گفتگو با يک سگ آلمانی
(Gespr䣨 mit einem deutschen Hund)
ترجمه از؛ دکتر گلمراد مرادی
مانند هر روز پشت ميز کار و صندوقم برای دريافتی وجه بليط که در راهرو سالن سخنرانی بزرگی قرار داشت، نشستم. امروز نيز همانند ديگر روزهای معمولی پيشين بود، اما تنها فرقی که با روزهای قبلی داشت، آن بود که در اين روز يک سخنرانی جالب و خارق العاده از طرف نويسنده ای معروف انجام می گرفت.
اگر چه اين سخنرانی حدودا پانزده تا بيست دقيقه ديگر آغاز می شد، ولی مردم هنوز در صف طولانی برای تهيه بليط ورودی ايستاده بودند. اين بدان معنا بود که سالن امروز پر از جمعيت خواهد شد. من کوشش ميکردم هرچه سريعتر بليط ها را درازای دريافت مبلغ ورودی به مردم بدهم، تا اينکه همه آنها نيز بتوانند پيش از آغاز سخنرانی وارد سالن شوند و جای خودرا بيابند. با وصف هيجان زدگی و کار و شلوقي، من مانند هميشه خوشرو و با لبخندی به مراجعين وظيفه ام را انجام می دادم.
نهايتا همه علاقمندان ايستاده در صف بليط ورودی را دريافت کردند و من هم بر پشته صندلی تکيه دادم و نفسی عميق و راحت کشيدم. در های سالن بسته شدند و کار من نيز موقتا پايان يافت. با خوشحالی صندوق را بستم و کتاب رمانم را که همراه داشتم، به دست گرفته و آغاز به خواندن صفحات پايانی آن کردم. در آن لحظه ناگهان در راهرو باز شد و خانمی جوان که لباس شيک و صورتی خوش رنگ به تن و يک کفش پاشنه بلند به پا و يک سبد نسبتا بزرگ دردست داشت و سگش نيز اورا همراهی ميکرد، ازبيرون وارد راهرو شد. سگ هم مانند صاحبش بسيار شيک و با وقار و دوست داشتنی بود.
با ورود آنها، چشم از صفحه رمانم برداشتم و در نگاه اول شيفته طراوت و زيبائی شدم که اين خانم با خود به راهرو آورد و آهسته و آرام به طرف من آمد. درآنحال رمانم را کنار گذاشتم و خودرا آماده خوش آمد گوئی نمودم.
خانم جلو گيشه يا صندوق ايستاد و با لبخندی بسيار زيبا سلامی کرد و سپس کمی بطرف من خم شد و با آوائی روشن و دلچسب، پرسيد: "آيا اينجاست که سخنرانی فلان نويسنده ... انجام می گيرد! يا من اشتباه آمده ام؟" در پاسخ گفتم، بله اينجا است، اشتباه نيآمده ای. در عين حال ياد آوری کردم که، اما چند دقيقه ديگر سخنرانی آغاز می شود و شما بايد کمی عجله کنيد، سالن نيز پر شده. خانم در پاسخ گفت: پس من دقيق به موقع آمده ام. ميداني، تمام هفته ازخوشحالی در پوست نميگنجيدم و انتظار شنيدن اين سخنرانی را می کشيدم. او بعد از يک مکث کوتاه و نگاهی به همراه وفادارش، گفت: "متأسفانه در اينجا يک مشکل دارم". حرکات صورت و چهره اش کمی تغيير کرد و آن شادابی قبلي، يک حالت التماس مانند بخود گرفت. من با بی صبری نگاهش می کردم که چه انتظاری از من دارد، زيرا متوجه مشکلش نشده بودم. از ايشان پرسيدم، مشکل چيست و ازمن چه ساخته است؟ خانم جوان در ادامه گفت: جريان اين است که من باعلاقه فراوان مايلم اين سخنرانی را گوش کنم. درحقيقت همه کتابهای اين آقای نويسنده را خوانده ام و مدتها ست دنبال يک موقعيتی می گردم که ايشان را از نزديک ببينم و با او آشنا شوم. طبيعی است که نمی خواهم با اين سگم وارد، سالن بشوم، اگر چه او سگ بسيار آرامی است و خوب تربيت شده، اما از آن می ترسم که ازدهام مردم دور و برش او را بترساند و بويژه هنگاميکه حضار کف بزنند، امکان دارد اين سگ را نا آرام کند. منظورم را درک می فرمائيد؟ اخر من نمی خواهم مزاحم ديگر شنوندگان بشوم. برايم ناگوار است، اگر اين سگ سوگلی من ناگهان پارس کند و سر و صدا راه بياندازد. شما متوجه هستيد که چه صحنه ای خواهد شد، آنوقت من از شرم سر افکنده می شوم. منظورم اين است که نمی خواهم برای ديگران ايجاد مزاحمت کنم. آدم می آيد، در يک جمع يا سيميناری شرکت می کند، که بهره ای ببرد، اما مثلا به دليل گريه و سر و صدای بچه ای يا پارس سگی يک جمله هم از سخنرانی نفهمد، اين ديگر خوب نيست.
من با شنيدن حرفهای اين خانم سرم را به علامت تأييد تکان دادم، اما هنوز هم متوجه نشده بودم که چرا او همه اين چيزها را برای من تعريف می کند؟ در اين حال سگش سکوت محض کرده و آرام در کنار پای صاحبش ايستاده بود. عاقبت ايشان پا روی جيگر گذاشت و گفت: در حقيقت می خواستم بپرسم، آيا امکان دارد حدود چهل و پنج دقيقه يا نيم ساعت اين سگ عزيزم را پيش شما بگذارم و شما مواظبش باشيد؟! ".... آنطور که می بينم، اينجا شما خواه نا خواه بيرون از سالن نشسته ايد و من با تمام وجودم می خواهم اين سخنرانی را گوش کنم ...."، او در عين حال با يک نگاه التماس آميز به من خيره شده بود. حقيقتا در آن حالت زبانم بند آمده بود و چيزی نگفتم. اما در افکارم تحليل می کردم. بله، من اينجا بيرون نشسته ام و سگ هم می تواند نزد من بيرون بماند؟! اگر انسان با خودش رو راست باشد، اين را يک توهين بخود ميدانستم. مثل اينکه چيز بهتری برای انجام دادن نبود، مگر اين که نقش نگهداری يک سگ را بعهده بگيرم! ناگفته نماند، از طرفی من خودم زياد شيفته جمال سگ نبودم و چيزی درباره مواظبت از سگ هم نمی دانستم، که چگونه با او می بايستی رفتار کنم. از طرف ديگر نمی خواستم بی ادب باشم و خواهش اين خانم جوان را رد کنم. بالاخره او يک خانم بسيار مهربان و آثار نجابت و ادب در چهره اش نمايان بود. علاوه براين، من طوری شيفته زيبائی غيرقابل وصفش شده بودم که بهيچ وجه نمی توانستم نه! بگويم. بدون آنکه درباره اش زياد فکر کنم، بله را شليک کردم و گفتم: معلومه که می توانيد اينجا بگذاريد! هيچ مشکلی نيست! من مواظبش خواهم بود. اگر چه کوشيدم آن را زياد هم منفی نبينم و بخود می گفتم: چه اشکالی دارد که از يک سگ هم نگهداری کني؟ اگر او نيز مانند صاحب متمدنش دارای تربيت درستی باشد، در آن حالت هيچ اتفاقی نمی افتد. از همه اينها که بگذريم، من انتخاب ديگری نداشتم که نپذيرم. معمولا در چنين شرايطی نيز، رسم و عرف نيست که تقاضا و خواهش اين گونه افراد محترم را رد کرد.
چهره خانم باز تر و بشاش و بسيار خوشحال شد و بی اختيار گفت: اوه مرسي، بينهايت ممنونم! شما واقعا مهربان هستيد. بايد بگويم که او نيز سگ کاملا آرام و گوش گيری است، در اين باره مطمئن باشيد. او بسيار بی آزار است و هيچ مشکلی هم برايتان بوجود نمی آورد. من هم قول می دهم زياد نمانم، فوقش همان چهل پنج دقيقه، نه بيشتر! در آن هنگام که هنوز بشاشيت چهر اش فرو کش نکرده بود، مجددا باشعف و شوق از من تشکر نمود، کيف پولش را از جيب بيرون کشيد و يک اسکناس را برای پرداخت حق ورودی به من داد. من صندوق را باز کردم و بقيه را که سه يورو بود بطرف او دراز نمودم، اما او با اشاره چشم و ابرو و لب خندی مليح به من حالی کرد که بقيه را نگهدارم و گفت آن نيز برای زحمتی که به شما می دهم! با نگاهی دوستانه به خانم، از او تشکر نمودم و سه يورو را به جای صندوق به جيبم انداختم.
او دستی بر روی موهای نرم سگش کشيد و چرخی خورد و در حالی که به طرف درب سالن می رفت، ناگهان مثل اينکه چيزی بيادش آمده، زود بر گشت و در مقابل سگ آرام و در حال سکوتش ايستاد و از سبدش يک چيزی الوان و چند رنگی بيرون آورد. من کنجناوانه بطرف جلو خم شدم، تا بتوانم ببينم چه چيزی از سبدش بيرون آورده، با تعجب ديدم، يک پتوی قشنگ بچه گانه را در دست دارد. خانم پتو را باز کرد و روی زمين پهن نمود و با دستش آن را صاف کرد و سپس نگاهی به سگش انداخت و در حالی که بطرف درب سالن سخنرانی می رفت، گفت: خوب عزيزم، بشين و خوش باش، تا بعد!
درآن حال من از پشت با نگاهي، تا ورودش به سالن و اينکه به آهستگی در را از داخل بست، او را مشايعت کردم. سپس با شک و ترديدي، از خود پرسيدم، اين چه کاری بود که من کردم؟ چرا پذيرفتم؟ خوب، حالا من تنها با اين سگ در راهرو نشسته ام و سگ کنجکاوانه به من خيره شده. قابل ذکر است، او از بدو ورودش با اين خانم بسيار آرام بود و بعد هم که روی پتو قرار گرفت، تا آن دقايق از جايش دور نشده بود.
رو راست بگويم، من در آن لحظه احساس خوبی نداشتم و نمی دانستم با اين سگ چکار کنم. چون خودم حيوان خانگی ندارم و تاکنون هم خيلی کم باحيوانات اهلی سرو کار پيدا کرده بودم. آيا می بايستی او را بهمان حالت بگدارم و هيچ توجه به او نکنم يا اينکه می بايستی به نحوی اورا سرگرم نمايم؟
(Gespr䣨 mit einem deutschen Hund)
ترجمه از؛ دکتر گلمراد مرادی
مانند هر روز پشت ميز کار و صندوقم برای دريافتی وجه بليط که در راهرو سالن سخنرانی بزرگی قرار داشت، نشستم. امروز نيز همانند ديگر روزهای معمولی پيشين بود، اما تنها فرقی که با روزهای قبلی داشت، آن بود که در اين روز يک سخنرانی جالب و خارق العاده از طرف نويسنده ای معروف انجام می گرفت.
اگر چه اين سخنرانی حدودا پانزده تا بيست دقيقه ديگر آغاز می شد، ولی مردم هنوز در صف طولانی برای تهيه بليط ورودی ايستاده بودند. اين بدان معنا بود که سالن امروز پر از جمعيت خواهد شد. من کوشش ميکردم هرچه سريعتر بليط ها را درازای دريافت مبلغ ورودی به مردم بدهم، تا اينکه همه آنها نيز بتوانند پيش از آغاز سخنرانی وارد سالن شوند و جای خودرا بيابند. با وصف هيجان زدگی و کار و شلوقي، من مانند هميشه خوشرو و با لبخندی به مراجعين وظيفه ام را انجام می دادم.
نهايتا همه علاقمندان ايستاده در صف بليط ورودی را دريافت کردند و من هم بر پشته صندلی تکيه دادم و نفسی عميق و راحت کشيدم. در های سالن بسته شدند و کار من نيز موقتا پايان يافت. با خوشحالی صندوق را بستم و کتاب رمانم را که همراه داشتم، به دست گرفته و آغاز به خواندن صفحات پايانی آن کردم. در آن لحظه ناگهان در راهرو باز شد و خانمی جوان که لباس شيک و صورتی خوش رنگ به تن و يک کفش پاشنه بلند به پا و يک سبد نسبتا بزرگ دردست داشت و سگش نيز اورا همراهی ميکرد، ازبيرون وارد راهرو شد. سگ هم مانند صاحبش بسيار شيک و با وقار و دوست داشتنی بود.
با ورود آنها، چشم از صفحه رمانم برداشتم و در نگاه اول شيفته طراوت و زيبائی شدم که اين خانم با خود به راهرو آورد و آهسته و آرام به طرف من آمد. درآنحال رمانم را کنار گذاشتم و خودرا آماده خوش آمد گوئی نمودم.
خانم جلو گيشه يا صندوق ايستاد و با لبخندی بسيار زيبا سلامی کرد و سپس کمی بطرف من خم شد و با آوائی روشن و دلچسب، پرسيد: "آيا اينجاست که سخنرانی فلان نويسنده ... انجام می گيرد! يا من اشتباه آمده ام؟" در پاسخ گفتم، بله اينجا است، اشتباه نيآمده ای. در عين حال ياد آوری کردم که، اما چند دقيقه ديگر سخنرانی آغاز می شود و شما بايد کمی عجله کنيد، سالن نيز پر شده. خانم در پاسخ گفت: پس من دقيق به موقع آمده ام. ميداني، تمام هفته ازخوشحالی در پوست نميگنجيدم و انتظار شنيدن اين سخنرانی را می کشيدم. او بعد از يک مکث کوتاه و نگاهی به همراه وفادارش، گفت: "متأسفانه در اينجا يک مشکل دارم". حرکات صورت و چهره اش کمی تغيير کرد و آن شادابی قبلي، يک حالت التماس مانند بخود گرفت. من با بی صبری نگاهش می کردم که چه انتظاری از من دارد، زيرا متوجه مشکلش نشده بودم. از ايشان پرسيدم، مشکل چيست و ازمن چه ساخته است؟ خانم جوان در ادامه گفت: جريان اين است که من باعلاقه فراوان مايلم اين سخنرانی را گوش کنم. درحقيقت همه کتابهای اين آقای نويسنده را خوانده ام و مدتها ست دنبال يک موقعيتی می گردم که ايشان را از نزديک ببينم و با او آشنا شوم. طبيعی است که نمی خواهم با اين سگم وارد، سالن بشوم، اگر چه او سگ بسيار آرامی است و خوب تربيت شده، اما از آن می ترسم که ازدهام مردم دور و برش او را بترساند و بويژه هنگاميکه حضار کف بزنند، امکان دارد اين سگ را نا آرام کند. منظورم را درک می فرمائيد؟ اخر من نمی خواهم مزاحم ديگر شنوندگان بشوم. برايم ناگوار است، اگر اين سگ سوگلی من ناگهان پارس کند و سر و صدا راه بياندازد. شما متوجه هستيد که چه صحنه ای خواهد شد، آنوقت من از شرم سر افکنده می شوم. منظورم اين است که نمی خواهم برای ديگران ايجاد مزاحمت کنم. آدم می آيد، در يک جمع يا سيميناری شرکت می کند، که بهره ای ببرد، اما مثلا به دليل گريه و سر و صدای بچه ای يا پارس سگی يک جمله هم از سخنرانی نفهمد، اين ديگر خوب نيست.
من با شنيدن حرفهای اين خانم سرم را به علامت تأييد تکان دادم، اما هنوز هم متوجه نشده بودم که چرا او همه اين چيزها را برای من تعريف می کند؟ در اين حال سگش سکوت محض کرده و آرام در کنار پای صاحبش ايستاده بود. عاقبت ايشان پا روی جيگر گذاشت و گفت: در حقيقت می خواستم بپرسم، آيا امکان دارد حدود چهل و پنج دقيقه يا نيم ساعت اين سگ عزيزم را پيش شما بگذارم و شما مواظبش باشيد؟! ".... آنطور که می بينم، اينجا شما خواه نا خواه بيرون از سالن نشسته ايد و من با تمام وجودم می خواهم اين سخنرانی را گوش کنم ...."، او در عين حال با يک نگاه التماس آميز به من خيره شده بود. حقيقتا در آن حالت زبانم بند آمده بود و چيزی نگفتم. اما در افکارم تحليل می کردم. بله، من اينجا بيرون نشسته ام و سگ هم می تواند نزد من بيرون بماند؟! اگر انسان با خودش رو راست باشد، اين را يک توهين بخود ميدانستم. مثل اينکه چيز بهتری برای انجام دادن نبود، مگر اين که نقش نگهداری يک سگ را بعهده بگيرم! ناگفته نماند، از طرفی من خودم زياد شيفته جمال سگ نبودم و چيزی درباره مواظبت از سگ هم نمی دانستم، که چگونه با او می بايستی رفتار کنم. از طرف ديگر نمی خواستم بی ادب باشم و خواهش اين خانم جوان را رد کنم. بالاخره او يک خانم بسيار مهربان و آثار نجابت و ادب در چهره اش نمايان بود. علاوه براين، من طوری شيفته زيبائی غيرقابل وصفش شده بودم که بهيچ وجه نمی توانستم نه! بگويم. بدون آنکه درباره اش زياد فکر کنم، بله را شليک کردم و گفتم: معلومه که می توانيد اينجا بگذاريد! هيچ مشکلی نيست! من مواظبش خواهم بود. اگر چه کوشيدم آن را زياد هم منفی نبينم و بخود می گفتم: چه اشکالی دارد که از يک سگ هم نگهداری کني؟ اگر او نيز مانند صاحب متمدنش دارای تربيت درستی باشد، در آن حالت هيچ اتفاقی نمی افتد. از همه اينها که بگذريم، من انتخاب ديگری نداشتم که نپذيرم. معمولا در چنين شرايطی نيز، رسم و عرف نيست که تقاضا و خواهش اين گونه افراد محترم را رد کرد.
چهره خانم باز تر و بشاش و بسيار خوشحال شد و بی اختيار گفت: اوه مرسي، بينهايت ممنونم! شما واقعا مهربان هستيد. بايد بگويم که او نيز سگ کاملا آرام و گوش گيری است، در اين باره مطمئن باشيد. او بسيار بی آزار است و هيچ مشکلی هم برايتان بوجود نمی آورد. من هم قول می دهم زياد نمانم، فوقش همان چهل پنج دقيقه، نه بيشتر! در آن هنگام که هنوز بشاشيت چهر اش فرو کش نکرده بود، مجددا باشعف و شوق از من تشکر نمود، کيف پولش را از جيب بيرون کشيد و يک اسکناس را برای پرداخت حق ورودی به من داد. من صندوق را باز کردم و بقيه را که سه يورو بود بطرف او دراز نمودم، اما او با اشاره چشم و ابرو و لب خندی مليح به من حالی کرد که بقيه را نگهدارم و گفت آن نيز برای زحمتی که به شما می دهم! با نگاهی دوستانه به خانم، از او تشکر نمودم و سه يورو را به جای صندوق به جيبم انداختم.
او دستی بر روی موهای نرم سگش کشيد و چرخی خورد و در حالی که به طرف درب سالن می رفت، ناگهان مثل اينکه چيزی بيادش آمده، زود بر گشت و در مقابل سگ آرام و در حال سکوتش ايستاد و از سبدش يک چيزی الوان و چند رنگی بيرون آورد. من کنجناوانه بطرف جلو خم شدم، تا بتوانم ببينم چه چيزی از سبدش بيرون آورده، با تعجب ديدم، يک پتوی قشنگ بچه گانه را در دست دارد. خانم پتو را باز کرد و روی زمين پهن نمود و با دستش آن را صاف کرد و سپس نگاهی به سگش انداخت و در حالی که بطرف درب سالن سخنرانی می رفت، گفت: خوب عزيزم، بشين و خوش باش، تا بعد!
درآن حال من از پشت با نگاهي، تا ورودش به سالن و اينکه به آهستگی در را از داخل بست، او را مشايعت کردم. سپس با شک و ترديدي، از خود پرسيدم، اين چه کاری بود که من کردم؟ چرا پذيرفتم؟ خوب، حالا من تنها با اين سگ در راهرو نشسته ام و سگ کنجکاوانه به من خيره شده. قابل ذکر است، او از بدو ورودش با اين خانم بسيار آرام بود و بعد هم که روی پتو قرار گرفت، تا آن دقايق از جايش دور نشده بود.
رو راست بگويم، من در آن لحظه احساس خوبی نداشتم و نمی دانستم با اين سگ چکار کنم. چون خودم حيوان خانگی ندارم و تاکنون هم خيلی کم باحيوانات اهلی سرو کار پيدا کرده بودم. آيا می بايستی او را بهمان حالت بگدارم و هيچ توجه به او نکنم يا اينکه می بايستی به نحوی اورا سرگرم نمايم؟

Comment