Announcement
Collapse
No announcement yet.
Vares (An Iranian Story)
Collapse
X
-
وارث قسمت دوم ¤¤
بین راه به نیلوفر فکر ميکردم و با خودم شکلهایی از او در ذهنم ميساختم اما از هیچ کدام خوشم نیامد! آرزو کردم دختر بدی نباشه. ماشین جلوی در بزرگی توقف کرد پیاده شدم خواستم کرایه را حساب کنم راننده گفت: قبلا حساب شده. تشکر کردم و زنگ خونه را زدم آیفون تصویری بود با صدا روشن شد و صدای زنانه ای پرسید کیه؟ گفتم: بختیار هستم میلاد بختیار. در باز شد وارد باغ سرسبز و بزرگی شدم همه جا گل و گیاه دیده میشد از قرار معلوم پدر بزرگ به گل و گیاه علاقه خاصی داشته در ادامه سنگ فرش به پله ها رسیدم پله ها به بهار خواب زیبایی منتهی میشد یک دست میز و صندلی سفید و یک دست مبل راحتی حصیری زینت بخش بهار خواب بود. داشتم مبلها را از چشم میگذراندم دختر جوانی از ساختمان بیرون اومد دختری بود با موهای مشکی بلند، قد متوسط چشمهاش را عینک گرد مشکی پوشانده بود بدون آرایش و خیلی ساده پوشیده بود بلوز و دامن آبی رنگ. لباس باعث شده بود رنگ صورتش به نظر تیره بياد دد
در نگاه اول خوشم نیامد از روی ادب سلامی کردم نیلوفر تعارف کرد وارد ساختمان بشویم اما من از هوای بیرون بیشتر خوشم اومده بود خواهش کردم همان جا روی مبل های راحتی بشینیم. نیلوفر قبول کرد و گفت: شما بفرمایید تا من چای بیارم. پرسیدم: خونه به این بزرگی مستخدم نداره؟ گفت: هفته ای یک روز دوتا خانم برای نظافت میآیند من تنها زندگی میکنم زیاد خونه رو بهم نمیریزم امیدوارم شما هم آدم مرتبی باشید و احتیاج نباشه مستخدم تمام وقت بگیریم دد
این را گفت و وارد ساختمان شد ده دقیقه بعد با یک سینی که توش دوتا چایی و یک ظرف میوه بود برگشت بلند شدم و از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم دوباره رفت و اینبار با یک ظرف شیرینی برگشت و روبروی من نشست. برخلاف قیافه اش که کاملا عادی و خارج از جلوه بود رفتار بسیار ظریفی داشت دستهای زیبا و سفید و کشیده اش توجه ام را جلب کرد با لطافت کامل شیرینی را تعارف کرد وقتی شیرینی را برداشتم به چشمهاش نگاه کردم تا اثر ورودم به زندگشی را ببینم اما از پشت شیشه های عینک این کار ممکن نبود چهره ای ساده و آرام خالی از هر نوع احساس نگذاشت تشخیص بدهم که نظرش نسبت به من چیه! بدون اینکه کلمه ای بین ما رد و بدل بشه چای و شیرینی را خوردیم در این فاصله برایم میوه پوست کند و با پیش دستی به من داد از این کارش خوشم اومد من را یاد مادرم انداخت پدرم میگفت مادرم همیشه برای اون میوه پوست میکنده و با مهربانی تعارف میکرده دد
لبخندی برلبم اومد و این از چشم نیلوفر مخفی نماند پرسید: خندیدی چی شده؟ گفتم: یاد مادرم افتادم. گفت: تا جایی که من خبر دارم شما مادرت را ندیدی. گفتم: اطلاعات شما زیاده بله من مادرم را ندیدم من از مادر مرده بدنیا اومدم یاد آوری این نکته اعصابم را بهم ریخت اخمی به صورتم اومد نیلوفر گفت: چیزی در باره مرگ مادرت میدونی؟ گفتم: پدر و مادرم وقتی من هشت ماهه توی شکم مادرم بودم مسافرت میروند موقع برگشتن تصادف میکنند و مادرم جا به جا می میره یک زن دهاتی قبل از اینکه اورژانس بیاد من را از شکم مادرم بیرون میاره اون می بینه مادر بیچاره من که مرده شکمش حرکت میکنه من بدون کمک مادرم بدنیا اومدم اون زن به من حیات داده ولی نماند ببینه بچه اش چطور بزرگ میشه! پدرم برای من هم پدر و هم مادر بوده برای بزرگ کردن من خیلی زحمت کشیده بگذریم... با این حرفها باعث ناراحتی شما شدم دد
نیلوفر در حالی که داشت اشکهاشو از من مخفی میکرد بلند شد و از من خواست تا پشت سرش وارد ساختمان بشوم ساختمان دو طبقه بود. در طبقه اول یک پذیرایی بزرگ و شیک بود که از وسط آن پله های چوبی به سمت بالا میرفت طبقه بالا اتاق خوابها دایره وار قرار داشتند اون روز نتونستم اتاقها را بشمارم داخل هر اتاق حمام و دستشویی مخصوص وجود داشت یک جورهایی آدم حس میکرد اونجا مثل هتل درست شده و به راحتی می شد از کلی مهمان آنجا پذیرایی کرد. برای من اتاقی در نظر گرفته بودند باب میلم در حالی که من در تمام عمرم پدر بزرگم را ندیده بودم و هیچ اطلاعی از رفتار و عادت اون نداشتم از قرار معلوم اون به خوبی من را میشناخت دد
پدرم از اون تا وقتی که خبر مرگش و جریان ارثیه به میان نیامده بود حتی یک کلمه هم صحبت نکرده بود مادری هم نداشتم تا از پدرش برایم تعریف کنه در خونه ای پدر بزرگم بودم ولی نیلوفر از من صاحبخونه تر بود. احساس غریبی میکردم کمی هم پشیمان شده بودم دلم برای پدرم تنگ شده بود ولی به خودم مسلط شدم، چی ميشد کرد بالاخره یک روز از پدرم جدا میشدم خودم را جمع و جور کردم. نیلوفر اتاق بزرگی را نشانم داد داخل اتاق یک تخت یک نفره بزرگ با روتختی لیمویی کمد دیواری سه دره که هر در آن آینه بود یک میز تحریر با کلی لوازم تحریر. میز چند تا کشو داشت دست زدم تا یکی از اونها را باز کنم ولی همه قفل بودند نیلوفر گفت: توی اون کشوها اسناد ومدارکی است که پدربزرگ از من خواسته به ترتیب وقتش که رسید نشانت بدهم هنوز وقتش نیست دوتا مبل راحتی با یک میز شیشه ای که گلدان زیبایی روی آن قرار داشت زینت بخش اتاق بود پرده های اتاق لیمویی بود و باعث میشد تمام اتاق زرد به نظر برسه لیمویی رنگ مورد علاقه من بود دد
ساک دستی که وسایلم داخل آن بود را باز کردم نیلوفر روی تخت نشست و لباسها را مرتب کرده و داخل کمد که پر بود از چند دست کت و شلوار و لباسهای دیگه گذاشت. گفتم: اون لباسها مال کیه؟ من چون قرار نبود زیاد بمونم به همین خاطر چیزی با خودم نیاوردم. نیلوفر گفت: تمام این لباسها مال شماست. یادم افتاد که تا اون لحظه پدرم را بی خبر گذاشتم پرسیدم: نیلوفر خانم میتوانم یک تلفن به پدرم بزنم؟ نیلوفر گفت: تلفن روی میز تحریره می توانی استفاده کنی. این را گفت و از اتاق بیرون رفت
ادامـــــه دارد
-
وارث قسمت سوم ¤¤
وقتی به پدرم گفتم قراره یک سال تهران بمانم عصبانی شد و از من خواست فورا" برگردم اما من قبول نکردم می شناختمش اول کلی سر و صدا می کنه ولی آخرش راضی میشه به پدرم گفتم تا کی می خواهید مثل یک بچه با من رفتار کنید وقتش رسیده که من تنها باشم و روی پای خودم بایستم و کاری انجام بدهم با تمام اینها پدرم به مخالفت خودش ادامه داد و گوشی را قطع کرد دد
کمی روی تخت دراز کشیدم بلافاصله خوابم برد موقعی که بیدار شدم اتاق تاریک بود نمیدونستم کلید برق کجاست کورمال کورمال گشتم و کنار در ورودی کلید برق را پیدا کردم دوباره به اتاق نگاه کردم دیدم کلیدی روی یکی از کشوهاست کلید را چرخاندم کشو باز شد چند تا آلبوم عکس توی کشو بود آلبوم ها را بیرون آوردم و یکی یکی عکسها را تماشا کردم عکسهای دوتا دختر بچه بود که هر چه آلبوم را ورق میزدم بزرگ وبزرگتر میشدند دد
به عکسهایی رسیدم که در بیشتر آنها دو دختر جوان در عین صمیمیت کنار هم بودند! تا جایی که به یاد دارم مادرم خواهر یا برادری نداشت این دختر کی بود؟ هر چه ورق زدم مادرم بزرگتر میشد و دختر نوجوانی شد عکسها نشانگر زندگی راحت و تجملی بود. برای این دو دختر همه چیز مهیا بوده. منظور از نشان دادن این عکسها چی بود!؟ عکسها به عکس عروسی مادرم ختم میشد اما داماد پدرم نبود خیلی تعجب کردم! هر چه گشتم حتی یک عکس از پدرم ندیدم آخرین عکس مادرم حامله و در حالی بود که خواهرم را در بغل داشت من وخواهرم دوسال با هم تفاوت سن داریم بین عکسها پدر بزرگ نبود انگار فقط می خواسته از مادرم عکس داشته باشه تنها عکسی که از پدر بزرگ دیدم مربوط به نوزادی مادرم بود با
ديدن عکسها احساس خاصی بهم دست داد سوالهایی در ذهنم روشن شد چرا ما با پدر بزرگ تماس نداشتیم و در این سالها پدر بزرگ چرا به دیدن ما نیامده؟
اطلاعاتم را کنار هم گذاشتم پدر بزرگ دخترش را از دست داده! پدرم همسرش را !لابد پدر بزرگ در اون تصادف پدر را در مردن مادر مقصر میدونه! پدر نمی تونه ثابت کنه مقصر نبوده و این باعث دوری این دو مرد شده ! پدر بزرگ قبل از مرگ به یاد مادرم و بچه هاش افتاده به همین خاطر! نه یک چیزهایی مابین اینها ناقص بود به جز من خواهرم هم بود چرا من انتخاب شده بودم داستان زندگی من تبدیل به یک پازل شده بود و من دلم میخواست تصویر آخر این پازل را ببینم با صدای ضربه به در به خودم آمدم نیلوفر بود گفت: شام حاضره. با هم از پله پایین رفتیم بوی خوش سوپ می آمد سفره پر بود پلو خورشت سالاد، سوپ ... با اشتها غذا خوردم نیلوفر دست پخت خوبی داشت اونقدر گرسنه بودم که منتظر تعارف نیلوفر نشدم دد
غذا تمام شد نیلوفر شروع کرد به جمع آوری سفره فورا از ظرفها برداشتم و پشت سر نیلوفر به آشپزخانه رفتم نیلوفر مشغول شستن ظرفها شد کنار نیلوفر ایستادم و خواهش کردم اجازه بدهد تا من هم ظرفها را آب بکشم با کمال میل قبول کرد با شستن و جا به جا کردن ظرفها از آشپزخانه بیرون رفتیم نیلوفر خودش را روی مبل انداخت و با کنترل تلویزیون را روشن کرد. حوصله تماشای تلویزیون نداشتم گفتم: من میروم بهار خواب نیلوفر تلویزیون را خاموش کرد و گفت: پیشنهاد خوبیه من هم میام تو از یخچال میوه ببر من هم چایی روبراه کنم. گفتم: تخمه چی داری؟ نیلوفر گفت: نه فردا می خرم. خندیدیم و به آشپزخونه رفتیم. نیلوفر چایی دم کرد من هم از یخچال میوه برداشتم و با هم از ساختمان بیرون رفتیم تماشای باغ توی شب کمی خوفناک بود دیگه از زیبایی صبح خبری نبود سیاهی بود و سیاهی هوا هم سردتر شده بود ولی تهران در شبهای پاییز مثل جاهای دیگه سرد نبود! چند تا جوک بلد بودم گفتم نیلوفر اونقدر خندید اشک از چشمهاش اومد برای پاک کردن اشک چشمهاش عینکش را برداشت خدای من این چشمهای زیبا چرا پشت عینک مخفی شده بود؟ داشت عینکش را دوباره به چشمش میزد دستش را گرفتم و خواستم چند دقیقه به همین صورت بمونه پرسیدم: چرا از لنز استفاده نمیکنی؟ الان خیلی راحت میتوانی عینک را کنار بذاری. نیلوفر نگاهی به من انداخت عینکش را زد و انگار نه انگار من حرفی زده ام بلند شد و گفت: بهتره به اتاقت بری و زود بخوابی از فردا قراره بری سر کار باید زود بیدار بشوی دد
حرفش را گوش کردم و به اتاقم رفتم سراغ میز تحریر رفتم فقط کشوی بالایی باز بود و من اون را دیده بودم کشوهای دیگه هنوز بسته بود شب خیلی خوب خوابیدم صبح زود وقتی نیلوفر به اتاقم اومد من حاضر و آماده همراه نیلوفر پایین رفتم صبحانه نان تازه و کره و پنیر بود چای تازه دم مثل بقیه اعیانها از آ بمیوه ومخلفات دیگه خبری نبود خوردن صبحانه زیاد طول نکشید نیلوفر آدرسی از طرف احمدی وکیل پدر بزرگ به دستم داد ده تا تراول صد هراز تومانی هم روی میز گذاشت و گفت: این هم یک میلیون تومان! گفتم فعلا به این پول نیاز ندارم در ثانی روز اول کار این پول به دردم نمیخوره پیشت باشه هر وقت لازم شد ازت میگیرم دد
دست توی جیبم کردم به اندازه کافی برای رفت و برگشتم پول داشتم از نیلوفر خداحافظی کردم و راهی بازار تهران شدم از نیاوران تا بازار کلی راه بود با پرس و جو وارد مترو شدم و ایستگاه بازار پیاده شدم از گلوبندک به سبزه میدان و از آنجا از سرای تیمچه بازار آهنگران و همینطور رفتم تا گم شدم بی اختیار کنار یک تولیدی ایستادم تا نفسی تازه کنم و آدرس بپرسم مردی از تولیدی بیرون اومد و گفت: ببینم پسر تو برای کار اومدی؟ گفتم: بله ولی آدرس را پیدا نمیکنم. مرد گفت: من برای بسته بندی احتیاج به کارگر دارم اگر دنبال کاری بیا تو! پشت سر مرد وارد کارگاه شدم کلی شلوار لی روی زمین بود یکی را برداشت و بسته بندی کرد نسشتم و مشغول بسته بندی شدم ساعتها گذشت و من بدون وقفه بسته بندی کردم با بوی غذا به خودم اومدم مرد کارفرما صدام کرد تا دست بشورم و با او هم غذا بشوم با خستگی از جا بلند شدم و پرسیدم دستشویی کجاست؟ گفت: پشت کارگاه دستم را شستم و شروع به خوردن غذا کردم. مرد کارفرما خودش را فرهادی معرفی کرد و گفت: امان از دست کارگرها کلی سفارش داشتم هیچ کدام نیامدند دستت دردنکنه یک ساعت دیگه کار کنی بسته بندی تمام میشه. از اینکه توانسته بودم کارش را راه بیندازم خوشحال بودم پیشنهاد کرد فردا هم به کمکش بروم از فرهادی پرسیدم اگر کسی یک مقدار پول داشته باشه کاری میتوانه انجام بده گفت: اگر مبلغ زیاده شریک در غیر اینصورت باید سودش را بگیره
ادامــــه دارد
Comment
-
وارث قسمت چهارم ¤¤
از فرهادی خواستم کمک کنه تا من با پولم کار کنم. پیشنهاد کرد به عنوان بسته بند شروع کنم و تمام کارها را کم کم یاد بگیرم به من گفت: اگر توانستی یاد بگیری با پولت اجازه میدهم پارچه بخری و برای خودت تولید کنی. خوشحال شدم و با ذوق بیشتری کار کردم به ساعت نگاه کردم ساعت هفت بود دست و صورتم را شستم خواستم از کارگاه بیرون بروم که فرهادی صدام کرد از کشوی میز مقداری پول درآورد و به من داد. گفتم: فردا میام. گفت: شاید رفتی و پشیمان شدی دلم نمیخواهد بدهکار باشم مزد کارگر را قبل از خشک شدن عرقش باید پرداخت بگیر و اگر خواستی فردا هم بیا. تشکر کردم و از پس کوچه های بازار بیرون رفتم دد
ساعت مترو هشت شب را نشان میداد وقتی رسیدم خونه ساعت ده بود نیلوفر منتظرم بود میز شام را چیده بود. پرسید: چرا به آدرسی که بهت دادم نرفتی؟ گفتم: توی بازار گم شدم جای دیگه کار پیدا کردم من باید یک میلیون را سه برابر کنم پس فرقی نمیکنه کجا کار کنم. نیلوفر گفت: یادت باشه از راه حلال!! گفتم: از راه حلال و با عرق جبین، مطمئن باش، خنده ای برلبش نشست با خوشحالی از اینکه کار پیدا کردم شام خوردم واقعا دست پخت نیلوفر خوب بود بعد از شام دوباره با هم ظرفها را شستیم این بار نیلوفر اجازه نمیداد ولی من دلم میخواست کمک کنم نمیخواستم سر بار نیلوفر باشم می خواستم کارهارا تقسیم کنیم نیلوفر گفت: برای امشب تخمه خریدم اما اگر خسته هستی بمونه برای بعد گفتم نه چای و میوه و تخمه دیگه چی میخواهیم دد
اون شب تا نصفه های شب تخمه شکستیم و خندیدیم نیلوفر به نظرم خیلی صمیمی تر شده بود و این علامت خوبی بود. روزها می گذشت روزهای سرد و زمستانی را همراه نیلوفر گذراندم. من پیش فرهادی کار میکردم فرهادی مرد خوبی بود به من برش پارچه و دوخت یاد داد دیگه میتوانسم پشت چرخ بشینم هر کاری که مربوط به شلوار می شد را یاد گرفته بودم سه ماه بود که کارآموزی میکردم فرهادی پیشنهاد کرد با پولم پارچه بخرم نزدیک عید بود چند تا کارگر گرفته بود به من کمک کرد پارچه را ارزانتر خریدم خودم برش دادم و بیشترش را هم خودم دوختم در عرض شش ماه سرمایه من به سه میلیون رسید اما کار کردن پیش فرهادی برایم خیلی ارزش داشت جریان ارثیه را به فرهادی گفته بودم از من خواست تا سه میلیون را به حسابم واریز کنم تا دست نخوره و با بقیه پول کار کنم با جلب اعتماد فرهادی سرکارگر شده بودم و از اینکه یک کار تولدی را یاد گرفته بودم به خودم افتخار میکردم دد
نیلوفر هر شب منتظرم می نشست بهترین غذاها را تهیه میکرد و شبهای خوشی را با هم میگذراندیم انس والفتی بین ما بود ولی هنوز عشق بین ما بوجود نیامده بود یا حداقل من حس نمی کردم همه چیز روبراه بود من کار میکردم و مدتی بود که خرجی به نیلوفر میدادم. نیلوفر خانه داری میکرد دختر خانه داری بود هر کاری از دستش برمی آمد اما من نمیدونم به دنبال چی بودم که در نیلوفر نمی دیدم اون از بیشتر جهات ایده آل بود ولی چیزی کم داشت. شش ماه از آمدن من به تهران میگذشت اونقدر سرگرم کار بودم که پدرم را از یاد برده بودم. یک شب وقتی خسته و کوفته خونه رفتم، پدرم دم در منتظرم بود با دیدن من سیلی محکمی به گوشم زد برق ازچشمم پرید تلوتلو خوردم و سرم به دیوار کوبیده شد با ضربه ای که به سرم خورد بیهوش شدم. پدرم بالای سرم اومد هرچه تلاش کرد نتوانست بود من را بهوش بیاره بعدا فهمیدم درخونه پدر بزرگ را میزنه و از نیلوفر کمک میخواهد دد
نیلوفر هم بدون اینکه من را حرکت بده به اورژانس زنگ میزنه تا اومدن اورژانس من بهوش اومدم اما نیلوفر باز به من اجازه حرکت نداد تا اورژانس رسید معاینه شدم کار خاصی برایم انجام ندادند چون چیزیم نبود فقط از شدت ضربه هوش از سرم رفته بود. پدرم خیلی ترسیده بود و مرتب میگفت: خوب شو هر کاری دلت خواست انجام بده من مانع نمیشم من برای بزرگ کردن تو خیلی زحمت کشیدم برای تو هم مادر و هم پدر بودم. نه ماهه!! نه یک تلفن و نه حتی یک خبر! من تو را اینطور تربیت کردم بری حتی پشت سرت را هم نگاه نکنی؟
نتوانستم جوابی به پدرم بدهم خجالت میکشیدم من واقعا کار بدی کرده بودم چون پدر مخالف ماندن من در تهران بود با اون تماس نگرفتم تا مبادا من را از تصمیمم منصرف کنه حالم کمی بهتر شد به دست و پای پدرم افتادم و ازش عذر خواهی کردم و گفتم: پدر ببخشید من یک قرار داد امضاء کردم راه برگشت ندارم من باید سعی کنم تا در این کار موفق بشوم در غیر این صورت نمیتوانم خودم را به چشم یک مرد ببینم پدر جان الان وقتشه که من ثابت کنم مرد شدم و می توانم روی پای خودم بایستم این فرصت را از من نگیر دد
پدرنگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت: تو ثابت کردی مرد شدی قرارداد شما یک ساله است؟ گفتم بله در عرض یک سال من یک میلیون تومان پدر بزرگ را سه برابر میکنم. بقیه قرارداد برای پدرم سنگین بود نتوانستم شرط دوم پدر بزرگ را به پدرم بگویم. پدر پرسید این دختر خانم کیه؟ نیلوفر گفت: من پرستار آقای جلالی بودم و تا جا به جا شدن آقای بختیار من اینجا زندگی میکنم انگار نیلوفر فکر من را خوانده بود او هم از بقیه قرارداد حرفی نزد پدر راضی شد و گفت: چه من راضی باشم چه نباشم نه ماه گذشته سه ماه دیگه صبر میکنم به محض تمام شدن این سه ماه باید برگردی تو یادگار مادرت هستی دوری از تو برای من خیلی سخته دد
خوشحال گفتم: اجازه بدهید هر وقت کارم تمام شد برمی گردم. نیلوفر میز شام را چید و سه تایی شام خوردیم پدر شب پیش ما ماند. صبح زود پدر راهی تبریز شد با رفتن پدر آرامش به خونه برگشت و اوضاع عادی شد. به فرهادی زنگ زدم و اون روز را مرخصی گرفتم. حالم بد نبود پیشنهاد کردم ناهار را بیرون بخوریم نیلوفر برای اولین بار با من مخالفت کرد ولی من از رو نرفتم و با اصرار نیلوفر را راضی کردم تا گردش برویم نیلوفر روی همان لباسهای خانگی مانتویی پوشید روسری سرکرد و با هم راه افتادیم. توی پارک کلی قدم زدیم نیلوفر طوری رفتار میکرد انگار همه دارند به اون نگاه میکنند معلوم بود زیاد اهل بیرون رفتن نبوده توی پارک پر بود از دخترهایی با صورتهای رنگ کرده و مانتو های رنگی کوتاه و چسبان تازه متوجه شدم چه فرقی بین نیلوفر و دخترهای دیگه است
ادامـه دارد
Comment
-
وارث قسمت پنجم ¤¤
خیلی دلم میخواست بدانم نظر نیلوفر نسبت به من چیه. من که به نیلوفر عادت کرده بودم چند ماه بود که هر شب در می زدم اون در را به رویم باز میکرد با لبخندی از من استقبال میکرد آسایش من در خونه مهیا بود فقط کافی بود غذایی از ذهنم بگذره اون می پخت ارتباط من و نیلوفر خیلی رسمی بود هنوز نتوانسته بودم اونقدر صمیمی بشوم که از گذشته اش یا برنامه ای که برای آینده داره سئوال کنم به همین خاطر تصمصم گرفتم کمی بیشتر درباره نیلوفر بدونم. وقتی از بازار برمی گشتم از کویتی ها رد شدم پیراهن خیلی خوشگلی توجه ام را جلب کرد. پیراهن پر بود از گل با رنگهای شاد وارد مغازه شدم، فروشنده با زرنگی تمام دو تا بلوز و دامن و پیراهن را به من فروخت و من اون شب با دست پر خونه رفتم نیلوفر مثل همیشه در را به روی من باز کرد خواست نایلونها را بگیره نگذاشتم و با خودم به اتاقم بردم دوش گرفتم سر و صورتم را صفا دادم از باغ چند تا گل چیدم روی لباسها گذاشتم و پیش نیلوفر رفتم دد
میز را چیده بود از دلم گذشت با بوسه ای از زحمتش تشکر کنم اما نه هنوز اونقدر روابط ما صمیمی نشده بود لباسها را روی میز جلوی چشمش گذاشتم از آشپز خانه با ظرف غذا برگشت متوجه لباسها شد لبخندی حاکی از رضایت روی لبش نشست خواهش کردم قبل از خوردن شام پیراهن را بپوشه نیلوفر با کمی تامل قبول کرد باورم نمیشد این دختر با پوشیدن یک پیراهن اینقدر عوض بشه رنگهای شاد شادابی و لطافت نیلوفر را به رخ میکشید و این اون زنی بود که آرزو داشتم دد
بعد از شام مثل هر شب دوتایی ظرفها را شستیم و به بهار خواب رفتیم فرصت را غنیمت شمردم و از نیلوفر پرسیدم: چند سالته؟ گفت: نوزده. با تعجب پرسیدم: با این سن کم چطور از پدر بزرگ مراقبت میکردی؟ گفت: منظورت چیه مگه نمیشه؟ گفتم: شدنش که میشه به من گفته بودند تو نورچشمی پدر بزرگ بودی خودت میگی پرستارش بودی با هم جور نیست! تو اصلا" کی هستی؟ نیلوفر انگار منتظر این سئوال بود زبانش باز شد و اینطور شروع کرد دد
سالها پیش آقای جلالی با همسرش که نمی توانست بچه دار بشه توی این خونه ساکن شدند. خانم جلالی با معرفی یکی از دوستانش ناهید را که در زلزله تمام خانواده اش را از دست داده بود به فرزندی قبول میکنند ناهید اون موقع یک ساله بود دختر شیرین و قشنگی که از داشتن پدر و مادر محروم شده بود. ناهید در دل خانم و آقای جلالی جا گرفت و با گذشت زمان ناهید عزیزدردانه خانم شد. خانم و آقای جلالی مثل دختر واقعیشون با ناهید رفتار می کردند وقتی ناهید سه ساله شد خانم جلالی به خواست خدا حامله میشه و پریوش را به دنیا میاره ناهید و پریوش مثل دوتا خواهر توی این خونه بزرگ شدند. وضع مالی آقای جلالی از قبل خیلی بهتر می شود و شروع میکنند به رفت و آمد با اعیان و اشراف. کلی کلفت و نوکر و باغبان و راننده استخدام میکنند با به دنیا آمدن پریوش ارج قرب ناهید بالا میره اونها همیشه عقیده داشتند اگر ناهید را به فرزندی قبول نمیکردند خدا به اونها پریوش را نمیداد دد
این دوتا دختر با گذشت زمان دوتا دوست دوتا خواهر مهربان هر چی که فکر کنی می شوند. محبت بین اونها وصف نشدنی بود تا اینکه هردوی اونها عاشق یک نفر میشوند و ماجرا از اینجا شروع میشه. نیلوفر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ساعت دو نصف شب شده من خسته شدم با بی تابی گفتم: خواهش میکنم ادامه بده موضوع جالب شده! نیلوفر گفت: سالها از این راز بی خبر بودی چند روز هم بی خبر باشی زیاد فرقی به حالت نمیکنه بمونه برای فردا شب بخیر گفت و رفت و من را با کلی سئوال تنها گذاشت دد
تا صبح فکر میکردم این کسی که ناهید و پریوش عاشقش شده بودند کی بوده با خودم گفتم پدرم در جوانی مرد خوش تیپی بوده حتما اونها عاشق پدرم شدند چه ماجرایی پدرم هرگز در مورد گذشته با من و خواهرم صحبت نکرده اگر این دفعه دیدمش باید با زبان خودش برایم تعریف کنه. اون روز سر کار همه ای حواسم به سرگذشت ناهید و مادرم بود مرتب به ساعت نگاه میکردم ولی از گذشت زمان خبری نبود اون روز طولانی ترین روز بود فرهادی متوجه رفتارم شده بود طاقت نیاورد و گفت: داری بال بال میزنی پاشو دستهات را بشور برو خونه امروز حوصله کار کردن نداری دد
گفتم: نه کار میکنم و بدون وقفه کارم را ادامه دادم انگار زمان بهتر گذشت ساعت کاری تمام شد و همه کارگر ها دست شستند من هم حاضر و راهی خونه شدم. بین راه دوباره برای نیلوفر خرید کردم خیلی دلم میخواست هر چی میبینم را برای نیلوفر بخرم به خودم گفتم پسر داری عاشقش میشی خنده ای بر لبم نشست حس غریبی سرتا پای مرا گرم کرد با گذشتن فکر عشق از دلم گرمای اون وجودم را گرفت من نیلوفر را دوست داشتم و عاشقش شده بودم خدا را شکر کردم که نیلوفر را سر راهم قرار داده حدود سه ماه مانده بود تا یک سال پر بشه من طبق قرارداد یک میلیون را سه برابر و حتی بیشتر کرده بودم شرط دوم ازدواج با نیلوفر بود و من آماده این ازدواج بودم. توی دلم از پدر بزرگ تشکر کردم که این تصمیم را گرفته با این افکار به خونه رسیدم مثل همیشه نیلوفر از من استقبال کرد اون روز طور دیگه ای به نیلوفر نگاه میکردم از دیدن او سیر نمی شدم اما نیلوفر همان نیلوفر روزهای قبل بود تغییری در رفتار و حرکات او دیده نمی شد دد
بعد از شام مشتاق شنیدن بقيه داستان کنار نیلوفر نشستم و گفتم: این مرد که دل دو خواهر را برده بود پدرم بود؟ نیلوفر نگاهی به من انداخت و گفت: تو واقعا فکر میکنی پدرت بود؟جا خوردم اگر پدرم نبود اون کی بوده؟
ادامــــه دارد
Comment
-
وارث قسمت ششم ¤¤
نیلوفر گفت: امشب به اتاقت برو فکر کنم بتوانی اون جوانی را که دل از دوخواهر برده بود را بشناسی هر کاری کردم نیلوفر ادامه نداد. گفت: من به پدر بزرگت قول دادم قدم به قدم این ماجرا را برای تو بازگو کنم طوری که داستان تمام شد سکوت کرد پرسیدم: خب در آخر داستان چه اتفاقی قراره بیفته؟ نیلوفر با کمی تامل گفت: تو تصمیم نهایی را ميگیری دانستن تمام حقایق حق مسلم توست من تا زمانی که واقعا دلت نخواسته اجازه ندارم حرفی به تو بزنم. اون شب نیلوفر خیلی اسرار آمیز حرف می زد و این باعث شد من کنجکاوتر بشوم با عجله به اتاقم رفتم کشوها را بیرون کشیدم هنوز بقیه کشوها قفل بود همون کشوی باز را بیرون کشیدم و آلبوم ها را ورق زدم و دوباره و سه باره نگاه کردم تا اینکه بین عکسها به عکس پسر جوانی که باغچه را آب میداد رسیدم ناهید و پریوش طوری ایستاده بودند که این پسر بین آنها قرار بگیره شک داشتم ولی حدس زدم این همانی است که ناهید و مادرم عاشقش شده بودند دد
آلبوم را برداشتم و پیش نیلوفر رفتم. نیلوفر لباس خواب صورتی که من برایش خریده بودم پوشیده بود و روی تخت لم داده و داشت کتاب میخواند با ورود من به اتاق خودش را جمع و جور کرد از آمدنم به اتاق زیاد خوشش نیامد و این را با اخمی به من نشان داد دیگه تمام خطوط صورتش را می شناختم با این حال کنار تخت نشستم و عکس را نشان دادم گفتم: اون مرد جوان اینه؟ نیلوفر نگاهی به عکس انداخت و گفت: اون علی است درست تشخیص دادی. خواهش کردم بقیه داستان را تعریف کنه. نیلوفر با بی میلی قبول کرد و گفت: ناهید چهار سال از پریوش بزرگتر بود ناهید نوزده ساله در اوج لطافت و شورجوانی و علی پسر همسایه بود آقای جلالی از علی خواهش میکنه تا به ناهید درس بدهد و این باعث شد که ناهید و علی هر روز همدیگر را ببینند کم کم بین اونها انس و الفتی بوجود میاد اسم اون را میگذارند عشق و اونها عشقشان را به هم اعتراف میکنند!! منتظر فرصت مناسبی میشوند تا با آقای جلالی صحبت کنند در این اثنا خانم جلالی سکته قلبی کرد دد
علی و ناهید فرصت را ازدست دادfند و این دو عاشق نمیتوانند با آقای جلالی حرف بزنند. پریوش پانزده ساله هم از علی خوشش آمده بود و مرتب برای حرف زدن با علی به اتاق ناهید می رفت علی از پریوش خوشش میاد ولی اصلا قصد جلب توجه اون را نداشته. پریوش عاشق علی میشه و به ناهید اعتراف میکنه تمام آمال آرزو های ناهید بهم میریزه زیرورو میشه اول سعی میکنه پریوش را از این فکر باطل بیرون بیاره ولی پریوش اونقدر در این عشق اصرار داره که ناهید از عشقش صرف نظر می کنه و سعی میکنه از علی دور بشه علی مرتب برای دیدن ناهید به خونه اونها میره اما نمیتواند ناهید را ببینه از رفتار ناهید سر درنمیاره! ناهید نمک به حرام نیست از خانواده ای که برایش زحمت کشیده و بزرگش کرده باید ب نحوی تشکر بکنه نه اینکه عشق دخترشون را بگیره ناهید به ظاهر به نفع پریوش کنار می کشه حال خانم جلالی بدتر و بدتر میشه و بالاخره فوت ميکنه دد
مراسم خاکسپاری خانم جلالی با عزت و احترام برگزار ميشه. تمام همسایه ها برای عرض تسلیت به خونه می آیند علی با پدر و مادرش میاد ناهید از اونها دوری میکنه و علی توی آشپزخونه با ناهید روبرو میشه و ازش میخواهد تا دلیل رفتارش را بگه ولی ناهید حرفی برای گفتن نداره و لب از لب باز نمیکنه و از دست علی فرار میکنه. روزها میگذره علی و ناهید در عشق هم میسوزند مادر علی متوجه اوضاع روحی علی میشه و او را تحت فشار میگذاره و از عشق علی نسبت به ناهید خبر دار میشه با شناختی که نسبت به آقای جلالی داشته خیلی خوشحال میشه و به علی قول میدهد تا ناهید را از آقای جلالی خواستگاری کنه. علی فرارهای ناهید را به مادرش میگه. مادر علی را نصیحت میکنه و میگه تو وقتی خانم جلالی مریض بوده ناهید را تحت فشار گذاشتي الان هم که ناهید عزاداره مزاحم ناهید نشو من خودم کارها را درست میکنم دد
علی با گفته های مادر آرام میگیره و حرکات ناهید برایش توجیح میشه علی صبر پیشه میکنه. پریوش به تنها محرم اصرارش یعنی ناهید درد و دل میکنه و از ناهید میخواهد تا با علی صحبت کنه و بین اونها دوستی برقرار کنه این سخت ترین کار ممکن را ناهید با بی میلی قبول میکنه اما چطور باید این کار انجام بدهد خودش هم نمیدونه ولی به پریوش قول میدهد تا در اولین فرصت با علی حرف بزنه. چهلم خانم جلالی این فرصت پیش میاد بعد از رفتن مهمانها ناهید به باغ میره تا کمی قدم بزنه علی منتظر این موقعیت بود پشت سر ناهید به باغ میره غافل از نفر سوم که شاهد همه اینهاست علی ناهید را غافلگیر میکنه ناهید شوکه میشه ولی به خاطر قولی که به پریوش داده از علی خواهش میکنه تا به حرفهاش گوش کنه علی سراپا گوش میشه. ناهید شروع میکنه و تلخ ترین قصه را برای علی تعریف میکنه و از عشق پریوش نسبت به علی میگه از تعجب چشمهای علی گرد میشه و با تعجب از ناهید می پرسه این حرفها از دهن تو بیرون آمد؟ تو در مقابل این دختربچه لوس و ننر که همه چیز را برای خودش می خواهد سکوت کردی و اجازه دادی این حرفها را بزنه یعنی تو یک ذره هم به من علاقه نداشتی و عشقت نسبت به من همه اش دروغ بوده؟
انتظار هرچیز را داشتم الا این! دستهای ناهید را محکم ميگيره و فشار ميده ناهید راضی به هر نوع شکنجه بود لام تا کام حرفی نزد اعتراض نکرد علی چشم به چشمهای ناهید دوخت و گفت: یک کلمه بگو دوستم نداری تا دست از سرت بردارم ناهید صورتش را برگردان و نگاهش را از علی کنار کشید علی ناهید را بغل کرد و او را بوسید با این کار آتش دل ناهید شعله کشید و دیوانه وار علی را بوسید و گفت: من تو را دوست دارم ولی پریوش همدل و همراز منه و اونقدر ارزش داره که از عشقم به خاطرش بگذرم! علی با بوسه ای لبهای ناهید را بست و در سکوت شب محو شدند اما شاهد این ماجرا
ادامه دارد
Comment
-
وارث قسمت هفتم ¤¤
اونشب علی و ناهید متوجه شدند نمی توانند از عشقشان بگذرند ناهید فهمید که علی با مادرش هم مشورت کرده و اونها منتظر مراسم چهلم بودند ناهید خوشحال از شنیدن این حرفها و غمگین از روبرو شدن با پریوش شب را به صبح رساند. پریوش چه عکس العملی نشان میدهد خدا میداند دد
روز بعد پریوش از ناهید چیزی نپرسید ناهید هم به خیال اینکه پریوش از ملاقات با علی خبری نداره حرفی نزد. رفتار پریوش عوض شده بود یک روز به ناهید گفت: من از علی بدم میاد نمیدونم چرا فکر میکردم عاشقش هستم خوب شد تو با علی حرف نزدی قند توی دل ناهید آب شد خیالش راحت شد با باور این مطلب، پریوش به خواسته خودش رسید. همانقدر که ناهید پریوش را دوست داشت پریوش هم ناهید را دوست داشت. وقتی مادر علی برای خواستگاری ناهید از آقای جلالی وقت گرفت پریوش هیچ عکس العملی نشان نداد مراسم خواستگاری بعدش عقد و عروسی آنها خیلی زود انجام شد و ناهید به خانه همسایه عروس رفت و پریوش را تنها گذاشت دد
پریوش با رفتن ناهید عصیان کرد و رفتاری از خودش نشان دادکه آقای جلالی انتظارش را نداشت مرتب دست به خودکشی زد یک بار نه بلکه چندين بار دست به خودکشی زد و هر بار آقای جلالی اتقاقی پریوش را نجات داد. غم عالم به دل آقای جلالی نشسته بود ناچار برای مداوا پریوش را در یک بیمارستان روانی بستری کرد. ناهید در ماه عسل بود و آقای جلالی نخواست روزهای خوش ناهید را تلخ کنه، پریوش دچار افسردگی شده بود روزها میگذشت و از بهبودی پریوش خبری نبود دخترک بیچاره با انواع مسکن ها و آرام بخش ها به خواب میرفت و از دنیا بی خبر می شد دد
آقای جلالی بستری شدن پریوش را از همه مخفی کرده بود حتی ازناهید! زوج جوان وقتی از ماه عسل برگشتند ناهید به دیدن آقای جلالی رفت از پریوش پرسید می خواست سوغاتی هایی را که برایش آورده نشانش بدهد آقای جلالی با مخفی کردن بیماری روحی پریوش به دروغ میگه پریوش اردو رفته ناهید از اینکه پریوش مشغول شده خوشحال میشه و بی خبر از ماجرا به خونه برمیگرده. از همسایه ها ودوستان مشترکشان شایعاتی میشنود اما با اعتمادی که به آقای جلالی داشته شایعات را جدی نمی گیرد و مدتها از حال پریوش بی خبر می مونه. حال پریوش بهتر میشه و دکتر اجازه مرخصی میدهد به شرط آنکه کسی مزاحمتی برای او بوجود نیاورد دد
دکتر از آقای جلالی میخواهد که پریوش را درک کنه با مطالعاتی که روی پریوش انجام داده بود به این نتیجه رسیده بود که عشق می تواند پریوش را از این افسردگی نجات بدهد اون احتیاج به ارتباط با جنس مخالف دارد. آقای جلالی از شنیدن این حرف تعجب میکنه ولی با نگاه به شروع بیماری پریوش متوجه میشود از زمانی که ناهید رفته پریوش مریض شده اما کاری از دست آقای جلالی برنمی آید مگر مشورت با ناهید. آقای جلالی از ناهید خواهش میکنه تا همراه علی به خونه اونها بروند و با اونها زندگی کنند. ناهید این پیشنهاد را رد میکنه و ناچار برای آقای جلالی ماجرا را تعریف میکنه دد
فهمیدن ماجرا برای آقای جلالی گران تمام میشه و ناهید را دعوا میکنه چرا قبلا نگفته و گذاشته کار به اینجا بکشد اما سرزنش ناهید دردی را دوا نکرد کسی فکرش کار نمی کرد تا اینکه! اینجا نیلوفر سکوت کرد و گفت: برای امشب کافیه اعصابم خرد شد خوابم گرفت برو بخواب فردا بقیه رو تعریف میکنم. به ساعت نگاه کردم چهار صبح بود خیلی دلم می خواست بقیه را بشنوم ولی چهره نیلوفر نشان میداد مایل به تعریف بقیه داستان نیست! ناچار به اتاقم برگشتم با تعجب دیدم کشوی دوم میز تحریر باز شده داخل کشوی دوم دوتا آلبوم عروسی و دوتا قباله ازدواج دد
آلبوم اول را باز کردم عکسهای عروسی ناهید و علی بود آلبوم دوم عکسهای عروسی پریوش بود داماد خیلی خوش تیپ و خوشگل بود قباله های ازدواج مال ناهید و پريوش بود. من همراه نیلوفر بودم و به جز من و نیلوفر در این خونه کسی زندگی نمی کرد ترسیدم قبل از رفتن به اتاق نیلوفر کشوها را وارسی کردم بجز کشوی بالایی کشوی دیگری باز نبود غیر از من و نیلوفر شخص سومی هم در این خونه زندگی میکرد اما اون کیه؟! وارد بازی شده بودم که هر لحظه راز تازه ای را کشف میکردم تصمیم گرفتم بدون اینکه نیلوفر بفهمه خونه را وجب به وجب بگردم شاید نفر سومی را که دراین خونه زندگی میکنه پیدا کنم. اما بهم زدن برنامه های عادی می توانست نیلوفر را مشکوک کنه مثل هر روز حاضر شدم و پایین رفتم دد
نیلوفر نبود اما بوی چای تازه دم همه جا پیچیده بود برای ناهارم قورمه سبزی آماده داخل ظرف بود پایین آمدن نیلوفر زیاد طول نکشید اما چهره خواب آلودش باعث اطمینان من از وجود نفر سوم شد. صبحانه و غذا کار نیلوفر نبود. نیلوفر از وجود نفر سوم خبردار بود چون از هیچ چیز تعجب نکرد و خیلی عادی پشت میز نشست و مشغول خوردن شد. بعد از خوردن صبحانه ظرف غذا را برداشتم از نیلوفربه خاطر شب گذشته عذر خواهی کردم و خواستم تا برای جبران کم خوابی دیشب به اتاقش برود و بخوابد و تا آمدن من شاد و سرحال بقیه داستان را تعریف کنه دد
نیلوفر قبول کرد و از پله ها بالا رفت من هم به عادت همیشگی در را بستم و به سمت باغ راه افتادم وقتی به در خروجی رسیدم در را باز و بدون اینکه بیرون بروم در را با صدا بستم ظرف غذا را میان شمشادها مخفی کردم کفشهایم را درآوردم و یواش یواش به سمت ساختمان رفتم ساختمان را دور زدم و از در پشتی داخل شدم صدای گفتگوی دونفر توجه ام را جلب کرد صدا از طبقه دوم میامد
ادامه دارد
Comment
-
وارث قسمت هشتم ¤¤
بی سر و صدا از پله ها بالا رفتم توی راهرو کنار اتاق نیلوفر ایستادم در باز بود و صدا به خوبی بیرون می آمد نیلوفر داشت با یک زن حرف میزد زن پرسید: تا کجا تعریف کردی دیشب تا صبح توی اتاق تو بود مراقب باش قبل از عروسی اتفاقی نیفته. نیلوفر عصبی جواب داد: مامان من اونقدر ضعیف نیستم و میتوانم از خودم مواظبت کنم در ضمن میلاد خیلی پسر خوبیه نظر بدی نسبت به من نداره هر کس جای اون بود تا حالا ....ولش کن. به نظرت به باز بودن کشو شک کرده؟ زن گفت: نمیدونم امروز که رفتارش عادی بود شب وقتی برگشت ازش بپرس و ته توی قضيه را دربیاور با حساب من وقتش بود کشوی دوم را باز کنم دد
نیلوفر گفت: درسته قفل باید باز میشد اما امشب! حتما شک کرده حتی ممکنه الان پشت در باشه. هول کردم به آرامی عقب عقب رفتم و مثل باد از پله ها پایین آمدم و از در پشتی وارد باغ شدم نزدیک در ظرف غذا را از لابلای شمشادها برداشتم و بی سر و صدا بیرون رفتم. نفس راحتی کشیدم از اینکه پی به وجود نفر سوم برده بودم خوشحال و خرم سر کار رفتم. تمام روز فکر کردم نباید لو می دادم و اگر نیلوفر درباره کشو سوال میکرد خودم را به نفهمی میزدم بهترین کار همین بود اون روز شوق زیادی برای خونه رفتن داشتم از هیجان پیش آمده لذت می بردم از وقتی به تهران آمده بودم زندگی من تغییر کرده بود کار میکردم پول درمی آوردم و احساس میکردم مرد شده ام زندگی من هدف دار شده بود حالا چیزهایی بود که میخواستم بشناسم و بدست بیاورم دد
بعد از ظهر برای نیلوفر یک عطر گران قیمت خریدم رسیدن به خونه مثل هزار سال طول کشید نیلوفر در را به رویم باز کرد هیچ تفاوتی نکرده بود همان نیلوفر همیشگی بود بوی خوش سوپ می آمد دست نیلوفر را گرفتم و بوسیدم و از پختن این همه غذای خوشمزه تشکر کردم واقعا مرد شکمویی هستم به نیلوفر گفتم: راست میگویند زنها از راه معده به قلب مردها راه پیدا میکنند و شنیدن این حرف خیلی به مذاق نیلوفر خوش آمد و از ته دل خندید و گفت: این هم راسته که گول زدن مردها خیلی آسونه! به اتاقم رفتم دوباره کشوها را وارسي کردم کشوی سوم هنوز بسته بود دوش گرفتم و لباسهایم را عوض کردم، عطر را برداشتم و پایین رفتم میز شام حاضر بود حسابی تدارک دیده بود وقتی عطر را به دستش دادم ذوق کرد از گرفتن هدیه خیلی خوشحال میشد و من هر شب چیزی برای او می خریدم به شوخی گفتم: بعد از ازدواج این خبرها نیست قدر این روزهارا بدان! اخم کرد و گفت: همه مردها اینجوری هستند بعد از ازدواج فراموش میکنند دد
پرسیدم: چی را فراموش میکنیم؟ نیلوفر نگاه تندی به من انداخت و گفت: زن بودن همسرتون را! گفتم: آخه شما زنها مگر همان زن قبلی میمانید؟ گفت: معلومه نه ما زنها بعد از ازدواج سرایدار خونه، دایه فرزند و آشپز شکم مردها خدا را شکر من اصلا" آشپزی بلد نیستم نیلوفر بد جوری لو رفته بود من اصلا به رویش نیاوردم و گفتم: خدا را شکر آشپزی بلد نیستی وگرنه من صد کیلو میشدم با گفتن این حرف خندیدم شام که تمام شد نیلوفر گفت: هنوز هم دوست داری باهم ظرف بشوریم؟ گفتم معلومه! گفت: بعد از ازدواج چی؟ گفتم: خیالت راحت باشه وقتی زندگی مشترک ما شروع بشه همه چیز مشترک میشه من ایده آلهای خاصی برای زندگی مشترک دارم دد
نیلوفر در حالی که ظرفها را می شست گفت: من بعد از ازدواج دلم میخواهد همین طور که الان هستی باشی. من هم قول دادم. از دلم گذشت برای ارتباط نزدیکتر بین من و نیلوفر حرکتی انجام بدهم در یک لحظه تصمیم گرفتم برای نیلوفر یک انگشتر بخرم به ساعتم نگاه کردم دیر شده بود و طلا فروشها بسته بودند هوا خنک بود و ما چای را در بهار خواب خوردیم رو به نیلوفر گفتم: بقیه داستان را تعریف میکنی؟ نیلوفر گفت: کجا رسیده بودیم؟ گفتم: ناهید ازدواج کرده، پریوش از بیمارستان مرخص شده. ادامه داد علی از یک دوست خواهش میکنه برای روحیه دادن به پریوش به خونه بیاد. این دوست از هیپنوتیزم اطلاعاتی داشته و برای کمک به پریوش با جان و دل قبول میکنه اما وقتی وارد خونه شد یک دل نه صد دل عاشق پریوش میشه اون دست به هرکاری زد تا دل پریوش را به دست بیاره اما از اون طرف پریوش تمام اینها را حقه میدونست و زیر بار نرفت و جواب مثبت به این دوست نداد دد
پرسیدم: لابد حال پریوش بدتر میشه؟! نیلوفر خندید و گفت: نه خیلی هم بهتر میشه پریوش با بی محلی به این دوست، خودش و این دوست را نجات میدهد وحالش روز به روز بهتر میشه. پریوش نوزده ساله شده و نشانه های بهبودی در پریوش باعث خوشحالی آقای جلالی شد. همه منتظر اقدام این دو جوان به ازدواج شدند. اما این انتظار بیهوده است پریوش بارها و بارها تقاضای ازدواج این دوست را رد میکنه اونهم در حالی که عاشقش شده. این دوست ناامید، تصمیم میگیره از پریوش فاصله بگیره و دور بشه از هر چیزی که اون را به پریوش وصل میکنه دل می کنه و راهی شهرستان میشه دد
با رفتن اون دوست اوضاع روحی پریوش بهم می ریزه حرف نیلوفر را بریدم و گفتم: این دوست اسم نداره؟ نیلوفر گفت: چرا داره نمیدونم تو آمادگی شنیدنش را داری یا نه؟ گفتم: به احتمال زیاد این دوست باید پدرم باشه درست حدس زدم؟ نیلوفر خندید از جاش بلند شد کنار حصار بهار خواب تکیه داد و گفت: داری راه می افتی خوشم اومد اون دوست مهدی است. خوشحال شدم وگفتم: درست حدس زدم نیلوفر نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: اگر اون پدر تو باشه پس تو پسر ناهید هستی؟ گیج شدم یعنی چه مگر من پسر ناهید نیستم؟
ادامــــــــه دارد
Comment
-
وارث قسمت نهم ¤¤
حسابی گیج شدم از ارتباط بین ناهید و پریوش با خودم سر درنمیاوردم. گفتم: تا امروز فکر میکردم پسر ناهید و نوه آقای جلالی هستم اما تو ادعا میکنی ناهید دختر واقعی پدر بزرگ نیست و من هم پسر ناهید نیستم؟ نیلوفر گفت: خودت چی فکر میکنی؟ گفتم: من شناسنامه دارم اسم مادرم ناهید و اسم پدر مادرم رسول جلالی و اسم پدرم مهدی! حالا تو چی میگی؟ نیلوفر گفت: اشتباه تو همین جاست اون چیزهایی که توی شناسنامه تو نوشته شده درست نیست دد
خندیدم و گفتم: شوخی میکنی یک همچین دروغی نمیتونه اینهمه سال مخفی بمونه اگر راستش را میدونی به من بگو من پسر کی هستم؟ نیلوفر گفت: هنوز زوده! بمونه برای بعد. دستش را گرفتم و گفتم: نه اینجا نمیتوانی من را با این افکار پیچیده تنها بگذاری هرچی میدونی بگو تو هویت من را زیر سوال بردی. نیلوفر گفت: هنوز آماده نیستی تو اول با ناهید و پریوش آشنا شو تا بتوانی هویتت را هضم کنی.این را گفت و به اتاقش رفت و من با یک دنیا سئوال تنها گذاشت دد
دیگه به کسی که بودم اعتقاد نداشتم من چه کسي هستم؟ این سئوالی بود که اون شب هزار بار از خودم پرسیدم. به اتاقم رفتم کشوها را امتحان کردم کشوی سوم هم باز بود مدارکی که از کشو بیرون آمد باور نکردنی بود چند تا پلاک دست که توی بیمارستان دست بچه ها می بستند یک نوزاد پسر. اسم مادر ناهید بود. حتما متعلق به من بود آلبوم عکسی هم داخل کشو بود آلبوم را برداشتم اما جرات باز کردن آلبوم را نداشتم حقایقی در آلبوم بود که زیاد میل نداشتم بدانم یا شاید از هویت جدیدم میترسیدم دد
به هر حال آلبوم را باز نکردم آن شب درحالی که آلبوم را بغل کرده بودم خوابم برد. صبح که بیدارشدم آلبوم نبود سریع از تخت بلند شدم رفتم سراغ کشویی که شب گذشته باز شده بود متاسفانه دوباره کشو قفل بود. یاد گفته نیلوفر افتادم که گفت هنوز آماده نيستي، اون زن که با نیلوفر حرف میزد عقیده داشت من حاضرم اما من حاضر نبودم. من هنوز حاضر به دانستن مطالب جدید نبودم. نیلوفر شده بود شهرزاد قصه گو و منم پادشاه، اما من قصد کشتن نیلوفر را نداشتم پس داستانهای نیلوفر را میشد متوقف کرد دد
با این افکار پایین رفتم بوی چای تازه دم توی آشپزخانه پیچیده بود نیلوفر داشت با یک نفر صحبت میکرد همان زن بود با دیدن من نیلوفر از روی صندلی بلند شد وگفت: این پری خانم بعد رو کرد به من و معرفی کرد این هم میلاد. فکری از مغزم گذشت ولی جرات نکردم بپرسم کنار نیلوفر روی صندلی نشستم صبحانه را در سکوت خوردم هزار فکر از سرم گذشت این زن خیلی به عکسهایی که از مادرم دیده بودم شباهت داشت. اگر این زن پریوش باشه اون مادرمه؟! نیلوفر میگه من پسر پریوش نیستم!! پس با این حساب باید پسر ناهید باشم! اعصابم خرد شد این بازی دیگه داشت من را خرد میکرد رو به نیلوفر گفتم: امروز دلم نمیخواهد سر کار بروم میتوانی یک تلفن به فرهادی بزنی بگی من نمیام دد
نیلوفر نگاهی به من انداخت دقیقا حس کردم دلش برایم سوخته با ترحم به من نگاه کرد، منم با نگاه التماس آمیز کمکم کن جوابش را دادم. هویت چیه؟ من چی داشتم که حالا از دست داده بودم؟ و دنبال چی افتادم چه فرقی میکرد من کی باشم به خودم فکر کردم من میلاد بودم پدرم مهدی بود، خواهرم مهتاب، بدون مادر بزرگ شده بودم دیگه چه فرقی میکرد این مادر کی باشه!! یک آن دلم لرزید اگر مادرم نمرده باشه چی؟ چه ناهید چه پریوش این به معنی یک عمر دروغ بود پدرم یک عمر من را با دروغ بزرگ کرده؟
این سئوالها توی مغزم پیچید و باعث شد فشارم پایین بیفته سرم گیج رفت و دیگه متوجه نشدم انگار از روی صندلی افتاده بودم وقتی به خودم آمدم روی تختم دراز کشیده بودم و به دستم سرم زده بودند نیلوفر کنار تخت آرام نشسته بود برای اینکه از ارتباط نیلوفر و پری سر دربیاورم با اینکه کاملا به هوش بودم خودم را به بی هوشي زدم تا اگر حرفی بین آنها رد و بدل بشه بشنوم. گوشهام را تیز کردم نیلوفر به پری گفت: هنوز دستش سرده! پری گفت: اون به خاطر سرمی که بهش وصل کردند. نیلوفر: مامان چرا اذیتش میکنی همه چیز را بگو و تمامش کن! پری: می بینی هنوز درست حسابی چیزی بهش نگفتیم غش کرده افتاده باید تحملش را زیاد کنه در ضمن بدست آوردن هویت همچین کار آسانی نیست دد
مهدی بیست و دوسال از میلاد مخفی کرده من چطور میتوانم یکهو تمام حقایق را به اون بگم؟! دخترم صبر داشته باش ما نمیخواهیم به میلاد صدمه بزنیم ولی دانستن حقایق حق میلاد هست خودت هم میدونی بعد خندید و گفت: فکر نمیکردم عاشقش بشی! نیلوفر انگار جا خورده باشه گفت: چی؟ پری گفت: لازم نیست مخفی کنی من به وضوح عشق را توی چشمهای تو می بینم راستش بخواهی خیلی هم خوشم اومد امیدوارم اون چیزی را که من نتواستم به دست بیارم لااقل تو به دست بیاری دد
حرفهاشون دیگه فایده ای نداشت تکونی خوردم و چشمهام را باز کردم از نیلوفر عذر خواهی کردم باعث دردسرش شدم نیلوفر دستم را گرفت و فشار داد و گفت: هرکی جای تو بود بدتر هم میشد ولی خدا را شکر حالت خوبه. دستش توی دستم به من قوت میداد حس خوبی داشتم دلم نمی خواست دستش را ول کنم منم عاشق نیلوفر شده بودم و دوستش داشتم این را هم فهمیده بودم که برای این عشق باید مبارزه میکردم اولین کارم به دست آوردن هویتم بودم باید می فهمیدم پدر و مادرم کیه؟
ادامـــه دارد
Comment
-
وارث قسمت دهم ¤¤
اون روز توی رختخواب استراحت کردم حتی ناهارم را توی اتاق خوردم. نیلوفر مثل پروانه دورم ميچرخيد، وقتی غذا تمام شد نیلوفر خواست ظرفها را ببره دستش را گرفتم و بی مقدمه پرسیدم: پری مادرتوست؟ نیلوفر خندید و گفت: چطور مگه؟ برات فرقی میکنه؟ گفتم: فرق که نه ولی دلم میخواهد بدونم به من گفته بودند تو کسی را نداری خودت هم تا حالا نگفتی پدر مادرت کیه دد
نیلوفر پرسید: خیلی مهمه بدونی من کیم؟ گفتم: تو درباره من همه چیز را میدونی چیزهایی را که حتی من نمیدونم را میدونی دلم میخواهد در باره تو بیشتر بدونم آخه تو انتخاب من هستی! نیلوفر گفت: من زیاد مهم نیستم مهم تو هستي تو باید بدونی کی هستی! به خودت فکر کن و به این که چرا مهدی پدرت اين همه سال بعضی حقایق را از تو مخفی کرده؟ باز نیلوفر از اینکه درباره خودش حرف بزنه فرار کرد و حرف را به راحتی عوض کرد گفتم: نیلوفر ازت خواهش میکنم درباره گذشته پدر و مادرم هر چی میدونی به من بگو دیگه این شکنجه بسه! نیلوفر نگاهی به من انداخت و گفت: بیا خوبی کن ، حالا به چشم شکنجه گر به من نگاه میکنی؟ دستت درد نکنه! دستش را توی دستم گرفتم و گفتم: سرنوشت من و تو را سر راه هم قرار داده این خواست خدا بوده که پدرم چیزهایی را از من مخفی کنه از دست پدرم ناراحت نیستم حتما دلیلی خوبی برای این کار داره دد
حالا تو باید همه چیز را برای من تعریف کنی. نیلوفر سینی غذا را برداشت و گفت: اینها را جا به جا کنم برمیگردم و برای تو همه چیز را تعریف میکنم کمی صبر کن. برگشتن نیلوفر نیم ساعت طول کشید وقتی برگشت چند تا آلبوم دستش بود همان آلبومهایی که دیشب من نتوانستم باز کنم. نیلوفر کنار تختم نشست و گفت: آماده هستی؟ گفتم: بله آماده ام! اینطور شروع کرد: بهت گفتم که ناهید بچه واقعی خانم وآقای جلالی نبود و بعد از اینکه پریوش به دنیا آمد خانم و آقای جلالی به مراقبت از ناهید ادامه دادند و هیچ فرقی بین ناهید و پریوش قائل نشدند. ناهید دختر حسودی بود و از همان اول به پریوش حسودی میکرد البته مقتضای هر بچه است تا مدتها این را طبیعی میدونستند این حسادت ادامه داشت خانم و آقای جلالی زیاد جدی نمیگرفتند و فکر میکردند چون ناهید اونها را خیلی دوست داره و از اینکه به پریوش توجه میکنند ناهید حسودی میکنه دد
اما اینطور نبود ناهید مشکل ژنتیکی داشت و حسادت کمترین عکس العملی بود که از خود نشان میداد پریوش ناهید را دوست داشت و برای ناهید هر کاری انجام میداد ناهید هم پریوش را دوست داشت ولی هرچیزی که پریوش میخواست را ناهید به دست میآورد ناهید و پریوش با هم بزرگ شدند ناهید از دوست داشتن پریوش سوءاستفاده میکرد و به خواسته هایش میرسید وقتی علی وارد زندگی اونها شد این پریوش بود که اول از علی خوشش اومد علی هم نسبت به او بی احساس نبود اما ناهید به محض اینکه متوجه علاقه پریوش به علی شد دست به کار شد و توجه علی را به خودش جلب کرد و در مقابل اینکه پریوش عشقش را به ناهید اعتراف کرده بود طوری جلوه داد که علی ناهید را انتخاب کرده دد
ناهید با زرنگی تمام اونشب در حالی که میدونست پریوش به اونها نگاه میکنه و حرفهاشون را میشنوه با علی صحبت کرد و علی حرفهایی زد که ناهید میخواست پریوش بشنوه! پریوش راضی به خوشبختی ناهید شد و کنار کشید ناهید و علی با هم ازدواج کردند اما ناهید با زرنگی تمام توی آبمیوه یا چای پریوش قرصهایی حل میکرد و به خورد پریوش میداد که اضطراب آور بود و با محاسبه ناهید قرصها زمانی اثر کرد که ناهید ماه عسل بود و کسی به ناهید شک نکرد با رفتن ناهید اوضاع روحی پریوش بهم ریخت و در یک کلینیک روانی بستری شد اطرافیان این را حسادت و علاقه پریوش نسبت ناهید دانستند ناهید و علی از ماه عسل برگشتند. خانم و آقای جلالی درباره پریوش به ناهید چیزی نگفتند اما ناهید از همه چیز خبر داشت مظلوم نمایی ناهید حدی نداشت و خواسته هاش تمام شدنی نبود.
برای آرامش خاطر پریوش و تغییر روحیه، علی یکی از دوستهاش به اسم مهدی را با پریوش آشنا کرد بین مهدی و پریوش انس و الفتی بوجود آمد که از چشم ناهید دور نماند ناهید مهدی را برای خودش می خواست ولی زن علي شده بود و علی مانعی برای رسیدن به این مقصود شوم بود. آلبوم عروسی را دیدی مال علی و ناهید بود آلبوم دوم عروسی پریوش و بهروز، تعجب نکردم چون پدرم گفته بود که مادرم ازدواج دومش بوده، پریوش بارها به تقاضای ازدواج مهدی جواب رد داد مهدی نا امید شد و به تبریز رفت. بعد از رفتن مهدی ناهید تصمیم گرفت مزاحمهای سر راهش را برداره اول پریوش بین دوستهای علی پسری بود که کسی تحویلش نمی گرفت از اون پسرهایی بود که به همه چیز علاقه داشت الا به سرو وضعش خیلی بد میپوشید و هیچ دختری نگاهس نمیکرد دد
ناهید با زرنگی تمام پریوش و بهروز را با هم آشنا کرد و طوری کارها را مرتب کرد که بهروز از پریوش خواستگاری کرد. وقتی پریوش با تمسخر به ناهید خواستگاری بهروز را گفت ناهید از خوشحالی سر از پا نشناخت و پریوش را تشویق به ازدواج با بهروز کرد و در نهایت وادار کرد بهروز را قبول بکنه خواستگاری بهروز را به خانم و آقای جلالی گفت طوری گفت انگار پریوش هم مایله و منتظر اجازه پدر و مادره، با این کاربهروز هم جرات پیدا کرد و خانواده اش را برای خواستگاری فرستاد
ادامه دارد
Comment
-
وارث قسمت يازدهم ¤¤
پریوش تا به خودش بیاد نامزد بهروز شد. آقای جلالی از بهروز خواست تا بعد از ازدواج با آنها زندگی کنند چون این خونه برای یک مرد تنها خیلی بزرگ بود بهروز به خاطر پریوش قبول کرد. بهروز پسر خیلی خوبی بود تلاش زیادی کرد تا دل پریوش را بدست بیاره اولین قدم هم این شد که تیپ خودش راعوض کرد از شکل و شمایل یک پسر ساده و به درد نخور به جوان شیک و تر تمیز تبدیل شده بود. عوض شدن بهروز روحیه پریوش را تغییر داد اون از تحول بهروز خوشحال بود پریوش هم تقدیر را قبول کرده بود و داشت به بهروز علاقمند میشد که ناهید متوجه تغییر حال بهروز شد اون هیچ خوبی را برای پریوش نمی خواست حسادت ریشه انسانی ناهید را سوزانده بود در این اثنا حامله بود بهروز و پریوش خوشبخت بودند و بدون اینکه خطر ناهید را حس کنند به زندگی خودشان ادامه میدادند. غافل از اینکه ناهید دست به کار شده بود و برنامه هایی برای پریوش و بهروز داشت دد
علی یک عیب بزرگ داشت اون هم اینکه وقتی رانندگی میکرد خیلی علاقه به سرعت داشت و دوست داشت رکود دار جاده ها بشه ناهید علی را تشویق کرد تا یک ویلا توی نوشهر بخره علی هم موافق بود ولی برای رفتن به نوشهر نمیخواست تنها بره با پیشنهاد ناهید علی از بهروز خواست تا در اون سفر همراهش بشه. بهروز هم قبول کرد چون ناهید همراه علی نبود پریوش هم ترجیح داد پیش ناهید بمونه ناهید پا به ماه بود و هر آن ممکن بود زایمان کنه. علی به ناهید قول داد هرچه زودتر برگردده و قباله ویلا را به مناسبت تولد بچه به ناهید هدیه کنه قرار بود صبح زود علی و بهروز راه بیفتند اون شب ناهید خوابش نبرد از خوابیدن علی مطمئن شد از رختخواب جدا شد و به حیاط رفت ماشین علی توی حیات بود کاپوت را بالا زد و با چاقوی کوچیکی شروع به بریدن سیم ترمز کرد ولی سیم را تا آخر نبرید چون نمیخواست به محض حرکت ترمز پاره بشه دد
کارش که تمام شد کاپوت را آهسته بست غافل از اینکه اون شب پریوش هم خوابش نبرده بود و توی بهار خواب بود خونه ناهید و علی با آقا ی جلالی دیوار یکی بود. پریوش دست کاری ناهید را دید! پریوش پلیدی این کار را درک نکرد و حتی به فکرش خطور نکرد و نتیجه کار ناهید را حدس نزد وگرنه جلوی رفتن آنها را میگرفت! صبح زود علی و بهروز با ماشین علی راه افتادند قبل از ظهر به نوشهر رسیدند و از آنجا به ناهید تلفن کردند چند تا ویلا هم دیده بودند با تعریف علی ناهید یکی از ویلا ها را پسندید ساعت چهار بعد از ظهر وقتی کارمعامله ویلا تمام شد علی زنگ زد کسی گوشی را برنداشت ناهید خونه نبود چون همراه مادرشوهرش ، آقای جلالی و پریوش بیمارستان رفته بودند درد زایمان شروع شده بود علی نگران شد و به بهروز پیشنهاد کرد به جای فردا صبح امشب راه بیفتیم بهروز قبول کرد ولی به شرطی که قبل از برگشتن توی دریا شنا کنند علی هم قبول کرد کنار ساحل رفتند و کلی شنا کردند ساعت هفت راه افتادند تا تا از جاده چالوس برگردند نزدیکیهای سد کرج علی پا روی گاز گذاشت و با سرعت زیاد جاده را پشت سر میگذاشت تصمیم داشت دو ساعته تهران باشه جاده خلوت بود و علی سرعتش را اضافه کرد بهروز از علی خواست تا کمی یواش تر رانندگی کنه علی پا را از روی گاز برداشت و روی پدال ترمز فشار داد اما دیگه کار از کار گذشته بود و ترمز بریده بود علی نمیتوانست توقف کنه سرعت زیاد هم کنترل ماشین را سخت کرده بود دد
ترس تمام وجود علی را گرفته بود تا به حال همچین چیزی نشده بود حواسش را جمع کرد تا بتواند ماشین را متوقف کنه ولی سبقت بی موقع یک کامیون باعث شد علی کنترل ماشین را از دست بدهد و با سرعت جلوی چشم همه داخل سد افتادند. حدود ساعت نه پسر ناهید به دنیا اومد. خوشحالی آقای جلالی و پریوش قابل وصف نبود ناهید را خیلی دوست داشتند و بچه دارشدنش برای آنها اهمیت زیادی داشت ساعت یازده آقای جلالی و پریوش به خونه برگشتند و تا دیر وقت با هم حرف زدند. دو روز بعد ناهید از بیمارستان مرخص شد هنوز از علی و بهروز خبری نبود پریوش نگران اونها بود چاره ای نداشتند منتظر تلفن علی یا بهروز بودند اما تلفنی نشد پریوش به پلیس راه تلفن کرد ماشین تصادفی با شماره ای که پریوش داد نبود برای مدت کوتاهی خیال اونها راحت شد تا اینکه از پلیس راه خبر آمد ماشین علی را از سد بیرون کشیده بودند پدر علی و آقای جلالی برای شناسایی ماشین کنار سد رفتند جسد ها به پزشک قانونی منتقل شده بودند اونها ماشین را شناسایی کردند بعد نوبت شناسایی جسد ها بود دد
در عرض یک هفته جسد ها باد کرده و سیاه شده بود تشخیص اونها خیلی مشکل شده بود. برای پدر علی دیدن پسر جوانش در آن حال خیلی وحشتناک بود و قلب ناتوانش مقاومت نکرد و در پزشک قانونی سکته قلبی کرد و درجا جان باخت. با مرگ پدر علی اوضاع بهم ریخت صدای شیون و زاری از خونه ناهید کم نمیشد به خاطر ناهید که زائو بود همه خودشان را کنترل میکردند ولی داغ دو جوان و پدر علی کم چیزی نبود مراسم تشیع جنازه سه جسد با هم برگزارشد مهدی در تشیع جنازه شرکت کرد در مدت تشیع چشم از صورت پریوش برنداشت این از چشم ناهید دور نماند! تا چهل روز رفت و آمد از خانه آنها کم نشد در این مدت پریوش عزادار و سیاه پوش بهروز بود ولی ناهید سیاه نپوشید همه عقیده داشتند زائو سیاه نپوشه بهتره دد
پریوش حال خوشی نداشت فکر میکرد به خاطر از دست دادن بهروز اینطور شده ولی با گذشت زمان متوجه شد موجود کوچکی در بدن او رشد میکنه تست حاملگی مثبت بود و پریوش بچه ای بهروز را حمل میکرد خبر حاملگی پریوش خانواده بهروز را زیر و رو کرد. سرنوشت پریوش عین ناهید بود و می باید بچه ای بی پدر را بزرگ کنه ناهید به این هم حسودی کرد بارها از پریوش خواست سقط جنین کنه پریوش در مقابل خواسته ناهید مقاومت کرد. ناجی پریوش مادر شوهرش شد از پریوش خواست تا به دنیا آمدن بچه خونه اونها زندگی کنه به این ترتیب از دست ناهید نجات پیدا کرد و هفت ماه بعد دختری به دنیا آورد
ادامـــــه دارد
Comment
-
وارث قسمت دوازدهم ¤¤
پریوش هنوز عزادار بهروز بود. با سماجت مادر بهروز لباس سیاه از تن پریوش بیرون آمد. آقای جلالی نوه دومش را مثل نوه اول دوست داشت. ناهید حساسیت خاصی نسبت به پریوش داشت در تمام این سالها کسی پی به ذات پلید ناهید نبرده بود. ناهید قبل از پریوش به خونه پدرش برگشته بود. با آمدن پریوش حسادت بچه پریوش به بقیه حسادتهای ناهید اضافه شد چشم دیدن دختر پریوش را نداشت و از اینکه آقای جلالی دختر پریوش را بیشتر دوست داشته باشه می ترسید و به زبان می آورد دد
زمان میگذشت و بچه ها بزرگتر میشدند ناهید و پریوش جوان و ثروتمند بودند و خواستگارها ی زیادی داشتند اما ناهید در پي به دست آوردن مهدی بود. برای دیدن مهدی به تبریز رفت و به مهدی پیشنهاد ازدواج داد ولي مهدی پيشنهاد ناهید را رد کرد. مهدی عاشق پریوش بود.آمدن ناهید به تبریز باعث شد عشق سرکوب شده مهدی بیدار بشه و مهدی برای بدست آوردن پریوش به تهران آمد. پریوش از آمدن مهدی تعجب کرد در حالی که ناهید انتظارش را میکشيد و می دانست یک روز سر و کله مهدی پیدا میشه دد
مهدی بی مقدمه از پریوش تقاضای ازدواج کرد پریوش عاشق مهدی بود و نمیخواست برای بار دوم مهدی را از دست بدهد قبول کرد و طی مراسم ساده ای به عقد مهدی درآمد و همسرش شد. وقتی خانواده بهروز از ازدواج پریوش اونهم توسط ناهید باخبر شدند پدر بهروز حضانت بچه بهروز را از دادگاه گرفت و دختر پریوش را از دامن مادر جدا کرده و با خودبرد. کار و زندگی مهدی تبریز بود ولی به خاطر پریوش قصد داشت تهران زندگی کنه چند کار نیمه تمام داشت و باید انجام میداد مهدی به تبریز رفت. هفته ای دو روز پنچ شنبه و جمعه به تهران میآمد و کنار همسرش بود پریوش تازه متوجه شده بود که حامله است مهدی سر از پا نمیشناخت و تمام سعیش این بود که هر چه زودتر به تهران بیاد و کنار پریوش باشه دد
روزها و ماهها گذشت پریوش روزهای آخر حاملگی را پشت سر میگذاشت مهدی تهران بود و قرار بود دوباره تبریز بره پریوش با اصرار از مهدی خواست تا او را همراه ببرد مهدی ناراضی قبول کرد و آنها راهی تبریز شدند قزوین را رد کرده بودند که با یک ماشین سواری تصادف میکنند دهاتی هایی که صحنه تصادف را دیده بودند به کمک آنها ميروند تا آمبولانس بیاد پریوش در بیهوشی پسرش را زایمان کرد مهدی به دنیا آمدن پسرش را ندید ولی با صدای گریه نوزاد به خودش آمد دید یک زن دهاتی روی پریوش را میکشه و مهدی متوجه شد پریوش مرده وقتی آمبولانس میاد مهدی و بچه را به بیمارستان منتقل میکنه و چون پریوش را مرده میدونند اون را میگذارند تا آمبولانس بعدی حمل کنه! زنی که بچه پریوش را به دنیا آورده بود متوجه میشه زن زائو دستش حرکت میکنه جلو میاد و می بینه پریوش زنده است با کمک چند نفر پریوش را به خونه اش میبره و از او مراقبت میکنه پریوش دو روز به حالت نیمه بیهوش بود اون زن فداکار خیلی زحمت میکشه تا حال پریوش خوب میشه دد
اما پریوش چیزی به خاطر نداره و حافظه اش را ازدست داده. از اون طرف خبر تصادف مهدی و پریوش به آقا ی جلالی و ناهید رسید با عجله خودشان را به قزوین رساندند. حال مهدی و بچه خوب بود ولی از جسد پریوش اثری نبود! خیلی جستجو کردند اما نتوانستند جسد پریوش را پیدا کنند مهدی و بچه به خانه آقای جلالی رفتند ناهید از آنها پرستاری میکرد ناهید کار نیمه تمامی داشت که میخواست تمام کنه اون مهدی را میخواست دو ماه از به دنیا آمدن بچه میگذشت ولی هنوز شناسنامه نداشت ناهید مهدی را قانع کرد بچه احتیاج به مادر داره و در ضمن چون پریوش قبل از پدرش مرده از ارث پدرش یک ریال هم به پسرش نمیرسه و خاطر نشان میکنه پسر پریوش حق داره از مال مادرش و پدر بزرگش استفاده کنه ناهید بچه را به خودش عادت میدهد و این باعث میشه مهدی نتواند بچه را از ناهید جدا کنه و اجبارا" پیشنهاد ناهید را قبول ميکند و با ناهيد ازدواج ميکند ولی با ناهید هرگز زن و شوهرواقعی نشدند دد
مهدی پریوش را فراموش نکرد و ناهید هم همسر مناسبی برای او نشد. ناهید وقتی مهدی را به دست آورد دیگه دوستش نداشت و کم کم ازمهدی زده شد برای دوری از مهدی و بچه ها خودش را مشغول کرد اونهم با قمار و رفت و آمد با دوست هاش. مهدی تنها مانده بود برای انجام کارها هنوز هم مرتب تبریز میرفت ولی مثل سابق تهران نمی آمد ماهی یک بار اونهم به خاطر دیدن پسرش. اختلاف ناهید و مهدی زمانی شروع شد که ناهید دست از بچه ها شست و دیگه توجهی به آنها نداشت مهدی بارها از ناهید خواست دست از قمار برداره ولی ناهید مخالفت کرد مهدی ناهید را دوست نداشت و بالاخره از ناهید جدا شد و همراه پسرش به تبریز رفت روزهای سختی در پیش داشتند مهدی به تنهایی مراقبت از پسرش را به عهده گرفت و به خوبی توانست پسرش را بزرگ کنه دد
نیلوفر خسته شده بود نفس بلندی کشید و گفت: اگر اجازه بدهی بمونه برای بعد خسته شدم. هوا تاریک شده بود نیلوفر گفت: من پایین میرم تا غذا گرم کنم تو هم یک دوش بگیر بیا پایین، رفت و من را تنها گذاشت! هوش از سرم پریده بود نیلوفر بین صحبتهاش گفت مادرم زنده است باورم نمیشه مست از این گفته نیلوفر دوش گرفتم و پایین رفتم. نیلوفر داشت غذا میکشید و هم پری پشت میز نشسته بود! چهره نيلوفر معصومیتی داشت که جایی ندیده بودم موقع شام دقیقتر که نگاه کردم هیچ شباهتی بین نیلوفر و اون زن ندیدم در حالی که شنیده بودم نیلوفر زن را مادر صدا کرد چه رازی بین نیلوفر و این زن وجود داشت
ادامـــــــه دارد
Comment
-
وارث قسمت سيزدهم ¤¤
پشت میز نشستم و از دیس برنج کشیدم پری از کاسه برایم خورشت کشید غذا خوشمزه بود رو به نیلوفر گفتم: من و تو مشغول حرف زدن بودیم این غذای خوشمزه را حتما پری خانم پخته؟ نیلوفر گفت: معلومه دست پخت اونه! حوصله نداشتم دلم میخواست نیلوفر بقیه ماجرا را برایم تعریف کنه شام که تمام شد پری خانم گفت: شما برید توی بهار خواب صحبت کنید من ظرفها را میشورم و چایی درست میکنم دد
نیلوفر گفت: نه میلاد قول داده برای همیشه با هم کار کنیم الان که دوتایی ظرفها را شستیم میریم بهار خواب اونوقت شما چایی بیار طبق معمول هر شب با هم ظرفهارا شستیم و با یک ظرف میوه رفتیم توی بهار خواب، تا نیلوفر نشست گفتم: بقیه را تعریف کن. نیلوفر با لبخندی که زد دلم یک جوری شد نیلوفر را خیلی دوست داشتم ولی اعتراف نکرده بودم شاید هم منتظر بودم هویتم را ثابت کنه بعدا ابراز عشق کنم دد
نیلوفر نفس عمیقی کشید و گفت: کجا بودیم؟ گفتم: ناهید و مهدی طلاق گرفتند و مهدی تبریز رفت. نیلوفر گفت: یادم اومد ناهید بعد از طلاق به قمار و عیاشی ادامه میده آقای جلالی از رفتار و حرکات ناهید زجر میکشه کاری هم از دستش برنمیاد. ناهید دارایی را که از علی به ارث برده بود همه را در قمار باخت و مرتب از آقای جلالی پول میخواست. اما با مخالفت آقای جلالی روبرو شد ناهید عصیان کرد و از خونه با عصبانیت بیرون رفت هوش و حواسش درست نبوده با یک تاکسی تصادف کرد و از کمر به پایین فلج شد. آقای جلالی مدتی توی خونه از ناهید مراقبت کرد اما با اخلاق ناهید هیچ پرستاری دوام نیاورد و ناچار ناهید به یک کلینیک خصوصی منتقل شد دد
نیلوفر سکوت کرد پرسیدم: ناهید هنوز زنده است؟ نیلوفر گفت: نه سال گذشته سکته مغزی کرد و کلا فلج شد و شانس آورد و از دنیا رفت. هنوز یک سال از مرگش نمیگذره. ناهید دچار عذاب الهی شده بود و طی این سالها رنج کشید و بالاخره مرد. گفتم: پریوش چطورشد؟ نیلوفر گفت: پریوش حافظه اش را از دست داده بود اون زن دهاتی از پریوش مراقبت کرد حتی برای اینکه حس مادری پریوش از بین نره یکی از دهاتی ها که تازه زاییده بود بچه اش را مرتب پیش پریوش برد تا شیر بده پریوش با شیر دادن به اون بچه احساس آرامش کرد و تمام عاظفه مادری را به اون بچه هدیه کرد در طی یک سال و نیم که در ده زندگی کرد کم کم حافظه اش را به دست آورد و به آقای جلالی تلفن کرد و خبر زنده بودنش را داد دد
آقای جلالی برای اینکه مطمئن بشه اونی که بهش زنگ زده پریوش است یا نه به ده رفت! روبرو شدن این پدر و دختر شادترین برخورد بود آقای جلالی از رفتار بد ناهید و قمارش برای پریوش تعریف کرد. پریوش خیلی ناراحت شد همراه آقای جلالی به تهران برگشت البته همراه با اون زن دهاتی و دخترش پریوش وقتی به خونه رسید خودش را از همه مخفی کرد مخصوصا از ناهید! از مهدی و بچه پرسید آقای جلالی جریان ازدواج ناهید و مهدی را تعریف کرد این بزرگترین ضربه روحی به پریوش بود مدتها نتوانست خودش را پیدا کنه به خاطر کینه ای که از مهدی به دل گرفت سراغ مهدی نرفت و خبر زنده بودنش را از همه مخفی کرد. با شوق گفتم: یعنی تو میگی مادرم زنده است؟
نیلوفر گفت: بله مادرت زنده است. پرسیدم اگر اون زنده است و آقای جلالی خبر از زنده بودن دخترش داشت این ارثیه چرا به تو رسیده و من اینجا چی کار میکنم ؟ نیلوفر گفت: وقتی پریوش به خونه برگشت تا مدت از همه مخفی بود با تصادف ناهید و بستری شدنش توی خونه راحتی بیشتری پیدا کرد و بعد از اینکه ناهید به یک کلینیک خصوصی منتقل شد پریوش به دیدن ناهید رفت ولی ناهید با ناسزا اون را از خودش راند و دچار حمله عصبی شد و پریوش را تهدید به مرگ کرد و گفت: حتی با این پای فلجم میام و تورا میکشم! با شوکی که به ناهید وارد شد دکتر دیگه اجازه ملاقات پریوش و ناهید را نداد دد
سال گذشته پریوش بعد از فوت ناهید پا به اتاق ناهید گذاشت تمام وسایلش را جمع کرد تا به فقرا بدهد میان دفترهای ناهید دفتر خاطراتش را پیدا کرد و خواند ناهید با دست خط خودش تمام ماجراها را نوشته بود به قتل علی و بهروز اعتراف کرده بود پریوش هم که شاهد دست کاری ناهید بود مطمئن شد که علی و بهروز چرا کشته شدند وقتی نوشته های ناهید درباره مهدی را خواند متوجه اشتباهش شد پریوش سالها بود که بدون هویت زندگی میکرد ناهید بعد از اینکه فهمیده بود پریوش مرده شناسنامه پریوش را آتش زده بود پریوش به خاطر کینه ای که از مهدی به دل داشت برای گرفتن شناسنامه اقدام نکرد سال گذشته آقای جلالی تمام اموالش را به نام من کرد تا اگر پریوش نتوانست شناسنامه بگیره و زنده بودنش را ثابت کنه این ثروت از بین نره و به دست صاحب اصلیش برسه دد
نیلوفر پرسید: حالا فهمیدی چرا و من کی هستم؟ گفتم: تو دختراون زن دهاتی هستی مادرت کجاست؟ نیلوفر گفت: مادرم چند سال پیش مرده و من را پریوش بزرگ کرده خواستم سوال بپرسم که نیلوفر گفت: مادرت توی آشپزخونه است برو پیشش! گفتم: به تو اطمینان دارم و تمام حرفهایی که زدی را بدون چون و چرا قبول دارم ولی با شکی که به دلم افتاده اول باید پریوش پدرم را ببخشه و قبول کنه دد
نیلوفر گفت: من از عشق پریوش به مهدی پدرت باخبرم و نقشه ارثیه کار من بود ما تصمیم داشتیم مهدی را هم امتحان کنيم و ببنیم اون هنوز مادرت را فراموش کرده یا نه. اما مهدی با تو نیامد وقتی هم که برای بردن تو آمد نتوانست اینجا بمونه و زود رفت معلوم بود هنوز هم عاشق پریوشه و دوستش داره و نمی توانه جای خالی اون را ببینه. گفتم: چرا وقتی نوشته های ناهید را خواندید به پدرم خبر ندادید؟ نیلوفر گفت: نمیدونم حتما من باعث شدم چون دلم نمیخواست پریوش دچار شکست بشه اگر مهدی پریوش را قبول نمیکرد این برای پریوش خیلی گران تمام میشد دد
در ضمن پسر ناهید هم مدعی این ثروت شده اون چیزهای خوبی از مادرش به ارث نبرده آقای جلالی مسعود را مثل بچه خودش بزرگ کرده و برای تحصیل به اروپا فرستاده اون قراره چهار ماه دیگه به ایران برگرده من و پریوش از اون هم میترسیم. من از علاقه پریوش نسبت به خودم سوء استفاده کردم و این نقشه را کشیدم، پریوش سالها بدون مهدی بوده یک سال هم بیشتر زیاد فرقی نمیکرد اما مهدی دیگه جوان نیست فکر کردیم یواش یواش از تو شروع کنیم تا به مهدی برسیم دستش را گرفتم و بوسیدم گفتم: نیلوفر دوستت دارم. نیلوفر گفت: میدونم درحالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود داخل ساختمان شد
ادامــــــه دارد
Comment
-
وارث قسمت چهاردهم ¤¤
پشت سر نیلوفر وارد ساختمان شدم پریوش توی آشپزخونه بود صدای ما را که شنید هول کرد لباسش گیر کرد به کتری و آب جوش ریخت روی لباسش! نیلوفر با عجله لباس پریوش را درآورد بد جوری سوخته بود زنگ زدیم اورژانس نیلوفر هر کمکی که میتوانست به پریوش کرد سوختگی خیلی شدید بود پریوش از زور درد بی حال شد دست پریوش را توی دستم گرفتم حس خاصی نداشتم اون را به عنوان مادر نمی شناختم این حس خیلی بدی بود زنی در مقابلم بود که نه ماه من را داخل شکمش حمل کرده بود و در بدترین شرایط ممکن منو به دنيا آورده بود ولی من هیچ حسی نسبت به او نداشتم دد
با آمدن اورژانس و انجام کمکهای اولیه حال پريوش بهتر شد سوختگی عمیق نبود و احتیاج نشد به بیمارستان منتقل بشه. پریوش را با کمک برانکار به یکی از اتاقها بردیم و روی تخت خواباندیم. پریوش با مسکنی که دکتر اورژانس تزریق کرد به خواب عمیقی فرو رفت. من ونیلوفر اون شب بالای سر پریوش بیدار ماندیم و با هم پچ پچ کردیم به نیلوفر گفتم: شرایط گرفتن ارثیه فکر کی بود؟ نیلوفر خندید و گفت: فکر من بود برای اینکه آینده ام را تضمین کنم باید زن مردی میشدم که حساب کتاب سرش بشود و بتواند یک زندگی را اداره کنه در عین حال من را دوست داشته باشه و شریک و همدمم بشه به همین خاطر شرط سه برابر کردن پول را طرح کردم زمان یک سال برای شناختن به نظرم کافی آمد تنها چیزی که توی حساب کتاب من درست از آب درنیامد دور ماندن پدرت بود دد
طبق نقشه من، تو همراه پدرت میآمدی ولی برعکس شد حتی موقعی که پدرت برای بردنت آمد من میخواستم پیشنهاد کنم پدرت همراه ما بمونه اما اون رفت و نقشه من تکمیل نشد عیبی نداره حالا تو کمک کن این زن و شوهر عاشق را بهم برسانیم. از نیلوفر پرسیدم: پریوش چرا برای گرفتن شناسنامه اقدام نکرده چرا تا امروز هویتش را مخفی کرده؟ نیلوفر گفت: اقدام کرده ولی به هیچ عنوان نتوانسته ثابت کنه پریوشه تنها کسی که از هویت این زن خبر داره و می شناسه پدرتوست! کلی فکر کردیم تا اینکه ما بین حرفهایمان به این نتیجه رسیدیم که وقت ازدواج ما شده از همدیگر خوشمان میآمد و عاشق هم بودیم و عملا ثابت کرده بودیم که میتوانیم باهم زندگی کنیم تفاهم بوجود آمده بین ما هم عمیق بود پس باید من به پدرم خبر میدادم تا برای خواستگاری نیلوفر به تهران بیاد چه خوب که من درباره شرط دوم یعنی ازدواج با نیلوفر حرفی نزده بودم اولین کار من صبح زود تلفن به پدرم بود پدر اول زیاد حرفم را جدی نگرفت ولی با اصرار من راضی شد برای خواستگاری به تهران بیاد و تصمیم نهایی وقتی گرفته بشه که پدر با نیلوفر صحبت بکنه دد
به پدرم قول دادم به شرطی که هر چه زودتر تهران بیاد و پدر موافقت کرد تا سه روز دیگه تهران باشه صحبت با پدرم باعث خوشحالی من و نیلوفر شد حال پریوش هم بهتر شده بود و جای سوختگی عذاب نمیداد و رو به بهبود بود همان روز نیلوفر به یک شرکت خدماتی زنگ زد و چند تا کارگر زن و چند تا مرد برای نظافت خانه خواست. یک ساعت بعد کارگرها آمدند مردها پرده ها را درآوردند و مشغول شستن شیشه ها و دیوارها شدند زنها هم کارهای سبکتر را انجام دادند باورم نميشد، تا غروب آفتاب همه کارها تمام شد و کارگرها رفتند دد
خونه برق میزد خیلی خوشم آمد نیلوفر شام پخته بود برای پریوش بردم هنوز نمیدانست من میدانم که مادرمه کنار تخت نشستم و غذا را دستش دادم در حال تشکر گفت: دستت درد نکنه پسرم. حال عجیبی پیدا کردم هرگز کسی اینطور با من حرف نزده بود اونقدر با خلوص نیت پسرم گفت که دلم لرزید سینی را کنار تخت گذاشتم دستش را گرفتم و بوسیدم و برای اولین بار کسی را مادر خطاب کردم پریوش خشکش زده بود اشک توی چشمهاش جمع شد سرم را بوسید و بغل کرد و چند بار از ته دل پسرم صدا زد داشتن مادر حتی در اون شرایط دلپذیر بود انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم صورتم را غرق بوسه کرد گویا میخواست سالهای از دست رفته را در یک دقیقه جبران کنه با دیدن حال مادر حسرتی را که کشیده بود حس کردم معلوم بود چقدر از دست دادن من برایش سخت بوده دد
پریوش مرتب میگفت: پسرم دیگه پیشم باش از کنارم نرو دلم برایش سوخت حسرت فرزند از حسرت بی مادری خیلی بدتره اون از هر دو فرزندش محروم شده بود مدتی به همان حال باقی ماندیم تا اینکه نیلوفر به اتاق آمد و گفت: پسر خوب غذا یخ کرد. پریوش گفت: همه چیز را به میلاد گفتی؟ نیلوفر گفت: تا جایی که لازم بود همه چیز را گفتم خیالت راحت باشه فردا مهدی برای خواستگاری میاد تهران تو باید خوب بشی. از حرفهای نیلوفر فهمیدم هنوز چیزهای هست که من از اون خبر ندارم اما حدسی در اون باره نداشتم خودم را به تقدیر سپردم در مدت کوتاهی هویتم را از دست دادم و حالا به دست آورده بودم و می دانستم کی هستم ماردم کیه از آن مشکل تر که نبود با این افکار اون شب خوابیدم ولی در خواب کابوس میدیدم دد
مرد جوانی در تعقیبم بود و من فرار میکردم ترسیده بودم و این ترس تمام شدنی نبود فریاد میزدم ولی کسی نبود کمکم کنه نیرویم را جمع کردم و نیلوفر را صدا کردم از صدا ی خودم بیدار شدم اونقدر بلند فریاد زده بودم که نیلوفر هراسان به اتاقم آمد غرق در عرق بودم خیس خالی شده بودم نیلوفر کنار تخت نشست دستی به سرم کشید انگار که اون خواب واقعی باشه سرم را روی سینه اش گذاشتم و نا خودآگاه گریه کردم نیلوفر دلداریم داد و گفت: این فقط یک خواب بود خودت را جمع کن خجالت بکش مرد گنده گریه میکنه دد
پریوش هم با هزار زحمت خودش را به اتاقم رساند و پرسید چه اتفاقی افتاده؟ نیلوفر گفت: نگران نباشید میلاد خواب بد دیده ترسیده. وقتی پریوش به تختم نزدیک شد نیلوفر از جا بلند شد و گفت: تا من صبحانه حاضر کنم شما با هم صحبت کنید این را گفت و از اتاق بیرون رفت. پریوش سرم را نوازش کرد دستش که بهم خورد احساس آرامش کردم بوی پریوش بوی خوشی بود که من سالها از آن محروم بودم ولی حالا آن را داشتم خوشبختی چی بود؟ خودم را لوس کردم و بغل پریوش خوابيدم اونقدر آرام شده بودم که خوابم برد یک ساعت بعد که بیدار شدم بغل پریوش بودم از جاش تکان نخورده بود. دست و صورتم را شستم و با هم پایین رفتیم نیلوفر با سلیقه میز را چیده بود کنار دو زن یکی مادرم و یکی همسر آینده ام نشستم هر دو شروع کردند به تعارف و پذیرایی از من! داشتم پادشاهی میکردم و تلافي سالهای بی مادری را درمی آوردم که زنگ در به صدا درآمدد
ادامـــــــه دارد
Comment
-
وارث قسمت پانزدهم ¤¤
برخلاف انتظار ما کسی که پشت در بود پدرم نبود بلکه پسر ناهید بود. نیلوفر در را باز کرد و اون وارد شد. مسعود جوان خوش قد و بالا و نیرومندی به نظر میرسید خودش را مسعود معرفی کرد و گفت: مادرم به خاطر اینکه من همیشه خوشبخت باشم اسم من را مسعود گذاشته اما من هنوز خوشبختی را پیدا نکردم. نیلوفر در جواب مسعود گفت: لابد اومدی اینبار خوشبختی را در ثروت امتحان کنی ولی ما سه ماه دیگه منتظرت بودیم؟ مسعود خندید و گفت: آفرین چه دختر باهوشی امتحانات من زود تمام شد و من وقت را غنیمت شمردم و برگشتم دد
راستی شما خودتان را معرفی نکردید. پیش دستی کردم و گفتم: من میلاد نوه آقای جلالی و این هم نامزدم نیلوفر و این خانم هم نیلوفر اشاره ای کرد و من حرفم را قورت دادم و گفتم این هم پری خانم توضیح دیگری ندادم. مسعود با من دست داد و من را بغل کرد و گفت: داشتن یک برادر همیشه آرزوی من بوده من و تو برادریم و از یک مادر هستیم. بچه که بودیم من تو را خیلی دوست داشتم ولی بابات تو را از من جدا کرد و به تبریز برد پدرت کجاست؟ نکنه مرده؟ مسعود از حقایق خبر نداشت من هم تا فرصت مناسب سکوت اختیار کردم و گفتم: پدرم زنده است و هرآن ممکنه از راه برسه ما منتظر اون بودیم. نیلوفر از مسعود خواست تا دست و صورتش را بشوره و سر میز بیاد دد
مسعود با کمال میل قبول کرد نیلوفر به من اشاره کرد تا مسعود را به یکی از اتاقهای طبقه بالا راهنمایی کنم مسعود چمدانش را برداشت ساک دستی را من برداشتم و با هم به طبقه بالا رفتیم و نیلوفر و پریوش را پایین تنها گذاشتیم. نیم ساعت بعد با صدای زنگ در همراه مسعود پایین آمدم پدر و خواهرم مینا از راه رسیده بودند. مسعود را معرفی کردم نگاهی بین مسعود و خواهرم رد بدل شد دور و بر را نگاه کردم از پریوش خبری نبود مسعود متوجه غیبت پریوش نشد نیلوفر از مسافران پذیرایی کرد برای پدر و مینا هم اتاقی در نظر گرفتیم همانطور که گفته بودم این خونه چندین اتاق داشت برای همه جا بود حس کردم با تکمیل شدن مهرهای اصلی بازی واقعی شروع شده دد
نیلوفر و مینا خیلی زود با هم انس گرفتند من و مسعود هم تفاهم داشتیم و حس می کردم مثل دو برادر هستیم کار نیلوفر سنگین شده بود دیگه پریوش نمیتوانست به نیلوفر کمک کنه من مینا دست به کار شده و به کمک نیلوفر رفتیم مسعود و پدر هم توی بهار خواب نشسته بودند و با هم گپ میزدند تا جا افتادن غذا ما هم با یک سینی چای به جمع آنها پیوستیم. مسعود به پدر داشت توضیح میداد من و میلاد و مینا تنها وارثین آقای جلالی هستیم مشکلی پیش نمیاد تصمیم دارم سهمم را بگیرم و برای زندگی دوباره به اروپا برگردم رو به من کرد و گفت: تصمیم تو چیه؟ نیلوفر پیش دستی کرد و گفت: شما خبر ندارید؟ مسعود پرسید از چی؟ نیلوفر گفت: از اینکه ارثی نیست که بین شما تقسیم بشه!! مسعود خنده ای کرد و گفت: شوخی میکنی پس این خونه و اموال پدربزرگ چی شده؟ لابد من خواب میبینم واین خونه اصلا وجود نداره!! نیلوفر گفت: خواب نیستی ولی از واقعیتی که پیش آمده خبر نداری آقای جلالی تمام اموالش را به نام من کرده و مالی برای تقسیم وجود نداره دد
مسعود عصبانی شد و از کوره در رفت باور نمیکنم پدر بزرگ من را خیلی دوست داشت من هم اون دوست داشتم و تا زمانی که زنده بود به اون بی احترامی نکردم حتی وقتی خواست من را از سرش باز کنه و اروپا بفرسته با اون مخالفت نکردم و مثل یک بره سرم را پایین انداختم و رفتم. این غیر ممکنه پدر بزرگ همچین کاری نمی کنه! نیلوفر گفت: همچین کاری کرده البته من اونقدر بی وجدان نیستم مقداری پول در اختیار تو میگذارم تا بتوانی برای خودت کار و زندگی جور کنی. مسعود گفت: من ترحم نمیخواهم من سهمم را میخواهم شکایت میکنم نیلوفر گفت: میل خودته اما این را بدان اگر موفق نشی حتی یک ریال هم بهت نمیدهم دد
مسعود پوز خندی زد و گفت: تو من را دیوانه فرض کردی وقتی میتوانم صاحب میلیارد بشم به چندر غازی که تو جلوم بندازی قانع نمی شوم. راستی من تا زمانی که شکایت کنم و سهمم را بگیرم اینجا میمانم از نظر شما اشکالی که نداره؟ نیلوفر گفت: نه اشکالی نداره در این خونه همیشه به روی تو بازه این خواسته پدربزرگ بوده و بحث را تمام کرد. مسعود از جمع عذر خواهی کرد و برای استراحت به اتاقش رفت. پدر رو به من کرد و گفت: میلاد تصمیم تو برای آینده چیه؟ گفتم: با اجازه شما من با نیلوفر ازدواج میکنم و تهران ميمانم دد
پدرگفت: ثروت نیلوفر در این تصمیم نقشی داره؟ نیلوفر جواب داد: نه میلاد ثابت کرد که بدون مال پدر بزرگ هم میتوانه پول دربیاره لنگ نمی مونه خیالتون راحت باشه میلاد امتحانش را پس داده. پدر عشق را در نگاه نیلوفر و من تشخیص داد از روی صندلی راحتی بلند شد و گفت: رساندن دوتا جوان به هم وظیفه منه هر کاری لازم باشه انجام میدهم انشالله مبارک باشه رو به نیلوفر گفت: دخترم تو را از کی خواستگاری کنم؟ کسی را داری؟ نیلوفر با متانت سرش را بلند کرد و گفت: بله هر وقت را معین کردید من هم بزرگترم را دعوت میکنم. پدرگفت: همین امشب. مینا گفت: پس من و میلاد میریم خرید باید یک انگشتر مناسب برای نامزدی بخریم دد
نیلوفر گفت: ناهار که خوردید استراحت کنید عصر که شد با میلاد برید مینا قبول کرد. من همراه نیلوفر به آشپزخانه رفتم نیلوفر گفت: پدرت را برای روبرو شدن با پریوش آماده کن در ضمن امشب حضور مسعود در جمع ما باعث دردسر میشه اون را هم دکش کن بره پدربزرگش را ببینه نیمدونم هرچی که امشب نباشه این به عهده توست در حال بحث بودیم که مسعود از پله ها پایین آمد و از ما خداحافظی کرد و گفت: به مادر بزرگم زنگ زدم ناهار منتظر منه ممکنه شب هم برنگردم منتظر من نباشید دد
نیلوفر گفت: اگر شب برمیگردی شام دور هم باشیم. مسعود گفت: نه امشب خونه اونها میمونم انشالله فردا شب این را گفت و بیرون رفت. بدون اینکه من زحمتی بکشم خودش رفت خوشحال شدم حالا آماده کردن پدرم و مینا مانده بود مینا را بین راه موقع خرید میتوانستم آماده کنم ولی برای آماده کردن پدر وقت کافی نداشتم امشب شب به یاد ماندنی بود و من لحظه ها را برای آمدن شب می شمردم
ادامه دارد
Comment

Comment