین ترتیب ؛ همانگونه که رگهای تن آدمی ؛ خون را ؛ به همه ی اندامها بدن می رسانند ؛ این کاریز ها نیز ؛ آبهای زیر زمین را بتمام بدن یک روستا و کشتزارهای پیرامون آن می رساندند تا همبودگاه مردمان را شاد و خرم و تر و تازه کنند .
در همین نخستین گامه در می یابیم که از دیدگاه ایرانیان ؛ دانش و فرزانگی ؛ همسنگ ؛ و هم گوهر آب بشمار میرفته است ؛ همان گونه که جریان آب از راه دالانهای زیر زمینی باید به جای جای روستا و کشتزارهای پیرامون آن برسد تا ادامه زیست مردمان ؛ و جانوران و گیاهان را فراهم آورد ؛ بهمانگونه دانش و فرزانگی نیز باید در میان همه ی مردمان گسترانیده شود .
در اینجا یک نکته ی بسیار شایان ژرف نگری هست ؛ و آن اینکه این آبهای زیر زمین تنها با کاویدن و کندن و سفتن زمین از دهانه ی فرهنگ بیرون کشیده می شوند ؛ بهمان ترتیب دانش و فرزانگی نیز که در نهانخانه ی تاریک هر کسی جریان دارد ؛ با کاویدن و پژوهیدن و جستجو کردن و هم پرسی کردن با دیگران رخ نشان می دهند .
باز واژه ی فرهنگ به شاخ و برگ درختانی گفته می شود که در زیر خاک می خوابانند تا دوباره جوانه بزنند و نهالهای تازه از جای دیگری سر برون آورند ؛ در اینجا باز واژه ی فرهنگ به تخم هایی اشاره می کند که در تاریکیهای درون هر کسی پنهان اند ؛ و همانگونه که با آبیاری و پرستاری کردن تخم در زیر زمین می توان جوانه های نو پدید آورد و پیرامون زیست را تر و تازگی بخشید ؛ بهمانگونه هرکسی فروپاشید ؟؟ .
اگر این می تواند با کار و کوشش خود ؛ تخم ادب و فرزانگی را که در ژرفای هستی خود دارد آبیاری کند و درختان پر بر و بار دانش و هنر و فرهیختگی را از خود بزایاند .
پس چنانچه می بینیم ؛ وارون آنچه که در زمان ساسانیان پیش آمد ؛ در جهان بینی ایرانیان باستان ؛ دانش آموزی و دبیری ؛ و سنجیدگی و فرهیختگی ؛ ویژه ی گروهی از مردم نبوده است ؛ بلکه کوشش در راستای شکوفانیدن و ببار نشانیدن فرهنگ که تخم آن در نهانخانه ی هرکسی پاشیده شده است ؛ یک بایدهمگانی دانسته می شد ؛ و هرکسی می بایست بکوشد تا از راه خردو دانش و اندیشه ی نیک ؛ رمز و راز فرمانروای بر هستی ؛ و شایست و ناشایست را بشناسد و میان آنها چینه بندی کند . کران بسته کردن این فروزه ی همگانی ؛ و آن را تنها شایسته ی گروه ویژه ای از مردمان بشمار آوردن ؛ و توده های گستره ی مردمان را از آن دور نگهداشتن ؛ آسیب بزرگی بود که در زمان ساسانیان بر پیکر فرهنگ ایرانزمین زده شد و زیانهای بزرگی ببار آورد ؛ اینگونه برخورد با ارزشها، هیچگونه پیوندی با فرهنگ والاتبار و ریشه دار ایران ندارد ؛ آنچه که ما در این رشته گفتارها می ستاییم و به آن می بالیم فرهنگ ایرانزمین است که بر آمده از آرمانهای بلند مردمی است که در هزاره های تاریخ در این گستره ی فراخدامن زندگی کرده اند نه کرد و کار این خاندان یا آن خاندان پادشاهی .
این درست است که فردوسی خرد را افسر شهریاران می نامد ؛ اما فردوسی نمی گوید خرد ورزی و فرهیختگی و ادب و دانش آموزی ویژه ی شهریاران است و دیگران را از این گوهر اهورایی بهره ای نیست ؛ بلکه می گوید :
خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یکزمان
پس خرد ورزی ؛ و فرهیختگی ؛ و دانش آموزی ؛ از دیدگاه فرهنگ ایران ؛ یک باید همگانی است ؛ و اگر نیک بنگریم خواهیم دید که فرهنگ ایران خرد را و جان را ؛ هم گوهر و همسنگ و همزاد ؛ و در امتداد یکدیگر می شناسد ؛ از همین رو است که فردوسی بزرگ شاهکار بی همتای خود را بنام خداوند جان و خرد آغاز می کند ؛ و جان را جدا ؛ و پاره شده از خرد نمی داند ؛ بلکه خرد را ادامه ی هستی جان ؛ و آن را چشم جان بشمار می آورد :
خرد چشم جانست چون بنگری که بی چشم شادان جهان نسپری
اما این خرد گوهری ؛ تنها بدستیاری آموزش و پرورش و پژوهش و جستجو و همپرسی کردن است که از تاریکخانه ی درون آدمی سر برون می کشد ؛ می شکفد ؛ و رخ نشان می دهد . واژه ی فرشگرد در سرود های زرتشت ؛ درست در همین راستا است که پیاپی بکار برده شده است .
در اینجا یاد آوری می کنم که واژه ی خرد ؛ و واژه ی عقل را نباید هم گوهر و این همان دانست ؛ عقل در زبان عربی بترتیب این آرش ها را دارد : 1 - قبض آوردن شکم ? بند آوردن اسهال? 2 - بستن زانو و لنگ شتر 3 - دیه دادن و دیه گرفتن = از قصاص چشم پوشیدن در برابر دیه 4- شناخت خیر و شر ؛ بر بنیاد شریعت -5 جوهری لطیف و نوری روحانی که نفس آدمی بدان درک می کند علوم ضروریه را .... این علوم ضروریه را که عقل درک می کند همان اوامر و نواهی شریعت اند ؛ و شناختن حرام و حلال ؛ و کفر و دین ؛ و ثواب و گناه ؛ و پاک و نجس ؛ و مکروه و مستحب ؛ و گناه و عقاب ؛ بگونه ای که الله و رسول او حکم می کنند ؛ نه بدان گونه که آدمی از راه بینش خود بدان رسیده باشد ؛ بنا براین می بینیم که واژه ی خرد نه تنها با عقل این همان نیست بلکه سرشت این دو ؛ از بیخ و بن با هم ناسازگارند .
عقل همیشه در صراط مستقیم می رود ؛ و صراط مستقیم آن است که الله و یهوه و پدر آسمانی و رسولانشان پیشاپیش فرا روی او گذاشته اند ؛ عقل پیر جهاندیده و کارآزموده است ؛ خطر نمی کند ؛ هیچ نیازی به جستجوی راههای تازه و ایده های تازه نمی بیند ؛ هر چیز تازه ای برای او بیگانه است ؛ عقل ازچیزهای تازه و بیگانه می ترسد ؛ عقل سازشکار است ؛ برای رسیدن به آرمانشهر خود که آنرا غایت خیر می نامد به آسانی شر بکار می برد ؛ دروغ می گوید ؛ چاپلوسی می کند ؛ تقیه می کند ؛ دو رویی می کند ؛ نیرنگ بکار می برد ؛ ناجوانمردی می کند ؛ پیمان می شکند ؛ آنچه که به مصلحتش باشد آن می کند ؛ بجز مصلحت خود بچیزی نمی اندیشد ؛ از اینرو دروغ مصلحت آمیز را سفارش می کند ؛ بجز آنچه که شریعت و رسول و امامش نشان داده اند هر راه دیگری را بیراهه می شمارد ؛ در جهان تنها یک حقیقت را می باورد ؛ و آن یگانه حقیقت همان است که کیش او و شریعت او گفته و نموده اند ؛ ؛ و جز آن هیچ حقیقت دیگری را نمی باورد و هر سخن دیگری را یاوه می پندارد .
اما خرد چنین نیست ؛ خرد جستجو گر است ؛ خرد جوان و برنا و دلیر است ؛ جوانمرد است ؛ پیمان شکنی نمی کند ؛ دروغ مصلحت آمیز نمی گوید ؛ برای رسیدن به آرمانشهر خود ؛ خود را خوار و زبون نمی کند ؛ خرد همیشه در جستجوی ناشناخته ها و تازه ها است ؛ و می خواهد زیر و روی هر چیز تازه ای را بشناسد و بیازماید ؛ هیچ حقیقتی را یگانه حقیقت در جهان نمی شمارد ؛ از اینرو پیوسته در جستجوی راهها ی تازه و چیز های تازه و حقایق تازه است ؛ و در این راه از شکست نمی ترسد ؛ هر شکستی را آزمونی تازه و پیروزی تازه بشمار می آورد ؛ در سرآغاز داستان هفت خوان ؛ زال به رستم می گوید : از اینجا تا مازندران دو راه در پیش پای تو است ؛ یکی راه دراز و کم درد سر ؛ و دیگری راهی است کوتاه ؛ اما پر از دیو و شیر است و و پر تیرگی ؛ در اینجا رستم که راه پر بیم و هراس و پر تیرگی ؛ اما کوتاه را بر می گزیند نماد خرد است ؛ حافظ شیرازی چهره ی دیگری از خرد است ؛ فردوسی آیینه ی تمام نمای خرد است ؛ اما ولی فقیه که اوامر و نواهی شریعت را کالبد شکافی می کند تا بتواند جنازه ی خود را بر دوش آنها بکشد ؛ نماد عقل است ؛ حاکم شرع که دست و پایش را در بستر شریعت دراز می کند تا دست و پای دیگران را قطع کند ؛ نماد عقل است ؛ ؛ عالم روحانی نماد عقل است .
خرد درست همانند آب کاریز تر و تازه و دونده و پاک و نایستا است ؛ می خواهد همه چیز را مانند خود تر و تازه و شاداب و نو کند ؛ اما عقل همانند برکه است ؛ آب انبار است ؛ بویناک است ؛ پلیدیهای بسیاردارد گور کنی است که چشم دیدن بازیگوشی رنگهای شاد را در میان گندم زارها و در زیر تابش خورشید ندارد ؛ از اینرو در سیاهی گورهای پوسیده ؛ استخوانها ی مردگان را زیر و زبر می کتد تا سر پناهی برای خود فراهم آورد .
دیگر اینکه خاستگاه عقل مغز است ؛ اما خرد کوشش شاد همه ی هستی آدمی است ؛ چشم و گوش و دست و پا و بینی و زبان و پوست و همه ی دیگر اندامها ی آدمی تارو پود رنگین خرد را فراهم می آورند ؛ مغز در زایش خرد همان اندازه دست دارد که دست و پا و چشم و گوش و دل و جگر و پوست آدمی .
اگر این یارانِ خوب شکیبایی کنند ؛ هنگامی که در این رشته گفتارها ؛ به این گامه از تاریخ برسیم ؛ بگستردگی در این زمینه سخن خواهیم گفت ؛ و کوشش خواهیم کرد تا همه ی کرانه های این جستار را بژرفی بنگریم ؛ و تا جایی که می توانیم نا گفته ها را بگوییم ؛ از اینرو امروز تنها برای اینکه پاسخی به این یاران خوب خود داده باشم ؛ تنها به اشاره کردن به چند نکته بسنده می کنم ؛ امیدوارم شما نیز به همین اندک بسنده کنید تا همگام با یکدیگر خود را به این گامه از تاریخ ایران برسانیم .
پیش از هر چیز باید بدانیم که واژه ی فرهنگ ؛ در زبان فارسی را ؛ نباید با واژه ی Culture انگلیسی هم سنگ و برابر دانست ؛ این درست است که واژه ی فرهنگ بچم ادب و دانش وپرورش هم آمده است ؛ اما این واژه در زبان فارسی باری بسیار سنگین تر ؛ و آرشی بسیار ژرف ترو گسترده تر دارد ؛ برای نمونه، فرهنگ نام دیگرِ همان کاریز یا قنات است ؛ چنانچه هنوز هم در بسیاری از شهرهای ایران ؛ جایی را که آب کاریز به روی زمین می رسد ؛ دهانه ی فرهنگ می گویند ؛ خود کاریز در آغاز، کاه ریز بوده است ؛ چرا که برای آزمایش چگونگی جریان آب ؛ از جاییکه آب بزیر زمین فرو می رفت ؛ و یا در یکی از چاهها یی که به آب می رسید نخست کاه زیادی بر روی آب می ریختند تا بتوانند گذرگاه آنرا شناسایی کنند ؛ سپس با کندن چاهها ی پیاپی و پدید آوردن گذرگاهها ی نو از راه دالانهای زیر زمینی ؛ این آبها را از دل زمین بیرون می کشیدند و بجاههای بایسته می بردند ؛ بدین ترتیب ؛ همانگونه که رگهای تن آدمی ؛ خون را ؛ به همه ی اندامها بدن می رسانند ؛ این کاریز ها نیز ؛ آبهای زیر زمین را بتمام بدن یک روستا و کشتزارهای پیرامون آن می رساندند تا همبودگاه مردمان را شاد و خرم و تر و تازه کنند .
در همین نخستین گامه در می یابیم که از دیدگاه ایرانیان ؛ دانش و فرزانگی ؛ همسنگ ؛ و هم گوهر آب بشمار میرفته است ؛ همان گونه که جریان آب از راه دالانهای زیر زمینی باید به جای جای روستا و کشتزارهای پیرامون آن برسد تا ادامه زیست مردمان ؛ و جانوران و گیاهان را فراهم آورد ؛ بهمانگونه دانش و فرزانگی نیز باید در میان همه ی مردمان گسترانیده شود .
در اینجا یک نکته ی بسیار شایان ژرف نگری هست ؛ و آن اینکه این آبهای زیر زمین تنها با کاویدن و کندن و سفتن زمین از دهانه ی فرهنگ بیرون کشیده می شوند ؛ بهمان ترتیب دانش و فرزانگی نیز که در نهانخانه ی تاریک هر کسی جریان دارد ؛ با کاویدن و پژوهیدن و جستجو کردن و هم پرسی کردن با دیگران رخ نشان می دهند .
باز واژه ی فرهنگ به شاخ و برگ درختانی گفته می شود که در زیر خاک می خوابانند تا دوباره جوانه بزنند و نهالهای تازه از جای دیگری سر برون آورند ؛ در اینجا باز واژه ی فرهنگ به تخم هایی اشاره می کند که در تاریکیهای درون هر کسی پنهان اند ؛ و همانگونه که با آبیاری و پرستاری کردن تخم در زیر زمین می توان جوانه های نو پدید آورد و پیرامون زیست را تر و تازگی بخشید ؛ بهمانگونه هرکسی فروپاشید ؟؟ .
اگر این می تواند با کار و کوشش خود ؛ تخم ادب و فرزانگی را که در ژرفای هستی خود دارد آبیاری کند و درختان پر بر و بار دانش و هنر و فرهیختگی را از خود بزایاند .
پس چنانچه می بینیم ؛ وارون آنچه که در زمان ساسانیان پیش آمد ؛ در جهان بینی ایرانیان باستان ؛ دانش آموزی و دبیری ؛ و سنجیدگی و فرهیختگی ؛ ویژه ی گروهی از مردم نبوده است ؛ بلکه کوشش در راستای شکوفانیدن و ببار نشانیدن فرهنگ که تخم آن در نهانخانه ی هرکسی پاشیده شده است ؛ یک بایدهمگانی دانسته می شد ؛ و هرکسی می بایست بکوشد تا از راه خردو دانش و اندیشه ی نیک ؛ رمز و راز فرمانروای بر هستی ؛ و شایست و ناشایست را بشناسد و میان آنها چینه بندی کند . کران بسته کردن این فروزه ی همگانی ؛ و آن را تنها شایسته ی گروه ویژه ای از مردمان بشمار آوردن ؛ و توده های گستره ی مردمان را از آن دور نگهداشتن ؛ آسیب بزرگی بود که در زمان ساسانیان بر پیکر فرهنگ ایرانزمین زده شد و زیانهای بزرگی ببار آورد ؛ اینگونه برخورد با ارزشها، هیچگونه پیوندی با فرهنگ والاتبار و ریشه دار ایران ندارد ؛ آنچه که ما در این رشته گفتارها می ستاییم و به آن می بالیم فرهنگ ایرانزمین است که بر آمده از آرمانهای بلند مردمی است که در هزاره های تاریخ در این گستره ی فراخدامن زندگی کرده اند نه کرد و کار این خاندان یا آن خاندان پادشاهی .
این درست است که فردوسی خرد را افسر شهریاران می نامد ؛ اما فردوسی نمی گوید خرد ورزی و فرهیختگی و ادب و دانش آموزی ویژه ی شهریاران است و دیگران را از این گوهر اهورایی بهره ای نیست ؛ بلکه می گوید :
خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یکزمان
پس خرد ورزی ؛ و فرهیختگی ؛ و دانش آموزی ؛ از دیدگاه فرهنگ ایران ؛ یک باید همگانی است ؛ و اگر نیک بنگریم خواهیم دید که فرهنگ ایران خرد را و جان را ؛ هم گوهر و همسنگ و همزاد ؛ و در امتداد یکدیگر می شناسد ؛ از همین رو است که فردوسی بزرگ شاهکار بی همتای خود را بنام خداوند جان و خرد آغاز می کند ؛ و جان را جدا ؛ و پاره شده از خرد نمی داند ؛ بلکه خرد را ادامه ی هستی جان ؛ و آن را چشم جان بشمار می آورد :
خرد چشم جانست چون بنگری که بی چشم شادان جهان نسپری
اما این خرد گوهری ؛ تنها بدستیاری آموزش و پرورش و پژوهش و جستجو و همپرسی کردن است که از تاریکخانه ی درون آدمی سر برون می کشد ؛ می شکفد ؛ و رخ نشان می دهد . واژه ی فرشگرد در سرود های زرتشت ؛ درست در همین راستا است که پیاپی بکار برده شده است .
در اینجا یاد آوری می کنم که واژه ی خرد ؛ و واژه ی عقل را نباید هم گوهر و این همان دانست ؛ عقل در زبان عربی بترتیب این آرش ها را دارد : 1 - قبض آوردن شکم ? بند آوردن اسهال? 2 - بستن زانو و لنگ شتر 3 - دیه دادن و دیه گرفتن = از قصاص چشم پوشیدن در برابر دیه 4- شناخت خیر و شر ؛ بر بنیاد شریعت -5 جوهری لطیف و نوری روحانی که نفس آدمی بدان درک می کند علوم ضروریه را .... این علوم ضروریه را که عقل درک می کند همان اوامر و نواهی شریعت اند ؛ و شناختن حرام و حلال ؛ و کفر و دین ؛ و ثواب و گناه ؛ و پاک و نجس ؛ و مکروه و مستحب ؛ و گناه و عقاب ؛ بگونه ای که الله و رسول او حکم می کنند ؛ نه بدان گونه که آدمی از راه بینش خود بدان رسیده باشد ؛ بنا براین می بینیم که واژه ی خرد نه تنها با عقل این همان نیست بلکه سرشت این دو ؛ از بیخ و بن با هم ناسازگارند .
عقل همیشه در صراط مستقیم می رود ؛ و صراط مستقیم آن است که الله و یهوه و پدر آسمانی و رسولانشان پیشاپیش فرا روی او گذاشته اند ؛ عقل پیر جهاندیده و کارآزموده است ؛ خطر نمی کند ؛ هیچ نیازی به جستجوی راههای تازه و ایده های تازه نمی بیند ؛ هر چیز تازه ای برای او بیگانه است ؛ عقل ازچیزهای تازه و بیگانه می ترسد ؛ عقل سازشکار است ؛ برای رسیدن به آرمانشهر خود که آنرا غایت خیر می نامد به آسانی شر بکار می برد ؛ دروغ می گوید ؛ چاپلوسی می کند ؛ تقیه می کند ؛ دو رویی می کند ؛ نیرنگ بکار می برد ؛ ناجوانمردی می کند ؛ پیمان می شکند ؛ آنچه که به مصلحتش باشد آن می کند ؛ بجز مصلحت خود بچیزی نمی اندیشد ؛ از اینرو دروغ مصلحت آمیز را سفارش می کند ؛ بجز آنچه که شریعت و رسول و امامش نشان داده اند هر راه دیگری را بیراهه می شمارد ؛ در جهان تنها یک حقیقت را می باورد ؛ و آن یگانه حقیقت همان است که کیش او و شریعت او گفته و نموده اند ؛ ؛ و جز آن هیچ حقیقت دیگری را نمی باورد و هر سخن دیگری را یاوه می پندارد .
اما خرد چنین نیست ؛ خرد جستجو گر است ؛ خرد جوان و برنا و دلیر است ؛ جوانمرد است ؛ پیمان شکنی نمی کند ؛ دروغ مصلحت آمیز نمی گوید ؛ برای رسیدن به آرمانشهر خود ؛ خود را خوار و زبون نمی کند ؛ خرد همیشه در جستجوی ناشناخته ها و تازه ها است ؛ و می خواهد زیر و روی هر چیز تازه ای را بشناسد و بیازماید ؛ هیچ حقیقتی را یگانه حقیقت در جهان نمی شمارد ؛ از اینرو پیوسته در جستجوی راهها ی تازه و چیز های تازه و حقایق تازه است ؛ و در این راه از شکست نمی ترسد ؛ هر شکستی را آزمونی تازه و پیروزی تازه بشمار می آورد ؛ در سرآغاز داستان هفت خوان ؛ زال به رستم می گوید : از اینجا تا مازندران دو راه در پیش پای تو است ؛ یکی راه دراز و کم درد سر ؛ و دیگری راهی است کوتاه ؛ اما پر از دیو و شیر است و و پر تیرگی ؛ در اینجا رستم که راه پر بیم و هراس و پر تیرگی ؛ اما کوتاه را بر می گزیند نماد خرد است ؛ حافظ شیرازی چهره ی دیگری از خرد است ؛ فردوسی آیینه ی تمام نمای خرد است ؛ اما ولی فقیه که اوامر و نواهی شریعت را کالبد شکافی می کند تا بتواند جنازه ی خود را بر دوش آنها بکشد ؛ نماد عقل است ؛ حاکم شرع که دست و پایش را در بستر شریعت دراز می کند تا دست و پای دیگران را قطع کند ؛ نماد عقل است ؛ ؛ عالم روحانی نماد عقل است .
خرد درست همانند آب کاریز تر و تازه و دونده و پاک و نایستا است ؛ می خواهد همه چیز را مانند خود تر و تازه و شاداب و نو کند ؛ اما عقل همانند برکه است ؛ آب انبار است ؛ بویناک است ؛ پلیدیهای بسیاردارد گور کنی است که چشم دیدن بازیگوشی رنگهای شاد را در میان گندم زارها و در زیر تابش خورشید ندارد ؛ از اینرو در سیاهی گورهای پوسیده ؛ استخوانها ی مردگان را زیر و زبر می کتد تا سر پناهی برای خود فراهم آورد .
دیگر اینکه خاستگاه عقل مغز است ؛ اما خرد کوشش شاد همه ی هستی آدمی است ؛ چشم و گوش و دست و پا و بینی و زبان و پوست و همه ی دیگر اندامها ی آدمی تارو پود رنگین خرد را فراهم می آورند ؛ مغز در زایش خرد همان اندازه دست دارد که دست و پا و چشم و گوش و دل و جگر و پوست آدمی .


Comment