Announcement

Collapse
No announcement yet.

Soltan (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Soltan (An Iranian Story)

    سلـــطان قسمت اول

    هـــــادی در خانواده ای بدنیا آمد که اولین فرزند خانواده بود. ولي يواش يواش سه خواهر و دو برادر نيز به جمع آنها پيوست. ديد او از دنیای اطرافش خاص و منحصر بفرد بود، برداشت او از اتفاقات دور و بر جالب و کنجکاوانه بنظر ميرسيد، بطور کلي ميشد او را شخصي خاکشیر مزاج دانست. او با همه راه می آمد و از همه خوشش می آمد، می خواست دل همه را بدست آورد. در ظاهر چیزی برای خود نمی خواست ولی در واقع همه چیز را برای خودش در نظر میگرفت دد

    دوران کودکی را در دامان مادری مهربان و دلسوز سپری کرد و دوران ابتدایی و راهنمايي را با بهترین معدل تمام کرده و وارد دوران دبیرستان شد. توی فامیل دختران زیادی بودند که رابطه صمیمی با او داشتند تا آنجا که با آنها به پارتي میرفت دد

    کــــــوه و کوهنوردی هم يکي از ورزشهای مورد علاقه او بود البته بدون دخترهای فاميل دست به کاری نمی زد، همه جا که او می رفت حتما" دخترهای فامیل یا هم شاگردیهاش هم بودند. دوران دبيرستان هم داشت با موفقيت به نقطه ی پاياني خودش ميرسيد و درست همين موقعها بود که وجود ناهيــــــد را بيشتر از پيش در بين ديگر دختران فاميل احساس ميکرد. ناهيد با لباسهای سکسي و رفتارش جرقه ايي را در وجود هادی شعله ور ميکرد که برای او تازگي داشت ! ناهيــــــد تصميم خودش را گرفته بود و به هر نحوی شده ميخواست هادی را به چنگ بياورد، با اينکه هنوز خيلي برای آرايش کردن آنچناني، جوان بود ولي برخلاف مخالفت مادرش آرايش غليظ هم ميکرد تا شايد بتواند هادی را به خود جلب کند دد

    تا اينکه تلاشهای ناهيد به ثمره نشست و در يک روز پاييزی در باغچه هادی اينها هادی بخودش جرات داد و او را بغل کرد! ولي برخلاف تصور او، ناهيد از اين کار او خوشش نميامد و بشدت دست او را پس زد و ديگر سراغ او نيامد دد

    ســـــــال آخر دبيرستان هم با موفقيت به پايان رسيد و حاصل آن قبولي از رشته پزشکي بود ! با اينکه مادر او آرزوی دامادی او را داشت ولي با قبلي هادی از دانشگاه صلاح بر اين بود که بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه ازداوج کند بدين علت او را بيشتر به مطالعه و درس خواندن تشويق ميکرد ! در اين بين ناهيد هم با يکي از پسرهای فاميل ازداوج کرد با اينکه هادی احساسي نسبت به او نداشت ولي او اولين کسي بود که به او احساس مرد بودن را داده بود و احساسات جنسي او مانع بزرگي برای او در درس خواندن شده بود، ولي خوشبختانه بعد از چندين سال تلاش مداوم دوران دانشگاه را به پايان رساند و مدرک پزشکي خود را اخذ کرد
    ادامــــــــه داردد


  • #2
    سلـــطان قسمت دوم

    بـــا شروع دوره انترني هادی ، دور و برش هم پر شد از پرستارها و خانم دکترهای انترن که دنبال يک شوهر پزشک ميگشتند ! هادی هم از اين موقعيت بدش نميامد و از فرصتي که پيش آمده بود نهايت سوءاستفاده رو ميکرد تا آنجا که با بعضي از آنها رابطه جنسي هم داشت . الگو و راهنمای خوبی هم نداشت، راهنمای او هم سن و سالهایش بودند که تجربه چندانی از زندگي و پستي بلندی آن نداشتند دد

    حـــــالا که مادر مایل به زن دادن او شده بود او مخالفت می کرد و درس خواندن را بهانه می کرد بیست وسه سال داشت وبهترین دوران زندگی را سپری می کرد او درس می خواند ومرتب پیشرفت می کرد اما از خانمهای دور و برش هم غافل نبود دوران انترنی را هم تمام کرد و برای ادامه تحصیل بورس فرانسه را برنده شد و در سن بیست و شش سالگی به فرانسه رفت و به خرج دولت در آنجا مشغول به تحصیل شد دد

    همان روزهای اول ورودش به فرانسه با خانمهای زيادی آشنا شد کار او شده بود درس خواندن و خوشگذراني با دوست دخترهايش . او همیشه با استفاده از مقام وموقعیتش آنها را جلب خود ميکرد دد

    در فرانسه بی احتیاطی بزرگی کرد و یکی از مریضهایش را که با او رابطه نيز داشت حامله کرد و با فهميدن اين موضوع ، خود را گرفتار مصیبتي عظيم ديد، چون او نه می توانست با او ازدواج کند و نه از عهده پدر شدن برمي آمد . آخرش هم کار خودش را کرد و دختر ساده و بيچاره را راضي کرد که سقط جنين کند و روزی که به هادی خبر سقط بچه را داد آخرین بار بود که هادی را دید ! هادی زرنگ شده بود و دم به تله نمی داد، چهار سال در فرانسه از او مردی عیاش ساخت که با زرنگی تمام از زنها سوءاستفاده می کرد وبعد آنها را محترمانه کنار می گذاشت دد


    حالا ديگه دوستانش به او لقب سلطان را داده بودند و او را سلطان فاتح قلب زنها می خواندند . معاشرت با زنها را دوست داشت و زنهای ساده که زود عاشق می شدند در دام او افتاده و فریب می خوردند زنهای جوان به خاطر اینکه شنیده بودند ایرانی ها عاطفی هستند همه چیز خود را دراختیار او می گذاشتند و به امید ازدواج با یک پزشک ایرانی همه کار می کردند اما او فقط آنها را برای ارضای هوسهای خود می خواست و بس . هادی در زندگی هرگز طعم عشق را نچشید و عاشق نشد دد


    دوران تحصيلات او در فرانسه به پايان رسيد و او به ایران بازگشت در ایران مدتی از عیاشی خبری نبود مادرش او را می خواست سر و سامان بدهد حالا او پزشکی بود سی ساله با آینده ای روشن . هادی مادر را قانع ساخت تا مهلت بدهد او خانه ای بخرد تا ازدواج خوبی داشته باشد. از آنجا که مادر زندگي ديگر پسرهای کوچکش را ميديد که همزمان تحصيل ميکردند و صاحب زن و بچه هم بودند و ميديد که چقدر گرفتار مشکلند ، از اين رو پيشنهاد هادی را قبول کرد دد

    هـــــادی پول خوبي در می آورد اما از خرید خانه خبری نبود ! مادر او را چند بار به خواستگاری برده بود اما هر بار هادی موفق از آن بیرون آمده بود ! او در همان صحبتهای اوليه با دختری که مادرش برای او در نظر گرفته بود در مورد سالهايي که در فرانسه بود صحبت ميکرد و از آزادی بي قيد و شرط روابط جنسي آنجا صحبت ميکرد و از او ميخواست که همانگونه رفتار کنند ولي تمامي دختران بخاطر رسم و رسوم ايراني و حرمت خود و خانواده عذر او را ميخواستند و خواستگاری بهم ميخورد دد

    هادی همچنان در خفا به روابط نامشروع خود ادامه می داد و در ظاهر خود را پاکترین فرد نشان ميداد و مردم هم اينگونه مي پنداشتند و جالب اينکه همه برای او دنبال همسری مناسب می گشتند و هر روز یک نفر را به او معرفی میکردند. اما او زير بار نمي رفت. یک بار درددلی با یکی از دوستانش داشت که ميگفت : مادرم زرنگ نیست و مرا درک نمی کند ، او اگر زرنگ بود تا بحال من را سر سفره عقد نشانده بود و کار را تمام کرده بود، اما زرنگ نیست. سالها می آمد و میگذشت و چهل سالگی سلطان هم رسید او خود را در بهترین شرایط می دید

    ادمــــــــه دارد
    Last edited by Rasputin; 10-16-2006, 12:04 PM.

    Comment


    • #3
      سلـــطان قسمت سوم

      بین پزشکان اسم در کرده بود کارش زياد و قابل احترام بود! خوب پول درمی آورد وخوب هم خرج می کرد. خانه ای هم خریده بود که زنهای مختلف نظافت آن را به عهده داشتند. به خود خیلی خوش می گذراند مشروب و زن را از بهترینها انتخاب می کرد. مادرش گاهی سراغ او می آمد و به خانه اش رسیدگی می کرد و همیشه به او می گفت من عمر نوح ندارم همسری انتخاب کن وسروسامان بگیر مادرش فکر میکرد که او در جوانی عاشق ناهید بوده و این در فامیل هم پیچیده بود و از اینکه مادر او را برای هادی نگرفته، هادی اینقدر سخت می گیرد ودختری را انتخاب نمیکند دد

      دوستانش هم دیگر نگران او شده بودند آنها هم ازدواج کرده بودند وصاحب زن و فرزند بودند و هادی را هنوز سلطان صدا می کردند او سلطان تجرد بود و به آنها ریشخند می زد و می گفت ببینید من سر حال هستم و خوش می گذرانم اما شما چی سرتان با زن و بچه گرم شده زندگی واقعی را فراموش کردید دد

      ناهید را گاها" در مهماني های فامیلي می دید او هنوز هم دلربا و سکسی می پوشید هیکلش را با اینکه دو بچه بدنيا آورده بود حفظ کرده بود، اما با شوهرش اختلاف داشت او لباسهای باز می پوشید و شوهرش مخالف بود و میگفت یه خرده به آینده بچه ها فکر کن، فردا بچه چی می گن، می گن مادره هنوز ادای دختر بچه ها رو درمیاره یه کم بهتر ببپوش اما به گوش ناهید نمی رفت و این لجاجت ناهید باعث جدایی وطلاق آنها شد دد

      ناهید در ایران ماند و شوهرش بچه ها را برداشت و به آمریکا رفت . ناهید میدان را خالی دید و برای بدست آوردن هادی دست به کار شد در هر مهمانی که می دانست هادی شرکت دارد می رفت و خیلی نزدیک هادی میشد تا اینکه یک روز هادی اختیار خود را از دست داد وناهید را به خانه خودش دعوت کرد ناهید هم به خیال اینکه هادی از او تقاضای ازدواج خواهد کرد قبول کرد وبه خانه او رفت دد

      هادی از قبل همه چیز را آماده کرده بود اول یک شام شاعرانه زیر نور شمع بعد یک جام کوچک از بهترین شرابهای فرانسه و... ناهید خیلی خوشش آمد و شام را که خوردند کمک کرد تا میز را جمع کردند بعد هم شراب تعارف شده را پذیرفت هادی کنار ناهید نشست دستی به موهای او کشید صورتش را لمس کرد، ناهید به وجد آمد ودر خیالات خود هادی وخودش را سر سفره عقد می دید فردا صبح که تو رختخواب هادی بیدار شد از هادی خبری نبود بلند شد لباسش را پوشید نگاهی به آیینه انداخت گوشه آیینه یک نامه بود نامه را که باز کرد دید توش نوشته عزیزم تویک کار نیمه تمام بودی ومن آن را تمام کردم از کمکت متشکرم می تونی بری دد

      انگار دنیا سر ناهید خراب شده بود تمام نقشه هایش بهم ریخته بود به یاد آورد اون وقتی را که دختر بود و هادی چه رفتاری باهاش داشت، تازه متوجه شد که در زندگی چقدر اشتباه کرده و شوهرش را که مرد زندگی بوده از دست داده آنهم به خاطر هادی که ارزشش را نداشته، پشیما ن بود از کاری که کرده بود فورا از خانه هادی بیرون رفت و خودش را به خانه رساند تو خونه یکی از دوستان مشترک آنها و هادی بود ناهید سلام کرد و خواست که به اتاقش برود منصور دوستشان، از ناهید پرسید سلطان چطوره ؟ ناهید گفت : کدام سلطان ؟ منصور گفت منظورم هادی دیگه مگه تو با اون نبودی ؟ ناهید دست و پاچه گفت : نه !! منصور گفت حواست را جمع کن اون برخلاف شخصیت اجتماعی که داره مرد عیاشیست و از هیچ زن خوشگلی نمی گذره متوجه حرف من شدی ناهید خودش را جمع کرد و گفت : من و شوهرم با هم آشتی کردیم و لازم ندارم هادی را به من معرفی کنیدد

      اما توی دلش گفت چرا زودتر این کار را نکردی؟ بعد از آنها خداحافظی کرد و به اتاقش رفت گوشی تلفن را برداشت و به شوهرش زنگ زد، تا صدای او را شنید گریه را سر داد و ازش خواست تا او را ببخشد. شوهرش باور نمی کرد این همان ناهید باشد خوشحال شد وبه ناهید گفت : به خاطر بچه ها هم که شده باشه ولی من انتظار نداشتم تو به این سرعت عوض بشی. ناهیدگفت : حالا فهمیدم که توچی بودی و من چی را از دست دادم بگو که منو می بخشی و دوباره منو قبول می کنی؟ شوهرش پای تلفن از ناهید دلجویی کرد و گفت تمام کارها را انجام می دم و با بچه ها میام ایران. ناهید وقتی گوشی را می گذاشت آرام شده بود او می توانست به خانواده خودش برگردد واین خودش خیلی مهم بود

      ادمــــــــه دارد

      Comment


      • #4
        سلـــطان قسمت چهارم

        سلطان مجرد داشت به پنجاه سالگی نزدیک می شد تمام مجردهای دوروبرش ازدواج کرده وتشکیل خانواده داده بودند بعضی از اونها مشغول شوهر دادن دخترهاشون یا زن دادن پسرهاشون بودند ، اما هادی هنوز تنها بود و همسری برای خودش انتخاب نکرده بود. البته هنوز از اینکه ازدواج نکرده راضی بود ولی دیگه مثل سابق به زنها اهمییت نمی داد و خودش را غرق در کارش کرده بود و گه گاهی سری به دوستان قدیمیش می زد وبا آنها ارتباط داشت. خواهرهاش غصه می خوردند و از اینکه برادرشان مجرد است رنج می بردند ومرتب دخترهای خوشگل را به هادی معرفی میکردند هادی هم مثل اینکه این یک بازی باشه به خواستگاری می رفت ودخترها را شیفته خودش می کرد چون اون از حرف زدن کم نمی آورد دخترهای جوان یا حتی دخترهای چهل ساله را هم محو خود می کرد و همه موافقت می کردند تا با او ازدواج کنند اما او در یک مرحله جا می زد چند بار به خواستگاری رفت و انگشتر هم دست دختر کرد اما قبل از عقد منصرف شد دیگه خواهر ومادرش از پیدا کردن همسر برای او نا امید شدند ومزاحم او نمی شدند چون او قبول نمی کرد و از طرفي هم آبروی آنها رفته بود چون هرکس را به یک بهانه رد می کرد و آنها ناچار از خجالت رابطه خود را با خانواده دختر یا با رابط قطع می کردند دد

        هادی هنوز هم که هنوزه شیطنت می کرد اما نه مثل سابق سنش هم روز به روز بیشتر می شد ودیگر آن طراوت وجوانی را نداشت خواهرهاش ازدواج کردند برادرهاش ازدواج کردند بچه دار هم شدند و اما او هرگز مزه پدر شدن را نچشید پدرش را از دست داد مادرش ماند وچون او تنها بود پیش او آمد ولی چون مزاحم کارهای هادی بود او مادرش را به دلیل اینکه من دانشگاه هستم و تو تنها می مانی به خانه خودش برگرداند. او استاد برجسته ای در دانشگاه بود و همه او را از نظر اخلاقی می پسندیدند و به او احترام می گذاشتند درجه علمی بالایی داشت وهر روز از روز قبل بهتر هم می شد اما هرکس که با او آشنا می شد سعی می کرد برایش همسری پیدا کند اما او بازرنگی تمام رد می کرد البته دل کسی را هم نمی شکست و به خواستگاری می رفت واوقات فراقتش را با خواستگاری از دختر ها می گذراند و در اکثر مواقع موفق می شد رضایت آنها را جلب کند این نوع اخلاق سادیسمي برايش لذتي شده بود . اگر دختری به او نه می گفت سماجت می کرد وبلاخره رضایت دختر را می گرفت، او آنقدر در این کار مهارت پیدا کرده بود او زنها را خوب شناخته بود و می دانست از چی خوششان میاد و از چی بدشان میاد آخر سر هم دختر را به طرز ماهرانه ای رد می کرد دد

        سنش به شصت رسید ولی از تشکیل خانواده خبری نبود پیری به او حمله کرده بود وصورتش پر از چین وچروک شده بود با اینحال که از خودش به خوبی مراقبت می کرد از هم سن و سالهایش پیرتر بنظر می آمد مادر ش را هم از دست داد خواهر های مهربانش هم هر چند وقت يکبار به او سری می زدند اما آنها مشغول فرزندان خود بودند و فرصت کافی نداشتند تا بيشتر به او سر بزنند دد

        تنهایی به هادی فشار می ورد اما ناچار بود با تنهایی بسازد چون هیچ کس حاضر نمی شد برای او قدم جلو بگذارد همه از او رو دست خورده بودند وبه خاطر شخصیت اجتماعی او دوروبرش بودند ولی قلبا به او به چشم یک آدم پست نگاه می کردند. سالها پشت سر هم ميامد و هادی نمی توانست جلوی آن را بگیرد سنش به شصت رسیده بود و به جز زنهای فاحشه که به خاطر پول خود را به او می فروختند کسی حتی به او نگاه نمی کرد او بیشترین پول را می داد تا یکی راضی می شد با او هم خوابه شود از موقع زن گرفتنش هم گذشته بود و خودش هم نمی خواست هنوز هم احساس رضایت می کرد دیگر کمتر به دانشگاه می رفت با اینکه شصت سال بیشتر نداشت اما به خاطر عیاشی زیادتر از حد از پا افتاده بود وپیرتر نشان می داد

        ادمــــــــه دارد

        Comment


        • #5
          سلـــطان قسمت پنجم

          یه شب توی خیابون بی هدف رانندگی میکرد وبه اتقاقاتی که در زندگی به او گذشته بود فکر می کرد او توانسته بود کلی بیماری را از خود دورکند چون او یک پزشک بود وتمام احتیاط های لازم را می کرد او تجربه یک سقط را به یدک می کشید واز بیماری ایدز خبر داشت او می دانست که ایدز چیست وبا انسان چه می کند ایدز تمام سیستم امینی بدن را ازبین می برد و قبل از اینکه به وجود آن در بدنت آگاه بشی اون کار خودش را کرده و با کوچکترین بیماری عفونی و حتی یک سرماخوردگی ناچیز از پا میافتی و مدتی بدون آگاهی از بیماری که با خودت حمل می کنی ناقل آن می شی وبه همه منتقل می کنی و بلاخره یک روز می رسه که دیو ایدز کار خودش را تمام می کنه و ضربه اصلی را بهت می زنه تاب و توانت را از دست می دهی از پا درمیای چون توی بدنت سربازی نیست که از تو مراقبت و محافظت کنه کم کم به روز بدی می افتی و بلاخره آرزوی مرگ می کنی و با درد و شکنجه روحي زیاد می میری و پشت سرت چی جا می ذاری هیچی جز خفت و خواری برای خانواده ات چون این بیماری در ایران بد جا افتاده و هر کس به آن مبتلا بشه او را جنایت کار جنسی می دونند در حالی که کلی از مبتلایان به این بیماری را هادی می شناخت که انحرافات جنسی نداشتند اما نا خواسته با تزریق خون آلوده مبتلا شده بودند و از خانه و خانواده طرد شده بودند دد

          از یاد آوری این نکات خیلی اوقاتش تلخ شد چون او یک پزشک بود و یادآوری رنج بیماران او را متاثر میکرد . آرزو کرد کاش به حرف مادرش و دیگران گوش می کرد و ازدواج می کرد و این اضطراب را به جان نمی خرید کاملا حواسش پرت بود یکهو یک زن میان سال، خودش را جلوی ماشین انداخت هول شد از ترس اینکه به زنه نخوره ماشین را منحرف کرد تونست ماشین را کنترل کنه و بایسته از ماشین پیاده شد و به سمت او زن رفت و با عصبانیت پرسید می خواستی خود کشی کنی؟ زنه با ناراحتی گفت : نه بابا من داشتم از خیابون رد می شدم و شما را ندیدم حواسم پرت بود. هادی پرسید می شه بگی حواست کجا بود؟ زنه خودش را جمع کرد وگفت دنبال دخترم می گردم اونطرف خیابون به نظرم رسید اونو دیدم داشتم می رفتم اونور که نزدیک بود با شما تصادف کنم. هادی پرسید این موقع شب دختر شما بیرون چی کار می کنه؟ با شنیدن این حرف خانمه اعصابش بهم ریخت وشروع به گریه کرد هادی متاثر شد وگفت : اگه بخواهید شما را به منزل می رسانم زنه گفت خیلی ممنون اما من باید بگردم و دخترم را پیدا کنم. هادی گفت دخترت فرار کرده؟

          زنه گفت بله متاسفانه. تا به حال با همچین چیزی مواجه نشده بود برایش جالب آمد سرگذشت آن زن را جویا شود، پرسید چرا دخترت فرار کرده نکنه اونو تحت فشار گذاشته بودی؟ راستی اگه می شه بیائید سوار ماشین بشین هم شما را تا یک مسیر برسانم و هم برایم تعریف کنید. زنه قبول کرد وسوار ماشین شد. هادی نگاهی به سرتا پای زنه انداخت زن قشنگی بود با اینکه عبور سالها از صورتش معلوم بود باز هم زیبا دیده می شد داستان زندگی خودش را اینطور شروع کرد با مردی که دوستش نداشتم به زور خانواده ام، ازدواج کردم ثمره این ازدواج یک دختر شد چون همسرم را دوست نداشتم دیگر اجازه ندادم تا بچه دارشوم و این اختلاف ما را بیشتر کرد چون او فکر می کرد اگر بچه دار شویم او به خانه و کاشانه وابسته تر میشود و مرا هم می تواند تحمل کند اما من دنبال زندگی بودم و چیزی فراتر از آنچه او در اختیارم می گذاشت میخواستم، دخترم شش ساله بود که روزی دعوای سختی بین من و همسرم رخ داد و من از او خواستم مرا طلاق دهد و او عصبانی شد وگفت : زیر سرت بلند شده از اول می دونستم تو چرا منو نمی خواهی و شروع به کتک زدن من کرد من فریاد کشیدم همسایه ها به دادم رسیدند اما او مرا ول نمی کرد و می خواست مرا خفه کند من برای انکه خودم را نجات بدهم دست انداختم وچاقویی که کنار دستم بود را برداشتم و تو سینه اون فرو کردم تا مرا ول کند همه همسایه ها هم شاهد بودند که من از خودم دفاع کردم اما این ضربه من باعث کشته شدن اون شد منو دستگیر کردند و به زندان افتادم در دادگاه تبرئه شدم اما به خاطر قتل غیر عمد به پنج سال زندان محکوم شدم دد

          من زندگی تازه ای می خواستم بدون شوهرم، اما اینطور نه، من از فرزندم جدا شدم فامیل شوهرم هم با کینه ای که از من داشت بچه مرا نپذیرفتند بچه را مادرم نگه می داشت وقتی از زندان مرخص شدم دخترم یازده ساله بود و داشت سنین نوجوانی را پشت سر میگذاشت مادرم او را هم مثل من تحت فشار بزرگ کرده بود با آمدن من مسئولیت مادرم تمام شد و من سرپرستی دخترم را به عهده گرفتم کاری توی یک تولیدی پیدا کردم سخت کار میکردم و آن زندگی را که از دست داده بودم داشتم پیدا میکردم احساس خوشبختی میکردم روی پای خودم بودم. کار تنها چیزی که بهش فکز ميکردم. دخترم راهنمایی را تمام کرد وارد دبیرستان که شد مشکلات من شروع شد

          ادمــــــــه دارد

          Comment


          • #6
            سلـــطان قسمت ششم

            دختــــــرم سرکش شده بود وبا دختر هایی دوست شده بود که آرایش می کردند او هم شروع کرد به آرایش کردن، من با اون مخالفت نکردم و پذیرفتم که می خواد زیبا دیده بشه اما کم کم آرایش او را راضی نمی کرد موهایش را رنگ کرد ابرو برداشت لباسهای مد روز می پوشید من هم کار می کردم و براش تهیه میکردم چون می خواستم اون هیچ کمبودی را احساس نکنه من پدرش را از اون گرفته بودم و جای پدرش را با این دلخوشی های ساده پر می کردم دد

            ســـــــال سوم دبیرستان بود، اما مگه درس می خوند همه اش از مدرسه من رو ميخواستند و گوشزد می کردند که مراقب دخترم باشم و من فکر می کردم اونها با جوانها دشمنی دارند. دخترم همه چیزش را به من می گفت و با من درددل می کرد تا موقعی که با یک پسر جوان دوست شد و موجوديت او را برای من تعریف کرد من از کوره در رفتم و به او پرخاش کردم و از او خواستم این ارتباط را قطع کند و به او گفتم آرایش جای خود، رنگ کردن مو هم جدا، اما دوست پسر گرفتن، توی مغز من جا نمی گرفت و اون تنها جوابی که داد این بود دوستام گفتند اگه به مادرت بگی تو را منصرف میکنه من باور نکردم و گفتم مادرم روشنفکره و مخالفت نمکنه اما اونها راست می گفتند تو برخلاف گفته هات املی و من دیگه یک کلمه درباره زندگیم به تو نمیگم. و واقعا" هم این کار را کرد! من به خیال اینکه به حرف من گوش کرده او را آزاد گذاشتم اما اون در خفا بدون اینکه من بدانم هر کاری کرد و از من مخفی کرد دد

            بیست سال داشت که بلاخره دبیرستان را تمام کرد و دیپلمش رو گرفت! حالا ديگه ساز کار کردن را ميزد، به او اجازه دادم غافل از اینکه با پسریکه دوست شده تبانی کرده و به عنوان کار کردن با اون بیرون می رود و سر هر ماه حقوقی را که اون پسره داده خونه میاره و من هم برای اون جهاز می خریدم. خیلی احمق بودم و این تقصیر خودم بود تا روزی که به او مشکوک شدم. وقتی رفته بود دستشویی کیفش را وارسی کردم چی پیدا کنم خوبه؟ هادی که ساکت داشت به حرفهای او گوش می کرد گفت حتما مواد مخدر؟ گفت نه قرص ضد بارداری کار از کار گذشته بود و او قرص می خورد. دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد از حال رفتم دخترم وارد اتاق شد قرص را دست من دید به من پرخاش کرد و با هم دعوای سختی کردیم اون در جواب حرفهای من گفت : توی قاتل می خواهی منو تربیت کنی تو اول خودت را درست کن و گفت دیگه جای من اینجا نیست واز خانه بیرون رفت دد

            من از اون روز دنبال اون هستم از این و اون شنیدم پسره ولش کرده و کارش به خیابان گردی کشیده می خوام پیداش کنم و به خونه برگردونم و بعد هم از ته دل گریه را سرداد. هادی پرسید خونه تون کجاست برسونم، متاثر شدم من دوست و آشنا زیاد دارم به شما کمک می کنم تا دخترت را پیدا کنی و به آدرسی که زنه گفته بود رسیدند. هادی از اون پرسید اسم من هادی هست، اسم شما چیه ؟اون گفت : ملیحه و خداحافظی کرد وارد خونه شد و در را بست دد

            هادی تحت تاثیر حرفهای اون زن قرار گرفته بود و شب خوبی را پشت سر نگذاشت. سر شب به ایدز فکر می کرد و حالا نگرانی یک مادر به او منتقل شده بود او تصمیم گرفت به این زن کمک کند صبح زود به یکی از دوستاش که سرهنگ و رئیس کلانتری بود زنگ زد و از او کمک خواست. دوست سرهنگش از هادی پرسید چطور علاقمند شدی تا این دختر را پیدا کنی؟ هادی گفت به مادرش قول دادم تا کمک کنم. احساس مسئولیت کردم حالا کمک می کنی یا نه؟ سرهنگ قول مساعد داد واز همان روز تلاشی برای پیدا کردن دخترک آغاز شد. مرتب ملیحه را برای شناسایی دخترهای دستگیر شده می خواستند و هنوز از دختر او خبری نبود تا اینکه دو ماه از این ماجرا گذشت و دختر ملیحه را دستگیر کردند اون مریض واز رمق افتاده بود به بیمارستانی که هادی در آن کار می کرد منتقل و بستری شددد

            هادی مداوای او را شخصا متقبل شد در این مدت رابطه دوستانه ای را با ملیحه آغاز کرده بود که در تمام عمرش با کسی اینطور نبود دختر ملیحه در بیمارستان مورد هر گونه آزمایش قرار گرفت اول تست سل او مثبت از آب در آمد هادی مشکوک شد آزمایش ایدز هم از او به عمل آمد وجواب «اچ آی وی» مثبت بود این هادی را خیلی ناراحت کرد با حساب هادی حدود دوسال می شد که مبتلا بود اما بیرون رفتن الهه از خانه و دربدری او باعث شده بود که عوارض بیماری سریعتر خودش را نشان دهد ابتلا به سل هم از عوارض ایدز به شمار میرفت حال الهه هر روز بدتر و بدتر می شد و به درمانها پاسخ نمی داد! کار از کار گذشته بود هادی فقط توانست درد روزهای آخر او را کاهش دهد و الهه جلوی چشمان حیرت زده مادر پر پرشد واز دنيا رفت

            ادمــــــــه دارد

            Comment


            • #7
              سلـــطان قسمت هفتم

              هادی از ملیحه خواست تا او هم آزمایش « اچ آی وی» بدهد او هم قبول کرد، خوشبختانه جواب او منفی بود. با مرگ الهه او تنها شد. مراسم تشیع جنازه او فقط هادی بود مرده شور هم کار شکنی کرد ومادر الهه ناچار خودش او را غسل و کفن کرد! برای بلند کردن جنازه کسی داوطلب نمی شد چون فهمیده بودند او از ایدز مرده و این به دلیل نا آگاهی مردم از این بیماری بود. آنها الهه را در تنهايي و غصه فراوان دفن کردند دد

              هادی همراه ملیحه به خانه او رفت ملیحه برای هادی چایی ریخت و عذر خواست که در خانه چیزی ندارد تا از او پذیرایی کند رو به هادی کرد و گفت اگه من دنبال یک زندگی خوب نبودم الان شوهرم زنده بود و بالای سر دخترم و من بود و داشتیم با نوه هایمان بازی می کردیم. نه اینکه الان تنهای تنها شدم حتی اقوام خودم از من دوری می کنند آنها از من می ترسند و فکر می کنند من ناقل این بیماری هستم هادی او را آرام کرد و دلداری داد و چند ساعت پیش او بود بعد رفت! هادی دلش به حال این زن بی چاره می سوخت و با او همدردی می کرد احساس خاصی نسبت به او پیدا کرده بود انگار عاشق این زن شده بود و برایش ارزش قائل بود با خواهرش مشورت کرد خواهرش که در جریان سرگذشت این زن بود با هادی مخالفت کرد و به او گفت تا حالا مجرد بودی از این پس هم مجرد بمان ولی با این زن هرگز ازدواج نکن حتی تهدید کرد جلوی این کار را هرطور شده می گیرد هادی با شنیده این حرف از دهان خواهرش تاسف خورد از طرز فکر ایرانیان در مورد این بیماری که اطرافیان بیمار را هم از خود می رانند ودر تصمیم خود راسخ تر شد. او تصمیم گرفت به عنوان یک پزشک قدمی بردارد و آگاهی لازم را نسبت به این بیماری به مردم بدهد او کار خود رااز دانشگاه آغاز کرد و با عده ای از پزشکان هم قسم شدند تا می توانند آگاهی دردسترس مردم و بخصوص جوانها قراربدهند دد

              این را با جلسه توجیحی برای دانشجویان شروع کردند چون از این بیماری سر درنمی آوردند! عده زیادی دانشجو در سالن جمع شدند، هادی اضطراب خاصی داشت ونمی دانست که با سخنرانی او چگونه برخورد می شود اما امیدوار بود نتیجه مثبت بگیرد باید از جایی شروع می شد و او این جمع را انتخاب کرده بود از هادی خواسته شد تا رشته سخن را برعهده بگیرد همه برای هادی کف زدند هادی جو را مناسب دید واضطرابش کم شد او با جملاتی ساده به توضیح این بیماری پرداخت او با جمله ویروس چیست؟ سخنرانی را آغاز کرد و در جواب خود گفت : یک موجود بیسار کوچک و ساده که می تواند باعث بیماری شود. «اچ آی وی» چیست؟ این را از حاضرین پرسید کسی جواب کاملی نداد او پاسخ داد: ویروسی است که فرد را مبتلا به ایدز می کند. سیستم ایمنی بدن که با شناسایی و از بین بردن عوامل بیماری زا، از بدن در مقابل عفونت محافظت می کند در مقابل این ویروس توان خود را ازدست می دهد و این ویروس موجب عفونتهای کشنده و بعضی از سرطانها می شود در این مرحله دیگر به آن «اچ آی وی» نمی گوئیم نام ایدز در این مرحله پر رنگ می شود و بیمار مبتلا به ایدز است در مرحله آلودگی به «اچ آی وی» بیمار احساس کسالت نمی کند وشخص مبتلا به «اچ آی وی» ممکن است سالها احساس سلامتی داشته باشد دد

              ایدز بیماری است که در مراحل انتهایی عفونت با «اچ آی وی» رخ مبدهد و فرد به شدت بیمار می شود و سرانجام از پا درمی آید. یکی از دانشجویان پرسید : علایم حاد الودگی به «اچ آی وی» کدام است؟ علایم حاد عبارتند از تب در نود و هشت درصد از افراد، بزرگی غدد لنفاوی هفتاد و پنج درصد در افراد، درد عضلانی یا مفصلی شصت درصد در افراد، جوشهای پوستی پنجاه درصد از افراد، سردرد سي و پنج درصد از افراد، البته این علایم در بسیاری از بیماری ها مشترک است. این علایم بعد از آلوده شدن به ویروس ظاهر می شوند و به مدت چند روز تا سه هفته ادامه می یابد. ابتلا به «اچ آی وی» مثبت دو مرحله دارد یک مرحله بدون علامت و مرحله حاد. در مورد مرحله بدون علامت آلودگی آن است که شخص آلوده به ویروس است اما علامتی ندارد حدود پنجاه درصد از بیماران درمان نشده در مدت ده سال پس از عفونت «اچ آی وی» دچار ایدز می شوند سي درصد از علایم خفیفی برخوردار می شوند که مربوط به نقص سیستم ایمنی بدن است و حدود بيست درصد باقی افراد آلوده در ده سال بعد از آلودگی کاملا بدون علامت خواهند ماند و همه این افراد چه دارای علامت چه بدون علامت بیماری را می توانند انتقال دهند پس از پایان ده سال دچار ایدز میشوند و علایم تب طولانی بیش از یک ماه از دست دادن بیش از ده درصد وزن بدن، اسهال مزمن و طولانی تر از یک ماه احساس خستگی شدید و مداوم همچنین علایم فرعی عبارتند از سرفه پابرجای طولانی تر از یک ماه، عرق شبانه فراوان، جوشهای ریز خارش دار پوستی، زخمهای دهانی، عفونتهای قارچی دهان وگلو، تبخال وتورم، غددلنفاوی دد

              یکی از دانشجویان پرسید این بیماری از چه راههایی به فرد دیگر منتقل می شود ؟ «اچ آی وی» از سه طریق کلی از فردی به فرد دیگر منتقل می شود اولا" از طريق تماس با خون آلوده به «اچ آی وی» ، دوما" به طريق رابطه جنسی حفاظت نشده با شخص آلوده به «اچ آی وی» و در آخر از طريق مادر آلوده به «اچ آی وی» به بچه اش در هنگام حاملگی یا شیردهی. سخنرانی به اوج خود رسیده بود که ازدفتر رئیس دانشگاه دستوری برتوقف سخنرانی آمد و ناچار هادی سخنرانی را قطع کرد ولی به دانشجویان قول داد اگر اینجا نشود حتما دریک محل دیگر ادامه خواهیم داد و با عذر خواهی از آنها جلسه را خاتمه داد وآنها را به آرامش دعوت کرد و بهانه شرکت در یک جلسه دیگر را آورد اما دانشجویان که احمق نبودند !!برای پاسخ گویی به دفتر رئیس دانشگاه رفت دد

              در آنجا تعدادی از استادان بودند که از مقام علمی خوبی برخوردار بودند با ورود هادی به دفتر پچ پچ شروع شد رئیس از ایشان خواست تا سکوت را رعایت کنند و هادی را کنار خودش نشاند و گفت دکتر از شما انتظار نداشتم که این بیماری را در دانشگاه برای دانشجویان تشريح کنید ؟ هادی گفت شما انتظار داشتید من چششمم را به واقعیات ببندم و آن را نادیده بگیرم؟ يکی از استادان الهیات وارد بحث شد و گفت البته که نه اما باید ملاحظه می فرمودید که اینجا یک مملکتی است که همه مسلمانند وهمه شئونات را رعایت می کنند واین بیماری متعلق به جهان غرب است بگذارید آنها دراین بلا بسوزند به کشور ما چه ربطی دارد؟ هادی از این حرف او ناراحت شد و رو به ایشان نمود وگفت: جناب استاد از شما بعید است، این طرز فکر کاملا غلط است من با شما در این که این بیماری متعلق به جهان غرب است موافقم، اما آیا می دانید در کشور ما چگونه وارد شده؟ استاد گفت نمونه ای ذکر کنید تا ما هم بدانیم که اصلا موردی بوده یا نه؟

              هادی از کمبود اطلاعات این استاد در حیرت ماند و لازم دید با او بحث کند گفت این بیماری برخلاف نظر شما در ایران دیده شده و ابتلا به این بیماری از بیچاره هموفیلی ها شروع شد وآن هم بدلیل نا آگاهی از این بیماری در سازمان انتقال خون چون آزمایشهای مختلف روی خون افراد انجام می شود بغیر از آزمایش ایدز !!! این باید از اینجا شروع شود هرکس که خون اهدا می کند باید از هر نوع خونش آزمایش شود وخون آلوده به بیماران تزریق نشود پس دیدید که وارد ایران شده غریبه در سازمان انتقال خون ایران چه می کند تا خون بدهد؟ و بیماران شناسایی شده در ایران بیشتر از بیماران هموفیلی هستند که نیاز به خون دارند و اکثرا کودک و با تزریق خون آلوده کلی بیمار ایدزی داریم وشما هنوز خوابید !!! استاد با ناباوری این اطلاعات را گوش کرد و چاره از هادی خواست. هادی گفت همین دو ماه پیش دختر جوان بیست ودو ساله ای را که براثر ایدز جان داد را دفن کردیم! می دانید حتی مرده شور نخواست او را بشورد باورتان می شود مردم شنیده اند اما رفتارشان غلط است و نمی دانند با این بیماری چطور برخورد کنند. باید به مردم اطلاعات داد و آنها را راهنمایی کرد تا خودشان را درمقابل این بیماری حفظ کنند دد

              مثلا" کسی که آلوده بوده شاید با فکر اینکه در سازمان انتقال خون آزمایش می کنند و به او می گویند ایدز دارد یا نه خون می دهد، چون این بیماری ناشناخته است خون در مورد ایدز آزمایش نمی شود و این خون به بیمار هموفیلی میرسد و این بیمار با وجود مشکلات عدیده ای که دارد بیماری را از خون دریافتی مبتلا می شود من به شما استادان عزیز هشدار می دهم بیائید جلوی این بیماری را بگیریم واز همین دانشگاه شروع کنیم و اولین کار ما انجام آزمایش بر روی خون اهدایی باشد استادان همه یک کلام حرف هادی را قبول کردند

              ادمــــــــه دارد

              Comment


              • #8
                سلـــطان قسمت هشتم

                هادی از جای خوبی شروع کرده بود و استادان را به راه آورده بود در بررسی که بعمل آورده بود، برخلاف دیگر کشور ها بجز کشور آفریقایی که این بیماری از یک نوع میمون به انسا ن منتقل شده در اکثر کشور ها افرادی که به این بیماری مبتلا هستند در زندگی خود راه درست نرفته اند و روابط غلط جنسی واستفاده از سرنگهای مشترک برای تزریق مواد مخدرکه مهمترین عوامل ابتلا به این بیماری بوده تا میلیونها نفر را به دام ایدز کشیده در ایران هم این افراد متاسفانه هستند منهم خیلی دلم می خواست با اعتماد به نفس تمام بگویم در ایران وجود ندارد اما هست وجلوی آن باید گرفته شود وما مسئولیم ما هیئت علمی ایران مسئولیت بزرگي داریم، بیائید این بیماری را کنترل کنیم وبا دادن اطلاعات کافی به مردم از آنان محافظت کنیم دد

                مردم ما اطلاعات کافی درباره این بیماری ندارند و وظیفه ماست که آنها را مطلع کنیم همه استادان با تشویق هادی جلسه را خاتمه دادند و قرار شد از هر راهی برای از بین بردن این بیماری استفاده کنند و تا حدود زیادی موفق شدند توی تلویزیون از ایدز صحبت شد، روزنامه ها مطالب علمی درباره ایدز چاپ کردند از این بیماری در سریالها صحبت شد و مردم با چشم باز تری به موضوع نگاه کردند در مدارس بروشور هایی درباره ایدز به دانش آموزان دادند سازمان انتقال خون دوباره خونهای خود را با هزینه بالا بررسی کرد و آزمایش ایدز برای خون اهدایی اجباری شد و کلی کار دیگر دد

                هادی خوشحال بود از اینکه این فعالیت را شروع کرده احساس آرامش خیال داشت و برای تکمیل باور های بوجود آمده در خودش از ملیحه خواستگاری کرد . اما ملیحه آن را رد کرد هادی پرسید چرا ؟ ملیحه گفت شما یک دکتر با شخصیت دارای ارزش اجتماعی ولی من چی یک قاتل یک مادر ناموفق ویک طرد شده اجتماع حتی سرکار هم نمی توانم بروم از کار بیرونم کردند با این حال که در عرض سه ماه گذشته دوبار آزمایش دادم و هر دوبار هم منفی بوده کارم را به من پس نمی دهند. منو می خواهی چی کار؟

                هادی گفت برخلاف عقیده تو من هم آدم زیاد خوبی نبودم وحالا من اعتراف میکنم تا با شناختی که روی من پیدا می کنی جوابم را بدهی والبته وجدانم هم راحت تر شود! من از اول جوانی تا زمانی که با تو آشنا بشم به دو چیز علاقه داشتم علم و تحصیل و دوم عیاشی به دومی بیشتر از اولی علاقه داشتم من بچه ای را که از وجود من بود پول دادم تا از بین ببرند و تا حالا به خاطراینکه دوباره این کار را نکنم رعایت کرده ام و به این بیماری خانمان سوز و امثال آن مبتلا نشدم و تا امروز زنها و دختران بسیاری را دلشکسته و غمگین ول کردم و به کسی به جز خودم علاقه نداشتم تو تنها کسی هستی که من به او علاقمند شدم و نیت بدی هم درباره تو ندارم دد

                من را سلطان تجرد می خوانند اما من دیگر نمی خواهم سلطان باشم بلکه می خواهم پادشاهی کنم آنهم در خونه خودم و برای تو. بعد از آشنایی با تو احساسم عوض شده و پشیمانم که چرا تا به امروز ازدواج نکردم و خواستم با طبیعت وجودم مبارزه کنم من آدم پاکی نیستم ولی می توانم زندگی تازه ای را با تو شروع کنم به من مهلت بده تا زندگی دوباره ای را با تو شروع کنم. تو هم از اول شروع کن دد

                ملیحه در مقابل حرفهای هادی خشکش زد باور آن کمی مشکل بود از هادی خواست تا به او فرصت بدهد تا دراین باره فکر کند هادی گفت دیگر جای فکر کردن نمانده یا آره یا نه؟ ملیحه قبول کرد و هفته بعد آنها در بین چشمان حیرت زده اطرافیان به عقد هم درآمدند. هادی از آن پس یک زندگی سالم در پیش گرفت او و ملیحه صاحب پسری شدند. به ملیحه قول داد از تمام قدرت علمی خود استفاده کند تا بتواند این بیماری را به همه بشناسونه ودر راه مبارزه با این بیماری چیزی کم نگذاره او دیگر سلطان تجرد نبود بلکه قهرمانی به حساب می آمد که به مبارزه با بیماری ایدز پرداخت و اطلاعات زیادی از این بیماری کسب کرد و مقالات زیادی در این باره نوشت و راههای ابتلا به این بیماری را فاش کرد و راههای مراقبت در مقابل این بیماری را به رشته تحریر درآورد دد

                پـــــایان داستان ســـــــلطان

                Comment


                • #9
                  ghashang boood....

                  Comment

                  Working...
                  X