PDA

View Full Version : Shahrokh Meshkin Ghalam


RedWine
07-09-2006, 10:54 AM
Charles Galame/Shahrokh Meshkin Ghalam Selime Pasha Comédien Holder of a Licence of History of art and theatre, Charles Galame specializes in the folk dance:
he leaves to improve at the School of dance of Teheran, and impassions himself for the Indian dances and indonésiennes. He also joined the workshop of contemporary dance of T Brown. In 1991, it joined the company of the Theatre of the sun and takes part under the direction of ARIANE Mnouchkine in the productions of Sanctimonious hypocrite, the perjury City, and Atrides. From 1997, it occurs in solo as dancer in many festivals: Festival of Meridas, Festival of Asturias, Festival of Chartres, Rotterdam, Rome, or $the Hague. In 1999, it is invited as choreographer and dancer with the Theatre of Ivy in Paris; the following year, it proposes a spectacle of dances Persians at the time of the Festival of Island-of-France. In 2000, it is invited in Denver for spectacles and courses of dance soufie, then takes part in the Festival of dance soufie Island Length. In 2002, the Royal Opera House of Covent Garden invites it for the spectacle Seven houses of love. In parallel, it occurs regularly with the theatre:

The night of the kings with the company Waste ground in 1999, then History of the soldier in 2001, under the direction of Antoine Campo, and Venus and Adonis, spectacle which it puts in scene in Paris in 2002 at the time of the Festival of the theatre in exile. Lately, he is Romeo in Romeo and Juliette put in scene by Luc Briand et is Selim Pasha in removal with the Seraglio of Mozart put in scene Gérôme Deschamps at the festival D lyric art D Aix in Provence.

golgol85
07-09-2006, 11:22 AM
wow, looks like he enjoys what he does. Very interesting that persians are involved in all kinds of interesting disciplines. :)

jsmith
07-10-2006, 06:40 PM
lol nilooo....;)

golgol85
07-12-2006, 09:09 PM
lol nilooo....;)
manzooreh badi nadashtam, kamelan ham jeddi boodam. vaghean be nazar miyad ke kheili khoshhale ba kari ki mikone, sharte khoshbakhti toye zendegi ham hamineh.:)

RedWine
09-02-2006, 07:25 AM
شاهرخ مشکين قلم رقصنده ايرانی، منظومه "کفن سياه" نوشته ميرزاده عشقی را برای صحنه تنظيم کرده است. اين نمايش عصر جمعه ۲۵ آگوست در سالن ايزابل بيدر تورنتو به روی صحنه رفت.
اين منظومه عشقی حالت گفت و گوی نمايشی ندارد، اجرای شعرخوانی های تک نفره، رو به تماشاگران انجام می شد. اسلايدهای هنرمندانه در پس زمينه که تلفيقی از تصاوير غروب خورشيد، تخت جمشيد و يا ويرانه های يک قصر است همراه با موسيقی تلفيقی، به ايجاد حس و حال کار کمک کرد.

مشکين قلم سبک اجرای خود را الهام گرفته از "نقالی" ناميد. از ديگر شخصيت های نمايش يک پير (با بازی حميدرضا جاودان) و زن (با بازی بهی جنتی عطايی) هستند و مشکين قلم خود نقش ميرزاده عشقی را ايفا می کرد.

اين منظومه عشقی، مانند بسياری از کارهای ادبی دوره مشروطيت درباره روبرو شدن روشنفکر ايرانی با مدرنيسم است. عشقی همچون هدايت در بوف کور به نگاشتن دردها و نابسامانی های جامعه آن روز ايران می پردازد. زنان را پيچيده در کفن سياه می بيند، به عقب ماندن جامعه ايران از قافله تمدن جهانی حسرت می خورد و از شکوه شاهان گذشته ايران می گويد. پيام هايی که برای امروز کمی کهنه به نظر می رسند هرچند که هنوز جنبه های نويی در آنها وجود دارد.

گفت و گويی که از نظرتان می گذرد حاصل گفت و گوی من و نيز سوال و جواب تماشاگران حاضر در سالن، پس از اجرای "کفن سياه" با شاهرخ مشکين قلم است.

شما کی به فرانسه آمديد و از کی با ادبيات ايران آشنا شديد؟

بعد از انقلاب به فرانسه آمدم و از خردسالی شيفته ادبيات ايران بودم. از طريق برخورد گاهگداری با متون فارسی آشنا می شدم اما به آن اکتفا نمی کردم و می رفتم مطالعه جانبی می کردم. اولين شعری که ما در دوره ابتدايی ياد گرفتيم "گويند مرا چو زاد مادر" ايرج ميرزا بود. اما هيچ کس خبری از "عارف نامه" ايرج ميرزا ندارد. شايد شيفتگی من به ادبيات ايران ناشی از دوری من از ايران است. چون هميشه می خواستم ريشه هايم را بشناسم و بدانم از کجا می آيم. خونی که در رگ های من جريان دارد به سمت شرق است. من از دختر چشم و مو مشکی بيشتر به وجد می آيم تا دختر مو طلايی و چشم آبی.

آيا پس زمينه خانوادگی هنری هم داريد؟

پدر من عاشق هنر و ادبيات ايران است. او من را برای اولين بار با ميرزاده عشقی آشنا کرد. البته او نظامی است و آدم خشک و جدی است که بسيار با روحيه من که دنبال تئاتر رفتم فرق دارد. با اين حال احساسات ما به هم خيلی نزديک است. امروز هم در غربت و در خانه کوچکمان در پاريس او هنوز خونش برای ايران می جوشد با اين که خيلی ضربه خورده است. مادرم هم هميشه تشويقگر من برای فعاليت هنری بوده است. با اين که آنها هم مثل بقيه پدر و مادرهای ايرانی دوست داشتند من دکتر و مهندس شوم اما سدی هم دربرابر علاقه من ايجاد نکردند.

چرا اين منظومه عشقی را برای اجرای نمايشی انتخاب کرديد؟

"کفن سياه" يکی از کارهای کمتر شناخته شده عشقی است. من سعی کردم که موقع اجرا آن را به صورت پرده خوانی اجرا کنم. بيشتر می خواستم حرفی که در اين متن هست و زبان تند و تيز اين منظومه را به گوش مردم برسانم. اين منظومه تلخ است و واقعيت های جامعه ما را بيان می کند. البته من با شادی هيچ مخالفتی ندارم اما فکر می کنم که بايد تلخی ها و بدبختی های جامعه خودمان را بشناسيم.

چه لزومی به پرداختن به موضوعی مثل حجاب، آن هم در غرب است که بيشتر خانم ها بی حجاب هستند؟

اين نمايش صد سال پيش نوشته شده اما هنوز هم متاسفانه مسئله امروز جامعه ايران است. به علاوه مسئله من حجاب درونی خانم ها است. حجاب فقط تصوير ظاهری پوچی نيست که همه ما از آن می ناليم، حجاب پرده ای است که بر روح بسياری از ما کشيده شده است. وقتی می بينم که خانم های فعال حقوق زنان انجمن و مجمع می گذارند اما حضور مردها در ميانشان کمرنگ است اين برای من دردناک است. وقتی می بينی همان خانم روشنفکر افتخار می کند به اين که پسرش چندين دوست دختر دارد اما در عين حال مفتخر هم هست که دخترش باکره است، متاسفانه حجاب اينجاست.

آيا عشقی اين کار را روی صحنه برده بود؟

او منظومه ديگری دارد به نام "اپرای رستاخيز شهرياران ايران" که برای اجرا نوشته شده بود و در زمان خودش روی صحنه رفته بود. اين که برای چه جمعی و چه وسعتی بوده است نمی دانم. البته دهه ها بعد از مرگ خودش اين اپرا توسط يک کارگردان ايرانی در لس آنجلس روی صحنه رفته است.

کار تا حدی من را ياد بوف کور انداخت. برای من جالب است که در آن دوره شروع آشنايی با فرهنگ غرب، روشنفکر ايرانی خود را در يک انزوا می بيند و با افسردگی و غصه درباره تفاوت ها حرف می زند.

دقيقا. به نظر من عشقی هدايت دوره خودش است. همان انزوا و افسردگی را در هر دوی آنها می بينی، فقط هدايت خودکشی کرد و عشقی را کشتند.

به عنوان هنرمند ايرانی که در فرانسه زندگی می کنيد، چقدر آن جامعه پذيرای کار و هنر شماست؟

منظور شما اين است که چه پل ارتباطی می توانم بين فرهنگ خودم و فرهنگ غرب بزنم. من سعی می کنم که هميشه يک رنگ و بوی شرقی به کارم می دهم. در شخصيت هايی که بازی می کنم، لهجه شرقی که به آنها می دهم و غيره. حتی در يک کادر آکادميک مثل کمدی فرانسز که در واقع تئاتر مولير است و در آن يکی از کلاسيک ترين فرم های تئاتر فرانسه اجرا می شود، باز هم من رنگ شرق را به کار می دهم. ريشه کار من در سبک کمونيستی آريانا موشکين است که اولين کارگردانی است که با او کار کرده ام. در آنجا من آموختم که خودم را بشناسم و بپسندم. احمقانه است که شرقی بودن خودم را نفی کنم و به دور بريزم. من سعی می کنم آن چيزی که خودم هستم باشم و آن چيزی که کشور ميزبانم به من می دهد را هم بياموزم که مکمل من بشود.

RedWine
08-29-2007, 06:53 AM
شاهرخ مشكين قلم : براي رقص، جنگيده*ام

در خانواده اهل ادب و هنر بزرگ شده و از سه*سالگي بدون اينكه بداند، رقص تبديل به بخشي از زندگي*اش شده. شاهرخ مشكين*قلم را با رقص مي*شناسند و باله و تاترهايي كه حركات اختصاصي او مهر فروش بليت*هاست.

شاهرخ مي*گويد رقص او را انتخاب كرده و دليلش را هم نمي*داند:" آدمي هستم كه سعي مي*كنم كارهايي را بكنم كه از بچگي* ممنوع*ام كرده*اند. از خانواده*ي كوچك خودم، برادرها و پدرومادرم شروع شده تا جامعه. به*هرحال در فرهنگ*هاي شرقي رقصيدن براي پسر هم به اندازه* رقصيدن دختر زشت و ناپسند بوده ."

اطرافيان شاهرخ فكر مي*كردند با ضريب هوشي كه دارد، راحت مي*تواند دكتر و مهندس شود:" بحث در مورد پول است و پول*درآوردن و خانه و ماشين خريدن و زن و بچه داشتن ... ازهمه اين*ها متنفرم و همه آرزوهاي خانواده*ام را نقش برآب كردم."

شاهرخ مشكين*قلم يكي از سه عضو دائم غيرفرانسوي تاتر كمدي فرانس است؛ قديمي*ترين سالن تاتر در فرانسه كه درواقع خانه مولير( نمايشنامه*نويس قرن هفدهم ) است.

او كه از كودكي با شعرهاي حافظ و سعدي و در محافل ادبي پدر بزرگ شده، نمايشنامه*هايش را هم بر اساس اشعاري مي*نويسد كه از آنها الهام گرفته تا برقصد؛ "كفن سياه"( ميرزاده عشقي)، بوي بهار و فرياد (فريدون مشيري) و زهره و منوچهر(ايرج ميرزا) تنها تعدادي از اجراهاي كسي*ست كه به عنوان يك ايراني برنده*ي جايزه*ي رقص بين*المللي Lian شده*است.

شاهرخ مشكين*قلم سال*هاست در اروپا و آمريكا اجراهاي مختلفي از متون ادبي يا شعرهاي كلاسيك ايراني برگزار مي*كندو ايراني*ها را ا برداشت جديدي از رقص آشنا مي*كند. با اين همه مي*گويد براي خانواده*اش عجيب بوده كه يك پسربچه از همان كودكي سراغ رقص برود و حرفه*اش را هم براين اساس انتخاب كند:" اما حالا مي*دانم كه پدر و مادرم لذت مي*برند از اين موضوع. "

با اين*حال، پدر كه اولين حامي شاهرخ بوده و او را ساعت سه صبج بيدار مي*كرده تا در بزم*هايش برقصد، هنوز حتي يك اجرا از فرزندش كه حالا چهره بين*المللي را در اين هنر پيدا كرده، نديده:" مادرم به*خاطر ديدگاه زنانه و ظريفش خيلي راحت*تر جريان را پذيرفته و البته حامي*ام هم هست. اما پدرم كه خودش محرك من بوده در زمينه*ي هنر و رقص، اولين كسي*ست كه خودش را محكوم مي*كند و ديدن كارهاي مرا برخودش ممنوع مي*كند. نمي*دانم از سر تنبلي*ست يا از سر خودخواهي و سركشي*اش كه نمي*خواهد قبول كند، اشتباه مي*كند ."

اما سوال اينجاست اگر شاهرخ كه تاتر و رقص را در فرانسه به عنوان يك رشته دانشگاهي دنبال كرده، يك زن بود چه شرايط متفاوتي را پشت سر مي*گذاشت:" اصلا نمي*توانم تصور كنم يك دختر در خانواده*ي من بتواند زنده باشد. حتما برادرهايم او را مي*كشتند، نه به خاطر تعصب يا مذهب..بلكه به دليل مردسالاري در خانواده*ام."

اما همين برادرها حالا شاهرخ را آنقدر پذيرفته*اند كه به گفته او حتي برايش بليت مي*فروشند و هنگام اجرا هرگز تنهايش نمي*گذارند.

شاهرخ مشكين*قلم روز 25 ماه اوت در لس*آنجلس برنامه عمرخيام را اجرا كرد و قراراست روز نخست سپتامبر در تورنتو، هفتم و نهم سپتامبر در ونكوور و سانفرانسيسكو اجراهاي متنوعي از همراهي رقص و موسيقي داشته باشد.
بهانه گفت*وگو با او همه اين اجراها بود اما موضوع صحبت ما چند شب قبل از اجراي نخست، بحث رقص بود و مرد بودن.

چرا از كلمه* رقص معمولا يك تركيب زنانه و مونث به ذهن مي*آيد؟

اين خيلي زيباست. به*خاطر اينكه جنس مونث،در ادبيات و نقاشي هم نشانه*ها و سمبل*هاي زيبايي را فراگرفته. هميشه جايي*كه زيبايي*هاي جنس مذكر نزديك به جنس مونث شده، مي*پسنديدند. حتا در مينياتورها، اصلا نمي*شود زوج*ها را از همديگر تميز دهي. نمي*تواني بفهي مرد كدام است. شمائل خسرو شيرين عين همديگر است . تمام ظرافت، رامش و خراميدن زن هميشه نشانه*هايي بوده كه استفاده مي*شده براي اينكه بتوانند به زيبايي نزديك شوند.

براي همين عجيب است كه تو به*عنوان يك مرد و البته از كودكي، رقص را انتخاب كردي، يا به گفته خودت رقص تو را انتخاب كرد.

به*خاطر اينكه همه مردها درصدي زنانگي را در خودشان دارند. آنچه باعث مي*شود كه حس را سركوب كنند، تربيت*هاي جامعه است. همه*ي مردها توانايي دو جنسي را در خودشان دارند.

و تو در رقص بيشتر جنسيت زنانه*ات را بروز مي*دهي؟

نه... جنسيت زنانه نيست كه تقويت*اش مي*كنم، تمام ظرافت*هايي را كه بايد طبق خواسته جامعه سركوب *كنم، تقويت* مي*كنم . با اين روش توانايي*هايم، دوبرابرمي*شود. به*خاطر اينكه مي*توانم همانقدر به زيبايي*ها و ظرافت*هاي يك زن در خودم بپردازم كه به*صورت احمقانه به آن مي*گوييم مردانه.

اين اصطلاح زنانه و مردانه براي خيلي چيزها به*كار مي*رود. براي شعر، داستان، نقاشي، ديدگاه يك نقاش زن و يك نقاش مرد به يك سوژه و خيلي چيزهاي ديگر. ولي تو قبول نداري كه رقص هم مي*تواند مردانه و زنانه باشد؟

نه! من اصلا نمي*خواهم اين انديشه را قبول داشته باشم. به*خاطر اينكه واقعا يكي از شكست*هاي بزرگ هنر همين است كه بخواهيم به صورت جنسي به آن نگاه كنيم.

خودت وقتي با يك زن مي*رقصي چه حسي داري؟

حس جنسي ندارم.

بحث اصلا جنسي نيست. تفاوت حركات آن زن در رقص*اش با تو چگونه *است؟

همانطور كه گفتم رقصيدن با زن شكل و حالت خاصي دارد. حتي در رقص فلامينكو كه شهرتش در خشك*بودنش هست، ما در آن حركت يك زن، را مي*بينيم. به*خاطر اينكه تمام آن توانايي*ها را دارد، تمام آن ضربه*هايي كه مرد با پايش انجام مي*دهد را در دست مي*آورد. حركات دست زن بقدري دلنشين*تر است كه به نظر من زيبايي*اش دوچندان است. براي همين حركت زن*ها را در رقص ترجيح مي*دهم.

تو از ديد يك رقصنده اينطور مي*گويي، ولي من از زاويه يك بيننده مي*توانم بگويم، وقتي يك صحنه رقص را مي*بينم، اصلا دلم نمي*خواهد همراه مرد را در صحنه نگاه كنم.

اين خيلي خوب است. متاسفانه خيلي كم هستند زن*هايي كه اين نگاه را دارند. يك نقد خيلي تندي به من شد از طرف انجمن زنان فمينيست ايراني در سوئد برعكس چيي كه تو مي*گويي.
در اجراي عمرخيام، هفت*تا دختر بودند* و من. به من انتقاد كردند خيلي، خشك و مردانه بودم در اجرا.آن خانم با اينكه فمينيست بود،من را نقد مي*كرد كه خودم را انداختم جلوي هفت**ـ هشت*تا دختر زيبا و آن بيچاره*ها تا مي*خواستند برقصند و خودشان را نشان بدهند، من مي*پريدم وسط و صحنه را مي*پوشاندم و نمي*گذاشتم آنها ديده شوند.

در واقع اين خانم درد خودش را بيان مي*كرد و مشخص بود وقتي من روي صحنه بودم، دخترها را نمي*ديد. در صورتي كه در همان سالن صدها نفر بودند كه آنها من را نمي*ديدند. چون هر كسي توجه*اش جايي مي*رود كه خودش علاقمند است .

مثل اين است كه رقصان جديد اسپانيا خودشان را مي*كشند براي اينكه بتوانند كمي ديوارهاي سيماني رقص فلامينكو را بشكنند و بتوانند كمي پيشرفت بكنند تا منتقدان به حركات انگشتان دست گير ندهند و رقص را زنانه و مردانه نكنند. آنها با مشكل بسيار عظيمي مواجه هستند. حالا راجع به خودمان اصلا حرف نمي*زنيم كه اصلا احياكردن رقص براي يك مرد قابل بحث نيست و قرن*ها كار داريم.

واقعا با مشكل مواجه بودي، به عنوان يك مرد وقتي رقص را انتخاب كردي؟

حمل بر خودخواهي شايد بشود، ولي نه! من با مشكلي مواجه نبودم. اصلاهيچوقت تا حالا برخوردي نشده با من از لحاظ جنسي كه ببينم اين رقص مردانه است يا زنانه. من واقعا آنقدر با احساسات خودم مي*رقصم كه اصلا جنسيت به آن تعلق نمي*گيرد
در فرانسه رشته رقص را خواندي و با اينكه همه آموزش*هايت غربي بوده همچنان درپي رقص و موسيقي ايراني هستي؟

نه اتفاقا برعكس. من هر چقدر دورتر شدم از ايران، شرقي*تر شدم . اتفاقا در ايران كساني كه رقص مورد پسندشان نيست، غربزده و غرب*پرست*اند. من هم بودم ولي وقتي به عقلانيت رسيدم، شرق برايم ارزنده*تر و مهمتر شد.به*علاوه اينكه سال*ها در هند و اندونزي و كشورهاي شرقي درس خواندم.

چند وقت است كه از ايران بيرون آمدي؟

تقريبا از اوايل انقلاب.

و چند وقت است نرفتي ايران؟

از همان*موقع.

فكر مي*كني اگر ايران مانده بودي ، در زمينه رقص و تاتر در چه مرحله*اي بودي؟

نمي*توانم اصلا چنين چيزي را تصور كنم. وقتي آدم ده قدم از جايي كه هست دورتر مي*شود، همه چيز عوض مي*شود. نمي*توانم تصور كنم كه اگر در ايران بودم، با روحيه*اي كه داشتم، آيا اصلا زنده بودم يا نه!

يعني ممكن بود بلايي سر خودت آورده باشي؟

نه اتفاقا ممكن بود بلايي سر من آورده باشند. مي*دانم بچه*هايي هستند كه كارهايي مي*كنند در ايران و مي*رقصند و اين را هم مي*دانم ، اگر آنجا بودم ، بينش*ام مثل امروز نبود .

بين كساني كه مي*رقصند و اين هنر را زنده نگه داشته*اند، فرزانه كابلي را مي*شناسي؟

به اسم مي*شناسم و چندتا از كارهايشان را هم روي اينترنت ديدم. افتخار مي*كنم به جسارتش كه در ايران با تمام شرايط سخت كار مي*كند و توانسته اينقدر محكم در مقابل يك حكومتي كه كاملا ضد هنر و ضد زن است قد علم كند ومثل يك شير، مثل يك كوه مبارزه بكند.

ولي متاسفانه كمي از لحاظ كيفي كارش در سطح بين*المللي ضعيف است. به*خاطر اينكه محدوديت خيلي زيادي دارد وهمراه با گروهش نمي*توانند رقص را با حركات بدن به تكامل برسانند. انگار براي مجسمه*سازي، مدلي كه داري پوشيده باشد. چه جور مي*تواني طراحي*اش كني؟ چطورمي*خواهي بدنش را از داخل يك گوني ببيني و روي آن كار كني؟

تمام رقص*ها در ايران تبديل شده*اند به رقص پارچه. پارچه است كه مي*رقصد، نه رقصنده*ها. در حاليكه عضله*هاي رقصنده بايد تك به تك حركت *كنند و ظريف*ترين حركات رقص تحليل دارد. در ايران بايد دلمان را خوش كنيم به اينكه يك دامن چند متري با ده*ها تكه پارچه فقط مي*چرخد و رنگ*ها عوض مي*شود. براي من مفهوم رقص بالاتر از اينهاست.

با همه اين حرف*ها، مي*دانم چقدر سخت است برايشان يعني دائما زير يك فشار بي*نهايت بوده*اند، زير يك استبداد دائمي، خفقان واقعي. هر لحظه دلت بايد بلرزد كه كاري كه داري مي*كني، چه مي*شود. هنرمند احتياج به يك فضاي بكر دارد براي آفرينش و آنها اصلا چنين فضايي را نمي*توانند تصور بكنند. براي همين آفرينش اصلا نمي*تواند به*وجود بيايد، فقط در خفقان دائمي عكس*العمل را مي*بينيم از آنها. عمل كمتر شايد به*چشم بخورد.

خودت فكر مي*كني كه اگر به*عنوان يك مرد در ايران مانده بودي و مي*خواستي اين راه را بروي، مي*توانستي؟

مي*توانستم و درنهايت مي*شدم مثل فرزانه كابلي اگر در ايران مانده بودم.

يعني جنسيت فرقي ندارد و تو هم بايد رقص پارچه انجام مي*دادي ؟

حالا شايد يكي از شانس*هاي من اين بوده كه چون مرد بودم، مي*توانستم كمتر به خودم پارچه ببندم. ولي شايد كار من هم مي*شد مثل فرزانه، يعني صرفا مبارزه. البته كاري كه الان هم انجام مي*دهم، دست*كمي از مبارزه ندارد.
در ميان جامعه ايراني، خودم را فقط بعنوان يك مبارز مي*بينم. اينكه من بايد فقط كلنجار بروم و سروكله بزنم با مردم كه مثلا برنامه*ي عمرخيام تمام شده و يكساعت هم بيشتر نيست. به برنامه*ريزمان مي*گويند فقط يكساعت كه نشد،* ما كلي پول داديم،* كلي راه آمديم.، فقط يكساعت! نمي*توانند تصور كنند كه يك*ساعتي كه من روي صحنه مي*رقصم،* آخرش جنازه*ام را بايد از صحنه بيرون ببرند. چون ديگر واقعا خالي شدم و هيچي ندارم كه به آنها بدهم.

نمي*دانم تصور مردم ايراني از رقص خوشگذراني*ست، گذراندن وقت يا چندساعت شادي ؟ من با شادي هيچ مخالفتي ندارم، ولي رقص براي من به شكل ديگري جدي*ست . ضمنا هميشه با موسيقي سنتي رقصيده*ام. اشعار ما آنقدر غم*زده است و موسيقي*مان آنقدر با غم پرداخته شده و آنقدر نوستالژيك دارد و درد در جامعه زياد است كه نمي*دانم چطور مي*توان قر داد با اين موسيقي؟ موسيقي كه انتخاب مي*كنم و مي*طلبم كه با آن برقصم فرياد و بخشي از درد و رنج جامعه را درخود دارد.